اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من فکر می کنم کلا فیامها می خوان یه سری عقاید از قبل طراحی شده رو به مغز ما تزریق کنن. که درصد بسیار کمیشون می تونن مفید باشن. که اون هم یا فکر ناقصه یا سانسور میشه.از همون بچگی همه کارتون ها یا موجودات مختلف جنگل رو نشون میداد(هاچ زنبور عسل) دنبال مادرش میگشت و هیچوقتم پیداش نکرد اون موجودات بهم زور می گفتن و سعی داشت به ما بفهمونه دنیا جنگله و باید بخوری تا خورده نشی. حنا دختری در مزرعه یا بینوایان. اینا همشون می خواستن عجز و نا توانی رو به ما بفهمونن.اما ماتریکس جزو محدود فیلمایی بود که به شکل خیلی خیلی نا محسوس قصد داشت به ما بفهمونه که این محدودیت های دنیا ساختگی و دروغه ولی هر کسیم بخواد ابراز بکنه این مسئله رو سرشو زیر اب میکنن. ینی حواستون باشه شما هوس نکنید یوقت بخوایید عوض بشید.
حتی فیلم راز هم که داشت مستقیما در مورد قانون جذب صحبت میکرد یجورایی ما رو سر کار گذاشته بود. از سال 2006 که این فیلم منتشر شد .چندین بار این فیلم رو دیدم ولی ازش سر در نیاوردم. تا اینکه دوبازه پارسال یکی از دوستام دوباره این فیلم رو بهم داد. مجدادا دیدم. شاید روزی 3-4 بار فیلم رو سکانس به سکانس باز دید کردم . ولی از خود فیلم هیچ نکته کلیدیی بهم نرسید. تا اینکه تصمیم گرفتم مراجعی که تو فیلم ذکر میشه رو تعقیب کنم. چند تا کتاب رو خوندم ولی هنوز هم اطلاعاتم ناقص بود. بعد رفتم سراغ سرچ تو اینترنت و چند تا گروه تو فیسبوک عضو شدم. ولی اونا هم راه رو درست نمی رفتن و حرفای من دراوردی زیاد داشتن. خیلی اتفاقی یکی از یوزر ها لینک این سایت رو گذاشته بود. و اومد این سایت عضو شدم. خیلی مطالب ازین جا یاد گرفتم .البته هنوز محصولات تخصصی رو نخریدم. اما شاید به جرات بگم از وقتی اینجا عضو شدم روی یه ساعت هم تی وی نمی بینم. و تقریبا هفته ای یه کتاب خوب می خونم. شاید به نظر یه کتاب کم بیاد اما بنده وقت ازاد بسار کمی دارم. همونم گذاشتم برای مطالعه.
خدایا شکرت که بیشتر از یکسال هست هیچ گونه برنامه ی تلویزیونی را ندیده ام و اینقدر مصمم بر کنترل ورودی های ذهنم هستم
که باور دارم که خودم هستم که خالق شرایط خودم هستم و عمل کردم و خدارا شکر گذار هستم
چقدر استاد درست گفتند که شاید ما با این فیلم ها بخندیم ولی این ورودی ها روی ناخودآگاه ما و باور های ما تاثیر میگذارد و باور های ما را شکل میدهد
که زنجیره ی اتفاقات بد بعدی رخ خواهند داد با این ورودی های نا مناسب
با این ورودی هایی که این باور رو در ما می سازند که دیگران می توانند در زندگی ما تاثیر بگذارند و اتفاقات زندگی ما را رخ دهند
و زندگی خود را سرشار از بدبختی و اتفاقات بد خواهیم کرد
با نا آگاهی زندگی خود را تبدیل به جهنمی خواهیم کرد که با دست خود ساخته ایم
پس به جای این ورودی های نامناسب بیایم آگاهانه ورودی های خود را همیشه و هر لحظه کنترل کنیم احساس خوبی داشته باشیم
و لذت ببریم از زندگی و شاد باشیم تا زندگیمون سرشار از اتفاقات خوبی شود که برای خود خلق کرده ایم
این ورودی ها این باور های مخرب را در ما می سازند که باور کنیم که زندگی فقط همینه و روز های بد باید باشند و طبیعی هست که باشد و دیگران برای ما این را خواسته اند
خدا را شکر من با این آگاهی که خالق تمام اتفاقات زندگی خود هستم قدم در کنترل ورودی های ذهنم گذاشته ام با تعهد و زندگی ام هر بار روان تر و چرخ دنده های زندگیم روان تر شده خدا را شکر
و به کمک خدا به این روند هم ادامه میدهم تا زندگی خودم را در تمام جنبه ها عالی خلق کنم
ذهنم رو در شرایطی کنترل میکنم که شرایط ناخواسته و بد هست و من طوری ذهن خود را کنترل می کنم که احساس خوبی داشته باشم بگم که این فرصتی هست برای پیشرفت من و برای واضح شدن خواسته هایم و عمل کنم به این هدایت خداوند
خدایا شکرت بخاطر تمام این آگاهی های زیبا و عالی که استاد با ما به اشتراک گذاشتند
استاد واقعا با تمام وجود سپاسگذارم از شما بخاطر تمام این آگاهی های عالی و گنجینه ای بسیار گرانبها که در این سایت هست و در اختیار ما قرار دارد
خدایا صد هزار مرتبه شکر
امیدوارم در پناه الله یکتا همه ی ما شاد سالم ثروتمند و سعادتمند باشیم در دنیا و آخرت
با همه وجودم تمام تلاشمو میکنم بتونم به زودی درمدار شما باشیم و بتونم بهترین دوست شما بشم 🌺🙏🏻
حس میکنم هیچی جز قوانین وجود نداره وقتی این قوانین و فهمیدم فقط شکر گزارم که من در حدی بودم که بتونم این قوانین و بشنوم و با خودحقیقیم اشنا بشم به شدت ازتون سپاسگزارم قول میدمبهزودی نتایجمو بهتون اعلام کنم سپاس و شکرگزارم از حضور شما و قوانین جهان هستی 🌺❤️🙏🏻
.سلام بر استاد عزیزم و خانم شایسته ازاین فیلم برداری ناب و بی نقص شون، و سلام دارم خدمت خانواده بزرگ عباسمنش توی این سایت بی نظیر. استاد من چه ضربه ها خوردم از این احساس و نه گفتن به دیگران که پاشنه ی آشیل و نقطه ضعف بنده هست شدید .استاد و دوستان عزیزم، میخام اولین نفری باشم.کامنت می نویسم چه ها کشیدم از این احساس.همانطور که در کامنت های قبلی اشاره شد ،سال 94یکی از بستگان بنده بهمون زنگ زد و در خواست ضمانت کرد و چون من حسابم.کار میکردو جواز داشتم ، نه نتونستن بنده همانا و ضمانت همانا، و وام رو به اسم خودم گرفتم اشتباه شدید تر از ضمانت … ما وام رو گرفتیم و دو دستی تقدیم طرف کردیم . یکی دو قسط اول خوب بود ، بعد از اون طرف تصادف کردو چون با پدرش مشکل داشت به پدر شون صحبت کردم گفت چون به من اطلاع نداده و تک پسر خانواده هست ، و به حرف های من گوش نداده ، من کاری به ایشون ندارم، خلاصه استاد چون چک داده بودم و قسط معوق داشتن ،چکمون برگشت شد و حساب مسدود … زیاد دوست ندارم در مورد ش صحبت کنم،و توجه خود مو ببر به اون روزا ..استاد خودم وام رو تسویه کردم و حتی به طرفم زنگ نزدم .بچه ها احساسی تصمیم نگیرید به عواقب کارتون فکر کنید ، یک حرف بد و یک عکس العمل بد ، چنان تاثیر ی داره تو شرابط زندگی که نگو… مخصوصا تو روابط .طرف به دوستی و صلح میرسه ولی میگه شما این حرف رو زدید ، وچکار کردید ، و فلان و فلان و بعد از سالها، هنوز حرفشو میزنه … استاد مثال زیدان رو زد ، همه دنیا تعجب کردن که زیدان که اینقدر خوب و با اخلاقن چرا تو جام جانی این حرکت رو انجام داد … و هنوز که هنوز فیلم هاش هست … استاد این همه میگه کنترل ذهن و میگه حواستون باشه ..به خاطر همینه ،سعی کنیم در شرایط سخت احساس منو کنترل کنیم ، فرق بین افراد بیرون و افراد داخل سایت بچه ها همینه ،ماباید بتونم کنترل ذهن و احساس داشته باشیم ، کم و زیاد نشیم، و تصمیمات درست اتخاذ کنیم .همینه استاد میگن دوستان سراغ وام و قسط نرید… خیلی مثال دارم بزنم و چون پاشنه ی آشیلم هست ، می تونم در موردش ساعت ها صحبت کنم. و میدونم دوستان عزیز شما هم مثالهای زیادی دارید که بزنید … این یکی از تجربیات بنده بود خواستم گفته باشم و ان شالله خالق شرایط خودمون باشیم .و تصمیم درست رو بگیریم.ممنون که خوندید ،خیلی خلاصه نوشتم ، ببخشید، در پناه خداوند متعال باشید.و سایتون مستدام
سلام ب بهترین استادم تا ب امروز و سلام ب مریم عزیز و تمام بچه های این خانواده ی بزرگ و دوست داشتنی
بسیار توضیحات عالی بود استاد برای اینک ب خودمون یادآوری کنیم ک در شرایط بد و حساس هیچ وقت نباید تصمیمات اساسی و احساسی بگیریم و ب قول خودمون عجول باشیم.
من اینو از شما یاد گرفتم ک اگر اتفاقات چ خوب و چ بد برای من بیوفته نباید عجله کنم و سریع بگم الان این موقعیت عالی از دستم میره
الان این اتفاق خوب تمام میشه و شما چ زیبا مثال خونه رو زدید ک بعدها میفمیم ک اگر بیشتر میگشتم ،اگر بیشتر فکر میکردم ، اگر اجازه میدادم زمان کمی بگذره و……..
انصافا از زمانی ک وارد این خانواده عزیز شدم روی خودم کار کردم و بسیار زیاد این قانون رو یاد گرفتم ک نباید تصمیمات عجولانه چه در ناراحتی چ در خوشحالی بگیرم و ذهنم شرطی شده ک سریع ب محض عصبانی شدن این پیغام رو میده ک اگر این کار رو انجام بدم چنین اتفاقاتی برام خواهد افتاد.
البته ک همیشه کار برای انجام دادن روی ذهن است و هرچه جلوتر میریم این موضوع برامون قابل درک تر میشه.
تنها موردی ک خیلی بهتر شدم ولی خودم هم میدونم ک باید بیشتر خودم رو کنترل کنم در مورد فرزندم هست،کسایی ک پدر و مادر هستند این موضوع رو خوب درک میکنند ک وقتی از دست بچهها عصبانی میشه ی نوع زمزمه ی شیطان در گوشت مدام تکرار میکنه بزن تو گوشش بزن لهش کن یا هر چیز دیگه ای…….
ولی خدایی کار سختی اون لحظه کنترل خودم ولی خیلی رو خودم کار کردم و از وقتی کنترل رو خودم رو شروع کردم ب مسیری هدایت شدم ک معلم بشم و با بچهها تدریس کار کنم و خب الان این موضوع شده نقطه قوت و بارز من در کارم
همه در مواجهه با این موضوع ک من روزی پنج دانش آموز دبستانی نه بزرگ تر دارم و چجوری با تمام احساسم بهشون درس میدم و اون هارو مثل بچه های خودم دوست دارم و حتی دخترم و پسرم صداشون میزنم کلی تعجب میکنن و میگن وای چه حوصله ای داری یا خوش بحالت چه حوصله و اعصابی داری و خدارو شکر میکنم ک ب من توان انجام این کار رو داده
شاید یک مسئله یا یک مطلب رو ده بار توضیح بدم و تکرار کنم تا کامل متوجه بشه و این کار ، کار هرکسی نیست.
اینها همه از لطف شماست استاد عزیزم،اینک مدام روی خودت و ذهنت کار کنی و این تکرار در طول زمان راه هایی رو برات باز کنه ک خدا میدونه.
و بسیار خانواده ها و افرادی رو دیدم ک در اون حالت اعصبانی موندن و چ اتفاقات بدی و بیماری هایی رو برای خودشون ایجاد کردن.
من توی شرایط احساسی خوشحالی ک خیلی شاد بودن بیشتر میتونم بگم تصمیم گیری حالا اشتباه داشتم تا شرایط عصبانی ،چون تکرار این موضوع ذهنم رو شرطی کرده و اجازه انجام تصمیم بد رو بهم نمیده.
سپاسگزارم از خداوند متعال ک من رو با این خانواده عزیز اشنا کرد و هر چه میگذره درک ما رو از قوانین الهی بیشتر و بیشتر میکنه.
استاد یک سپاسگزاری ویژه از شما میکنم ک از اتفاقات اطراف اینقدر زیبا ایده میگیرید و برای ما صحبت می کنیدو درک ما رو از قوانین بیشتر میکنید.
در ضمن بگم ک بسیار اندام زیبایی دارید و بسیار جذاب تر و دوست داشتنی تر شدید.
من هم ب نوبه خودم بهترین ها رو براتون آرزو میکنم و عاشقتونم.
من تجربه های بسیاری برای احساسی عمل کردن دارم که به گفته استاد عزیز تصمیم عجولانه و نادرستی بوده ولی بر خلاف همیشه که تجربه های به ظاهر تلخی برای من بوده که بعدا متوجه شدم که به خواست خداوند به صلاح من بوده که اینچنین تصمیمی داشتم که به رشد و تکامل من بسیار کمک کرده ولی اخیرا با تصمیم احساسی که داشتم برخلاف توقعی که بود این تصمیم عجولانه و احساسی بسیار به نفع من تمام شد و ی وابستگی طولانی که فکر میکردم وظیفه و کمکی است که به طرف مقابلم میکنم و برای من مشکل ایجاد کرده بود و برای طرف مقابلم این تصمیم باعث شد با فراغ بال بیشتری به کارهای خودم بپردازم و فردی که از نزدیکانم بود رو به خدای یکتا بسپارم تا مسئولیت زندگی خودش رو بعهده بگیره
خواستم یادآور بشم از آنجا که استاد عزیزم اشاره داشتند که اکثر تصمیمات احساسی در شرایط احساسی بودن میتونه اشتباه باشه که درست هم فرمودند درصدی از تصمیمات هم در جهت رشد و ارتقای انسان به کمال به خواست الهى جلو میره و موثر واقع شده و در واقع نوعی هدایت الهی محسوب میشه.
موردی که برای آرام سازی من در مواقع از دست رفتن کنترل کمک کرده رفتن به بیرون از خانه و راه رفتن هست و فرصت پیدا میکنم که زوایای موضوع مورد تنش رو با پیاده روی بررسی و نقطه ضعف رو پیدا کنم و این هم به خودم و هم به طرف مقابلم این امکان رو میده تا با آرامش درونی که پیدا میکنیم منطقی تر عمل کنیم.
تکنیک دیگه ای که به من کمک میکنه که آدم عجولی هستم و خیلی وقتها با کلام زودهنگام یا تصمیمی که بسرعت و در حالت تنش داشتم گرفتم تکنیک شمردن تا 5 هست که هر عملی یا حرفی رو بعد از شمردن 5 شماره بگیریم یا بزنم.
این به من کمک میکنه که به قوه ادراک فرصت بدم که روی موضوع سویچ کنه و از احساسی بودن تصمیم دور بشم.
سلام به همه دوستان عزیز و استاد عباسمنش و مریم خانم
یه مدت خیلی افکار منفی داشتم راحب اینکه نکنه با یه سری افراد درگیر بشم و ندایی بهم رسید و چشمم به قران توو اتاق افتاد و توو فهرست سوره ها هدایت شدم به سوره فرقان که در یکی از آیه هاش نوشته بود بندگان رحمان کسانی هستند که روی زمین با آرامی و فروتنی راه میروند و وقتی نادانان آنان را مورد خطاب قرار میدهند در پاسخشان سخنان مسالمت آمیز میزنند .از اینکه پروردگار جهان اینقدر سریع و شفاف پیام رو بهم رسوند از شدت خوشحالی اشک توو چشام جمع شد و از اون موقع قدرت درونیم هزاران برابر شده در ضمن اینکه آدم بتونه احساساتشو کنترل کنه فرد با تقوایی هست و نزد پروردگار عزیزه .در آخر خداروشکر میکنم به خاطر این آگاهی
سلام به استاد نازنین و خوشتیپ سلام به مریم عزیزم همراه همیشگی .و سلام به دوستان گلم .
این فایل وقتی شروع شد برای من این نکته خیلی بولد بود که فقط خشم و عصبانیت و ناراحتی نیست که باعث میشه درست تصمیم نگیریم بلکه شرایط احساسی خیلی خوب هم این نتیجه رو داره که اگر کنترل نشه باعث تصمیمات زیان باری میشه .
از خودم بخوام بگم من وقتی اعصبانیت بهم غلبه میکنه سعی میکنم هیچ حرفی ب زبان نیارم اماااا از یه جا جلوش رو میگیرم اما از یه جای دیگه نمود پیدا میکنه با این که زبانم رو کنترل میکنم اما اون انرژی منفی ناشی از خشم در حرکات بدن من نمایان میشه و باعث میشه به خودم آسیب بزنم و یا حتی شده به طرف مقابلم از وقتی روی خودم کار میکنم و به این فایل شما رسیدم که کنترل کنم ذهنم رو کمتر به این موارد بر میخورم و سعی میکنم خیلیییی زود اون مکان رو ترک کنم وقت گذروندن با حیوانات خیلی به من در کم کردن خشمم کمک میکنه و قرآن خوندن .
اما آنچه بیشتر از احساسات منفی به من آسیب زده احساسات خوب بود خیلی جاها از سر ذوق و اشتیاق حرف هایی زدم که سال ها براش تاوان پس دادم که تا سال ها پام گیر بوده .
یکی از این اتفاقات از این قرار بود من رفته بودم خونه ببینم البته فقط دیدن چون هنوز یک مقدار از پول رو باید هنوز جور میکردم تا خونه بخرم این رو بگم هم من یک ماه قبلش وامی که 2 سال درگیرش بودم رو تموم کردم چون یاد گرفته بودم که این کار نادرسته..،…… و خلاصه خیلی خیلی خوشحال بودمو احساس آزادی میکردم .
در این روند خونه دیدن من خیلی خیلی ذوق داشتم که قراره چند ماه دیگه به خونه مورد علاقه ام برسم و خونه دار بشم و ….
توی این جریان به خاطر طغیان احساسات من و البته (ترس از کمبود) که من به خودم وارد کرده بودم که دیگه همچین خونه ای گیرم نمیاد من پا توی مسیر اشتباه گذاشتم مسیری که چند ماه قبل خودم رو ازش خلاص کردم و من دوباره خودم رو تو چاه قسط انداختم و پول خونه رو قسط بندی کردم پولی که هنوز مونده بود من جورش کنم این تصمیم ها همششش در یک ساعت اتفاق افتاد همش در یک شب اتفاق افتاد .
و من بعد چند روز فهمیدم چکار کردم …
این موضوع منو هدایت کرد به فایل های رضا عزیز و من این درس قسط و وام و بدهی رو اونجا یاد گرفتم بعد ازچندین بار مشت و لگد خوردن .
سپاس. سپاس استاد عزیزم برای آگاهی هایی که از موارد پیرامونتون برداشت میکنید و میآیید به ما هم یاد میدهید سپاس گزارم .
و سپاس خدای من برای درس های بینهایت برای تجربه ها برای درست زندگی کردن و لذت بردن
من سپاسگزارم بخاطر نکات ارزشمند و کلیدی که در این فیلم و چند فیلم قبل روی سایت قرار دادین داشتم فکر می کردم اگر من در این سال جدید فقط همین چند فایل رو مرتب گوش کنم و سعی کنم ملکه ذهنم کنم همان که فرمودین عادتی که زندگی شما رو برای همیشه تغییر خواهد داد یعنی واقعا تغییر بنیادینی در زندگیم اتفاق خواهد افتاد
واقعا شما استاد بزرگوارم شکارچی نکات ناب زندگی افرادموفق و بسیار موارد مثبت دیگر هستین برای همین هست که در مدت زمان کم این همه پیشرفت کردین و واقعا برازنده و شایسته یک همچنین زندگی عالی و بی نظیری هستین من به وجود شما بسیار افتخار میکنم امیدوارم که خودم هم بتونم به فرمایشات شما عمل کنم
در ضمن استاد عزیزم خواستم بگم که خیلی جوان و سر زنده شدین ماشالله و حتی صداتون هم مثل زمانی شده که در ایران سمینارمیدادین
از خدای مهربونم سپاسگزارم که شما رو در مسیر زندگیم قرار داده و بی نهایت از وجود پاک شما سپاسگزارم
مورد 1: 15 سال پیش بود، دوستم در کیش زندگی میکرد، و منم در تهران، بهم زنگ زد گفت یک چک از صاحبخانه خوابگاه در تهران دارم که باید پرداخت کنم تو برو بگیر و ببر بانک و خلاصه ردیف کن. (ما با هم صمیمی هستیم و امین هم، بطوریکه او مقداری از وسایلش در منزل ما بود اون زمان) منم رفتم خوابگاه، چک را گرفتم، اومدم خانه، بهش زنگ زدم که برم مرحله ی بعدی،
کلا از لحظه ای که استارت اینکار را زدم مدام ذهنم نجوا میکرد که : ببین اون توی کیش داره حال میکنه بعد تو اینجا راه افتادی بری کار اونو درست کنی و هی احساسم رو بد میکرد و حس ترس همراه با حقارت بهم میداد. منم گفتم خب حالا که این مسئولیت را پذیرفته ام باید تا آخرش انجام بدهم. چک را گذاشتم در جیب پشت شلوارم. و با یک عالمه ترس رفتم بیرون. البته بگم که خودش هم مدام به من میگفت مواظب باش با احساس ترس…
منم گفتم حالا که بلد نیستم بزار با یک راهنما بروم، زنگ زدم به پسرخاله ام، براش توضیح دادم،اونم گفت بیا بانک ملی فلان جا، منم رفتم، پسرخاله ام گفت: چک را بده ببینم. دستم را بُردم سمت جیبم اما هیچی نبود. شوک شدم، مسیر را پیاده رفته بودم. گفتم چرا نیست؟
گفت: مطمئنی برداشته ای؟ گفتم: وا ، معلومه.
چک نبود، ما کل مسیری که رفته بودم را با هم برگشتیم که پیدایش کنیم …
برگشتم خانه و به دوستم ماجرا را اطلاع دادم
باید اقداماتی که چک به خطر نیفتد صورت میگرفت و چون پنجشنبه بانکها زود میبندن نشد کاری بکنم…احساسم خیلی بد شد و بدنم شروع کرد به کهیر زدن، احساس ترس شدید، ناامیدی، بی لیاقتی ، نجوا داغونم کرد.
دوستم خیلی تلاش کرد که بهم احساس خوب بده.
ولی من خودمو باخته بودم. به شدت از خودم بدم می اومد، دلم میخواست خودمو بکشم،
و از اون اتفاق به بعد سیستم ایمنی بدنم بهم ریخت.
این تجربه برای من (قانون هر لحظه به فرکانسهای ما پاسخ میده) را هم تداعی میکند. و جمله ی استاد: هر اقدامی که عملکردش بر پایه ی ترس باشه …
مورد 2: زمان: 1397 – دو سال بود که متعهدانه داشتم روی باورهام کار میکردم و متوجه شدم که با مدیر و همکاران محل کارم همفکر نیستم. و چون تمرکزم را هم گذاشته بودم روی کارخرابی هاشون جهان هر روز پر رنگترش میکرد.میخواستم از اونجا بیام بیرون ولی وابستگی هام به بچهها که اونم بخاطر شرک هام بود مانع میشد. همچنین باور نداشتم بتوانم کار پیدا کنم. و ذهنم میگفت مامانها چی میگن. یعنی عزت نفس داغون.
2 ماه برگه ی استعفامو با خودم می بردم بعد برمیگرداندم. چقدر چقدر ترس داشتم فقط خدا میدونه. و چقدر تقلا میکردم که اونا رو با خودم همفکر کنم.خلاصه اعلام کردم…
به مدیرم گفتم من مرخصی بی زمان میخوام. اول فکر کرد شوخی میکنم، با هر سختی پذیرفت.
من اومدم بیرون، شنبه بهم زنگ زد گفت مریم جون کی برمیگردی مادرها پرسیده اند.
گفتم من تازه رفته ام یک ماه بشه بعد تصمیم میگیرم. همکاری داشتم که خیلی برام چالش درست کرده بود و من خیلی دوست داشتم به شدت بی آبروش کنم چون مدرک داشتم. ولی خیلی روی خودم اون مدت کار کردم که انگشت را سمت خودم ببرم و بگم مریم وظیفه ی تو چیه؟ تو تعهدات چیه؟ خشمم خیلی زیاد بود. در اصل مدارم تغییر کرده بود و جهان میخواست بهم پاداش بده اما من ترس داشتم.
نتایج این اقدام: کمتر از یک هفته نگذشته بود به من پیشنهاد کاری شد با 4 ساعت کار کردن ولی همان حقوق کار دائم که در جای قبلی بودم. اون روز را فراموش نخواهم کرد، امکان نداره ما بر ترس هامون غلبه کنیم و پاداش نگیریم. به چه رشدی رسیدم اون زمان و چقدر درکم نسبت به قانون بهتر شد. وای از شرک. مدیرم تا 2 سال بهم زنگ میزد و میگفت کی برمیگردی. با رفتن من با اون همکار کلی چالش پیدا کرده بودن و تازه فهمیده بودن چه اتفاقی افتاده.
مورد 3: بیرون رفتن از محیط و پیاده روی کردن برای من عالیترینه. ولی اخیرا دارم جوری کار میکنم روی خودم که دنبال عامل بیرونی نباشم برای کنترل ذهن و بیشتر بتوانم از درون به آرامش برسم. به رویاهام فکر کنم. به اهدافم.
سلام
ممنونم از گذاشتن ویدئو هاتون
من عقیدم در مورد فیلمه فرتر از این حرفاست
من فکر می کنم کلا فیامها می خوان یه سری عقاید از قبل طراحی شده رو به مغز ما تزریق کنن. که درصد بسیار کمیشون می تونن مفید باشن. که اون هم یا فکر ناقصه یا سانسور میشه.از همون بچگی همه کارتون ها یا موجودات مختلف جنگل رو نشون میداد(هاچ زنبور عسل) دنبال مادرش میگشت و هیچوقتم پیداش نکرد اون موجودات بهم زور می گفتن و سعی داشت به ما بفهمونه دنیا جنگله و باید بخوری تا خورده نشی. حنا دختری در مزرعه یا بینوایان. اینا همشون می خواستن عجز و نا توانی رو به ما بفهمونن.اما ماتریکس جزو محدود فیلمایی بود که به شکل خیلی خیلی نا محسوس قصد داشت به ما بفهمونه که این محدودیت های دنیا ساختگی و دروغه ولی هر کسیم بخواد ابراز بکنه این مسئله رو سرشو زیر اب میکنن. ینی حواستون باشه شما هوس نکنید یوقت بخوایید عوض بشید.
حتی فیلم راز هم که داشت مستقیما در مورد قانون جذب صحبت میکرد یجورایی ما رو سر کار گذاشته بود. از سال 2006 که این فیلم منتشر شد .چندین بار این فیلم رو دیدم ولی ازش سر در نیاوردم. تا اینکه دوبازه پارسال یکی از دوستام دوباره این فیلم رو بهم داد. مجدادا دیدم. شاید روزی 3-4 بار فیلم رو سکانس به سکانس باز دید کردم . ولی از خود فیلم هیچ نکته کلیدیی بهم نرسید. تا اینکه تصمیم گرفتم مراجعی که تو فیلم ذکر میشه رو تعقیب کنم. چند تا کتاب رو خوندم ولی هنوز هم اطلاعاتم ناقص بود. بعد رفتم سراغ سرچ تو اینترنت و چند تا گروه تو فیسبوک عضو شدم. ولی اونا هم راه رو درست نمی رفتن و حرفای من دراوردی زیاد داشتن. خیلی اتفاقی یکی از یوزر ها لینک این سایت رو گذاشته بود. و اومد این سایت عضو شدم. خیلی مطالب ازین جا یاد گرفتم .البته هنوز محصولات تخصصی رو نخریدم. اما شاید به جرات بگم از وقتی اینجا عضو شدم روی یه ساعت هم تی وی نمی بینم. و تقریبا هفته ای یه کتاب خوب می خونم. شاید به نظر یه کتاب کم بیاد اما بنده وقت ازاد بسار کمی دارم. همونم گذاشتم برای مطالعه.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به دوستای عزیزم
سلام به استاد ماهم و خانم شایسته نازنین
امیدوارم حال دل همگی عالی باشه
نظارت بر ورودی های ذهن
خدایا شکرت که بیشتر از یکسال هست هیچ گونه برنامه ی تلویزیونی را ندیده ام و اینقدر مصمم بر کنترل ورودی های ذهنم هستم
که باور دارم که خودم هستم که خالق شرایط خودم هستم و عمل کردم و خدارا شکر گذار هستم
چقدر استاد درست گفتند که شاید ما با این فیلم ها بخندیم ولی این ورودی ها روی ناخودآگاه ما و باور های ما تاثیر میگذارد و باور های ما را شکل میدهد
که زنجیره ی اتفاقات بد بعدی رخ خواهند داد با این ورودی های نا مناسب
با این ورودی هایی که این باور رو در ما می سازند که دیگران می توانند در زندگی ما تاثیر بگذارند و اتفاقات زندگی ما را رخ دهند
و زندگی خود را سرشار از بدبختی و اتفاقات بد خواهیم کرد
با نا آگاهی زندگی خود را تبدیل به جهنمی خواهیم کرد که با دست خود ساخته ایم
پس به جای این ورودی های نامناسب بیایم آگاهانه ورودی های خود را همیشه و هر لحظه کنترل کنیم احساس خوبی داشته باشیم
و لذت ببریم از زندگی و شاد باشیم تا زندگیمون سرشار از اتفاقات خوبی شود که برای خود خلق کرده ایم
این ورودی ها این باور های مخرب را در ما می سازند که باور کنیم که زندگی فقط همینه و روز های بد باید باشند و طبیعی هست که باشد و دیگران برای ما این را خواسته اند
خدا را شکر من با این آگاهی که خالق تمام اتفاقات زندگی خود هستم قدم در کنترل ورودی های ذهنم گذاشته ام با تعهد و زندگی ام هر بار روان تر و چرخ دنده های زندگیم روان تر شده خدا را شکر
و به کمک خدا به این روند هم ادامه میدهم تا زندگی خودم را در تمام جنبه ها عالی خلق کنم
ذهنم رو در شرایطی کنترل میکنم که شرایط ناخواسته و بد هست و من طوری ذهن خود را کنترل می کنم که احساس خوبی داشته باشم بگم که این فرصتی هست برای پیشرفت من و برای واضح شدن خواسته هایم و عمل کنم به این هدایت خداوند
خدایا شکرت بخاطر تمام این آگاهی های زیبا و عالی که استاد با ما به اشتراک گذاشتند
استاد واقعا با تمام وجود سپاسگذارم از شما بخاطر تمام این آگاهی های عالی و گنجینه ای بسیار گرانبها که در این سایت هست و در اختیار ما قرار دارد
خدایا صد هزار مرتبه شکر
امیدوارم در پناه الله یکتا همه ی ما شاد سالم ثروتمند و سعادتمند باشیم در دنیا و آخرت
خدا نگهدار همگی
استاد عاشقتونم من با فایلای شما زندگی میکنم ❤️
با همه وجودم تمام تلاشمو میکنم بتونم به زودی درمدار شما باشیم و بتونم بهترین دوست شما بشم 🌺🙏🏻
حس میکنم هیچی جز قوانین وجود نداره وقتی این قوانین و فهمیدم فقط شکر گزارم که من در حدی بودم که بتونم این قوانین و بشنوم و با خودحقیقیم اشنا بشم به شدت ازتون سپاسگزارم قول میدمبهزودی نتایجمو بهتون اعلام کنم سپاس و شکرگزارم از حضور شما و قوانین جهان هستی 🌺❤️🙏🏻
.سلام بر استاد عزیزم و خانم شایسته ازاین فیلم برداری ناب و بی نقص شون، و سلام دارم خدمت خانواده بزرگ عباسمنش توی این سایت بی نظیر. استاد من چه ضربه ها خوردم از این احساس و نه گفتن به دیگران که پاشنه ی آشیل و نقطه ضعف بنده هست شدید .استاد و دوستان عزیزم، میخام اولین نفری باشم.کامنت می نویسم چه ها کشیدم از این احساس.همانطور که در کامنت های قبلی اشاره شد ،سال 94یکی از بستگان بنده بهمون زنگ زد و در خواست ضمانت کرد و چون من حسابم.کار میکردو جواز داشتم ، نه نتونستن بنده همانا و ضمانت همانا، و وام رو به اسم خودم گرفتم اشتباه شدید تر از ضمانت … ما وام رو گرفتیم و دو دستی تقدیم طرف کردیم . یکی دو قسط اول خوب بود ، بعد از اون طرف تصادف کردو چون با پدرش مشکل داشت به پدر شون صحبت کردم گفت چون به من اطلاع نداده و تک پسر خانواده هست ، و به حرف های من گوش نداده ، من کاری به ایشون ندارم، خلاصه استاد چون چک داده بودم و قسط معوق داشتن ،چکمون برگشت شد و حساب مسدود … زیاد دوست ندارم در مورد ش صحبت کنم،و توجه خود مو ببر به اون روزا ..استاد خودم وام رو تسویه کردم و حتی به طرفم زنگ نزدم .بچه ها احساسی تصمیم نگیرید به عواقب کارتون فکر کنید ، یک حرف بد و یک عکس العمل بد ، چنان تاثیر ی داره تو شرابط زندگی که نگو… مخصوصا تو روابط .طرف به دوستی و صلح میرسه ولی میگه شما این حرف رو زدید ، وچکار کردید ، و فلان و فلان و بعد از سالها، هنوز حرفشو میزنه … استاد مثال زیدان رو زد ، همه دنیا تعجب کردن که زیدان که اینقدر خوب و با اخلاقن چرا تو جام جانی این حرکت رو انجام داد … و هنوز که هنوز فیلم هاش هست … استاد این همه میگه کنترل ذهن و میگه حواستون باشه ..به خاطر همینه ،سعی کنیم در شرایط سخت احساس منو کنترل کنیم ، فرق بین افراد بیرون و افراد داخل سایت بچه ها همینه ،ماباید بتونم کنترل ذهن و احساس داشته باشیم ، کم و زیاد نشیم، و تصمیمات درست اتخاذ کنیم .همینه استاد میگن دوستان سراغ وام و قسط نرید… خیلی مثال دارم بزنم و چون پاشنه ی آشیلم هست ، می تونم در موردش ساعت ها صحبت کنم. و میدونم دوستان عزیز شما هم مثالهای زیادی دارید که بزنید … این یکی از تجربیات بنده بود خواستم گفته باشم و ان شالله خالق شرایط خودمون باشیم .و تصمیم درست رو بگیریم.ممنون که خوندید ،خیلی خلاصه نوشتم ، ببخشید، در پناه خداوند متعال باشید.و سایتون مستدام
سلام ب بهترین استادم تا ب امروز و سلام ب مریم عزیز و تمام بچه های این خانواده ی بزرگ و دوست داشتنی
بسیار توضیحات عالی بود استاد برای اینک ب خودمون یادآوری کنیم ک در شرایط بد و حساس هیچ وقت نباید تصمیمات اساسی و احساسی بگیریم و ب قول خودمون عجول باشیم.
من اینو از شما یاد گرفتم ک اگر اتفاقات چ خوب و چ بد برای من بیوفته نباید عجله کنم و سریع بگم الان این موقعیت عالی از دستم میره
الان این اتفاق خوب تمام میشه و شما چ زیبا مثال خونه رو زدید ک بعدها میفمیم ک اگر بیشتر میگشتم ،اگر بیشتر فکر میکردم ، اگر اجازه میدادم زمان کمی بگذره و……..
انصافا از زمانی ک وارد این خانواده عزیز شدم روی خودم کار کردم و بسیار زیاد این قانون رو یاد گرفتم ک نباید تصمیمات عجولانه چه در ناراحتی چ در خوشحالی بگیرم و ذهنم شرطی شده ک سریع ب محض عصبانی شدن این پیغام رو میده ک اگر این کار رو انجام بدم چنین اتفاقاتی برام خواهد افتاد.
البته ک همیشه کار برای انجام دادن روی ذهن است و هرچه جلوتر میریم این موضوع برامون قابل درک تر میشه.
تنها موردی ک خیلی بهتر شدم ولی خودم هم میدونم ک باید بیشتر خودم رو کنترل کنم در مورد فرزندم هست،کسایی ک پدر و مادر هستند این موضوع رو خوب درک میکنند ک وقتی از دست بچهها عصبانی میشه ی نوع زمزمه ی شیطان در گوشت مدام تکرار میکنه بزن تو گوشش بزن لهش کن یا هر چیز دیگه ای…….
ولی خدایی کار سختی اون لحظه کنترل خودم ولی خیلی رو خودم کار کردم و از وقتی کنترل رو خودم رو شروع کردم ب مسیری هدایت شدم ک معلم بشم و با بچهها تدریس کار کنم و خب الان این موضوع شده نقطه قوت و بارز من در کارم
همه در مواجهه با این موضوع ک من روزی پنج دانش آموز دبستانی نه بزرگ تر دارم و چجوری با تمام احساسم بهشون درس میدم و اون هارو مثل بچه های خودم دوست دارم و حتی دخترم و پسرم صداشون میزنم کلی تعجب میکنن و میگن وای چه حوصله ای داری یا خوش بحالت چه حوصله و اعصابی داری و خدارو شکر میکنم ک ب من توان انجام این کار رو داده
شاید یک مسئله یا یک مطلب رو ده بار توضیح بدم و تکرار کنم تا کامل متوجه بشه و این کار ، کار هرکسی نیست.
اینها همه از لطف شماست استاد عزیزم،اینک مدام روی خودت و ذهنت کار کنی و این تکرار در طول زمان راه هایی رو برات باز کنه ک خدا میدونه.
و بسیار خانواده ها و افرادی رو دیدم ک در اون حالت اعصبانی موندن و چ اتفاقات بدی و بیماری هایی رو برای خودشون ایجاد کردن.
من توی شرایط احساسی خوشحالی ک خیلی شاد بودن بیشتر میتونم بگم تصمیم گیری حالا اشتباه داشتم تا شرایط عصبانی ،چون تکرار این موضوع ذهنم رو شرطی کرده و اجازه انجام تصمیم بد رو بهم نمیده.
سپاسگزارم از خداوند متعال ک من رو با این خانواده عزیز اشنا کرد و هر چه میگذره درک ما رو از قوانین الهی بیشتر و بیشتر میکنه.
استاد یک سپاسگزاری ویژه از شما میکنم ک از اتفاقات اطراف اینقدر زیبا ایده میگیرید و برای ما صحبت می کنیدو درک ما رو از قوانین بیشتر میکنید.
در ضمن بگم ک بسیار اندام زیبایی دارید و بسیار جذاب تر و دوست داشتنی تر شدید.
من هم ب نوبه خودم بهترین ها رو براتون آرزو میکنم و عاشقتونم.
در پناه الله باشید.
سلام بر استاد عزیزم و دوستان
من تجربه های بسیاری برای احساسی عمل کردن دارم که به گفته استاد عزیز تصمیم عجولانه و نادرستی بوده ولی بر خلاف همیشه که تجربه های به ظاهر تلخی برای من بوده که بعدا متوجه شدم که به خواست خداوند به صلاح من بوده که اینچنین تصمیمی داشتم که به رشد و تکامل من بسیار کمک کرده ولی اخیرا با تصمیم احساسی که داشتم برخلاف توقعی که بود این تصمیم عجولانه و احساسی بسیار به نفع من تمام شد و ی وابستگی طولانی که فکر میکردم وظیفه و کمکی است که به طرف مقابلم میکنم و برای من مشکل ایجاد کرده بود و برای طرف مقابلم این تصمیم باعث شد با فراغ بال بیشتری به کارهای خودم بپردازم و فردی که از نزدیکانم بود رو به خدای یکتا بسپارم تا مسئولیت زندگی خودش رو بعهده بگیره
خواستم یادآور بشم از آنجا که استاد عزیزم اشاره داشتند که اکثر تصمیمات احساسی در شرایط احساسی بودن میتونه اشتباه باشه که درست هم فرمودند درصدی از تصمیمات هم در جهت رشد و ارتقای انسان به کمال به خواست الهى جلو میره و موثر واقع شده و در واقع نوعی هدایت الهی محسوب میشه.
موردی که برای آرام سازی من در مواقع از دست رفتن کنترل کمک کرده رفتن به بیرون از خانه و راه رفتن هست و فرصت پیدا میکنم که زوایای موضوع مورد تنش رو با پیاده روی بررسی و نقطه ضعف رو پیدا کنم و این هم به خودم و هم به طرف مقابلم این امکان رو میده تا با آرامش درونی که پیدا میکنیم منطقی تر عمل کنیم.
تکنیک دیگه ای که به من کمک میکنه که آدم عجولی هستم و خیلی وقتها با کلام زودهنگام یا تصمیمی که بسرعت و در حالت تنش داشتم گرفتم تکنیک شمردن تا 5 هست که هر عملی یا حرفی رو بعد از شمردن 5 شماره بگیریم یا بزنم.
این به من کمک میکنه که به قوه ادراک فرصت بدم که روی موضوع سویچ کنه و از احساسی بودن تصمیم دور بشم.
سلام به همه دوستان عزیز و استاد عباسمنش و مریم خانم
یه مدت خیلی افکار منفی داشتم راحب اینکه نکنه با یه سری افراد درگیر بشم و ندایی بهم رسید و چشمم به قران توو اتاق افتاد و توو فهرست سوره ها هدایت شدم به سوره فرقان که در یکی از آیه هاش نوشته بود بندگان رحمان کسانی هستند که روی زمین با آرامی و فروتنی راه میروند و وقتی نادانان آنان را مورد خطاب قرار میدهند در پاسخشان سخنان مسالمت آمیز میزنند .از اینکه پروردگار جهان اینقدر سریع و شفاف پیام رو بهم رسوند از شدت خوشحالی اشک توو چشام جمع شد و از اون موقع قدرت درونیم هزاران برابر شده در ضمن اینکه آدم بتونه احساساتشو کنترل کنه فرد با تقوایی هست و نزد پروردگار عزیزه .در آخر خداروشکر میکنم به خاطر این آگاهی
سلام به استاد نازنین و خوشتیپ سلام به مریم عزیزم همراه همیشگی .و سلام به دوستان گلم .
این فایل وقتی شروع شد برای من این نکته خیلی بولد بود که فقط خشم و عصبانیت و ناراحتی نیست که باعث میشه درست تصمیم نگیریم بلکه شرایط احساسی خیلی خوب هم این نتیجه رو داره که اگر کنترل نشه باعث تصمیمات زیان باری میشه .
از خودم بخوام بگم من وقتی اعصبانیت بهم غلبه میکنه سعی میکنم هیچ حرفی ب زبان نیارم اماااا از یه جا جلوش رو میگیرم اما از یه جای دیگه نمود پیدا میکنه با این که زبانم رو کنترل میکنم اما اون انرژی منفی ناشی از خشم در حرکات بدن من نمایان میشه و باعث میشه به خودم آسیب بزنم و یا حتی شده به طرف مقابلم از وقتی روی خودم کار میکنم و به این فایل شما رسیدم که کنترل کنم ذهنم رو کمتر به این موارد بر میخورم و سعی میکنم خیلیییی زود اون مکان رو ترک کنم وقت گذروندن با حیوانات خیلی به من در کم کردن خشمم کمک میکنه و قرآن خوندن .
اما آنچه بیشتر از احساسات منفی به من آسیب زده احساسات خوب بود خیلی جاها از سر ذوق و اشتیاق حرف هایی زدم که سال ها براش تاوان پس دادم که تا سال ها پام گیر بوده .
یکی از این اتفاقات از این قرار بود من رفته بودم خونه ببینم البته فقط دیدن چون هنوز یک مقدار از پول رو باید هنوز جور میکردم تا خونه بخرم این رو بگم هم من یک ماه قبلش وامی که 2 سال درگیرش بودم رو تموم کردم چون یاد گرفته بودم که این کار نادرسته..،…… و خلاصه خیلی خیلی خوشحال بودمو احساس آزادی میکردم .
در این روند خونه دیدن من خیلی خیلی ذوق داشتم که قراره چند ماه دیگه به خونه مورد علاقه ام برسم و خونه دار بشم و ….
توی این جریان به خاطر طغیان احساسات من و البته (ترس از کمبود) که من به خودم وارد کرده بودم که دیگه همچین خونه ای گیرم نمیاد من پا توی مسیر اشتباه گذاشتم مسیری که چند ماه قبل خودم رو ازش خلاص کردم و من دوباره خودم رو تو چاه قسط انداختم و پول خونه رو قسط بندی کردم پولی که هنوز مونده بود من جورش کنم این تصمیم ها همششش در یک ساعت اتفاق افتاد همش در یک شب اتفاق افتاد .
و من بعد چند روز فهمیدم چکار کردم …
این موضوع منو هدایت کرد به فایل های رضا عزیز و من این درس قسط و وام و بدهی رو اونجا یاد گرفتم بعد ازچندین بار مشت و لگد خوردن .
سپاس. سپاس استاد عزیزم برای آگاهی هایی که از موارد پیرامونتون برداشت میکنید و میآیید به ما هم یاد میدهید سپاس گزارم .
و سپاس خدای من برای درس های بینهایت برای تجربه ها برای درست زندگی کردن و لذت بردن
سلام استاد بزرگوارم ومریم نازنینم
و سلام به همه دوستان
من سپاسگزارم بخاطر نکات ارزشمند و کلیدی که در این فیلم و چند فیلم قبل روی سایت قرار دادین داشتم فکر می کردم اگر من در این سال جدید فقط همین چند فایل رو مرتب گوش کنم و سعی کنم ملکه ذهنم کنم همان که فرمودین عادتی که زندگی شما رو برای همیشه تغییر خواهد داد یعنی واقعا تغییر بنیادینی در زندگیم اتفاق خواهد افتاد
واقعا شما استاد بزرگوارم شکارچی نکات ناب زندگی افرادموفق و بسیار موارد مثبت دیگر هستین برای همین هست که در مدت زمان کم این همه پیشرفت کردین و واقعا برازنده و شایسته یک همچنین زندگی عالی و بی نظیری هستین من به وجود شما بسیار افتخار میکنم امیدوارم که خودم هم بتونم به فرمایشات شما عمل کنم
در ضمن استاد عزیزم خواستم بگم که خیلی جوان و سر زنده شدین ماشالله و حتی صداتون هم مثل زمانی شده که در ایران سمینارمیدادین
از خدای مهربونم سپاسگزارم که شما رو در مسیر زندگیم قرار داده و بی نهایت از وجود پاک شما سپاسگزارم
درووووود به همه
مورد 1: 15 سال پیش بود، دوستم در کیش زندگی میکرد، و منم در تهران، بهم زنگ زد گفت یک چک از صاحبخانه خوابگاه در تهران دارم که باید پرداخت کنم تو برو بگیر و ببر بانک و خلاصه ردیف کن. (ما با هم صمیمی هستیم و امین هم، بطوریکه او مقداری از وسایلش در منزل ما بود اون زمان) منم رفتم خوابگاه، چک را گرفتم، اومدم خانه، بهش زنگ زدم که برم مرحله ی بعدی،
کلا از لحظه ای که استارت اینکار را زدم مدام ذهنم نجوا میکرد که : ببین اون توی کیش داره حال میکنه بعد تو اینجا راه افتادی بری کار اونو درست کنی و هی احساسم رو بد میکرد و حس ترس همراه با حقارت بهم میداد. منم گفتم خب حالا که این مسئولیت را پذیرفته ام باید تا آخرش انجام بدهم. چک را گذاشتم در جیب پشت شلوارم. و با یک عالمه ترس رفتم بیرون. البته بگم که خودش هم مدام به من میگفت مواظب باش با احساس ترس…
منم گفتم حالا که بلد نیستم بزار با یک راهنما بروم، زنگ زدم به پسرخاله ام، براش توضیح دادم،اونم گفت بیا بانک ملی فلان جا، منم رفتم، پسرخاله ام گفت: چک را بده ببینم. دستم را بُردم سمت جیبم اما هیچی نبود. شوک شدم، مسیر را پیاده رفته بودم. گفتم چرا نیست؟
گفت: مطمئنی برداشته ای؟ گفتم: وا ، معلومه.
چک نبود، ما کل مسیری که رفته بودم را با هم برگشتیم که پیدایش کنیم …
برگشتم خانه و به دوستم ماجرا را اطلاع دادم
باید اقداماتی که چک به خطر نیفتد صورت میگرفت و چون پنجشنبه بانکها زود میبندن نشد کاری بکنم…احساسم خیلی بد شد و بدنم شروع کرد به کهیر زدن، احساس ترس شدید، ناامیدی، بی لیاقتی ، نجوا داغونم کرد.
دوستم خیلی تلاش کرد که بهم احساس خوب بده.
ولی من خودمو باخته بودم. به شدت از خودم بدم می اومد، دلم میخواست خودمو بکشم،
و از اون اتفاق به بعد سیستم ایمنی بدنم بهم ریخت.
این تجربه برای من (قانون هر لحظه به فرکانسهای ما پاسخ میده) را هم تداعی میکند. و جمله ی استاد: هر اقدامی که عملکردش بر پایه ی ترس باشه …
مورد 2: زمان: 1397 – دو سال بود که متعهدانه داشتم روی باورهام کار میکردم و متوجه شدم که با مدیر و همکاران محل کارم همفکر نیستم. و چون تمرکزم را هم گذاشته بودم روی کارخرابی هاشون جهان هر روز پر رنگترش میکرد.میخواستم از اونجا بیام بیرون ولی وابستگی هام به بچهها که اونم بخاطر شرک هام بود مانع میشد. همچنین باور نداشتم بتوانم کار پیدا کنم. و ذهنم میگفت مامانها چی میگن. یعنی عزت نفس داغون.
2 ماه برگه ی استعفامو با خودم می بردم بعد برمیگرداندم. چقدر چقدر ترس داشتم فقط خدا میدونه. و چقدر تقلا میکردم که اونا رو با خودم همفکر کنم.خلاصه اعلام کردم…
به مدیرم گفتم من مرخصی بی زمان میخوام. اول فکر کرد شوخی میکنم، با هر سختی پذیرفت.
من اومدم بیرون، شنبه بهم زنگ زد گفت مریم جون کی برمیگردی مادرها پرسیده اند.
گفتم من تازه رفته ام یک ماه بشه بعد تصمیم میگیرم. همکاری داشتم که خیلی برام چالش درست کرده بود و من خیلی دوست داشتم به شدت بی آبروش کنم چون مدرک داشتم. ولی خیلی روی خودم اون مدت کار کردم که انگشت را سمت خودم ببرم و بگم مریم وظیفه ی تو چیه؟ تو تعهدات چیه؟ خشمم خیلی زیاد بود. در اصل مدارم تغییر کرده بود و جهان میخواست بهم پاداش بده اما من ترس داشتم.
نتایج این اقدام: کمتر از یک هفته نگذشته بود به من پیشنهاد کاری شد با 4 ساعت کار کردن ولی همان حقوق کار دائم که در جای قبلی بودم. اون روز را فراموش نخواهم کرد، امکان نداره ما بر ترس هامون غلبه کنیم و پاداش نگیریم. به چه رشدی رسیدم اون زمان و چقدر درکم نسبت به قانون بهتر شد. وای از شرک. مدیرم تا 2 سال بهم زنگ میزد و میگفت کی برمیگردی. با رفتن من با اون همکار کلی چالش پیدا کرده بودن و تازه فهمیده بودن چه اتفاقی افتاده.
مورد 3: بیرون رفتن از محیط و پیاده روی کردن برای من عالیترینه. ولی اخیرا دارم جوری کار میکنم روی خودم که دنبال عامل بیرونی نباشم برای کنترل ذهن و بیشتر بتوانم از درون به آرامش برسم. به رویاهام فکر کنم. به اهدافم.