تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: رسیدن به هدف، پایان نیست؛ سکون، آغازِ سقوط است
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- جهان روندی رو به حرکت دارد و هرگز سکونی در کار نیست؛
- تا زمانی که به دنبال بهبود هستی، با روند طبیعی و روانِ رشد، همراه هستی؛
- توانایی تشخیص نشانه ها و حرکت کردن در راستای آنها؛
این فایل یکی از عمیقترین و حیاتیترین درسهای مسیر موفقیت را باز میکند. این گفتگو فقط در مورد «تغییر» نیست، بلکه در مورد خطرناکترین دام در مسیر رشد است: دامی که درست بعد از رسیدن به یک موفقیت بزرگ برای ما پهن میشود.
در این گفتگوی شنیدنی، استاد و مصطفی عزیز (یکی از همراهان قدیمی سایت) به ما نشان میدهند که چرا «رسیدن به هدف» میتواند آغاز «پسرفت» باشد و چطور افراد هوشمند، قبل از آنکه جهان مجبورشان کند، خودشان دست به تغییر میزنند.
قبل از شنیدن این فایل، این چکیدهی تأثیرگذار را بخوانید تا درک کنید چرا این گفتگو میتواند نقطهی عطف زندگی شما باشد.
خطرناکترین دام موفقیت: «توقف» پس از رسیدن به هدف
این فایل با داستان تکاندهندهی «مصطفی» آغاز میشود. او به ما میگوید که چطور سالها روی خودش کار کرد و با استفاده از آموزههای استاد، به یکی از اهداف بزرگش (خرید یک فروشگاه) رسید.
اما دقیقاً در همان لحظهی شیرین پیروزی، اتفاقی رخ داد که داستان همهی ماست: او احساس کرد «دیگر تمام شد.» شور و اشتیاقش کم شد و از همه مهمتر، کار کردن روی خودش را متوقف کرد.
نتیجه چه بود؟ او نه تنها پیشرفت نکرد، بلکه به شکلی واضح «پسرفت» کرد.
این فایل به ما هشدار میدهد که بزرگترین موفقیتهای ما میتوانند تبدیل به «قفسهای طلایی» ما شوند. لحظهای که احساس رضایت کامل میکنید و میگویید «من رسیدهام»، لحظهی آغاز سقوط است. جهان هستی بر «بهبود دائمی» بنا شده و «سکون» در این سیستم به معنای مرگ و پسرفت است. مصطفی عزیز این درس را به روش سخت آموخت و جهان او را «مجبور» به تغییر کرد.
فرار از «بهشت»: چرا استاد دو بار شغل رؤیایی خود را رها کرد؟
در ادامهی این گفتگوی عمیق، استاد درسی را که از کتاب «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟» آموخته بودند، با دو داستان شخصی و شگفتانگیز از زندگی خودشان به تصویر میکشند:
۱. بهشت اول (کلوپ بازی کامپیوتری): استاد تعریف میکنند که در قم، شغلی داشتند که برایشان «خودِ بهشت» بود. یک کلوپ بازی که در آن هم تفریح میکردند، هم با دوستانشان میخندیدند و هم درآمد عالی داشتند. اما با وجود تمام این لذتها، او نشانهها را دید:
- علاقهاش در حال کم شدن بود.
- احساس میکرد دیگر چیز جدیدی یاد نمیگیرد (شروع پوسیدگی).
- نشانههای بیرونی تغییر (افزایش رقبا، تغییر تکنولوژی به سمت بازی آنلاین) در حال ظهور بود.
او در اوج لذت و درآمد، تصمیمی دردناک اما هوشمندانه گرفت: این بهشت را رها کرد و به بندرعباس مهاجرت کرد تا از صفر و با کارگری شروع کند. چرا؟ چون مسیر جدید، «جای پیشرفت» داشت.
۲. بهشت دوم (شغل کارمندی عالی): در بندرعباس، او دوباره به یک «بهشت» دیگر رسید. در شرکتی استخدام بود که به دلیل مشکلی در گمرک، دو سال کامل حقوق میگرفت بدون اینکه حتی یک دقیقه سر کار برود! هم حقوق داشت، هم بیمه، هم دوستان عالی و هم خانهی خوب.
اما او باز هم نشانهها را دید: «اینجا دیگر پیشرفتی در کار نیست.» این یک زندگی «روزمره» و خالی از شور و شوق بود. او دوباره این آسایش و امنیت کامل را رها کرد تا به دنبال علاقهی جدیدش برود؛ مسیری که در نهایت به خلق همین جایگاهی شد که امروز میبینیم.
طوفان در راه است: تغییر قبل از «چک و لگد» خداوند
درس اصلی این فایل، تفکیک دو نوع تغییر است:
تغییر اجباری (روش عموم مردم): اغلب ما آنقدر در منطقهی امن خود میمانیم تا «پنیرمان» تمام شود. آنقدر صبر میکنیم تا بیماری، ورشکستگی، یا یک شکست عاطفی سنگین از راه برسد. ما منتظر «چک» خداوند میمانیم تا با درد بیدار شویم (مانند تجربهی اول مصطفی).
تغییر هوشمندانه (روش افراد موفق): اما افراد باهوش، مانند کاپیتانی که آسمان را میخواند، قبل از طوفان خود را آماده میکنند. آنها با دیدن اولین نشانههای تکراری شدن، عدم شور و شوق، یا توقف رشد، خودشان فعالانه حرکت میکنند (مانند دو تجربهی استاد).
پاداش تغییر هوشمندانه (داستان امروز مصطفی)
زیبایی این فایل در این است که مصطفی، که یک بار طعم تلخ «تغییر اجباری» را چشیده بود، این بار هوشمندانه عمل کرد. او تعریف میکند که چطور فقط سه روز پیش، احساس کرد که در کار فعلیاش به «سقف» رسیده است. این بار منتظر پسرفت نماند. از خداوند هدایت خواست تا وارد مدار بعدی شود.
و نتیجه؟ جهان «فورا» پاسخ داد. دقیقاً امروز، یک پیشنهاد کاری عالی و جدید به او شد. این پاداشِ درک کردن قانون و حرکت کردن قبل از اجبار است.
این فایل را بشنوید تا بیاموزید چطور «سقفهای» زندگیتان را قبل از آنکه به «زندان» شما تبدیل شوند، شناسایی کنید و همیشه در مسیر رشد باقی بمانید.
تمرین این قسمت:
داستان مصطفی داستان همهی ماست: رسیدن به یک خواستهی بزرگ، احساس رضایت و سپس… توقف! این «توقف بعد از موفقیت» یکی از خطرناکترین دامهای مسیر است. استاد نیز دو بار «بهشت» و آسایش کامل را رها کردند تا در این دام نیفتند.
لطفاً در کامنتها بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
- در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
- این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
تجربیات شما در مورد شکستن این سقفها، میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳11MB12 دقیقه














به نام خداوند بخشنده و مهربان
به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره
به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه
به نام خدای رزاقم
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر استاد خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
مصطفی جان گول ذهنت خوردی این چند روز و کامنت ننوشتی این ذهن رو ول کن که میگه زشته ننویس فاییده ای نداره ببین دوباره کند میخواد بزنه به تمام زندگیت پس مینویسم با قدرت هم مینویسم به یاری خدا هم مینویسم اونقدر مینویسم تا تغیر کنه این ذهن چموش و بازیگرم
شاگرد جدید گرفتیم و من از روز اول بهش گفتم متین باید اینکارهارو بکنی چند روزی کار کرد و پریشب بهش گفتم باید این کارها رو درست انجام بدی و اون جوش اومد و هر چی تونست بهم گفت و نزدیک بود منو بزنه
منم به آقای برزگر گفتم یه بچه 15ساله اینطور با من برخورد میکنه و من خودم مغازه داشتم شاگرد داشتم و من میخوام کار بهش یاد بدم که وقتی سرمون شلوغ میشه کمکمون کنه و آقای برزگر گفت که این بچه هست باید با ریش خند کارش بفرمونی و اینا گذشت تا امشب رفته بودم بیرون سیگار بکشم و اومدم تو مغازه دیدم سیخ ها رو نیمه کار ول کرده و رفته داره کار دیگه ای انجام بده بهش گفتم متین من خودم فر رو میشورم و تو برو سیخ ها رو بشور و گفت مرتضی بهم گفته سیخ نشور رفتم به مرتضی گفتم دلیل این کار چی هست و گفت که این من احساس کردم خسته شده و من بهش گفتم سیخ ها رو نشوره خلاصه یه خورده با آقا مرتضی بحث کردیم و میگفت من خودم شاگرد زیاد داشتم الان این کارش بفرمونی کیک موتور رو میکنه پایین و میره و باید کم کم کارش بفرمونی بهش گفتم من روز اولی که اومدم اینجا کسی منو کم کم کارفرمود گفت تو خودت رو با این مقایسه میکنی و من چیزی نگفتم و یه نجوای عجیبی تو ذهنم به پا کرد شیطان و واقعا مونده بودم چکار کنم همش هم اعصابم میخواست ذهن بد تر کنه و خورد کنه و بهم میگفت برو برو سیگار بکش تا آروم بشی و من چون سیگار رو کردم روزی ده یازده نخ نمیخواستم برم بکشم و من به مرتضی گفتم من امشب یه خورده حالم ناخوش هست و میخوام برم گفت این اخلاقت اصلا دوست ندارم و برو ولی بدون داری کار اشتباهی میکنی من این حرفهای مرتضی رو شنیدم و دوباره پیشبند بستم و نرفتم و یه خورده باهام صحبت کرد بهش گفتم مرتضی من احساس میکنم که اینجا زیادی هستم و کسی دیگه منو نمیخواد و اگر داری با زور منو نگه میداری بهم گفت تو اگه فکرت باز باشه ما داریم همه اینکارا رو برای تو میکنیم گفت من به متین نیاز دارم الان صبح ساعت 6میخوام ببرمش صحرا و هیزم بیاریم گفتم خوب مگه تو شاگرد نگرفتی که راحت باشیم ظرف بشوره گفت من که حقوقی که به تو میدم به اون نمیدم گفتم چند بهش میدی حسابش کردم میشه برجی چهارو هشصد و دیگه مشتری اومد و بحث نکردیم و بهش گفتم من ازین به بعد کارهایی که خودم میکردم رو انجام میدم اعصاب خودم هم خورد نمیکنم و گفت باید یه وقتایی پا سر یه چیزهایی در گذاشت خلاصه خیلی ناراحت شدم دست مرتضی بهش گفتم تو نباید جلو شاگرد جدید با من اینطور برخورد میکردی و اون یه خورده متوجه شد
من خودم مغازه کبابی داشتم شاگرد داشتم از آدم زن و بچه دار بگیر تا بچه مدرسه ای چند ساله
یه خورده دست مرتضی ناراحت هستم اینکه من بهش گفتم ما شاگردی میخوایم که ظرفها رو بشوره و الان این شاگرد اومده همش میخواد پای منقل باشه یا سرش تو گوشی کنه اینیستا ببینه و اینا رو باید مرتضی متوجه بشه
که منو بفرسته پای منقل و اون رو بگه کارهای آشپزخونه رو بکنه
ذهنم میگه اون تو رو میخواد برای اینکه ظرف بشوری و اینا و ببین این بچه اومده هنوز دو هفته نشده وایساده پا منقل و تو باید ظرف بشوری
یا باید قبول کنم که من شاگرد مردم هستم و کارم نباید به کسی باشه و من زیر دست هستم و باید با سختی کار کنم و برم جلو و کسی هم نمیتونه کاری برام بکنه
یا باید استعفا بدم که دارم روی این موضوع فکر میکنم
من خودم کارها رو انجام میدم نیازی نیست یک شاگرد بیاد که تو دست و پامون باشه و سرش بکنه تو اینیستا و فقط یک شاگرد داشته باشیم اینا هم به مرتضی بگم فاییده ای ندارم و چون پسر همسایشون هست من که میدونم بیرونش نمیکنه و این شاگرد هم فکر نمیکنم اهل ظرف شستن و کار کردن تو کبابی باشه
مصطفی جان تو امروز دست راست مرتضی هستی من برای تو ارزش قائل هستم و مابین تو مرتضی دیدم چه اتفاقاتی افتاد ولی عزیزم صبر کن استعفا نده شاید حکمتی توش باشه که بعداً ها میفهمیم پس خودمون مصطفی خودمون به یاری خدا کارها رو روتین وار انجام میدیم میریم جلو
یه خورده هم مرتضی امروز ظهر سرش شلوغ بوده و کارگر خانم یه چند روزی هست نمیاد چون یکی از بستگانش فوت کرده خلاصه هر موقع اعصابش خورد هست من باید جورش بکشم
خدا رو گواه میگیرم اگر بحث علاقه نبود همین امشب پیام استعفا رو بهش میدادم
نمیگم بچه بدی هست بچه خوبی هست و این دلیل نمیشه که من آدم بدی باشم یا شاگرد بدی باشم منم تا بتونم کارگر خوبی هستم براش و اگر من رفتم از مغازش عمرا بتونه شاگرد مثل من پیدا کنه عمرا
من خودم مغازه کبابی داشتم یک سال و خورده ای مغازه استادم آقای کمالی کار کردم و بعدش مغازه زدم تو آشپزخونه و کبابی هم کار کردم بخواد شاگرد مثل من پیدا کنه و این حقوق ها بهش بده عمرا بتونه و اگرم بتونه خوشحال میشم و مشکلی با این قضیه ندارم ولی اگر قرار باشه برام ارزش قائل نباشه من باهاش ادامه نمیدم
یه چند روزی کامنت ننوشتم و متاسفانه الان که اومدم کامنت بنویسم این ذهن رفتم جلو باهاش و فقط هدفم این هست که خلع صلاحش کنم و یه خورده هم باورهای ذهنیم رو ریختم تو این کامنت که در آینده به دردم بخوره
در هر صورت مرتضی استاد خوبی هست و منم دوسش دارم و امیدوارم این مشکلم هم سر کار حل بشه و دلم خش بشه و میدونم خداوند درست میکنه و نمیگذاره من اذیت بشم خدا خیلی هوای منو داره
پارک شهر میرفتم هر روز عصرها که دیگه نمیرم چون ادمهای منفی اونجا زیاد هست و چون بازنشسته و بیمار هم هستن انرژیهای منفی هم دارن یه رفیق دارم به نام حسین جیگول پیر مرد بازنشسته هست که اسرار داره بیا پارک چند روز پیشتر رفتم پارک انرژیم عوض شد شب که رفتم سر کار متین باهام بحث کرد و اینا هر چی هم نمیخوام برم دوباره عصر که میشه زنگ میزنه این بنده خدا که باید ایمانم رو نشون بدم این ادمها رو بزارم کنار این پارک شهر یه روزهایی که بیمار بودم من میرفتم
خدایا هیچ کسی هیچ کسی هیچ کسی به خداییت قسم هیچ کسی غیر تو ندارم
اگر تو نباشی بنده هات بهم نگاه هم نمیکنن سلام که جای خود داره
خدایا امروز هر چی بیشتر جلو میرم متوجه میشم که تو تو تو تو قدرت داری و اگر لحظه ای به تو شرک بورزی تمام ادمهای اطرافم رفتار و اخلاقشون باهام عوض میشه
خدایا من سخت به تو محتاج هستم
خدایا من کسی غیر تو ندارم
خدایا این عذت و مقام رو تو به منی که هیچی نداشتم هیچی نبود فقط خونه بود و دود سیگار و معده سوزها بود و فکرهای پوچ شیطان خدایا تو منو از اون روزها نجات دادی و به اینجا رسوندی به خداییت قسم ظلم به خودم کردم اگر اینها رو یادم بره
خدایا یادم هست من هیچی نبودم و الان تو بهم همه چیز رو دادی منظورم از همه چیز برای من فقط اینه تو رو دارم خدایا تو برای من همه چیز هستی
خدایا کمکم کن برم سر کار خودت کمکم کن خودت توانم بده خدایا ذهنم میگه استعفا بده کالا که بحث کردی با متین با مرتضی دیگه این شاگرد سر لج گرفتتش مرتضی سر لج گرفتتش و کار نمیکنه خوب متین
خدایا من چکار کنم با این نجواهایی که دست از سرم برنمیداره خودت کمکم کن
خدایا پروردگارا به تو محتاجم
براتون آرزوی بهترینها رو دارم از خداوند منان
به نام خداوند بخشنده و مهربان
به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه
به نام خدایی که نعمتها و ثروتها دست اونه
به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیک تره
به نام خدای رزاقم
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر استاد خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
از روزی که تصمیم گرفتم کامنت بنویسم به مرور زمان کار برام پیدا شد و الان کار دارم و به مرور زمان با خدا رفیق شدم و الان خدا رو دارم که چه میکنه این خدا و به مرور زمان با خودم الان به مدت چندین روز هست که دارم با خودم صحبت میکنم و کم کم دارم با خودم رفیق میشم و چقدر خوبه استاد به قول شما با خود صحبت کردن و چقدر میتونیم روی باورهای خود کار کنیم با همین صحبت کردن با خود
شنبه بود که رفته بودم برای شیفت صبح یه کاری پیدا کرده بودم مصاحبه کردم و پسندم نبود کار و اومدم خونه شب بود دختر خواهرم صدا زد دایی بیا پدرم کارت داره دامادمون و خواهرم اومده بودند خونه بابام رفتم و بهم پیشنهاد سفر کربلا رو دادند و گفتند که تو هیچ پولی نمیخوای بدی و فقط به عنوان مداح برو کربلا
گذشت و یاد حرفهای استاد افتادم که در مورد شرک و توحید صحبت میکنند و به خودم گفتم مصطفی تو نباید به خدا شرک بورزی و صحبت کردم
و خیلی هم از لحاظ حس درون این ندا رو دارم که این سفر رو برو ولی من چون 9سال هست که مسافرت نرفتم خیلی هم خوانواده اسرار کردند مدیر کاروان اسرار کرده که حتما مصطفی بیاد و من هیچ جوره نمیتونم بپذیرم که این سفر رو برم
خوب من تنها زندگی کردم من شبها دیروقت شام میخورم تو شلوغی و اینا نبودم و تمام این شرایط رو پذیرفتند که شام تو دیروقت بهت میدیم خیلی هم اسرار کردند که تو فقط بیا برو ما هواتو داریم و اینا
ولی من واقعا درک نمیکنم مردم برای چی میزند کربلا
اگر به این دلیل هست که برم پا بوس امام حسین که در روز قیامت شفاعتم کنه که اینا چرته
اگر این هست که من برم اونجا شفا بگیرم اینم چرته
اگر به این عنوان هست که من برم اونجا و باورهای عموم جامعه دارند اینم برام چرته
کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه
من همینجا دیروز تو خونه خودم به مشکل برخورده بودم در کارم من همین تو خونه خودم شروع کردم با صوت زیبام با خدا حرف زدم اشک ریختم ازش خواستم کمکم کنه و خداوند مشکل من رو حل کرد دیشب حالا نمینویسم چه مشکلی بود
خداوند شیطان رو جلوی چشمم شکست داد
پس من برای چی برم کربلا و مردم میگن این سفر سختی داره و اینا برم این سختیها رو بکشم برا چی
حالا مردم که میرم باورهای مذهبی دارند ولی من عباس منشی هستم و یه جورایی تو کتم نمیره که برم کربلا و چه و اینا
وقتی هم که این دلیل ها دارم میبینم که شاید من دارم اشتباه میکنم که خداوند به من این پیشنهاد رو داده همون حس درونی که در بالا گفتم
خواهرم مشاور همین کارهای زیارتی هست و آدم به شدت مذهبی هست
اومده بود با دامادمون با آقای برزگر هم صحبت کردند که قبول کنه من برم ایشون هم قبول کرد و مشکلی نداشت
و خیلی جالبه دیروز خواهرم به من پیام داد که تو فکر میکنی کی هستی
ما همه در خونه امام حسین نوکر و بنده هستیم
من بهش پیام ندادم
و دیشب دامادمون زنگم زد اون هم قراره همراه کاروان بره به عنوان کمک آشپز و میگفت چکار کردی میای بریم یا نه و من گفتم نه
و دوباره زنگ خواهرم زدم و گفتم تو باید دل بکنی راه امام حسین برو گذرنامه آن رو درست کن دل میکنی و بیا و خلاصه من هر طور شده نتونستم خودم رو راضی کنم که این سفر رو برم و گفتم باز هم بهتون خبر میدم و من گوابم منفی هست
این باورهای پوچ و بی ارزشی که من در دوران نوجوانی داشتم که ما بنده و نوکر امام حسین هستیم واقعا شرک بزرگی هست
خداوند هست که ما رو خلق کرده بزرگ کرده به ما یاد داده قدرت فقط خدا داره و اگر هم برم کربلا که نمیرم و من بخواطر اینکه از لحاظ ذهنی نمیتونم بپذیرم اگرم برم من حاجتی ندارم در پیشگاه امام حسین و حاجت من دعای من خداوند هست که پاسخ میده
ولی بخواطر اینکه من اوایل تغیر هستم و میخوام اونقدر ادامه بدم و تغییر کنم نمیرم کربلا که اطرافیانم بعداً ها بگن ببینید مصطفی رفت کربلا زندگیش عوض شد بخدا این حرف قلبم بود که نوشتم نمیرم کربلا فقط میام تو این سایت الهی روی خودم کار میکنم و اونقدر تغیر میکنم که روزی ازم بپرسم و من بگم برید سایت عباس منش
واقعا اطرافیانم تو درون دیوار هستند
میگن برو کربلا دنیا رو ببین چجوری هست پدرم میگفت بهش گفتم بابا دو تا گنبد و بین حرم و اینا دیگه دنیا هست چی داره مگه کربلا که این حرفها رو میزنی و من به خودم تاکید میکردم مصطفی تو نباید به اعتقادات مردم بدی بگی خدایی نکرده
خلاصه بابام یه خورده توضیح داد اونجا چجوری هست میگفت سطح قرآن ابهای گلالود و پر از اشغال و تعریف میکرد
و من استاد موندم این نازیباییهایی که اینا دارند میگن این دنیا اونجا هست یعنی چه…
تو کتم نمیره اصلا با اینکه من با تمام شرایطم کنار اومدن با اینکه من خوانندگی دوست دارم ولی تو کتم نمیره که برم کربلا و دنیا رو ببینم خخخ
دیشب خواهرم میگفت به یک دقیقه تو هر مقامی باید بخونی و من دیگه اصلا منصرف منصرف شدم گفتم من فقط میخوام بخونم پیش خودم گفتم حالا بلند بشم برم اونجا یک دقیقه بخونم
آقا خلاصه کنم این مردم تو درودیوار هستند و مشرک من اینو دارم میفهمم مصطفی تو مثل اینا نباش
خدا را شکر که تونستم کامنت بنویسم چقدر این نوشتن کامنت خودش تاثیر گذار هست تو بحث باورها
همش هم در مورد این موضوع هست که میخوام برم کربلا فقط برای جلب توجه که دیگران چی بگم و اینا
و من این عادت ذهنی رو تازه کم کم به کم متوجه شدم و میخوام به یاری خداوند جلوشو بگیرم ان شائلله
خدایا ازت ممنونم که داری کمکم میکنی
خدایا ازت ممنونم که باهات کمکم کردی رفیق شدم و بهترین رفیقم هستی
خدایا حالا دارم متوجه میشم که استاد میگفتند بچها بیکار نباشید و چه فوایدی برام داره این سر کار رفتن خداراشکر
خدایا کمکم کن بیشتر و بیشتر
خدایا خودت دل همکار جدیدم که اومده سر کار نرم کن که کارها رو انجام بده خودت کار رو برام راحت تر کن
خدایا تو قدرتش رو داری بهت شجاعت بیشتر تغیر کردن رو بده
خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا هدایتم کن
خدایا پروردگارا کمکم کن فقط روی تو حساب باز کنم
خدایا به پدرم عمر با عذت بده کمکش کن
خدایا پروردگارا من نیازمند تو هستم پس کمکم کن
خدایا من سخت به تو محتاجم
خدایا من فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
خدایا پروردگارا این محبتهایب که به من میشه از جانب تو هست کمکم کن فقط اینا رو از جانب تو ببینم
خدایا کمکم کن فقط روی تو حساب باز کنم
خدایا خودت نجواهای شیطان رو ازم بگیر
خدایا من به کمک تو نیاز دارم
خدایا پروردگارا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا پروردگارا به تو پناه میبرم از شر شیطان رانده شده
کمکم کن
و نجواهایی که دارم میگم تو الان زمستان هست و داری میری سر کار و تابستون تو نمیتونی بری سر کار و اعصابت بخواطر گرما خورد میشه و اینا ولی این خدایی که تو پاییز و زمستان کمکم میکنه که برم سر کار همون خدا تو بهار و تابستان هم کمکم میکنه
خدایا کمکم کن من به تو نیاز دارم
براتون آرزوی ثروت سلامتی خوشبختی شادی آرامش و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره
به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه
به نام خدای رزاقم
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
خدایا سلام
اومدم باهات حرف بزنم
اومدم بهت بگم ازت ممنونم
اومدم بهت بگم خدایا دوست دارم
خدایا خداجونم من کسی غیر تو ندارم
خداجونم دیشب میخواستم کامنت بنویسم دیشب میخواستم برات اشک بریزم دیروقت بود منو ببخش که به تاخیر انداختم
خدایا این اشک تو به من دادی
خدایا تو عاشق خودت کردی منو
خدایا منی که باورم نمیشد روی برسه که عاشق تو بشم و برات اشک بریزم
خدایا من اومدم اینو بگم بهت بگم خدایا تو قدرت داری تو میدونی من تو چه شرایطی هستم کمکم کن
خدایا این دلشورها این استرسها این غمها رو ازم بگیر
خدایا دلشادم کن
خدایا خدایا من روزها و هفتها تلاش کردم تا به اینجا برسم که فقط اشک بریزم و باهات صحبت کنم
خدایا تو روزهایی هستم که ذهنم میگه تموم شد دیگه فایده ای نداره تو بدبخت شدی تو دوباره اسیر دادگاه شدی
خدایا قدرت کی از تو بیشتر هست که من فکر میکنم
خدایا قدرت کی از تو بیشتر هست که من در درونم غصه روزی میخورم که قراره برم شورای حل اختلاف
خدایا قدرت کی از تو بیشتره آیا قدرت خانم زارع و قاضی دادگاه بیشتر از تو هست نه مصطفی نیست
خدایا تو منو آوردی کامنت بنویسم
خدایا من یک روزی دل به سیگار بسته بودم من خدام سیگار بود من اونو میپرستیدم خدایا
من یک روزی میگفتم خدا کی هست و الان من دل از سیگار کندم و فقط میخوام اشک بریزم و با تو صحبت کنم
خدایا تو درست میگی من وقتی فکر میکنم میبینم من به خودم ظلم کردم
خدایا تو چقدر مهربونی که باهام اینجور صحبت میکنی
خدایا من میترسم من میترسم از بزرگ شدن
خدایا من میترسم از تغیر کردن
خدایا من ترس دارم
خدایا من گیر کردم اینجا بین راه ها بین همه چیز خدایا نجاتم بده خدایا راهی نشونم بده خدایا خلاصم کن کمکم کن
خدایا میدونی چیه من نمیدونم چرا آروم نمیشم دل شوره دارم از آینده
خدایا تو که میدونی من شرایط مالیم خوب نیست تو که میدونی من تو خرج خودم موندم خودت یه راهی باز کن دلم رو آروم کن بهم بگو قراره دادگاه چه حکمی ببره
خدایا من سلامتیم به مشکل خورده و میخوام پولام رو جمع کنم دوره قانون سلامتی هدیه کنم برا خودم خدایا این تضادی که برام به وجود اومده ذهنم میگه تموم شد نمیشه همه پولهات رو باید خرج بچه ات کنی
خدایا من بدون تو میمیرم
خدایا با من حرف بزن آره با من با منی که این شخصیت دارم
خدایا منی که هیچی برا خودم جا نذاشتم خدایا خسته و درمانده به درگاه تو آمدم کمکم کن
خدایا بهم بگو چجوری شکر نعمتت رو به جا بیارم
خدایا تو دیشب کمکم کردی منی که چندین سال شقه گوسفند رو لخت نکرده بودم تو دیشب با اینکه نجوا داشتم خیلی زیاد با اینکه بهم میگفتند تو نمیتونی کار تو نیست ولی من به تو توکل کردم و به بهترین شکل ممکن تمومش کردم و اقا مرتضی خوشش اومد و گفت اون شقه هم بیرون میزارم تا بی استخوان کنی برام
خدایا کی بهم کمک کرد
تو بهم کمک کردی
کی چاقو رو به دستم گرفت
تو خدایا
خدایا تو بودی که بهم کمک کردی
خدایا تو به من این عذت و مقام دادی
خدایا ذهنم منو میترسونه میگه اینا تموم میشه تو دوباره بیکار میشی تو وقتی که افتادی تو قضیه دادگاه اعصابت به هم میریزه و بی کار میشی
خدایا کی تا به الان کمکم کرد تو
خدایا تو تو تو تو
خدایا کی غیر تو دارم
خدایا ادما کی هستن وقتی که تو هستی
خدایا دلم میخواد بیشتر گریه کنم برات
من سیر نمیشم میفهمی
بهم بگو چجوری بنویسم چی بنویسم که سیر بشم
خدایا خدایا خدایا من عاشق کارم هستم من عاشق کبابی هستم عاشق گوشت هستم که باهاش کار کنم ذهنم میگه فاطمه زارع کاری میکنه که از کارت استعفا بدی و بری کارخونه چون خرج بچهخات زیاده و این حقوق کبابی صرف نمیکنه
اصلا زارع می هست که میخواد این تصمیمات رو برای من بگیره تا زمانی که من خلق میکنم زندگی خودم رو تا زمانی که خدا پشتم هست
خدایا کی میتونه غیر تو گره ها رو باز کنه
خدایا خدا جونم کمکم کن من میترسم
خدایا خداجونم این ترسها آرامش ازم گرفتن
خدایا یه نشانه ای برام بفرست بهم واضح بگو من آروم بشم قدرتت رو نشونم بده خدایا من به تو نیاز دارم
خدایا قدرتت رو تو شورای حل اختلاف نشونم بده ارومم کن
خدایا هنوز پیام ابلاغیه نیومده وقتی که اومد و من رفتم قدرتت رو بهم نشون بده
خدایا تو چقدر بزرگی تو چقدر مهربونی که منی که آنقدر شرک تو وجودم هست باز هم کمکم میکنی
خدایا ای رفیق کسی که رفیقی ندارد بهم بگو منم بندگیت رو چجوری بکنم
خدایا فقط دلم میخواد اشک بریزم باشه
پس کمکم کن بنویسم و اشکهام همینجوری بیاد
خدایا یادمه تو دستم رو گرفتی زمانی که هیچی نداشتم بهم کار دادی
خدایا من یادمه تو دستم رو گرفتی و آوردی دادی به پیامبرت و گفتی باش اینجا مصطفی هر کی رفت تو نرو تو باش من هستم کمکت میکنم
خدایا تو بودی آره تو بودی
خدایا اینهمه نعمت تو بهم دادی
خدایا من یادمه تو همین سایت نوشتم کارگری بیاد باهامون کار کنه که خوب باشه و الان دارمش
خدایا تو بهم این صاحب کار خوب رو دادی
خدایا من هم دارم شرمنده میشم بهم بگو چجوری شکر تو رو به جا بیارم
دیروز زدم تو قسمت نشانه ام یکی از فایلهای مخصوص دوره هم جهت با جریان خداوند رو آورد برام
امروز فکر میکردم که مصطفی کاشکی ما هم شرایط مالیش داشتیم و میخریدیم این دوره رو تا ببینیم خداوند چجوری باید شکرش به جا آورد
خدایا ازت ممنونم تو بهم این همه نعمت دادی
خدایا من میخوام کمکم کنی
خدایا من میخوام خودم باشم ولی میترسم
خدایا من میترسم خودم باشم و سر کار آقای برزگر باهام بد برخورد کنه
خدایا من میترسم خودم باشم و اتفاقات بد برام بیوفته
خدایا یادته هر روز تو خونه آواز میخوندیم و میرقصیدیم و با کبوترا عشق بازی میکردیم یادته من الان چندین روز هست که دیگه اون شور و شوق رو ندارم
خدایا ذهنم میگه تو دیگه بزرگ شدی و اینکارها مال بچها هست
خدایا ذهنم میگه تو خونت همه دارن تو رو میبینن و صدات رو میشنون پس سنگین رنگین باش
خدایا من تو خونه خودم هم این ذهن نمیگذاره مثل گذشته راحت باشم
خدایا قدرت تو داری کمکم کن بیشتر باور کنم
خدایا خدایا خدایا دلهای ادما رو برام نرم کن برام نرم کن خدایا کمکم کن
چقدر نام تو زیباست الله
مرحوم زخم دل ماست الله
خدایا
نام تو آرامش دلهاست همه میدانند
این سایت کعبه دلهاست خدا میداند
دوست دارم آرامش من دوست دارم رب من دوست دارم عشق من دوست دارم عزیز من دوست دارم خداجونم
اصلا دلم میخواد بیام بغلت
آروم شدم خدایا چون تو بغل تو هستم
خدایا منو رها نکنیا من کسی غیر تو ندارم و بهم بگو چکار کنم همیشه بتونم تو بغلت باشم
خدایا سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم
براتون آرزوی موفقیت ثروت سلامتی خوشبختی آرامش و سعادت در دنیا و آخرت از خداجونم خواستارم