عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 72


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Jamal گفته:
    مدت عضویت: 2559 روز

    Consequences of Emotional Decisions:

    Hello my lovely master,

    All bad feelings such as anxiety and fear about the future can lead to negative outcomes. If I make decisions based on these feelings, I am likely to make mistakes. For example:

    In 2018, when I wanted to buy a laptop, the seller convinced me it was the best option at that price. I purchased it, but later realized it was a big mistake due to my lack of confidence and fear.

    On the other hand, when I wanted to purchase a phone, I approached the decision with relaxation and patience. As a result, I bought the best phone on the market at the best price.

    Staying in states of anxiety, worry, fear, and apprehension will lead to bad results. For example, a few years ago in 2021, I bought an electronic repair package. However, I did not learn or start working on it because of my lack of faith and belief, and my worry that it would be useless and unhelpful. Consequently, I didn’t learn anything, and now I see the results of that decision. But it is not too late. We need to understand who we are and our background, step by step, and act accordingly. Now is the time to learn electronic repairing as quickly as possible because it is the first step, and I love this field and believe I have a special talent in it. Please, God, help me with this goal. I am ready to put all my energy and focus into achieving it.

    • I believe I have a special talent in this field.

    • I can make significant progress in a short amount of time and achieve high accomplishments.

    • I am nothing without God’s help, and I am asking God for guidance because I don’t know everything. Please help me.

    #### Practice:

    1. From what things are you afraid?

    2. When did you act emotionally and what happened?

    3. When did you act relaxed and what happened?

    I am afraid of the future and worried that bad things might happen to my family, like my mother and father, because I love them too much. I also fear that if I cannot achieve anything or earn money, I won’t know what to do.

    How do I resolve this mental struggle? By adopting good beliefs and finding good role models—not too many, just one or two every day. Also, because of my love for my mother and father, I must be committed and work with all my energy.

    Recently, when I acted emotionally, a plumber took advantage of me and charged extra money for a service that wasn’t worth it. This experience illustrates how emotional decisions can affect every aspect of our lives and teaches us important lessons.

    Most of the time, I have acted emotionally, but I will practice and remind myself to be careful, patient, and aware of the consequences of repeating past mistakes.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    سمیرا صنعت کار گفته:
    مدت عضویت: 1792 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربانم

    کامنت شماره 14

    سلام استاد عزیزم و مریم جانم

    استاد خیلی از شما بابت این فایلا سپاسگزارم که مسیرو برام روشن میکنه

    خداجونم بی نهایت سپاسگزارتم برای قوانین بی نظیرت و عدل تو شکرت هزاران بار

    استاد من این فایل کنترل ذهن رو آگاهانه اومدم سرچ کردم بخاطر تجربه های دیروزم

    من از این فایلتون چندتا ترمزو پیدا کردم در خودم

    من دیروز روزم رو خیلی خیلی پرانرژی و با سپاسگزاری شروع کردم اماااا من خالق زندگیم هستم با فرکانسم با افکارم و با باورهام و دیروز خیلی درس ها گرفتم

    اول اینکه وقتی امروز داشتم فکر میکردم در مورد شرایط دیروز یه صدای خیلی واضح دقیقا مثل صدای خودم خیلی واضح گفت : سمیرا خودت به وجود آوردی و نمیتونی کسی رو مقصر بدونی چون صددرصد خودت مقصر هستی و من فکر کردم و دیدم بله من خودم دیروزم رو ساختم و خودم صددرصد به وجود آوردمشون

    من خودم رو در شرایطی قرار دادم که کاملا دوتا قولی که دقیقا روز قبلش به خودم داده بودم رو زیر پا گذاشتم ، یکی این بود که اگر درخواستی شد و تمایل به انجام دادنش نداشتم بگم (نه) و یکی دیگه این بود که من قول دادم به خودم که نه غیبت کننده باشم و نه شنونده غیبت و اینارو هم از روی کامنت یکی از بچه ها که خوندم تصمیم گرفتم چون ورودی ذهن هست و باید کنترلشون کنم

    خلاصه که بعد از سپاسگزاریم و حس و حال خوبم ، تنها دوست صمیمیم که از دوران راهنمایی باهم هستیم بهم زنگ زد و گفت که همدیگه رو ببینیم و من خیلی وقته که ندیدمش و قرار گذاشتیم اما بعدش احساس کردم که دلم نمیخواد برم ولی گفتم که حالا بعد از مدتها این شرایط پیش اومده الانم که شرایطش رو داری برو لذت ببر ولی همش اون نیروی قوی درونم میگفت زنگ بزن بگو نه نمیتونم بیام و حتی عزیزدلم گفت که بگو اون بیاد پیشت ( که اگه میگفتم قبول نمیکرد و اصلا من نمیرفتم ) ولی من فقط پیام دادم که اگه کسی خونه هست مثل همسرت یا برادرت یا پدرت من نمیام و امیدم این بود که بگه اره هستن اما گفت نه هیچ کس نیست بیا راحتی عزیزم و خلاصه من رفتم .

    تو این اولین قدم زدم زیر قولم و نتونستم راحت بگم (نه) و بخاطر دلسوزی ، دلتنگی ، نداشتن اعتماد به نفس نگفتم (نه)

    خوب اونجا هم که رفتیم حرف از همه کس شد و من یه جاهایی سکوت کردم یه جاهایی همراهی کردم اما در تمام اون مدت شنونده ی صددرصد بودم

    زدم زیرقول دومم و هم غیبت کننده بودم و هم شنونده غیبت بودم .

    و طبق گفته استاد عزیزم اگر نتونی ورودی ها رو کنترل کنی و احساست رو خوب کنی اتفاقات بد رگباری برات میفته و من تا آخرشب دقیقا تجربه کردم :)

    خدایا سپاسگزارتم که هدایتم کردی و اینقدر واضح درک کردم دلیل تجربه ی نادلخواهم رو و این خودش خیلی خوبه و یک قدم مثبته

    سپاسگزارتم که با این تجربه ها واضح و روشن درک کردم که من باید رفت و آمدم رو با آدمهای اطرافم قطع کنم و مصمم تر شدم بابت انجام دادن این کار

    یک موضوع دیگه اینکه من با اینکه مسئولیت دیروزم و تجربیاتم رو پذیرفتم اما نسبت به یکی دوهفته گذشته خیلی کمتر خودم رو سرزنش کردم و یاد گفتگوی خودم با خودم افتادم و نشانه ش هم این بود که یکی از بچه ها دقیقا توی همون کامنت برام کامنت گذاشته بود و من خیلی خیلی حالم بهتر شد .

    الهی شکرت .

    از این فایل خیلی ارزشمند من یک ترمز دیگه رو درون خودم فهمیدم و اونم تاثیر عوامل بیرونی در تغییر شرایط روحی خودم و خانوادم که استاد دقیقا گفتن (دعا و جادو) با اینکه نه من و نه خانواده م اصلا و ابدا اهل این چیزا نیستیم اما درونمون اعتقاد داریم اگر کسی دعا بگیره نه صرفا برای من ، برای نزدیکانم هم بگیره اون دعا تاثیر خودشو میزاره .

    خدای من این که شرک هست و الان ک نوشتم درکش کردم .

    خداجونم بازم سپاسگزارتم بابت این آگاهی و بیداری

    و امروز اومدم تو فایلای کنترل ذهن و کامنتارو خوندم و این فایل رو هم گوش دادم و واقعا از خدا سپاسگزارم که هدایتم میکنه . من باید کم کم و تکاملی انجامش بدم باید امروز از دیروزم بهتر باشم و فردا از امروزم و واقعا نمیتونم یک دفعه بزارم کنار و اصلا نمیشه اینکار ولی من هرروز تعهد میدم تو تمرین

    ستاره قطبیم و هرجایی ک اومدم کامنت گذاشتم چه محصولتت و چه فایلای دانلودی این تعهدم رو به خودم یادآوری میکنم و تلاشم رو میکنم حتی اگه شد یک (نه) بگم حتی اگه ناخواسته داشتم غیبت میکردم و متوجه شدم همونجا متوقفش کنم میدونم که خدا هم کمکم میکنه .

    خیلی جالبه که من فکر نمیکردم اونقدرام سخت باشه اما به قول استاد نیاز داره که بند کفشمو محکمتر ببندم فقط همین .

    خدایا شکرت

    خدایا سپاسگزارتم

    استاد سپاسگزارتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    رضا اسفندیاری گفته:
    مدت عضویت: 647 روز

    سلام خدمت استادعزیزم وتمام عزیزان و همراهان خدارو شکر میکنم که وارد این مسیر زیبا پر از آرامش شدم استاد خدا شاهده وقتی به فایل های بی نظیر شم نگاه میکنم چقدر آرامش میگیرم بسیار عالی ممنون و سپاسگذار زحمات گروه بی نظیر تون هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  4. -
    مهدی قربان گفته:
    مدت عضویت: 834 روز

    سلام خداوند هزاران بار شکرت بابت این درک واین اگاهی که از طر ف خداوند به من میرسه وهدایت میکنه به راه مستقیم با عث شده صدای خداوند رو توی قلبم احساحس کنم ومن هدایت بشم به آسانی ها خداوندی که به درکی ازش رسیدم که هم چیز رو برمن آسان کرده قوانین رو وصل کرده تا من به احساحس خوب برسم خداوندی که اون سال ها به آموختن که همش من از ترس می پرستیدمش امروز دارم از سر عشق می پرسمتش چون مسیر درست بهم نشون میده چون هیچی رو برمن سخت نگرفته همه چیز رو بر من آسان کرده یکی از نشتی های انرژی که من داشتم همین احساحس گناه وعذاب وجدان ولی خداوند شکرت با شناختی که ازخداوند پیدا کردم خداوند جز خیر ونیکی چیزی به بندگانش نمی رسونه این نشتی دارم می گیرم ولطف خداوند خودش کمک میکنه در مسیر که توحید رو با حس اعتماد تنها قدرت مطلق،جهان می دونم خداوندی که فقط خیرمطلق است وتمام خیر وبرکاتشو به من می رسونه ومن لطف خداوند با رد پا گذاشتن در این مسیر وتوجه به زیبای ها ونعمت ها وسپاس گزلر بودن به اون احساحس خوب میرسم وهر چه بیشتر در این احساحس بمونم اتفاقات بهتری برام رقم می زنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    مهدی قربان گفته:
    مدت عضویت: 834 روز

    سلام خدا هزاران با شکرت با هدایت الهی بابت تمام داشته هایم بابت روحی که در وجودم دمیده بابت تمام نعمت های که بی منت به من بخشیده برای بابت احساحس خوبی که تاثیرش برروح وراونم تاثیر می گذاره بابت این تمام زیبای هایش کم من خودم لایق اونا می دونم خداوند شکرت به قولی که دادام که همیشه بندگی تو رو بکنم خدایا شکرت بابت این اعتماد کردن به خداوند واین رها کردن ذهنم روی قلبم حساب کنم استاد من که که الگوی ذهنیم رو شما قرار داده بودم یک شرک در از وجودم پاک کردم ودل تاریکی رفتم وایمانی در درونم بنا شد که هیج نجوی اون ایمان وارنونه نمیشه بلکه هر روز بشتر بشتر می شود چون من نشونه های خداوند رو بهتر ودقیق تر می بینم و هر روز هوشیار هر روز آگاه تر وهروز بهتر که قدرت رو بدم دست خداوند وبه غیر از خداوندقدرت وجود نداره ودلیل تمام اتفا قات خودم بودم وخداوند همیشه کارش درسته والان با این ایمان واین اعتماد از همین جا وابن هم حرکت میکنم و فقط روی خودش حساب میکنم وخداوند رو هزاران با شکرت این تضاد پیش اومد که من این شهامت وشجاعت واین ایمان در دلم بیدار بشه و بزنم همیشه بی منت سپاس گزار خداوندباشم او را رفیق خودم بدونم واین بار ذهنم رو به دوش او بندازم استاد به خدا خنده ام میگیره به شرک ها چشم زخم وجدادو این چیزها خداوند هزار بار شکرت من هیچ ادای ندارم خداوند شکرت ذرهای ایمانم رو به خداوند قوی کردم اعتماد بیشتر شده رها شدم هنوز اول راه باید اینقدر رو احساحس لیاقتم وعزت نفسم کار کنم که یک روز بیام روربه روی استادم صحبت کنم از تغیراتم واین هنوز اول راه هنوز باید باور به فراوانی برام خودم ایجاد کنم خداوند بهم یاد هیچ انسانی رو توی ذهنم گنده نکنم من که از شخصت آدما هم فرارای بودم امروز اینقدر با شهمامت وشجاعت بیام صحبت کنم وبا افتخار بگم خداوند اینها رو به من بخشیده خداوند هزار با شکرت بابت باور به فراونی نعمت وثروت احساحس میکنم از امروز به بعد تمام تمرگزم رو بزارم روی ساختن باور به فراونی وایمان رو در درونم رشد دهم که هیچ کمبودی در این جهان وجود نداره خداوند ظرف وجودم رو آنچان لبریز از نعمت های خودت کن که برای هیچ کس نکردی یک پاشنه آشیل داشتم ترس از ثروت ولی الان خدایا شکرت فهمیدم ثروت مند شده یعنی نزد خداوند عزیز تر یعنی ایمانی قوی تر ابنکه ثروت باعث خوشبختی این شرک رو از درونم هم پاک کنم پاک کنم که انسان ها چه قضاوتی در مورد ثرومندان می کنند خدداوند خودت کمک کن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    سمانه گفته:
    مدت عضویت: 686 روز

    سلام به شما استاد عزیزو همسر گرامیتون

    چند ماه پیش چون تو مسیر بودم یهویی یه حسی بهم گفت که تو یه دوره ی آموزشی شرکت کنم و من فکر کردم این دقیقا همون الهامه و باید بهش عمل کنم که به درامد برسم ،برای همین ثبت نام کردم اما بعد متوجه شدم که تصمیمم احساسی بود و باید بیستر در مورد این تصمیم فکر میکردم که اگه فکر میکردم اصلا اون هزینه رو نمیکردم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    AMIRALI گفته:
    مدت عضویت: 1589 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم الهی به امید تو

    سلام به استاد عزیزم خانوم شایسته عزیزم و دوستان هم فرکانسی گلم

    من از این فایل استاد که اتفاقا نشانه امروز من بود یادگرفتم که خیلی بیشتر بیشتر مراقب کانون توجهم باشم دیگه همون مقدار خیلی کم برنامه و شو های خنده دار تلویزیون رو هم نگاه نمیکنم و فقط از تلویزیون برای دیدن فوتبال تیم های مورد علاقه استفاده میکنم در اینستاگرام تعهد دادم که فقط نکات و مطالبی که به رشد کسب و کارم کمک می‌کنه رو استفاده کنم و و مهارتی مثل زبان انگلیسی رو تقویت کنم و چنتا پیج از فامیل هام که خارج از کشور سکونت دارند رو دارم تا برام باور پذیر بشه که من هم میتونم مهاجرت کنم وقتی اونا تونستن من هم از پیش برمیام باید یاد بگیرم خیلی از حرفا رفتارارو انجام ندم و خیلی از چیزها رو نبینم چون دارم پسرفت میکنم خداروصدهزار مرتبه شکر به خاطر این آگاهی ها و آرامش درونی که من میده

    سپاسگزارم و عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    باران گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    به نام خالقی ک بی انتهاست

    استاد عزیزم سلام.

    این فایل رو من با زدن رو گزینه بایک نشونه هدایتم کن دیدم.

    شاید اگه قبلا میدیم خیلی روم تاثیر نمیذاشت.ولی انگار هرچی بیشتر به این‌مسائل فک میکنی و جلو میری درکت بیشتر میشه.

    من دوره 12قدم رو شروع کردم و الان قدم 5هستم.

    ولی از اینکه خودمو مدام گول زدم خسته شدم

    و میخوام اعتراف کنم گفتم حداقل بنویسم اینجا ک خیلی های دیگ شاید مث من باشن و بدونن تنها نیستن و باید روششون رو عوض کنن.

    خب از فایل های دانلودی خیلی نتیجه گرفتم واسه همین سراغ محصولات رفتم.

    اما ناگفته نماند که هزاربار زدم تو جاده خاکی و از راه اصلی منحرف شدم

    و ازاین بدتر هیچی نیس درسته از صفر هیچ وقت شروع نمیکنی چون تجربه بدست اوردی ولی واقعا از اول باید شروع کنی.

    انگار وسطای کار یادم میرفت قانون.دیگ شکرگذاری نوشتاریم‌میشد لفظی.حس خوبم باز گره میخورد به اتفاق های بیرونی.میدیم‌مشتری خیلی دارم باز میگف ای بابا یه وقت استراحت ندارم خسته شدم دیگ.

    چون از 7صبح تا 9شب من تو کارگاه کار میکردم طبیعی بود بدنم خسته بشه و بعد من غر بزنم.

    باز اگ 2روز مشتری نبود استرسی میشدم.

    ینی دقیقا زندگی من شده یو یو هی بالا هی با مخ بخور تو زمین.

    بعله و الان درست دوباره با مخ تو زمینم و ازهمینجا دارم کامنت مینویسم.🫡

    اومدم به خودم بگم بابا دختر یا ادم شو یا کلا بمون رو زمین و دیگ پانشو.

    تاکی میخوای خودتو اذیت کنی.چرا درباره مشکل دیگران حرف میزنی؟چرا راجب فلان ویروس تحقیق میکنی؟چرا تو ک تک تک کلمه های استاد رو حفظی خوب عمل نمیکنی؟چرا یکم عمل میکنی نتیجه میبینی باز ول میکنی؟چرا وقتی یه اتفاق کوچیک خوب میفته ب جایی ک خوشحال باشی میگی خب چی فاییده ماشین ک نخریدم هنوز؟چرا تصورنمیکنی؟چرا خواسته هاتو تجسم نمیکنی؟چرا همش نگرانی؟

    و هزاران حرف دیگ.

    بله استاد من اون شاگرد خنگه کلاسم‌ک فک میکنه زرنگه.که همش میخواد به بقیه راهو نشون بده ولی مقصد خودش خوردن تو زمینه.

    اومدم بپذیرم اشتباهاتمو و خودمو گول نزنم.

    نگم ای بابا من ک همه کار کردم پس چرا نشد.

    اگ همه کارارو کردم پس باید بشه اصلادنشدن نیس توی کار.

    ولی من الانم بلند میشم‌ لباسمو تکون میدم و دوباره توجاده اصلی قدم میذارم چون من قوی هستم چون من یاد گرفتم سریع نزنم زیر گریه.

    من یادگرفتم وقتی مشتری های زیادشدن و دوباره بکوب کار کنم به خودم نیم ساعت وقت استراحت بدون عذاب وجدان بدم.

    من یاد گرفتم منم انسانم و اگه به موقع به نیازهام توجه کنم و اینقدر همه رو از خودم بهتر ندونم میتونم شادتر زندگی کنم.

    من فهمیدم من فقققققط مسئول زندگیه خودمم ن هیچکس و هیچ چیز دیگ‌.

    ممنونم ک هستین استاد🫶

    دوستان عزیز نذارین ناامیدی گوشه قلبتون خونه کنه.بله کاهی اوقات شرایط اصلا اصلا خوب ک نیس بماند خیلی هم به ظاهر افتضاحه ولی شما از پسش برمیاین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    محمد غلامزاده گفته:
    مدت عضویت: 1154 روز

    سلام خدمت همه عزیزان این خانواده دوس داشتنی

    خب در مورد تصمیم اشتباه بخوام بگم در زمان احساسات زیاد ، موقعی بود که من رابطمو با یه دوستی تموم کردم. و فوق العاده ایشون دوست خوبی بود برای من ، ولی من احساساتی که از یه موضوع دیگه برام اتفاق افتاده بود یجورایی سر اون دوستی خالی کردم و به هیچ عنوان تصمیم منطقی ای نمیومد خداروشکر برای هدایتم به این فایل زیبا

    و در مورد مخالف قضیه

    تو بازار های مالی این مورد خیلی مشهوده معامله کردنی که با صبره و تو حالت ترس نیست 99 درصد نتایج بهتری داره نسبت به معاملاتی که از روی ترسه ، من خیلی حرفه ای تو این زمینه کار نمیکنم ولی خب میدونم حتی برای کنترل ترس وسط معامله قبل یا بعد معامله یه سری مشاور و تراپی هایی هم هست .

    و دیدم تصمیماتی که تو این بازار از روی صبر بوده چقدر نتایج شیرین تری داشته

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 1108 روز

    سلام سلام و سلام

    چقد زیبا بود این فایل

    ترس مساوی با مرگ مساوی با تصمیم اشتباه

    کافیه بترسی دیگه نمیتونی قدم از قدم برداری

    امشب یه کلیپ تو‌اینستا دیدم که خیلی نظرمو جلب کرد یه اقای معلولی که چندین مدال قهرمانی تو رشته های مختلف ورزشی از جمله شنا و…داشت که پا روی ترسهاش روی بهانه هاش روی نمیتونی ها گذاشته بود

    و یه صدای بینظیر روش گذاشته بود که محتواش این بود:

    «چه مرگته لعنتی

    فکر کردی تو تنها ادم رو کره زمینی که برات اتفاق غمناکی افتاده؟

    منتظری بهت مدال غمناک ترین قصه زمینو بدن؟دنبال چی هستی؟

    دنبال اینی که صبح تا شب بگی نرسیدم بخاطر ضربه هایی که خوردم…

    ما هممون ضربه خوردیم(تضادهای زندگی)

    میخای تااخرعمر بشینی از اینا تعریف کنی؟من یه لیست بلند بالاشو دارم….»

    جمله اخرش خیلی زیبا بود از نظرم

    اینکه ادما فکر میکنن فقط خودشون تضاد براشون پیش اومده و اون تضادو بهانه میکنن برای جلو‌نرفتن

    درحالیکه از هرکس یپرسی یه لیست بلندبالا از تضادهاش داره که پاگذاشته روشون و رفته جلو….

    این اقای معلول درحال تمرینات سنگین بدنسازی با چندین مدال قهرمانی با این صدا….

    شاهکار شده بود

    نمونه بارزی از پاگذاشتن رو بهانه ها…

    دیشب یه تضاد کوچیک‌داشتم و یکم بخاطر اذیت شدم میدونستم وااااقعا نباید اذیتشم هاا ولی بالاخره مسیر سریع رسیدن به حس خوب باید تکاملشو طی کنه و خداروشکر امشب خوب شدم

    داشتم فکر میکردم فاطمه این اقا پا نداره میدونی ینی چی؟میدونی چه بهانه بزرگیه؟میدونی چه نعمتتتتتی رو نداره؟

    و تمام زندگیش امیده

    تو چی؟ تو سلاااامتی کاملی خداروشکر تضاد کوچیک‌ حق داره که بهمت بریزه؟

    معلومه که نه

    فقط یاد گرفتم به خودم زمان بدم واسه خوب کردن حالم….

    استراحت بدم فکر نکردن بدم خوش گذرونی متنوع بدم و مهم ترینش باخدام حرف بزنم و بش بگم و تمومش کنم….

    امیدوارم روزی بیاد چه خداوند احازه شکرگزاری بیشتر اجازه صحبت کردن بیشترشو بهم بده

    امشب شب بیست و نهم چله من

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای: