تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵


موضوع این قسمت: فقط اولین قدم را بردار


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس…
  • قدم هایی تکاملی برای هدایت شدن؛
  • تشخیص نشانه ها و عمل کردن در راستای آنها؛
  • همه شغل ها پتانسیل یکسانی برای خلق ثروت دارند، علاقه ی شما چیست؟!
  • باور، موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است؛
  • همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
  • فقط سمت خودت را انجام بده و به چگونگی کاری نداشته باش؛
  • قدرت سازنده ی “مرور موفقیت ها” و “مسیری که آنها را ایجاد کرده”؛

در این گفتگوی شنیدنی، داستانی را خواهید شنید که نشان می‌دهد چگونه «ایمان» و «شور و شوق» می‌توانند «نداشته‌ها» را به طور کامل جبران کنند و چگونه «ترس» و «مقایسه» می‌توانند بزرگترین موفقیت‌ها را متوقف سازند.

در ادامه، چکیده‌ای از مفاهیم خیره‌کننده‌ی این فایل را برای شما آماده کرده‌ایم تا با آمادگی کامل به این گفتگوی الهام‌بخش گوش دهید.


بخش اول: معجزه‌ی «شور و شوق» ۲۲ سالگی

داستان از جایی شروع می‌شود که «منصوره»، با وجود داشتن مدرک لیسانس حقوق، تصمیم می‌گیرد به دنبال علاقه‌ی کودکی‌اش، یعنی نقاشی برود. اما این یک تصمیم ساده نیست.

رویای غیرممکن: او در ۲۲ سالگی، در خانواده‌ای که استقلال مالی دختران چندان پذیرفته شده نبود، آرزوی داشتن «گالری نقاشی» شخصی خودش را داشت.

نقطه‌ی شروع: صفر مطلق: او برای این رویای بزرگ، مطلقاً هیچ پولی نداشت.

اقدام بر اساس ایمان: منصوره به جای تسلیم شدن، کاری خارق‌العاده انجام داد. او با دست خالی، روزها به بنگاه‌های املاک سر می‌زد و با اطمینان می‌گفت: «من می‌خواهم گالری بزنم، لطفاً جاها را به من نشان دهید!»

بحران و گریه‌های شبانه: او بالاخره مکان مورد نظرش را پیدا می‌کند، اما پدرش از دادن ۲ میلیون تومان پول پیش امتناع می‌کند. آن شب، دنیای منصوره تیره و تار می‌شود و او با گریه تصمیم می‌گیرد تسلیم شود و برای آزمون وکالت درس بخواند.

معجزه‌ی صبح روز بعد: درست صبح فردای آن شبِ ناامیدی، تلفن زنگ می‌خورد. اتفاقی می‌افتد که فقط می‌توان آن را «کارِ خداوند» نامید. یکی از همکلاسی‌های نقاشی‌اش (که فقط یک بار او را دیده بود!) تماس می‌گیرد و می‌گوید که گالری مجهز و آماده‌ی خود را در بهترین نقطه‌ی اصفهان (چهارباغ بالا) به دلیل قبولی در دانشگاه، واگذار می‌کند.

نتیجه‌ی ایمان: منصوره با همان «هیچ» پولی، به آنجا می‌رود، کارهایش را نشان می‌دهد و پیشنهاد شراکت ۷۰ به ۳۰ می‌دهد. صاحب گالری «قبول» می‌کند! منصوره کارش را با ۵۰ هزار تومان (برای چاپ کارت ویزیت) شروع می‌کند و بلافاصله چندین شاگرد ثبت‌نام می‌کنند. او طی ۸ سال، به چنان درآمدی می‌رسد که از پدرش نیز بیشتر می‌شود.


بخش دوم: تله‌ی موفقیت و توقف در ایتالیا

داستان منصوره در اینجا تمام نمی‌شود. او که همیشه رویای جهانی شدن را داشت، ازدواج می‌کند و به میلان ایتالیا، پایتخت هنر جهان، مهاجرت می‌کند. اما اتفاقی تکان‌دهنده رخ می‌دهد:

برخورد با غول‌ها: او در میلان، با دیدن سطح فوق‌العاده بالای هنر و هنرمندان، ناگهان احساس «خرد شدن» و «خودباختگی» می‌کند.

خاموش شدن آتش: آن دختر ۲۲ ساله‌ی نترس که با دست خالی به دل ناشناخته‌ها زده بود، حالا در ایتالیا، با وجود داشتن تجربه و موفقیت، اعتماد به نفسش را کاملاً از دست می‌دهد.

توقف دو ساله: این خودباختگی باعث می‌شود که منصوره به مدت ۲ سال دچار افسردگی شده و کاملاً متوقف شود. او دیگر نه می‌تواند اثری خلق کند و نه فروشی داشته باشد.

نقطه‌ی آشنایی: این توقف، نقطه‌ی آشنایی او با آموزه‌های استاد عباس منش و شروع کار کردن روی باورهایش با «دوره ۱۲ قدم» می‌شود.


بخش سوم: راه‌حل استاد؛ فرمول فراموش‌شده‌ی موفقیت

سوال کلیدی منصوره از استاد این است: «چگونه آن آدم ۲۲ ساله شوم؟ چگونه آن شور و شوق را در این چالش جدید (ایتالیا) دوباره زنده کنم؟»

پاسخ استاد، شاه‌کلید این فایل و درسی برای همه‌ی ماست:

شما یک بار این مسیر را رفته‌اید؛ مشکل این است که آن را «فراموش» کرده‌اید!

استاد توضیح می‌دهند که موفقیت منصوره در ۲۲ سالگی، شانس یا اتفاق نبود؛ بلکه اجرای دقیق «قانون» بوده است:

  1. ایمان و باور خالص: او باور داشت که می‌شود.
  2. حرکت و اقدام (بدون دانستنِ چگونگی): او نمی‌دانست «چطور» پولش جور می‌شود، اما «حرکت» کرد (رفتن به بنگاه‌ها).
  3. پاسخ جهان: جهان نیز درها را به شکلی معجزه‌آسا (تلفن صبح روز بعد) برایش باز کرد.

 

راه‌حل استاد برای منصوره (و برای شما):

برای موفقیت دوباره، نیازی به فرمول جدید نیست. شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشته‌ی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشی‌اش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار می‌کند.

استاد مثال می‌زنند که خودشان نیز هنگام مهاجرت به آمریکا، با وجود داشتن ثروت در ایران، تقریباً از صفر شروع کردند و دقیقاً با «یادآوری» موفقیت‌های گذشته‌شان در ایران، توانستند اینجا نیز خلق کنند.

نکته‌ی کلیدی که استاد به منصوره گوشزد می‌کند، این است:

«به خودت نگاه کن. آیا آن «شور و شوق» که باعث شد در ۲۲ سالگی با دست خالی بلند شوی و دنبال گالری بگردی را، امروز در میلان هم داری؟ یا ترس و مقایسه، آن آتش را خاموش کرده است؟»

گوش دادن به این فایل به شما کمک می‌کند تا فرمول موفقیت شخصی خودتان که شاید زیر غبار چالش‌های امروز فراموشش کرده‌اید را دوباره پیدا کنید.


تمرین این قسمت:

داستان منصوره، داستانِ «فراموش کردنِ» فرمول موفقیت شخصی‌مان است.

او در ۲۲ سالگی با دست خالی اما با «شور و شوقی» آتشین، به گالری رویایی‌اش رسید؛ اما سال‌ها بعد در ایتالیا، در مواجهه با چالشی بزرگتر، آن فرمول را فراموش کرد و متوقف شد.

سوال ما از شما این است:

۱. بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظه‌ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)

۲. امروز در کجای زندگی‌تان (کاری، مالی، روابط) ایستاده‌اید که احساس می‌کنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟

لطفاً داستان آن موفقیت گذشته‌تان را در کامنت‌ها بنویسید. یادآوری این داستان‌ها در بخش نظرات، نه تنها به خودتان کمک می‌کند تا آن «فرمول» را دوباره به یاد بیاورید، بلکه ایمانی قدرتمند به دیگر اعضای سایت می‌دهد که آن‌ها هم می‌توانند.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «سيدعليرضا موسوي افضل» در این صفحه: 1
  1. -
    سيدعليرضا موسوي افضل گفته:
    مدت عضویت: 3354 روز

    سلام سلام

    من راضیه م آبجی علیرضا

    من تا قبل از اینکه این فایل رو ببینم فکر میکردم نه من تو هیچ موقعیتی تغیر نکردم…ولی تا وقتی این فایل رو گوش دادم تازه یادم اومد که من چه ایمان هایی رو نشون دادم

    من فقط اشک ریختم با این فایل، انقدرر که حالمو خوب کرد

    من رشته انسانی میخونم، به خاطر حرف مردم اومدم تو این رشته، اون موقع ها قانون رو نمیدونستم…

    من از سال ۹۷.۹۸ با استاد آشنا شدم دقیقا زمانی که سر کلاس انسانی نشسته بودم

    اون موقع ها هم میگفتم من میخوام برم دنبال علاقه م ولی هی نظرم عوض میشد که نه بابا فوقش دبیر میشی کنارش علاقه ت رو دنبال میکنی

    ولی تابستون ۹۹ (اون موقع سطحِ درک و فهمم از قانون بیشتر شده بود)به خودم اومدم و گفتم: همه شرایط اوکیه معدلم عالیه درسام خوبن همه میگن بخون و کنکور انسانی بده یه معلم شو، وکیل شو….ولی من اینو نمیخواستم!

    من با قانون آشنا شده بودم! همه چیزو میدونستم! میدونستم که دیگه نباید وقت رو تلف کنم و باید برم دنبال علاقه م

    آزادی مالی برام اولویت اول رو داشت

    مستقل بودن برام اولویت اول رو داشت

    علاقه م رو دنبال کردن برام اولویت داشت!

    همه شرایط خوب بود ولی من تصمیم گرفتم که قید انسانی رو بزنم، جوری گزاشتمش کنار که دیگه نتونم بهش فکر کنم تا جایی که همه ی کتاب های دهم و یازدهم رو فروختم..

    من موندم و اینکه بگردم دنبال علاقه م

    رفتم سمت هنر؛ تو اون هم جست و جو کردم ببینم من به چی بیشتر علاقه دارم.

    رشته بازیگری و نقاشی رو انتخاب کردم…بازم گفتم نه باید تمرکزت روی یکی شون باشه..سخته ولی انتخاب کن!

    نشستم کلی نوشتم که کدومشون بهتره کدومشون رو دوست دارم… آخرش نقاشی رو انتخاب کردم با اینکه بازیگری رو هم دوست داشتم ولی مهم ترین چیزی که باعث شد من اونو انتخاب نکنم این بود که من دوست ندارم تو ایران بازیگر شم..چون دوست نداشتم برم تو عموم مردم..مردمی که توجه هشون فقط روی ناخواسته هاشونه و صبح تا شب غر میزنن..و درکل دوست ندارم برای عموم مردم نقش اجرا کنم…نمیدونم تا چقدر حرفامو درک میکنید 😅ولی میدونم اینم یه تضادی هست که خواسته ش به جهان ارسال میشه و در آینده شرایطی فراهم میشه که منم این حرفه رو تجربه میکنم

    من انتخاب خودم رو کرده بودم میخواستم کنکور هنر بدم و رشته نقاشی قبول شم

    هنر هم کلیی کتاااب داره که باید بخری ولی من قبلش نمیدونستم که چطور ایناا فراهم میشه…فقط به خدا اعتماد کردم و گفتم من جرعتم رو نشون میدم تو بقیه شو حل کن برام

    باورتون نمیشه پول همه کتاب هام جور شد همه چیز هایی که باید می خریدم پولش جور شد…نمیدونم چطور ولی جور شد..

    نشستم به خوندن…تاااا رسیدم به یه جایی که بازم به خاطر اینکه سطحِ درک و فهمم از قانون بالاتر رفته بود استپ کردم

    گفتم من برای چی دارم میخونم؟

    من چرا میخوام دانشگاه قبول بشم؟

    من چرا میخوام برم از شهر خودمون؟

    نصف دلیل هام بی منطق بود..میخواستم برم مدرک بگیرم که مردم نگن این دیپلم داره..میخواستم از خونمون برم تا از رفتار های بابام و ضعف های شخصیتیم فرار کنم به امید اینکه تهران همه چی درست میشه

    امید واهی بود😅

    میدونستم تا خودمو درست نکنم هر کجا که برم همینه

    (بیشترش رو تو دوره عزت نفس گفتم)

    اینم یه تغیری بود که من دوباره انجام دادم با اینکه کلی کلاس گرفته بودم کلی کتاب خونده بودم و کلی تررس از حرف مردم تو وجودم بود…‌ولی من راه خودمو انتخاب کردم

    موندم قم تا درستشون کنم بعد هدایت بشم به جای درست

    🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻

    یه موضوع دیگه اینکه من به شدت دنبال این هستم که به استقلال مالی برسم برای همین ایده هایی که برای ثروت میاد رو انجام میدم و خداروشکر درامد هم داشتم

    استاد من بارها از شما شنیدم که میگین: اون پول های که از یه جای دیگه میاد و شما دل بستید به اون، باعث میشه میلیارد ها میلیارد ثروت رو از خودتون دور کنید

    استاد پدر من ماهیانه ۱۵۰ هزار تومن یا ۲۰۰ هزار تومن بهم میده همین!

    و من به همینم وابسته شده بودم…کم بود خیلی کم ولی بازم بهش نیاز داشتم…تصمیم گرفتم که همین پول رو هم قطع کنم و نزارم که امیدم به اون چندهزار تومن باشه..اصلا چون وابسته اون چند تومن بودم پول های زیادی تو زندگیم نمیومد..‌

    یادمه شما با دوستان که تو کلاب هاوس حرف می زدید گفتید اشکالی نداره که از سرمایه پدرتون استفاده کنید و بال پرواز درست کنید ازش، و رشد کنید

    و این رو در ذهنم نگه داشتم

    و یه نشونه گزاشتم برای خودم گفتم اگه بابا همون ۲۰۰ تومن رو اومد بهم دستی داد من قبول نمیکنم و قطع میکنم(معمولا نقد میده بهم)

    ولی اگه واریز کرد به حسابم این یعنی از طرف خداست و سرمایه ش میکنم.

    باورتون نمیشه امروز اون پول واریز شد به حسابم!😁

    بزارید حالا که اینو گفتم یه چیز دیگه هم بگم🤩😁

    استاد به من الهام شد که با اضافه های کاغذ دیواری خونمون پاکت پول درست کنم وبفروشم این ایده هم موقع ای اومد که من قصد داشتم به آزادی مالی برسم و ماهیانه ام رو کاملاً از خانواده‌ام قطع کنم

    من نشستم به درست کردن

    با تمام ترس‌ها ای که بود می رفتم توی مغازه ها و می فروختم( اونجا هم خیلی اتفاقات افتاد که من خدا رو حس می کردم که قدم به قدم با من میاد)

    وقتی کاغذ ها تموم شد زنگ زدم به برادرم که به دوستش که کاغذ دیواری میفروشه بگه اگه کسی اضافه کاغذ هاشو نمیخواست بگه که من لازم دارم…

    بعد دوستش گفت کاش زود تر می گفتید حدود ۸۰ رول داشتم ولی رایگان دادم به کسی

    وقتی اینو گفت اصلا ناراحت نشدم که چرا زودتر زنگ نزدم یا چرا خدا برام نگه نداشته

    اونجا هم سعی کردم جور دیگه ایی نگاه کنم

    گفتم: خدا برای من بهترینو میخواد و من ناامید نمی شم همه چیز سرجای درست خودشه حتی اون کاغذا!!

    اتفاقی که افتاد این بود که بعد چند روز برادرم به من زنگ زد و گفت دوستش یک فردی رو پیدا کرده که هر رول کاغذ دیواری رو میده ۲۵ هزار تومن ولی باید حدود ۴۰ رول به بالا بخری ازش (هر رول ۱۰ متره…ما خودمون رولی ۲۵۰ هزار تومن خریده بودیم!!!!!)

    حساب کردم دیدم ۴۰ رول میشه یک میلیون تومن ولی خیلی فرصت خوبی بود چون خیلییی ارزون میداااد

    خب من پولشو نداشتم و به برادرم گفتم: پولش رو میسازم و بعد میخرم و من مطمعن هستم که ایده های دیگه هم به سمتم میاد که با شرایط الانم اوکی باشه

    و دیگه اون قضیه رو ول کردم و غصه هم نخوردم که وای یه فرصت از دست رفت! گفتم نه خدا برام جور میکنه من خدارو خوب میشناسم😊

    روز بعدش پدرم منو صدا زد و کارم داشت باهم صحبت کردیم بعد که کارش تموم شد و من میخواستم بیام اتاقم برگشت گفت: راستی اون ۵۰۰ تومنه پیش منه هر وقت کار واجب داشتی بگو بهت بدم..

    قیافه من 😳

    بهش گفتم کدوم ۵۰۰ تومن؟

    بعد گفت اره اینو به خاطر فلان چیز برات نگه داشته بودم

    اومدم اتاقم…داشتم پرواااااز میکردم..‌چقدررر خداروشکر کردم…

    چقدرر کارهاا دقیق پیش میره

    از جایی که گمان نمی کنید بهتون روزی میدم

    اره اره😭

    بماند که چه اتفاق هایی افتاد و بقیه پول کاغذ دیواری جور نشد و من باز ایمانم رو نشون دادم و صبر کردم تااا اینکه همین دیروز خاله م اومد خونمون…بهم الهام شد که برم پاکت پول هایی که مونده رو نشونش بدم ببینم میخره؟؟

    بعد اصلا قضیه به یه شکل دیگه پیش رفت!

    بهم پیشنهاد داد که بیا باهم کار کنیم بهم گفت من ۵۰۰ تومن دارم توهم ۵۰۰ بزار بریم کاغذ دیواری بخریم..(دقیقا میشد اون ۱ میلیون که نیاز بود برای خرید کاغذ)

    اصلا من رو هوا بودم..‌نمیدونستم بخندم یا گریه کنم

    چقدررر خدا دقیق کارهارو انجام میده

    فقط باااید بهش اعتماد کنیم

    بچه هاااا بخداا من همیشه اینو میگم من هرچقدر بهش اعتماد کردم و ایمان اوردم کار هامو انجام داد

    از وقتی تصمیم میگیری بهش اعتماد کنی اصلا کار ها به یه شکل دیگه پیش میره

    🌻🌻🌻🌻🌻

    استاد یه قضیه دیگه هم هست خیلی درس داره دلم نیومد نگم

    منو پسرخاله م قصد داشتیم باهم ازدواج کنیم و خب همدیگه رو هم دوست داشتیم ولی از یه زمانی به بعد من با شما آشنا شدم و به ایشون گفتم من قصد دارم خودم رو تغیر بدم فعلا هم قصد ازدواج ندارم(من اون موقع ۱۵.۱۶ سالم بود بچه هم بودم😐)

    خلاصه دیگه از هم خبر نداشتیم و تا اینکه توی سال شاید یک بار یا دوبار ایشون پیام میدادن و اصرار داشتن که من نظرم رو عوض کنم منم خیلی اصرار داشتم که اون بیاد تو این ماجرا قانون و اینا 😅

    خلاصه بعد چند وقت بهم گفت که اره من دوره عزت نفس استاد رو خریدم و دارم کار می کنم ،،، خب ته دلم خیلی خوشحال شدم که اومده تو مسیر…

    دوباره گذشت و ارتباطی نداشتیم و راستش من تو ارتباط با اون ادم دو دل بودم خیلی هم دو دل بودم…

    یکسری چیز ها بود که من دوست نداشتم به خاطر اون مسائل باهاش باشم ولی از این ور ذهنم می گفت همه ی اونارو بیخیال عوضش داره رو خودش کار میکنه..و این باعث میشد من تو دو راهی انتخاب بمونم….

    بماند که این وسط حالا یکسری اتفاقات میوفتاد ایشون همش اصرار میکردن که من باهاشون باشم ولی من دوست داشتم فعلا رو خودم کار کنم…

    خلاصه گذشت و گذشت تا پارسال دوباره به من پیام داد و گفت که میخوام باهات تلفنی صحبت کنم منم خب با همون پیش زمینه که داشتم (که اره قانون رو میدونه با دوره های استاد داره پیش میره) بدم نمیومد باهاش صحبت کنم

    وقتی که تماس گرفت و داشت حرفاشو میگفت من همینجوری دهنم وا مونده بود

    چی به من گفت؟

    •اره من نمیخوام زنم حرفای عباسمنش رو گوش بده

    • عباسمنش دروغگوعه پولای مردم رو بالا میکشه

    • انقدر دنبال حاشیه نباش (منظورش عزت نفسو روابط و…اینا بود) فوقش اگه بینمون یه مشکلی پیش اومد میریم پیش بهترین روانشناس…

    •اره من نمیزارم زنم بیرون تو محیط مردونه کار کنه

    🤤

    و و و و و و

    کلی چرتو پرته دیگه

    ولی من خودم داشتم برعکسشو کار میکردم که نه من باید مستقل بشم..‌کار خودمو داشته باشم..از همه لحاظ ازاد باشم خانم خودم باشم و و و

    راستش خیلی زیاد جا خوردم و بهش گفتم :فکر میکنم راجب حرفات ،، و گوشی رو قطع کردم

    حالم خیلی بد شد

    خیلی زیاد…از اینکه من شخصیت خودمو وا گزاشته بودم که هرچی میخواست گفت

    فقط داشتم گریه میکردم اون کسی که دوستش داشتی داره میگه حرفای عباس منشو،، تموم اون باورها وووو بزار کنار

    استااااد من نمیتونستم،، من نمیتونستم،

    تمام وجودم رو با شما سپری کرده بودم با حرفاتون .. درس هایی که به ما یاد داده بودید…

    استاد هررچقدر فکر کردم دیدم من این آگاهی هایی که چندسال از حرفای شما بدست آوردم نمیتونه دروغ باشه

    اصلا من این همه نتیجه گرفتم!!!

    اصلا اوکی من عباس منش رو میزارم کناار ولی اون حرفاا اون باور های جدیدی که از خدا ووو تو قلبم ساخته شده بود رو نمیتونستم باااا هیچیی بیرونش کنم بخدااا نمیتونستم

    من دنبال این بودم که همیشه زندگیم عین بهشت باشه…روابطم، عزت نفسم و…اینااا حاشیه نبود برای من،، اینااا اصل زندگی من بود!

    من خیلی موقع ها از اینکه نتونستم احساساتم رو کنترل کنم ضربه خوردم و خیلی موقع ها که باید رابطه رو تموم میکردم نکردم

    استاااد خدا مثل همیشه آرومم کرد…گفت راضیه این آدم بدرد تو نمیخوره! چقدرر برات نشونه بیارم؟ بابا من بهتریناشو برات نگه داشتم ول کن اینو،،، راضیه تو فقط چسبیده بودی به اینکه آره این قانون رو میدونه و همین که تو مسیره خوبه…

    ولی بیا من مسیر رو برات وا کردم الان دلبسته چیش میخوای بشی؟

    (استاد با اینکه همه میگفتن نه این یه موقعیت خووبه باباش پولداره یه عالمه خونه داره خودش کار داره این فرصت رو از دست نده…ولی من داشتم می دیدم که وقتی با اونم تاازه چقدرر فرصت ها از دستم میره!

    من ایمان داشتم و دارم به اینکه خودم میتونم میلیارد ها میلیارد پول بسازم و این باعث شد که تن ندم به این ماجرا )

    بهش پیام دادم دقیقا یادم نیست چی گفتم ولی تموم کردم…بازم احساساتم میخواست کارو خراب کنه ولی الان رابطه م قطعه قطعه…دیگه نمیزارم برگردم به اون رابطه… و این یه تغیری بود که من کردم‌‌..

    خداروشکر میکنم که با شما هستم..و تا آخر عمرم با شما می مونم فکر نمیکنم حرفاتون غلط باشه چون تو عمق وجودم نفوذ کرده چون من الان خدارو تو تک تک لحظاتم حس میکنم که میگه مسیرت درسته

    عاشقتووونم❤️😍

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: