این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من تو بحث روابط تغییر نکردم که منجر به جدایی واین جدایی اینقدر دردناک بود که مجبور شدم بشینم خودم ونگاهم رو تغییر بدم.
از یک ماه پیش روی بهبود وضعیت روابطم کار کردم خداوکیلی بهتر شد ولی از الان که پروژه رو دوباره از اول دارم شروع میکنم میبینم این بار باید بهبود صلح با جسم تفکر و نگاه و سبک زندگیم رو تو برنامه 40 روزه ام بزارم و این پروژه و احساس لیاقت و دوره هم جهت رو واسه این هدف کنار هم کار کنم.
ممنون از لطف موهبت شما که آگاهی ها را سخاوتمندانه در اختیار ما قرار میدهید.
سلام به استاد و خانم شایسته مهربون و دوستداشتنی، سلام به دوستای عزیزم، امیدوارم حال همگی عالی باشه.
من یادم میاد که چندین سال پیش از رانندگی کردن ترس داشتم، حتی از فکر اینکه بشینم پشت فرمون ماشین هم ترس داشتم. توی خانواده من فقط پدرم رانندگی بلده، مادر و خواهرم با وجود اینکه گواهینامه دارن اما پشت فرمون ننشستند. حالا میرسیم به خودم، من فکر میکنم اون زمان برای این مسئله توی گروه دوم بودم، به سختی تمرین میکردم، نجواها میومد که بابا، من هم مثل خیلیها هستم که رانندگی نمیکنن، شاید نخوام رانندگی یاد بگیرم، اصلا باید کی رو ببینم. اما هر جور شده بود با مادرم یا خودم تنها میرفتم تمرین رانندگی، پدال کلاچ زیر پام میلرزید، اما ادامه دادم. تا خدا رو شکر گواهینامهام رو گرفتم. دیگه هم خودم ترسم کمتر شده بود و هم نگاه پدر و مادرم این بود که یاد گرفته.
گذشت و گذشت و من طی یه داستانی وارد شرکت ایران خودرو شدم. بعد از دو یا سه ماهی که گذشت مسئول تحویل خودروهای صفر شدم و دیدم اگر اون زمان تغییر نمیکردم و گواهینامهام رو نمیگرفتم یا میگفتن که تو مناسب این شغل نیستی یا اینکه شرایط جوری بود که مجبور بودم گواهینامهام رو بگیرم.
یه داستان دیگه اینکه من توی روابطم مشکل دارم، یعنی هنوز ازدواج نکردم و این خواسته رو دارم و این رو با شجاعت میگم که توی این زمینه به نظرم جزو گروه دوم هستم که باید تغییر کنم و به تضاد برخوردم، باید روی خودم کار کنم که خودم رو لایق بدونم.
در زمینه کاری بگم که یه موقعیتی پیش اومد که یکی از همکارهام که مسئول امور مشتریان بود بنا به دلایلی استعفا داد و خداحافظی کرد و جایگاه ایشون خالی شد. من دو انتخاب داشتم یکی اینکه مسئول تحویل بمونم و تغییر نکنم و توی حرفه خودم که تقریبا دو سال و نیم میشه فعالیت دارم بمونم یا اینکه به صاحب کارم بگم که من میخواهم مسئول امور مشتریان بشم. من خدا رو شکر این تغییر رو با آغوش باز پذیرفتم و همش میگفتم من دوست دارم چیز یاد بگیرم، این رو هم از استادم در دوره 12 قدم یاد گرفتم که تغییر کنید. من الان یک ماه و نیمه که مسئول امور مشتریان نمایندگی هستم و با انتخاب و تصمیمی که گرفتم یه همکار فوقالعاده به جمعمون اضافه شده که ایشون مسئول تحویل جدید هستند و من فکر میکنم توی این موضوع جزو گروه سوم هستم. خدایا شکرت.
یه موضوع دیگه در زمینه کاری اینکه من آبان 1400 رفتم کارگری توی یه مغازه لامپ و LED فروشی، اون زمان یک میلیون یا یک میلیون و پانصد حقوق میگرفتم. بعد از چند ماه که گذشت و نزدیک عید میشد گفتم میخواهم خداحافظی کنم و برم سراغ طراحی، این یه تغییر بود که شاید جزو گروه دوم به حساب بیاد، البته مدارم هم پایین بود و من تا اون زمان به غیر از سربازی و یکی دو کار کوچیک کاری که درآمد داشته باشه نداشتم و شروع کار کردن من بصورت آگاهانه از همون مغازه لامپ فروشی بود. گفتم میخوام خداحافظی کنم و اول 1401 با مقداری ترس زدم بیرون و توی شهر خودم رفتم توی یک کانون تبلیغاتی و چاپخانه و اونجا مشغول شدم. اونجا واقعا کارم رو دوست داشتم با وجود اینکه دو تایم میرفتم و درآمدم یک میلیون و پونصد، یک میلیون و هفتصد، بعضی وقتها به زور دو میلیون میشد. اما من از کارم لذت میبردم و خدا شاهده روی موتور آواز میخوندم و میرقصیدم که یک بار خوردم زمین. (اگر کسی میخواد درس بگیره، منم گرفتم) اینقدر لذت میبردم. الان خدا رو صد هزار مرتبه شکر با طی کردن تکامل اول آذر ماه 1404 بود که 17 میلیون حقوق گرفتم، یه ماشین و یه موتور سیکلت دارم و حال روحیم در بیشتر مواقع خوب و عالیه خدا رو شکر و تغییر همچنان ادامه دارد…
توکل به الله مهربان.
چقدر این پروژه تغییر را در آغوش بگیر خوبه، من تازه پیداش کردم، باعث میشه یه جاهایی با دیدن نتایج دوستان شجاعت به خرج بدی و حرکت کنی. تحسین میکنم نتایج عالی آقا بهنام و آقا راستین عزیز. ان شاءالله شاهد نتایج بزرگ این دوستان و همه اعضای خانواده صمیمی عباسمنش باشیم. خدایا شکرت.
استاد جان و خانم شایسته عزیز عاشقتونم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که با شما آشنا شدم.
خدا رو سپاسگذارم بابت این که بالاخره من هم به فرکانس وارد شدن توی این پروژه رسیدم و زمان بهره برداری از آگاهی های این فایلها رسید .
من فک میکنم جزء گروه سوم باشم، از سالها پیش قبل وارد شدن به کارگری این ذهنیت رو داشتم که من نمیخوام مثل اطرافیانم کارگر باشم .
سال 86 بود تازه خدمتم تموم شده بود و 22 سالم بود و 4 سال بود که نامزد کرده بودم . به خودم گفتم میخوام مثل بقیه یه کارگر باشم یا نه ، خب واسه من جواب نه بود اما اون زمان راهی بجز کارگری نداشتم ایده این بود کسی که تا آخر عمرش کارگره من کاری باهاش ندارم من فرض میکنم یکی که بعد بیست سال از کارگری در میادچطور کار میکنه من دو برابر اون کار کنم تا 10 ساله از کارگری در بیام. توی 18 سالگی که متاهل شدم پدر من که کارگر هم بود به من اینو گفت که کلا ازت حمایتی نمیکنم خرج خدمتت خودت بده خرج عروسیت هم خودت بده .
من بعد از 7 سال کارگری شبانه روزی روی زمین کشاورزی دیگران ، با هزینه خودم عروسی گرفتم و هم یه زمین خریدم و خونه مو کامل ساختم و هم یه نیسان خریدم و از کارگری در اومدم. بابام میگفت تو نمیفهمی اشتباه میکنی تو اوضاع زندگیت خوبه همینو ادامه بده. کسی با نیسان نون نخورده .
حرف من چی بود، من گفتم فقط میخوام اسمم کارگر نباشه برا خدا چه فرقی میکنه من کارگری کنم یا راننده باشم اونه که روزی میده .
سال 92 بود و شدم راننده نیسان سه سال کار کردم، توی استان فارس و یکی دوتا استان دورو بر میچرخیدم و زندگی با کم و زیادش میگذشت گفتم دیگه نیسان بسه برم پایه دو بگیرم و ماشین نیمه سنگین بردارم تا بتونم توی سطح کشور بارگیری کنم و افکار ناامید دیگران هم نخود کارم بود اما خودم سعی میکردم ببینم بهتر چیه . همسر سابقم میگفت تو میخوای بدبختمون کنی با بلند پروازی که داری گفتم نه من میخوام پیشرفت کنم
ماشین رو فروختم و یه الوند 6 تنی خریدم دو سال کار کردم . توی روابط خانوادگی مشکل داشتم و دیگه به اوجش رسید . اونم با کلی مخالفت خانواده و پدرم روبرو شدم اما مرغ من همیشه یه پا داره و حرفم رو بهش ارزش قائلم .
رفتم توی دل یه تغییر کلی و اساسی توی کل جنبه های زندگیم توی یک سال ، سال 98 شغلم رو کنار گذاشتم ماشینم رو فروختم از همسر سابقم جدا شدم از روستامون به گیلان مهاجرت کردم و دوباره ازدواج کردم و فقط اسمم تغییر ندادم .
با 100 تومن پول ، آخرِ سال 98 زندگی جدید شغل جدید رابطه ی جدید و شهر جدید زندگی شروع شد .
سه چهار سال پیش با استاد و این که جهان قانون داره اشنا شدم سعی کردم ذهنم رو جهت دهی شده به سمت خواسته هام حرکت بدم ..
این بار بهتر شد و خداوند هم به شکلی نو و تازه وارد زندگی شد.
خدارو شکر الان نسبت به سال 86 که گفتم میخوام کارگر نباشم رویای بزرگ مهاجرت دارم که به سمتش حرکت میکنم . و شرایط تغییر بزرگتر رو دارم و به لطف خدا دنبال بهبودش هستم .خدا رو شکر از نظر رابطه یه رابطه عالی دارم که همیشه میگم چجوری میتونم عمل کنم بازم بهتر بشه از نظر آرامش در حد عالی هستم دنبال بهتر شدنش هستم .
نسبت به جایی که ازش اومدم و خواستم کارگری نکنم یه تغییر هزار درصدی ایجاد شد به طوری که من هیچ ربطی به اون شخصیت اون شرایط و اون زندگی ندارم یه مهاجرت 4 ماهه به استانبول پارسال توی سابقه زندگیم رقم زدم به لطف خدا و آموزه های استاد .
به امید خدا الان هم هر روز توی کار و زندگیم سعیم اینه که قدم های کوچیک و اما پیوسته برای بهبود بردارم و بر میدارم الان توی کار جوجه کشی هستم و ویلا سازی میکنم .
انشالا که خداوند بزرگ کمکم کنه تا زندگیم روانتر و راحت تر پیش بره .
سپاسگذار همه دوستان و استاد عزیز هستم در پناه خداوند یکتا منبع نور و خیر و برکت و تنها قدرت حاکم بر جهان هستی باشید . .
و واقعا به عینه دیدم که هر وقت رو خودم کار کردم باز همه چی خوب شدده و من رها کردم و باز برگشتم به موقعی که تا تضاد نخوردم و اون زنگ خطر ها برام فعال نشده احساس نکردم که باید رو خودم کار کنم
پیشرفتی که تو خودم حاصل شده اینه که الان با نشونه های کوچیک میفهمم که باید تغییر کنم
مثلا تو محل کارم با همکارام به مشکل کوچیک برمیخورم میفهمم که عه من ول کردم ذهنمو
ولی الان مالی رو میتونم بگم که حالت استیبل هستم ولی میخوام رو خودم کار کنم که با ارامش کامل بتونم از لحاظ مالی مطمئن باشم
از لحاظ روابط و سلامتی و کاری واقعا جزو دسته سوم هستم و الان شروع به کار کردن روی خودم کردم تا تضاد هام رو کمتر کنم
ولی میتونم بگم که خداروشکر که فهمیدم و الان با تضاد های کوچک آگاه میشم و به امید الله این تضاد ها رو کمتر میکنم و میرم تو دسته چهارم
خدایا صد هزار مرتبه شکرت
دوستون دارم
من حتی کامنت نمیزاشتم ولی الان خودم رو وادار کردم به ردپا گذاشتن
کامنت نوشتن و کشف کردن خودم و بهتر و درست کردن مسیرم
از استاد عزیز و بانو شایسته تشکر میکنم واسه گذاشتن این دورهی زیبا
حال، صادقانه به زندگی خود نگاه کنید: در چه حوزهای (مالی، رابطه، شغلی یا سلامتی) شما منتظر ماندید تا جهان “چکش” را بردارد و یک تضاد دردناک (مثلاً ورشکستگی، بیماری، یا جدایی) شما را وادار به تغییر مسیر کند؟
من قبلا داخل دستورالعمل دوره تغیر را در آغوش بگیرم راجب ان نوشتم
اما چیزی که جالبه اینجاست پارسال موقع کنکور من با این ذهنیت که جهان باید من مجبور کنه به رشد کردن و خودم نمیتوانم بدون اجبار جهان رشد کنم همچین امکانی نداره سال بسیار سختی برای خودم رقم زدم من میدونستم با تمام وجودم که باید تغیر کنم باید درس بخوانم باید واسه رویا هام تلاش کنم ولی هر روز روندم بدتر میشد و این رشد نکردن هر روز حالم بدتر میکرد وافتضاح تر جوری که درس خواندن شده بود یه وسیله شکنجه من یادمه خیلی گریه میکردم به خدا میگفتم تو مقصری چرا یه نگاه به من نمیکنی چرا منو نجات نمیدی خدایا ترخدا من نجات بده خدایا التماست میکنم. من این کلمات با اشک جیغ و فریاد میگفتم ومنتظر کمک خدا بودم وانگار کمک خدانمیامد وزمانم وفرصت هام هی از دست میرفت و وقتی خودم میدیدم که هیچ پیشرفتی نداشتم تازه افت هم کردم دیوانه ام میکرد شندید میگن باسیلی صورت خودشون سرخ نگه میدارند واقعا شده بود من واقعا به خودم سیلی میزدم وشوخی هم نداشتم با آسیب به خودم خودم مجبور به درس خواندن میکردم روحم میخواست رشد کنه واز این روند بد داشتم خفه میشدم انگار داشتن نفسم یواش یواش میگرفتند من چون باور داشتم خودم نباید کاری کنم وخدا باید یه اتفاق بد رقم بزنه ومن مجبور به رشد بشم خودم کاری نمیکردم مسئولیت خودمو انداخته بودم گردن خدا و خودم هم راحت نبودم داشتم از این مسیر آسیب میدیدم شرایطم شبیه کنکوری بود داخل اتاق صبح تا شب خانواده امو نمیدیدم به جز برای نهار وشام ماه ها خیابان نرفتم ماها ها خرید نرفتم و از سمت دیگه درسام مثل کسی بود که اصلا درس نخونده وماه ها درس هم نخوندم و این واقعا آزارم میداد به شدت اینقدر گریه وزاری میکردم که نگو اما بلند نشدم مسولیتم بر عهده بگیرم میگفتم خدایا تو منو فراموش کردی چرا به من کمک نمیکنی چرا به این همه آدم کمک میکنی به من کمک نمیکنی ولی جوابی نمیشنیدم از خدا شروع کردم دوره خریدم نمیدونم نزدیک 20 ملیون یا بیشتر دقیق یادم نیست دوره های مختلف و مشاور گرفتم ولی نه دوره ای که پول دادم دیدم نه به حرف مشاورم گوش دادم و این حس عذاب وجدان داشت دیوانه ام میکرد شاید بگید خوب تغیر میدادی این روند که اینقدر اذیت نشی اما من گرفتار اون باور محدود کننده بودم که خدا باید نجاتم بده و شیطان و نفسم نمیزارند من پیشرفت کنم اینها جلومو گرفتند و تا خدا نیاد و یه ضربه محکم به من نزنه من بلند نمیشم این باور ان چنان قوی بود تو وجودم که انگار واقعا ناتوانم کرده بود مغزم به هیچ عنوان دیگه درس نمیفهمید درس ساده را هم نمیفهمید به زور خودم هشیار نگه میداشتم اتفاقا این وسط خدا چکشه را زد ولی من گفتم نه باید محکم تر باشه که من مجبور شم خودمو تغیر بدم بابام دچار دیابت شد به شدت شدید که تا 500 میرفت چشماش ضعیف شد موهاش کچل کرد چشماش ضعیف شد مجبور به عینک زدن شد و کلی مشکل بیماری براش پیش امد علاوه بر این زمان وام های بانکی هم رسیدن و تمام کارت هامون از طرف بانک برداشته شده بودن تو اون شرایط سخت بابام با تمام وجودش تلاش میکرد و پول مشاوره های منو و دوره هایی که میخواستم جور میکرد شده از این اون قرض میکرد ولی برام جورش میکرد این فشاری که رو بابام بود من بیشتر میسوزاند یعنی میخواستم بمیرم آرزو مرگ میکردم که چرا این طوری شدم به خدا قسم اون باور محدود کننده انگار دست وپا هام بسته بود ومن داشتم تلاش میکردم رها بشم از طناب هایی که خودم ساخته بودم الان با هر کلمه که مینویسم اشک از چشمام میاد دیگه تایمم از دست دادم فقط 20 روز مانده بود به کنکور دیگه امیدم بریده شد گفتم خدا نمیاد، شیوا هیچکس نمیاد نجاتت بده یا خودت بلند میشی یا نابود میشی من ان روز بلند شدم یه ویس طولانی پر کردم که من با ذهنم دوستم و کلی باور مثبت راجب ذهنم و سعی کردم بار ها این ویس گوش بدم مثل معجزه بود گاردی که واسه مغزم گرفته بودم کمتر کمتر داشت میشد بالاخره کنکورم تو اردیبهشت رسید ومن توانستم با یه تراز خیلی خوب قبول شم فقط با 20 روز شایدم کمتر همین ترازی بیارم اما بعد کنکور دوباره تو امتحان ها گرفتار باور محدود کننده قبل شدم و به زوری امتحانا را دادم بعد امتحان ها دوباره به خودم امدم ولی این بار سرگردون بودم از هرچی خواندم چون برنامه خاصی نداشتم تلاشم کردم حتی تو دوران جنگ من تنها کسی بودم که با کلی حواس پرتی تلاشش کرد ولی چون برنامه نداشتم در نتیجه نتیجه ی خوبی هم نگرفتم ولی خدایی تمام تلاشم کردم . من چند روز بعد کنکور روی روند رشد بودم تلاشم میکردم وقتم با چیز های بیهوده مثل تلوزیون گوشی هدر ندم چون دیدم چجوری بهم ضربه زدند وتمام تلاشم میکردم روی رشد خودم تمرکز کنم شروع کردم به کتاب خواندن یه کتاب خواندم ولی خوب اطرافیانم سرزنشم میکردند و میگفتند بیخیال الان دیگه باید استراحت کنی چرا اینقدر تلاش میکنی باز من کار خودمو میکردم اما بعد چند وقت انگار بیخیال شدم و انگار تمام چیز هایی که ساخته بودم یهویی ریخت ولی باز سعی کردم گواهینامه امو بگیرم که خداراشکر دوماه دورش بودم و گرفتمش بعدم دانشگاه شروع شد ولی الان متوجه شدم دوباره تو لوپ معیوب افتادم و این بار اینو جهان با چکشش هم بهم یاد اوری کرد یک هفته گرفتار مریضی آنفولانزا شدم و خیلی بدجور تایم خواب و بیداریمو بهم زد ولی سعی کردم با باور سلامتی و ورزش کردن خودم به بیماری نزنم و خداراشکر جواب داد واز همه زود تر خوب شدم اما الان روحم خیلی نارحته من وقتی رشد نمیکنم با تمام وجودم این میفهمم که رشد نکردن مساوی رنجه واسه من
من پرنده ای ام که واسه قفس ساخته نشدم من واسه پرواز تودل اسمان ساخته شدم
خدا جونم کمکم کن دونه دونه این زنجیر ها را از تو پام در بیارم تا بتونم پرواز کنم
واسه همین که الان اینجا دارم مینویسم که امروز بشه آغاز پرواز من
و من یاد گرفتم نمیتونم یه روز رو خودم کار کنم بگم کافیه تا چند روز بعد این نشدنیه ولی میشه تغیر کرد اونم تغیر مستمر
به امید روزی که بنویسم منم پرواز کردم تو دل اسمان
خدایا شکرت واسه اینکه این آگاهی بهم دادی که من مسئول زندگیم هستم نه کس دیگری حتی خدا
خدایا سپاس گزارم که بهم فرصت خلق زندگیم دادی دوست دارم
خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر اینکه خودشان تغییر کنند. سوره رعد
سلام خدمت استاد و دوستان عزیز امیدوارم حالتون خوب باشه
من همیشه از بچگی اضافه وزن داشتم و البته الان هم دارم
اما از یه جای بعد آنقدر چاق شدم که از حالت نرمال خارج شدم به طوری که وزنم 130 کیلو بود و قدم 170 با اینکه چندین بار رژیم میگرفتم و ورزش میکردم ولی هیچ وقت پایدار نبود و دوباره به حالت قبل بر می گشتم یعنی چاق تر میشدم
و اینکه جهان بهم یادآوری میکرد و نشان میداد که این یک مشکل کوچک و معمولی نیست و من نسبت به آن بی تفاوت بودم .
تا اینکه جهان چکش را برداشت و ضربه سنگینی بهم زد بطوری که مریضی به سراغم اومد که به گفته دکتر علاجی نداره
و از اونجا به بعد تصمیم گرفتم که باید تغییر کنم
مصرف غذا را کاهش دادم و از مواد غذایی با کیفیت و ارگانیک استفاده میکردم
شکر و قند صنعتی را حذف کردم و بعد نان سفید را با نان جو عوض کردم.میوه و آب را جایگزین نوشابه و آب میوه بازاری کردم و…
و ورزش هوازی و مقاومتی هم به برنامه ام اضافه کردم
و به طور چشم گیری در مدت 5 ماه 40کیلو وزن کم کردم
مریضی هایی که به قول دکتر درمان نداشت را به لطف خدا شفا گرفتم که آخرین باری که نزد دکتر رفتم از تعجب شوکه شد و خیلی بهم تبریک گفت و حتی شماره ام را ازم گرفت که در یک مراسمی درباره رژیم و تغذیه سالم با کسانی که همچین مشکلی دارند صحبت کنم
و اینکه سه سال است از شروع رژیم گذشته و دو سال است که کوهنوردی را شروع کرده ام به طوری که الان یکسالی هست به صورت حرفه ای کوهنورد ی میکنم
و کاراته راهم که قبلاً یعنی از زمانی اضافه وزن داشتم در برنامه روزمرگی داشتم ولی شکسته بسته میرفتم
و الان به صورت جدی تر و در باشگاه خیلی معتبر ادامه میدم
و موفق شدم کمر بند مشکی ام را بگیرم
و تمام این موفقیت ها از جانب خدا میدانم و سپاس گزار خداوندم که من را با استاد عزیز و این جمع دوست داشتنی و موفق آشنا کرد
خیلی خوشحالم که در حضورتان هستم
البته هنوز در ورزش رو به بهبودی و سلامتی هستم تا دوباره به تضادی برنخورم و به قول استاد در گروه اول هستم
و البته در روابط و موقعیت شغلی هم پیشرفت داشتم که در قسمت های دیگر حتما با شما عزیزان درمیون میزارم
و در آخر امیدوارم در زندگی
شادتر و موفق تر و سلامت تر و از هر نظر بهتر از قبل باشید
به نام خداوند جان و خرد در ابتدا از استاد عزیزم استاد عباس منش گل و دوست داشتنی و خانم شایسته بزرگوار تشکر میکنم بابت اینکه این همه زحمت را برای پیشرفت ما اعمال میکنند و واقعاً وسیله ای ارزشمند هستید که ما بیشتر به خداوند نزدیک شویم،
من بهزاد یوسفی هستم در سن نوجوانی و یا حتی کمتر دچار چاقی و اضافه وزن شدیدی بودم و هر چقدر ورزش رژیمهای سخت میگرفتم نتایج جالبی نداشت و با اینکه فوتبالیست بودم اما همیشه از اضافه وزن و چاقی رنج میبردم تا اینکه به لطف خدا از چاقی زجر زده شدم و شکر خدا با دوره قانون سلامتی آشنا شدم و دوره رو از سایت خریداری کردم و به لطف خدا و با کمک آموزشهای استاد عباسمنش تونستم به وزن و سایز دلخواهم برسم و این کاهش وزن و لاغری باعث شد تا من در مسیر کسب و کارم رشد کنم و هر روز هتر از دیروز میشوم
خواستم اینو بگم که وقتی من مثلاً 5 کیلو یا 10 کیلو اضافه وزن داشتم ه فکر تغییر نمیافتادم و برام مهم نبود در حالی که جهان داشت به من یگفت تغییر کن ولی من گوش نمیدادم
و جهان اضافه وزنهای بیشتر و چربیهای بیشتر دوباره به من تاکید میکرد که تغییر کنم
و من بالاخره بعد از 35 کیلو اضافه وزن شروع کردم به تغییر
و الان دیگه یاد گرفتم روندم رو هر روز بهبود بدم و منتظر تضاد و چکش جهان هستی نباشم
امیدوارم که همه ما عزیزان بدانیم قبل از اینکه جهان ما را به تغییر وادار کند خودمان به فکر بهبود باشیم
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد بزرگوارم و همهی عزیزان
از وقتی یادم میاد، همیشه خواستم مثل دیگران زندگی کنم. هیچگاه خودم نبودم. حتا وقتی تنها هم که بودم داشتم با رویای صدای فلان خواننده و یا فلان کس زندگی میکردم. همهی اینها نشانهی نداشتن احساس خود ارزشمندی است که در من بسیار قوی و رشد کرده است.
حالا که به این سن رسیدهام، دانستهام که در نقش دیگران بودن و خود را با دیگران مقایسه کردن، هیچ لذتی ندارد و هیچ راه مناسبی برای یک زندگی خوب و با آرامش نیست.
مثلا وقتی در دورهی کارشناسی بودم، تاثیر شخصیت یکی از دوستانم در من سبب شده بود تا تلاش کنم مانند ایشان رفتار کنم و برطبق خوشآمد او کار کنم. همین سبب شد تا کمکم در من که البته زمینههای تعصب و سختگیری در مورد حجاب وجود داشت، سختگیریهای بیشتری رشد کند و روزگار بدی را برای همسرم بسازم. که البته بیشترین آسیب را خود دیدم. تا اینکه وقتی از آن دوستم چند سالی جدا افتادم و برای دورهی دکتری به تهران رفتم، برخوردهای من کمکم تغییر کرد و تبدیل شدم به آنچه که بودم و با آن راحتتر بودم.
یا اینکه اگر کسی در نظرم مهم جلوه میکرد، باز تلاش میکردم تا خود را در قالب او جای کنم.
این مسئله حتا در کسب و کارم نیز ریشه دواند و من تلاش میکردم که ادای دیگران را درآورم تا با اهمیت جلوهگری کنم. خوب، البته همانطور که شما استاد بزرگوارم میگوئید:الگوبرداری برای پیشرفت خوبه ولی نه اینکه خودت را به زحمت بیندازی و لذت زندگی را از خودت و عزیزانت دریغ کنی.
این شد که دیگه تلاش نمیکنم اهدافم را برای خوشآمد دیگران بزرگ و مانند بقیه بنویسم بلکه، آنجور که خودم دلم میخواد و باهاش راحتم اونا را تنظیم میکنم.
مثلا من دلم میخواد که یه خونهی چوبی البته تمیز و مجهز و از داخل آسوده و راحت با دوتا سهتا اتاق داشته باشیم که نزدیک کوهپایه باشه و از کنارش یه رودخونهی آرام و پرآب رد بشه و یه دریاچه هم داشته باشه که بتونیم توش ماهی پرورش بدیم و شنا کنیم و حال کنیم. یک دوتا چشمه داشته باشه و کُلّا از رفت و آمد خیلی خوشم نمیاد و دوست دارم بیشتر وقتا تنها باشم و با تنهاییم حال کنم. تنها برم تو زمینهای اطراف خونم تو جنگل. برم لب چشمه و یه چای و نان و پنیر بخورم. تو زمینی که داریم، برای خودمون صیفی بکارم، درختای گوناگون میوه داشته باشیم و البته از کسب و کاری که الان دارم خیلی خوشم میاد و دیگه نمیخوام با کسی رقابت کنم و خودنمایی کنم. برام دیگه مهم نیست که برم روی استیج یا نَرَم. عوضش دلم میخواد که از خودم یادگار خوبی برجا بگذارم. آخه کار من فروش اهرمی است و همونی که به اشتباه بهش میگن هرمی. من نمایندهی یه شرکت آمریکایی با محصولات کاملا ارگانیک هستم که به اونا افتخار میکنم چون مسائل خیلیها را حل کردن و برای خیلیها که آهی در بساط نداشتند، داهی شدند به سوی استقلال مالی و بینیازی. ولی دیگه نمیخوام این کار را برای شوآف انجام بدم و بیشتر دوست دارم که ازم یه یادگار مثبت باقی بمونه و البته که از ثروت خوشم میاد و خودمو شایستهی اون میدونم چون من بندهی خدایی هستم که وهّآب است و بیاندازه میبخشد! و مرا برای این به این دنیا آورده چون که شایستهی این هستم که از بهترین منابع و نعمات و برکات و ثروتهای روزافزون او استفاده کنم و اگر در این راه و تنها برای رضای او و رشد خودم حرکت کنم به جِدّ، درواقع عبادت او را کردم.
دیگه نمیخوام به کم قانع بشم ولی نه برای خوشآمد دیگران بلکه به این خاطر که من شایسته هستم و دوست دارم چونان خالق بیهمتای خود، یک سازنده و آفریننده باشم و از این که خودم را تکثیر کنم لذت میبرم.
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر شما
با توجه به دستهبندی بالا و مشخصات افراد آن، من خودم را بین گروه 2 و 3 میبینم.
خدا را شکر که با توجه به تضادهایی که در زندگی برام پیش آمد تصمیم گرفتهام که دیگر کُلّا رویهی خودم را تغییر بدم. البته که کار دشواریه ولی دیگه از تضادها نمینالم و شکایت نمیکنم. دیگه با اطمینان میدونم که این تضادها برام پیش اومدن تا مرا هشیار کنند.
داشتم به این آیه که شما استاد بزرگوارم اونو خیلی میگید فکر میکردم که خداوند میگه: ای پیامبر اگر مردم دربارهی من از تو پرسیدند به آنها فگو که من نزدیکم و پیوسته در حال اجابت خواستههای درخواست کنندگان هستم و از آنها میخواهم که آنها نیز مرا اجابت کنند تا رشد کنند!
خوب، پیش خودم فکر کردم که این یعنی چی که خدا بهم نزدیکه؟ و خودش مرا هدایت کرد به این مفهوم که؛ یعنی او در من از روح خودش دمیده و من اگر خودم را باور کنم، میتوانم با رعایت مراحل تکاملی خودم، هرآنچه که میخواهم را بیافرینم!
حالا دیگه حسرت نمیخورم که چرا چنین و چنان شد و اگر نمیشد چی میشد؟ بهتره بهجای گله و شکایت از گذشته و خودم، این موقعیت و هدایت الهی را غنیمت بشمارم و بیتردید با توکل به تنها فرمانروای جهانیان و با یک هدفمندی مشخص، با گامهای استوار و پیوسته پیش روم!
حالا دیگه نباید کاری کنم که زندگی پیشین خودم را دوباره تجربه کنم!
– روی عزتنفسم و احساس خود ارزشمندیام به خوبی کار کنم و بدونم که اینها را نباید با غرور و تکبر اشتباه گرفت!
– روی روابطم بهویژه با عزیزانم یعنی همسر عزیزم و فرزندانم به خوبی دقت کنم و بدانم که اینان نعمات و برکات الهی هستند که باید ارزش آنها را دانسته و با تمام وجود برای بهبودی حال آنها تلاش کنم و با ایشان روابطی عاشقانه داشته باشم تا دیگر کار به اختلاف نکشد!
– البته که باید حس استقلال را در فرزندانم قوی و قویتر کنم و نترسم و نگران نباشم که نتونستم از اونا خوب حمایت کنم. بلکه بدانم که این شاید خود راهی باشد برای رشد بیشتر آنها! که مستقل شوند و طندگی دلخواهشان را بسازند و به انسانی توانمند بدل شوند.
– دیگر نباید در رویارویی با مشتریان و اعضای احتمالی گروهم از موضع نیاز برخورد کنم و تلاش کنم واقعا اعضای گروهم را مستقل بار آورم و در عین حال که به آنها احترام میگذارم ولی از وابسته شدنشان به خودم جلوگیری کنم. همچنین با مشتریان هم جوری رفتار نکنم که حس شرک در من تقویت بشه!
زندگی را میشه دوباره و حتا از زیر صفر ساخت و من با توکل تنها به ربالعالمین این راه را میپیمایم و با اطمینان میدانم که خداوند یگانهی وهّآب مرا هدایت میکند برای اینکه آسان شوم برای آسانیها!
سلام به دوستان عزیز هم فرکانسی دقیقا همین فایل در زمان مناسب به من هدایت شد و من هم به آن هدایت شدم جالب آنجاست بعد از 5سال که ماشین زیر پام رو از پدرم خریده بودم اما پلاکش به نام پدرم بود امروز قبل از شنیدن این فایل برای مسئولیت پذیری خودم رفتم تا کارای تعویض پلاک رو انجام بدم در حالی که صبر میکردم تا سیستم اسناد رسمی کار هاشو انجام بده این فایل رو بهش هدایت شدم و کلی افکار بهتر بهم داد وتایید این کار شد خدایا شکرت سپاس گذارم استاد .
به نام خدا
سلام خدمت همه عزیزان
من تو بحث روابط تغییر نکردم که منجر به جدایی واین جدایی اینقدر دردناک بود که مجبور شدم بشینم خودم ونگاهم رو تغییر بدم.
از یک ماه پیش روی بهبود وضعیت روابطم کار کردم خداوکیلی بهتر شد ولی از الان که پروژه رو دوباره از اول دارم شروع میکنم میبینم این بار باید بهبود صلح با جسم تفکر و نگاه و سبک زندگیم رو تو برنامه 40 روزه ام بزارم و این پروژه و احساس لیاقت و دوره هم جهت رو واسه این هدف کنار هم کار کنم.
ممنون از لطف موهبت شما که آگاهی ها را سخاوتمندانه در اختیار ما قرار میدهید.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد و خانم شایسته مهربون و دوستداشتنی، سلام به دوستای عزیزم، امیدوارم حال همگی عالی باشه.
من یادم میاد که چندین سال پیش از رانندگی کردن ترس داشتم، حتی از فکر اینکه بشینم پشت فرمون ماشین هم ترس داشتم. توی خانواده من فقط پدرم رانندگی بلده، مادر و خواهرم با وجود اینکه گواهینامه دارن اما پشت فرمون ننشستند. حالا میرسیم به خودم، من فکر میکنم اون زمان برای این مسئله توی گروه دوم بودم، به سختی تمرین میکردم، نجواها میومد که بابا، من هم مثل خیلیها هستم که رانندگی نمیکنن، شاید نخوام رانندگی یاد بگیرم، اصلا باید کی رو ببینم. اما هر جور شده بود با مادرم یا خودم تنها میرفتم تمرین رانندگی، پدال کلاچ زیر پام میلرزید، اما ادامه دادم. تا خدا رو شکر گواهینامهام رو گرفتم. دیگه هم خودم ترسم کمتر شده بود و هم نگاه پدر و مادرم این بود که یاد گرفته.
گذشت و گذشت و من طی یه داستانی وارد شرکت ایران خودرو شدم. بعد از دو یا سه ماهی که گذشت مسئول تحویل خودروهای صفر شدم و دیدم اگر اون زمان تغییر نمیکردم و گواهینامهام رو نمیگرفتم یا میگفتن که تو مناسب این شغل نیستی یا اینکه شرایط جوری بود که مجبور بودم گواهینامهام رو بگیرم.
یه داستان دیگه اینکه من توی روابطم مشکل دارم، یعنی هنوز ازدواج نکردم و این خواسته رو دارم و این رو با شجاعت میگم که توی این زمینه به نظرم جزو گروه دوم هستم که باید تغییر کنم و به تضاد برخوردم، باید روی خودم کار کنم که خودم رو لایق بدونم.
در زمینه کاری بگم که یه موقعیتی پیش اومد که یکی از همکارهام که مسئول امور مشتریان بود بنا به دلایلی استعفا داد و خداحافظی کرد و جایگاه ایشون خالی شد. من دو انتخاب داشتم یکی اینکه مسئول تحویل بمونم و تغییر نکنم و توی حرفه خودم که تقریبا دو سال و نیم میشه فعالیت دارم بمونم یا اینکه به صاحب کارم بگم که من میخواهم مسئول امور مشتریان بشم. من خدا رو شکر این تغییر رو با آغوش باز پذیرفتم و همش میگفتم من دوست دارم چیز یاد بگیرم، این رو هم از استادم در دوره 12 قدم یاد گرفتم که تغییر کنید. من الان یک ماه و نیمه که مسئول امور مشتریان نمایندگی هستم و با انتخاب و تصمیمی که گرفتم یه همکار فوقالعاده به جمعمون اضافه شده که ایشون مسئول تحویل جدید هستند و من فکر میکنم توی این موضوع جزو گروه سوم هستم. خدایا شکرت.
یه موضوع دیگه در زمینه کاری اینکه من آبان 1400 رفتم کارگری توی یه مغازه لامپ و LED فروشی، اون زمان یک میلیون یا یک میلیون و پانصد حقوق میگرفتم. بعد از چند ماه که گذشت و نزدیک عید میشد گفتم میخواهم خداحافظی کنم و برم سراغ طراحی، این یه تغییر بود که شاید جزو گروه دوم به حساب بیاد، البته مدارم هم پایین بود و من تا اون زمان به غیر از سربازی و یکی دو کار کوچیک کاری که درآمد داشته باشه نداشتم و شروع کار کردن من بصورت آگاهانه از همون مغازه لامپ فروشی بود. گفتم میخوام خداحافظی کنم و اول 1401 با مقداری ترس زدم بیرون و توی شهر خودم رفتم توی یک کانون تبلیغاتی و چاپخانه و اونجا مشغول شدم. اونجا واقعا کارم رو دوست داشتم با وجود اینکه دو تایم میرفتم و درآمدم یک میلیون و پونصد، یک میلیون و هفتصد، بعضی وقتها به زور دو میلیون میشد. اما من از کارم لذت میبردم و خدا شاهده روی موتور آواز میخوندم و میرقصیدم که یک بار خوردم زمین. (اگر کسی میخواد درس بگیره، منم گرفتم) اینقدر لذت میبردم. الان خدا رو صد هزار مرتبه شکر با طی کردن تکامل اول آذر ماه 1404 بود که 17 میلیون حقوق گرفتم، یه ماشین و یه موتور سیکلت دارم و حال روحیم در بیشتر مواقع خوب و عالیه خدا رو شکر و تغییر همچنان ادامه دارد…
توکل به الله مهربان.
چقدر این پروژه تغییر را در آغوش بگیر خوبه، من تازه پیداش کردم، باعث میشه یه جاهایی با دیدن نتایج دوستان شجاعت به خرج بدی و حرکت کنی. تحسین میکنم نتایج عالی آقا بهنام و آقا راستین عزیز. ان شاءالله شاهد نتایج بزرگ این دوستان و همه اعضای خانواده صمیمی عباسمنش باشیم. خدایا شکرت.
استاد جان و خانم شایسته عزیز عاشقتونم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که با شما آشنا شدم.
دوستان عزیزم قدر خودتون رو بدونید، عاشقتونم.
شاد و سلامت باشید.
به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر.
درود بر استاد عزیز و خانوم شایسته عزیز .
درود بر همه دوستان خوبم .
خدا رو سپاسگذارم بابت این که بالاخره من هم به فرکانس وارد شدن توی این پروژه رسیدم و زمان بهره برداری از آگاهی های این فایلها رسید .
من فک میکنم جزء گروه سوم باشم، از سالها پیش قبل وارد شدن به کارگری این ذهنیت رو داشتم که من نمیخوام مثل اطرافیانم کارگر باشم .
سال 86 بود تازه خدمتم تموم شده بود و 22 سالم بود و 4 سال بود که نامزد کرده بودم . به خودم گفتم میخوام مثل بقیه یه کارگر باشم یا نه ، خب واسه من جواب نه بود اما اون زمان راهی بجز کارگری نداشتم ایده این بود کسی که تا آخر عمرش کارگره من کاری باهاش ندارم من فرض میکنم یکی که بعد بیست سال از کارگری در میادچطور کار میکنه من دو برابر اون کار کنم تا 10 ساله از کارگری در بیام. توی 18 سالگی که متاهل شدم پدر من که کارگر هم بود به من اینو گفت که کلا ازت حمایتی نمیکنم خرج خدمتت خودت بده خرج عروسیت هم خودت بده .
من بعد از 7 سال کارگری شبانه روزی روی زمین کشاورزی دیگران ، با هزینه خودم عروسی گرفتم و هم یه زمین خریدم و خونه مو کامل ساختم و هم یه نیسان خریدم و از کارگری در اومدم. بابام میگفت تو نمیفهمی اشتباه میکنی تو اوضاع زندگیت خوبه همینو ادامه بده. کسی با نیسان نون نخورده .
حرف من چی بود، من گفتم فقط میخوام اسمم کارگر نباشه برا خدا چه فرقی میکنه من کارگری کنم یا راننده باشم اونه که روزی میده .
سال 92 بود و شدم راننده نیسان سه سال کار کردم، توی استان فارس و یکی دوتا استان دورو بر میچرخیدم و زندگی با کم و زیادش میگذشت گفتم دیگه نیسان بسه برم پایه دو بگیرم و ماشین نیمه سنگین بردارم تا بتونم توی سطح کشور بارگیری کنم و افکار ناامید دیگران هم نخود کارم بود اما خودم سعی میکردم ببینم بهتر چیه . همسر سابقم میگفت تو میخوای بدبختمون کنی با بلند پروازی که داری گفتم نه من میخوام پیشرفت کنم
ماشین رو فروختم و یه الوند 6 تنی خریدم دو سال کار کردم . توی روابط خانوادگی مشکل داشتم و دیگه به اوجش رسید . اونم با کلی مخالفت خانواده و پدرم روبرو شدم اما مرغ من همیشه یه پا داره و حرفم رو بهش ارزش قائلم .
رفتم توی دل یه تغییر کلی و اساسی توی کل جنبه های زندگیم توی یک سال ، سال 98 شغلم رو کنار گذاشتم ماشینم رو فروختم از همسر سابقم جدا شدم از روستامون به گیلان مهاجرت کردم و دوباره ازدواج کردم و فقط اسمم تغییر ندادم .
با 100 تومن پول ، آخرِ سال 98 زندگی جدید شغل جدید رابطه ی جدید و شهر جدید زندگی شروع شد .
سه چهار سال پیش با استاد و این که جهان قانون داره اشنا شدم سعی کردم ذهنم رو جهت دهی شده به سمت خواسته هام حرکت بدم ..
این بار بهتر شد و خداوند هم به شکلی نو و تازه وارد زندگی شد.
خدارو شکر الان نسبت به سال 86 که گفتم میخوام کارگر نباشم رویای بزرگ مهاجرت دارم که به سمتش حرکت میکنم . و شرایط تغییر بزرگتر رو دارم و به لطف خدا دنبال بهبودش هستم .خدا رو شکر از نظر رابطه یه رابطه عالی دارم که همیشه میگم چجوری میتونم عمل کنم بازم بهتر بشه از نظر آرامش در حد عالی هستم دنبال بهتر شدنش هستم .
نسبت به جایی که ازش اومدم و خواستم کارگری نکنم یه تغییر هزار درصدی ایجاد شد به طوری که من هیچ ربطی به اون شخصیت اون شرایط و اون زندگی ندارم یه مهاجرت 4 ماهه به استانبول پارسال توی سابقه زندگیم رقم زدم به لطف خدا و آموزه های استاد .
به امید خدا الان هم هر روز توی کار و زندگیم سعیم اینه که قدم های کوچیک و اما پیوسته برای بهبود بردارم و بر میدارم الان توی کار جوجه کشی هستم و ویلا سازی میکنم .
انشالا که خداوند بزرگ کمکم کنه تا زندگیم روانتر و راحت تر پیش بره .
سپاسگذار همه دوستان و استاد عزیز هستم در پناه خداوند یکتا منبع نور و خیر و برکت و تنها قدرت حاکم بر جهان هستی باشید . .
به نام خداوند بخشنده مهربانم
سلام به دوستان عزیزم
من اعتراف میکنم که جزو گروه سوم هستم
واقعا تا موقعی که تضاد نبینم حرکت نمیکنم
و واقعا به عینه دیدم که هر وقت رو خودم کار کردم باز همه چی خوب شدده و من رها کردم و باز برگشتم به موقعی که تا تضاد نخوردم و اون زنگ خطر ها برام فعال نشده احساس نکردم که باید رو خودم کار کنم
پیشرفتی که تو خودم حاصل شده اینه که الان با نشونه های کوچیک میفهمم که باید تغییر کنم
مثلا تو محل کارم با همکارام به مشکل کوچیک برمیخورم میفهمم که عه من ول کردم ذهنمو
ولی الان مالی رو میتونم بگم که حالت استیبل هستم ولی میخوام رو خودم کار کنم که با ارامش کامل بتونم از لحاظ مالی مطمئن باشم
از لحاظ روابط و سلامتی و کاری واقعا جزو دسته سوم هستم و الان شروع به کار کردن روی خودم کردم تا تضاد هام رو کمتر کنم
ولی میتونم بگم که خداروشکر که فهمیدم و الان با تضاد های کوچک آگاه میشم و به امید الله این تضاد ها رو کمتر میکنم و میرم تو دسته چهارم
خدایا صد هزار مرتبه شکرت
دوستون دارم
من حتی کامنت نمیزاشتم ولی الان خودم رو وادار کردم به ردپا گذاشتن
کامنت نوشتن و کشف کردن خودم و بهتر و درست کردن مسیرم
خدایا شکرت
بهنام خداوند بخشندهی مهربان
ویاری مربی مهربانم امام زمانم
از استاد عزیز و بانو شایسته تشکر میکنم واسه گذاشتن این دورهی زیبا
حال، صادقانه به زندگی خود نگاه کنید: در چه حوزهای (مالی، رابطه، شغلی یا سلامتی) شما منتظر ماندید تا جهان “چکش” را بردارد و یک تضاد دردناک (مثلاً ورشکستگی، بیماری، یا جدایی) شما را وادار به تغییر مسیر کند؟
من قبلا داخل دستورالعمل دوره تغیر را در آغوش بگیرم راجب ان نوشتم
اما چیزی که جالبه اینجاست پارسال موقع کنکور من با این ذهنیت که جهان باید من مجبور کنه به رشد کردن و خودم نمیتوانم بدون اجبار جهان رشد کنم همچین امکانی نداره سال بسیار سختی برای خودم رقم زدم من میدونستم با تمام وجودم که باید تغیر کنم باید درس بخوانم باید واسه رویا هام تلاش کنم ولی هر روز روندم بدتر میشد و این رشد نکردن هر روز حالم بدتر میکرد وافتضاح تر جوری که درس خواندن شده بود یه وسیله شکنجه من یادمه خیلی گریه میکردم به خدا میگفتم تو مقصری چرا یه نگاه به من نمیکنی چرا منو نجات نمیدی خدایا ترخدا من نجات بده خدایا التماست میکنم. من این کلمات با اشک جیغ و فریاد میگفتم ومنتظر کمک خدا بودم وانگار کمک خدانمیامد وزمانم وفرصت هام هی از دست میرفت و وقتی خودم میدیدم که هیچ پیشرفتی نداشتم تازه افت هم کردم دیوانه ام میکرد شندید میگن باسیلی صورت خودشون سرخ نگه میدارند واقعا شده بود من واقعا به خودم سیلی میزدم وشوخی هم نداشتم با آسیب به خودم خودم مجبور به درس خواندن میکردم روحم میخواست رشد کنه واز این روند بد داشتم خفه میشدم انگار داشتن نفسم یواش یواش میگرفتند من چون باور داشتم خودم نباید کاری کنم وخدا باید یه اتفاق بد رقم بزنه ومن مجبور به رشد بشم خودم کاری نمیکردم مسئولیت خودمو انداخته بودم گردن خدا و خودم هم راحت نبودم داشتم از این مسیر آسیب میدیدم شرایطم شبیه کنکوری بود داخل اتاق صبح تا شب خانواده امو نمیدیدم به جز برای نهار وشام ماه ها خیابان نرفتم ماها ها خرید نرفتم و از سمت دیگه درسام مثل کسی بود که اصلا درس نخونده وماه ها درس هم نخوندم و این واقعا آزارم میداد به شدت اینقدر گریه وزاری میکردم که نگو اما بلند نشدم مسولیتم بر عهده بگیرم میگفتم خدایا تو منو فراموش کردی چرا به من کمک نمیکنی چرا به این همه آدم کمک میکنی به من کمک نمیکنی ولی جوابی نمیشنیدم از خدا شروع کردم دوره خریدم نمیدونم نزدیک 20 ملیون یا بیشتر دقیق یادم نیست دوره های مختلف و مشاور گرفتم ولی نه دوره ای که پول دادم دیدم نه به حرف مشاورم گوش دادم و این حس عذاب وجدان داشت دیوانه ام میکرد شاید بگید خوب تغیر میدادی این روند که اینقدر اذیت نشی اما من گرفتار اون باور محدود کننده بودم که خدا باید نجاتم بده و شیطان و نفسم نمیزارند من پیشرفت کنم اینها جلومو گرفتند و تا خدا نیاد و یه ضربه محکم به من نزنه من بلند نمیشم این باور ان چنان قوی بود تو وجودم که انگار واقعا ناتوانم کرده بود مغزم به هیچ عنوان دیگه درس نمیفهمید درس ساده را هم نمیفهمید به زور خودم هشیار نگه میداشتم اتفاقا این وسط خدا چکشه را زد ولی من گفتم نه باید محکم تر باشه که من مجبور شم خودمو تغیر بدم بابام دچار دیابت شد به شدت شدید که تا 500 میرفت چشماش ضعیف شد موهاش کچل کرد چشماش ضعیف شد مجبور به عینک زدن شد و کلی مشکل بیماری براش پیش امد علاوه بر این زمان وام های بانکی هم رسیدن و تمام کارت هامون از طرف بانک برداشته شده بودن تو اون شرایط سخت بابام با تمام وجودش تلاش میکرد و پول مشاوره های منو و دوره هایی که میخواستم جور میکرد شده از این اون قرض میکرد ولی برام جورش میکرد این فشاری که رو بابام بود من بیشتر میسوزاند یعنی میخواستم بمیرم آرزو مرگ میکردم که چرا این طوری شدم به خدا قسم اون باور محدود کننده انگار دست وپا هام بسته بود ومن داشتم تلاش میکردم رها بشم از طناب هایی که خودم ساخته بودم الان با هر کلمه که مینویسم اشک از چشمام میاد دیگه تایمم از دست دادم فقط 20 روز مانده بود به کنکور دیگه امیدم بریده شد گفتم خدا نمیاد، شیوا هیچکس نمیاد نجاتت بده یا خودت بلند میشی یا نابود میشی من ان روز بلند شدم یه ویس طولانی پر کردم که من با ذهنم دوستم و کلی باور مثبت راجب ذهنم و سعی کردم بار ها این ویس گوش بدم مثل معجزه بود گاردی که واسه مغزم گرفته بودم کمتر کمتر داشت میشد بالاخره کنکورم تو اردیبهشت رسید ومن توانستم با یه تراز خیلی خوب قبول شم فقط با 20 روز شایدم کمتر همین ترازی بیارم اما بعد کنکور دوباره تو امتحان ها گرفتار باور محدود کننده قبل شدم و به زوری امتحانا را دادم بعد امتحان ها دوباره به خودم امدم ولی این بار سرگردون بودم از هرچی خواندم چون برنامه خاصی نداشتم تلاشم کردم حتی تو دوران جنگ من تنها کسی بودم که با کلی حواس پرتی تلاشش کرد ولی چون برنامه نداشتم در نتیجه نتیجه ی خوبی هم نگرفتم ولی خدایی تمام تلاشم کردم . من چند روز بعد کنکور روی روند رشد بودم تلاشم میکردم وقتم با چیز های بیهوده مثل تلوزیون گوشی هدر ندم چون دیدم چجوری بهم ضربه زدند وتمام تلاشم میکردم روی رشد خودم تمرکز کنم شروع کردم به کتاب خواندن یه کتاب خواندم ولی خوب اطرافیانم سرزنشم میکردند و میگفتند بیخیال الان دیگه باید استراحت کنی چرا اینقدر تلاش میکنی باز من کار خودمو میکردم اما بعد چند وقت انگار بیخیال شدم و انگار تمام چیز هایی که ساخته بودم یهویی ریخت ولی باز سعی کردم گواهینامه امو بگیرم که خداراشکر دوماه دورش بودم و گرفتمش بعدم دانشگاه شروع شد ولی الان متوجه شدم دوباره تو لوپ معیوب افتادم و این بار اینو جهان با چکشش هم بهم یاد اوری کرد یک هفته گرفتار مریضی آنفولانزا شدم و خیلی بدجور تایم خواب و بیداریمو بهم زد ولی سعی کردم با باور سلامتی و ورزش کردن خودم به بیماری نزنم و خداراشکر جواب داد واز همه زود تر خوب شدم اما الان روحم خیلی نارحته من وقتی رشد نمیکنم با تمام وجودم این میفهمم که رشد نکردن مساوی رنجه واسه من
من پرنده ای ام که واسه قفس ساخته نشدم من واسه پرواز تودل اسمان ساخته شدم
خدا جونم کمکم کن دونه دونه این زنجیر ها را از تو پام در بیارم تا بتونم پرواز کنم
واسه همین که الان اینجا دارم مینویسم که امروز بشه آغاز پرواز من
و من یاد گرفتم نمیتونم یه روز رو خودم کار کنم بگم کافیه تا چند روز بعد این نشدنیه ولی میشه تغیر کرد اونم تغیر مستمر
به امید روزی که بنویسم منم پرواز کردم تو دل اسمان
خدایا شکرت واسه اینکه این آگاهی بهم دادی که من مسئول زندگیم هستم نه کس دیگری حتی خدا
خدایا سپاس گزارم که بهم فرصت خلق زندگیم دادی دوست دارم
خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد مگر اینکه خودشان تغییر کنند. سوره رعد
سلام خدمت استاد و دوستان عزیز امیدوارم حالتون خوب باشه
من همیشه از بچگی اضافه وزن داشتم و البته الان هم دارم
اما از یه جای بعد آنقدر چاق شدم که از حالت نرمال خارج شدم به طوری که وزنم 130 کیلو بود و قدم 170 با اینکه چندین بار رژیم میگرفتم و ورزش میکردم ولی هیچ وقت پایدار نبود و دوباره به حالت قبل بر می گشتم یعنی چاق تر میشدم
و اینکه جهان بهم یادآوری میکرد و نشان میداد که این یک مشکل کوچک و معمولی نیست و من نسبت به آن بی تفاوت بودم .
تا اینکه جهان چکش را برداشت و ضربه سنگینی بهم زد بطوری که مریضی به سراغم اومد که به گفته دکتر علاجی نداره
و از اونجا به بعد تصمیم گرفتم که باید تغییر کنم
مصرف غذا را کاهش دادم و از مواد غذایی با کیفیت و ارگانیک استفاده میکردم
شکر و قند صنعتی را حذف کردم و بعد نان سفید را با نان جو عوض کردم.میوه و آب را جایگزین نوشابه و آب میوه بازاری کردم و…
و ورزش هوازی و مقاومتی هم به برنامه ام اضافه کردم
و به طور چشم گیری در مدت 5 ماه 40کیلو وزن کم کردم
مریضی هایی که به قول دکتر درمان نداشت را به لطف خدا شفا گرفتم که آخرین باری که نزد دکتر رفتم از تعجب شوکه شد و خیلی بهم تبریک گفت و حتی شماره ام را ازم گرفت که در یک مراسمی درباره رژیم و تغذیه سالم با کسانی که همچین مشکلی دارند صحبت کنم
و اینکه سه سال است از شروع رژیم گذشته و دو سال است که کوهنوردی را شروع کرده ام به طوری که الان یکسالی هست به صورت حرفه ای کوهنورد ی میکنم
و کاراته راهم که قبلاً یعنی از زمانی اضافه وزن داشتم در برنامه روزمرگی داشتم ولی شکسته بسته میرفتم
و الان به صورت جدی تر و در باشگاه خیلی معتبر ادامه میدم
و موفق شدم کمر بند مشکی ام را بگیرم
و تمام این موفقیت ها از جانب خدا میدانم و سپاس گزار خداوندم که من را با استاد عزیز و این جمع دوست داشتنی و موفق آشنا کرد
خیلی خوشحالم که در حضورتان هستم
البته هنوز در ورزش رو به بهبودی و سلامتی هستم تا دوباره به تضادی برنخورم و به قول استاد در گروه اول هستم
و البته در روابط و موقعیت شغلی هم پیشرفت داشتم که در قسمت های دیگر حتما با شما عزیزان درمیون میزارم
و در آخر امیدوارم در زندگی
شادتر و موفق تر و سلامت تر و از هر نظر بهتر از قبل باشید
به نام خداوند جان و خرد در ابتدا از استاد عزیزم استاد عباس منش گل و دوست داشتنی و خانم شایسته بزرگوار تشکر میکنم بابت اینکه این همه زحمت را برای پیشرفت ما اعمال میکنند و واقعاً وسیله ای ارزشمند هستید که ما بیشتر به خداوند نزدیک شویم،
من بهزاد یوسفی هستم در سن نوجوانی و یا حتی کمتر دچار چاقی و اضافه وزن شدیدی بودم و هر چقدر ورزش رژیمهای سخت میگرفتم نتایج جالبی نداشت و با اینکه فوتبالیست بودم اما همیشه از اضافه وزن و چاقی رنج میبردم تا اینکه به لطف خدا از چاقی زجر زده شدم و شکر خدا با دوره قانون سلامتی آشنا شدم و دوره رو از سایت خریداری کردم و به لطف خدا و با کمک آموزشهای استاد عباسمنش تونستم به وزن و سایز دلخواهم برسم و این کاهش وزن و لاغری باعث شد تا من در مسیر کسب و کارم رشد کنم و هر روز هتر از دیروز میشوم
خواستم اینو بگم که وقتی من مثلاً 5 کیلو یا 10 کیلو اضافه وزن داشتم ه فکر تغییر نمیافتادم و برام مهم نبود در حالی که جهان داشت به من یگفت تغییر کن ولی من گوش نمیدادم
و جهان اضافه وزنهای بیشتر و چربیهای بیشتر دوباره به من تاکید میکرد که تغییر کنم
و من بالاخره بعد از 35 کیلو اضافه وزن شروع کردم به تغییر
و الان دیگه یاد گرفتم روندم رو هر روز بهبود بدم و منتظر تضاد و چکش جهان هستی نباشم
امیدوارم که همه ما عزیزان بدانیم قبل از اینکه جهان ما را به تغییر وادار کند خودمان به فکر بهبود باشیم
دوستتان دارم از طرف بهزاد بهترین. ️
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر استاد بزرگوارم و همهی عزیزان
از وقتی یادم میاد، همیشه خواستم مثل دیگران زندگی کنم. هیچگاه خودم نبودم. حتا وقتی تنها هم که بودم داشتم با رویای صدای فلان خواننده و یا فلان کس زندگی میکردم. همهی اینها نشانهی نداشتن احساس خود ارزشمندی است که در من بسیار قوی و رشد کرده است.
حالا که به این سن رسیدهام، دانستهام که در نقش دیگران بودن و خود را با دیگران مقایسه کردن، هیچ لذتی ندارد و هیچ راه مناسبی برای یک زندگی خوب و با آرامش نیست.
مثلا وقتی در دورهی کارشناسی بودم، تاثیر شخصیت یکی از دوستانم در من سبب شده بود تا تلاش کنم مانند ایشان رفتار کنم و برطبق خوشآمد او کار کنم. همین سبب شد تا کمکم در من که البته زمینههای تعصب و سختگیری در مورد حجاب وجود داشت، سختگیریهای بیشتری رشد کند و روزگار بدی را برای همسرم بسازم. که البته بیشترین آسیب را خود دیدم. تا اینکه وقتی از آن دوستم چند سالی جدا افتادم و برای دورهی دکتری به تهران رفتم، برخوردهای من کمکم تغییر کرد و تبدیل شدم به آنچه که بودم و با آن راحتتر بودم.
یا اینکه اگر کسی در نظرم مهم جلوه میکرد، باز تلاش میکردم تا خود را در قالب او جای کنم.
این مسئله حتا در کسب و کارم نیز ریشه دواند و من تلاش میکردم که ادای دیگران را درآورم تا با اهمیت جلوهگری کنم. خوب، البته همانطور که شما استاد بزرگوارم میگوئید:الگوبرداری برای پیشرفت خوبه ولی نه اینکه خودت را به زحمت بیندازی و لذت زندگی را از خودت و عزیزانت دریغ کنی.
این شد که دیگه تلاش نمیکنم اهدافم را برای خوشآمد دیگران بزرگ و مانند بقیه بنویسم بلکه، آنجور که خودم دلم میخواد و باهاش راحتم اونا را تنظیم میکنم.
مثلا من دلم میخواد که یه خونهی چوبی البته تمیز و مجهز و از داخل آسوده و راحت با دوتا سهتا اتاق داشته باشیم که نزدیک کوهپایه باشه و از کنارش یه رودخونهی آرام و پرآب رد بشه و یه دریاچه هم داشته باشه که بتونیم توش ماهی پرورش بدیم و شنا کنیم و حال کنیم. یک دوتا چشمه داشته باشه و کُلّا از رفت و آمد خیلی خوشم نمیاد و دوست دارم بیشتر وقتا تنها باشم و با تنهاییم حال کنم. تنها برم تو زمینهای اطراف خونم تو جنگل. برم لب چشمه و یه چای و نان و پنیر بخورم. تو زمینی که داریم، برای خودمون صیفی بکارم، درختای گوناگون میوه داشته باشیم و البته از کسب و کاری که الان دارم خیلی خوشم میاد و دیگه نمیخوام با کسی رقابت کنم و خودنمایی کنم. برام دیگه مهم نیست که برم روی استیج یا نَرَم. عوضش دلم میخواد که از خودم یادگار خوبی برجا بگذارم. آخه کار من فروش اهرمی است و همونی که به اشتباه بهش میگن هرمی. من نمایندهی یه شرکت آمریکایی با محصولات کاملا ارگانیک هستم که به اونا افتخار میکنم چون مسائل خیلیها را حل کردن و برای خیلیها که آهی در بساط نداشتند، داهی شدند به سوی استقلال مالی و بینیازی. ولی دیگه نمیخوام این کار را برای شوآف انجام بدم و بیشتر دوست دارم که ازم یه یادگار مثبت باقی بمونه و البته که از ثروت خوشم میاد و خودمو شایستهی اون میدونم چون من بندهی خدایی هستم که وهّآب است و بیاندازه میبخشد! و مرا برای این به این دنیا آورده چون که شایستهی این هستم که از بهترین منابع و نعمات و برکات و ثروتهای روزافزون او استفاده کنم و اگر در این راه و تنها برای رضای او و رشد خودم حرکت کنم به جِدّ، درواقع عبادت او را کردم.
دیگه نمیخوام به کم قانع بشم ولی نه برای خوشآمد دیگران بلکه به این خاطر که من شایسته هستم و دوست دارم چونان خالق بیهمتای خود، یک سازنده و آفریننده باشم و از این که خودم را تکثیر کنم لذت میبرم.
ارادتمند شما
به نام خداوند یگانهی بسیار بخشایندهی بسیار مهربان وهّآب
درود بر شما
با توجه به دستهبندی بالا و مشخصات افراد آن، من خودم را بین گروه 2 و 3 میبینم.
خدا را شکر که با توجه به تضادهایی که در زندگی برام پیش آمد تصمیم گرفتهام که دیگر کُلّا رویهی خودم را تغییر بدم. البته که کار دشواریه ولی دیگه از تضادها نمینالم و شکایت نمیکنم. دیگه با اطمینان میدونم که این تضادها برام پیش اومدن تا مرا هشیار کنند.
داشتم به این آیه که شما استاد بزرگوارم اونو خیلی میگید فکر میکردم که خداوند میگه: ای پیامبر اگر مردم دربارهی من از تو پرسیدند به آنها فگو که من نزدیکم و پیوسته در حال اجابت خواستههای درخواست کنندگان هستم و از آنها میخواهم که آنها نیز مرا اجابت کنند تا رشد کنند!
خوب، پیش خودم فکر کردم که این یعنی چی که خدا بهم نزدیکه؟ و خودش مرا هدایت کرد به این مفهوم که؛ یعنی او در من از روح خودش دمیده و من اگر خودم را باور کنم، میتوانم با رعایت مراحل تکاملی خودم، هرآنچه که میخواهم را بیافرینم!
حالا دیگه حسرت نمیخورم که چرا چنین و چنان شد و اگر نمیشد چی میشد؟ بهتره بهجای گله و شکایت از گذشته و خودم، این موقعیت و هدایت الهی را غنیمت بشمارم و بیتردید با توکل به تنها فرمانروای جهانیان و با یک هدفمندی مشخص، با گامهای استوار و پیوسته پیش روم!
حالا دیگه نباید کاری کنم که زندگی پیشین خودم را دوباره تجربه کنم!
– روی عزتنفسم و احساس خود ارزشمندیام به خوبی کار کنم و بدونم که اینها را نباید با غرور و تکبر اشتباه گرفت!
– روی روابطم بهویژه با عزیزانم یعنی همسر عزیزم و فرزندانم به خوبی دقت کنم و بدانم که اینان نعمات و برکات الهی هستند که باید ارزش آنها را دانسته و با تمام وجود برای بهبودی حال آنها تلاش کنم و با ایشان روابطی عاشقانه داشته باشم تا دیگر کار به اختلاف نکشد!
– البته که باید حس استقلال را در فرزندانم قوی و قویتر کنم و نترسم و نگران نباشم که نتونستم از اونا خوب حمایت کنم. بلکه بدانم که این شاید خود راهی باشد برای رشد بیشتر آنها! که مستقل شوند و طندگی دلخواهشان را بسازند و به انسانی توانمند بدل شوند.
– دیگر نباید در رویارویی با مشتریان و اعضای احتمالی گروهم از موضع نیاز برخورد کنم و تلاش کنم واقعا اعضای گروهم را مستقل بار آورم و در عین حال که به آنها احترام میگذارم ولی از وابسته شدنشان به خودم جلوگیری کنم. همچنین با مشتریان هم جوری رفتار نکنم که حس شرک در من تقویت بشه!
زندگی را میشه دوباره و حتا از زیر صفر ساخت و من با توکل تنها به ربالعالمین این راه را میپیمایم و با اطمینان میدانم که خداوند یگانهی وهّآب مرا هدایت میکند برای اینکه آسان شوم برای آسانیها!
ارادتمند شما
سلام به دوستان عزیز هم فرکانسی دقیقا همین فایل در زمان مناسب به من هدایت شد و من هم به آن هدایت شدم جالب آنجاست بعد از 5سال که ماشین زیر پام رو از پدرم خریده بودم اما پلاکش به نام پدرم بود امروز قبل از شنیدن این فایل برای مسئولیت پذیری خودم رفتم تا کارای تعویض پلاک رو انجام بدم در حالی که صبر میکردم تا سیستم اسناد رسمی کار هاشو انجام بده این فایل رو بهش هدایت شدم و کلی افکار بهتر بهم داد وتایید این کار شد خدایا شکرت سپاس گذارم استاد .