تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵


موضوع این قسمت: فقط اولین قدم را بردار


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس…
  • قدم هایی تکاملی برای هدایت شدن؛
  • تشخیص نشانه ها و عمل کردن در راستای آنها؛
  • همه شغل ها پتانسیل یکسانی برای خلق ثروت دارند، علاقه ی شما چیست؟!
  • باور، موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است؛
  • همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
  • فقط سمت خودت را انجام بده و به چگونگی کاری نداشته باش؛
  • قدرت سازنده ی “مرور موفقیت ها” و “مسیری که آنها را ایجاد کرده”؛

در این گفتگوی شنیدنی، داستانی را خواهید شنید که نشان می‌دهد چگونه «ایمان» و «شور و شوق» می‌توانند «نداشته‌ها» را به طور کامل جبران کنند و چگونه «ترس» و «مقایسه» می‌توانند بزرگترین موفقیت‌ها را متوقف سازند.

در ادامه، چکیده‌ای از مفاهیم خیره‌کننده‌ی این فایل را برای شما آماده کرده‌ایم تا با آمادگی کامل به این گفتگوی الهام‌بخش گوش دهید.


بخش اول: معجزه‌ی «شور و شوق» ۲۲ سالگی

داستان از جایی شروع می‌شود که «منصوره»، با وجود داشتن مدرک لیسانس حقوق، تصمیم می‌گیرد به دنبال علاقه‌ی کودکی‌اش، یعنی نقاشی برود. اما این یک تصمیم ساده نیست.

رویای غیرممکن: او در ۲۲ سالگی، در خانواده‌ای که استقلال مالی دختران چندان پذیرفته شده نبود، آرزوی داشتن «گالری نقاشی» شخصی خودش را داشت.

نقطه‌ی شروع: صفر مطلق: او برای این رویای بزرگ، مطلقاً هیچ پولی نداشت.

اقدام بر اساس ایمان: منصوره به جای تسلیم شدن، کاری خارق‌العاده انجام داد. او با دست خالی، روزها به بنگاه‌های املاک سر می‌زد و با اطمینان می‌گفت: «من می‌خواهم گالری بزنم، لطفاً جاها را به من نشان دهید!»

بحران و گریه‌های شبانه: او بالاخره مکان مورد نظرش را پیدا می‌کند، اما پدرش از دادن ۲ میلیون تومان پول پیش امتناع می‌کند. آن شب، دنیای منصوره تیره و تار می‌شود و او با گریه تصمیم می‌گیرد تسلیم شود و برای آزمون وکالت درس بخواند.

معجزه‌ی صبح روز بعد: درست صبح فردای آن شبِ ناامیدی، تلفن زنگ می‌خورد. اتفاقی می‌افتد که فقط می‌توان آن را «کارِ خداوند» نامید. یکی از همکلاسی‌های نقاشی‌اش (که فقط یک بار او را دیده بود!) تماس می‌گیرد و می‌گوید که گالری مجهز و آماده‌ی خود را در بهترین نقطه‌ی اصفهان (چهارباغ بالا) به دلیل قبولی در دانشگاه، واگذار می‌کند.

نتیجه‌ی ایمان: منصوره با همان «هیچ» پولی، به آنجا می‌رود، کارهایش را نشان می‌دهد و پیشنهاد شراکت ۷۰ به ۳۰ می‌دهد. صاحب گالری «قبول» می‌کند! منصوره کارش را با ۵۰ هزار تومان (برای چاپ کارت ویزیت) شروع می‌کند و بلافاصله چندین شاگرد ثبت‌نام می‌کنند. او طی ۸ سال، به چنان درآمدی می‌رسد که از پدرش نیز بیشتر می‌شود.


بخش دوم: تله‌ی موفقیت و توقف در ایتالیا

داستان منصوره در اینجا تمام نمی‌شود. او که همیشه رویای جهانی شدن را داشت، ازدواج می‌کند و به میلان ایتالیا، پایتخت هنر جهان، مهاجرت می‌کند. اما اتفاقی تکان‌دهنده رخ می‌دهد:

برخورد با غول‌ها: او در میلان، با دیدن سطح فوق‌العاده بالای هنر و هنرمندان، ناگهان احساس «خرد شدن» و «خودباختگی» می‌کند.

خاموش شدن آتش: آن دختر ۲۲ ساله‌ی نترس که با دست خالی به دل ناشناخته‌ها زده بود، حالا در ایتالیا، با وجود داشتن تجربه و موفقیت، اعتماد به نفسش را کاملاً از دست می‌دهد.

توقف دو ساله: این خودباختگی باعث می‌شود که منصوره به مدت ۲ سال دچار افسردگی شده و کاملاً متوقف شود. او دیگر نه می‌تواند اثری خلق کند و نه فروشی داشته باشد.

نقطه‌ی آشنایی: این توقف، نقطه‌ی آشنایی او با آموزه‌های استاد عباس منش و شروع کار کردن روی باورهایش با «دوره ۱۲ قدم» می‌شود.


بخش سوم: راه‌حل استاد؛ فرمول فراموش‌شده‌ی موفقیت

سوال کلیدی منصوره از استاد این است: «چگونه آن آدم ۲۲ ساله شوم؟ چگونه آن شور و شوق را در این چالش جدید (ایتالیا) دوباره زنده کنم؟»

پاسخ استاد، شاه‌کلید این فایل و درسی برای همه‌ی ماست:

شما یک بار این مسیر را رفته‌اید؛ مشکل این است که آن را «فراموش» کرده‌اید!

استاد توضیح می‌دهند که موفقیت منصوره در ۲۲ سالگی، شانس یا اتفاق نبود؛ بلکه اجرای دقیق «قانون» بوده است:

  1. ایمان و باور خالص: او باور داشت که می‌شود.
  2. حرکت و اقدام (بدون دانستنِ چگونگی): او نمی‌دانست «چطور» پولش جور می‌شود، اما «حرکت» کرد (رفتن به بنگاه‌ها).
  3. پاسخ جهان: جهان نیز درها را به شکلی معجزه‌آسا (تلفن صبح روز بعد) برایش باز کرد.

 

راه‌حل استاد برای منصوره (و برای شما):

برای موفقیت دوباره، نیازی به فرمول جدید نیست. شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشته‌ی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشی‌اش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار می‌کند.

استاد مثال می‌زنند که خودشان نیز هنگام مهاجرت به آمریکا، با وجود داشتن ثروت در ایران، تقریباً از صفر شروع کردند و دقیقاً با «یادآوری» موفقیت‌های گذشته‌شان در ایران، توانستند اینجا نیز خلق کنند.

نکته‌ی کلیدی که استاد به منصوره گوشزد می‌کند، این است:

«به خودت نگاه کن. آیا آن «شور و شوق» که باعث شد در ۲۲ سالگی با دست خالی بلند شوی و دنبال گالری بگردی را، امروز در میلان هم داری؟ یا ترس و مقایسه، آن آتش را خاموش کرده است؟»

گوش دادن به این فایل به شما کمک می‌کند تا فرمول موفقیت شخصی خودتان که شاید زیر غبار چالش‌های امروز فراموشش کرده‌اید را دوباره پیدا کنید.


تمرین این قسمت:

داستان منصوره، داستانِ «فراموش کردنِ» فرمول موفقیت شخصی‌مان است.

او در ۲۲ سالگی با دست خالی اما با «شور و شوقی» آتشین، به گالری رویایی‌اش رسید؛ اما سال‌ها بعد در ایتالیا، در مواجهه با چالشی بزرگتر، آن فرمول را فراموش کرد و متوقف شد.

سوال ما از شما این است:

۱. بزرگترین یا عجیب‌ترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظه‌ای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)

۲. امروز در کجای زندگی‌تان (کاری، مالی، روابط) ایستاده‌اید که احساس می‌کنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟

لطفاً داستان آن موفقیت گذشته‌تان را در کامنت‌ها بنویسید. یادآوری این داستان‌ها در بخش نظرات، نه تنها به خودتان کمک می‌کند تا آن «فرمول» را دوباره به یاد بیاورید، بلکه ایمانی قدرتمند به دیگر اعضای سایت می‌دهد که آن‌ها هم می‌توانند.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

552 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «سعیده شهریاری» در این صفحه: 6
  1. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1583 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ ﴿٧محمد﴾

    ای مؤمنان! اگر خدا را یاری کنید، خدا هم شما را یاری می کند و گام هایتان را محکم و استوار می سازد؛

    =====================================

    سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من

    سلام به استاد شایسته ی قشنگم،استاد پروانه ای من

    سلام به بچه های متعهد به در آغوش گرفتن تغییر!

    الهی که حال دلتون عالی باشه،قلبتون پر ازنور،مومنتوم های مثبت برقرار،تایم اوت ها دقیقا سروقت و حرکتتون مستمر به سمت مدار های بالاتر…

    وقتی هدایت شدم صلاتم رو با آیه ی 7 سوره ی محمد شروع کنم،کمی به فکر فرو رفتم و از خودم این سوال رو پرسیدم…

    واقعا ما چطوری میتونیم به خدا کمک کنیم…؟!

    و‌بعد صدای استاد در جلسه ی 18 هم جهت با جریان خداوند توی‌سرم پخش شد:

    ما باد رو نمیبینیم،اما از حرکت برگ درختان میفهمیم یک نیرویی داره اون هارو تکون میده،ما خداوند رو نمیبینیم ولی وقتی دستاشو میفرسته میفهمم یک نیروی نامرئی هست،یک قدرت برتری داره کارهارو انجام میده…

    انگار قلبم بهم گفت: اگر میخوای به خدا کمک کنی،باید دستت پر‌از نتیجه ی ایمان به غیب باشه،باید با نتیجه حرف بزنی،تا بتونی وجود این قدرت برتر رو به بقیه ثابت کنی.

    همیشه به این ترکیب توی‌قرآن فکر میکنم: سُلْطانٍ مُبینٍ

    خیلی جاها خدا درمورد حضرت موسی میگه ما بهش سلطان مبین دادیم،تو تفاسیر هم نوشتن،منظور همون معجزه هایی که داشته برای اینکه بتونه وجود خداوند و نیروی برتر به بقیه ثابت کنه…

    ماشاالله به استاد عباس منش جانم که انقدر خوب روی ایمانش کار کرده که زندگیش پر از سلطان مبینه…

    البته که اونی که باید ببینه میبینه،اونی هم که تو مدار دیدنش نباشه،استاد عصای موسی رو هم بیاره وسط ،به این مسیر ایمان نمیاره…

    عَلی اَیِ حال…

    من چطور میتونم به خدا کمک کنم تا بتونم کمک های بیشتری دریافت کنم؟!

    به میزانی که بتونم الگوی بهتری از خودم بسازم،با نتایجم حرف بزنم،خورشید توی دستام نورانی تر بشه و بعد اونیکه خودش دنبال نور باشه ،خودش میبینه،خودش باور می‌کنه…

    و همین کافیه …و همین کافیه…ما نمی‌توانیم آدم هارو تغییر بدیم…

    کبوتر با کبوتر …باز با باز…

    کند هم جنس با هم جنس پرواز …

    برم برای تمرین حل کردن وبه یاد آوردن الگوی های قبلی رسیدن به خواسته هام تا بتونم همون نقشه رو اجرا کنم برای پلن های بعدی…

    الهی به امید تو …

    ===================================

    اگر بخواهی الگوی موفقیت قبلی‌ات را همین امروز در چالش فعلی‌ات کپی کنی، دقیقاً چه می‌کنی؟ با جزئیات داستان «از صفر تا موفقیتی» که قبلاً ساخته‌ای را بنویس.

    هفتم آبان ماه ١4٠١

    آخرشب،طبق تمرین کتاب رویاها،اومدم آرزوهام رو نوشتم،من همچین شغلی میخوام،همچین رابطه‌ ی عاطفی ای رو می‌خوام ،همچین زندگی ای رو می‌خوام و بعد با یک حال عالی خوابیدم.

    فردا شیفت عصر icu بودم،داشتم خوشحال و خرم آماده میشدم که برم شیفت و نیلای نیکای 5 ساله رو دست پدرشون بسپارم،که بدون هیچ منطق و دلیل موجهی سر نگهداری بچه ها یک بحث سنگینی بین ما پیش اومد،درحالیکه ماه ها بود ما از دعوا و مشاجره به آرامش رسیده بودیم.

    شدت اون بحث و درگیری انقدر زیاد بود که هیچ وقت یادم نمیره،یک چند دقیقه ای تو کوچه پس کوچه ها دور زدم تا اشکام بند بیاد بتونم برم شیفت …

    اما چون خیلی خوب روی خودم کار کرده بودم ،مخصوصا مدت ها قفلی زدم بودم روی جلسه 4،قدم5 که جلسه ی قرآنی در مورد آیه ی ٢١6 بقره ست،خیلی زود افکارم رو کنترل کردم و کلا تمرکزم رو از روی اتفاق افتاده برداشتم و شب که برگشتم خونه ،نت گوشی رو باز کردم و این متن رو برای خدا نوشتم :

    ===========

    خدای عزیزم سلام از هشتمین روز هشتمین ماه سال

    من این مدت خیلی خوب روی خودم کار کردم و واقعا به خودم فایو استار میدم …خودتم خوب میدونی عزیزم

    دیشب که تمرین اول کتاب رویاها رو نوشتم خیلی حالم خوب بود و البته شماهم که سریع جوابم رو دادی دمتم گرم بوس به کله ت

    بعد امروز صبح یک تضاد هیولا تو روابط برام اتفاق افتاد که واقعا نجوای ذهن کمرشکن بود و کنترل احساسات کار حضرت فیل!

    ولی خداجانم از شما که پنهان نیست دیدین که چه قدر خووب مدیریتش کردم چرا؟

    بخاطر آیه صریح شما که وَعَسَىٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ ۖ…

    خلاصه با تموم وجودم سعی کردم ایمانم رو حفظ کنم و به شما توکل کنم جان دل

    حالا لطفا شمام سمت خودت رو انجام بده ممنونم من منتظر معجزات پشت سرهم شما برای تحقق رویاهام هستم. ️

    دوستت دارم جان دل ️️️️

    نمی‌دونم چرا ولی به شدت دلم میخواد ی مدت گرگان باشم در آسایش خانواده و اونجارو خوب بگردم. …

    لطفا اگر خیر هست بقیه کاراش با شما

    ===========

    از فردای اون روز نشانه ها شروع شد:

    _تو باید انتقالی بگیری و ازین شهر بری!

    _خدایا تو دیدی این همه سال تلاش کردم برای انتقالی ولی یک قدم هم پیش نرفتم.

    _من میگم تو باید انتقالی بگیری و ازین شهر بری!

    _خدایا چه جوری ؟! از کجا ؟!چه طور؟!

    _تو فقط قدم اول رو بردار ،بقیه ش با من،فقط بچه هات رو بفرست برند،بچه هات رو بفرست برند،بچه هات رو بفرست برند…

    ◀️قدم اول :

    پرونده‌ی پیش دبستانی بچه هارو از مدرسه شون گرفتم و بردمشون گرگان و سپردم دست پدر و مادرم …

    خداوند پاسخ داد:

    ️🟣 سایتِ انتقالی که سال ها برام باز نمیشد،توسط دستانش به راحتی نتنها باز شد،که خودشون برام درخواست رو ثبت کردند…

    ️🟣یک نفر از نزدیکترین بیمارستان به خونه ی مادرم،با پای خودش اومد دم در نگهبانی بیمارستان ما بنر زد:کسی نمیخواد بره گرگان من باهاش جا به جا بشم….؟!

    ️🟣پرونده ی انتقالی من در کمیته ی رهبری بیمارستان در جریان افتاد…

    الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر …

    ◀️قدم دوم :

    یک روز تو فرکانس خیلی عالی بودم،که بهم الهام شد برو درخواست ٣ ماه مرخصی با حقوق بده،قشنگ یادمه بهش گفتم بابا من دارم انتقالی میگیرم دیگه ،برای چی درخواست مرخصی بدم؟!اون می‌گفت کاری که میگم رو انجام بده…

    منم رفتم یک نامه نوشتم و با تموم نجواهای خودم و صحبت همکارام که تو این کمبود نیرو کی آخه به تو مرخصی میده…گفتم من باید این کارو انجام بدم.

    خداوند پاسخ داد:

    ️🟣درکمال تعجب و ناباوری ،با درخواست مرخصی ٣ ماهه من موافقت کردند…به این شکل که گفتند تو در ماه ٢ هفته بیا شیفت ،٢ هفته هم برو پیش بچه هات…و اینطور بود که وعده ی خداوند و استاد که بهم گفته بود اگر متعهد باشی جهان به کمکت میاد و راه رو برای کار کردن روی باور هات آسون تر میکنه،به تحقق پیوست.

    الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر…

    ◀️قدم سوم: تلاش برای کنترل ذهن وقتی هیچ نشونه ای از پیشرفت مراحل انتقالی دیده نمی‌شد…

    دلتنگی نبودن دختر ها کنار خودم ،حرف های مردم که این چه کاریه داری زندگیت رو خراب میکنی،چرا میخوای خونه زندگیت رو ول کن بری؟! و همکارام که به شوخی و جدی مسخره م میکردن،یادمه هربار سوپروایزرمون که میومد توicu بهم می‌گفت تو هنوز هستی؟!هنوز انتقالیت درست نشد؟!آخرش من بازنشسته میشم و تو از اینجا تکون نمیخوری…

    خداوند پاسخ داد:

    ️🟣استاد شایسته با لانچ جدید دوره ی حل مسائل زندگی اومد به کمکم…

    🟣استاد عباس منش تو دوره با صدای بلند فریاد می‌زد : کویرت کجاست سعیده؟!کویرت رو رها کن,کویرت رو رها کن.

    من اما در مدار فهم و درکش نبودم…من انگار نمی شنیدم…

    بهار ١4٠٣:از دانشگاه خبر دادن انتقالی شما منتفیه،جایگزین شما هم تراز نیست، و اصلا بهش فکر هم نکن.

    الله اکبر،الله اکبر الله اکبر…

    ◀️قدم چهارم: اجرای قانون الخیر فی ما وقع…تلاش برای صبارشکور ماندن در عمل،حفظ ایمان و توکل و اعتماد به خدا…

    پرونده ی بچه هارو از گرگان گرفتم و برشون گردوندم پیش خودم و برای کلاس اول ثبت نامشون کردم.

    از استاد یاد گرفته بودم تلاشمو به نتیجه گره نزنم،از استاد یاد گرفته بودم در هرحالتی سپاسگزار و آرام بمانم،از استاد یاد گرفته بودم که توی این مرحله من یک شاه کلید به دست آوردم که حتی اگر الان به کارم نیاد،بعدا حتما استفاده میشه و تو دفترم همیشه برای خدا می‌نوشتم:خدایا من این همه سال میخواستم انتقالی بگیرم ولی یک قدم هم جلو نمیرفتم،حالا تو این همه کار برام انجام دادی و من ازت راضیم،من نمی‌دونم چرا اینجوری شد ولی حتما قراره یک اتفاق فوق العاده بیفته …

    خداوند پاسخ داد:

    ️🟣هدایتم به دوره ی ارزش تضاد…

    ️🟣یک بار دیگه نوشتن ویژگی خواسته هام…

    ️🟣دریافت الهامات در خواب : کویرت رو رها کن،ذهنت رو آزاد کن،پات رو از روی این ترمز بردار …

    ️🟣یکبار دیگه پرونده ی بچه هارو بگیر و ببر بسپارشون دست پدر و مادرت …

    ️🟣تیرماه ١4٠٢،ساعت ٧:45 دقیقه ی صبح!

    تماس مستقیم از دفتر ریاست دانشگاه علوم پزشکی :

    _سلام.خانوم شهریاری؟!از دفتر رئیس باهاتون تماس میگیرم،زنگ زدم اطلاع بدم که رئیس دستور داده با انتقالی شما بدون جایگزین موافق بشه،تو سیستم ثبتش کردیم،فقط پیگیر کارهای اداریش باش…

    الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر …

    =====================================

    بنویس کدام باورِ آن روزها، تو را به حرکت واداشت؟

    باورهای توحیدی که از استاد تو دوره ی دوازده قدم یاد گرفته بودم:

    _دست خدا بالای دست همه ست.

    _تو حرکت کن،درها باز میشه.

    _ایمانی که عمل نیاره،حرف مفته.

    _خودت رو با خدا هماهنگ کن،خدا جهان رو باهات هماهنگ می‌کنه.

    _همه ی آدم ها توی زندگیم به یک اندازه قدرت دارند و قدرتشون صفره،قدرت فقط دست خداونده.

    _هر اتفاقی بیفته همون خیره ست.

    _رها باش و به جای کنترل نتایج فقط روی خودت کار کن.

    _آنجا که همه ی راه ها بسته است,خداوند راه میگشاید.

    _هرجا دستم به شاخه نرسه،خدا شاخه رو برام میاره پایین.

    _اگر هدایت رو باور کنی قدم برمی‌داری،قدم بعدی زمانی بهت گفته میشه که قدم اول رو برداری.

    _اگر حالت خوبه و داری روی خودت کار میکنی،دیگه هر اتفاقی بیفته اومده که تورو به خواسته هات برسونه.

    _یک باور و اطمینان قلبی داشتم که خدا کارهارو انجام میده و هیچ وقت به چگونگی این کار فکر نمی‌کردم.

    امروز همان باور را چگونه در خودت فعال می‌کنی؟

    باید روزی صد بار همین جملات رو با خودم تکرار کنم،باید جانِ توحیدیم رو فول شارژ کنم،باید دوباره یک رنگ تازه به ایمان و توکل و جسارتم بزنم …

    اولین اقدام الهام‌گرفته‌ای که ظرف 24 ساعت آینده انجام می‌دهی چیست؟

    امشب قطعا و حتما می‌خوام یک بار دیگه ویژگی خواسته هام رو طبق تمرین کتاب رویاها بنویسم ،فقط بنویسم ،فقط با ایمان بنویسم ،و بعد منتظر دریافت هدایت بمونم که مثل همیشه با سر برم تو دلش :)))

    آخییششش،اللهم آخیییش…. خدایا شکرت،چقدر خوووبه این تمرین هاااا،چقدر قلب آدمو باز می‌کنه …چقدر حال آدم رو خوب می‌کنه …

    استاد جان و استاد جان…

    الهی که هزار در دنیا و صدهزار در آخرت…پاداش این جریان پر از خیر و برکتی که راه انداختید…

    عاشقتونم از تموم قلبم …

    به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان

    قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 159 رای:
  2. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1583 روز

    خانوم سلیمی جانم،مادر نورانی من سلام…

    میخوام مثل آقای فردوسی پور،فریاد بزنم:چقدررررر خوووووبید شماااااااا!

    یادتونه یک وقتایی به شوخی،بهتون میگفتم من باز امروز خُل شدم،هرچی میبینم یا میشنوم گریه م میگیره…؟!

    به خدا که کامنتت رو با گریه خوندم،این حجم از عشق،این حجم از نور،این حجم از شعور،این حجم از آگاه بودن،این حجم از آگاهی…

    باورم نمیشه واقعا،چرا و چطور انقدر ماهید…؟!

    (وسط گریه دارم برات سوت بلبلی میزنم،دور سرتون اسپند میچرخونم،فاصله تون رو با گوشی بیشتر کنید،دودی نشید.)

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    و در هر حال، خداوند بهترین حافظ و مهربانترین مهربانان است.

    هیچ موفقیتی اتفاقی نیست،هیچ اعتباری اتفاقی نیست،هیچ عزتی اتفاقی نیست،هیچ نوری اتفاقی نیست،هیچ شجره ی طیبه ای اتفاقی نیست.

    ازتون ممنونم که انقدر خوبید و این همه دسته گل تحویل جهان خداوند دادید…

    یک چیز دیگه بگم از تجربه ی شخصی…؟!

    هرچیزی که حساسیتشون رو نسبت به این مسیر برانگیخته میکنه،انجامش ندید،حتی اگر شده کمتر فایل ببینید یا کمتر کامنت بنویسید،این کاری بود که من نسبت به پدر و مادرم انجام دادم…

    و الان هم پدرم بدون هیچ فرسی از طرف من ،خودش عضو سایت شده و مقاومت مادرمم خیلی خیلی کم شده…طوری که چند روز پیش ازش شنیدم به من و نیلا نیکا گفت دخترهای عباس منشی:))) یعنی منو اینو شنیدم چشام چهار تااااشد:)))

    آره خلاصه،این تجربه ی شخصی من…که منجر به نتیجه ی دلخواه شده…انشالله که برای شما هم مفید باشه…

    راستی میدونید من خیلی دوستون دارم دیگه نه…؟!

    شما:مِه چِشه سوووووییی!

    درپناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 59 رای:
  3. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1583 روز

    سلام زهرای قشنگم

    ازت ممنونم که به ندای قبلت گوش میدی و برام مینوسی،من اینور صفحه ی گوشی با اشتیاق نقطه ی آبی رو میزارم روی چشمم و با ذوق خط به خطش رو میخونم.

    دوستت دارم زهرا،قلب روشنت رو میبوسم،ادامه بده و سد های ذهنی رو بشکن،فقط بنویس چی میخوای و بعد در مسیر هدایت ها حرکت کن.

    خدا از تو مشتاق تره که تو به خواسته هات برسی،چون با رسیدن تو‌به آرزوهات،خورشید توی دستات انقدر پرنور میشه که اونایی که در مدار دیدنش باشن،به سمت خدا روی میارن…

    عاشقتم رفیق و‌به امید شنیدن موفقیت های توحیدیت.

    درپناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
  4. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1583 روز

    سلام به روی ماه رفیق بهشتی

    آیا میدانستید عکس پروفایلتون یک دنیا آرامش بخشه؟!

    رنگ خوشرنگ‌ طوسی روسریتون با گل های سرخابی،حجاب خوشگلتون،صورت مینیاتوریتون،آرامشی که در امتداد نگاهتون هست…

    من هرجایی عکس پروفایلتون رو ببینم حتما یکبار دیگه با دقت نگاهش میکنم…

    ازین حجم از آرامش عکستون میتونم بفهمم چه قلب روشنی دارید…

    ممنونم ازتون برای این تلگراف قشنگی که برام فرستادید،نورش به قلب من نشست،دعا میکنم این نور چلچراغ بشه و به زندگی قشنگتون برگرده…

    دوستون دارم از روشنی قلبم،درپناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  5. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1583 روز

    پریسای عزیزم سلام به روی ماهت

    بسی از دیدن صورت قشنگ و این عکس پر از نورت لذت بردم و کیفشو بردم.

    دخترم چنین دلبر چرایی…؟!

    من عاشقتم و خودت و قلب روشنت رو میبوسم.

    ازت سپاسگزارم برای لطفی که به من داشتی،برات بهترین هارو آرزو میکنم و به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و مکان…

    الله یارت باشه همیشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  6. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1583 روز

    سلام به روی ماه رفیق غار حرای من…

    پیغام خداوند در بهترین زمان از دستان پربرکت شما به قلب من رسید.

    ازت ممنونم که به ندای قلب روشنت گوش کردی و لطف کردی سخاوتمندانه نور هدایت قرآن رو برام فرستادی تا بتونم با ایمان بیشتری کنترل ذهن کنم و روی ایمانم استقامت بورزم.

    دوستت دارم یک عالمه و به امید دریافت یک تلگراف پر برکت دیگه ای از شما،در پناه نور میسپارمتون و الله یار و یاورتون باشه همیشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: