عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 56


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمد جواد الیاسی گفته:
    مدت عضویت: 1145 روز

    بعد از مدتها یکی از خواننده های محبوب ایران اومده بود شهرمون کنسرت برگزار کنه منم خواستم برم بلیط بخرمو با دوچرخه هم بودم بلیط که خریدم میخواستم از همون راه برگردم مغازه رسیدم مغازه یهو دیدم بلیطم نیست گم شده…

    یهو دوییدم سوار دوچرخم شدم رکاب زنان رفتم سمت سینما که بلکه بتونم پیداش کنم تو راه هی غر میزدم هی گله و شکایت میکردم از دست زمونه آخرم بلیطمو پیدا نکردمو برگشتم مغازه

    دو سه روز تا اجرا باقی مونده بود کلی نگران بودم و استرس داشتم حالا چی کار کنم ؟ گذشت تا شب اجرا شد رفتم رو یکی از صندلی های ردیف خودم نشستم ولی دیدم اونجا جای من نیست ماموره منو بلند کرده بود خواست منو ببره بیرون ولی تو راه مسئول سالن وایساده بود گفت بفرستش ردیف جلو بره ردیف 5 بشینه اونجا خلاصه رفتم جلو و دیدم یه اتفاقی که حال منو خراب کرده بود از شدت عصبانیت نمیدونستم چی کار بکنم تهش منجر به این شد که 10 12 ردیف رفتم جلوتر نشستم و یه اتفاق خوبی برای من افتاد. و فهمیدم خدا اگه یه دریو میبنده درای دیگه ای رو هم باز میکنه و ای کاش همون موقع میدونستم این مورد رو و این همه شکایت و غرولند نمیکردم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    تنها خدا برایم کافیست گفته:
    مدت عضویت: 1364 روز

    فتبارک الله احسن الخالقین

    سلام استاد عزیزم مریم عزیزم و تمامی همراهان عزیز

    خداروشکر میکنم برای بودنم در این مسیر و این سایت،برای آگاهی ها و هدایت هایی ک از استاد عزیزم از مریم عزیز و تمامی کامنتهای دوستان پر مهرم دریافت میکنم خدارو شاکر و سپاسگزارم.

    بحث کنترل ذهن و هیجانات و احساسات ،بحثی ک بنظر من شاکله اصلی ی شخص موحد و موفق هست بقول استاد جدا از هر دین و مذهب و جنسیتی

    بذارید برگردم به قبل آشناییم با استاد و سایت،من قبلا شخصیتی داشتم بشدت واکنش گرا سریع عصبی میشدم وسریع هم اروم میشدم ولی چه فایده ک اکثر مواقع خراب میکردم و بعدش من میموندم ذهنی پر از دعوا و عذاب وجدان و انتقام گیر …خلاصه نا منظم و پرهیاهو…گذشت و گذشت بدون اگاهی خاصی من سکوت میکردم طوریکه خیلی ها متوجه میشدن ک من خیلی اروم شدم و بیخیال خیلی اتفاقات مخصوصا در ارتباط با همسرم و خونوادش خیلی ب نسبت گذشته اروم تر شدم یجورایی حقیقتش رو بخواید کم اوردم از بحث و جدل بیفایده ،دقیقا بی فایده بود چون هرچی من میخواستم و براش میجنگیدم طی 9 سال بدتر شد ب وحدانیت خدا بهتر نشد ک نشدو خداروشکر میکنم برای قوانین درستش که من رو آگاه کرد با همین تضادها و اتفاقات ناگوار ولی الان میگم خیلی عالی شد چون اگه نمیشد من ب این شهود و آگاهی نمیرسیدم،البته مشکل اینجا بود که من ب ظاهر سکوت میکردم ولی در ذهنم هیاهویی بپا بود که دونه های مو ی سرم سفید شده بود از بس با درون خودم در کلنجار و دعوا بودم یکی میگفت یکی جواب میدادم خلاصه دو نفر در ذهن من مدام وقت خواب و ییداری در تلاش برای اثبات حق و حرف خودشون بودن دیگه بریدم! ….من به جایی رسیدم ک از هرچی رمال دعا نویس و فالگیر و خلاصه هرچیزی ک وابسته به غیر خدا بود خسته شدم و هرچی بود و نبود رو دور ریختم و گفتم خدایا خودم رو می‌سپارم به خودت ،اینایی که اهل دعا و طلسم هستن میدونن باطل کزدن طلسم بدون آدابی که خوشون میگن ب ظاهر خیلی خطرناک و مساله ساز هست ولی من دب رو زدم ب دریا و با توکل بر خدایی که اینجوری ک الان میشناسمش شناختی نداشتم ولی بازم گفتم خودت حفاظت و مراقبت و هدایتم رو بعهده بگیر و جالب اینکه فک میکردم باید گریه کنم و زجه بزنم تا دل خدا بسوزه و و همیشهدبرام سوال بود چرا جواب نمیگیرم!ای بنازم خدا چه زیبا هدایتم کردی، سرتون بدرد نیارم تا همینجوری در اوج همین پناه بردن ب خدا و سردرگمی با ی گروهی آشنا شدم ک از شکر گزاری و دل دادن به خدا و غیبت نکردن و ازین قبیل صحبتا میگفت منم رفتم سمتش برام خیلی جالب بود لاقل اروم بودم ولی بازم کامل نبود یجورایی برام بعد مدتی یکسری دستورالعمل هاش ک مربوط ب پاکسازی و ازین حرفا بود سخت بود ب قول استاد بدون آگاهی دنبال ی ارتباط و خدای آسون گیری بودم خدایا چقدر قشنگ دارم پی میبرم هدایتم رو ،آغا در اوج نا امیدی و فشار بسیار بسیار سنگینی ک برام پیش اومد با فایل چگونگی صحبت با خدا یا همیچین چیزی از استاددعرشیانفر آشنا شدم و همون شب با استاد عزیزم هم آشنا شدم ولی اصلا اون میلی ک باید نبود واسم نزدیک دوسه هفته گذشت و با خدا خیلی خوب شده بودم و کنترل میکردم ذهنم رو با صحبت کردن مثبت بادخداوند و بلاخره وارد سایت شدم و با دنیایی از بهشت و اطلاعات روبرو شوم این عالی ترین لحظه از زندگیم هست حتی میتونم بگم وقتی اون گفتگو با خدارو شنیدم و فهمیدم خدا چقدر خوبه از تولد فرزندم برام عزیزتر هست چون با اصل خودم آشنا شدم…خدایا شکرت و سپساگزرام برای این هدایت و همراهیت نذاشتی کم بیارم و وقتی پناه آوردم پناهم دادی ای خدا شکرت

    چیزی که من بدون شناخت و بعدش با آگاهی برای کنترل خودم استفاده کردم سکوت بود و همچنان سکوت خوب برام جواب میده هرچند الان آگاهانه ب لطف خداوند در ذهنم هم سکوت میکنم با افکار مثبت و اهرم رنج و لذت ،که وقتی حالم خراب باشه اتفاق بد رو خلق میکنم …خدایا شکرت خیلی خوشحالم الان خیلی بهتر شدم من الان در شرایطی هستم ک اگ با خدا آشنا نبودم بدترین شرایط برام بود ولی ب حدی آرومم که میگم قطعا خدا بهترین هارو برام رقم میزنه نمی‌ترسم از هیچ چیزی،تنها چیزی ک آرومم میکنه کلام خداونده که میگه برام کافیه و باید بهش توکل کنم و وعده ای که داده حق هس و خلف وعده نمیکنه،و مهمتر اینکه اینم خیلی بهم کمک میکنه وقتی نجواها بهم حمله ور میشن میگم خداوند خودش گفته بسیاری از گناهان مارو میبخشه و در عوض برای هر خوبی و فکر مثبتی بینهایت بهمون هدایت میده پس وقتایی ک افکار منفی واس میاد یا واکنش بدی نشون مقدم نترسم و وا ندم چون اساس خلقت ما برای کسی آرامش لذت و حال خوبه اینجوری ذهنم مقاومتش برای ادامه دادن ب نجوا خیلی کمتر میشه چون با کلام خدا باهاش صحبت میکنم و دروغی در کار نیست.

    کار دیگه ای هم ک بهم کمک میکنه اومدن به سایت هست انصافا خوب حالم رو خوب میکنه هم کامنت خوندن هم سفر به دور آمریکا، زندگی در بهشت خلاصه این فایل های سفر و زندگی بدون مقاومت و ناخواسته حالم رو خوب میکنه پیشنهاد میکنم حتما انجام بدید.

    خدایا شکرت وسپاسگزارم برای این آگاهی و هدایت نابت

    وقتایی ک سکوت میکنم و اروم میکنم خودم رو بدون قطع شرایط برام عالی پیش میره

    و این ترفند که الخیر فی ما وقع ….این ی میانبر عالی هست درواقع چوب دو سر طلا هست واسه من چون هم از ناخواسته و تضاد دور میشم هم ب واسته همین ایمان به خداوند قطعا وجه پر از عشق و برکت خداوند رو برانگیخته میکنم خدایا عاشقتم با این قوانین عالی که داری

    جدیدا هم ب این درک رسیدم باید از لحظه جال لذت ببرم و نمونم برای رسیدنم به مقصد،خدایا شکرت لحظه لحظه دارم بیشتر وبیشتر پیشرفت میکنم

    و اینم بگم ای تقسیم وظایف خیلی خوبه خیلی آرامش میده،من وظیفه م حس خوب داشتن و خواستن هست و وظیفه و مسئولیت خداهم برآورده کردن هست و برای این صحبتم کلی نمونه دار و هربار مرور میکنم که میشه و نیاز به هیچ منطقی نداره ..،عالیه خدایا شکرت شکرت شکرت

    خدایا شکرت برای همسر عزیز و همه‌چیز تمامم

    خدایا شکرت برای فرزند عزیزم

    خدایا شکرت هدایتم میکنی به افراد ،ایده‌ها، اتفاقات و کارهایی که لحظه به لحظه زندگیم رو لذت میبرم

    خدایا شکرت وکیلم هستی و برایم کافی هستی و خلف وعده نمیکنی

    خدایا شکرت و سپاسگزاریم برای زنده بودنم و به این درک از توحید و یکتا پرستی رسیدم

    در پناه الله یکتا شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    حسین عبدی گفته:
    مدت عضویت: 1156 روز

    با سلام و عرض احترام،

    بعد از شنیدن این فایل کاربردی،با خودم فکر کردم و دیدم که در طول زندگی و حتی همین اواخر تحت تاثیر احساسات که تصمیماتی گرفتم که بعدا به شدت پشیمان شدم،

    از جمله اینکه برای فردی کار پروژه ای را در اندک زمان ممکن و با بهترین کیفیت انجام دادم، و مبلغی را قبلا به عنوان پیش پرداخت دریافت کرده بودم و پس از اتمام کار نیز می بایست مبلغ 120 میلیون تومان پرداخت می کرد .

    اما اون فرد با لفاظی و التماس که مشکلاتی برای من پیش آمده و قادر به پرداخت نیستم و هم چنین پدر خانمش هم با من تماس گرفت که کمتر میزان تعیینی و قرارداد دریافت کن و من تحت تاثیر احساسات و رودربایسی نهایتا به مبلغ 30 میلیون تومان قانع شدم و تا کنون که 2 ماه می گذرد فقط 5 میلیون تومان پرداخت کرده است.

    در حالیکه گذشت من بی مورد بود و قرارداد کتبی داشتم که در محکمه قضایی قابل اقدام بود و هم چنین مواردی از جنس باز هم برایم رخ داده است که تحت تاثیر ترس و طمع یا ترحم زیادی و بی جا به دردسر افتادم ،

    با تشکر از استاد گرامی و سایر همکاران محترم ایشان،

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    سمیه گفته:
    مدت عضویت: 2178 روز

    سلام خدمت همگی.

    چقدر خداوند داره هدایتم میکنه. من متوجه این فایل نبودم اونم تا به امروز ک هدایت شدم به سمتش چون قرار بود یه تصمیمی بگیرم

    اخه یکی از نقاط ضعف بنده همین احساسی تصمیم گرفتنه اونم از نگرانی و ترس و حس قربانی شدن وچقدر خشم دارم به خودم از حس سرزنش. و میدونستم همیشه باید روی این کار کنم باید بهتر تصمیم بگیرم چون زندگی همیشه چندین انتخاب جلو روت میزاره این تویی که تصمیم درستو میگیری برای تمرین این تصمیم گیری هم همیشه سعی میکردم موقع حال خوب بتونم اینکارو انجام بدم تا موقع درگیری احساسی از کوره در نرم

    من بار ها و بارها به خاطر احساساتم ضربه خوردم

    به خاطر ترس از رها شدن در روابط دست به هر کاری زدم و در نهایت هم تنها موندم

    به خاطر ترس از مورد خیانت واقع شدن و خیلی از این ها

    چند مدتی میشه همه بهم میگن چقدر قوی شدی چقدر سمیه قدیم نیستی و من تنها کاری که کردم این بوده که سکوت کنم بیشتر در برابر خودم

    استاد عزیز بیان کردند ذهنتو کنترل کن هرطور شده در مواقعی که احساساتت زیاد میشه حالا به هرشکلی میخواد از هیجان زیاد باشه میخواد از ذوق زیاد باشه یا از نفرت و ترس و خشم باشه.. من خودمو میشناسم تا حدودی من انسانی ام که بیشتر خشمم از خودم و توقع زیادی که از خودم دارم شروع میکرد به سرزنش و بعدش حس بد و برای رهایی ازون حس تصمیم اشتباهی گرفتن بود مثل

    شروع کردن مجدد رابطه ای که دیگه تموم شده بود. یا اصرار به دوست داشته شدن در روابطم و نشون دادن ضعفم به دنیا.. جالبه که همیشه هم به بدترین شکل ممکن ضربه رو خوردم. داستان از جایی شروع میشه که نتونی خودتو کنترل کنی از ذوق زیادت یه نفر رو خیلی برای خودت خدا کنی و اینم شرک مطلقه و بعد از ترس تنهای وابستش بشی اینم یه نمونه دیگه شرک و نتیجه… نتیجه قطعا پر هست از درد. ولی خداروشکر به لطف سایت و اموزه های توحیدی تونستم بلند شم تونستم بفهمم که من نباید وابسته دستای خدا بشم من باید ذوق کنم و تشکر کنم از بنده اش ولی بدونم و منحرف نشم از مسیر که همه این نعمات و حس خوبا باعث و بانیش یه قدرت برتره . چقدر با یه قدم برداشتن من که همین اگاهی من بوده خداوند نشانه هاشو نشونم داد. چه ادمایی رو که فرستاد که کمکم کردن. با ورزشی آشنا شدم و رفتم سراغش که هرروزم رو پر کرده از حس خوب. چقدر بیشتر خودمو دارم میشناسم و تواناییامو. قلم به دست گرفتم و بیشتر مینویسم. بیشتر دارم نقاشی میکشم و بیشتر دارم سمیه رو کشف میکنم. جرات سفر تنهایی به خودم دادم و چقدر کارام داره پیش میره به راحتی. هرموقع احساساتم قلیان میکنه و میخواد از مسیر خارجم کنه به خودم آگاه میشم و اون کاری که حالمو خوب میکنه رو انجام میدم که این روزها بیشتر نقاشی کشیدنه. حالا هر چیزی که کشیده شد. مهم اینه که رنگ ها و خطوط منو دور میکنن از همه چیز و هر زمزمه و نجوای وسوسه کننده ای و همچنین یوگا. یوگا. یه روزایی هم دویدن و خب دوش آب سرد همیشه معجزه کرده برام و میکنه. رقصیدن و اواز خوندن… البته که بستهپبه شرایط فرق میکنه ولی مهم اینه که من اگاه باشم به اینکه باید حالم رو خوب کنم و به ارامش برسم. واقعا خدا جانم ازت ممنون و سپاسگزارم. و از تمام دوستان که انگیزه میگیرم با خوندن کامنتاشون برای عمل بیشتر به قوانین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    زهرا نظام الدینی گفته:
    مدت عضویت: 2649 روز

    سلام بر استاد خوش‌تیپ، خوش ارتعاش، خوشحال، خوش‌پوش، خوش استایل،خوش‌اخلاق، خوش‌روزی و خوش‌‌سخن و همچنین سلام بر همراه مهربان، کاربلد، کاردرست، مستقل،قوی و نمونه بانویی موفق، مریم‌جان عزیز ،

    یک مقدار ذهنم گاهی برای کامنت نوشتن مقاومت می‌کنه و می‌گه کاری رو اگر برای دیده شدن انجام بدی و چیزی رو جز نگاه خدا بخواهی باختی، اما به نظرم این‌هاوسوسه‌های ذهن منفی است که باید باهاش مبارزه کرد، وقتی استاد گفتن نوشته‌های شما به دیگران کمک می‌کند و من دیدم چه سخاوتمندانه آگاهی‌های نابی که هیچ کدام کم از یک دورهٔ آموزشی خودسازی ندارد رو در اختیار ما قرار می‌دهید، به خودم گفتم کمترین قدردانی اینه که در این سفرهٔ گستردهٔ سخاوتمندانه آگاهی شرکت کنم. اما قبل از اون دوست دارم یک چیزی رو بگم:

    مریم جان، واقعا ازت سپاسگزارم، به مدت نیم ساعت گوشی به دست همراه استاد راه رفتی و من در حین صحبت‌های استاد حواسم بهت بود که چه ماهرانه فیلمبرداری می‌کنی. لحظاتی که استاد رو از روبه‌رو می‌گرفتی و من حس می‌کردم که داری عقب عقب می‌ری، واقعا تحسینت کردم.

    حضورت پارادایس رو بهشت‌تر می‌کنه و برای ما بسیار ارزشمنده.

    استاد عزیز، حرف‌های شما که واقعا حکم طلای ناب رو داره؛ اما هم‌خوانی رنگ لباستون با طبیعت بیرون هم هوش از سر ما می‌بره، دمتون گرم با این سلیقهٔ قشنگ.

    و اما جواب تمرین:

    حقیقتا من هم چون تمرکزم روی نکات مثبته، خیلی یادم نمیاد کجا از روی احساسات تصمیم گرفتم و عواقب بدی رو برداشت کردم، اگه یادم هم باشه یک جوری عامدانه دلم می‌خواد از ذهنم ببرمش؛ اما نکته‌ای که در تمام صحبت‌های استاد دائم به ذهنم تُک می‌زد، این بود که چقدر خوبه هر بار قبل از اینکه بریم بازار یا حتی همین‌طوری برای کارهای معمول از خونه بیرون می‌آییم، این فایل رو گوش بدهیم. بسیاری از خریدهایی که من کرده‌ام، چیزهایی بوده که فقط احساساتی شده‌ام و نیازی به آن‌ها نداشتم، مثلا دلم برای طرف سوخته، گفتم بیام ازش خرید کنم، یا فقط به خاطر اینکه حراج زده بودند، خرید کردم و بعد دیدم چه هزینه‌ای پرداخت کردم در حالی که هیچ کدوم رو نیاز نداشتم.

    به نظرم تصمیمات احساسی هنگام خرید خیلی می‌تونه در شرایطی که هنوز باید حساب دخل و خرجت رو درست داشته باشی، می‌تونه ضرر رسان باشه.

    اما الان دلم می‌خواد به این فکر کنم که کجا از روی احساسات تصمیم نگرفتم و نتیجهٔ خیلی عالی گرفتم:

    چند شب پیش، حس کردم دخترم داره من رو می‌پیچونه و چیزی رو از من مخفی می‌کنه، ناراحت شدم؛ چون رابطهٔ من و دخترم این‌قدر عالیه که قابل توصیف نیست. اصلا چیزی در حد روابط عاشقانه که برای هیچ پدر و مادری این رفتار قابل تصور نیست که یک جوان بیست ساله بتونه این قدر قشنگ رفتار کنه که هم حریم خودش حفظ بشه و استقلالش و هم محبتش رو این قدر قشنگ نثار مادرش کنه و هزار نکتهٔ مثبت دیگر که باعث شکرگزاری روزانه من می‌شود، با همه این توصیفات چند شب پیش حس کردم داره من رو می‌پیچونه، از پنهان کاریش ناراحت نشدم؛ اما نگران این بودم که پای دروغ به میان بیاید که از دروغ متنفرم و حتی اگه بچم دروغ بگه، ناخودآگاه از چشمم میفته، اما تو اون لحظه چیزی نگفتم، با خودم خیلی کلنجار رفتم که بگم: «دختررررر، من احمق نیستم که این جواب رو بهم می‌دی» اما صبوری کردم، حرفش رو به ظاهر پذیرفتم اما در عوض بهش گفتم:«به نظرم استادتون خیلی احمقه که ….» و رفتم خوابیدم. حتی اینقدر نگران بودم که قران رو باز کردم و این آیه اومد: «و اعیذها و ذریتها بک من الشیطان الرجیم» دلم آروم شد و قضیه رو رها کردم، فردای اون روز خودش اومد جسته گریخته ماجرا رو تعریف کرد، باز هم چون جوونه، نمی‌شه خیلی بهش گیر داد؛ اما صداقتش باعث می‌شه، دلم گرم بشه.

    یکی از مواردی که واقعا باید احساستم رو کنترل کنم، در ارتباط با دخترمه، وگرنه مثل بسیاری از خانواده‌ها که نمی‌تونند با جوانشان ارتباط بگیرند و بچه‌ها کم کم از پدر و مادر دور می‌شوند، این اتفاق برای ما هم خواهد افتاد.

    ممنونتم استاد عزیزم، اول برای این نوشتم که من هم به این آگاهی کمکی کرده باشم؛ اما الان متوجه شدم که چقدر به خودم کمک کرد؛ یعنی از این به بعد هنگام برخورد با دخترم، این فایل و آموزه‌های ارزشمندش می‌شه اصول اولیهٔ ارتباط.

    دمت گرم استاد، شیر مادر و نان پدر حلال وجودت که چنین سخاوتمندانه ما را به حریم زیبای پارادایس و گنج بی‌پایان آموزه‌های زندگی می‌نشانی.

    روز و روزگارتان خوش!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    لیلا شریفی گفته:
    مدت عضویت: 1426 روز

    ب نام خدای مهربان !

    سلام ب استاد جان ومریم عزیز !امیدوارم هرجاهستید همیشه سالم سلامت باشین .! .

    استاد درمورد تصمیماتی باحساسات شدید گرفتم براتون بگویم ک واقعا ضربه های عمیقی خوردم واقعا حرفای شمارو باجان دل درک میکنم هرچند قبلن اصلا ب این صحبتا فکرنمیکردم چ برسه ب اینکه باجان درک کنم … دوبار تصمیم خیلی مهم ولی بااحساسات شدید گرفتم بدجوری ضربه خوردم تصمیم ازدواج باهمسر اولم و جدایی ازهمسر دومم ! من در سن پایین ازدواج کردم اونم سر لج کردن ب پدرمادرم واراینکه ازشون فرارکنم تصمیم گرفتم هرخواستگاری اومد جواب مثبت بدم برم وهمین کارکردم بدون فکرولج کردن عصبانی بودن ازدس پدرمادرم اونموقع ما خیلی فقیربودیم من هرچیزی ک دلم میخواست پدرمادرم میگفتن نداریم بخریم بادوستام خودمو مقایسه میکردم خیلی ناراحت میشدم خیلی زجرمیکشیدم ن محبتی ن پولی هیچی تو خانوادم نبود فقط میگفتم برم جایی پول باشه من هرخوراکی هرلباسی ک دلم میخوادبخرم اونموقع من 15 سالم بود واقعا هیچی از قانون نمیدونستم فقط ب کمبود پول بدبختی فکرمیکردم خلاصه اینکه فشارهای خانواده ب خاطر نداری فقر تصمیم عجولانه احساسی من باعث شد من ازدواج کنم ب مردی و 12 سال ازخودم بزرگتربود و درتهران زندگی میکردن منم بعدازدواج رفتم تهران باهزار یک آرزو ولی نمیدونستم ب چ مشکلاتی برخواهم خورد از خانه پدرمادررفقر مثلا فرارکردم راحت بشم اوضاع بدترشد چندماه ک از زندگیم گدشت فهمیدم همسرم اعتیاد ب مواد داره وااای خدا دنیام خراب ترشد خیلی من اون روزا خودمو سرزنش میکردم ک چرا لج کردم ب خاطر فرار ازخانواده ازدواج کردم باشخصی ک معتاده خلاصه مجبور شدم توسن کم بعداز دوسال زندگی مشترک در 18 سالگی جدابشم دوباره برگشتم ب شهرخودم ایندفه با تعته های خانواده اقوام روبرو شدم احساس ترحم فامیل خانواده و محدود بودن شروع شد برای بار دوم باز بدون فکر ازدواج کردم باهزار یک آرزو ایندفه بدتر هم شد با پسر مجرد همسن خودم ازدواج کردم درحالیکه نمیدونستم چ عواقب بدتری درانتظارم من اونموقع 21ساله بودم وندونسته حامله شدم درحالیکه این همسرمم بسیارتند واهل مشروب سیکار و رابطه نامشروع بود خلاصه وارد جهنمی شده بودم ک نمیدونستم چیکارکنم ب خاطر حرف مردم سالها باهمسرم زندگی گردم نزدیک 13 سال من دیدم جایی ک نبایدباشم هستم من ازسر کمبود محبت وارد رابطه نامشروع شده بودم دیگه چیزی برام مهم نبود تااینکه باز تصمیم گرفتم جداشم خودمو نجات بدم اونموقع من نمیدونستم تازمانیکه خودمو تغییرندم زندگی همینه هرچندبار هم ازدواج کنم اوضاع بدترخواهدشد قبل جدایی ام یک تصمیم درست گرفتم اونم ادامه تحصیلم بود رفتم دانشگاه رشته تربیت بدنی ک بسیار درزندگی ام تاثیرگزاربود واقعا فهمیدم زندگی چقدر لذت بخشه ب شرط اینکه من بخوام واراده کنم هرجور دوس دارم زندگی کنم بعداز اتمام درس دانشگاه باز چیزی ذهنم مشغول کرده بود همسرم ک چیکارکنم باهاش چطوری باهاش کناربیام خلاصه تصمیم گرفتم ازش جداشم اینجا هم باز تصمیم ازسر احساسات گرفتم همه چیو ول کردم خونه زندگی فرزند جداشدم صفرمطلق شدم الان میفهمم ک چقدر اشتباه کردم من هرموقع بااحساسات تصمیم گرفتم واقعا زجر کشیدم بعضی وقتا میگم کاش اونموقع بااین قانون آشنا بودم دیگه این همه بلا سرم نمیومد بعدازگدشت زمان ب لطف خدا من بااین سایت آشنا شدم کم کم ب فکرتغییرخودم افتادم خیلی تغییربرام سخت بود ولی نصبت ب قبل خیلی بهترشدم باید بیشترتلاش کنم برای تغییربرای دوس داشتن خودم دیگران و توکل امید ب خدای مهربان ک هرلحظه کنارم بوده من درکش نکردم وااای استاد الان میفهمم لحظه ها وقتایی گ خدابهمون داده ی فرصت طلایی من چطور با ناراحتی غم گذروندم اولین تصمیم این بوده ک خودمو دوس داشته باشم شادباشم اززندگیم لذت ببرم تاحالا واقعا ازخودم خدادوربودم خداکمک کنه من بعد باآرامش لذت زندگی کنم .. خیلی اتفاقات درزندگیم افتاده ک اینجا نمیشد درموردشون صحبت کنم فقط ی بخشی خلاصه وار گفتم اصل مطلب رسونده باشم …..

    .باتشکر فراوان از استاد ومریم جان عزیزم دوستتون دارم ..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    محمد جواد میگلی گفته:
    مدت عضویت: 3148 روز

    سلام به استاد جان و دوستان عزیزم

    این دومین کامنت من روی این فایل هست

    من قاطعانه می گم از وقتی که با قوانین آشنا شدم خیلی کم از روی احساسات م واکنش نشون دادم اینم بر میگرده به آگاهی هایی که از انجمن 12 قدمی درک کرده بودم که به هیچ عنوان نباید به شخصی که در مدار تغییر نیست یا به قول استاد در دوره ثروت نیومده التماس کنه که کمکم کن حق نداری توضیح بدی یا کمک کنی چون صد در صد خودت می لغزی و روند پیشرفتت رو خراب و مختل می کنی

    الآن سالهاست که پسر عموم که یک زمانی با هم مجلس نشین بودیم و الان اون در حال مصرف مواد مخدر هست و من 15 ساله پاکم حتی یک بار احساسی عمل نکردم که بیام برم پیشش و بهش مثلاً بخوام کمک کنم اصلا چون میدونم که اون مایل به تغییر نیست و بسیار بسیار برای منم خطرناک هست تفکرات ش

    اون اگر بخوات تغییر کنه کافی هست که نتایج زندگی منو ببینه اینکه من سالهاست پاک هستم زندگی برای خودم تشکیل دادم سرکار هستم از لحاظ مالی پیشرفت های زیادی کردم و خیلی چیزهای دیگه

    خودش تصمیم به تغییر میگیره

    البته در عوض کردن شغل من گرفتم تصمیمات احساسی چون باور های اشتباهی داشتم و همین که یه مدت درآمدم بالا یا پایین میشد شغلم رو عوض میکردم که نتیجه اش هم خیلی اذیت کننده بود برام

    یه بار مغازه میزاشتم چون فکر می کردم توی اون صنف پول هست

    یه بار برای دیگران کار می کردم بعد میزدم بیرون با این باور که کلاً همه آدم‌های پول دار خسیس هستند و خون مردم رو توی شیشه کردن

    یه بار کار دولتی می کردم دوباره تصمیم احساسی میزدم بیرون که آقا دولت سیستم ش داغونه اصلأ اینا پول به کسی نمیدند

    وووووو

    هیچ جا نمی تونستم ثابت بمونم بابت باور های اشتباه

    تا اینکه با سایت استاد آشنا شدم و دیگه تغییرات شروع شدند

    و بعد از سال‌ها مسیر شغلی مورد علاقه ام رو که عاشقش هستم پیدا کردم شغلی که نه شب برای من داره نه روز

    اصلأ بابت عشق انجام میدم نه به خاطر پول

    اولاش اصلأ مجانی کار کردم برای دیگران تا ایده هام تست کنم و تثبیت بشه باورها م

    و حالا کم کم دیگه پول خودش داره راه می افته دنبال من و از مرحله مجانی انجام دادن عبور کردم من

    و به مدار بالا تر رفتم

    خدا را شکر

    مرسی استاد جان

    کامنت آقای حمید رجایی باعث شد من کامنت دوم هم روی این فایل بزارم

    کلا خیلی عملگرا شدم و به محض اینکه مطلبی، کامنتی، صحبتی از استاد یا خانم شایسته یا نتایج دوستان می شنوم یا می خونم در کسری از ثانیه اجراش می کنم و نتیجه هم که عالیه الحمدلله

    دوست دارم استاد جان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  8. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 2274 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و مریم خانم مهربان

    اگر بخوام در مورد خودم بگم من کلا آدمی هستم که تقریبا کنترل زیادی رو خودم دارم چه در موارد احساسی بد و چه خوب

    ولی پاشنه آشیل من درسهای پسر ده ساله ام هست و سبک برنامه ریزی برای انجام کارهایی که باید بکنه بعضی اوقات عصبانی ام می کنه، که در حال حاضر با کار کردن روی دوره شیوه حل مسائل پی بردم که این نشتی ام هست و باید بتونم روی افکار و باورهای کار کنم و خودم رو در این زمینه هم کنترل کنم. به خصوص از وقتی که فهمیدم اگر می خوام نتایج بزرگ رو در زندگی ام ببینم باید روی خودم کار کنم و در این زمینه هم کنترل ذهنم رو داشته باشم.

    همون باورهای قدرتمند کننده . به خودم می گم برای چی از درس نخوندن پسرت عصبانی می شی؟ به این دلیل که تو موفقیت بچه ات را می خواهی و هنوز باور نکردی که تحصیلات و مدرک دانشگاهی یا عالی بودن در کلاس زبان و انگلیسی یاد گرفتن اصلا عامل اصلی برای رسیدن به موفقیت (که همون ثروت ، سلامتی ، آرامش و نشاط و لذت از زندگی و ماهر بودن در علاقه) نیست.

    هنوز باور نداری که خدایی که تو رو هدایت می کنه پسر تو رو هم هدایت می کنه و اون رو به خواسته هاش می رسونه و علاوه بر اینکه اون به واسطه سن کمتری که از تو داره باورهای محدود کننده اش کمتر هست و بهتر الهامات رو دریافت می کنه و تازه تو با به اصطلاح هدایت اون تازه اون رو گمراه تر می کنی.

    و اینکه ما همه روح مجزا هستیم که قبل از تولد می خواستیم چیزهای رو تجربه کنیم و لذت ببریم از اون که بهترین مسیر برای رسیدن به اون خواسته از مسیر این خانواده و این پدر و مادر بوده و فقط ما ها با هم همسفر هستیم در این مسیر و باید مثل یک مسافرت که با دوستانمون می ریم ببینیم چطور بهمون بیشتر خوش بگذره و به عقاید و خواسته های هم احترام بزاریم و به خودمون اجازه ندیم که بخوایم افکار و علایق و خواسته ها و حتی راهی که فکر می کنیم درست هست را به دیگری تحمیل کنیم.

    تازه این فکر من که باید خوب درس بخونی و نمرات خوب در همه درسهای بگیری و جز افراد درسخوان کلاس باشی خودش به کل غلط و خلاف آگاهی هایی هست که از آموزه‌های استاد که هر روز براش وقت می گذارم داره.

    پس فاطمه اگر رفتارت رو درست نکنی تو فقط وقتت و انرژی ت رو داری هدر می دی و این همه تلاش که داری برای بارورسازی و توحیدی فکر کردن و زندگی کردن می کنی همه هیچ و پوچ هست.

    فاطمه تو خیلی جاها به آگاهی هایی که شنیدی عمل کردی. فروشترین رو نقدی کردی حتی اگر مشتری عالیت رو از دست دادی گفتی به خودت اشکالی نداره من باید این مسیر رو برم ، من می خوام گفته خداوند در خصوص اینکه خداوند از هر لحاظ برای بنده اش کافی است رو در زندگی ام تجربه کنم. تو وقتی بهت گفته شد برو دسته چکت رو پاره کن گوش کردی و با وجود اینکه می دونستی درسته که تو خرید چکی نمی کنی ولی شوهر تو داره با دسته چک تو این کار رو می کنه و به اندازه ای که نمی تونی نه بگی به اون در مشکلاتی که برای اون به وجود میاد شریک هستی و با وجود ترس این کارها رو انجام دادی . که ناگفته نماند با اینکه وقتی فهمید دعوای مفصلی کرد ولی جالب که آنقدر قلب من و درونم آروم بود که تا به اون موقع نه دعوایی به این شدت با هم داشتیم و نه آرامش این چنینی توی بحثهامون رو تجربه نکرده بودم. یعنی هر چه می گفت درونم آنقدر آروم بود که شاید برای نشون ندادن حس خوبم و نشاط درونی ام جلوی خودم رو می گرفتم. و جالب اینکه بعد از اون به لطف خداوند و طبق قانون همانطور استاد فرمودند شوهر من جوری شده که الان خریدهایش نقد است هر چند که در کل به من می گوید پس کوش نتیجه این کار کردن‌ها روی خودت. ولی من نتایج رو می بینم ولی دوست دارم به لطف خداوند نشتی های انرژی ام را هم بگیرم تا نتایج دلخواهم رو هم بگیرم.

    البته باز با دوره حل مسائل متوجه شدم یک نشتی دیگر من مهم بودن نظر شوهرم نسبت به موفقیت خودم هست . چون همیشه من رو آدم موفق می دونسته و من باید روی عزت نفس کار کنم تا نظر هیچ کس غیر از خودم برام مهم نباشه.

    البته این نظر همسرم از اینجا نشات گرفته که من وقتی با باورها و قوانین آشنا شدم و متوجه شدم باید در مسیر علایقمون حرکت کنیم و در اون مهارت پیدا کنیم و از همون مسیر به پولسازی بپردازیم با باورهای ثروتساز درست و به همسرم گفتم که دیگر نمی خواهم این شغل رو که الان مشغول آن هستم رو ادامه بدم و می خوام دنبال علایقم بروم.

    البته اون زمان من درست این موضوع رو متوجه نشده بودم که نباید یکباره کات کنیم شغلشون رو یا به قول استاد باید همیشه ورودی مالی داشته باشی و من فقط فهمیده بودم که باید دنبال علاقه ام بروم و جالب اینکه نمی دانستم واقعا به چه چیز علاقه دارم چون و وقتی به خودم رجوع می کردم می دیدم که ذات کار بیمه رو که الان مشغول اون هستم دوست ندارم و دلیل انتخابم هم زمانی که در اون مشغول شدم این بود که به خاطر اینه تازه بچه دار شده بودم دنیال کاری می گشتم که آزادی زمانی و مکانی داشته باشم و بتونم هم کنار فرزندم باشم و هم درآمد خوبی داشته باشم که به لطف خداوند به این هدفم رسیدم.

    اما بعد از مدتی به خودم می گفتم تا کی برای بهتر شدن خانه و ماشین و شرایط زندگی کار کنم پس کی می خوام برای خودم زندگی کنم و همین خواسته باعث شد که هدایت بشوم و با استاد و آموزه هاش آشنا بشم . که اصلا اون اوایل آشنایی هر چی به حرفهای استاد گوش می کردم انگار که سوالهای طول عمرم رو دارن پاسخ می دهند و اصلا آنقدر برام جذاب بود که شبها دوست نداشتم بخوابم و دوست داشتم شبانه روز بشنوم و بشنوم و بشنوم .

    پس وقتی به خودم رجوع می کردم که واقعا به چی علاقه دارم و دوست دارم در چه زمینه ای ماهر بشوم چون آدمی بودم که در طول زندگی اینطور فکر می کردم که الان چه کار بهتر هست انجام بدم نه چه کاری دوست دارم انجام بدم و همیشه اهرم رنج و لذت دا به خوبی روی خودم پیاده می کردم برای رسیدن به هدفم که نمی فهمیدم این لذتی که از انجام کاری که دارم انجام می دم از درونم هست یا خودم ایجادش کردم. چون معمولا آدم راضی از شرایط زندگی ام بودم و به خودم می گفتم خوب با این شرایط که دارم مثلا درست است که خانواده ام از لحاظ مالی قوی نیستند ولی من برای بهتر شدن آینده ام چه کار کنم. مثلا درس بخوانم تا شرایطم رو ازداین که هست بهتر کنم و وقتی درس می خواندم یا هر کاری می کردم به خودم می گفتم چطور ازش لذت ببرم که هم لذت برده باشم و هم به هدفم برسم. خلاصه با این شخصیتی که داشتم برام سخت بود که حالا که خدا به من گفته فاطمه آزادی هر کاری که دوست داری بکنی توش ماندم که واقعا چه می خواهم.

    باز به خودم به شرایط روحی و جسمی ام که رجوع کردم دیدم فکر می کنم در زمینه ورزش و فعالیت ورزشی دوست دارم کار کنم و در حال حاضر دارم یوگا کار می کنم تا خداوند هدایتم کنه که قدم بعدی من چیه .

    البته از وقتی که با قانون آشنا شدم که زندگی ام را طوری که می خواهم زندگی کنم به خودم گفتم دوست دارم فرزند دوم داشته باشم ولی به دلیل باورهای محدودکننده از جمله که کارم و درآمدهای ام چی می شه با پروسه بچه ، یا تامین آینده، تربیت اون و … که وقتی با آموزه های استاد آشنا شدم و با قانون و باورهای تغییر کرد به لطف خداوند فرزند دومم به دنیا آمد و الان به لطف خداوند حدود دو سال و نیمش هست و من در این مدت هم فرزندم را به دنیا آوردم و هم بزرگ کردم و هم روی باورهای کار کردم و هم بدهی‌های من به شرکت بیمه صفر شده و هم بدهی های دیگران که به نام من به بیمه بود تسویه شده با نقدی کار کردنم. هم نمایندگی بدون دفترم رو گرفتم که با آزادی زمانی و مکانی و آرامش در کنار بچه ها باشم و هم بتونم مشتریانم رو که نمی تونستم حضوری ببینم بهتر ساپورت کنم و در حال حاضر شرایط کاری من آنقدر آزاد و رها هست که اگر از سراسر ایران مشتریان بسیار داشته باشم می توانم ساپورت کنم و هم اگر بخواهم از بیمه بیرون بیایم بدون هیچ بدهی و مشکلی بیرون بیایم.

    خلاصه اینها همه نتیجه های من بوده ولی درآمدم از بیمه خیلی کم شده و اصلا قابل قیاس با قبل آشنایی با استاد نیست ، چون اون موقع نماینده برتر شرکت هم در مقطعی شده بودم. ولی شرایط زندگی ام عالی تر شده . حدود یکسال و نیم هست که به خانه نوساز و بسیار زیبای خودم آمدم . و بعد از یه سختی که همسرم از نظر مالی داشت ولی همه بدهی هامون پرداخت شده و الان چند ماهی هست که وسایل خانمان رو هم بهتر و عالی تر می کنیم. و از طرفی همسرم که یه جورایی از حذف درآمد من می ترسید به یه اعتماد به نفسی رسیده که می تواند به راحتی زندگی رو تامین کنه. ( که این هم باز در جهت خواسته های من بوده).

    و من الان خودم رو آماده کردم تا خداوند هدایتم کند به مسیر و راهی و چیزی که قبا تولدم می خواستم آن را تجربه کنم . و هر روز برای قدم برداشتن در مسیرم یوگا کار نی کنم و بدنم را آماده نگه می دارم تا خداوند در زمان مناسبش به من بگوید قدم بعدی ام چیست.

    خلاصه شاید از نظر دیگران و همسرم من پس رفت داشته ام ولی اصلا برام مهم نیست و من بالاخره مثل بهار که درختان شکوفه می کنند و این شکوفه دادن نتیجه چنیدن ماه رشد درونی بوده که یک روزه خودش رو نشون نی ده ، زندگی منم هم با ادامه دادن مسیرم و هدایت ربم به اون نتیجه ای که می خواهم استقلال مالی در مسیر علایقم خواهد رسید.

    اصلا فکر نمی کردم کامنتم این قدر طولانی و مفصل بشود ولی انگار همه آنچه در ذهنم بود رو بیرون ریختم و راحت شدم . این کامنت رو اول از همه برای خودم می نویسم که روزی که نتایج اصلی و مد نظرم را گرفتم بیایم و با افتخار بخوان و سپاسگزار ربن باشم که همیشه به من آرامش می دهد و بینهایت دستانش را مثل استاد برایم می فرستد تا با لذت به هر آنچه می خواهم برسم.

    خدایا شکرت

    استاد عزیزم از ما و مریم عزیزم هم بینهایت سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      الهام گفته:
      مدت عضویت: 2535 روز

      سلام به فاطمه ی عزیزم

      بابت کامنت عالی واشاره به نکات عالی در مورد رسیدگی به درسهای بچه ها که به نظرم یکی از مهمترین مسائل‌ والدین در ایران هست ممنونم واقعا استفاده کردم منم خیلی روی درس دخترم حساس بودم که خوب یاد بگیره وخوبم نمره بیاره چندسال کلاس آنلاین بچه ها واقعا برای من سخت گذشت امسال هم که حضوری بودباز من خیلی درگیر درسهاش بودم وحتی بعضی روزها به کتک کاری وگریه دخترم رسید ولی امسال دیگه زیاد به خودم واون سخت نگرفتم دیگه خودش میخونه اشکال میپرسه میگه ازتو میترسم وقتی میپرسی درس. من رفتار بدی باهاش داشتم در طی چهارسال که مدرسه میرفت واقعا به منم سخت گذشت من خودم تحصیلات عالی دارم ولی درزمینه رشته تحصیلیم صاحب درامد وشغل نشدم مادرشوهرم اینا وقتی سخت گیری منو میدیدن میگفتن تو که این همه درس خوندی چه کار کردی کجارو گرفتی چرا بچه تو اذیت میکنی درسته من ناراحت میشدم ولی واقعیت داشت حرفهاشون من داشتم فشارهایی که در تحصیل کشیدم رو به بچه م هم تحمیل می کردم چون من روی درس ونمره حساس بودم من دوست داشتم مسئولیت درس بچه ام رو به عهده بگیرم مسئولیت کم کاری معلم یا یادنگرفتن درس تو کلاس رو

      من بهترین سالهای عمرم رو درس خوندم تا 28سالگی واقعا پشیمان هستم نه شاید اگر من ادبیات نمیخوندم با شما وقانون جذب اشنا نمیشدم مسیر رشد من شاید از ادبیات میگذشت عرفان ادبیات روح منو ارضا نکرد دوست داشتم عارف بشم رفتم ادبیات خوندم ولی هیچی از عرفان وخداشناسی نفهمیدم واز زندگیم لذت نبردم وهمش استرس درس وامتحان بودم دوباره داشتم این شیوه رو در درس دخترم پیاده میکردم وچقدر باز هم خودم وهم دخترم رو عذاب دادم من الان خانه‌دارم ودر تلاش برای کسب درآمد از راهی جز رشته تحصیلیم چون‌ واقعا ذهنم دیگه کشش درس خوندن وتدریس رو نداره علاقه ام هم از بین رفته وعلاقه ای به رشته‌ام ندارم. اعتراف میکنم هنوز هم نگران درس دخترم هستم ولی خیلی کمتر شده

      واقعا ممنونم بابت دیدگاه عالیت که باورهای جدیدی از دیدگاهت دریافت کردم .

      ممنونم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        فاطمه گفته:
        مدت عضویت: 2274 روز

        ممنونم الهام عزیزم

        خیلی خوشحال شدم که نوشته ام روی حتی یه نفر تاثیر مثبت داشت.

        من تصمیم گرفتم اهرم رنج و لذت رو برای این مشکلم بنویسم و حتما 21 روز اون رو تکرار کنم . یعنی امروز فهمیدم چرا هنوز با اینکه خیلی دلیل دارم که پیگیر درس خوندن بچه ام نباشم باز هم این کار رو تکرار می کنم هر چند کمتر و یا آگاهانه این جلوگیری رو می کنم. امروز فهمیدم نوشتن اهرم رنج و لذت کافی نیست باد اول آگاهانه اون رو 21 روز بخونم حداقل تا دیگه ناآگاهانه پیگیر نباشم مثل خیلی چیزهای دیگه مثلا چون فکر می کنم کسی که می ره مسافرت یا یه مسیری رو می ره هیچ وقت زنگ نمی زنم که سلامت رسیدی چون اصلا چیزی غیر از سلامت بودن اون طرف توی ذهنم نیست ، و اگر این مثال رو زدم چون مادرم همیشه این کار رو می کنه.

        پس باید این دلایلی که برای پیگیر درس خواندن پسرم رو دارم طی این 21 روز با تکرار آنچنان به خورد وهنم بره که به قول استاد مثل هضم غذا برای جلوگیری از اون آگاهانه عمل نکنم.

        امیدوارم شما هم موفق باشید و این مورد به درد شما هم بخوره.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    فاطمه سليمى گفته:
    مدت عضویت: 2013 روز

    بنام خدای مهربان

    سلام به استاد عباسمنش و مریم جان و همه دوستان عزیزم

    خدا رو صد هزار مرتبه شکر که در این روز بسیار زیبای بهاری و در این هوای عالی برای سومین بار دارم این فایل رو می بینم و آگاهیهای خیلی خوبی ازش دریافت می کنم

    به به چه تصویر زیبایی چهره شاد و خندان استاد و تیشرت خوشرنگش که چقدر با رنگ طبیعت پردایس هماهنگه، انبوه درختان سرسبزی که انعکاس اونها در آبهای آبی دریاچه منظره بسیار زیبا و باشکوهی رو برابر  چشمانم قرار میده، چقدر جالب تو عکس کاور فایل رنگ دریاچه دقیقاً همرنگ آسمونه

    تحسین می کنم مریم بانو رو که با چه تسلطی بیست و پنج دقیقه تمام در حال راه رفتن فیلمبرداری کرد سپاسگزارم بانوی عشق و مهربانی

    خدا رو شکر هرچی فکر می کنم یادم نمیاد که در شرایط احساسی شدید تصمیمات خیلی عجولانه و نامناسب گرفته باشم که به من ضرر بزنه و دچار پشیمونی بشم یعنی بیشتر سعی می کنم تصمیمی که می گیرم منطقی باشه تا احساسی، و بر اساس آموزه های دینی که به اونها اعتقاد دارم معمولاً یک حد و مرزی برای واکنشها و عکس العملهام در برابر دیگران در نظر می گیرم مثل اینکه اگر عصبانی بشم خشم خودمو کنترل کنم و حرف بی ادبانه و یا توهین آمیز به زبان نیارم

    البته در گذشته و بقول بعضی از دوستان در زمان جاهلیت چند بار پیش اومده که مثلاً با همسرم درباره یه موضوعی اختلاف نظر داشتیم و بر سر اون بگومگو کردیم و  یه مقدار صدامونو برای همدیگه بالا بردیم بعدش هم چند روز با هم حرف نزدیم و بعدش هم تموم شده و فراموش کردیم در همین حد، خیلی جدی نبوده

    همونطور که گفتم قبلاً بیشتر رفتارهام و یا کارهایی که می کردم بر اساس این بود که بنده بدی نباشم و کاری نکنم که مورد رضای خدا نباشه

    اما خدا رو شکر بعد از آشنایی با آموزشهای استاد و آگاهیهایی که دریافت کردم بینش متفاوتی در مورد خودم پیدا کردم فهمیدم که من موجود بسیار ارزشمندی هستم،خالق و مسئول اتفاقات زندگی خودم هستم و عزت نفسم بیشتر شد

    الان دیگه هروقت موردی پیش بیاد  که احساس کنم دارم ناراحت میشم بلافاصله این موضوع رو به خودم یادآوری می کنم که ارزش من خیلی بیشتر از اینه که بخاطر هر اتفاقی هر قدر هم مهم باشه احساسم بد بشه، و یادآوری همین موضوع ترمزی میشه که دچار احساسات شدید نشم که احیاناً تصمیمات نامناسب بدنبال داشته باشه

    و اگر در حال گفتگو با کسی باشم و احساس کنم که دارم عصبانی میشم بهترین راه حل برای من اینه که سکوت کنم و به بحث ادامه ندم

    همیشه بیاد داشته باشیم که هیچ تصمیمی در شرایط احساسی شدید نگیریم چون احتمال اینکه اشتباه کنیم تقریباً صد در صده اجازه بدیم زمان بگذره و بعد در حال آرامش تصمیم بگیریم

    با هر منطقی که عصبانی بشیم در مسیر نادرست قرار می گیریم و اشتباه می کنیم

    دونستن همین موضوع کمک می کنه که در نقطه شروع خودمونو آروم کنیم و به همون حال عصبانیت نمونیم

    خدا رو هزاران بار شکر می کنم که دونستن این قانون که احساس خوب= اتفاقات خوب و عمل کردن به اون مشکل گشای من در بسیاری از مسائل بوده و باعث بهبود و پیشرفتم شده

    خدا رو شکر زمانی رو که در این سایت صرف می کنم  بسیار پر ارزشه و بهترین نتیجه رو ازش می گیرم

    برای همه حال خوب و عالی و ذهن و جیب پر از ثروت آرزو می کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    مسلم گفته:
    مدت عضویت: 2429 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و خانواده صمیمی عباس منش

    ممنون و سپاسگزارم از استاد عزیز که با الهاماتشون و بیان این آگاهی ها کمک و لطف بزرگی میکنند در جهت رشد و ارتقای آگاهی بشری.

    یکی از تصمیمات احساسی که گرفتم بر میگرده به 7 سال پیش که از روی ترحم و دلسوزی اومدم برای یکی از دوستان صمیمیم وام برداشتم. درسی که از این تصمیم گرفتم این بود که دیگه دور وام و قرض و چک رو خط قرمز کشیدم و برای همیشه از فرکانسشون اومدم بیرون. چرا که این تصمیم نابخردانه نه تنها منو بشدت از پیشرفت دور کرد بلکه حتی از خیلی از هدف های مالیم عقب انداخت و ضررهای روحی و مالی زیادی بهم زد. خداروشکر الان نه وامی دارم نه بدهکار کسی هستم و نه میخام برای کسی دلسوزی کنم…

    تجربه دیگه ای که دیدم تو بورس بود که خیلی از دوستانم ضررهای بزرگی کردند و خیلی هیجانی و بدون هیچ فکری پولشون رو ریختن دور و نه تنها سودی نکردند بلکه بدهکارم شدندخوشبختانه اونموقع اصلا نه کد بورسی گرفتم نه رفتم دنبالش فقط داشتم روی خودم و مهارت هام کار میکردم.

    چند روز پیش که داخل پارک نشسته بودم و داشتم به فایلهای استاد گوش جان میسپردم یه آقایی نزدیکم شد و درخواست کرد که با گوشیم در حد چند ثانیه به خانمش اطلاع بده که اینجاست و نگرانش نشه. من هم بدون هیچ مقاومتی گوشی رو دادم به ایشون. چند ثانیه شد 1 دقیقه بعد شد 3 دقیقه و ایشونم که انگار اولین بارش داره با خانمش صحبت میکنه هی میخنده و آمار همه رو میگیره و … منو میگی دیگه کم کم داشتم به نقطه حساس که عصبانی بشم و ی چیزی بهش بگم آماده میشدم که یهو دیدم گوشی رو محکم کوبید به زمین بعد پا شدم که بهش ی چیزی بگم و حتی بزنمش دیدم بغلم کردو بهم گفت آقا توروخدا دوربین مخفی. من هم همینطور موندم…

    از اتفاقی که برای من افتاد این درس رو گرفتم که بیشتر رو خودم تمرین کنم و در مواقعی که ظاهرا ناخواسته ای برام پیش میاد بتونم ذهنم رو کنترل کنم و زود قضاوت نکنم و احساساتی نشم و هیجانی اقدامی نکنم.

    سعی کنم خودم رو در مواقع عصبانیت آروم کنم و از اون محیط یا فعل نامناسب رو ترک کنم. مشغول بازی بشم یا

    برم تفریح مورد علاقم رو انجام بدم و به خودم زمان بدم تا بصلح برسم و با حوصله و آرامش بیشتری اون چالش رو بررسی کنم تا بتونم تصمیم عاقلانه و بهتری رو اتخاذ کنم. در هر صورت توجه ام رو باید از اون موضوع به موضوع دیگه ای که بهم حس خوبی میده هدایت کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: