تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
موضوع این قسمت: فقط اولین قدم را بردار
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس…
- قدم هایی تکاملی برای هدایت شدن؛
- تشخیص نشانه ها و عمل کردن در راستای آنها؛
- همه شغل ها پتانسیل یکسانی برای خلق ثروت دارند، علاقه ی شما چیست؟!
- باور، موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است؛
- همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
- فقط سمت خودت را انجام بده و به چگونگی کاری نداشته باش؛
- قدرت سازنده ی “مرور موفقیت ها” و “مسیری که آنها را ایجاد کرده”؛
در این گفتگوی شنیدنی، داستانی را خواهید شنید که نشان میدهد چگونه «ایمان» و «شور و شوق» میتوانند «نداشتهها» را به طور کامل جبران کنند و چگونه «ترس» و «مقایسه» میتوانند بزرگترین موفقیتها را متوقف سازند.
در ادامه، چکیدهای از مفاهیم خیرهکنندهی این فایل را برای شما آماده کردهایم تا با آمادگی کامل به این گفتگوی الهامبخش گوش دهید.
بخش اول: معجزهی «شور و شوق» ۲۲ سالگی
داستان از جایی شروع میشود که «منصوره»، با وجود داشتن مدرک لیسانس حقوق، تصمیم میگیرد به دنبال علاقهی کودکیاش، یعنی نقاشی برود. اما این یک تصمیم ساده نیست.
رویای غیرممکن: او در ۲۲ سالگی، در خانوادهای که استقلال مالی دختران چندان پذیرفته شده نبود، آرزوی داشتن «گالری نقاشی» شخصی خودش را داشت.
نقطهی شروع: صفر مطلق: او برای این رویای بزرگ، مطلقاً هیچ پولی نداشت.
اقدام بر اساس ایمان: منصوره به جای تسلیم شدن، کاری خارقالعاده انجام داد. او با دست خالی، روزها به بنگاههای املاک سر میزد و با اطمینان میگفت: «من میخواهم گالری بزنم، لطفاً جاها را به من نشان دهید!»
بحران و گریههای شبانه: او بالاخره مکان مورد نظرش را پیدا میکند، اما پدرش از دادن ۲ میلیون تومان پول پیش امتناع میکند. آن شب، دنیای منصوره تیره و تار میشود و او با گریه تصمیم میگیرد تسلیم شود و برای آزمون وکالت درس بخواند.
معجزهی صبح روز بعد: درست صبح فردای آن شبِ ناامیدی، تلفن زنگ میخورد. اتفاقی میافتد که فقط میتوان آن را «کارِ خداوند» نامید. یکی از همکلاسیهای نقاشیاش (که فقط یک بار او را دیده بود!) تماس میگیرد و میگوید که گالری مجهز و آمادهی خود را در بهترین نقطهی اصفهان (چهارباغ بالا) به دلیل قبولی در دانشگاه، واگذار میکند.
نتیجهی ایمان: منصوره با همان «هیچ» پولی، به آنجا میرود، کارهایش را نشان میدهد و پیشنهاد شراکت ۷۰ به ۳۰ میدهد. صاحب گالری «قبول» میکند! منصوره کارش را با ۵۰ هزار تومان (برای چاپ کارت ویزیت) شروع میکند و بلافاصله چندین شاگرد ثبتنام میکنند. او طی ۸ سال، به چنان درآمدی میرسد که از پدرش نیز بیشتر میشود.
بخش دوم: تلهی موفقیت و توقف در ایتالیا
داستان منصوره در اینجا تمام نمیشود. او که همیشه رویای جهانی شدن را داشت، ازدواج میکند و به میلان ایتالیا، پایتخت هنر جهان، مهاجرت میکند. اما اتفاقی تکاندهنده رخ میدهد:
برخورد با غولها: او در میلان، با دیدن سطح فوقالعاده بالای هنر و هنرمندان، ناگهان احساس «خرد شدن» و «خودباختگی» میکند.
خاموش شدن آتش: آن دختر ۲۲ سالهی نترس که با دست خالی به دل ناشناختهها زده بود، حالا در ایتالیا، با وجود داشتن تجربه و موفقیت، اعتماد به نفسش را کاملاً از دست میدهد.
توقف دو ساله: این خودباختگی باعث میشود که منصوره به مدت ۲ سال دچار افسردگی شده و کاملاً متوقف شود. او دیگر نه میتواند اثری خلق کند و نه فروشی داشته باشد.
نقطهی آشنایی: این توقف، نقطهی آشنایی او با آموزههای استاد عباس منش و شروع کار کردن روی باورهایش با «دوره ۱۲ قدم» میشود.
بخش سوم: راهحل استاد؛ فرمول فراموششدهی موفقیت
سوال کلیدی منصوره از استاد این است: «چگونه آن آدم ۲۲ ساله شوم؟ چگونه آن شور و شوق را در این چالش جدید (ایتالیا) دوباره زنده کنم؟»
پاسخ استاد، شاهکلید این فایل و درسی برای همهی ماست:
شما یک بار این مسیر را رفتهاید؛ مشکل این است که آن را «فراموش» کردهاید!
استاد توضیح میدهند که موفقیت منصوره در ۲۲ سالگی، شانس یا اتفاق نبود؛ بلکه اجرای دقیق «قانون» بوده است:
- ایمان و باور خالص: او باور داشت که میشود.
- حرکت و اقدام (بدون دانستنِ چگونگی): او نمیدانست «چطور» پولش جور میشود، اما «حرکت» کرد (رفتن به بنگاهها).
- پاسخ جهان: جهان نیز درها را به شکلی معجزهآسا (تلفن صبح روز بعد) برایش باز کرد.
راهحل استاد برای منصوره (و برای شما):
برای موفقیت دوباره، نیازی به فرمول جدید نیست. شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشتهی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشیاش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار میکند.
استاد مثال میزنند که خودشان نیز هنگام مهاجرت به آمریکا، با وجود داشتن ثروت در ایران، تقریباً از صفر شروع کردند و دقیقاً با «یادآوری» موفقیتهای گذشتهشان در ایران، توانستند اینجا نیز خلق کنند.
نکتهی کلیدی که استاد به منصوره گوشزد میکند، این است:
«به خودت نگاه کن. آیا آن «شور و شوق» که باعث شد در ۲۲ سالگی با دست خالی بلند شوی و دنبال گالری بگردی را، امروز در میلان هم داری؟ یا ترس و مقایسه، آن آتش را خاموش کرده است؟»
گوش دادن به این فایل به شما کمک میکند تا فرمول موفقیت شخصی خودتان که شاید زیر غبار چالشهای امروز فراموشش کردهاید را دوباره پیدا کنید.
تمرین این قسمت:
داستان منصوره، داستانِ «فراموش کردنِ» فرمول موفقیت شخصیمان است.
او در ۲۲ سالگی با دست خالی اما با «شور و شوقی» آتشین، به گالری رویاییاش رسید؛ اما سالها بعد در ایتالیا، در مواجهه با چالشی بزرگتر، آن فرمول را فراموش کرد و متوقف شد.
سوال ما از شما این است:
۱. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
۲. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
لطفاً داستان آن موفقیت گذشتهتان را در کامنتها بنویسید. یادآوری این داستانها در بخش نظرات، نه تنها به خودتان کمک میکند تا آن «فرمول» را دوباره به یاد بیاورید، بلکه ایمانی قدرتمند به دیگر اعضای سایت میدهد که آنها هم میتوانند.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵17MB17 دقیقه














به نام خدای مهربان⚘
سلام با استاد عزیز وخانم شایسته جان و دوستان عزیز سایت🪴
گفتگوی استاد عباسمنش با دوستان
قسمت۸
منصوره:
من لیسانس حقوق دارم و حقوق خونده بودم ولی از بچگی من نقاشی کار میکردم و عاشق نقاشی بودم، ولی چون از اجتماع هم خوشم میومد وارد رشته حقوق شدم، یعنی اون داخل اجتماع بودن رو یه دفعه ای بهش علاقه مند شدم، به محض اینکه وارد شدم فهمیدم که اشتباهه، چیزی که انتخاب کردم اشتباهه
اما ادامه دادم ترسیدم
دهه شصتی ها خیلی براشون سخت بود وارد دانشگاه شدن و اونم رشته حقوق
تا میومدم میگفتم من میخوام انصراف بدم برای همه خیلی تعجب آور بود که همه نمیتونن وارد رشته حقوق بشن، تو چرا میخوای این کار رو بکنی
و با هر داستانی که بود من لیسانسم رو گرفتم و یک سال طول کشید بعد از لیسانسم و من در این بین نقاشیم رو رها نکردم و یه استاد فوق العاده پیدا کردم، با ایشون کار کردم به صورت جدی و خیلی حرفه ای شدم توش😊
توی یک سالی که بعد از فارغ التحصیلی بود یک سال واقعا توی خونه موندم و به این فکر کردم که من باید تغییر کنم، خب حالا من بشم یه وکیل، یه وکیلی که خوشحال نیست، الان به چه دردی میخوره، گیرم که خیلی هم پولدار بشم
از طریق نقاشی هم من میتونم خیلی پولدار بشم و خیلی درگیر بودم و با اینکه شرایط خونمون شرایط خیلی خوبی بود
خیلی هم به استقلال مالی داشتن هم اهمیت میدادم و اینو خیلی دوست داشتم و دوست نداشتم به خاطر اینکه از بابام پول میگیرم افکارش هم زندگی منو شکل بده
خیلی دوسش دارم، ولی خب افکار متفاوت بود و من میخواستم راه مستقل خودم رو برم و یادمه به بابام میگفتم من میخوام برم منشی یه وکیل بشم
بابام خیلی تعصب داشت و مذهبی هم بود و به من میگفت که اصلاً من به تو اجازه نمیدم این کارو بکنی، دختر من بره برای کسی چایی بریزه
من خودم بهت پول میدم روزانه
روزانه واقعاً به من پول میداد
ولی من اصلا راضی نبودم از این شرایط🤔🌹
یه روز تصمیم گرفتم که برم و گالری نقاشی خودم رو بذارم و واقعاً هیچ پولی هم نداشتم ولی یه آرزو داشتم یه آرزوی خیلی بزرگ که اینقدر برام هیجان انگیز بود که واقعاً شب و روز خوابش رو میدیدم، بهش فکر میکردم که این کاریه که من باید بکنم و اصلاً شاید الان برای هر کی تعریف کنم براش خیلی غیرعادیه
و من روزها با اینکه پول نداشتم میرفتم دم بنگاهها و میرفتم جاها رو میدیدم که من میخوام گالری بزنم، اصلاً هم پول نداشتم☹
اونموقع یادمه که پول پیش سه ،چهار میلیون بود
میگفتم من میخوام یک گالری بزنم، میشه جاها رو به من نشون بدید، با دوستم میرفتیم میگشتیم، یه روز یه جایی رو پیدا کردم اومدم به بابام گفتم یه جایی رو پیدا کردم و دو میلیون پول پیش میخواد با اینکه پدرم داشت ولی به من گفت که نه من اصلا خوشم نمیاد که تو بری یه جایی رو بگیری
یعنی چی که تو یه دختر تنها بره خونه ای رو تنها بگیره🥺
اون شب من خیلی گریه کردم، یعنی انگار خدا دنیا رو از من گرفته بود که الان دو میلیون بابام به من نداد که این کار رو بکنم، صبح بلند شدم توی کلاس نقاشی با یه دختری آشنا شده بودم که اون گالری نقاشی داشت، یعنی میومد پیش استاد ما و نقاشی کار میکرد،
صبح روزش من بلند شدم گفتم خیلی خب من میرم وکیل میشم از پول اون گالری نقاشیم رو میزنم، کتاب هام رو جمع کردم که برم کتابخانه برای آزمون وکالت بخونم که تلفن خونمون زنگ خورد
یعنی اینقدر من شبش گریه کرده بودم که این چشم ها به سختی باز میشد و دوستم یه دفعه گفتش که یه خانمی هست اینجا طبقه بالا توی مجتمع ما که اینجا این یه گالری نقاشی داره و الان دانشگاه قبول شده توی کیش و تو اگه میخوای بیا اینجا🤗
من این خانم رو یکبار دیده بودم کلاً توی کلاس نقاشی و بهش گفته بودم من خیلی دوست دارم گالری بزنم
گفتم که پول پیش ندارم،گفت حالا شما پاشو بیا
و بهترین نقطه اصفهان بود و یک گالری بود که همه چیزش آماده شده بود، سه پایه ها چیده شده بود، اون موقع اینترنت داشتن، خب خیلی همه جا اینترنت نداشتن
اینترنت، سیستم کامپیوتر، اصلاً همه چی، چه دیزاینی، چه ویو قشنگی، که کل چهارباغ رو میتونستی ببینی و من همیشه تو رویاهام این بود که یه گالری داشته باشم که دور تا دورش شیشه ای باشه و رفتم اونجا و دختره اونجا مالکش پدرش بود و این میخواست بره از اونجا
گفتم این کارهای منه و من خیلی ناامید بودم و میگفتم غیر ممکنه به من اینجا رو بده
گفتم این کارهای منه، کارهایی هست که کشیدم، ولی هیچ پول ندارم، اگه میخوایی باهم شراکتی کار میکنیم، من کار میکنم و به تو پول میدم، بعد گفتش که باشه ۷۰ درصد من، ۳۰ درصد تو
پول آب و برق هم با تو و من قبول کردم یعنی اصلا برام مهم نبود که چقدر پول داره فقط میخواستم کار رو شروع کنم👏👏⚘
و کارو شروع کردم و از همون لحظه سه نفر اومدن ثبت نام کردن
میخوام بگم که چیزی که واقعا میخواستم و تصمیمی که گرفتم بدون هیچ پشتیبانی
یعنی من اون روز پنجاه هزار تومن داشتم که بابام بهم داده بود که برم کفش بخرم که اون رو صرف تبلیغات اونجا کردم، یعنی کارت ویزیت هایی که چاپ کردم و بعد از اون شش، هفت ماه اینجوری کار کردم و بعد برای خودم مستقل شدم، ۸ سال توی ایران من یک گالری نقاشی داشتم که بسیار موفق بود و در آمدم از بابام بیشتر شده بود و این مسیر ادامه پیدا کرد
روزی که تصمیم گرفتم تغییر کنم بعد من دیگه هزار تومن هم از بابام نگرفتم از همون روز اول که شروع کردم
بعدش من با یه نفر آشنا شدم این باعث شد که دیدم یه دفعه شرایط ایران جوری نیست که من اون چیزی رو که میخوام، چون من همیشه به جهانی شدن فکر میکردم، به این فکر میکردم که همه جای دنیا نمایشگاه بزنم و یادمه به دوستام میگفتم که من دوست دارم که توی ۳۵ سالگیم توی دنیا تور نقاشیم باشه و توی سی سالگیم یعنی پنج سال پیش من با یه آقایی آشنا شدم که ایشون قبلا ایتالیا بود بعد با هم ازدواج کردیم اومدم ایتالیا اینجا توی دانشگاه درس میخونم و واقعاً قبل از ۳۵ سالگیم من تور نقاشیم رو زدم اینجا🥳🍀
این از اینکه این داستان ادامه پیدا کرد در اثر تغییری که واقعاً من میخواستم بکنم و چقدر اولش سخت بود، یعنی اولش اضطراب ها و ترس ها و اینکه هر لحظه فکر میکردم من ماه دیگه نمیتونم اجاره بدم، ولی اتفاق میفتاد و میرفت جلو
همه این ها خیلی فوق العاده بود برام، ولی از اون طرف میخوام بگم جایی که ما تغییر نمیکنیم
وقتی که من اومدم اینجا خب یه دفعه دچار شوک شدم از این همه که سبک های نقاشی متفاوته و چقدر جلوتر از ما هستن و با اینکه من توی ایران جزء بهترین ها بودم یه دفعه اینجا خورد شدم و دیگه نتونستم کار کنم یعنی نتونستم فروش داشته باشم، فروشم رو از دست دادم و استپ کردم و رفتم توی اون حالت افسردگی که الان من اینجا چیکار کنم و توی اون حالت حدود دوسال موندم و بعد از دو سال پیش با شما آشنا شدم و اون موقع بود که شروع کردم پکیج های شما رو گوش کردن⚘🍀
میخوام بگم وقتی هم که می ایستی
همه چیزم با تو وایمیسته
و این خیلی حس بدی بود و خیلی سخت هنوز من دارم هر روز تلاش میکنم، چون یه سری باورهام واقعا تخریب شد با اینکه اصلا این حس رو نداشتم، خیلی اعتماد به نفسم خوب بود، یه دفعه دچار خودباختگی شدم اومدم اینجا، یه دفعه احساس کردم چقدر ما تفاوت داریم و من انگار باید همه اینها رو جبران کنم و الان با اینکه در آمدم خیلی خیلی خوب بود، یعنی عالی بود
وقتی گالریم رو جمع کردم توی ایران و بستم یادمه نشستم و گفتم خدایا تو که فقط توی ایران نیستی اونجا هم منو حمایت می کنی ولی یه دفعه اینجا باورهام رفت و این حس رو دوباره دارم برمیگردونم
ازتون ممنون میشم اگه برام توضیح بدین که وقتی که آدم اینجوری تفاوت میکنه کشورش و اینجوری میریزه، چه جوری باید بلند شه دوباره
با اینکه درآمدم اونجا خیلی خوب بود، الان میخوام دوباره همین روند رو ادامه بدم اینجا هر چند که دارم تک و توک شروع میکنم به فروش کردن
ولی میخوام مثل اونجا حتی پرقدرتتر کار کنم،
و یه ذره دچار ایستایی شدم
این دلیلش رو دنبالش هستم که پیدا کنم🤔🥀
و من می خوام همون آدمی بشم که اون روز توی ۲۲ سالگیش رفت تنهایی گالریش رو زد بدون هیچ ترسی و دوباره اینو اینجا شروع کنم و خیلی قدرتمند تر🥰🪴
استاد:
چقدر قشنگ داستان رو تعریف کرد از اونجایی که میخواست بره گالری بزنه، از اونجایی که پول نداشت
چقدر قانون یکیه
چقدر همه ماها که یک مسیر یکسان رو رفتیم نتایج در تجربیات یکسان داریم
وقتی که آدم حرکت میکنه
چی میشه که اصلاً آدم حرکت میکنه؟
مگر اینکه باور داشته باشه که نتیجه میگیره که حرکت میکنه
وقتی منصور جان حرکت کرده توی ۲۲ سالگی و رفته و پیگیری کرده به قول خودش بنگاهی رفته، دست خالی دنبال گالری بوده، این ور اون ور و بعد که جهان داره میبینه که تو حرکت میکنی، یعنی باور هایی که باعث میشه حرکت کنی رو داری هی ادامه میدی درهایی باز میشه
چقدر مثال قشنگی داشت، اینها دیگه واقعیته توهم که نیست😊
در هایی باز میشه که اصلاً قبلش آدم نمیدونسته وجود داره که به قول خودش توی چهارباغ بالا یه فضای رویایی باشه بتونه فضای قشنگ رو ببینه و کار کنه با صفر با هیچ شروع کنه به کار کردن و بعد پیشرفت کنه و اینا همش به خاطر اون حرکت و ایمانی هست که پشتش بود و این نتایج به قول خودش اتفاق افتاد🥰⚘
حتی اینکه گفت من میخوام برم جهانی کار کنم و بعد اتفاقات به شکلی بیفته که مهاجرت کنه به ایتالیا و نکته اینجاست که وقتی آدم حرکت میکنه با ایمان و باور و ادامه میده درهایی باز میشه که اصلاً شما نمیدونید وجود داره
یعنی من میخوام هی اینو بگم که این ذهن منطقی ما ممکنه بگه چطور
به خاطر همین چطور رو ما باید بزاریم کنار بگیم من نمیدونم خدا میدونه چطور
من فقط میدونم که من باید سمت خودم رو انجام بدم، خدا هم سمت خودش رو بلده انجام بده و بعد درها اینجوری باز میشه و حرکت میکنه و پیشرفت میکنه😊
حالا منصوره میگه که من وقتی اومدم ایتالیا مثلاً حالا اون حد از پیشرفت رو توی حوزه کاری خودش
بالاخره ایتالیا دیگه قطب هنره، اصلا خط مش میده به مد و هنر و نقاشی
این فضا ممکنه آدم رو تحت تاثیر خودش قرار بده
ولی سوال اینه که چطور میشه که این اتفاق نیفته؟؟
به همون شکلی که منصوره گفتش که من از دست خالی از هیچ شروع کردم رسیدم به چهارباغ
اگه فکر کنه، اگه به یاد بیاره که اون گالری، اون چهارباغ، اونجایی که بوده، اون فضایی که بعدا ایجاد کرده و بعداً رشد کرده شده جزء بهترین های ایران و جزء پردرآمدترین های ایران
اگه فکر کنه به اینکه چطور به اینجا رسیده و چطور این اتفاق رخ داده و اگه این داستان رو بارها و بارها و بارها بگه به خودش بنویسه و در موردش با خودش صحبت کنه و بشینه داستان رو تایپ کنه، بشینه بنویسه، بشینه نقاشی در موردش بکشه، هر کاری که میتونه به یادش بیاره که تو یکبار از صفر رسیدی به این نقطه و همون مسیره
همون باورها، همون شور و شوق، همون ایمان، همون عزت نفس، همون خود باوری🥰⚘
همون مسیر رو باید تکرارش کنه، یعنی به همین دلیل میگم کسی که قبلاً توی حوزه ای موفق شده خیلی راحت تر میتونه موفق بشه توی حوزه دیگه ای
چون الگوها رو داره، چون میدونه از چه مسیری حرکت کرده، چه نگاهی داشته
ما فراموش میکنیم یا ممکنه دوباره یادمون بره
ممکنه تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار بگیریم ولی اگه بتونه همون داستانها رو هی برای خودش تکرار کنه و بگه و بنویسه درموردش میلیونها بار من خودم بارها اینو گفتم توی برنامه های مختلف👌⚘
اصلاً دلیل اینکه اومدم آمریکا همین بود من وقتی اومدم آمریکا هیچی با خودم پول نیاوردم که
من وقتی اومدم گفتم که
یه مقداری پول آوردم ولی اون مقداره توی یک ماه اول تموم شد در حدی که من ۵۰۰ دلار نداشتم کل دارای میتکوندی منو من ۵۰۰ تا تک دلاری نداشتم، در حالی که میلیاردها میلیارد ملک داشتم توی ایران
ولی گفته بودم من هرگز چیزی رو نمیفروشم برای اینکه مسائلم رو حل کنم من باید بتونم خلق کنم🥀
هیچ چیزی هم نبود، ولی گفتم که میایم میسازیم و همون مسیری که من اونجا توی ایران رفتم و نتیجه گرفتم همون مسیر رو میام بهبودش میدم، کارهاش رو میکنم، یک سری مسائل هم بود توی سایتمون
ولی من اینجوری برای خودم هی مرور میکردم که آقا همون مسیر رو که من تا اونجا تونستم رشد کنم، همون رونده
کشورش عوض شده، من باید همون کار رو انجام بدم👏⚘
خیلی هم به قول منصوره جان تضاد هست وقتی آدم مهاجرت میکنه بالاخره یه کشوری که زبانش رو بلد نیستی، اصلاً قوانینش رو بلد نیستی، اصلا هیچیش رو بلد نیستی، همه اینها هم هست
خلاصه کلی داستان هست پشتش، ولی من به خودم هی اینو میگفتم همونجوری که اونجا تونستم اینجا هم میتونم، یعنی یادآوری موفقیتها و به یادآوری مسیری که باعث شد که به این موفقیت ها برسیم خیلی کمک میکنه که اون موفقیت ها رو ادامه بدیم خیلی کمک میکنه بزرگتر بشیم🥀⚘
اگه مثلاً منصوره بتونه این کار رو انجام بده و توی میلان موفق بشه که احتمالاً باید کار کنه روی خودش و هی بهتر و بهتر میشه، بعد به فرض بعد از میلان از ایتالیا مهاجرت کرد اومد آمریکا اینجا کاربراش خیلی راحت تره چون یه بار اومده از یک الگویی توی ایران استفاده کرده، توی ایتالیا نتیجه گرفته ازش، حالا اومده دوباره آمریکا اینجا دیگه اصلاً براش به سختی ایتالیا نخواهد بود
چرا؟؟
چون کلا یه بار این مسیر رو رفته، این اعتماد به نفسی که داره، چون ذهن اینجوریه دیگه🪴
وقتی شما نتیجه میگیری میتونی ذهنت رو قانع کنی، میتونی بگی همونجوری که اونجا تونستم اینجا هم میتونم، چون ذهن شروع میکنه میگه نه اینجا نمیشه اینجا فلانه
بعد آدم باید بتونه به خودش به یاد بیاره که توی اصفهان هم میگفتن نمیشه
توی اصفهان هم خیلی شرایط نشد بود ولی برای من شد
بنابراین اینجا هم همونه، اینجا هم میتواند بشود به شرطی که من بتونم همون نگاه، همون باور و مهمتر از همه همون شور و شوق،
شور و شوقی که باعث شد تو بلند شی با دست خالی بری بنگاه
شور و شوقی که باعث شد که تو با هیچی شروع کنی بری بگردی دنبال جا
به خودت نگاه کن
آیا اون شور و شوق رو توی میلان داشتی که باعث بشه بتونی بدون اینکه ایتالیایی صحبت کنی با دست خالی بتونی بری یکسری کارها رو بکنی یا نه🤔⚘
اینارو به خودت بگو، اون شور و شوقی که باعث میشه اعتماد به نفس ایجاد بشه، باعث میشه حرکت بشه، اون حد از اشتیاق، اون حد از این که من میخوام بشود
اینا رو اگه به خودت بگی و به یاد بیاری بهت خیلی کمک میکنه🥰⚘
با سپاس از شما استاد عزیز وخانم شایسته جان🙏🙏🙏🌼💖🍀⚘🥰🪴🥀