تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: رسیدن به هدف، پایان نیست؛ سکون، آغازِ سقوط است
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- جهان روندی رو به حرکت دارد و هرگز سکونی در کار نیست؛
- تا زمانی که به دنبال بهبود هستی، با روند طبیعی و روانِ رشد، همراه هستی؛
- توانایی تشخیص نشانه ها و حرکت کردن در راستای آنها؛
این فایل یکی از عمیقترین و حیاتیترین درسهای مسیر موفقیت را باز میکند. این گفتگو فقط در مورد «تغییر» نیست، بلکه در مورد خطرناکترین دام در مسیر رشد است: دامی که درست بعد از رسیدن به یک موفقیت بزرگ برای ما پهن میشود.
در این گفتگوی شنیدنی، استاد و مصطفی عزیز (یکی از همراهان قدیمی سایت) به ما نشان میدهند که چرا «رسیدن به هدف» میتواند آغاز «پسرفت» باشد و چطور افراد هوشمند، قبل از آنکه جهان مجبورشان کند، خودشان دست به تغییر میزنند.
قبل از شنیدن این فایل، این چکیدهی تأثیرگذار را بخوانید تا درک کنید چرا این گفتگو میتواند نقطهی عطف زندگی شما باشد.
خطرناکترین دام موفقیت: «توقف» پس از رسیدن به هدف
این فایل با داستان تکاندهندهی «مصطفی» آغاز میشود. او به ما میگوید که چطور سالها روی خودش کار کرد و با استفاده از آموزههای استاد، به یکی از اهداف بزرگش (خرید یک فروشگاه) رسید.
اما دقیقاً در همان لحظهی شیرین پیروزی، اتفاقی رخ داد که داستان همهی ماست: او احساس کرد «دیگر تمام شد.» شور و اشتیاقش کم شد و از همه مهمتر، کار کردن روی خودش را متوقف کرد.
نتیجه چه بود؟ او نه تنها پیشرفت نکرد، بلکه به شکلی واضح «پسرفت» کرد.
این فایل به ما هشدار میدهد که بزرگترین موفقیتهای ما میتوانند تبدیل به «قفسهای طلایی» ما شوند. لحظهای که احساس رضایت کامل میکنید و میگویید «من رسیدهام»، لحظهی آغاز سقوط است. جهان هستی بر «بهبود دائمی» بنا شده و «سکون» در این سیستم به معنای مرگ و پسرفت است. مصطفی عزیز این درس را به روش سخت آموخت و جهان او را «مجبور» به تغییر کرد.
فرار از «بهشت»: چرا استاد دو بار شغل رؤیایی خود را رها کرد؟
در ادامهی این گفتگوی عمیق، استاد درسی را که از کتاب «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟» آموخته بودند، با دو داستان شخصی و شگفتانگیز از زندگی خودشان به تصویر میکشند:
۱. بهشت اول (کلوپ بازی کامپیوتری): استاد تعریف میکنند که در قم، شغلی داشتند که برایشان «خودِ بهشت» بود. یک کلوپ بازی که در آن هم تفریح میکردند، هم با دوستانشان میخندیدند و هم درآمد عالی داشتند. اما با وجود تمام این لذتها، او نشانهها را دید:
- علاقهاش در حال کم شدن بود.
- احساس میکرد دیگر چیز جدیدی یاد نمیگیرد (شروع پوسیدگی).
- نشانههای بیرونی تغییر (افزایش رقبا، تغییر تکنولوژی به سمت بازی آنلاین) در حال ظهور بود.
او در اوج لذت و درآمد، تصمیمی دردناک اما هوشمندانه گرفت: این بهشت را رها کرد و به بندرعباس مهاجرت کرد تا از صفر و با کارگری شروع کند. چرا؟ چون مسیر جدید، «جای پیشرفت» داشت.
۲. بهشت دوم (شغل کارمندی عالی): در بندرعباس، او دوباره به یک «بهشت» دیگر رسید. در شرکتی استخدام بود که به دلیل مشکلی در گمرک، دو سال کامل حقوق میگرفت بدون اینکه حتی یک دقیقه سر کار برود! هم حقوق داشت، هم بیمه، هم دوستان عالی و هم خانهی خوب.
اما او باز هم نشانهها را دید: «اینجا دیگر پیشرفتی در کار نیست.» این یک زندگی «روزمره» و خالی از شور و شوق بود. او دوباره این آسایش و امنیت کامل را رها کرد تا به دنبال علاقهی جدیدش برود؛ مسیری که در نهایت به خلق همین جایگاهی شد که امروز میبینیم.
طوفان در راه است: تغییر قبل از «چک و لگد» خداوند
درس اصلی این فایل، تفکیک دو نوع تغییر است:
تغییر اجباری (روش عموم مردم): اغلب ما آنقدر در منطقهی امن خود میمانیم تا «پنیرمان» تمام شود. آنقدر صبر میکنیم تا بیماری، ورشکستگی، یا یک شکست عاطفی سنگین از راه برسد. ما منتظر «چک» خداوند میمانیم تا با درد بیدار شویم (مانند تجربهی اول مصطفی).
تغییر هوشمندانه (روش افراد موفق): اما افراد باهوش، مانند کاپیتانی که آسمان را میخواند، قبل از طوفان خود را آماده میکنند. آنها با دیدن اولین نشانههای تکراری شدن، عدم شور و شوق، یا توقف رشد، خودشان فعالانه حرکت میکنند (مانند دو تجربهی استاد).
پاداش تغییر هوشمندانه (داستان امروز مصطفی)
زیبایی این فایل در این است که مصطفی، که یک بار طعم تلخ «تغییر اجباری» را چشیده بود، این بار هوشمندانه عمل کرد. او تعریف میکند که چطور فقط سه روز پیش، احساس کرد که در کار فعلیاش به «سقف» رسیده است. این بار منتظر پسرفت نماند. از خداوند هدایت خواست تا وارد مدار بعدی شود.
و نتیجه؟ جهان «فورا» پاسخ داد. دقیقاً امروز، یک پیشنهاد کاری عالی و جدید به او شد. این پاداشِ درک کردن قانون و حرکت کردن قبل از اجبار است.
این فایل را بشنوید تا بیاموزید چطور «سقفهای» زندگیتان را قبل از آنکه به «زندان» شما تبدیل شوند، شناسایی کنید و همیشه در مسیر رشد باقی بمانید.
تمرین این قسمت:
داستان مصطفی داستان همهی ماست: رسیدن به یک خواستهی بزرگ، احساس رضایت و سپس… توقف! این «توقف بعد از موفقیت» یکی از خطرناکترین دامهای مسیر است. استاد نیز دو بار «بهشت» و آسایش کامل را رها کردند تا در این دام نیفتند.
لطفاً در کامنتها بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
- در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
- این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
تجربیات شما در مورد شکستن این سقفها، میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳11MB12 دقیقه














سلام.
امشب میخوام برای دل خودم بنویسم.
امشب با خدا درگیر شدم.
برای لحظاتی جاهل و احساساتی شدم.
گاهی اوغات جاهل شدن را دوست دارم.
ناز کردن برای او را دوست دارم.
گریه در کنار او را دوست دارم.
با تمام وجود بیان آرزوهایم برای او را دوست دارم.
خودش قسم خورده که انسان عجول است.
من عجول بودن را دوست دارم.
و وقتی میبینم آرام می شوم در آغوش او غلتیدن را دوست دارم.
بهش گفتم میدونم تو سیستمی اما توجه کن تو خدایی خالق کل کیهان و من آفریده توام و اگرم تو نپذیری من خودم احساساتی شدن در درگاهت رو به عنوان اشتباه می پذیرم..
تغییر را در آغوش بگیر.
تا بتوانی بیشتر آغوشش را حس کنی.
چه بخواهی چه نخواهی در آغوشش هستی فقط نمیفهمی.
کدام تغییر کار من بوده که بخوام از توانایی خودم بگم..
تغییر را در آغوش بگیر یعنی هدایتش را بفهم یعنی خودت رو بسپار وقتی انقدر ناتوانی وقتی هیچی نمیدونی وقتی اون بهتر از خودت تو رو میشناسه دست و پای الکی نزن بزار موقش برسه.
به قانون عمل کن، صبر داشته باش،شکرگذار باش.
همه چیز به تو داده خواهد شد.
نمیدونم دیر فهمیدم یا زود که نباید تغییری که برای من بزرگ و سخت هست دو انتخاب کنم، تغییر باید کوچک باشد تا بتوان آن را در آغوش گرفت.
تغییری که برای تو بزرگه باید آنقدر به قطعه های کوچیک تبدیلش کنی که که هر قطعش راحت و بدون تقلا و زور زدن قابل انجام باشه…
محمد…
تو وقتی کامنت بقیه دوستان رو میخونی یا صحبتاشون رو میشنوی فقط بخاطر اینه که باور کنی تو هم میتونی تو هم میرسی.
نه اینکه بخای دقیقا مثل اونا عمل کنی چون تو جای اونا نیستی ظرفیت وجودی تو با اونا متفاوته.
محمد…
اگر خودتو با دوستات مقایسه کتی ثمره مقایسه کردن چیزی جز احساس سرزنش نیست…
احساس سرزنش یعنی درجا زدن ، احساس سرزنش یعنی رو تردمیل دویدن…
مثل 11 سال بچه دار نشدنت یادته فقط بقیه پدرا که بچه هاشونو در آغوش میگرفتن میدیدی و اشک تو چشات حلقه میزد .
یادته با گریه به خدا میگفتی من چه فرقی با اونا دارم پس چرا به منم بچه نمیدی چرا مگه من چه گناهی کردم که بچه دار نمیشم؟
آره قدم نهم دوره 12 قدم استاد میگن سوال قدرتمند کننده از خودت بپرس.
جواب این سوال که چرا این همه سال به من بچه نمیدی و شاکی شدن از خدا چی بود؟
این بود…
چون تو در گذشته گناهانی مرتکب شدی که الان باید بچه دار نشی و به این واسطه خداوند همه اون گناهان رو میبخشه و ازت میگذره این باوری بود که طی سالیان دراز یاد گرفته بودی.
بعد یادته به خدا چی میگفتی؟
میگفتی خدایا حالا این همه سال بمن بچه ندادی حالا ازت خواهش میکنم یه بلای دیگه سرم بیار و به جاش اون حاجتمو بده چون من دیگه طاقت این وضعیت رو ندارم.
محمد…
تو فکر میکردی خدا با بلا سر تو آوردن و ندادن خواسته هات داره تو رو پاک میکنه.
خودمو سرزنش نمیکنم.
بی خبر بودم.
نمیدونستم جهان چجوری کار میکنه.
یه مشت باورهای پوچ و مزخرف و اشتباه توسط جامعه و بلندگو بدست هایی که خودشونو جانشین و رهرو انبیا میدونستند تو مغزم فرو رفته بود…
عید 1400 فهمیدم. صدای استاد رو شنیدم، درباره یه خدای جدید حرف میزد.
درباره شرک و توحید.
درباره اینکه اگر خدا تو رو بخواد ببره بالا هیچکس نمیتونه تو رو بکشه پایین.
درباره اونی که میتونه تو رو از فرش به عرش ببره فقط اونه.
فرش اونجایی بود که من بودم.
و عرش اونجایی بود که من پدر شده بودم و بچمو در آغوش گرفته بودم.
بچه دار شدن برای من پیروزی بود .
من میگفتم پیروز میشم.
تمام لحظات من و همسرم رو صدای استاد و ثابت کردن قدرت خدای جدیدم به اطرافیانی که به حرفای جدید من میخندیدن پر کرده بود.
نا امیدی جای خودش رو به امید داده بود.
شرک از قلبم زدوده شده بود و یکتا پرست شده بودم.
دیگه هیچ چیز و هیچ کس به جز اون تو فکر و قلبم قدرت نداشت.
من دائم به خودم میگفتم خدای من خدای انتقام گیر نیست.
من فهمیدم مقصر سال های طولانی بچه نداشتنم خودمم نه اون.
من با احساس گناه و احساس سرزنش ازش درخواست میکردم و اون طبق مشیتش نمیتونست اجابت کنه.
اون عدالت داشت.
من اردیبهشت 1401 دوقلوهای خوشکلم رو در آغوش گرفته بودم.
من پیروز شدم.
من جواب گرفتم.
ایمانم قوی تر شد.
و یکتاپرستی در وجودم تثبیت شد.
هدایت ها اومد.
تو یه مهمونی با یه مرکز جدید باروری آشنا شدیم.
روند درمان چندین ساله در یزد رو رها کردیم و رفتیم تهران.
به خاطر شیکی و پاسخگویی و کارکنان اون مرکز جدید شاد و سپاسگذار بودیم.
وقتی دکتر گفت اینهمه آی وی اف ناموفق یعنی نازایی مطلق.
ما باور نکردیم.
و به خاطر تمام تغییرات و اتفاقات کوچیک شاد و سپاسگذار بودیم.
رفتن به تهران و پیگیری روند درمان برامون شده بود تفریح.
و من از چند ماه قبل بخاطر مثبت شدن آزمایش همسرم از خدا سپاسگذاری میکردم اتفاقی که هنوز نیوفتاده بود ولی من به جواب دادن قانون ایمان داشتم.
وقتی آزمایش بعد از 11 سال مثبت شد من صدای خودمو ضبط کردم و تو اون ویس گفتم من پیشگو نیستم اما به قانونمندی جهان پی بردم و با ذکر تاریخ قسم خوردم که تاریخ این ویس قبل از مراجعه به دکتره و گفتم دکتر چی میگه و گفتم دکتر تبریک میگه و گفتم دکتر میگه قلب بچه ها تشکیل شده و گفتم صدای دکترو ضبط میکنم.
همون اتفاق چند ماه بعد افتاد، قلب بچه ها تشکیل شده بود و نهایتا به دنیا اومدن.
الان این بچه های باهوش و فوق العاده سه سال و نیمشون هست.
الانم نباید اشتباه کنم.
محمد….
وقتی هدفت رو به قطعه های کوچیک تبدیل کنی میتونی به خاطر وقوع هر قطعه به احساس خوب و سپاسگذاری برسی.
ولی وقتی بخای یهو تغییر کنی چیزی به جز شکست و احساس سرزنش چیزی دستگیرت نمیشه.
خرد کردن هدف به قسمت های کوچیک یعنی همراه شدن با قانون تکامل.
و رسیدن به احساس خوب.
و باور امکان پذیر بودن رسیدن به هدف.
اما عجله و تقلا و زور زدن یعنی درجا زدن و خستگی و ناامیدی.
کارت تغییر کرد، جگرکی زدی، بدهی دادی خونه ساختی و کلی کارای دیگه کردی.
الان میخای از کار دولتی بیای بیرون. خب این تغییر الان در حال حاضر برات بزرگه اما خیلی کوچیک تر از قبل شده ولی بازم هنوز بزرگه.
اهرم رنج و لذت رو هر روز به ذهنت نشون بده.
ولی نزار ناسپاس بشی.
حقوق کم و محدودیت های کار دولتی رو به یاد بیار اما نزار ناسپاس بشی و از مسیر خارج بشی.
محمد…
تو که خدا رو میشناسی که راه جدید رو جلوی پات قرار میده و بعد هولت میده توش…
و من یتق الله یجعل لهو مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب.
اگه ذهنتو کنترل کنی قرار میده.
یجعل یعنی همواره قرار میده .
خداوندا کمکم کن و آسانم کن برای آسانی ها .
تنها تو را می پرستم ووتنها از تو یاری می خواهم….
سلام به استاد عباسمنش عزیزم و همه دوستان هم فرکانسی.
امیدوارم این کامنت را خود استاد بخوانند.
چون از ایشان درخواست یک “تغییر” عظیم و شگرف در این سایت الهی دارم.
تغییری در راستای آسان شدن برای آسانی ها.
البته من نمیدانم مسائل فنی سایت اجازه این تغییر را می دهد یا نه.
این سایت جایی است که من ساعات زیادی از روز را در آن هستم.
و محل زندگی مجازی من است.
من تمایل دارم محل زندگی ام تغییر اساسی کند و تنها راه آن بیان کردن این درخواست از استادم در این پروژه بی نظیر است.
اما این را میدانم افراد بسیار زیادی از اعضای خانواده که نتایج عظیمی بخاطر استفاده از همین آموزش ها و آشنایی با قوانین کیهانی و عمل به آن ها گرفته اند، نتایج خود را به اشتراک نمی گذارند.
و تنها دلیل آن هم این است که خیلی از افراد نوشتاری نیستند.
و تایپ کردن و نوشتن انرژی و زمان زیادی نیاز دارد.
بیان احساسات و شور و شعف و نتایج را به راحتی نمیتوان به رشته تحریر در آورد.
و مطمئنم خود استاد عباسمنش عزیز اگر قرار بود هر روز ساعت ها تایپ کنند ، قطعا برای تغییر این روش و آسان تر شدن کار و بهبود گرایی به فکر ایده ای جدید می افتادند.
پیشنهاد من این است، فضایی فراهم شود که افراد بتوانند نتایج خود را بصورت صوتی و ویس در سایت بیان کنند.
حداقل در دوره ها یا به هر روشی که امکان پذیر است.
می توان برای انتشار ویس ها شرایط خاصی در نظر گرفت که انتشار آن ها در صورت رعایت ضوابط به راحتی امکان پذیر خواهد بود.
همانطور که افراد خانواده از شما یاد گرفته اند بهای موفقیت خود را از طرق مختلف از قبیل مالی و زمانی و … بپردازند.
اگر افزایش فضای ابری و یا افزایش پهنای باند یا هر چیز دیگری نیازمند هزینه بالایی باشد افراد حاضرند بهای این موضوع که باعث رشد و پیشرفتشان می شود را بپردازند.
نمیدانم استاد عزیزم تا بحال به این موضوع فکر کرده اند یا نه و نمیدانم چطور قابل اجرا خواهد بود.
ولی میدانم هیچ کار ناشدنی وجود ندارد.
و میدانم این زمان کوتاه که در مقابل جاودانگی مان چند ثانیه بیشتر نیست و خداوند ما را در بهترین مسیر در کنار هم قرار داده می تواند از این بهتر و زیباتر و رویایی تر باشد.
از خداوند سپاسگزارم که به من الهام کرد این درخواست را بیان کنم.
سلام به استاد و رفیق عزیزم.
سلام به همه دوستان توحیدی و هم خانواده نازنینم.
احساس شور و شعف دارم.
با خوندن کامنت دوستان پرواز میکنم و آگاهی ها و تجربه های نابشون به جانم میشینه.
هم زمانی ها نشانه واضح قرار داشتن بی چون و چرا در جریان هدایت هست.
وقتی این جلسه رو گوش دادم بهم الهام شد همین حالا برو جلسه 8 دوره عزت نفس رو گوش کن وقتی play کردم دیدم همون اول استاد گفتن بچه ها بنظرتون کی باید تغییر کنیم؟
برق سه فاز از کلم پرید و به این فکر کردم نباید اینجور برق از کله ام بپره چون من لایق دریافت الهامات و مکالمه با خداوند هستم و من هدایت شده هستم و این کاملا طبیعی هست، و متوجه شدم چرا مکمل این پروژه دوره احساس لیاقت هست.
چه پروژه پرنوری ، همه دوستان رو دور هم جمع کرده این پروژه و انگار همه میخوان در کنار هم از پیله بیان بیرون و با در آغوش گرفتن تغییر پروانه بشن.
امروز دیدم آقا رضای عطار روشن هم به این پروژه بهشتی ملحق شد و به لیلا خانوم بشارتی هم تبریک میگم افتتاح شهر کباب رو.
الان دارم درک میکنم حرف استاد در قدم اول رو که فرمودن : اگر من میخواستم محصولاتم رو عرضه کنم اصلا به اون غرفه ها فکر نمیکردم و نقاشی هام رو یا بصورت آنلاین و یا در گالری های ایتالیا و … عرضه میکردم.
خانم بشارتی هم چون در مداری قرار گرفتن که آهنربای ثروت در وجودشون قوی تر شده و مدت ها پیش درآمد ماهی 500 میلیون رو تجربه کردن کاملا طبیعی و بدیهی هست که با گذشت یک هفته از افتتاح شهر کباب جای سورن انداختن اونجا نباشه.
خدایا هزاران مرتبه شکر.
استاد هم بارها گفتن با تغییر باورها و تثبیت اون ها مدار ما تغییر میکنه و وارد مداری میشیم که نعمت ها و ثروت های متناسب با باورهای جدید ما توی اون مدار هست اونجا هست و ما نباید کار خاصی انجام بدیم.
آرزو میکنم این پروژه تغییر به لطف الله یکتا هدایتی باشه برای تغییر بنیادین و متعهدانه باورهای ما.
هر موقع از خداوند هدایت خواستم در درجه اول بهم الهام میشه که عجله نکن و هدفت رو تقسیم بندی کن و به قسمت های کوچک تر تقسیمش کن همونطور که آقا رضا بهش الهام شد اون بدهیش رو تیکه تیکه کنه و آروم آروم پرداخت کنه.
همونطور که آقای امیری عزیز برای شکست ترس از ارتفاع اول رفت ارتفاع 12 متری و بعد رفت 80 متری خداروشکر.
و همچنین در دستورالعمل پروژه گفته شده اون هدف و تغییر جدید رو اگه برات بزرگه انقدر به قسمت های کوچک تبدیلش کن که انجام دادنش آسون تر از انجام ندادنش بشه.
من میخواستم از خودم بنویسم و هی دنبال این میگشتم یه چیزی بنویسم که منو جزو دسته اول قرار بده همون دسته ای که قبل از خراب شدن اوضاع خودشونو تغییر میدن .
ولی …
راستشو بخواین دیدم دارم زور میزنم و دیدم در اغلب اوقات من جزو گروه دوم هستم که اول یه پس گردنی میخوره بعد به تغییر فکر میکنه.
البته به نکته خیلی مهمی رو لازمه بگم…
ما وقتی از مدارهای پایین تر میخوایم بیایم بالا جهان چاره ای نداره جز اینکه مارو با تضادهای زیادی مواجه میکنه.
و تنها راه فهمیدن مسیر اینه که ما احساسمون رو خوب نگه داریم.
سوال :
چرا باید احساسمون خوب باشه؟
جواب:
به خاطر اینکه بتونیم تشخیص بدیم اون اتفاق نامناسب قطعا تضاد هست و برای رشد ما اومده و ما بفهمیم چطور باید با اون تضاد برخورد کنیم.
تجزیه و تحلیل:
اگر ما مدتی هست که غالبا احساس خوبی داریم و به یک ناخواسته و اتفاق نامناسب یا به ظاهر بد برخورد میکنیم صد در صد متوجه میشیم که آقا من مدتیه احساسم خوبه و طبق قانون بدون تغییر خداوند احساس خوب =اتفاقات خوب.
اما این اتفاق به ظاهر بد پس چیه؟
آره این دقیقا و دقیقا همون اتفاقیه که قراره تو رو به خواستت برسونه ظرفت دو بزرگ تر کنه و هدایت ها در دل اون اتفاق برات آشکار بشه.
اما….
اما…
اگر مدتیه احساست خوب نیست و مدتی رو در احساس غم و افسردگی و درگیری و خشم و ناامیدی سپری کردی که همه این احساسات بد ثمره و نتیجه عدم کنترل ورودی ذهن و گوش سپردن به چرندیات و رسانه ها و دلسوزی های بیجا برای افراد ناراحت و مشکل دار و حس حمایت گری و یا احساس حقارت و نیاز به حمایت شدن از طرف دیگران بوده و یا احساس گناه یا احساس سرزنش ناشی از کمال گرایی یا هر چیز دیگه ای بوده….
اگر اینجور بوده…
و اتفاق ناخواسته ای میوفته تو گیج میشی و دیگه نمیتونی بفهمی این تضاده که میخواد منو رشد بده؟
یا اتفاق بدی هست که کانون توجه من بوجود آورده؟
و قطعا نمیتونی روی خودت کار کنی.
پس متوجه شدم چرا انقدر صدها بار استاد روی احساس خوب تاکید دارن.
احساس خوب هسته مرکزی و لازمه کار کردن روی خودمه.
و مهم ترین بخش کار اینجاست که ما باید باورهایی رو ایجاد کنیم که بوسیله این باورها به احساس بهتری برسیم.
خب بچه ها من وقتی به تضاد برخورد میکنم یه ابزار قدرتمند دارم که اونو به کار میبندم و تبدیل میشم به یه موجود بی آزار و حرف گوش کن که پارو نمیزنه و وا میده و خودشو رها میکنه.
درواقع من تسلیم میشم… تسلیم میشم.
و وقتی تسلیم میشم هیچ چیزی نمیتونه احساس منو خراب کنه و تمام حرف ها و اتفاقات واقع شده در اون تضاد رو از طرف خدا میبینم.
مثل یک فردی که در زمان طوفان میره توی یک غار و بی حرکت میشینه و در زمان زلزله میره زیر پناهگاه میخوابه و در زمان سیل میره نوک کوه لَم میده.
و بعد از،طوفان و سیل میاد بیرون و میبینه هوا عالیه و پرنده ها دارن میخونن.
انشالله در کامنت بعدی خودم از تغییرات اخیر و تجربیات خودم برای دوستان نازنین و استادم مینویسم.