اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استاد بنده قبل از آشنایی با شما خیلی عصبی بودم و تصمیمات بدی میگرفتم در زمان عصبانیت آشنایی با شما شروع یک زندگی خوب سرشار از خوشحالی و دیدن زیبایی ها بود که بعد چون در مسیر خوبی قدم میزدم با اساتید مدیتیشن آشنا شدم و در این مسیر برای کنترل خشم و ناراحتی خیلی به من کمک کرد همون نفس های عمیق در زبان عصبانیت در زمان عصبانیت میخواستم طلاق بگیرم و زندگیم بهم بزنم اما با ترک اون محل در زمان عصبانیت از این امر جلوگیری کردم هیچ وقت در زمان عصبانیت تصمیم نگیرید خیلی برای من بد بود و الان خداروشکر خیلی بهترم ممنون استاد عزیز
یادمه تو دوره 12 قدم باد گرفتم بهترین کار برای اینکه تو زمانی که حالمون بده انجام بدیم اینه که ریشه اون فکر و باوری که حالمون رو بد کرده رودر بیاریم و درستش کنیم ودر واقع زاویه دید روعوض کنیم
بعضی اوقات نمیشه جونانقد احساساست منفی داریم سر اوناتفاق نمی تونیم اون لحظه با تغییر افکار سریع حسمون روخوب کنیم
و پیشنهاد استاد این بود که متناسب با روحیه خودمون البته بازی کنیم ، پیاده روی ، بدویم، کار فیزیکی شدید ، بازی کامپیوتری و ……
من تو این جور مواقع بهترین کار برای من عبادت و راز نیاز با خداست
قبلا نمی دونستم چرا ؟ ولی با آموزش های استاد متوجه شدم زمانی که حالمون بده ما ایمان نداریم ، شرک داریم ، توجهمون به این نیست که قدرت دست خداست وما خالقیم توی ضعف گیر میکنیم و وقتی عبادت میکنمبا پروردگار دوباره همه چی بر میگرده سر جاش
یعنی اینکه تمرکز میره روی خدا اینکه همه چیز دست خداست ، خدا با منه نگرانی ترس استرس معنایی نداره
تو فرکانس نیایش با خدا اون حال بدی ها میرن
بعدش کامنت نوشتن هم حال و هوای منو عوض میکنه مخصوصا اگر سعی کنم به ذهنم فشار بیارم که تمام زیبایی های فایل رو بکشه بیرون
برنامه یا بازی یا ورزشی که نیاز به تمرکز ذهنی داشته باشه
هر چیزی که صد ذهنم رو بخواد یعنی نیاز به توجه وتمرکز عمیق داشته باشه ( نوشتن ، دویدن و ….)
حتی یادمه یه زمان هایی اوایل حالم خیلی بد میشد بعد همون موقع خونمون مهمون میومد ومن اصلا متوجه نمیشدم چرا
ولی وقتی توجمع صحبت می کردم کلا تغییر فرکانس رو احساس می کردم
راستش الان هم یه اتفاقی افتاد که اون پاشنه اشیل قدیمیمو که ازش ضربه می خورم روقلقلک داده در حدی که درونم و ذهنم بمباران. افکار ناجور که هزاران بار تحت تاثیرش قرار گرفتم رو داره میاره ولی من دارم هی مثل پینگپونگ ضربات رو می گیرم و می دونم که این کنترل من واین تغییر فرکانس من به این الگوی تکراری نهایتا مسئله رو از ریشه حل میکنه
من کارمو چند روز پیش واسه یکی انجام دادم و قرار شد پول رو واریز کنه و شغلمهم طوری نیست که همون موقع واریز شه یعنی می تونه باشه منفعلا تواون جایگاه نیستم اون شکلیش کنم
زنگ زدم گفت دستم بنده
اگر قبلا بود خدا می دونه چه درگیری پیش میومد یعنی می رفتم پیداش میکردم با حس بد و …..
الان فقط ذهنم رو کنترل می کنم می دونم که هر چیزی بشه خیره منه
جالبه تا این کلمه رو نوشتم طرف همین الان خودش زنگ زد …..
واییی وایییییی چههههه پیام جالبیییی خدای من خدایا شکرت من امروز از یکی پول میخاستم سه بار تماس گرفتم جواب نداد باخودم فکر میکردم با خط دیگه زنگ بزنم چکار کنم تا اینکه من پیام شمارو خوندم که از کسی پول میخواستین و دهنتونو کنترل کردینو گفتین هرچی بشه ب نفع منه خدایا شکرت
از اونجایی که من به این مسئله خیلی فکر میکنم و خیلی درگیرم باهاش و دنبال یک راه حلی میگردم که احساساتم رو کنترل کنم مخصوصا توی رفتار با اطرافیان، به یسری نتایج دست پیدا کردم.
من فهمیدم برای کنترل احساسات و هیجانات ما باید انرژی مون رو متمرکز کنیم سر موضوعی که بهمون این امکان رو بده تا رفتار کنترل شده ای داشته باشیم و در عین حال از حق خودمون هم بتونیم دفاع کنیم.
مثلا فرض کنید فردی رو که احساسات کنترل نشده ای داره
بیرون از خونه، تو اداره، یا پیش دوستاش موقعیتی پیش میاد که منجر به عصبانی شدنش میشه. اون آدم چون نمیتونه احساساتش رو کنترل کنه و انرژیش رو متمرکز کنه 2 حالت براش بوجود میاد:
یا میاد رفتار نابههنجار و پرخاشگرانه ای انجام میده که تهش منجر به پشیمونی میشه…
یا اینکه مجبور میشه اونجا سکوت کنه و هیچی نگه؛ چون میدونه که احساساتش در اختیارش نیست
میدونه شدت عصبانیتش بیش از حد معمول هست
و ممکنه رفتاری رو انجام بده که نه تنها باعث میشه حقشو نگیره بلکه شرایط رو بدتر هم میکنه.
و اونجا اون آدم سکوت میکنه ولی از اونجایی که کنترلی روی ذهنش نداره بعد از ترک اون موقعیت، و گذشتن مدت زمان کوتاهی، اون موقعیت رو هی تو ذهنش مرور میکنه بارها و بارها
میگه چرا فلان کار و نکردم، اونجا باید اینو میگفتم، چرا هیچی نگفتم و…
ممکنه حتی تا چندین ماه اون موقعیت توی ذهن این آدم مرور شه و ماجرا براش تموم نشده باشه.
همچین شخصیتی باید همون لحظه تواون موقعیت خودشو خالی میکرده اگه خالی نکنه تا مدت ها اون موقعیت توی ذهنش مرور میشه و افکار همینجور رژه میرن واسش درصورتیکه اگه همونجا خالی میکرد خشمشو دیگه ماجرا تموم میشد و دیگه فراموش میکرد
ولی خب به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه
آبروت بره
خراب شی توی جمع
مردم ازت حس بدی دریافت کنن
بترسن ازت
کلی قضاوت شی
و …
همه اینها ریشه از یک ذهن ضعیف داره ریشه از اینکه انقدری آدم از بچگیش با موقعیت هایی رو به رو شده که مخالف انتظاراتش بوده و ذهنشو بهم ریخته و اونقدری این اتفاقات تکرار شده در زندگیش که کنترل ذهن شو از دست داده و این ذهن انقدری قدرت گرفته که بصورت اتومات قفل میشه رو اینکه من بیام با عصبانیتم با صدا بالا بردنم یه قدرتی از خودم نشون بدم تا اینکه حرف من به کرسی بشینه باعث شده تو این موقعیتا نتونه ذهنشو کنترل کنه و انگار یک عقده ای در دلش هست که میخواد اون رو خالی کنه
بنابراین کاری که باید انجام بدیم اینه که باید انرژی خودمون رو متمرکز کنیم رو کنترل ذهنمون، رو کنترل احساسمون، عصبانیتمون رو کنترل کنیم. میدونم کار ساده ای نیست ولی طی روند تکاملی مون یاد میگیریم چی جوری با چه تکنیکهایی تو شرایط مختلف احساسمون رو کنترل کنیم فقط باید قدم اول رو برداریم.
یه فیلمی داشتم میدیدم فیلم خیلی جالبی بود ″ما میتونیم قهرمان باشیم″ خیلی فیلم جذابیه در عین جذاب بودن درسهای خیلی خوبی رو به همراه داره.
یکی از شخصیتهای این فیلم پسری بود که رهبر گروهی از بچه هایی بود که قابلیت های فراطبیعی داشتن اما رهبری که به حرف هیچکس گوش نمیکرد و میگفت حرف باید حرف من باشه. حتی موقعی که ″میسی″ هدایت گروه و میخواست بدست بگیره مقاوت شدیدی کرد: نه آقا این چه وضعشه ما چرا باید به حرف تو گوش کنیم و…
این پسر در بین این بچه های نیرومند تنها کسی بود که نمیتونست قدرتشو متمرکز کنه و اون کاری که میخواد رو انجام بده مثلا یدفعه آتیش درست میکرد بدون اینکه بخواد و کنترلی داشته باشه روش همه جارو آتیش میزد. کنترل انرژیش و قدرتش از دستش خارج بود واس خاطر همین بود که یوقتایی یه کارایی میخواست انجام بده نمیتونست اما یهو یه کارایی انجام میداد که نمیخواست و این کارا آسیب میزد به بقیه.
خلاصه این آدم رفته رفته یادگرفت که باید حرف گوش بده و کار تیمی انجام بده و یادگرفت که همه برای تیم دارن تلاش میکنن. رفته رفته کنترل انرژیشو بدست گرفت و تونست خودشو متمرکز کنه. هر کاری که میخواست انجام میداد و از قدرتش جوری استفاده میکرد که دست خودش باشه در نهایت هم تونست بر دشمناش پیروز بشه.
ما هم داستانی شبیه به همینو داریم
اگه نتونیم احساساتمون رو کنترل کنیم هیچ قدرتی نداریم که اون قدرت بخواد ما رو به جایی برسونه.
داد و بیداد هایی میکنیم که از کنترل خارجه و هیچ فایده ای نداره برامون بلکه آسیب هم میزنه اتفاقاتی میفته که تهش پشیمون میشیم. فکر نکنیم با این کارا ما قدرت داریم
قدرت زمانی بوجود میاد که سعی کنیم انرژی مون رو جمع کنیم و متمرکز کنیم رو جای صحیحش. روی اینکه رفتار های ما به دور از پرخاشگری باشه و از مجرای احساسات کنترل شده اعتماد بنفس، بلوغ و کاریزما بیرون بیاد
اون موقع دیگه مجبور نیستیم داد و بی داد کنیم مجبور نیستیم سکوت کنیم از ترس قضاوتهای مردم که این سکوت باعث بشه همش به اون موقعیت فکر کنیم و اعصابمون بهم بریزه.
کم کم رسیدن به این مرحله با تجربه و با برخورد با افراد مختلف بدست میاد همونجوری که قبلش من با تلفن نمیتونستم خوب صحبت کنم و استرس داشتم و دست و پام موقع تلفن صحبت کردن میلرزید بعد از اینکه من یه چند باری زنگ زدم بخاطر موقعیت کاری به اماکن مختلف و باهاشون صحبت کردم دیگه افتادم رو غلتک. وقتی تو زمینه تلفن صحبت کردن این اتفاق میفته در زمینه قاطعانه جواب دادن با کنترل احساسات هم میفته در زمینه نه گفتن به دیگران هم میفته
من مدت هاست که به سایت نیومده بودم و فایل های محصولات رو برای خودم آرشیو کرده بودم و گوش میدادم .
البته یه اشتباه هم کردم و با یه استاد عزیزی که شاگرد استاد عباسمنش هم هستند دوره شرکت کردم و برام نتیجه بخش هم بود اما حس خوبی نداشتم و مجدد حس کردم نیاز به حرف های استاد دارم حدودا یک ماهه که فایل های استاد گوش میدم مجدد،یه چیزی رو خیلی خوب درک کردم اونم اینکه صدای استاد آرامش تمام لحظاتم
………..
اما چیزی که راجع به این فایل میخوام بنویسم اینه
بخاطر مسائل مالی همسرم ناامید و مدام میگه که این حرف ها الکیه آدم باید عقل داشته باشه درصورتیکه خودش نتیجه گرفته
و یه عالمه حرف های منفی
من به خودم گفتم نرگس تو توی هر زمانی بهترین تصمیم گرفتی اگر حتی نتیجه دلخواه نبوده تو تلاشتو کردی وهمین کافیه پس گوش به حرفهای امیر نده تو تله ذهنی نیوفت
بعد از دوساعت کنترل کردن تله های ذهنی یاد سایت افتادم و قدم بعدی ،،،این فایل زیبا اومد و من با پوست و گوشتم درکش کردم،،حتی اگه عزیزانت برخلاف تو فکر میکنن،تو امید داشته باش به هدایت خدا و فقط حالتو خوب نگه دار
سلام استاد عزیزم و مریم مهربان و همه دوستای گلم امیدوارم حال همتون عالی باشه
این فایلو باید مدام هرروز و حتی روزی چند بار گوش داد من قبلا بشدت ادم عصبی و حاظر جواب بودم و شاید اطرافیان منظوری نداشتن و حرفی میزدن بمن برمیخورد و تند برخورد میکردم و خیلی دلخوری بوجود میومد که بعدش باعث میشد خودم از حرفام شرمنده بشم و بخام حتی عذرخاهی کنم
من یک مدت این فایل ارزشمندو خیلی گوش میدادم ارامش داشتم اطرافیان حرفی میزدن من سکوت میکردم و بشدت میتونستم روی خودم کنترل کنم گذشت و من درگیر کارهای روزمره شدم و زیاد فایلهای ارزشمندو گوش ندادم من این درسو گرفته بودم ک سکوت کردن خیلی راحتتر از عذرخاهی کردنه
خلاصه ک انسان فراموش کاره و متاسفانه منم کنترل خشمو فراموش کردم امروز صبح مشتری بمن زنگ زد منم از مشنری میپرسم مالک هستن یا کارفرما چون من با مالک کار نمیکنم و با پیمانکارها یا نجارها و غیره همکاری میکنم
خلاصه من از ایشون طبق عادت پرسیدم شما مالک هستین یا کارفرما و ایشون گفتن بتوچه تو طراحیتو کن چکار داری ک مالکم یا نه
من اولش خشممو کنترل کردم و مودبانه نوشتم جناب برای من مهمه چون من با مالک خونه کار نمیکنم چون تحربه زیادی ندارم کارو خودم وردارم اولش قشنگ توضیح دادم ولی بعدش نمیدونم چیشد نتونستم خودمو کنترل کنم زنگ زدم کلی داد زدمو فحش دادم بطوری ک چند ساعت گلوم درد میکرد و منی ک حمله پانیکم خوب شده بود از صبح تا الان پانیک داشتم و بعد اون آقارو بلاک کردم و خانومش تماس گرفت و دوباره با خانومش فحاشی کردم و بلاکشون کردم بشدت عصبی بودم کنترل نداشتم من هروقت عصبیم شهودم مییگه برو حموم و من میرم حموم یاا میرم دوچرخه سواری اروم میشم ولی چون روی خودم کار نمیکردم اون محدثه قبل شده بودم و کاری که قلبم میگفتو نکردم من تا نیم ساعت پیش شروع کردم خودمو اروم کردن که فدای سرم اتفاقی نیافتاده و دیگه تکرار نمیکنم و از خدا خاستم منو اروم کنه و من هدایت شدم به این فایل ارزشمند اولش خشکم زد گوش دادم و گوش دادم فهمیدم هرروز هرساعت باید فایلهای ارزشمندو گوش داد استاد ممنونم ازتون الان حالم خیلی عالیه و اینجا نوشتم و بخودم قول میدم دیگه تند نرم هروقت هر اتفاق به ظاهر بدی افتاد عجله نکنم از روی خشم کاری نکنم چون عذرخاهی کردم سختتراز سکوت کردنه سکوت کنمو بگذرم هرچه بیشتر عصبی بشم بیشتر شرک ورزیدم کسی نمیتونه منو کنترل کنه منو عصبی کنه خدایاشکرت
سلام نمیدونم چطور بنویسم که این نوشته ها دقیقا بعد از پنج دقیقه کامنت قبلیم در مورد کنترل ذهن هستش در کامنت قبلیم از حال خرابم که از طرف همسرم داشتم تجربه میکردم نویشتم نوشتم که از صبحی در تلاشم تا حالم و خوب کنم چون من عادت ندارم به این حس های بد توی قلبم . بعد از تلاش های فراوانی که از صبحی ساعت 6:30 برای کنترل ذهنم انجام دادم و هیچ نتیجه ای نگرفتم تا ،دو ساعت قبل 5بعدظهر هدایت شدم به فایل های استاد در مورد کنترل ذهن فایل هارو گوش دادم حالم بهتر شد ناگفته نماند امروز صبح تو همون شرایط از انتشارات زنگ زدند یه سری مدارک خاص میخواستند برای گرفتن مجوز کتابم و من اون مدارک رو نداشتم اما با قدرت پاسخ انتشارات رو دادم و صادقانه مدارکی که داشتم رو فرستادم اما همان لحظه نجواها شروع شد که مجوز نمیدن تو مدرک نداری و از این حرف ها حالا باید در کنار حس بدی که از جانب رفتارهای بیمارگونه همسرم تجربه میکردم (که در کامنت قبل کامل توضیح دادم ) باید اینو هم کنترلش میکردم حالا باید در مورد مجوز چاپ کتابم هم انجام میدادم شروع کردم به نوشتن و ضبط کردن این جمله خدایا شکرت انتشارات به من پیام داد و گفت تبریک خانم شجاعی مجوز چاپ کتاب صادر شد ،با شادی و حس خوب اینو گفتم و ذهنم و کنترل کردم بعد از حدودا 9 ساعت پیام دادند گفتند مجوز چاپ کتاب صادر شد با اینکه من مدارکی که میخواستند رو نداشتم اما فقط هدایت پروردگار ایمان داشتم همون خدایی که سه سال پیش بهم گفت کتاب بنویس بهم گفت کدوم انتشارات بدم چاپش میکنند خیلی داستان عجیب و مفصله تا قبل اینکه اسم انتشارات پارس رو بشنوم نمیدونستم همچین انتشاراتی هست چقدر توی لیست انتشارات گشتم دنبال چیزی که فقط خدا بهم الهام کرده بود بهم واضح میگفت یه کتاب مینویسی در انتشارات پارس چاپ میشه و بی نهایت به فروش میرسه . در حقیقت بخشی از داستان من :من تو این سه سال همزمان با آشنایی با استاد و شروع تغییرات خودشناسی خب هدفم رو هم در همین زمان پیدا کردم علاقه م و همه ی این ها رو باهم پیش بردم چون زبان انگلیسی برای من کار نبود من با مطالعه و کارکردن در زمینه زبان انگلیسی داشتم زنده تر میشدم ،با این هدف که چطور میتونم کتابی بنویسم که در زمان کوتاه به افراد مهارت مکالمه رو بده خب من میدونستم اول باید سخت مطالعه کنم بعد راه رو پیدا کنم بعد عمل کنم بعد نتیجه بگیرم و بعد قدم ها م رو ثبت کنم و همین کارو انجام دادم اول خودم به اون مهارت رسیدم بعد کتابم تموم شد و همزمان با نتایج خودم کتابم راهی انتشارات شد البته اولین کتابم هست و دومین کتابم رو زمانی که مسیر رو تا پایان برم ونتایح کاملا آشکار بشه به انتشارات تحویل میدم .و سومین کتابم که کوچکترین کتاب مربوط به رایتینگ هم همینطور ،واقعا چه چیز عجیبی ست علاقه ،انگار همه چیز را میدانی فقط باید بروی و انجام بدهی و لذت ببری و به دیگران مهارت خودت را هدیه کنی ،کاری که فداکاری دقت درستی اصالت و کیفیت میخواهد و تنها اگر علاقه آت باشد میتوانی همه را در کارت داشته باشی ،البته که برای من زمان برد و داره زمان میبره من دارم لذت میبرم ،و خوشحالم برای کسانی که ممکنه علاقه شون زبان نباشه و فقط به این مهارت نیاز داشته باشندکمکم کنم پس برای اونها هم فایده داره ،اینارو گفتم که کنترل ذهن امروز برای من خیلی سخت بود من امروز ذهنم رو باید در زمینه گرفتن مجوز چاپ کتابم هم کنترل میکردم و یک ساعتی جمله تاکیدی گفتم و نوشتم بعد چند ساعت پیام دادند و گفتند مجوز چاپ کتابم صادر شد .خدایا شکرت خدایا شکرت که به کنترل ذهن من در همین حد ضعیف پاسخ دادی چون من میگم نتونستم ذهنم رو کنترل کنم و اما از صبحی 6:30,تا الان که شب شده تلاش کردم .و خداوند به اندازه تلاشم پاسخ داد خدایا شکرت
All bad feelings such as anxiety and fear about the future can lead to negative outcomes. If I make decisions based on these feelings, I am likely to make mistakes. For example:
In 2018, when I wanted to buy a laptop, the seller convinced me it was the best option at that price. I purchased it, but later realized it was a big mistake due to my lack of confidence and fear.
On the other hand, when I wanted to purchase a phone, I approached the decision with relaxation and patience. As a result, I bought the best phone on the market at the best price.
Staying in states of anxiety, worry, fear, and apprehension will lead to bad results. For example, a few years ago in 2021, I bought an electronic repair package. However, I did not learn or start working on it because of my lack of faith and belief, and my worry that it would be useless and unhelpful. Consequently, I didn’t learn anything, and now I see the results of that decision. But it is not too late. We need to understand who we are and our background, step by step, and act accordingly. Now is the time to learn electronic repairing as quickly as possible because it is the first step, and I love this field and believe I have a special talent in it. Please, God, help me with this goal. I am ready to put all my energy and focus into achieving it.
• I believe I have a special talent in this field.
• I can make significant progress in a short amount of time and achieve high accomplishments.
• I am nothing without God’s help, and I am asking God for guidance because I don’t know everything. Please help me.
#### Practice:
1. From what things are you afraid?
2. When did you act emotionally and what happened?
3. When did you act relaxed and what happened?
I am afraid of the future and worried that bad things might happen to my family, like my mother and father, because I love them too much. I also fear that if I cannot achieve anything or earn money, I won’t know what to do.
How do I resolve this mental struggle? By adopting good beliefs and finding good role models—not too many, just one or two every day. Also, because of my love for my mother and father, I must be committed and work with all my energy.
Recently, when I acted emotionally, a plumber took advantage of me and charged extra money for a service that wasn’t worth it. This experience illustrates how emotional decisions can affect every aspect of our lives and teaches us important lessons.
Most of the time, I have acted emotionally, but I will practice and remind myself to be careful, patient, and aware of the consequences of repeating past mistakes.
استاد چقدر رنگ زرد بهتون میاااااد چقدر خوش استایل ترتون کرده این تیشرت و چقدر لذت بردم از منتظره پردایس رویایی
دقیقا استاد من بار ها شده سر موضوعاتی که بعد بهش فک کردم و دیدم چقدر اون موضع فاقد اهمیت بوده و من الکی عصبانی و ناراحت شدم و بعد با اطرافیانم هم خیلی بد برخورد کردم من از این تجربه ها زیاد دارم یادم میاد یه روز که خیلی ناراحت بودم به خاطر یه موضوع فوق العاده مسخره (کم شدن نمره یکی از درس هام) خیلی ناراحت و عصبی بودم و بعد با دوستام خیلی بد خیلی بد برخورد کردم جوری که الان بهش فک میکنم میگم چه حرفای زشتی من بهشون زدم اصن چرا ارزششو داشت و خیلی پشیمونم هروقت به این موضوع فکر میکنم و چقدر این فایلتون خوب به من فهموند که اقا وقتی عصبی هستی وقتی حالت اوکی نیست هیچ حرفی نزن هیچ تصمیمی نگیر یکم با خودت خلوت کن ببین این رفتارو کنی درسته اصن ارزششو داره اصن و چقدر راهکار های خوبیرو پیشنهاد دادین من خودم وقتی ناراحتم بیشتر دوش گرفتن و یا بهم ریختن اتاقم و دوباره درست کردنش بهم کمک میکنه ذهنم اروم شه و به خودم برگردم
بسیار لذت بردم از این فایلتون و از مناظر پردایس و ازتو سپاسگزارم برای تهیه این فایل های فوق العاده اموزنده:)
سلام خدمت استاد بنده قبل از آشنایی با شما خیلی عصبی بودم و تصمیمات بدی میگرفتم در زمان عصبانیت آشنایی با شما شروع یک زندگی خوب سرشار از خوشحالی و دیدن زیبایی ها بود که بعد چون در مسیر خوبی قدم میزدم با اساتید مدیتیشن آشنا شدم و در این مسیر برای کنترل خشم و ناراحتی خیلی به من کمک کرد همون نفس های عمیق در زبان عصبانیت در زمان عصبانیت میخواستم طلاق بگیرم و زندگیم بهم بزنم اما با ترک اون محل در زمان عصبانیت از این امر جلوگیری کردم هیچ وقت در زمان عصبانیت تصمیم نگیرید خیلی برای من بد بود و الان خداروشکر خیلی بهترم ممنون استاد عزیز
بنام خدای فراوانی ها
سلام به همه دوستان
یادمه تو دوره 12 قدم باد گرفتم بهترین کار برای اینکه تو زمانی که حالمون بده انجام بدیم اینه که ریشه اون فکر و باوری که حالمون رو بد کرده رودر بیاریم و درستش کنیم ودر واقع زاویه دید روعوض کنیم
بعضی اوقات نمیشه جونانقد احساساست منفی داریم سر اوناتفاق نمی تونیم اون لحظه با تغییر افکار سریع حسمون روخوب کنیم
و پیشنهاد استاد این بود که متناسب با روحیه خودمون البته بازی کنیم ، پیاده روی ، بدویم، کار فیزیکی شدید ، بازی کامپیوتری و ……
من تو این جور مواقع بهترین کار برای من عبادت و راز نیاز با خداست
قبلا نمی دونستم چرا ؟ ولی با آموزش های استاد متوجه شدم زمانی که حالمون بده ما ایمان نداریم ، شرک داریم ، توجهمون به این نیست که قدرت دست خداست وما خالقیم توی ضعف گیر میکنیم و وقتی عبادت میکنمبا پروردگار دوباره همه چی بر میگرده سر جاش
یعنی اینکه تمرکز میره روی خدا اینکه همه چیز دست خداست ، خدا با منه نگرانی ترس استرس معنایی نداره
تو فرکانس نیایش با خدا اون حال بدی ها میرن
بعدش کامنت نوشتن هم حال و هوای منو عوض میکنه مخصوصا اگر سعی کنم به ذهنم فشار بیارم که تمام زیبایی های فایل رو بکشه بیرون
برنامه یا بازی یا ورزشی که نیاز به تمرکز ذهنی داشته باشه
هر چیزی که صد ذهنم رو بخواد یعنی نیاز به توجه وتمرکز عمیق داشته باشه ( نوشتن ، دویدن و ….)
حتی یادمه یه زمان هایی اوایل حالم خیلی بد میشد بعد همون موقع خونمون مهمون میومد ومن اصلا متوجه نمیشدم چرا
ولی وقتی توجمع صحبت می کردم کلا تغییر فرکانس رو احساس می کردم
راستش الان هم یه اتفاقی افتاد که اون پاشنه اشیل قدیمیمو که ازش ضربه می خورم روقلقلک داده در حدی که درونم و ذهنم بمباران. افکار ناجور که هزاران بار تحت تاثیرش قرار گرفتم رو داره میاره ولی من دارم هی مثل پینگپونگ ضربات رو می گیرم و می دونم که این کنترل من واین تغییر فرکانس من به این الگوی تکراری نهایتا مسئله رو از ریشه حل میکنه
من کارمو چند روز پیش واسه یکی انجام دادم و قرار شد پول رو واریز کنه و شغلمهم طوری نیست که همون موقع واریز شه یعنی می تونه باشه منفعلا تواون جایگاه نیستم اون شکلیش کنم
زنگ زدم گفت دستم بنده
اگر قبلا بود خدا می دونه چه درگیری پیش میومد یعنی می رفتم پیداش میکردم با حس بد و …..
الان فقط ذهنم رو کنترل می کنم می دونم که هر چیزی بشه خیره منه
جالبه تا این کلمه رو نوشتم طرف همین الان خودش زنگ زد …..
واییی وایییییی چههههه پیام جالبیییی خدای من خدایا شکرت من امروز از یکی پول میخاستم سه بار تماس گرفتم جواب نداد باخودم فکر میکردم با خط دیگه زنگ بزنم چکار کنم تا اینکه من پیام شمارو خوندم که از کسی پول میخواستین و دهنتونو کنترل کردینو گفتین هرچی بشه ب نفع منه خدایا شکرت
سلام به همگی
از اونجایی که من به این مسئله خیلی فکر میکنم و خیلی درگیرم باهاش و دنبال یک راه حلی میگردم که احساساتم رو کنترل کنم مخصوصا توی رفتار با اطرافیان، به یسری نتایج دست پیدا کردم.
من فهمیدم برای کنترل احساسات و هیجانات ما باید انرژی مون رو متمرکز کنیم سر موضوعی که بهمون این امکان رو بده تا رفتار کنترل شده ای داشته باشیم و در عین حال از حق خودمون هم بتونیم دفاع کنیم.
مثلا فرض کنید فردی رو که احساسات کنترل نشده ای داره
بیرون از خونه، تو اداره، یا پیش دوستاش موقعیتی پیش میاد که منجر به عصبانی شدنش میشه. اون آدم چون نمیتونه احساساتش رو کنترل کنه و انرژیش رو متمرکز کنه 2 حالت براش بوجود میاد:
یا میاد رفتار نابههنجار و پرخاشگرانه ای انجام میده که تهش منجر به پشیمونی میشه…
یا اینکه مجبور میشه اونجا سکوت کنه و هیچی نگه؛ چون میدونه که احساساتش در اختیارش نیست
میدونه شدت عصبانیتش بیش از حد معمول هست
و ممکنه رفتاری رو انجام بده که نه تنها باعث میشه حقشو نگیره بلکه شرایط رو بدتر هم میکنه.
و اونجا اون آدم سکوت میکنه ولی از اونجایی که کنترلی روی ذهنش نداره بعد از ترک اون موقعیت، و گذشتن مدت زمان کوتاهی، اون موقعیت رو هی تو ذهنش مرور میکنه بارها و بارها
میگه چرا فلان کار و نکردم، اونجا باید اینو میگفتم، چرا هیچی نگفتم و…
ممکنه حتی تا چندین ماه اون موقعیت توی ذهن این آدم مرور شه و ماجرا براش تموم نشده باشه.
همچین شخصیتی باید همون لحظه تواون موقعیت خودشو خالی میکرده اگه خالی نکنه تا مدت ها اون موقعیت توی ذهنش مرور میشه و افکار همینجور رژه میرن واسش درصورتیکه اگه همونجا خالی میکرد خشمشو دیگه ماجرا تموم میشد و دیگه فراموش میکرد
ولی خب به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه
آبروت بره
خراب شی توی جمع
مردم ازت حس بدی دریافت کنن
بترسن ازت
کلی قضاوت شی
و …
همه اینها ریشه از یک ذهن ضعیف داره ریشه از اینکه انقدری آدم از بچگیش با موقعیت هایی رو به رو شده که مخالف انتظاراتش بوده و ذهنشو بهم ریخته و اونقدری این اتفاقات تکرار شده در زندگیش که کنترل ذهن شو از دست داده و این ذهن انقدری قدرت گرفته که بصورت اتومات قفل میشه رو اینکه من بیام با عصبانیتم با صدا بالا بردنم یه قدرتی از خودم نشون بدم تا اینکه حرف من به کرسی بشینه باعث شده تو این موقعیتا نتونه ذهنشو کنترل کنه و انگار یک عقده ای در دلش هست که میخواد اون رو خالی کنه
بنابراین کاری که باید انجام بدیم اینه که باید انرژی خودمون رو متمرکز کنیم رو کنترل ذهنمون، رو کنترل احساسمون، عصبانیتمون رو کنترل کنیم. میدونم کار ساده ای نیست ولی طی روند تکاملی مون یاد میگیریم چی جوری با چه تکنیکهایی تو شرایط مختلف احساسمون رو کنترل کنیم فقط باید قدم اول رو برداریم.
یه فیلمی داشتم میدیدم فیلم خیلی جالبی بود ″ما میتونیم قهرمان باشیم″ خیلی فیلم جذابیه در عین جذاب بودن درسهای خیلی خوبی رو به همراه داره.
یکی از شخصیتهای این فیلم پسری بود که رهبر گروهی از بچه هایی بود که قابلیت های فراطبیعی داشتن اما رهبری که به حرف هیچکس گوش نمیکرد و میگفت حرف باید حرف من باشه. حتی موقعی که ″میسی″ هدایت گروه و میخواست بدست بگیره مقاوت شدیدی کرد: نه آقا این چه وضعشه ما چرا باید به حرف تو گوش کنیم و…
این پسر در بین این بچه های نیرومند تنها کسی بود که نمیتونست قدرتشو متمرکز کنه و اون کاری که میخواد رو انجام بده مثلا یدفعه آتیش درست میکرد بدون اینکه بخواد و کنترلی داشته باشه روش همه جارو آتیش میزد. کنترل انرژیش و قدرتش از دستش خارج بود واس خاطر همین بود که یوقتایی یه کارایی میخواست انجام بده نمیتونست اما یهو یه کارایی انجام میداد که نمیخواست و این کارا آسیب میزد به بقیه.
خلاصه این آدم رفته رفته یادگرفت که باید حرف گوش بده و کار تیمی انجام بده و یادگرفت که همه برای تیم دارن تلاش میکنن. رفته رفته کنترل انرژیشو بدست گرفت و تونست خودشو متمرکز کنه. هر کاری که میخواست انجام میداد و از قدرتش جوری استفاده میکرد که دست خودش باشه در نهایت هم تونست بر دشمناش پیروز بشه.
ما هم داستانی شبیه به همینو داریم
اگه نتونیم احساساتمون رو کنترل کنیم هیچ قدرتی نداریم که اون قدرت بخواد ما رو به جایی برسونه.
داد و بیداد هایی میکنیم که از کنترل خارجه و هیچ فایده ای نداره برامون بلکه آسیب هم میزنه اتفاقاتی میفته که تهش پشیمون میشیم. فکر نکنیم با این کارا ما قدرت داریم
قدرت زمانی بوجود میاد که سعی کنیم انرژی مون رو جمع کنیم و متمرکز کنیم رو جای صحیحش. روی اینکه رفتار های ما به دور از پرخاشگری باشه و از مجرای احساسات کنترل شده اعتماد بنفس، بلوغ و کاریزما بیرون بیاد
اون موقع دیگه مجبور نیستیم داد و بی داد کنیم مجبور نیستیم سکوت کنیم از ترس قضاوتهای مردم که این سکوت باعث بشه همش به اون موقعیت فکر کنیم و اعصابمون بهم بریزه.
کم کم رسیدن به این مرحله با تجربه و با برخورد با افراد مختلف بدست میاد همونجوری که قبلش من با تلفن نمیتونستم خوب صحبت کنم و استرس داشتم و دست و پام موقع تلفن صحبت کردن میلرزید بعد از اینکه من یه چند باری زنگ زدم بخاطر موقعیت کاری به اماکن مختلف و باهاشون صحبت کردم دیگه افتادم رو غلتک. وقتی تو زمینه تلفن صحبت کردن این اتفاق میفته در زمینه قاطعانه جواب دادن با کنترل احساسات هم میفته در زمینه نه گفتن به دیگران هم میفته
من مدت هاست که به سایت نیومده بودم و فایل های محصولات رو برای خودم آرشیو کرده بودم و گوش میدادم .
البته یه اشتباه هم کردم و با یه استاد عزیزی که شاگرد استاد عباسمنش هم هستند دوره شرکت کردم و برام نتیجه بخش هم بود اما حس خوبی نداشتم و مجدد حس کردم نیاز به حرف های استاد دارم حدودا یک ماهه که فایل های استاد گوش میدم مجدد،یه چیزی رو خیلی خوب درک کردم اونم اینکه صدای استاد آرامش تمام لحظاتم
………..
اما چیزی که راجع به این فایل میخوام بنویسم اینه
بخاطر مسائل مالی همسرم ناامید و مدام میگه که این حرف ها الکیه آدم باید عقل داشته باشه درصورتیکه خودش نتیجه گرفته
و یه عالمه حرف های منفی
من به خودم گفتم نرگس تو توی هر زمانی بهترین تصمیم گرفتی اگر حتی نتیجه دلخواه نبوده تو تلاشتو کردی وهمین کافیه پس گوش به حرفهای امیر نده تو تله ذهنی نیوفت
بعد از دوساعت کنترل کردن تله های ذهنی یاد سایت افتادم و قدم بعدی ،،،این فایل زیبا اومد و من با پوست و گوشتم درکش کردم،،حتی اگه عزیزانت برخلاف تو فکر میکنن،تو امید داشته باش به هدایت خدا و فقط حالتو خوب نگه دار
سلام استاد عزیزم و مریم مهربان و همه دوستای گلم امیدوارم حال همتون عالی باشه
این فایلو باید مدام هرروز و حتی روزی چند بار گوش داد من قبلا بشدت ادم عصبی و حاظر جواب بودم و شاید اطرافیان منظوری نداشتن و حرفی میزدن بمن برمیخورد و تند برخورد میکردم و خیلی دلخوری بوجود میومد که بعدش باعث میشد خودم از حرفام شرمنده بشم و بخام حتی عذرخاهی کنم
من یک مدت این فایل ارزشمندو خیلی گوش میدادم ارامش داشتم اطرافیان حرفی میزدن من سکوت میکردم و بشدت میتونستم روی خودم کنترل کنم گذشت و من درگیر کارهای روزمره شدم و زیاد فایلهای ارزشمندو گوش ندادم من این درسو گرفته بودم ک سکوت کردن خیلی راحتتر از عذرخاهی کردنه
خلاصه ک انسان فراموش کاره و متاسفانه منم کنترل خشمو فراموش کردم امروز صبح مشتری بمن زنگ زد منم از مشنری میپرسم مالک هستن یا کارفرما چون من با مالک کار نمیکنم و با پیمانکارها یا نجارها و غیره همکاری میکنم
خلاصه من از ایشون طبق عادت پرسیدم شما مالک هستین یا کارفرما و ایشون گفتن بتوچه تو طراحیتو کن چکار داری ک مالکم یا نه
من اولش خشممو کنترل کردم و مودبانه نوشتم جناب برای من مهمه چون من با مالک خونه کار نمیکنم چون تحربه زیادی ندارم کارو خودم وردارم اولش قشنگ توضیح دادم ولی بعدش نمیدونم چیشد نتونستم خودمو کنترل کنم زنگ زدم کلی داد زدمو فحش دادم بطوری ک چند ساعت گلوم درد میکرد و منی ک حمله پانیکم خوب شده بود از صبح تا الان پانیک داشتم و بعد اون آقارو بلاک کردم و خانومش تماس گرفت و دوباره با خانومش فحاشی کردم و بلاکشون کردم بشدت عصبی بودم کنترل نداشتم من هروقت عصبیم شهودم مییگه برو حموم و من میرم حموم یاا میرم دوچرخه سواری اروم میشم ولی چون روی خودم کار نمیکردم اون محدثه قبل شده بودم و کاری که قلبم میگفتو نکردم من تا نیم ساعت پیش شروع کردم خودمو اروم کردن که فدای سرم اتفاقی نیافتاده و دیگه تکرار نمیکنم و از خدا خاستم منو اروم کنه و من هدایت شدم به این فایل ارزشمند اولش خشکم زد گوش دادم و گوش دادم فهمیدم هرروز هرساعت باید فایلهای ارزشمندو گوش داد استاد ممنونم ازتون الان حالم خیلی عالیه و اینجا نوشتم و بخودم قول میدم دیگه تند نرم هروقت هر اتفاق به ظاهر بدی افتاد عجله نکنم از روی خشم کاری نکنم چون عذرخاهی کردم سختتراز سکوت کردنه سکوت کنمو بگذرم هرچه بیشتر عصبی بشم بیشتر شرک ورزیدم کسی نمیتونه منو کنترل کنه منو عصبی کنه خدایاشکرت
سلام نمیدونم چطور بنویسم که این نوشته ها دقیقا بعد از پنج دقیقه کامنت قبلیم در مورد کنترل ذهن هستش در کامنت قبلیم از حال خرابم که از طرف همسرم داشتم تجربه میکردم نویشتم نوشتم که از صبحی در تلاشم تا حالم و خوب کنم چون من عادت ندارم به این حس های بد توی قلبم . بعد از تلاش های فراوانی که از صبحی ساعت 6:30 برای کنترل ذهنم انجام دادم و هیچ نتیجه ای نگرفتم تا ،دو ساعت قبل 5بعدظهر هدایت شدم به فایل های استاد در مورد کنترل ذهن فایل هارو گوش دادم حالم بهتر شد ناگفته نماند امروز صبح تو همون شرایط از انتشارات زنگ زدند یه سری مدارک خاص میخواستند برای گرفتن مجوز کتابم و من اون مدارک رو نداشتم اما با قدرت پاسخ انتشارات رو دادم و صادقانه مدارکی که داشتم رو فرستادم اما همان لحظه نجواها شروع شد که مجوز نمیدن تو مدرک نداری و از این حرف ها حالا باید در کنار حس بدی که از جانب رفتارهای بیمارگونه همسرم تجربه میکردم (که در کامنت قبل کامل توضیح دادم ) باید اینو هم کنترلش میکردم حالا باید در مورد مجوز چاپ کتابم هم انجام میدادم شروع کردم به نوشتن و ضبط کردن این جمله خدایا شکرت انتشارات به من پیام داد و گفت تبریک خانم شجاعی مجوز چاپ کتاب صادر شد ،با شادی و حس خوب اینو گفتم و ذهنم و کنترل کردم بعد از حدودا 9 ساعت پیام دادند گفتند مجوز چاپ کتاب صادر شد با اینکه من مدارکی که میخواستند رو نداشتم اما فقط هدایت پروردگار ایمان داشتم همون خدایی که سه سال پیش بهم گفت کتاب بنویس بهم گفت کدوم انتشارات بدم چاپش میکنند خیلی داستان عجیب و مفصله تا قبل اینکه اسم انتشارات پارس رو بشنوم نمیدونستم همچین انتشاراتی هست چقدر توی لیست انتشارات گشتم دنبال چیزی که فقط خدا بهم الهام کرده بود بهم واضح میگفت یه کتاب مینویسی در انتشارات پارس چاپ میشه و بی نهایت به فروش میرسه . در حقیقت بخشی از داستان من :من تو این سه سال همزمان با آشنایی با استاد و شروع تغییرات خودشناسی خب هدفم رو هم در همین زمان پیدا کردم علاقه م و همه ی این ها رو باهم پیش بردم چون زبان انگلیسی برای من کار نبود من با مطالعه و کارکردن در زمینه زبان انگلیسی داشتم زنده تر میشدم ،با این هدف که چطور میتونم کتابی بنویسم که در زمان کوتاه به افراد مهارت مکالمه رو بده خب من میدونستم اول باید سخت مطالعه کنم بعد راه رو پیدا کنم بعد عمل کنم بعد نتیجه بگیرم و بعد قدم ها م رو ثبت کنم و همین کارو انجام دادم اول خودم به اون مهارت رسیدم بعد کتابم تموم شد و همزمان با نتایج خودم کتابم راهی انتشارات شد البته اولین کتابم هست و دومین کتابم رو زمانی که مسیر رو تا پایان برم ونتایح کاملا آشکار بشه به انتشارات تحویل میدم .و سومین کتابم که کوچکترین کتاب مربوط به رایتینگ هم همینطور ،واقعا چه چیز عجیبی ست علاقه ،انگار همه چیز را میدانی فقط باید بروی و انجام بدهی و لذت ببری و به دیگران مهارت خودت را هدیه کنی ،کاری که فداکاری دقت درستی اصالت و کیفیت میخواهد و تنها اگر علاقه آت باشد میتوانی همه را در کارت داشته باشی ،البته که برای من زمان برد و داره زمان میبره من دارم لذت میبرم ،و خوشحالم برای کسانی که ممکنه علاقه شون زبان نباشه و فقط به این مهارت نیاز داشته باشندکمکم کنم پس برای اونها هم فایده داره ،اینارو گفتم که کنترل ذهن امروز برای من خیلی سخت بود من امروز ذهنم رو باید در زمینه گرفتن مجوز چاپ کتابم هم کنترل میکردم و یک ساعتی جمله تاکیدی گفتم و نوشتم بعد چند ساعت پیام دادند و گفتند مجوز چاپ کتابم صادر شد .خدایا شکرت خدایا شکرت که به کنترل ذهن من در همین حد ضعیف پاسخ دادی چون من میگم نتونستم ذهنم رو کنترل کنم و اما از صبحی 6:30,تا الان که شب شده تلاش کردم .و خداوند به اندازه تلاشم پاسخ داد خدایا شکرت
Consequences of Emotional Decisions:
Hello my lovely master,
All bad feelings such as anxiety and fear about the future can lead to negative outcomes. If I make decisions based on these feelings, I am likely to make mistakes. For example:
In 2018, when I wanted to buy a laptop, the seller convinced me it was the best option at that price. I purchased it, but later realized it was a big mistake due to my lack of confidence and fear.
On the other hand, when I wanted to purchase a phone, I approached the decision with relaxation and patience. As a result, I bought the best phone on the market at the best price.
Staying in states of anxiety, worry, fear, and apprehension will lead to bad results. For example, a few years ago in 2021, I bought an electronic repair package. However, I did not learn or start working on it because of my lack of faith and belief, and my worry that it would be useless and unhelpful. Consequently, I didn’t learn anything, and now I see the results of that decision. But it is not too late. We need to understand who we are and our background, step by step, and act accordingly. Now is the time to learn electronic repairing as quickly as possible because it is the first step, and I love this field and believe I have a special talent in it. Please, God, help me with this goal. I am ready to put all my energy and focus into achieving it.
• I believe I have a special talent in this field.
• I can make significant progress in a short amount of time and achieve high accomplishments.
• I am nothing without God’s help, and I am asking God for guidance because I don’t know everything. Please help me.
#### Practice:
1. From what things are you afraid?
2. When did you act emotionally and what happened?
3. When did you act relaxed and what happened?
I am afraid of the future and worried that bad things might happen to my family, like my mother and father, because I love them too much. I also fear that if I cannot achieve anything or earn money, I won’t know what to do.
How do I resolve this mental struggle? By adopting good beliefs and finding good role models—not too many, just one or two every day. Also, because of my love for my mother and father, I must be committed and work with all my energy.
Recently, when I acted emotionally, a plumber took advantage of me and charged extra money for a service that wasn’t worth it. This experience illustrates how emotional decisions can affect every aspect of our lives and teaches us important lessons.
Most of the time, I have acted emotionally, but I will practice and remind myself to be careful, patient, and aware of the consequences of repeating past mistakes.
سلام به استاد عزیزم و مریم جون
سلام به بچه های سایت
استاد چقدر رنگ زرد بهتون میاااااد چقدر خوش استایل ترتون کرده این تیشرت و چقدر لذت بردم از منتظره پردایس رویایی
دقیقا استاد من بار ها شده سر موضوعاتی که بعد بهش فک کردم و دیدم چقدر اون موضع فاقد اهمیت بوده و من الکی عصبانی و ناراحت شدم و بعد با اطرافیانم هم خیلی بد برخورد کردم من از این تجربه ها زیاد دارم یادم میاد یه روز که خیلی ناراحت بودم به خاطر یه موضوع فوق العاده مسخره (کم شدن نمره یکی از درس هام) خیلی ناراحت و عصبی بودم و بعد با دوستام خیلی بد خیلی بد برخورد کردم جوری که الان بهش فک میکنم میگم چه حرفای زشتی من بهشون زدم اصن چرا ارزششو داشت و خیلی پشیمونم هروقت به این موضوع فکر میکنم و چقدر این فایلتون خوب به من فهموند که اقا وقتی عصبی هستی وقتی حالت اوکی نیست هیچ حرفی نزن هیچ تصمیمی نگیر یکم با خودت خلوت کن ببین این رفتارو کنی درسته اصن ارزششو داره اصن و چقدر راهکار های خوبیرو پیشنهاد دادین من خودم وقتی ناراحتم بیشتر دوش گرفتن و یا بهم ریختن اتاقم و دوباره درست کردنش بهم کمک میکنه ذهنم اروم شه و به خودم برگردم
بسیار لذت بردم از این فایلتون و از مناظر پردایس و ازتو سپاسگزارم برای تهیه این فایل های فوق العاده اموزنده:)
به نام خدای هدایت
الهی به امید تو
خدایا شکرت
.
سپاسگزار خداوندی هستیم که من را در این مسیر درست و دوست داشتنی و راحت قرار داد
.
.
این خیلی بده که هر چی بدبیاری برای خودم بوجود
بیاد دعا کنم و بکن خدایا برای دیگران هم بشود
و بگم چرا من ؟
و این گفتن ها هم ریشه دارد
چون من یک مادر بزرگ داشتم همیشه ی خدا بد می آورد
و ایشون چون خودش بد می آورد همیشه دعا
می کرد که چرا من .. إن شاالله برای دیگران بد بیاد . إن شاله دیگران با بیاوردند
و باز هم چون فرکانس را ارسال می کرد دوباره برای خودش بوجود می اومد .
حالا من هم دقت می کنم یه وقتایی این طور در ذهنم هست که چرا من ؟؟ من بسمه… حالا دیگه دیگران را این بد بیاری ها شامل شود
و همین فرکانس دوباره به خودم بر می گردد
خدایا توبه
خدایا می دونم که توبه ی منو پذیرفتی و ازت می خواهم که همیشه من را در صراط مستقیم ثابت قدم و پایدار نگه داری
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
بسم الله الرحمن الرحیم.
سپاس از خدایی که خوبی هارو آفرید وبه ما قدرت دیدن آنهارو داد.
سلام بر استادان عزیز ودوستان گل سایت
نظارت بر ورودی های ذهن:
موضوع اول اینست که دعای کسی در حق کسی مستجاب نمیشع فقد وفقد فرکانس ها وباورها هستند که زندگی مارا رقم میزنند.
اگر به کسی قدرت ندهیم در ذهنمان اون شخص نمیتواند هیچ اثری در زندگی ما داشته باشد.
با خیلی مواظب باشیم که چه فیلمی. چه ویدیویی میبینیم چه مطلبی میخونیم چه حرفی رو گوش بدیم وچه حرفی بزنیم
اگر امید داشته باشیم شوروشوق داشته باشیم خوشحال باشیم روز بدی در کار نیست همش یک تجربه است. اما اگر حال مان بد باشه اتفاقات بدتر را تجربه میکنیم
هیچ وقت تو واقعیت اینطور نیست که قبول کنیم روز بدی داریم اتفاقات خوب رخ بدهد بلکه قانون جهان هستی
اتفاقات خوب=احساس خوب
اتفاقات بد=احساس بد
باید بتونیم به چیزی که رخ میدهد حس خوب داشته باشیم تا در آینده اتفاقات خوبتر برای ما رخ دهد.
خدایا کمکم کن تا خوبی هایی در زندگی ام را ببینم ودر مسیر خوبی ها باشم