تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: تغییر آگاهانه (مسیر آسان) یا تغییر اجباری (مسیر سخت): شما کدام را انتخاب میکنید؟
چهارراه سرنوشتساز «تغییر»
چند سال پیش استاد فایلی روی سایت قرار داد با عنوان «میخواهی جزو کدام گروه باشی؟». که کاملا با این قسمت مرتبط است.
استاد در ابتدای این فایل، تمام انسانها را بر اساس نحوهی واکنششان به «تغییر» به چهار گروه کلیدی تقسیم میکنند. شنیدن این دستهبندی بهتنهایی میتواند مسیر زندگی شما را عوض کند، زیرا فوراً متوجه میشوید در کدام بخش از زندگیتان، در کدام گروه قرار دارید:
۱. گروه نابود شوندگان: افرادی که آنقدر نشانههای جهان را نادیده میگیرند و به مسیر اشتباه ادامه میدهند (مانند یک معتاد) تا شغل، روابط، سلامتی و در نهایت، همهچیز خود را از دست میدهند و کاملاً نابود میشوند.
۲. گروه «لحظهی آخریها»: این گروه آنقدر تغییر نمیکنند تا به «لبِ پرتگاه» میرسند. درست قبل از نابودی کامل، وقتی در «جوب» افتادهاند و همهچیز را باختهاند، تازه بیدار میشوند و تصمیم به تغییر میگیرند. این تغییر، بسیار سخت، دردناک و زمانبر است.
۳. گروه «هوشیاران»: این افراد با دیدن اولین نشانههای مشکل (مثلاً اولین اخطارها در محل کار یا شروع تنشها در رابطه)، متوجه میشوند که باید مسیر را اصلاح کنند. آنها قبل از اینکه کار به فاجعه بکشد، خود را تغییر میدهند.
۴. گروه «پیشروها» (گروه ایدهآل): اینها افرادی هستند که حتی زمانی که همهچیز خوب است، دنبال بهبود و تغییرِ مثبتاند. یعنی قبل از آنکه جهان چکش را بلند کند و بکوبد روی سرشان، خودشان به فکر بهتر کردنِ خود و زندگیشان هستند. دائم میپرسند: «روابطم را چطور بهتر کنم؟ مسائل مالیام را چطور ارتقا بدهم؟ در کارم چطور با کیفیتتر شوم؟ در سلامت جسمانی چه کار کنم که قویتر و سبکتر و سرحالتر باشم؟» حتی وقتی اوضاع خوب است، باز در جستوجوی عالیتر شدناند.
بیایید دو کار کنیم؛ اول خودمان را بشناسیم؛ بفهمیم جزو کدام گروه هستیم؛ و دوم از تجربههای همدیگر بهره ببریم تا سریعتر و کمهزینهتر تغییر کنیم. چون جهان یک ویژگی روشن دارد: یا خودت را بهبود میبخشی، یا نابودت میکند. در کار خداوند «دلسوزیِ بیقانون» وجود ندارد؛ کار خداوند «قانون» دارد. اگر نگاه سیستمی به خدا داشته باشیم؛ او را بهصورت یک «قانونمندی» ببینیم؛ زندگیمان را بهتر مدیریت میکنیم.
قانون طلایی زندگیِ «روان»
نقطهی اوج صحبتهای استاد، معرفی یک «جملهی طلایی» است که دلیل تمام مشکلات و تضادهای زندگی ما را فاش میکند:
«تضاد (مشکل) برای این به وجود میآید که شما پیشرفت کنی. اگر شما خودت در حال پیشرفت باشی، تضادی به وجود نمیآید.»
جهان هستی مانند یک سیستم هوشمند عمل میکند: یا شما داوطلبانه خودتان را بهبود میبخشید (مانند گروه ۴)، یا جهان شما را با «تضاد» و «مشکلات»، مجبور به پیشرفت میکند. این فایل به شما میآموزد که چطور مسیر اول (مسیر آسان و روان) را انتخاب کنید.
داستان دو مسیر: تغییر از روی «رویا» در برابر تغییر از روی «تضاد»
زیبایی این فایل در دو داستان واقعی است که در ادامه میشنوید:
۱. داستان بهنام: قدرت «تغییر داوطلبانه» (مثال گروه ۴)
بهنام عزیز داستان شگفتانگیز خود را تعریف میکند. او در تبریز کارمند بود و یک زندگی «خانوادهپسند» و ظاهراً عالی داشت: خانه، شغل ثابت و دوستان خوب. اما او احساس میکرد این رویای او نیست.
او با الهام از دورهی «عزت نفس»، یک تصمیم شجاعانه گرفت: با وجود خوب بودن همهچیز، داوطلبانه کارش را رها کرد، خانهاش را پس داد و فقط با دو میلیون تومان پول و بدون هیچ تخصصی، برای دنبال کردن علاقهاش (گل و گیاه) به تهران مهاجرت کرد.
نتیجه؟ در کمتر از یک سال، بهنام به یکی از ۳ برند برتر آنلاین در حوزهی کاری خود در کل کشور تبدیل شد. چون او قبل از بروز تضاد حرکت کرده بود، جهان مسیر را برایش هموار کرد و زندگیاش «روان» پیش رفت.
۲. داستان راستین: قدرت «تغییر اجباری» (مثال گروه ۲)
راستین عزیز داستان متفاوتی را به اشتراک میگذارد. او «بچه پولداری» بود که کاملاً به حمایت مالی پدرش وابسته بود.
تضاد بزرگ: در سن ۲۱ سالگی، پدرش ناگهان حمایت مالی خود را قطع کرد. این «تضاد» و ضربهی بزرگ، او را که به گفتهی خودش ایمانی هم نداشت، مجبور کرد تا روی پای خودش بایستد.
نتیجه؟ او پس از برخورد با این دیوار سخت و شروع کار کردن روی باورهایش (با دورههای استاد)، از درآمد ۲ میلیونی به مداری رسیده که اکنون در فکر معاملات میلیاردی و کارآفرینی در ساختوساز است.
استاد در انتها توضیح میدهند که هرچند نتیجهی راستین عالی است، اما مسیر او سخت بود، زیرا جهان او را مجبور به تغییر کرد. اما مسیر بهنام آسان بود، زیرا او خودش تغییر را انتخاب کرد. این فایل به شما کمک میکند تا آگاهانه مسیر آسانتر را برای خلق موفقیتهایتان انتخاب کنید.
تمرین این قسمت:
هدف این قانون، این است که ما زندگی خود را از حالت واکنش به بحران خارج کرده و به حالت خلق پیشرفت فعال ببریم.
استاد عباس منش تأکید میکنند که اگر همواره در حال پیشرفت باشیم، تضاد به وجود نمیآید.
حال، صادقانه به زندگی خود نگاه کنید: در چه حوزهای (مالی، رابطه، شغلی یا سلامتی) شما منتظر ماندید تا جهان “چکش” را بردارد و یک تضاد دردناک (مثلاً ورشکستگی، بیماری، یا جدایی) شما را وادار به تغییر مسیر کند؟
همچنین، امروز، در حالی که اوضاع شما “خوب” است، چه یک حرکت کوچک یا بزرگِ پیشگیرانهای انجام دادهاید تا جلوی بروز یک تضاد احتمالی در آینده را بگیرید (مصداق گروه چهارم)؟
لطفاً تجربه خود را به اشتراک بگذارید و بگویید درس بزرگ شما از آن “ضربهی” جهان و یا قدرت “تغییر فعال” چه بوده است. (تا دیگر اعضای سایت نیز از این خودشناسی جمعی بهرهمند شوند)
با به اشتراک گذاشتن این دو تجربه، به خودمان و دیگران کمک کنیم تا قدرت «تغییر آگاهانه» (قبل از برخورد با تضاد) را بیشتر درک کنیم.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱26MB27 دقیقه













به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به تک تک دوستانم.
خدا رو صدهزار مرتبه شکر ،که باز هم با یه پروژه جدید به لطف خدا و شما استادعزیزم ومریم جان، قراره کلی مدار ما بالاتر بره ان شالله وتغییرات مثبت بیشتری رو در درون خودمون ودر زندگیمون تجربه کنیم. آمین
با اینکه من پروژه برداشتم چندوقته برای دیدن وکامنت گذاشتن، در سفر به دور امریکا و پروژه مهاجرت به مدار بالاتر و کارکرد 12 قدم از اول برای سومین بار وهمزمان کار روی دوره ی هم جهت با جریان خداوند، ان شالله بتونم اینجا هم باشم و بیشتر بیاموزم..
آموختنی که مدار وفرکانسم رو بالاتر ببره و عملکردهام رو بیشتر ونتایج مثبت بیشتری نصیبم کنه ان شالله…
قبلا داستان راستین عزیز رو شنیده بودم، اما الان که دوباره داستانش رو خوندم، دیدم که خودم الان در چنین شرایطی به سر میبرم در مورد پسرم مهدی جان….
حدودا 9 ماهی هست که من به پسرم گفتم دیگه وقت مستقل شدنش هست وباید بره سرکار، ولی هنوز این اتفاق نیفتاده…
مهدی از 6 سالگی پدرش رو از دست داده، واز بچگی هم کم شنوا شده و از سمعک استفاده میکنه اما به لطف الله مهربان تا به الان که 20 سالش هست تحت مراقبت ومحافظت و رزق خداوند بوده، همیشه خوب خورده خوب پوشیده وهرچی میخواسته براش فراهم بوده، از بچگیش یعنی از همون 6و7 سالگیش پلی استیشن و ایکس باکس داشته و چون من بیرون خونه شاغل بودم و چون تنها بود و پدرشم از دست داده بود، متاسفانه وابسته شده به بازی، والان چندسال هم هست که با گوشی بازی میکنه، میخوام بگم این بچه دقیقا در ناز ونعمت وراحتی تا الان بوده و اصلا نمیدونه پول درآوردن چطوری هست..
به لطف الله دیپلم گرفته، کارت معافیت سربازیشم گرفته، ولی خب هرجا تواین چندماه رفته برای کار جور نشده، یا خودش نخواسته ویا خود شرکت ،یا رستوران، یا کافه ،یا فروشگاهها به خاطر مشکل شنواییش ….قبولش نکردند…
یه مدت سرخورده شد وبی تفاوت شد، وکلا انگار انگیزه اش رو از دست داد، خانواده من هم مدام جلوش میگفتند مگه این بچه چه خرجی داره، که مجبورش میکنی بره سر کار، مگه الان چندسالشه بهش فشار نیار تا خودش راهشو پیدا کنه وهمین ها باعث شده دو ماه آقا مهدی دنبال کار گشتن رو بی خیال بشه واین در صورتی هست که ادامه تحصیل براش مناسب نیست و خودشم تمایل به یادگیری تخصصی رو فعلا نداره منم مجبورش نمی کنم به زوره بره فنی یا تخصصی رو یاد بگیره که به کارشم نیاد وقتی از روی اجبار باشه…
ولی با بیکار موندنشم صد درصد مخالفم..
من اوایل به عنوان مادرش، احساس گناه وترحم ودلسوزی میومد سراغم، میگفتم شاید خانوادم درست میگند، شاید هنوز زوده بره تو دنیای کسب وکار، یا نکنه بیشتر سرخورده بشه، یا کلا کار پیدا نکنه و…
خلاصه که این حس ها گاهی میومد سراغم، تا همین هفته قبل، که دوباره رفتیم باهم جایی برای مصاحبه شغلی همه چیز هم خوب پیش رفت اما به محض اینکه شنید شیفت صبح باید ساعت 6 از خونه بزنه بیرون و شیفت عصر هم داره، گفت نمیرم اینجا سرکار، مگر اینکه کار توی کافه پیدا کنم و ساعت کاریش هم عصر باشه!!
دیگه راستش عصبانی شدم ونشستم باهاش خیلی جدی صحبت کردم وبهش گفتم، پدر نداشتن، کم شنوابودن وسمعک داشتن، واینکه من به اندازه ای دارم که محتاج کسی نباشیم شکرخدا، هیچکدوم باعث نمیشه که شما نری سرکار…..
بهت دوهفته زمان میدم تا کار پیدا کنی وگرنه از حمایت من هیچ خبری نیست، یعنی حتی یه جوراب هم برات نمیخرم!!
بهش گفتم مهم نیست که سرچه کاری بری فقط باید بری سرکار، حتی اگه مجبور بشی ظرف شور رستوران ویا کارگر کارواش بشی!!!
گفتن این حرفها برام سخت بود ولی میدونم که دارم در حقش خوبی می کنم، واین جدی بودنم باعث میشه مثل تمام سالهای زندگی و مدرسه اش و …..بتونه خودش از پس خودش بربیاد…
الان یک هفتس خدا رو شکر خودش هر روز اگهی پیدا میکنه ومیره مصاحبه ودارم می بینم که داره تلاشش رو میکنه….
استاد جانم شاید اگه با شما وآموزشهاتون آشنا نشده بودم مثل اطرافیانم، مثل خانوادم، با احساس ترحم ودلسوزی و احساس گناه، حتی به خودم اجازه نمیدادم که در مورد سرکار رفتن پسرم بهش چیزی بگم!!
و مثل خاله هاش و ….میگفتم فعلا زوده، گناه داره، مگه من مردم؟ یا اینکه بچه مشکل داره، چطوری بره تو جامعه؟ ازش سوء استفاده نشه؟ حقشو نخورن…وهزارتا فکر وخیال دیگه…
خدارو شکر که از شما یاد گرفتم برای خودم همیشه یه شرح وظایف داشته باشم نسبت به پسرم وخانوادم، تا یه وقت با دلسوزی بی جا، با احساس گناه، ویا حمایت های عاطفی ومالی نا به جا، هم خودم رو دچار دردسر نکنم و هم به خودم آسیب نزنم با حمایتهای فرسایشی ونا به جا وهم از پسرم و اطرافیانم آدمهای باج بگیر وبی مسئولیت بار نیارم.
اینکه من واقعا مسئول پسرم نیستم و وظیفه ندارم جون وجوونی و داراییم رو براش بذارم وازش یه آدم بی مسئولیت و خنگ ودست وپاچلفتی و مفت خور بار بیارم، که نتونه از پس خودش بربیاد.کسانیکه 12 قدم رو کار کردند میدونند من در مورد چه مسئولیتی حرف میزنم.
امیدوارم به لطف الله همینطور که تا به امروز خداوند از من وپسرم حمایت ومراقبت کرده بعد از اینم ما فقط زیر چتر حمایت خودش باشیم همیشه، و برای پسرم تجربه های شیرین ولذت بخشی در راه باشه، جوریکه ان شالله هدایت بشه به سمت بهترین کار وبهترین کارفرما و در مسیر تجربه هاش همواره رشد وپیشرفت داشته باشه ، آمین
به نام خداوندبخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به تک تک دوستانم…
روز شصت ویکم،روزشمارتوانایی تشخیص اصل از فرع…
دیروز این فایلو گوش دادم توی یه مسیری که باید سوار تاکسی میشدم، معمولا تمام مدتیکه تایم دارم با خودم تنها باشم فقط وفقط فایلهای دانلودی و فایلهای 12 قدم رو گوش میکنم، بر عکس گذشته که همش اهنگهای چرت وپرت وبی محتوا گوش میکردم و الکی احساساتم با گوش دادن اون آهنگها بالا وپایین میشد و بازتاب خوبی هم برام نداشت و گاهی شاید یه کم بعضی از موسیقی ها حالمو تو لحظه خوب میکرد، یا اینکه مدام تو اون لحظه های این چنینی فکر وخیال میومو سراغم و یه وقت میدم توی یه مسیر طولانی که سوار ماشین بودم، یا تو خونه بودم داشتم به ذهنم خوراک بد ومنفی میدادم، ولی شکر خدا نزدیک 3 سالی هست که گوش جانم وگوش دلم عادتی خوب وخوش داره، اونم شنیدن مکرر وپی در پی صدای استاد جانم، که با اگاهی های زندگی ساز، هم لحظمو میسازه، هم روز وشبمو و هم کل زندگیمو…الهی صدهزار مرتبه شکر…
داشتم میگفتم، آره دیروز این فایلو لود کردم گوش کنم که بعد بیام دیدگاهمو بنویسم ولی خب رفتم رو یه فایل دیگه دیگاهمو گذاشتم این فایل موند برا امروز، جالبه دیشب موقعه ای که داشتم کارای آشپزخونه رو انجام میدادم رفتم طبق معمول زدم روی یکی از فایلها، وفایل قدم یازدهم جلسه دوم پلی شد، که اتفاقا اون فایل، یه فایل جامع وکامل در مورد تغییر هست…
مثل این فایل، که استاد در مورد زمان درست تغییر درش صحبت کردند…
((موضوع هر دو فایل، چه زمانی باید تصمیم به تغییر بگیریم؟))
گفتم این دیگه یه نشونه بزرگ هست، حتما باید چیزی در من در شخصیت من ودر کل زندگی من تغییر کنه، دو تا فایل داره بهم این اگاهی رو میده..
دیشب وامروز از وقتی بیدار شدم همش فکر میکردم خب چی باید در من تغییر کنه؟؟؟؟
من که اوکی هستم؟
مثل همیشه دارم این روند رو انجام میدم هر جا لازم باشه..
هی فکر، هی کنکاش توی خودم که باید چه چیز رو تغییر بدم در خودم که چندتا مسئله مهم پیدا کردم که همین چند وقت اخیر انجانشون دادم
یعنی با یه کم تفاوت ولی یه جورایی دوباره از یه مسیر تکراری رفتم، یعنی همون روش اشتباه گذشته هامو تکرار کردم یا میخوام تکرار کنم!!!!
مثلا در مورد مسئله شنوایی پسرم، که از سمعک استفاده میکنه، جدیدا ادیوگرام(نوار گوش) انجام داده، دکترش گفت افت شنوایی داره نسبت به سال قبل، کاشف به عمل اومد که پسرم هم از هنذفری زیاد استفاده میکنه وهم چون از یه سمعک استفاده میکنه اون یکی گوشش تنبل شده..
خب حالا من چه عکس العملی داشتم؟ اول ناراحت شدم بعد گفتم پسرم سعی کن از دوتا سمعکت استفاده کنی، از هنذفری کمتراستفاده کنی یا اصلا استفاده نکنی!!
ولی خب نصیحتهای مادرانه من افاقه نکرد وایشون به حرفم گوش نداد، من دیروز چیکار کردم؟
رفتم دیدم هنذفری گذاشته باز، اومدم از گوشش برش داشتم بهش گفتم دیگه بهت نمیدم تا بفهمی که شنواییت چقدر در وضعییت خطرناکی هست وحالا که حرفمو گوش نمیکنی وباید زور بالاسرت باشه دیگه یه مدت منم فلان امکانات رو در اختیارت قرار نمیدم، خب هم خودم استرس گرفتم و حس بدو منفی با این برخوردی که داشتم وهم به طبع پسرم حالش گرفته شد، در صورتیکه الان که فکر میکنم میبینم اصلا از بچگی پسرم تا الان هرجا شاهد درخشش بودم ناخودآگاه داشتم از تمرین ستاره قطبی استفاده میکردم، و سپاسگزاریهای مداوم داشتم درموردش ونتیجه هم همیشه عالی میشد ولی هرجا با زور وتهدید بود جواب نمیداد…
واقعا چرا وقتی یه مسیر آسون مثل تمرین ستاره قطبی در دسترس ودد اختیارم بوده وهست، باز من به شیوه نادرست گذشته رفتار میکنم؟؟؟
یه مسئله دیگه که باز میخواستم مثل گذشته رفتار کنم، در برخورد با مسائل ومشکلات خانوادم بود، جمعه که رفتم بعد چند ماه خونه ی پدرم، باز اون حس دلسوزی اومد سراغم که خانوادم به این وسیله یا این پول ویا …نیاز دارند بذار یه کمکی بهشون بکنم بذار یه کاری انجام بدم و….
که دیشب بعد شنیدن این فایلها یادم افتاد که چقدر تو گذشته های نه چندان دور اومدم مثلا از روی ترحم ودلسوزی وحتی عشق قدمی برای خانوادم بردارم، یا با اکراه قبول کردند یا گفتند توقعشون بیشتر شد، یا به حریم خصوصی من وارد شدند ویا دیدم که کمکها وحمایتهای من نه تنها مفید نبوده بلکه باعث شده اونا مسیر اهداف خودشون رو گم کنند و….
خلاصه که خدا رحم کرد (خنده)دوباره جوگیر نشدم برخلاف قوانین کاری کنم…
خب شاید یه کسی از بیرون نگاه کنه به این موضوعات یا از قوانین آگاه نباشه بگه خب اینا که چیز مهمی نبوده؟ بگه مگه اینا تو زندگی همه پیش نمیاد وجزئی از زندگی نیست؟ مگه آدم باید دنبال کمال وبی نقص بودن باشه؟ حالا اتفاق خاصی نیفتاده که؟؟؟
ولی باید گفت که دقیقا همین حرفها، همین فکروخیالها، همین رفتار واعمال کوچیک هستند که کنار هم قرار میگیرند وشرایط واتفاقات رو برای آدم رقم میزنند، باید گفت که همین نوع نگرش و عملکرد هست که اگه عادی ومعمولی جلوه داده بشه باز میشه سبک وروش زندگی آدم که به شدت مخرب و آسیب زننده هستش…
اصلا منه مینا اینجا هستم که زندگیم روی روال باشه، زندگیم خاص باشه نه مثل 98 درصد مردم جامعه واطرافم، اینکه عادت کنم به منفی ها، عادت کنم به اشتباهات و خطاها، عادت کنم به اینکه سختی ودرد ورنج و آسیب جزئی از زندگی هر فرد هست، اینکه عادت کنم به اینکه از روی احساسات آنی وزودگذر حرفی بزنم وعملی رو انجام بدم،اینکه باید یادم باشه که خدایی نکنم برای کسی، از روی دلسوزی وترحم کاری نکنم، از روی خشم وترس کاری نکنم وحرفی نزنم، اینکه نخوام نصیحت کنم بلکه با رفتار وگفتار مناسبم الگو باشم، اینکه راه کارهای تکراری رو هر بار باز ازشون استفاده نکنم که باز به بن بست برسم…
همین مسائل وموضوعات هست که در کنار هم شخصییت آدم رو میسازه وباید واقعا بهشون توجه کرد….
حالا می بینم که هنوز خیلی چیزها در من، در شخصییت من هست، در باور من هست که باید تغییر کنه…
تغییری مداوم ومستمر، نه اینکه یکی دوبار انجامشون بدم یکی دوبار دیگه بگم حالا اشکالی نداره از همون روش نادرست گذشته استفاده کنم که البته وقتی قانون رو فراموش کنم ذهنم اون روش نادرست گذشته رو ، درست ومنطقی جلوه میده برام و کاری میکنه که انجامش بدم و صد البته که با پیامدهای بدش هم رو برو خواهم شد…
چه در قالب گفتگوها وسرزنشهای ذهنی، چه در قالب حال واحساس بد ومنفی و نارحتی و گاهی به شکل ضررها وآسیبهای جسمی و روحی و شخصیتی و….
هربار بیشتر وبیشتر مطمعن میشم که هیچ راه دیگه ای برای منه مینا برای داشتن یه زندگی خوب رو به عالی وجود نداره، جز اینکه اینجا باشم تو این سایت، با آموزشهای استادعباسمنش، با دبدن وشنیدن هر روز وهرساعتشون و عملکرد داشتن نسبت بهشون…
هربار که میام به خودم میگم اوکی چقدر تغییرات مثبت زیاد وخوبی داشتم در شخصیتم، می بینم ای بابا، باز دارم یه جاهایی مثل گذشته رفتار میکنم که ، فقط فرقش اینه که الان میفهمم دارم چطور عمل میکنم وپیامدش چیه وسریع مچ خودم رو میگیرم…
انقدر شخصییت ما به طور غلطی شکل گرفته، که باید همیشه ابزار بدست اماده باشیم تا اون سیاهیها رو تراش بدیم و صیقل بدیم تا به اون گوهر پاک وسفید درونی ونورانی خودمون برسیم، مادامیکه دست از صیقل دادن خودمون برداریم دوباره گردو غبار وسیاهی وکثیفی میاد میشنه روی وجودمون ومیشیم آدم گذشته…
یه ابزار قدرتمند دیگه که خیلی بهم کمک میکنه در کنار تمرین ستاره قطبی، استفاده از ابزار اهرم رنج و لذت هست، وقتی ازش استفاده میکنم دقیقا میفهمم که دارم چقدر هوشیارانه و اگاهانه قدم برمیدارم توی مسیر زندگیم…
خدارو صدهزار مرتبه شکر به خاطر این اگاهیها…
استادجانم هرلحظه وهمیشه در کنار مریم جان، در پناه امن خداوند خوشبخت و سعادتمند باشید انشالله…
دوستتون دارم زیااااااد