تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
موضوع این قسمت: فقط اولین قدم را بردار
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس…
- قدم هایی تکاملی برای هدایت شدن؛
- تشخیص نشانه ها و عمل کردن در راستای آنها؛
- همه شغل ها پتانسیل یکسانی برای خلق ثروت دارند، علاقه ی شما چیست؟!
- باور، موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است؛
- همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
- فقط سمت خودت را انجام بده و به چگونگی کاری نداشته باش؛
- قدرت سازنده ی “مرور موفقیت ها” و “مسیری که آنها را ایجاد کرده”؛
در این گفتگوی شنیدنی، داستانی را خواهید شنید که نشان میدهد چگونه «ایمان» و «شور و شوق» میتوانند «نداشتهها» را به طور کامل جبران کنند و چگونه «ترس» و «مقایسه» میتوانند بزرگترین موفقیتها را متوقف سازند.
در ادامه، چکیدهای از مفاهیم خیرهکنندهی این فایل را برای شما آماده کردهایم تا با آمادگی کامل به این گفتگوی الهامبخش گوش دهید.
بخش اول: معجزهی «شور و شوق» ۲۲ سالگی
داستان از جایی شروع میشود که «منصوره»، با وجود داشتن مدرک لیسانس حقوق، تصمیم میگیرد به دنبال علاقهی کودکیاش، یعنی نقاشی برود. اما این یک تصمیم ساده نیست.
رویای غیرممکن: او در ۲۲ سالگی، در خانوادهای که استقلال مالی دختران چندان پذیرفته شده نبود، آرزوی داشتن «گالری نقاشی» شخصی خودش را داشت.
نقطهی شروع: صفر مطلق: او برای این رویای بزرگ، مطلقاً هیچ پولی نداشت.
اقدام بر اساس ایمان: منصوره به جای تسلیم شدن، کاری خارقالعاده انجام داد. او با دست خالی، روزها به بنگاههای املاک سر میزد و با اطمینان میگفت: «من میخواهم گالری بزنم، لطفاً جاها را به من نشان دهید!»
بحران و گریههای شبانه: او بالاخره مکان مورد نظرش را پیدا میکند، اما پدرش از دادن ۲ میلیون تومان پول پیش امتناع میکند. آن شب، دنیای منصوره تیره و تار میشود و او با گریه تصمیم میگیرد تسلیم شود و برای آزمون وکالت درس بخواند.
معجزهی صبح روز بعد: درست صبح فردای آن شبِ ناامیدی، تلفن زنگ میخورد. اتفاقی میافتد که فقط میتوان آن را «کارِ خداوند» نامید. یکی از همکلاسیهای نقاشیاش (که فقط یک بار او را دیده بود!) تماس میگیرد و میگوید که گالری مجهز و آمادهی خود را در بهترین نقطهی اصفهان (چهارباغ بالا) به دلیل قبولی در دانشگاه، واگذار میکند.
نتیجهی ایمان: منصوره با همان «هیچ» پولی، به آنجا میرود، کارهایش را نشان میدهد و پیشنهاد شراکت ۷۰ به ۳۰ میدهد. صاحب گالری «قبول» میکند! منصوره کارش را با ۵۰ هزار تومان (برای چاپ کارت ویزیت) شروع میکند و بلافاصله چندین شاگرد ثبتنام میکنند. او طی ۸ سال، به چنان درآمدی میرسد که از پدرش نیز بیشتر میشود.
بخش دوم: تلهی موفقیت و توقف در ایتالیا
داستان منصوره در اینجا تمام نمیشود. او که همیشه رویای جهانی شدن را داشت، ازدواج میکند و به میلان ایتالیا، پایتخت هنر جهان، مهاجرت میکند. اما اتفاقی تکاندهنده رخ میدهد:
برخورد با غولها: او در میلان، با دیدن سطح فوقالعاده بالای هنر و هنرمندان، ناگهان احساس «خرد شدن» و «خودباختگی» میکند.
خاموش شدن آتش: آن دختر ۲۲ سالهی نترس که با دست خالی به دل ناشناختهها زده بود، حالا در ایتالیا، با وجود داشتن تجربه و موفقیت، اعتماد به نفسش را کاملاً از دست میدهد.
توقف دو ساله: این خودباختگی باعث میشود که منصوره به مدت ۲ سال دچار افسردگی شده و کاملاً متوقف شود. او دیگر نه میتواند اثری خلق کند و نه فروشی داشته باشد.
نقطهی آشنایی: این توقف، نقطهی آشنایی او با آموزههای استاد عباس منش و شروع کار کردن روی باورهایش با «دوره ۱۲ قدم» میشود.
بخش سوم: راهحل استاد؛ فرمول فراموششدهی موفقیت
سوال کلیدی منصوره از استاد این است: «چگونه آن آدم ۲۲ ساله شوم؟ چگونه آن شور و شوق را در این چالش جدید (ایتالیا) دوباره زنده کنم؟»
پاسخ استاد، شاهکلید این فایل و درسی برای همهی ماست:
شما یک بار این مسیر را رفتهاید؛ مشکل این است که آن را «فراموش» کردهاید!
استاد توضیح میدهند که موفقیت منصوره در ۲۲ سالگی، شانس یا اتفاق نبود؛ بلکه اجرای دقیق «قانون» بوده است:
- ایمان و باور خالص: او باور داشت که میشود.
- حرکت و اقدام (بدون دانستنِ چگونگی): او نمیدانست «چطور» پولش جور میشود، اما «حرکت» کرد (رفتن به بنگاهها).
- پاسخ جهان: جهان نیز درها را به شکلی معجزهآسا (تلفن صبح روز بعد) برایش باز کرد.
راهحل استاد برای منصوره (و برای شما):
برای موفقیت دوباره، نیازی به فرمول جدید نیست. شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشتهی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشیاش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار میکند.
استاد مثال میزنند که خودشان نیز هنگام مهاجرت به آمریکا، با وجود داشتن ثروت در ایران، تقریباً از صفر شروع کردند و دقیقاً با «یادآوری» موفقیتهای گذشتهشان در ایران، توانستند اینجا نیز خلق کنند.
نکتهی کلیدی که استاد به منصوره گوشزد میکند، این است:
«به خودت نگاه کن. آیا آن «شور و شوق» که باعث شد در ۲۲ سالگی با دست خالی بلند شوی و دنبال گالری بگردی را، امروز در میلان هم داری؟ یا ترس و مقایسه، آن آتش را خاموش کرده است؟»
گوش دادن به این فایل به شما کمک میکند تا فرمول موفقیت شخصی خودتان که شاید زیر غبار چالشهای امروز فراموشش کردهاید را دوباره پیدا کنید.
تمرین این قسمت:
داستان منصوره، داستانِ «فراموش کردنِ» فرمول موفقیت شخصیمان است.
او در ۲۲ سالگی با دست خالی اما با «شور و شوقی» آتشین، به گالری رویاییاش رسید؛ اما سالها بعد در ایتالیا، در مواجهه با چالشی بزرگتر، آن فرمول را فراموش کرد و متوقف شد.
سوال ما از شما این است:
۱. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
۲. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
لطفاً داستان آن موفقیت گذشتهتان را در کامنتها بنویسید. یادآوری این داستانها در بخش نظرات، نه تنها به خودتان کمک میکند تا آن «فرمول» را دوباره به یاد بیاورید، بلکه ایمانی قدرتمند به دیگر اعضای سایت میدهد که آنها هم میتوانند.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵17MB17 دقیقه













بنام تنها خالق هستی…
سلام و درود به بهشت همیشه جاویدانم…بهشتیکه معنای هدایت شدن را به من اموخت..
سلام و خوش خبر باشی….
استادم….یادمه بچه که بودییم یفردی یه خبر خوش میورد..
میگفتیم خوش!خبر باشی…
منم از روزیکه تاهدام تو مسیر قوی شده ..و ذوق و شوقم تو این مسیر هر روز بیشتر و بیشتر شده
چه درها و برکتهایی تو مسیرم برام باز شده..بدون اسثنا هر روز….و هم جهت شدن با شما در این مسیر…
….
استادم امروز دستکش الهامیم از طرف خداوند وارد مدار بالا..اونم توی مرحله انشالله فروشش در بهترین فشن شوهای دبی…
فعلا قدمها..یکی یکی پیش رفته….
..
یادمه اوایل فایل اول همین در آغوش تعقییر
طرحمو” توسط الهام خداوند برای اون شخص فرستاده بودم…
تایید نشده بود..
چرا!؟
چون دستکش من پروجکت خوبی نداشت که فرستاده بشه ..
و هر بار تقلا کردم…دیدم مسیر داره برام بسختی پیش میره..
تسلیمش شدم…
یه روز گفتم خدایا!!!ببخش یجاهایی دارم زور میزنم که بشه…
ولی الان خودمو و مسیر دستکشمو بخودت سپردم.!!!..
خودت هدایتم کن…
و من با آرامشی قوی…پیاده رویمو ادامه دادم..
دقیقا فرداش برام یه مثالی زد..که کارمو به این صورت بنویسم…
و من انجامش دادم تیک خورد..
بازم توسط اون شخص خونده نشد..
گفتم نرگس حتما یه خیریتیه…
و دقیقا روز گذشته…بازم یه الهامی اومد..نرگس بازم از اول ،”فایلتو نگاه کن..برو توی اتاق کارت توی آرامش بیشتر …یبار دیگه آزمون خطاهات رو بگیر..اینبار نمیخاد فلان نوشته رو توی فایلت بزاری..به این صورت انجام بده..
استادم من قدمها رو برداشتم..اینبار یه ورژن عالی و عالتر از سری قبل…
همین امروز بعد از یه کنترل ذهن و یه برنامه عالی راجع بکارم….هدایت شدم….به قدم بعدی…
و تایید خدا……و تایید ایشون ..رفتم برای قدم بعدی…
بازم اینبار از همه نظر عالی بود ..هم از نظر شرح نویسی و هم از نظر فایل بندی و تدوین دستکشام..
به لطف خداوند طرح من وارد مرحله بعدی..برای فشن شوی شخص ایرانی “در دبی شد…
دیگه نمیدونم برنامه خداوند میخاد چی بشه..
میخام بگم استادم از اوایل این فایل من هر روز …طبق روند شما ،”تونستم بهترینهای خودمو با الهام از خداوند انجام بدم….
استادم بازم میام براتون مینویسم..وقتی دل به خدا میبندی”از جایی که فکرشم نمیکنی”برات رزق میباره..
هر شب میرم پیاده روی..میرم تو خلوت خودم جلوی یه کوه بزرگی تو اون تنهایی خودم میشینم..
نگاه به کوه میندازم…از خداوند سپاسگزاری میکنم..
میگم ای کوه..بازم فردا همین ساعت میام ملاقاتت..
نمیدونم خداوند چی برام گذاشته…ولی میدونم انشالله چه درهایی دیگه برای بهتر شدن بروم باز میکنه…
خیلی اینروزا ..داره کارم بهتر و بهتر میشه…انگار روی ابرام..مثل کسیکه به دیدار معشوقش میره..دقیقا برای؟منم همینجوره!!
کلی دریافت الهامات خداوند داشتم..کلی کارا رو انجام دادم…
کلی دل مشغله هاش برام بهترین شده..هر چی بگم کمه…
استادم امروز!!توی چند ساعت پیش “دستکش الهامی من وارد قدمهای مسیر جهانی شد..!!
دستکشی که اون شب بارانی عید 403 ..وارد مسیر نمایشگاه شهری شد…ولی هیچ هویتی نداشت ،”جز یه دوخت خیلی ساده و بدون کاربرد………
خدایا هزاران بار شکرت…
….در ادامه……
و بازم…. همین ساعت الهامی اومد که شرکتی که سال 95 ثبت کرده بودم رو …کاملا واگذار کنم……اولین قدم.همین الان برداشتم ببینم خداوند چی میخاد!
…
استادم میخام بگم!وقتی بخودش دل میسپاری….و طبق خاستهات دل بهش میبندی…از جایی که فکرشم نمیکنی بهت کمک میکنه..
داشتم کامنت بچه ها رو میخوندم..بهم گفت !نرگس برو شرکتتو بفروش….
من زود وارد سرچ شدم و به یه وکیل پیام دادم..
داستان قبل این هدایتم بگم!….
دقیقا چند روز پیش….داشتم از یه پیاده روی عالی برمیگشتم…و وارد مغازه دوستم شدم..دیدم یکی از دوستان مدرسه اییم هست..
بهش گفتم فلانی چکار میکنی..
بازم قبلش هدایت شدم به یه مغازه محلی..اون شخص خواهر ایشون بود..و پرس جوش رو کردم گفتن! ایشون تو فلان حیطه وکالتی هست..
و اونروزی که ما تو اون مغازه با هم دیدار کردییم.
گفت بیا برسونمت…
بهم گفت من تو کار وکلات و ثبتم هر کاری خاستی برات انجام میدم…
و این شد…الهام امشب من تو همین چند دقیقه پیش…بسمت ایشون هدایت شدم…
.
فقط میخاستم بگم…با شروع این دوره چقدر قدمهام داره بزرگ و بزرگ میشه..و جریان نعمت خداوند داره بیشتر روی سرم جاری میشه..
استادم بی نهایت از شما سپاسگزارم…
واقعا عطش؟عشق مسیر بهبود روزانه….همون ایه زیبای بقره ..که میگه…
اونهایی که مدام ایمان به غیب دارند….
دقیقا همین ایمان به غیب چه درهایی بروم باز شده..
چه برکتهایی وارد زندگیم شده…
فقط اون میگه ..منم سعی کردم انجامش بدم..
و همین بهبودها باعث شده…سختی توی انجام دادنش نباشه..
حالا میخاد هر چی باشه.
تایید بشه یا نه!؟..چکار کنم!؟ اینا نیست…و دیگه دغدغه این موضوع رو ندارم!
چرا!؟چون میدونم خداوند باهامه و داره منو مدیریت میکنه…
یادمه…اون موقعها هر کاری رو میخاستم انجام بدم..میگفتم…حالا برم اینکار نشه باید چکار کنم..
و همین نگرانیها باعث میشد…
من توی عذاب اینده بمونم..
الان میگه!!!من انجام میدم…چون میدونم الهام خداونده…سرپیچی کردن بهش،” یعنی ماندن در دوزخ زندگیم و خاستهام…
و عمل بهش ….یعنی خرید معامله با خداوند و بهشتش…
استادم بازم میام از خبرهای خوب مسیرم میگم..ولی انصافا…دستکشهای من خیلی خیلی قوی شده…
مهارتیش که عالیه..
مشکل پروجکت کردنش بود..که اونم قدم به قدم خداوند زبانشو بهم نشون داد..
واقعا اینهمه درک رو نمیتونم چجور روش قیمت بزارم…
واقعا درکش دقیقا ..مثل متفاوت بودن زمین تا اسمونهاست.
خداوند رو شاکرم که منو همجوره تو این مسیر قوی کرد…
سپاسگزارشم که هر چقدر بهش دل میبندم احساس میکنم هنوز نیازمندشم…
چون!!!تنها نیازمندیم خداست و الهاماتش…
عقل من جز یاوه گویی و تقلید گذشتگانمون نیست.بهمین خاطر خیلیا تو این مسیر ..خوشبختی با خداوند بودن رو از بیین میبرن و با شیطان هم دست میشن.(.که یه روزم خودم جزوش بودم)
خوشحالم……که در مسیر اهدنا الصرات المستقیمم…مسیر دلخوشیها و نام و یاد خداوند.
الحمدالله رب العالمین
بنام خدای هدایتگرم بسمت خاستهایم اونم به سادگی “و راحتی ،در زمان و مکان مناسب..و تسلیم بودن “در برابرش…
خداوند را شاکرم که هدایتم نمود که همیشه سپاسگزارش باشم!!!(به اندازه تلاشم)
سلام و درود دوباره به صدای الهی گونه استاد عزیزم…
صدایی که بوی بهشت…
بوی شور شوق
بوی عطر خداوند را میدهد…
منم میخام به نوبه خودم ردپایم را در این مسیر ارزشمند و بهشتیم بجا بزارم!!!…
……..
تمرین این سوال….تمرینی ایست..که همه ماها در این مسیر”رو، بخوبی درکش کردییم..
مسیری که عشقه!
مسیری که حال و احساس خوبه…
مسیری که جای پای خداونده
مسیری که جانشینی خداونده..
…………………………..
اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلیات را همین امروز در چالش فعلیات کپی کنی، دقیقاً چه میکنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساختهای را بنویس.
بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟
امروز همان باور را چگونه در خودت فعال میکنی؟
اولین اقدام الهامگرفتهای که ظرف 24 ساعت آینده انجام میدهی چیست؟
استاد عزیزم..من نرگس…خلق دستکش زنانه کشی کاربردی”……
من حدودا 10 سال سابقه بیزنس خودمو داشتم..من 94 فارغ التحصیل شدم..دقیقا اویل 95 بیزنسمو استارت زدم…
همیشه آرزوم بود یچیزی رو تولید کنم ..یا یکار فوق العاده رو انجام بدم…
من عاشق رشته طراحی پارچه بودم..و ایده ایی که دادم…من تونستم پروژه پایانیمو با نقوش صدف در حوزه خلیج فارس رو …روی سرویس خواب…طراحی و دوخت کنم…
و اون قدرت..باعث شد از همون اوایل بفکر یه بیزنس جهانی ..پیش برم..
خیلی قدمها برداشتم…
و چقدر کار طراحی پارچه انجام دادم.جوریکه تمام طراحیام ایده از طبیعت بود.
و یجاهایی بخاطر یسری شرایط و برنامه های قوی جدید “کاملا قفل شدم…
ولی هیچ وقت کم نیوردم..
گفتم برم سراغ اونچیزی که فعلا میتونم انجامش بدم…و .بعدا” که از لحاظ مالی خوب شدم یه سیستم خوب بگیرم و اینکارمو ادامه بدم..
و گذشت تا نزدیک به 10 سال کار کردم…
دیدم…
کارم داره نابود میشه..
ولی مدام بصورت ناخودآگاه مدام بخودم و خدا میگفتم..که خدایا میخام ..یچیزی تولید کنم جهانی بشه..
تا اواخر 1400 هدایت شدم به سایت شما..
میخام بگم…دلیل موفقعیتهای من جهانی شدن.و خلق یه ایده بود..نمیدونستم ولی از ته درونم..یکی بهم میگفت میتونی..
تا اینکه تضادها اومدند…
تا اینکه من هدایت شدم…به این بهشت..
باوری که ساختم.!حتی ” اون موقع تو این مسیر نبودم..ولی اون چیزی بود !..که من میخام جهانی بشم.
من میخام تولیدد کننده و یا کارافرین بشم..
از اونطرف…تضادها و کارهایی که انجام میدادم شرک بود..جوریکه اطرافیانم بهم میگفتن..چرا نرگس با اینفرد ..که ما با هم شریک بودییم و یسری کارهای نامربوط انجام میدادیم…..بهم میگفتن!!!
چرا…اینکارها رو انجام میدی…
و تضادها پشت سر هم به من چشمک میزد..ولی…من درک نداشتم…
تا بعد از درس گرفتن به این تضادها وارد این مسیر شدم…
و جوری از قانون رو درک کرده بودم.که الهامات خداوند مثل بمب روی سرم جاری میشد..و دیگه جای هیچ شک و تردیدی نمیزاشت…
و من…
بعد از اینهمه سال کار کردن تو این حوزه….تنها باوری که بهم کمک کرد…
اون!!!!این بود..که باید دست از غرورت برداری و از صفر کلوین شروع کنی روی الگوشناسی رشته مور نظرت…..
و چون الهامات میومد..خیلی دقیق باهام صحبت میکرد…
و از اونطرف دلایل ناموفقعیتم مشخص بود…
همه اون تضادها باعث شد…که من قدر این الهامات رو بدونم..
و در برابرش تسلیم بشم و ادامه بدم…
و حرف زیادی نزنم.که بلدم آخه چرا!؟
و از صفر صفر شروع کردم.تا من درکم از الگوشناسی قوی شد… و یادم همون وسطای الگوشناسی..الهاماتی اومد که برم فلان فصل این دوره..که دستکش بود..و روی این موضوع کارکنم..
استادم!!!!تمام موفقعیتهای من توی این یه سال خورده ایی…که داستان دستکشمو بارها نوشتم….
از صفر تا ساختش که الان…با سه سایز و قابلیت پوشش عالی.و کلی نقاط قوت دیگه…
همه رو میخام پوش بدم به …الهامات خداوند….
واقعا تمام ثانیهاش…که تونستم بهترین خودمو عمل کنم…فقط الهامات خداوند بود..
و هر جا بهش عمل نمیکردم…
دقیقا جهنم رو جلوی چشممم میدیدم…
(و بهم میگفت!اگه حرکت نکنی خبر از موفقعیت نیست)..یبار بهم گفت اگه میترسی ..یعنی ایمان نداری…تنها مسیر موفقعیتتت قدم گذاشتن توی مسیر الهاماتت هست…و غلبه بر ترسهات…
….و…
هر جا عجله میکردم….هر جا حالم بد میشد…
یوقتایی یه الهامی میومد…انجامش میدادم…و یجا متوقف میشد…
و کارم پیش نمیرفت..و داشتم زور میزدم…
یدفعه میرختم بهم..حالم بد میشد اون اوایل گریه میکردم…
و یه لحظه بخودم میومدم. میگفتم…نرگس!؟گریه میکنی!؟؟ای دل قافل..
چرا گریه میکنی..
زود خودمو مواخذه میکردم…
وقتی خودمو مواخذه میکردم..ذهنم جای جوابی نداشت..
گفتم نرگس قوی باش..
یادته اون اوایل دستکشات قابلیت پوشش؟نداشت..
یا ” وقتی پوشیده میشد وقتی ،” یفردی یه ایرادی میگرفت” تو انجامش میدادی ..و یه ورژن بهتر میشدی… یادت رفته!!!
چرا اینقدر به این سایت دلبستیدی!!!
چرا احساس میکنی این مورد برات جواب میده..
استاد هر موقعه تو مسیر حالم بد میشه…و داره بهم میگه اینجا هم جواب نگرفتی…
فورا خودمو مواخذه میکنم..اونم با نرمی و به یاداوری قدمهای گذشته ام..و ردپاهایی که به اینجا کشونده شدم…
.
یچیزیم بگم!!!من تمام ردپاهایم را عکسبرداری کردم..که مسیری که رفتمو و باز خوردهایی که گرفتم رو ببینم..و برام درسی باشه برای زندگی حالم..که اینروزا هست….
…
اره میگفتم..
استادم اون باور این بود…که نرگس همون خدایی که این طراحی و دوخت این دستکش رو سر راهت اورد…همون خدا هم بقیه مسیر رو بهت نشون میده…
استادم!!!!من مدام توی احساس بی انگیزگی و نجوای ذهنم که بهم میگفت!کی وارد پولسازی از این بیزنس میشی،!؟
و مدام نجوای ناامیدی رو میداد.
فورا برمیگشتم به اوایل مسیرم و رشدم..
دقیقا مثل جدول مومنتمیها بود…
که من از؟صفر شروع کردم قدم به قدم اومدم بالا..
همین الان ایده ایی اومد که جدول مسیرمو نقاشی کنم و بزنم توی اتاق کارم…
استاد عزیزم اگر اون بیاداوریها نبود من خیلی زود تو مسیر میموندم…
ولی هشدارهای خداوند مثل بمب میرخت روی سرم..
بهم میگفت!نرگس اگر بازگردی ما نیز بازمیگردییم..
و مدام بهم آلارام میداد..
ناگفته نمونه اون اوایل احساسم ” خیلی فروکش میکرد..ولی خیلی زود خودمو مواخذه میکردم..
و هر جا نمیشد….یدفعه یه فایلی بود که باید توی اون سایت درست نمیشد..هر کاری میکردم انجام نمیشد..اونجاها تسلیم میشدم..
میگفتم.خدایا منو ببخش من نمیدونم لابد یه خیریته…
دقیقا اون مسیرها باعث شد! تا یسری کارها رو توی موارد مختلف چه مهارتی چه شخصیتی بهم نشون بده برمبرای سراغ قدم بعدی…
یچیزی بگم…من طی اون فرایند گذشته ام و کارهای بی اساسی که انجام داده بودم..فقط پول میساختم.از اونبرم یه دهن بزرگی بود اونا رو میخورد…اصلا توش لذت نبود..چالش نبود..فقط گذران زندگی بود.
اصلا پیشرفتی وجود نداشت..چیزیکه سالها من آرزشو داشتم.باعث شد مقایسه کنم!
و همین یاداوری باعث میشد من قوی تر و ماندگارتر بشم..
و … تضاد گذشتمو که میدیدم..بیشتر خودمو پوش میدادم توی این مسیر بمونم…
اصلا قدمهای این مسیر بهشتی در مسیر بیزنسم کجا!!
اون سالهای گذشته کجا.!!!..
بهمین خاطر…اون خوابهای الهامی و نشانه جهنم و شیطان و دوزخها…
باعث شد که من خیلی خیلی شور شوق داشته باشم…
میخام یه نکته بولدتر توی مسیر درست رو بگم!!
مسیر درست …
کلا ورژنش با این مسیر نادرست متفاوته…
اونم اینه….احساست خوبه و یه مسیرلذتبخش و همراه با رشد شخصیتی و رشد مهارتی و رشد ایمانی…کلا فاصله خودت با خداوند خیلی خیلی زیباتر و صمیمی میشه…..
استادم یه نقطعه خیلی بولدتر!!!رنگ زندگیت کاملا متفاوته…
اینروزا خیلی ارامتر شدم…
من یه خاسته ایی دارم ..اونم اینه…از خداوند میگم…خدایا منو صبورتر کن تا تسلیمت باشم و بزارم زمانبندی درست خاستهام رخ بده…
.
استادم خیلی بیخیالتر شدم…میدونی!؟اصلا احساس عجله مثل اونروزا نمیکنم.
فقط؟میگم خدایا….خودت منو اوردی توی این مسیر..حالا هم خودت بیشتر از من میدونی چی برام خوبه!!!
یا چی برام خوب نیست…
تو بیشتر از من میدونی کجا برم!!کجا نرم!!!بهتره…
.
یجوراییی خیلی دارم سرسپرده میشم….
درسته یجاهایی کم میارم.ولی میخام بگم ..خیلی دارم لذت میبرم…
.
بحث فقط پول ساختن نیست..چون من قبلا پول میساختم…ولی توی درونش ..مسابقه بود…
نمیدونم این مسابقه چی بود…خیلی خیلی باورای محکم داشت…
ولی الان توی تمامی جنبه ها دارم گامهای بلندی رو برمیدارم..و دارم با خداوند عشق بازی؟میکنم..
کارهای روزمره امو…بخوبی انجام میدم…
و خیلی کارهای دیگه……
ولی از اونبر….قدمهای تکاملیمو بیشتر دارم درک میکنم…
هر چقدر بیشتر پیش میرم…میبینم خیلی از جامعه و باورای جامعه دور میشم…
.استادم…
اصلا به تمام معنا ..عاشق خدا شدم..خیلی عاشقش شدم..هر عصر پیاده روی طولانی دارم میرم یجایی که با همدیگه با هم لذت ببرییم..
.
دوستدارم فقط تنها باشم….من از خداوند یه مهاجرتی خاستم دور از خانواده..دور از هر کسی..که فقط تمرکزم روی خودم و زندگیم باشه…
تضادهایی که دارم…داره این خاسته داره بیشتر بولدتر میشه..
و ناگفته نمونه هدایتش اومده انجام شده..بازم اونم نیاز به زمان خودشو داره..
فقط؟بهم گفته از طرف من انجام شده…
میخام یه نتیجه کلی بگم!!!!
هر موقع یه الهامی اومده .و کم آوردم…فورا بخودم گفتم!!!
نرگس برنگردیا !!!انجامش بده..الان به لطف خودش به محض هدایت فورا اقدامات انجام میشه…
.
من چند روز پیش رفتم توی یه ارگان دولتی راجع به الهامی که بهم شده بود با عزت نفس بالا توی اون جلسه که نشانه بود..صحبت کردم….
فکر میکردم باید انجامش بدم.. براش نوشتها نوشتم.که شروع کنم.ولی یجایی بهم گفت ادامه نده..و این درس مهمی برات بوده انشالله در آینده شاید این مسیر بیشتر برام بولدتر بشه…
….
میخام بگم..الهام و عملم فاصلشون خیلی کم شده..
و نتیجه بعد…هر فردی تو این مسیر میاد باید گوش؟بفرمای الهاماتش؟باشه..و زبان نشانها رو درک کنه…
بنظر من دلیل موفق نبودن خیلی افراد…که تضادهایی که براشون پیش میاد رو یچیز خیلی سر سرسری میبینشش..و اتفاقی که میفته ..اونا رو یا نابود میکنه یا از بیین میبره….
ولی هر فردی که تو این مسیر میاد باید 100 درصد نگاهشو تو این مسیر بزاره…و هر ایده و الهامی که میاد گوش بزنگ باشه و قدم برداره….
و شک و تردید رو کنار بزاره..و عمل کنه..
..
پس…نتیجه ..باور باور توحیدی.که در مسیر درست ما هدایت میشیم…و باید!!!تاکید میکنم بخودم !!!!!باید بها بدم….باید!!!!!!بها بدم!!!! به الهامات عمل کنم!!!!! و.. نتیجه بگیرم!!!!!
نتیجه …پرداخت بها هست ….
نتیجه..عمل به الهامت هست….
نتیجه…در مسیر درست هست….
نتیجه…ادامه دادن در مسیر موفقعیت می باشد…
نتیجه…تیک خوردن خاستهاست….
…
استادم تمام صحبتهای ما در این مسیر توحید هست..تنها دلایلی که انسان رو از پا در میاره..عمل نکردن به قوانین الهیه…که اونم از افتادن توی زندگی روزمره..و خودناشناسی خودمونه…
بهمین دلیل تمام سوالات مهم دینی ما میگفتن..خودشناسی خداشناسی…
ولی متاسفانه..من خودنو میگم!!!! یجاهایی نادون میشیم….
ولی استادم خبر خوب بخودم..اینروزا خیلی خیلی سعی کردم سرسپرده تر باشم..و گوشامو و چشمانمو تیز کردم!!!تا بیشتر بشنوم و بیشتر ببینم و گوش فرا بدم…
استادم هر چقدر بیشتر میگذره دوستدارم بیشتر تنها باشم..بیشتر روی اصل متمرکز باشم.بیشتر خودمو بشناسم.بیشتر خدا رو بشناسم….
احساس کردم!هیچ مامنگاهی به اندازه این سایت برام ارزشمند نیست..
و من همیشه پایدارم…
منم که دارم زندگیمو برای خودم دوزخ میکنم..
و منم که دارم زندگی رو برای خودم بهشت میکنم..
من انتخاب میکنم!!!بهمین خاطر من خالق 100 درصد زندگی خودم هستم…
و خالق تمام اتفاقات و خوشبختیها و یا بدبختیهای زندگیم هستم…
در نهایت باز چکیده حرفهام..همون مسیر توحید.و قوانین بدون تعقییر الهی که هیچ احساس دلسوزی نداره…
و مسئولیت 100 درصد زندگیت ..گردن خودته…
انشالله که بتونیم دوام بیارییم و بتونیم صدای نجوای شیطان رو از بیین ببرییم و با خداوند باشیم…و بهش عمل کنم.استقامت بورزیم.اونم با باورهای توحیدی..تا در زمان و موان مناسبش هدایت بشیم…
که دقیقا چند خاستهام تو این مسیر تیک خورد.خاسته ایی که عذابمو چند برابر کرده بود…
دقیقا استاد اون سرسمردگیها باعث شد..تو زمان درستش که من از نظر شخصیتی قوی شده بودم انجام بشه…
.
استاد عزیزم فعلا به امید دیدار ورژنهای جدید الهی ..که نمیدونم فردا چی برام گذاشته…
فقط میدونم روی؟شونهاش.و یعی میکنم تسلیمش باشم تا قدمهای بعدی رو بهم بگه.
به امید روزهای عالی و عالی و و احساس شجاعتی بزرگ ….
سلام و درود به سعیده عزیزمون در شمال کشور…
سعیده عزیز….چقدر زیبا راجع به سلطان مبین نوشته بودی…
دقیقا باید نتیجه تو دستمون باشه…
یادمه اون اوایلی که هدایت اومدهمون روزهای اولی که بهم گفت دقیقا شب اول عید بود…
بهم گفت! از فردا برو توی نمایشگاه عیدانه…
همون شب 20 هزار تومن جلوی شیرینی سرا برام گذاشته بود.و نم نم بارون اونو خیس کرده بود…
بهم گفت بردارش..هنوز عکسشم توی سفره عیدم هست…چه صبح زیبایی بود…
اره میگفتم..سعیده جان..قبلش از شمال کشور که این دوره رو توی حیطه خودم خریده بودم..باهام تماس گرفتن…
یه شخصی فایل دستکش”براش باز نمیشه..
من گفتم خانم علی پور ایشون خیلی خانم خوبیه..میتونم از ایشون بگم که برات بفرسته…
سعیده جان دوره من دقیقا همشهری شماست…
و من شروع کردم..با خرید یک متر پارچه کلی دستکش دوختم..
و دقیقا آناده برای قوم بعدی..که فردای همون شبی که بهم الهام کرد برم نمایشگاه..
وای ..چقدر حسش خوب بود…
یادمه یه خانم که از دوره بچه های ابتداییم بود..
تا دیدمش شناختمش…
بهش گفتم !!خانم فلان!؟
اره ایشونم منو شناخت..
و اومد اون دستکش رو پوشید…
ولی متاسفانه تو دستش نمیرفت..
شوهرش بلند بهش گفت!نموشش پاره میشه)برات کوچیکه
یه خنده کردم..
گفتم نرگس اولین بازخورد..
و من تا چند روز رفتم و دقیقا همین بازخوردا رو میگرفتم..
ولی یجاهایی ناامید میشدم..
ولی چون هدایت خدا بود…
توی قدمهایی که غلبه بر ترسها بود..
یه صبح که هدایت اومد برم پیاده روی توی سطح شهرم…
اون صبح حوصلم نشد برم.گفتم ولش کن خدا..
یه نور زد تو چشمامم بهم گفت بلند شو حرکت کن..
سعیده جان..دقیقا دو تا مرحله 6 روزه اونم توی موقعیتهای مختلف..
.
آه که نگم چه روزهایی چه خوشیهایی با خدا کردم…
چه درهایی بروم باز کرد..
یادمه دیگه سفر پروجکت کردن خودم توی مغازه های شهرمم انجام داده بودم..و اون بازخورد نمایشگاه باعث شد ..من دو سایز دستکش تولید کنم..
سایز کوچک بود.با سایز میانه…
یه روز بهم گفت باید خودت تنهایی بری قبرستان…
منم بزرگترین پاشنه ام بود…
وقتی میدیدم شما میرفتیم..این خاسته و این غلبه بر ترس برای منم الهام شد که برم…
گریه میکردم پاهام جون نداشت…
بهم گفت!!!مگه نمیخای کارافرین بشی..موفق بشی..گفتم اره….
گفت باید حرکت کنی…
گفتم میترسم..فقط بهم میگفت حرکت کن ..حرکت نکنی موفق نمیشی…
سعیده جان چه روزی بود..
رفتم بعد اون قسمتی از قبرستان که همیشه حالم بد میشد..و انجامش که دادم اومدم روی قبر عموم نشستم..
فقط گریه میکردم..
یه لحظه همجا جلوی چشممم خیره شد…
نور الهی دور سرم میچرخید…
و من اون شخصی که معلممم بود.و اون موقعها من همیشه تحت قربانی این شخص بودم..
و ناگفته نمونه شب اومد تو خوابم که من بخشمش..
بهم گفت حالا برو روی قبر این شخص
و من اونجا بخشیدمش..و بازم خوابشو دیدم که حالش خیلی خوب بود…
سعیده جان.میدونم که خودت میدونی و همه بچه ها میدوننن..
دستکش من درونی….فقط یه الگو و دوخت نیست….
بلکه خیلی خیلی خیلی خیلی عمیقتر از اونچیزی که احساس میکنم..قوی تره…
این دستکش من…نگاهش کنی یچیز خیلی ساده و کاراست..و خیلی از چیزای قلمبه سلمبه امروزیها استفاده نشده..
حتی نام نرگس و لوگوش…هم با دست نوشته شده و من با نخهای رنگ رنگی اونو گلدوزی کردم…
میخام بگم..عمقش خیلی خیلی بها داده شده.
1…از نظر سایز بندی
2..از نظر پوششی
3..از نظر نوع جنس..
و من با همون باورهای توحیدی که خداوند مدام بهم میگفت حرکت کن و وادارم میکرد..که اگه دست بکشی اصلا موفق نخواهی شد..
بقول قرآن اگر باز گردید ما نیز بازمیگردییم..
یه موردی که من همیشه از دست این شخص چک و لگد خوردم..دقیقا توی مورد کاریم با یه شخص نزدیکم بود..
همیشه فکر میکردم این شخص میتونه به من سود برسونه..
یه وام اشتغالزایی سال 98 گرفتم..اون موقع 75 تومن بود..
و من بخاطر اون باورام..
دادم به این شخص
و یادمه یسری هم یه چند میلیون تومن بهش دادم..
سر ماه برای سود دهیش…به تاخیر مینداخت…
و من اون پول رو ازش؟گرفتم..
ولی سری بعد اون پول سقفش بالا رفت…
.
و ایشون هر سری به من توهین میکرد..و خودشو از این سود دور میکرد..منم عاشق زیر دهن این شخص بودم که بهم یه غذایی بده..
منظورم همون سود…
سعیده جان!!!خدا بهم الهام کرد.که نرگس اگه بازم میخای موفق بشی..اولین اقدام سود اون شخصی که دوستته از بیین ببرش..
و من اقدام کردم از بیین رفت…
و اقدام بعدی سود این شخص…
گفتم خدایا من نمیخام این پول شیطانی رو تو خودت هدایتم کن..
چون بخاطر رفتارم منو توی یه جمعی خیلی زیاد کنف کرد..جوریکه دست روم دراز کرد..ولی من اونشب تونستم خودمو قوی بگیرم و ازش؟رد بشم..
مثل شما شروع کردم به گریه کردن تو خلوت خودم..
ولی نزاشتم قربانیش بشم..هر چی اون توهین میکرد من نادیده گرفتم…
چون بازم بهم الهام رسید..فقط اعراض کن تا هدایتم بیاد…
.دقیقا اول مهر 404.با خرید دوره عزت نفس..از فروش دستکشهام که بازم بعد از یه پروجکت عالی انجام شده بود…
تونستم این دوره بزرگ رو بخرم..
بهم گفت نرگس حالا دیگه موقع اقدام ببخش سود پولت هست..
گفتم چی بگم..!!
بهم گفت..برو بهش بگو..چهار ماه دیگه مونده به آخرای این وام…
اگه تونستی پرداختش کنی که من اون سود 50 تومنو میبخشم..
ولی اگه زمانش طول کشید..
بجز این چهارماه باید 50 تومن سودتو بدی…
سعیده..خیلی هدایت خدا دقیق بود..
مثل آب روی اتیش…
اون برگه قردادمو برداشتم با اعتماد بنفس بالا اولش..ایشون یکم غرور داره..ولی من سعی کردم خیلی بهش کاری نداشته باشم..
بهش گفتم..خانمت و بچه هاتم هست..
امروز اومدم تکلیفمو درست کنی..
این کاغذ کاغذ قرار دادمونه..
اگه تونستی این چهار ماه رو یجا پرداخت کنی وبه بانک تماس بگیری و این پرونده وام رو ببندی..
من این پول سور رو از تو میبخشم!!
گفتم تا هفته آینده بهت مهلت میدم..
و ایشون یه حدودا 6 تومنی مونده بود پرداخت کرد..و اون برگه….خط خورده شد..
دقیقا دخترش اومد تو اتاقم اون برگه رو برداشت…
پشتش یه نقاشی کوسه بزرگ توی دریا رو کشید….
دقیقا….این مشکل..خیلی انرژیمو گرفته بود.و باعث شده بود در رحمت خداوند برکم باز بشه..
و پول مسیر شیطانی به لطف خودش نابود شد…
خیلی خیلی نتایج زیاده…
سعیده جان میدونم که میدونی و همه ما شاهد این ماجراها هستیم..
واقعا وقتیکه توی مسیر درست میای…تمام لجنها رو میشوری میزاری اونطرف…
لجنهای من با مهارت عملی و شخصیتی دستکشم شسته شد..
و منو پاک و پاک و پاک کرد..
از اون بعدا از همین شخص چقدر هدیه ها دریافت کردم..
ولی بدون هیچ چشم و داشتی..
ببخش پیامم زیاد شد…
ولی میخام بگم…دستکشم داره وارد مدار بالاتر از اون مسیر نمایشگاه شهرم رد شد..
تا به امروز پروجکتم نه فقط توی شرح نویسی..بلکه من براحتی جلوی دوربین قرار میگیرم و از مزایای دستکشم توضیح میدم…
تمام این مسیرها باعث شد…بجز مهارت..شخصیت درونیم شکل بگیره..
واقعا الان میدونم یه کارآفرین شدن..فقط؟بحثش تولید نیست..
بلکه تولیدیه که خودت بهش ایمان داشته باشی…و در مسیر درست و مسیر لذتبخش و همه چیز سادگی قرار بگیری…
واقعا همه چیز باور توحیدیه…منم سعی کردم هر روز بخودم بگم..نرگس تو تونستی اونهمه کار انجام بدی..
پس بقیه هم هم میتونی پس شور شوق اشتیاقت از بیین نره..
سعیده جان ممنونم …همه ماه تو مسیر درستیم.مسیر درست نیاز به یه کنترل درست و عالی داره…
امروز 7 آبانماه ساعت 1:22..توی اتاق کارم نشستم..
و دارم این پیامو واست میفرستم..
اتاقمو باید ببینی کلی از طراحیام توی دیوارش نصب کردم برای انشالله قدم بعدی….
اولین قدم قول دادم هر روز بیام توی اتاق کارم..
انشالله مابقی رو خداوند انجام میده..
دوستتدارم
.