تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
موضوع این قسمت: فقط اولین قدم را بردار
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس…
- قدم هایی تکاملی برای هدایت شدن؛
- تشخیص نشانه ها و عمل کردن در راستای آنها؛
- همه شغل ها پتانسیل یکسانی برای خلق ثروت دارند، علاقه ی شما چیست؟!
- باور، موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است؛
- همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
- فقط سمت خودت را انجام بده و به چگونگی کاری نداشته باش؛
- قدرت سازنده ی “مرور موفقیت ها” و “مسیری که آنها را ایجاد کرده”؛
در این گفتگوی شنیدنی، داستانی را خواهید شنید که نشان میدهد چگونه «ایمان» و «شور و شوق» میتوانند «نداشتهها» را به طور کامل جبران کنند و چگونه «ترس» و «مقایسه» میتوانند بزرگترین موفقیتها را متوقف سازند.
در ادامه، چکیدهای از مفاهیم خیرهکنندهی این فایل را برای شما آماده کردهایم تا با آمادگی کامل به این گفتگوی الهامبخش گوش دهید.
بخش اول: معجزهی «شور و شوق» ۲۲ سالگی
داستان از جایی شروع میشود که «منصوره»، با وجود داشتن مدرک لیسانس حقوق، تصمیم میگیرد به دنبال علاقهی کودکیاش، یعنی نقاشی برود. اما این یک تصمیم ساده نیست.
رویای غیرممکن: او در ۲۲ سالگی، در خانوادهای که استقلال مالی دختران چندان پذیرفته شده نبود، آرزوی داشتن «گالری نقاشی» شخصی خودش را داشت.
نقطهی شروع: صفر مطلق: او برای این رویای بزرگ، مطلقاً هیچ پولی نداشت.
اقدام بر اساس ایمان: منصوره به جای تسلیم شدن، کاری خارقالعاده انجام داد. او با دست خالی، روزها به بنگاههای املاک سر میزد و با اطمینان میگفت: «من میخواهم گالری بزنم، لطفاً جاها را به من نشان دهید!»
بحران و گریههای شبانه: او بالاخره مکان مورد نظرش را پیدا میکند، اما پدرش از دادن ۲ میلیون تومان پول پیش امتناع میکند. آن شب، دنیای منصوره تیره و تار میشود و او با گریه تصمیم میگیرد تسلیم شود و برای آزمون وکالت درس بخواند.
معجزهی صبح روز بعد: درست صبح فردای آن شبِ ناامیدی، تلفن زنگ میخورد. اتفاقی میافتد که فقط میتوان آن را «کارِ خداوند» نامید. یکی از همکلاسیهای نقاشیاش (که فقط یک بار او را دیده بود!) تماس میگیرد و میگوید که گالری مجهز و آمادهی خود را در بهترین نقطهی اصفهان (چهارباغ بالا) به دلیل قبولی در دانشگاه، واگذار میکند.
نتیجهی ایمان: منصوره با همان «هیچ» پولی، به آنجا میرود، کارهایش را نشان میدهد و پیشنهاد شراکت ۷۰ به ۳۰ میدهد. صاحب گالری «قبول» میکند! منصوره کارش را با ۵۰ هزار تومان (برای چاپ کارت ویزیت) شروع میکند و بلافاصله چندین شاگرد ثبتنام میکنند. او طی ۸ سال، به چنان درآمدی میرسد که از پدرش نیز بیشتر میشود.
بخش دوم: تلهی موفقیت و توقف در ایتالیا
داستان منصوره در اینجا تمام نمیشود. او که همیشه رویای جهانی شدن را داشت، ازدواج میکند و به میلان ایتالیا، پایتخت هنر جهان، مهاجرت میکند. اما اتفاقی تکاندهنده رخ میدهد:
برخورد با غولها: او در میلان، با دیدن سطح فوقالعاده بالای هنر و هنرمندان، ناگهان احساس «خرد شدن» و «خودباختگی» میکند.
خاموش شدن آتش: آن دختر ۲۲ سالهی نترس که با دست خالی به دل ناشناختهها زده بود، حالا در ایتالیا، با وجود داشتن تجربه و موفقیت، اعتماد به نفسش را کاملاً از دست میدهد.
توقف دو ساله: این خودباختگی باعث میشود که منصوره به مدت ۲ سال دچار افسردگی شده و کاملاً متوقف شود. او دیگر نه میتواند اثری خلق کند و نه فروشی داشته باشد.
نقطهی آشنایی: این توقف، نقطهی آشنایی او با آموزههای استاد عباس منش و شروع کار کردن روی باورهایش با «دوره ۱۲ قدم» میشود.
بخش سوم: راهحل استاد؛ فرمول فراموششدهی موفقیت
سوال کلیدی منصوره از استاد این است: «چگونه آن آدم ۲۲ ساله شوم؟ چگونه آن شور و شوق را در این چالش جدید (ایتالیا) دوباره زنده کنم؟»
پاسخ استاد، شاهکلید این فایل و درسی برای همهی ماست:
شما یک بار این مسیر را رفتهاید؛ مشکل این است که آن را «فراموش» کردهاید!
استاد توضیح میدهند که موفقیت منصوره در ۲۲ سالگی، شانس یا اتفاق نبود؛ بلکه اجرای دقیق «قانون» بوده است:
- ایمان و باور خالص: او باور داشت که میشود.
- حرکت و اقدام (بدون دانستنِ چگونگی): او نمیدانست «چطور» پولش جور میشود، اما «حرکت» کرد (رفتن به بنگاهها).
- پاسخ جهان: جهان نیز درها را به شکلی معجزهآسا (تلفن صبح روز بعد) برایش باز کرد.
راهحل استاد برای منصوره (و برای شما):
برای موفقیت دوباره، نیازی به فرمول جدید نیست. شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشتهی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشیاش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار میکند.
استاد مثال میزنند که خودشان نیز هنگام مهاجرت به آمریکا، با وجود داشتن ثروت در ایران، تقریباً از صفر شروع کردند و دقیقاً با «یادآوری» موفقیتهای گذشتهشان در ایران، توانستند اینجا نیز خلق کنند.
نکتهی کلیدی که استاد به منصوره گوشزد میکند، این است:
«به خودت نگاه کن. آیا آن «شور و شوق» که باعث شد در ۲۲ سالگی با دست خالی بلند شوی و دنبال گالری بگردی را، امروز در میلان هم داری؟ یا ترس و مقایسه، آن آتش را خاموش کرده است؟»
گوش دادن به این فایل به شما کمک میکند تا فرمول موفقیت شخصی خودتان که شاید زیر غبار چالشهای امروز فراموشش کردهاید را دوباره پیدا کنید.
تمرین این قسمت:
داستان منصوره، داستانِ «فراموش کردنِ» فرمول موفقیت شخصیمان است.
او در ۲۲ سالگی با دست خالی اما با «شور و شوقی» آتشین، به گالری رویاییاش رسید؛ اما سالها بعد در ایتالیا، در مواجهه با چالشی بزرگتر، آن فرمول را فراموش کرد و متوقف شد.
سوال ما از شما این است:
۱. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
۲. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
لطفاً داستان آن موفقیت گذشتهتان را در کامنتها بنویسید. یادآوری این داستانها در بخش نظرات، نه تنها به خودتان کمک میکند تا آن «فرمول» را دوباره به یاد بیاورید، بلکه ایمانی قدرتمند به دیگر اعضای سایت میدهد که آنها هم میتوانند.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵17MB17 دقیقه














سلام استاد عزیزم
من فاطمه م
بعد از 12 سال اشنا شدن با شما و به بعد زندگی کردن با شما اولین بار ک کامنت میذارم توی سایت
استاد من اولین بار ک با فایلهای شما اشنا شدم برادرم شرکتهای هرمی میرفت و با شما اشنا شد و بمن و خواهرم و برادرم معرفی کردو از همون فایل اولی کگوش دادم از شما عاشق اون حرفا اون صدا شدم
استاد میخام از تجربه ای ک داشتم از زمانیک من روی خودم کار میکردم و جهان ب همون اندازه برای من کار میکرد. و وقتی کفک میکنم ب اون موقه الان میفهمم ک چقدر قشنگ همه چیچیده شد واسم زمانیک دوره هم جهت با جریان خداوند رو گوش کردم میفهمم ک اون موقه من هم جهت شده بودم با جریان خداوند استاد من اصلا توی زمین نبودم من مدار بالاتری بودم من احساس میکردم یجاییم بین زمین و آسمان نه اتفاقات زمینی منو ناراحت میکرد اصا انگار نمیفهمیدمشون من فقط داشتم با خدا زندگی میکردم هیچ چیزی منو ناراحت نمیکرد و من توی خوابگاه و دانشگاه معروف شده بودم ب خوش شانسی حتی اتفاقات بظاهر نازیبا هم بود اما برای من لحظه ب لحظه اون یکسال برام زیبا بود.
من آدمی بودم ک توی مدرسه علاقه ای ب درس نداشتم و شاگرد تنبل کلاس بودم و کنکور ک دادم دانشگاه غیرانتفاعی قبول شدم و علاقه ای نداشتم برم
دانشگاه میگفتم یا دولتی باشه یا کلن نمیرم شروع کردم ب رفتن کلاسهای نقاشی زبان و اینا سرکار هم میرفتم من علاقمند شدم ب نقاشی و تابلوهای نقاشی میکشیدم و تصمیم گرفتم از همون آموزشگاه زبان ک میرم چندسال بعد ک اوکی شدم برم آموزش بدم
یروز با دوستم میرفتیم کلاسهای آموزش رانندگی اولین جلسه استاد اون کلاس مقاطع تحصیلی رو از بچه ها پرسید من اونموقه برای اولین بار احساس کردم خجالت میکشم از اینک بگم من دیپلم دارم نوبت دوستم ک رسید گفت ترم دو ادبیات دانشگاه آزاد من با صدای آرومی گفتم دیپلم اون لحظه یک انگیزه ای در من ایجاد کرد ک من باید وارد دانشگاه شم اون ترم دو ک دوستم گفت منو علاقمند کرد ب دانشگاه رفتن ک اصا ترم دو ینی چی چ باحاله و گفتم باید دولتی قبول شم ک هزینه ای برای پدرم نداشته باشه. ب خواهرم گفتم و اون رفت کتاباروواسم اوکی کرد و من تا موقه کنکور خیلی درس خوندم ک دانشگاه فردوسی قبول شم ک دولتیه و مشهد باشه ک من چون وابستگی شدیدی ب خونوادم داشتم شهر دیگ قبول نشم جوابای کنکور ک اومد من رتبه خوبی اوردم مطمئن شده بودم با ابن رتبه فردوسی قبولم و همه رشته های انسانی رو زده بودم اما واسم نه رشته شو دوسداشتم نه شهرشو من اصا شهر دیگ نمیرم من با این رتبه خوب چرا باید فردوسی قبول میشدم تا چند روز ک گریه میکردم اصا این چ رشته ای من قبول شدم و شهر دیگ نمیرم ولی بالخره تصمیم گرفتم برم حتی چندروز اول توی خوابگاه من گریه میکردم بخاطر دوری از خونوادم از بچگی کلن بدون مامانم جایی نمیموندم
الان ک فک میکنم هیچ رشته ای ب اندازه این رشته منو راضی نمیکرد و من نهایت لذت رو بردم از همه چیه اون رشته و اون شهر
من رفتم دانشگاه و کم کم عاشق اون رشته شدم و اونموقه شما استاد امریکا رفته بودین و این اشتیاق در من بوجود اومد ک حتما باید برم آمریکا استاد رو ببینم حتی اونموقه من ب استادم میگفتم من دوسدارم بورسیه آمریکا بگیرم با اینک درسم خوب نبود ولی استاد اونموقه من مراقبه میکردم فایلهای شمارو گوش میکردم و دوره قانون آفرینش رو گوش میکردم درمورد آبراهام صحبت میکردین من دوسداشتم ارتباط برقرار کنم و هرشب آخر شب ک بچه ها میخابیدن من مراقبه میکردم و حسش میکردم ک توی کلاسام همه سوالاتی ک استادا میکردن رو من جواب میدادم بهم میگفت . استاد من یروز توی خوابگاه بودم ک مامانم بمن زنگ زد ک بطرز عجیبی پدرم حالش بد شده رفته بیمارستان و ناپدید شده من خودمو خیلی کنترل کردم و شب رفتم حمام خوابگاه ک هیچکسی نباشه و من تنها باشم و مراقبه کنم از نیک (اسم فرشته معنویه من
بود) بپرسم ک چ اتفاقی افتاده واسش و بمن بگ اون کجاس خدایا بمن بگو چ اتفاقی افتاده کجا رفته و اون بمن گفت پاشو برو بیرون من رفتم از حمام بیرون چشمم ب نوشته در حمام افتاد نوشته بود سمت راست رفتم سمت راست بعد روی دیوار نوشته بود بالا سمت چپ بترتیب نوشته هایی رو ک تابحال ندیده بودمشون رو دنبال کردم رسیدم ب اخرین پله ک بعدش پشت بام بود منو برد سمت نوشته خیلی ریز ک ب فارسی و عریی ایه قرانی نوشته شده بود و خیلی مبهم بودمعنیشو خیلی دقت کردم بخونم میگفت و تو چ میدانی و من میدانم و در کار خدا هیچ اتفاقی درامور کارها همه چیز صلاح است استاد خیلی مبهم اینو نوشته بود و من چندین ساعت ب ایه نگاه میکردم و اشک میریختم و میگفتم خدایا ببخش منو و اروم شدم و بعد هیچ احساس بدی نداشتم حتی موقه رفتم خونه مادرم خیلی گریه میکرد ولی من خیلی آروم بودم
با اینک من بسیار آدم احساساتی مثلا بودم حتی همسایه ما فوت میکرد من تاچند روز گریه میکردم ولی پدرم با اینک میدونستم ب رحمت خدا رفته چون قبلش من خوابشو دیدم ک با دوستش بوده و اون بهش
چیزی میده و دفنش میکنه اما حالم خیلی خوب بود خیلی احساس خوبی داشتم استاد پدر مادر من همیشه باهم دعوا داشتن و هیچ روزی نبود ک دعوا نکنن کمبود شدید خونمون و همبستگی با صدای دادزدنای پدرم بیدار میشدیم و شب همینطور
من خیلی خوشحالبودم ک ازین جو خونه دورم نسبتا و همین مساله باعث شده بود احساس خوب همیشگی داشته باشم صب ک از خواب بیدار میشم با غرزدنهای مادرم و جیغ زدنهای پدرم بیدار نمیشدم و بعضی موقه ها با خدا دعوا میکردم ک چرا پدرمادر من باید اینجوری باشن ولی بعدش همیشه میگفتم خدایاببخش منو اگر ناسپاسی کردم تو بمن سلامتی دادی ولی هیچموقه احساس خوبم دائمی نبودمومنتوم نمیگرفت چون مادرم همیشه درحال غر زدنه
توی دانشگاه سفرهای خیلی زیادی رفتم کل ایرانو ما سفر کردیم توی ی ترم و هرترم ما سفر داشتیم و بعد ک فک کردم این بهترین رشته ای بود ک من قبول شدم. هم اینک مستقل شده بودم دوری از خونواده برام بهتر بود
استاد رتبه های بیشتر از من دانشگاه مشهد قبول شده بودن اما من نه و اینو بنفع خودم دیدم
اخرای ترم من تصمیم گرفتم واسه ارشد بخونم من عاشق باستانشناسی پیش از تاریخ تکامل انسانها تطور
نظریه داروین و … شده بودم و از بهمن خیلی جدی خوابگاه موندم ک برای اردیبهشت ک کنکور ارشد بود بخونم عید هم خونه رفتم کتابخونه هرروز میرفتم و ی حسی منو مطمئن کرده بود دانشگاه تهران قبول میشم هم الگوش رو دیده بودم ترم قبل من هم اتاقیم دانشگاه شهید بهشتی قبول شده بود با رتبه 28 و من برام خیلی عادی شده بود و مطمئن بودم قبول میشم روز کنکور استاد من هر سوالی رو ک میدیدم نخونده بودم با اینک واقعا من خونده بودم اما سوالات زیاد اشنا نبودم (ولی قبل کنکور بخودم میگفتم تو بخون خدا میبینه تو تلاش کردی نتیجش رو بهت میده و نشونه های خیلی زیادی میدیدم ک تهران قبول میشم) و من سوالات رو باحسم جواب میدادم اون بهم جواب میداد و من اونموقه یاد شما افتادم ک میگفتید جوابارو بهتون میداده و جواب آزمون ک اومد با رتبه26 دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم پیش از تاریخ و من راهی تهران شدم برای اولین بار میرفتم تهران و برای ثبت نام با خونوادم رفتیم و من اشک ریختم دوباره بازم وابستگیم تموم نشده بود چون نیشابور من هرهفته میرفتم مشهد و میدونستم اینجا دیگ ازین خبرا نیس و اون جو و شلوغی و محیط غریبه اذیتم میکرد و ب اصرار برادرم ثبت نام کردم چون گفتم نمیرم .
من مهر تنها با قطار رفتم تهران تنها یجای ناآشنا ولی نمیترسیدم و با اتوبوس رفتم میدان ولیعصر ک خوابگاه ما بلوار کشاورز بود اولین بار ک چشمم ب خیابان کبکانیان افتاد گفتم استاد اینجا بودن کاش زودتر میومدم و الان میرفتم پیش استاد. طبقه هشتم اتاق من بود کنار پنجره تختم بود خیلی ویوی خوبی داشت. روز اول ک رسیدم خوابگاه وسایلمو گذاشتم و غذامو گرفتم و گفتم برم پارک غذا بخورم رفتم پارک لاله. من همیشه تنها بیرون میرفتم با اینک جاییو نمیشناختم و بچه ها فک میکردن من قبلا اینجا زندگی میکردم
استاد من ماه اول گریه میکردم بخاطر دوری از خونوادم ( استاد یکی از پاشنه های آشیل من و خواهر و برادرم اینه ک خیلی وابستگی ب هم داریم همیشه دوسداریم با خونواده باشیم و هنوزم تغییری ایجاد نکردیم ک جداشیم ازمادرم ) ولی ته قلبم حالش خوب بود حس خیلی خوبی داشتم از تجربه اونجایی ک خیلی بولد بود واسم دانشگاه استادا همه خیلی برام بزرگ بودن
من شبها بیدار میموندم و از پنجره اتاق بیرونو نگاه میکردم و اشک میریختم و شکرگذاری میکردم استاد اونموقه دوره دوازده قدم روی سایت قرار گرفت
برادر من خریداری کرده بود و با شروع دوره شروع تازه ای در من بوجود اومد وابستگیم تموم شده بود من هروز گوش میدادم و اشک میریختم و بقول شما لطیف تر شده بودم بخاطر این دوره بینظیر استاد روز های طلایی من بود اون تنهایی باعث شده بود فقط یکیو کنارم حس کنم من خدارو واقعا حس میکردم باهاش حرف میزدم باهم بیرون میرفتیم من شبا ک همه خواب بودن تا صب بیرون رو نگاه میکردم ازونجا ی امامزاده بود ک نور سبزی داشت و حس خوبی بمن میداد و نگاهش میکردم و اشک میریختم دوره سفر ب دور آمریکا شروع شد من صب ک میشد میرفتم زیرزمین ک اتاق مطالعه بود و سفرنامه رو نگاه میکردم لذت میبردم هرلحظه اشک میریختم استاد من روی زمین نبودم هرلحظه سجده میکردم حیاط خوابگاه میرفتم و روی زمین سجده میکردم از ته قلبم سپاسگذاری میکردم و انگار قلبم پرواز میکرد قلبم کنده میشد ی حس عجیبی بود استاد نه درس میخوندم نه بیرون میرفتم با بچه ها. تنهاییو ترجیح میدادم دوسداشتم همیشه تنها باشم بیرونم میرم تنها برم چون در تنهاییه من بود ک خدارو حس میکردم عاشق تنهاییم شده بودم کل زندگی من شده بود دوازده قدم سفر ب دور آمریکا سپاسگذاری استاد همه چی واسم عالی شده بود همه چی پیش میومد بچه ها بهم میگفتم چقد خوش شانسی استادا همه عاشق من بودن
استاد من توی آسمونها پرواز میکردم بچه ها حرف میزدن من یجای دیگ بودم یادمه یروز اتاقمون دعوا شده بود و من سکوت کردم و هیچی نمیگفتم میرفتم دوباره اتاق مطالعه استاد یکی از بچه ها اومده بود بغلم میکرد و گریه میکرد تو انسان نیستی تو فرشته ای فاطمه
یا کیفم گم شده بود لحظه ای من ناراحت نشدم میگفتم خودش پیدا میشه دوستم داد میزد دیگ اینقدر خونسرد بیخیال ینی چی برو دنبالش و من اصا پیگیری نکردم و چند روز بعد من دراز کشیده بودم روی تخت و ینفر واسم آورد بهم داد حتی منو پیج کردن پایین نرفتم دوسداشتم بیارن جلوی تختمو این اتفاق افتاد
توی دانشگاه با استادا در رابطه با خرید میرفتم همه چی واسم خوب پیش میرفت ی دفتر داشتم هر اتفاق خوبی بود رو مینوشتم
استاد من با اینک علاقه داشتم به باستانشناسی تطور انسان ولی اصا علاقه ب درس خوندن نداشتم دوسداشتم کاوش کنم خودم کشف کنم ولی فقط باید میخوندم و حفظ میکردم و کلن زیاد درس نمیخوندم ولی بازم دوسداشتم بورسیه بگیرم و بیام آمریکا پیش شما و همیشه تجسم میکردم ک دارم شما رو درآغوش گرفتم و اشک میریزم و توی فایلهای توحید بود آخر فایل شما رفتین خونه ویلایی دوطبقه من اون لحظه رو استاپ میکردم و همیشه تجسم میکردم ک اونجام. و یروز رفتم اتاق کامیپوتر و پشت ی سیستم نشستم روشن کردم ی فیلم روی صفحه بود من اصا فیلم نمیدیدم دوسداشتم وقتی ک روی فیلم دیدن میزارم رو فایل گوش بدم سفرنامه ببینم ولی ی حسی بهم گفت اینو ببین تصمیم گرفتم باز کنم و اون فیلمی بود از فردی ک دانشگاه هاروارد قبول شده بود و اونجا خیلی رشد کرده بود و کل فضای دانشگاه رو نشون میداد اتاق مطالعه دانشگاه کلاسها و من اشک میریختم و میگفتم خدایا این فیلم نشونس و من مطمئن بودم ک بورسیه میگیرم
استاد الان ک دوره هم جهت با جریان خداوند رو گوش میدم من روی مومنتوم مثبت افتاده بودم ک هرچی میخاستم رو بوجود میآوردم من حال عجیبی داشتم ک دیگ اون تکرار نشد از صب ک بیدار میشدم میرفتم فایل گوش میدادم اتاق مطالعه گریه میکردم آبشار نیاگارا رو نگاه میکردم با شما استاد من دیگ هرلحظه باخدا صحبت میکردم من حسش میکردم اینقدر گریه میکردم استاد من نه درس میخوندم نه واسه پایان نامه م مطالعه میکردم فقط فایل گوش میدادم و اشک میریختم نماز میخوندم قرآن میخوندم با دوازده قدم زندگی میکردم حرف نمیزدم بیرون با بچه ها نمیرفتم.
اصا ناخودآگاه تا اینک شکر میگفتم سجده میکردم اشکها میومد احساس میکردم خوشبختترین دختر دنیام .
استاد من اواخر ترم 4 ک باید شروع ک نوشتن پایان نامه میکردیم من پیش همه استادا رفتم و ازشون درمورد بورسیه سوال کردم با اینک همه استادا بورس شده بودن از فرانسه و استرالیا اما میگفتن امکان نداره
تو بتونی بورس بگیری از فکرت ببر بیرون من میگفتم چرا میتونم مطمئنم میتونم تا اینک یروز یکی از بچه ها
درمورد استادی صحبت کرد ک من قبلا کتاباشو خونده بودم ک ارشد و دکتری و فوق دکتری رو از آریزونا گرفته بودن و دانشگاه تربیت مدرس تدریس میکردن و من ی حسی بهم گفت این میتونه کمکت کنه بهش ایمیل بده ایمیل دادم و ایشون جواب دادن فردا تشریف بیارید دانشگاه و من رفتم و گفتم میخام بورسیه بگیرم از آمریکا و ایشون گفتن خیلی راحت و تو باید زبانت خوب باشه و از هر دانشگاهی ک دوسداری ی استادی رو پیدا کنی ک بهت موضوع پایان نامه بده و تو رو بورس کنه اون دانشگاه با خودم گفتم من از کجا باید استاد از دانشگاههای آمریکا پیدا کنم اما ته قلبم همیشه میگفت خودش جور میشه پیدا میشه تو نیازی نیس کاری بکنی یادت نره یکیو داری ک
همه اینا واسش مث آب خوردنه انجام میده همه کاراتو انجام میده هرکاری ک بخای بورسیه دانشگاه هاروارد ک کاری نداره واسش. مث اینهمه کاری ک انجام داد ک حتی تو نمیتونستی تصورشو بکنی واسه اون ک کاری نداره استاد ب ی جایی رسیده بودم ک احساس میکردم هر چی ک میخام رو میتونم بوجود بیارم
هم اتاقیام همه عاشق من بودن و یکی از بچه ها ارشد زبان بود ک من زبانتو 2 ماهه اوکی میکنم
یروز ک روز موزه بود ما رفتیم موزه و اونجا استاد کارشناسیمو دیدم ک خیلی استاد خوبی هستن و من همیشه ازشون میخاستم منو ببرن کاوشهای بم ک تابستونا میرفتن و ایشون میگفتن تو کارشناسی و اونجا تیم فرانسوی و آمریکایی میاد نمیشه دانشجوها رو ببریم و اون استاد دوسداشت اینبار بمن کمک کنه و دوستم اصرار داشت من برم ازشون درموردپایان نامه کمک بگیرم اما من مقاومت میکردم و دوستم خودش یهو گفت استاد ب فاطمه موضوع پایان نامه بدین و ایشون یکم فک کردن و گفتن چون اشتیاقتو میبینم حتما بهت چندروز دیگ خبر میدم چند روز بیشتر وقت نداشتیم و موضوع پایان نامه بدیم و همه انتخاب کرده بودن و من فقط مونده بودم و بچه هل بمن میگفتن وای خیلی خونسردی و بمن میگفتن شلمن چون خیلی بیخیال بودم کلن و میگفتن نه واسه فاطمه همه چی اوکی میشه شانس داره دیگ میخابه همیشه هیچ تلاشیم نمیکنه یهویی بهترین موضوع واسش میاد. منتظر بودم خدا واسم اوکی کنه ( استاد الان ک فک میکنم من باید کتاب درزمینه رشته م زیاد میخوندم تحقیق میکردم مقاله مینوشتم ولی هیچ کدوم ازین کارهارو نمیکردم و فقط هدفم این بود بیام آمریکا پیش شما) البته دوسداشتم خیلی جهانی بشم موفق بشم کتاب بنویسم کاوشهای زیادی انجام بدم روی نظریه داروین کار کنم ولی هیچکاری نمیکردم و بخاطر همین نتیجه ای هم نداشتم و چون در تکامل من نبود. دوسداشتم استاد نظریه داروین ک ازنظر مفسران قرآن رد میشه رو اثبات کنم .
یروز استادم ایمیل دادم من دوسدارم بورسیه بگیرم و ایشون گفتن من میتونم بورست کنم ایشون دانشگاه تهران تدریس میکردن با خانمشون اما اونمدتی
ک من نیشابور بودم اونجا تدریس میکردن و قرار بود با خانمش برن آلمان و اونجا تدریس کنن ک بمن گفت من بورست میکنم آلمان و اونجا کمکت میکنم ولی استاد من دوسداشتم بیام آمریکا و گفتم من میخام آمریکا برم و ایشون استادی رو بمن معرفی کردن ک دوستشون بود و توی کاوشهای بم میومدن و استاد انسانشناسی دانشگاه هاروارد بودن دقیقا همون رشته ای ک من دوسداشتم انسانشناسی پیش از تاریخ هاروارد و گفتن سفالهای بم رو میتونن داده هاشو بشما بدن و بعد پایان نامه، شمارو بورس میکنن و ی مساله بود ک دانشگاه قبول نمیکرد ک فردی از خارج از کشور استاد مشاور من باشه اما من وقتی رفتم دانشگاه و موضوع پایان ناممو گفتم خیلی عجیب بود قبول کردن و هم اینک قبول کردن من دوتا استاد مشاور داشته باشم هم استاد امریکایی هم استاد خودم
ک کمکم کنه و ی استادراهنما داشتم از خود دانشگاه
استاد ایمیل مشترکی درس کردن و من فقط شکرگذاری
میکردن ک خدایا بالخره شد. میدونستم خیلی شوکه نشدم چون از قبلشم میدونستم میشه ایمیل مشترکی ایجاد کردن و من از استاد امریکایی سوالاتمو میرسیدم
قدم چهار تموم شد و برادرم گفت من نمیتونم بخرم قدمهارو و من استاد اشک میریختم ک خدایا یکاری کن من بتونم بخرم من دارم زندگی میکنم با این دوره و حتی ب خانم فرهادی تماس گرفتم خواهش میکردم و گریه میکردم من نمیتونم قدم پنجم رو بخرم یکاری کنین و گفتن کاری نمیشه کرد و مهلت دوره تموم شد با تخفیف و من ناامید شدم و نتونستم بخرم و شروع کردم از جلسه اول دوباره گوش کردن
استاد من اونجا بعضی موقه ها پول نداشتم ک غذای هزار تومنی رو رزرو کنم ولی خیلی معجزه وار همون لحظه واسم میومد همیشه ی ینفر واسم پول میزد چون سرکار نمیرفتم و همیشه ب خونوادم میگفتم پول دارم . اولین بار ک روانشناسی ثروت یک رو توی خوابگاه گوش کردم همینک خط اول جلسه اول رو داشتم توی دفترم مینوشتم گوشیم زنگ خورد و دوست پدرم بود و شماره کارتمو گرفت ک واسم پول بزنه و خیلی عجیب بود واسم ک اونفرد واسم پول بزنه و فردای اونروز دختر عموم ک هیچموقه تابحال بمن زنگ نزده بود بهم زنگ زد و واسم پول زد یا موقه تولدم هم اتاقیام واسم کارت هدیه همه خریدن .
استاد من با کمک یکی از بچه ها ی ترمهای بالاتر تونستم مقدمه پایان نامه رو بنویسم و فرستادم برای استادم و گفتن خیلی خوبه اما یچیزی تو دلم بود ک بیشترکتاب بخون مگه علاقه نداری تو هیچی نمیدونی تو هیچی بلد نیستی تو مقاله بلد نیستی بنویسی حتی مقدمه رو با کمک ینفر دیگ نوشتی و تصمیم گرفتم برم کتابخونه دانشگاه تهران دانشگاه خودمون و کل کتابارو بخونم تا بتونم خودم پایان نامه رو بنویسم. مقدمه ک تموم شد من اومدم مشهد برای فرجه ها ک میخاستم تا پایان نامه شش فصلش تموم نشده مشهد برنگردم و ی هفته بودم ک بچه ها گفتن ما داریم از خوابگاه میریم دوره پندمیک بود و من مشهد موندم استاد و از آسمون انگار افتادم زمین حتی گوشوارمو فروختم و قدم پنجم رو بخرم گفتم شاید گوش بدم مدارم پایین نیاد ولی استاد اون فضای خونمون مامانم کلن همیشه غر میزنه اون احساس خوب دائمی سپاسگذاری دائمی نبود دیگ دور شده بودم از فضای موفقیت ک توی دانشگاه حسش میکردم تموم شده بود
استاد حتی چند بار تصویری با استاد امریکایی صحبت کردم خیلی ذوق داشتم ک برم ولی واقعا اعتماد بنفس من پایین اومده بود و استاد میرفتم سرکار و وارد ی مومنتوم منفی شده بودم( استاد اون تنهاییه من بود ک خدارو درکنارم احساس کردم و روی شونه هاش مینشستم اون سپاسگذاری دائمی بود ک در دوره هم جهت با جریان خداوند درموردش صحبت کردین نتایج رو بوجود میاره من نه احساس لیاقت داشتم نه عزت نفس نه رابطه عاشقانه نه پول استاد فقط ی چیز داشتم ک همه چیز بود اونم خدا بود خدای من رابطه عاشقانه من شده بود منو پررررر کرده بود از همش از پول از همه چی من بی نیاز شده بودم از همه چی چون پر بودم استاد الان من خیلی درگیر رابطه عاطفیم ینی خیلی خالی شدم دوسدارم رابطه عاشقانه داشته باشم ولی اونموقه اصا خدا برای من کافی بود. همه چیز میشود همه کس را )
استاد من از بچگی حتی 7 سالگی همش قرآن میخوندم ب همسایه هامون ک سنشون بالا بود قرآن یاد میدادم راهنمایی ک بودم من هرشب میرفتم نماز جماعت مسجد حتی از مدرسه ک میومدم با خوشحالی کیفم رو میذاشتم و میرفتم مسجد و اینقدر سجده میکردم ک پیشونی من قرمز میشد عاشق شبای جمعه بودم چون عاشق دعای کمیل فک میکردم فقط پنجشنبه ها باید بخونیش وقتی مسجد میرفتم خانومای مسجد غر میزدن تو ک میای مسجد خب باید چادر سرت کنی اما من گوش نمیدادم ب حرفشون حجاب خوبی داشتم اما چادر نداشتم و افکار مذهبی تقریبا داشتم با اینک پدر و مادرم زیاد مذهبی نبودن اما من دوست شدن با جنس مخالف رو گناه میدونستم و حتی دوسنداستم دستم ب نامحرم بخوره و تهران ک بودم کلن هیچموقه نه دوس میشدم با هیشکی نه دست میدادم ب بچه های کلاس . اونجا من وارد رابطه عاشقانه شدم( استاد
با اینک حتی تا اونموقه دست دادن ب ی پسر رو گناه میدونستم و عشق و مودت رو تهیه نکرده بودم اماجواب هایی ک بچه ها در عقل کل داده بودن ذهنم رو باز کرد و میگفتم بچه ها میگن عیب نداره دیگ اونا گوش دادن دوره رو استاد من حرفی رو ک شما بزنین دقیقا همونو انجام میدم و حرفی ک میزدین رو من انجام میدادم و یبار توی سایت عقل کل رو میخوندم بچه هایی ک دوره عشق و مودت رو گوش
کرده بودن میگفتن گناهی نداره شما گفتین و این کل باورهای قبلیمو شکست و دوسداشتم اینو تجربه کنم
و دوره پندمیک ک سرکار میرفتم یسری دوستایی پیدا کردم ک اجتماعی بود رابطمون و بیرون میرفتیم ولی خطوط قرمزم همیشه بود توی این دوستام مث مشروب ک یکی از بزرگترین خط قرمزهای منه و با اینک همه اصرار میکردن اما من حتی ی قطره نخوردم از طریق اون دوستا با ینفر اشنا شدم ک باهاش دوس شدم هم ته دلم ناراضی بود بازم باور قبلیم هنوز بود ولی چون برام عادی شده بود میگفتم بقیه دارن دیگ عیبی نداره لذت میبرن خودمو راضی میکردم وارد رابطه عمیق احساسی شدم کاملا از پایان نامه دور شدم دوسداشتم کار آزاد داشته باشم
دوسداشتم پول درارم ثروتمند بشم باورم شده بود ک این درس ک پولی نداره و دوسداشتم واسه خودم کسب و کار داشته باشم و با اینک بعد از اتمام پندمیک من بم رفتم ولی اتفاقاتی افتاد اونجا ک ارگ بم ک پایگاهمون بود نرسیدم و برگشتم چون در مدار من نبود
و من دیگ اونو نمیخاستم و همه چی تموم شد و همونروز برگشتم مشهد و من دنبال این بودم شغل مورد علاقمو پیدا کنم و چندین ماه دنبال این بودم ک شغل مورد علاقمو پیدا کنم دوباره نقاشی رفتم ولی راضیم نمیکرد خیلی اتفاقی با کلاسهای باریستایی اشنا شدم رفتم و احساس کردم من همیشه دوسداشتم کافیشاپ داشته باشم و چندتا کافه کار کنم و پولی دستم اومد ینی مادرم 100 تومن پول بمن داد من وسایل کافه رو خریدم و کافیشاپ کوچیکی رو با همون مقدار زدم و اوایل درآمد خیلی خوبی داشتم مغازه ای ک زده بودم کافه قنادی خیلی بزرگی بود ک قسمت کافه رو اجاره کردم و بعد از چندماه قنادی واگذار کردن چون اجارشو خیلی بالا برده بود و منم مجبور شدم جمع کنم و هرروز دنبال مغازه بودم ولی ته دلم راضی نبود مغازه بزنم چون پول مادرم بود و من دوسداشتم با پول خودم اینکارو انجام بدم ک در استرس پول بسازم و بتونم پول مادرم رو پس بدم و چون مغازه پیدا نکردم تصمیم گرفتم دوباره برم کار کنم و وسایلم رو بفروشم و پول مادرم رو پس بدم چون همش غر میزد پول بهت دادم ولی بمن ثابت شد ک میتونم بتنهایی کافه بزنم خودم کل وسایلو خریدم تنها صب تا شب خودم میموندم و خیلی حس خوبی بمن میداد ازینک کسب و کار خودم رو داشتم ولی استاد این شغل دوباره منو راضی نمیکنه و همش میخام برم سراغ ی شغل دیگ میگم این شغل خیلی کوچیک دوسدارم من خیلی بزرگ بشم جهانی بتونم یکاری انجام بدم برای جهان
استاد عزیزم من بعد اینهمه سال فایلهارو تقریبا همرو گوش دادم نوشتم من اگ یروز صدای شما فایلهای شما رو گوش نکنم حس خوبی ندارم حتی موقه ای ک دوستام منو تولد میبردن ک مختلط بود اونجا احساس خفگی میکردم و دوس داشتم بیام توی حیاط و حتی ی لحظه صدای شمارو بشنوم تا اروم شم و جداشدم ازون دوستا و الان میخام بگم میدونم چ چیزی نتایج رو بوجود میاره اما نتایج من هنوز اونقدر نیس ک منو راضی کنه نه ثروت نه روابط عاشقانه حتی با اینک چند دور فایلهای عشق و مودت رو گوش دادم هنوز نتونستم رابطه ای داشته باشم با اینک عمل میکنم ب آموزشهای شما از زمانیک گفتید دوستای سطحی داشته باشین من با کسی رابطه عاشقانه داشتم و عمیق بود رابطمون کات کردم با اینک دوسش داشتم ولی حرف شما مث وحی منزل میمونه برای من
استاد همیشه دوسدارم مستقل شم دوباره چون میدونم
میتونم نتایج خیلی خوبی داشته باشم با استقلال اما دلیل اینک نتیجه ندارم نمیدونم چیه همش میگم شاید مادرم هر لحظه غر میزنه دعوا میکنه احساس گناه میده باعث شده مومنتوم مثبت نداشته باشم ولی هنوز
نتونستم جداشم بخاطر مسائل مالی. و الان اومدم دوباره کافه کتاب کار میکنم چون بمن نزدیکتر انرژیش استاد هنوز خیلی حرف دارم ولی دوسدارم از نتایج خوبم باهاتون صحبت کنم
استاد من و خواهرم و دوتا از برادرام با شما داریم زندگی میکنیم خواهر و برادر بزرگم شغل املاک هستن
و با دوستشون ک اونم املاک داره ک عضو سایت و فایلهای شمارو خریداری کرده سفر ک میریم همیشه فایلهای شمارو گوش میدیم خواهر و برادرم هنوز نتیجه ای نگرفتن استاد همه باهم داریم زندگی میکنیم و شاید دلیل نتیجه نگرفتن ما همین مساله س
استاد عزیزم خیلی دوستون دارم عاااشقتونم
استاد من دوره سلامتی شمارو خواهرم خرید و خیلی مبهم ب منم میگفت منم عمل کردم و از 68 کیلو ب 53 با قد 160 رسیدم با اینک عاشق نوشابه بودم من دوسال اصلا نخوردم استاد شیرینی خوراکی همرو کنار گذاشتم.
من برای اینک دوسداشتم باهاتون حرف بزنم نوشتم نمیدونم کامنت منو میخونین یا نه ولی اگر خوندین توی سایت نذارین…. خیلی دوووووستون دارم عاشق صدای آرامبخش شمام استاد جوونم