تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
موضوع این قسمت: فقط اولین قدم را بردار
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس…
- قدم هایی تکاملی برای هدایت شدن؛
- تشخیص نشانه ها و عمل کردن در راستای آنها؛
- همه شغل ها پتانسیل یکسانی برای خلق ثروت دارند، علاقه ی شما چیست؟!
- باور، موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است؛
- همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
- فقط سمت خودت را انجام بده و به چگونگی کاری نداشته باش؛
- قدرت سازنده ی “مرور موفقیت ها” و “مسیری که آنها را ایجاد کرده”؛
در این گفتگوی شنیدنی، داستانی را خواهید شنید که نشان میدهد چگونه «ایمان» و «شور و شوق» میتوانند «نداشتهها» را به طور کامل جبران کنند و چگونه «ترس» و «مقایسه» میتوانند بزرگترین موفقیتها را متوقف سازند.
در ادامه، چکیدهای از مفاهیم خیرهکنندهی این فایل را برای شما آماده کردهایم تا با آمادگی کامل به این گفتگوی الهامبخش گوش دهید.
بخش اول: معجزهی «شور و شوق» ۲۲ سالگی
داستان از جایی شروع میشود که «منصوره»، با وجود داشتن مدرک لیسانس حقوق، تصمیم میگیرد به دنبال علاقهی کودکیاش، یعنی نقاشی برود. اما این یک تصمیم ساده نیست.
رویای غیرممکن: او در ۲۲ سالگی، در خانوادهای که استقلال مالی دختران چندان پذیرفته شده نبود، آرزوی داشتن «گالری نقاشی» شخصی خودش را داشت.
نقطهی شروع: صفر مطلق: او برای این رویای بزرگ، مطلقاً هیچ پولی نداشت.
اقدام بر اساس ایمان: منصوره به جای تسلیم شدن، کاری خارقالعاده انجام داد. او با دست خالی، روزها به بنگاههای املاک سر میزد و با اطمینان میگفت: «من میخواهم گالری بزنم، لطفاً جاها را به من نشان دهید!»
بحران و گریههای شبانه: او بالاخره مکان مورد نظرش را پیدا میکند، اما پدرش از دادن ۲ میلیون تومان پول پیش امتناع میکند. آن شب، دنیای منصوره تیره و تار میشود و او با گریه تصمیم میگیرد تسلیم شود و برای آزمون وکالت درس بخواند.
معجزهی صبح روز بعد: درست صبح فردای آن شبِ ناامیدی، تلفن زنگ میخورد. اتفاقی میافتد که فقط میتوان آن را «کارِ خداوند» نامید. یکی از همکلاسیهای نقاشیاش (که فقط یک بار او را دیده بود!) تماس میگیرد و میگوید که گالری مجهز و آمادهی خود را در بهترین نقطهی اصفهان (چهارباغ بالا) به دلیل قبولی در دانشگاه، واگذار میکند.
نتیجهی ایمان: منصوره با همان «هیچ» پولی، به آنجا میرود، کارهایش را نشان میدهد و پیشنهاد شراکت ۷۰ به ۳۰ میدهد. صاحب گالری «قبول» میکند! منصوره کارش را با ۵۰ هزار تومان (برای چاپ کارت ویزیت) شروع میکند و بلافاصله چندین شاگرد ثبتنام میکنند. او طی ۸ سال، به چنان درآمدی میرسد که از پدرش نیز بیشتر میشود.
بخش دوم: تلهی موفقیت و توقف در ایتالیا
داستان منصوره در اینجا تمام نمیشود. او که همیشه رویای جهانی شدن را داشت، ازدواج میکند و به میلان ایتالیا، پایتخت هنر جهان، مهاجرت میکند. اما اتفاقی تکاندهنده رخ میدهد:
برخورد با غولها: او در میلان، با دیدن سطح فوقالعاده بالای هنر و هنرمندان، ناگهان احساس «خرد شدن» و «خودباختگی» میکند.
خاموش شدن آتش: آن دختر ۲۲ سالهی نترس که با دست خالی به دل ناشناختهها زده بود، حالا در ایتالیا، با وجود داشتن تجربه و موفقیت، اعتماد به نفسش را کاملاً از دست میدهد.
توقف دو ساله: این خودباختگی باعث میشود که منصوره به مدت ۲ سال دچار افسردگی شده و کاملاً متوقف شود. او دیگر نه میتواند اثری خلق کند و نه فروشی داشته باشد.
نقطهی آشنایی: این توقف، نقطهی آشنایی او با آموزههای استاد عباس منش و شروع کار کردن روی باورهایش با «دوره ۱۲ قدم» میشود.
بخش سوم: راهحل استاد؛ فرمول فراموششدهی موفقیت
سوال کلیدی منصوره از استاد این است: «چگونه آن آدم ۲۲ ساله شوم؟ چگونه آن شور و شوق را در این چالش جدید (ایتالیا) دوباره زنده کنم؟»
پاسخ استاد، شاهکلید این فایل و درسی برای همهی ماست:
شما یک بار این مسیر را رفتهاید؛ مشکل این است که آن را «فراموش» کردهاید!
استاد توضیح میدهند که موفقیت منصوره در ۲۲ سالگی، شانس یا اتفاق نبود؛ بلکه اجرای دقیق «قانون» بوده است:
- ایمان و باور خالص: او باور داشت که میشود.
- حرکت و اقدام (بدون دانستنِ چگونگی): او نمیدانست «چطور» پولش جور میشود، اما «حرکت» کرد (رفتن به بنگاهها).
- پاسخ جهان: جهان نیز درها را به شکلی معجزهآسا (تلفن صبح روز بعد) برایش باز کرد.
راهحل استاد برای منصوره (و برای شما):
برای موفقیت دوباره، نیازی به فرمول جدید نیست. شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشتهی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشیاش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار میکند.
استاد مثال میزنند که خودشان نیز هنگام مهاجرت به آمریکا، با وجود داشتن ثروت در ایران، تقریباً از صفر شروع کردند و دقیقاً با «یادآوری» موفقیتهای گذشتهشان در ایران، توانستند اینجا نیز خلق کنند.
نکتهی کلیدی که استاد به منصوره گوشزد میکند، این است:
«به خودت نگاه کن. آیا آن «شور و شوق» که باعث شد در ۲۲ سالگی با دست خالی بلند شوی و دنبال گالری بگردی را، امروز در میلان هم داری؟ یا ترس و مقایسه، آن آتش را خاموش کرده است؟»
گوش دادن به این فایل به شما کمک میکند تا فرمول موفقیت شخصی خودتان که شاید زیر غبار چالشهای امروز فراموشش کردهاید را دوباره پیدا کنید.
تمرین این قسمت:
داستان منصوره، داستانِ «فراموش کردنِ» فرمول موفقیت شخصیمان است.
او در ۲۲ سالگی با دست خالی اما با «شور و شوقی» آتشین، به گالری رویاییاش رسید؛ اما سالها بعد در ایتالیا، در مواجهه با چالشی بزرگتر، آن فرمول را فراموش کرد و متوقف شد.
سوال ما از شما این است:
۱. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
۲. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
لطفاً داستان آن موفقیت گذشتهتان را در کامنتها بنویسید. یادآوری این داستانها در بخش نظرات، نه تنها به خودتان کمک میکند تا آن «فرمول» را دوباره به یاد بیاورید، بلکه ایمانی قدرتمند به دیگر اعضای سایت میدهد که آنها هم میتوانند.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵17MB17 دقیقه














سلامی از اعماق وجود به استاد گرانقدر و با ارزش و خوش بیان و توحیدی و یکتاپرستم…
و استاد شایسته عزیز و توحیدی و خوش صدا…
و تمام دوستان و همم خانواده های موفق و پر تلاشم در این بهشت….
الان ساعت ا بامداد مورخه 1404/8/8 است و 4 سال و 8 ماه از آشنایی من با استاد و این مسیر الهی می گذرد.
امشب می خواهم بدون حاشیه فقط نتایجم را اینجا بنویسم…
تمام نتایج…
و میدانم بهای واقعی این آموزش ها به یاد آوردن و عمل به قوانین و نوشتن آن هاست…
قسمت اول؛ بچه دار شدن بعد از 11 سال: همه چیز از عید 1400 شروع شد…
من حال روحی خوبی نداشتم و 11 سال بود از ازدواجم گذشته بود و سال ها تلاش برای بچه دار شدن بی نتیجه مانده بود…
دردی که همیشه همراه من بود و ترس اینکه هرگز پدر بودن را تجربه نکنم مرا عذاب میداد…
سال ها نتیجه نگرفتن از اقدامات پزشکی و 5 بار ivf ناموفق مرا کاملا نا امید کرده بود..
به خدا میگفتم خدایا چرا به من فرزند نمیدی و چرا میخواهی گناهان و اشتباهات گذشته منو اینطور به سر من بکوبی …
به خدا میگفتم تو بندگانت را دوست داری و میدانم میخواهی از این طریق منو پاک کنی و به این واسطه به من اجر و ثواب بدی…
تو به من فرزند نمیدی تا با این درد در همین دنیا بسوزم تا دیگر اون دنیا تو آتیش جهنم نسوزم …
و خیلی وقتا از خدا می گفتم من مشکلی با درد و بدبختی ندارم چون به تقدیر و قسمتی که تو برایم خواسته ای راضی هستم(و فکر میکردم کنار آمدن با بدبختی یعنی راضی بودن به رضای خدا و سر سپردن به تقدیری که در پیشانی نوشته شده و به این ترتیب من آدم خیلی مومن و خوب و ارزشمندی هستم)
و به خدا میگفتم ازت خواهش میکنم شکل این درد را تغییر بده بمن فرزند بده اما به جاش منو مریض کن اگر قراره دردی همراه من باشه شکل اون درد رو عوض کن چون من دیگه طاقت بچه نداشتن رو ندارم.
این باور بمن القا شده بود کسی که در طول روز بلا سرش نیاد یعنی خدا ولش کرده و باید به ایمانش شک کنه…
باور اینو داشتم بعد هر خنده ای گریه است…
باور اینو داشتم اگر سر درد شدی یا مریض شدی محبوب خدایی و بوسیله اون درد گناهانت ریخته میشه…
اگر تو خونه با همسرم بحثم میشد یا وسیله ای میسوخت یا چیزی میشکست به این صورت خودمون رو قانع میکردیم که میخواسته بشه… یا چون تیپ زده بودیم و رفته بودیم تو فامیل و یا چون خوشکل و خوش تیپیم و یا چون کار دولتی و حقوق سر برج داریم مردم چشمون کردن و با این تفکر خودمون رو آروم میکردیم و میخواستیم خلاء درونی و کمبودها و مشکلات شخصیتیمون رو بپوشانیم…
میخواستیم مشکلات و مسائل رو طبیعی جلوه بدیم و خودمون رو مسئول اون اتفاقات ندونیم و همه چیزو گردن خدا بندازیم که اون خواسته و مسئولیت زندگیمون رو گردن خدا می نداختیم و این فاجعه بود و مشرک بودیم و چشم مردم رو عامل اتفاقات بد زندگی میدونستیم ، جالبه همه مقصر بودن جز خودمون…
ما آدمای خوب و مذهبی و درد کشیده و. دل سوخته ای بودیم که خداوند در دل شکسته ما قرار داشت و نهایتا قرار بود آن خدا مارا بواسطه انواع زجر و بدبختی ها پاک کند و به بهشت برویم تازه بازممعلوم نبود بتونیم بریم بهشت و حق الناس ها ( بعدا فهمیدم کلمه حق الناس حتی یک بارم در قرآن نیومده) و هزارتا اشتباه کوچیک و بزرگ و پل صراطی که از مو باریکتر بود ورود به بهشت رو تقریبا غیر ممکن کرده بود و در بهترین حالت باید اول چند هزار سال تو جهنم می موندیم کامل که پاک شدیم میرفتیم طبقه پایین بهشت …
وای خدای من فاجعه بود این نوع تفکر من … خدایا هزاران بار ازت سپاسگذارم که منو با استاد و این مسیر و منو با خود واقعی م آشنا کردی و از اون جهنمی که خوددم برای خودم ساخته بودم نجاتم دادی ای رب نازنین و. عشق بی بدیل من…
ای فرمان روای خوشکل و نور آسمان ها و زمین من…
ای نور زندگی من. ای. احساس آرامش و اطمینان و قدرت من…
عاشقتم خدا…
بلندگو بدست هایی که هیچ درکی از قانون نداشتن به این باورهای فاجعه بار دامن میزدن اونا فقیر بودن و مریض بودن و بدبخت بودن و بیچاره بودن و بچه نداشتن رو از طرف خدا میدونستن و ثروتمند بودن و در رفاه بودن و خنده و احساس خوشبختی دائمی، از نظر اونا بد بود و کسی که تقدیر را در شب قدر نوشته بود تصمیم گیرنده برای خوشبخت و یا بدبختی هر فردی بود، بنابرین این تفاوت در تصمیم گیری برای بنده ها، توسط آن خدا عدالت آن خدا را زیر سوال میبرد عدالتی که از خصوصیات ذاتی رب یکتاست بنابراین برای توجیه این ماجرا دروغ بزرگی دیگر در ادامه آن گفته میشد که چون خداوند عادل است فرد خوشبخت می بایست به جهنم می رفت چون هیچ سختی در این دنیا نکشیده بود و می بایست به جاش تو اون دنیا سختی بکشه
و به جاش فرد بدبخت چون بدبختی هاشو تو این دنیا کشیده بود دیگه اون دنیا راحت بود…
تمام این افکار وحشت ناک و فاجعه بار که در عموم مردم موج میزد انواع ناخواسته ها و مشکلات رو وارد زندگی مردم کرده بود و این افکار و باورهای بی پایه و اساس و مبهم زمینه را برای شرک بزرگ و مشرک بودن افراد در یک جامعه به ظاهر خدا پرست و مسلمان آماده کرده بود به این صورت که:
آی مشکل دار. آی بی اولاد. آی فقیر ، آی بی خونه بلند صدا بزن یا فلانی …. یا بهمانی. مطمئن باش اینا کسی رو دست خالی رد نمیکنن.
وای از شرک…
فریاد از شرک…
ای داد از این همه بی عقلی و بت پرستی…
چطور افرادی که مثل خود ما انسان بودند و هرچند مثل خود ما مقدس هم بودند اما صدها سال قبل از دنیا رفته بودند توانسته بود در ذهن ما قدرت خالق بودن قدرت رزاق بودن و الوهیت پیدا کند…
به خاطر نجات از بت پرستی و یکتا پرستی ام با تمام وجود از خداوند سپاسگزارم..
خب بریم سراغ ادامه داستان…
در کنار همه این افکار وحشتناک چندبار پیش دعا نویس ها رفته بودم و همه آن ها گفته بودن شب عروسی شما رو جادو کردن و با گرفتن پول جملاتی نوشته بودن و من اون جمله ها که داخل پوست گرگ پیچیده شده بود به گفته اونا پشت ساعت و قاب عکس ها خونه گذاشته بودم تا اون دعاها کار انجام بده و جادوها باطل بشه…
در ورطه ناامیدی با این افکار و وضعیت ناجور ذهنی عید 1400 فرا رسید…
من پسر دایی ام اصفهان زندگی میکنه و به شدت از مشکل کم شنوایی رنج می برد و اونم خیلی برای مشکل شنواییش تلاش میکرد ووکارش به گذاشتن سمعک رسیده بود و تا حدی باعث افسردگیش شده بود چون میگفت وقتی تو جمع میشینم حرف های بقیه رو درست نمیشنوم و باید لب خونی کنم و طبق معمول من هروقت میدیدمش در مورد وضعیت گوشش سوال میکردم و احوالشو میپرسیدم عید 1400 وقتی دیدمش و در مورد گوشش پرسیدم اون گفت:
گوشم خوب شد…
من خیلی خوشحال شدم و خیلی هم تعجب کردم چون میدونستم سال ها پیش بهترین دکترها میره ولی نتیجه نگرفته کنجکاو شدم و ازش خواستم روش درمانشو برام توضیح بده…
گفتم چی شد که خوب شدی؟
گفت: یه سری فایل هایی هست گوش دادم و به خودم تعهد دادم که من باید خوب بشم…
من به پسر داییم گفتم هرچیز دیگه ای میگفتی باور میکردم جز این حرف، فایل گوش دادن مگه میتونه مشکل به این بزرگی رو حل کنه… چه ربطی داشت؟
گفتم یکمیشو بزار ببینم چی میگه …
استاد میگفت تمام اتفاقات زندگی ما رو از قبیل بیماری و سلامتی ، ثروت و فقر، نوع برخورد دیگران با ما. روابط عاطفی رو خودمون برای خودمون رقم می زنیم با افکار باورهامون رقم میزنیم و اگر میخوایم اتفاقات تغییر کنه باید باورهای ما تغییر کنه…
ما در جهانی کاملا فرکانسی زندگی میکنیم که بر اساس قوانین بدون تغییر و ثابت و که نشان دهنده عدالت رب الارباب و خالق اون قوانین هست، کار میکنه، و هر فردی نتیجه افکار و باورهای خودشو میبینه این خدای جدید واقعی تر به نظر می رسید و عادل بود و قلب من با اون حرف ها روشن شد و انرژی پاک و روحی که در وجود من بود اون حرف ها رو تایید کرد. انگار گمشده من پیدا شده بود…
کاملا گیج بودم و درست متوجه نمیشدم اون صدای پر انرژی و آرامش بخش چی داره میگه …
اما…
جرقه زده شده بود….
من موضوع رو با همسرم در میون گذاشتم و گفتم سعید میگه گوشش خوب شده ، ما هم که هر کاری بگی تو این چند سال کردیم بیا چند ماه هرچی که این آقا میگه قبول کنیم کاری هم به جهنم و بهشت و خوب بدش نداریم هرچی گفت قبول میکنیم…
این آغاز عشق بازی من بود…
همون اول متوجه شرک عمیق در وجودم شدم…
اون صدا میگفت اگر اون بخواد تو رو ببره بالا اگر تمام دنیا جمع بشن نمیتونن جلوی اونو بگیرن…
و اون میتونه تو رو از فرش به عرش ببره…
خلاصه بگم که من تمام اون جادوهای پشت قاب عکس های تو خونه رو به دیوار کوبیدم و گفتم هیچ قدرتی بالاتر از اون وجود نداره و این منم که خودم به چشم مردم و این جادو و جمبل ها قدرت دادم..
من احساس سرزنش و احساس گناه رو کنار گذاشتم .
و یاورهای غلط دیگه ای هم داشتم ، که مواد مخدری که قبل از ازدواج مصرف کرده بودم مثل حشیش و گل اینا روی نطفه من اثر گذاشته و به شدت خودمو سرزنش میکردم که تقصیر منه و همسرمم باید به خاطر من زجر بکشه …(بعد از آشنایی بیشتر با قوانین متوجه شدم بزرگ ترین آسیب مواد مخدر اینه که احساس ما رو به عنوان یک عامل بیرونی در اختیار خودش میگیره واحساس خوب و بد ما وابسته به اون میشه و حتی زمانی که احساس ما بر اثر مصرف مواد مخدر خوب میشه چون این احساس خوب درونی نیست و از درون نمیاد هیچ فرکانسی رو ارسال نمیکنه و در واقع مواد مخدر دستگاه ژنراتور و رقم زننده اتفاقات خوب رو در وجود ما به کلی مختل میکنه و ذهن ما رو در اختیار خودش میگیره)
بعدها در دوره 12 قدم و کار کردن بیشتر روی خودم و فکر کردن به گذشته فهمیدم بهترین مدل ارسال فرکانس و دریافت نتایج مطلوب اینه که ما با تغییر باورهامون به احساس خوب برسیم یعنی چیزهایی رو باور کنیم که به ما احساس بهتری میده خصوصا زمانی که خواسته جدیدی داریم برای اینکه وارد مدارش بشیم بیایم باورهای خوب و مناسب هماهنگ با اون خواسته رو روی فونداسیون منطق های قوی بسازیم. باورهایی که ما را آسان کند برای آسانی ها.
اما…
باورهای جدید توحیدی و خدای جدید من انقدر قدرت داشت که می توانست اگر مشکلی هم وجود داره تمام این ها رو تو بدن من درست کنه انقدر باورهای قبلی قوی بود که نمیتونستم بگم الکی و دروغ بوده و وجود مشکل در بدنم را منکر بشم و براش منطق بیارم اما تونستم با باورهای توحیدی جدید روی اون باورها رنگ بریزم …
تونسته بودم بپذیرم خداوند قدرت اینو داره که این مشکل که تو بدن من هست رو بدون اینکه من بفهمم ترمیم کنه و خواسته منو وارد زندگیم کنه…
این باورهای قدرتمند جدید ، نتیجه داد و همسرم فقط 6 ماه بعد باردار شد و خداوند به من دو قلو داد…
قسمت دوم؛ورود به رابطه دوم سمی و فاصله از مسیر توحید:
با باردار شدن همسرم چون بعد از مدت زیادی بچه دار شده بودیم خیلی به خودمون سخت گرفتیم و یکی از اون سختی ها قطع کامل رابطه جنسی من با همسرم بود…
ایمانم به شدت قوی شده بود و باور کرده بودم تمام خواسته ها وارد زندگی من میشه و به خاطر فشارهای ناشی از نداشتن رابطه زناشویی این درخواست رو در من شکل داد که یه فرد مناسب رو خدا سر راه من قرار بده…
تا باهاش رابطه داشته باشم و طبق فکر اون موقع احساس خودم رو خوب نگه دارم (بعدها فهمیدم که استاد در دوره عشق و مودت به شدت رابطه دوم رو رد میکنه و رابطه عاطفی و عاشقانه فقط با یک نفر)و چون آدم مذهبی هم بودم مهم ترین خصوصیتی که برای خدا تعیین کردم این بود که طرف شوهر نداشته باشه…
و بعدها فهمیدم این درخواست من به خاطر باورهای مریض قبلی که مذهب برایم ایجاد کرده بود و گفته بودند ازدواج موقت به هر تعدادی که باشد مجاز است و بسیار ثواب دارد و نزد خدا محبوب است و وقتی غسل میکنی به ازای هر قطره آبی که به زمین میریزد خداوند قصری در بهشت برایت می سازد و….
ترمزی در ذهن من نداشت و حتی منو نزد خدا محبوب تر می کرد…
بنابراین جهان سیستمی که فقط به باورهای من واکنش نشان میده به افکار و باورهای مخرب مذهبی من واکنش نشان داد و پای فردی رو که چند سال بود شوهرش فوت کرده بود و همسایه قدیمی همسرم بود به منزل ما باز کرد…
این رابطه معیوب شکل گرفت و منی که بچه دار شدنم با گوش دادن فایل های رایگان استاد رقم خورده بود و هنوز آگاهی هام تکمیل نبود و بویی از عزت نفس نبرده بودم شروع به دلسوزی برای این فرد کردم…
خودمو مسئول کمبودهای عاطفی و روحی روانی اون فرد دونستم…
براش دلسوزی می کردم…
و منطقم هم این بود که چون این کار ثواب داره خدا عابروی منو نمیبره و تمام کارایی که برای اون فرد می کردم رو به عنوان صدقه ای بزرگ حساب می کردم…
و اعتقاد قوی پیدا کرده بودم که رابطه داشتن با اون فرد و رفع نیازهای عاطفی و حتی مالیش…
صدقه محسوب میشه و باعث میشه خدا هم هوای من و همسرم و دوقلوهای در شکمش رو داشته باشه و اتفاقا حاملگی همسرم مصادف شده بود با کرونا و خانومم کرونا گرفت ، که در اثر کرونا کیسه آبش سوراخ شد اما در کمال ناباوری و تعجب دکترا و به صورت معجزه آسایی خود به خود ترمیم شد و اونموقع دکترا میگفتن هر مادر بارداری کرونا گرفته یا خودش یا بچش از دنیا رفتن اما خانوم من و دوقلوهام چیزیشون نشد و حتی کیسه آب سوراخ شده هم خودش ترمیم شد…
و من فکر میکردم خدا به خاطر دلسوزی من برای این خانوم هوای منو داره و باور من داره کار میکنه …
غافل از اینکه طبق قانون ، باورهای من فقط اتفاقات زندگی منو شکل میده نه کس دیگه…
و همسرم به خاطر باورهای خودش بود که کیسه آبش ترمیم شد..
به خاطر ایمان خودش به خاطر اعتماد خودش به خداوند به خاطر تعهد خودش در عمل کردن به قانون به خاطر احساس خوب خودش حتی در زمان بیماری به خاطر اینکه باور کرده بود خدایی که بچه رو در رحمش رشد داده قطعا اونا رو به دنیا خواهد آورد ، به خاطر آرامش و فایل گوش دادن و باورهای خودش بود…
اما …
من از مسیر خارج شده بودم و اون خانوم که هزارن مشکل عاطفی و روحی و کمبود داشت و دائم در حال مرور اتفاقات تلخ گذشته خودش بود و مدام داستان ضربه هایی که قبلا خورده بود برای من تعریف میکرد منو بیشتر ترغیب میکرد این خلاء عاطفی رو براش پر کنم و به جاش ثواب کنم…
از طرفی من خودمو مسئول تغییر افکار اون خانم میدونستم و میگفتم خدا به این دلیل این خانم رو به سمت من آورد که من قانون رو بهش یاد بدم تا برای همیشه زندگیش تغییر کنه و احتمالا این خانم درخواستی از خداوند داشته و هدایت شده هست…
و من مسئول تغییر ایشون و آموزش قانون به ایشون هستم…
در حالیکه غافل بودم که ما قدرت تغییر هیچ کس رو نداریم و فقط قدرت تغییر خودمونو داریم…
غافل بودم که خداوند سیستمه و هیچ چیزی رو برای هیچ کس نمی خواد و فقط به درخواست های ما پاسخ میده…
به محض تولد یک خواسته در وجود ما جهان طبق باورهای مرتبط با اون خواسته شروع به تولد واقعی اون خواسته در تجربه زندگی ما خواهد کرد…
اگر ما باور کرده باشیم اون خواسته سخت به ما داده میشه و هزار تا پیچ و خم داره پس با سختی و پیچ و خم زیاد وارد زندگیمون میشه…
اگر با منطق هایی که در دوره 12 قدم و سایر دوره ها یاد میگیرم باور کنیم که به راحتی به راحتی خواسته ها وارد زندگیمون میشه پس به راحتی و از راهی که نمیدونیم وارد زندگیمون میشه…
باورها یه شبه ساخته نمیشن و باید بر پایه منطق های قوی ذهن اونا رو قبول کنه و باید تکرار بشه …
وقتی با ابزار منطق و تمرین و تکرار کدهای جدید جای گذاری شد بعد یه مدت کوتاهی اتفاقات شروع میکنه به رخ دادن…
به هر حال من از همه اینا غافل شده بودم…
و نهایتا با سختی و مشقت و افسردگی و مشکلات روحی و روانی و وابستگی به قرص اعتیاد آور ب2(با توجیه اینکه این قرص احساس منو خوب میکنه، مصرف میکردم)بعد از به دنیا آمدن بچه هام از اون رابطه خارج شدم…
اما داستان تکامل و تغییر و پیشرفت همچنان ادامه داشت و من دوباره بازگشتی تکاملی ، کمی سخت، اما ، شکوه مندی به میدان بازی داشتم….
که در ادامه این بازگشت و نحوه برگشت به مسیر و تمام اتفاقات بی نظیر که تا امروز رخ داده را شرح خواهم داد….
ادامه دارد…
سلام خانم امیری عزیز.
من مدت هاست تصمیم گرفتم فقط روی خودم کار کنم و هر کسی تو مدار خودش هست.
اما چون از دوره 12 قدم گفتید .می خواستم این کامنت رو به عنوان هدایتی از جانب پروردگار در نظر بگیرید،
دوست من ،
من دوره 12 قدم رو تا قدم آخر رفتم و تغییرات زیادی هم در طول دوره تجربه کردم و الان در مدار بالاتر آماده تغییرات بیشتر و پیشرفت بیشتر هستم و میخواستم از اول برگردم دوره 12 قدم رو کار کنم. که متوجه یک ایراد اساسی در خودم شدم.
و اون ایراد در عزت نفس و احساس لیاقت من بود.
برا همین دوره عزت نفس رو تهیه کردم تا بتونم بیشتر و بیشتر شخصیت خودم رو بهبود بدم.
یکی از جملات کلیدی استاد در دوره 12 قدم اینه که “تا شخصیت ما تغییر نکنه اتفاقات زندگی ما تغییر نخواهد کرد”
دوست من ، من درک امروز خودم رو از حرکت در مسیر به شما میگم.
درک امروز من اینه که حرکت در این مسیر و طی کردن تکامل دریافت الهامات گوناگون نیست.
یعنی ما فکر میکنیم باید خیلی رو خودمون کار کنیم تا بعد خدا به ما بگه چکار کنیم و این تفکر از احساس عدم لیاقت میاد.
طی کردن تکامل یعنی اجرای الهامات.
ما باید تصمیم بگیریم و اجرا کنیم.
مشکل ما اینه که عمل گرا نیستیم.
هر چقدر بیشتر تصمیم بگیری و اجرا کنی نتیجه اجرای اون تصمیمات مارو بزرگ تر خواهد کرد.
کسانی موفق می شوند که تصمیمات زیادی میگیرند و اجرا می کنند.
استمرار در مسیر یعنی گرفتن تصمیم و اجرای تصمیمات زیاد.
این یعنی بهبود گرایی، این یعنی تغییر دائمی.
دوست من مشکل ما از نتحیه خودمونه ما تو دو تا موضوع باید پیشرفت کنیم. یکی احساس لیاقت و دومی باورهای توحیدی.
ما قدرت رب رو دست کم گرفتیم که فکر میکنیم خدا فقط از یه راه خاصی میتونه مارو به خواسته هامون برسونه و این تفکر ریشه در شرک داره.
و ما احساس لیاقتمون مشکل داره که فکر میکنیم چیزهایی که تو فکرمونه سلیقه خودمونه و هدایت خداوند نیست.
وقتی وارد این مسیر میشیم و رو خودمون کار میکنیم که نشونه کار کردن رو خودمون اینه که احساسمون خوبه.
دیگه ما روی دوش خداوند و در جریان هدایتیم.
نشونه الهامات خداوند اینه که به ما احساس خوب میده احساس اطمینان و احساس قدرت و… میده.
شما ببین در مورد این موضوعاتی که گفتی در مورد هرکدوم که حس بهتری داری ، همون دقیقا هدایت خداونده و قراره شما رو به موفقیت برسونه.
سلام به دوست خوبم جناب آقای نیکو.
قدم اول اینه که شما بفهمی تمام مشکلاتت ریشه در مصرف این قرص داره و جا خالی ندی.
وقتی اینو پذیرفتی برای تغییرش تلاش میکنی.
من قبل از وابستگی به این قرص قدرت احساس خوب و رابطه احساسم با اتفاقات زندگیم رو میدونستم و تمام اون معجزات رو دیده بودم…
بعد از سقوط به مدارهای پایین تر تصمیم گرفتم رو خودم کار کنم و متوجه شدم اینبار کار کردن روی خودم نتیجه ای نمیده.
درخواست هام پاسخ قابل قبولی داده نمیشه.
و نتیجه احساس خوبم فقط جر و بحث بیشتر با همسر و مشکلات در محل کار و خونه بود.
میدونی چرا؟
چون اون احساس خوب واقعی نبود…
اون ماکتی از احساس خوب بود که قرص ب2 ایجاد می کرد ..
این قرص در عین کوچیکی هیولای بزرگ و وحشتناکی هست…
به هر حال من چون با این مسیر آشنا بودم .
و دیدم احساس خوبم نتیجه نمیده . به قطعیت رسیدم که باید حذفش کنم و تبدیل بشم به خود واقعیم…
به همون شخصی که همیشه حالش خوب بود و معجزات زیادی رو برای خودش رقم زد.
بعدها فهمیدم اون روشی که باعث شد من بتونم این قرص رو کنار بزارم همون اهرم رنج و لذت بود..
رنج های مصرف قرص:
1. خواب من به هم ریخته بود و حتی کابوس هایی که میدیدم باعث میشد تو شیفت کاریم تو خواب سر و صدا کنم و عابرو ریزی بود برام.
2. خوابم به شدت سنگین بود.
3.در طول روز حال و حوصله انجام هیچ کاری نداشتم و مدام انجام کارها رو به بعد موکول میکردم.
4. به افراد بدبین بودم و فکر میکردم یه جور دیگه در مورد من فکر میکنن.
5. زودرنج بودم و زود از یه حرفی ناراحت میشدم..
6. خشمم قابل کنترل نبود و اگه جوش میومدم خرابکاری میکردم.
7. جرو بحثام تو خونه با همسرم زیاد بود و زندگی برام جهنم شده بود.
8. بیش از حد سیگار میکشیدم..
و مهم تر از همه میدونستم با این وضعیت نمیتونم به قانون عمل کنم و اتفاقات خوبی برام نخواهد افتاد.
و…
تموم این چیزها حاصل مصرف قرص بود و این رنج ها رو برای ذهنم دائم مرور میکردم تا لذت مصرف قرص براش کمرنگ بشه . و این کار انگیزه زیادی ایجاد کرد تا مصرف رو کنار بزارم.
در کنارش لذت های بعد از ترک مصرف رو برای ذهنم مرور میکردم.
1.شاد و سر حال و پر انرژی میشم.
2.زود جوش نمیام و آرام میشم.
3. از خواب های سنگین و نا مرتب و کابوس های شبانه خبری نیست.
4. رابطه ام با افراد خوب میشه.
مهم تر از همه کنترل احساسم دستم میاد.
اولین بار وقتی بعد از حدود یک ماه بدون مصرف قرص به ثبات در احساس خوب رسیدم . برای خودم جشن گرفتم . چون این احساس خوب درونی بود و شروعی دوباره برای تمام اتفاقات زیبا در زندگی.
در ادامه لازمه بهتون بگم روند ترک وابستگی بعد از فکر کردن مدام به رنج و لذت های ناشی از کنار گذاشتن این قرص نحوه ی این ترک وابستگی بود که برای من این طور بود.
اول اینکه من اصلا خودمو سرزنش نمیکردم وقتی ذهنم میخواست نجوا کنه من در جوابش میگفتم من معتاد نیستم و فقط از لحاط روانی به یک قرص وابسته شدم.. همین..
دوست من هرگز خودتو سرزنش نکن ، چون احساس سرزنش هیچ کمکی بهت نمیکنه.
دوم اینکه برای خودم زمان بندی میکردم و می گفتم نمی میرم که و به هر نحوی بود به زمان بندیم عمل می کردم(بماند که بعدا متوجه شدم تمام اون ایده ها و زمان بندی ها کار خدا بود)
مثلا اول هر سه روز یک چهارم زیر زبون میزاشتم.
و بعد از مصرف تا ذهن میومد سرزنشم کنه و بگه خاک تو سر معتادت دوباره قرص خوردی من میگفتم من به خودم افتخار میکنم که در مسیر درست دارم گام بر میدارم .
هدف من فقط ترک وابستگی به ب2 نبود هدف من این بود دوباره خودم بشم تا بتونم فرکانس بفرستم.
بازه های زمانیم 21 روزه بود.
مثلا تو 21 روز اول هر 3 روز یک چهارم و بعد از اینکه موفق شدم گفتم حالا معلوم شد اصلا وابستگی وجود نداشته چون من تو 20 روز فقط 2 تا قرص خوردم و این فریب ذهن بوده و به خودم افتخار می کردم.
بعد هفته ای یک چهارم و دوهفته ای .
و دائم از خداوند هدایت می خاستم .
و اون چیزی که باعث شد برای همیشه با این هیولای کوچک خدافظی کنم نشانه بزرگ پروردگارم بود.
بعد از اینکه مدتی از خودم تعهد نشون داده بودم . یک دفعه توسط یکی از دوستام به یک جمعی دعوت شدم که اونحا چنتا از بچه های عباسمنشی بودند که تو اون جمع صحبت از دوره 12 قدم شد.
بعدش ما چند نفر گروهی تو تلگرام تشکیل دادیم که تو اون گروه در مورد اتفاقات مثبت روزمره و قوانین صحبت می کردیم. اسم اون گروه رو گذاشته بودیم 12 قدم…
در همون حین آخرین باری که من قرص خریده بودم و اون قرص ها تو داشبورد ماشینم بود ، از خداوند هدایت خواستم که خدایا تو بگو همینجوری چند روز یک بار مصرف کنم یا نه هر جور تو بگی من عمل میکنم.
و رفتم خونه.
نیم ساعت بعد خانومم بلند صدا زد که محمد بدو بیا طاها (پسر کوچیکم)ببین چکار کرده
پسرم شیر آب رو باز کرده بود و سر شلنگ رو گذاشته بود تو ماشین و ماشین تبدیل شده بود به یک قایق در حال غرق شدن و از همه جاش آب میزد بیرون اولش خیلی قاطی کردم اما وقتی به خودم اومدم دیدم تمام قرص هایی که تو داشبورد ماشین بود داخل آب حل شده بود.
یادمه به خدا گفتم ، خدایا حالا چرا اینجوری جور دیگه ای نمیشد بهم بگی؟
و خدا گفت میخاستم امروز رو هرگز فراموش نکنی.
یهو بخودم اومدم و دیدم خانومم میگه دیوونه شدی چی داری میگی. چرا میخندی ..
و منی که قبلش داشتم پسرمو دعوا می کردم بقلش کردم و کلی بوسش کردم .
اون اتفاق مربوط به مرداد 1403 هست.
و من الان حدود 1سال و چهار ماه هست که دیگه قرصی مصرف نکردم و اعتبارش هم فقط به پروردگارم میرسه..
و الانم حدود 20 روزه که سیگار رو هم کنار گذاشتم…
بعد از اون اتفاق در سال گذشته دوره 12 قدم رو خریدم و شروع به کار کردن بیشتر با تعهد بیشتر روی خودم کردم.
اینبار میدونستم این احساس خوبی که دارم کاملا درونیه و قراره کن فیکون کنه.
و انقدر اتفاقات زیبا وارد زندگیم شده که باید صدها کامنت در موردش بنویسم.
رابطم با همسرم الان رویایی شده. ماشینم رو عوض کردم و ماشین صفر کیلومترم چند ماه دیگه تحویل می گیرم. تمام بدهی های خونه ای که ساخته بودم پرداخت شده. شعل دوم راه انداختم و در کنار همسرم در مغازه جگرکی کسب در آمد کردم و هزاران اتفاق خوب دیگه که باعث شده بهشت رو همین حالا در کنار رب ماچ ماچی خودم زندگی کنم.
و اعتبار هیچی بمن نمیرسه.
و خداوند از طریق همسرم بمن عشق میورزه، و از طریق اطرافیان منو دوست داره و من عاشق رب خودم هستم.
و جدیدا دارم روی تغییر باورهای ثروت ساز تمرکز میکنم که اتفاقات عجیبی داره برام میوفته.
دوست من قانون ثابته و برای همه یجور جواب میده اگر میبینی نتایج تغییر نمیکنه چون خودت تغییر نمیکنی و این عین عدالت خداونده.
دوست خوبم خوشحالم که این تجربم رو تونستم تو این بهشت با شما به اشتراک بزارم. چه خوب کردی که سوال پرسیدی شاید افراد دیگه ای هم هدایت بشن و بفهمن تمام خواسته هاشون پشت دره فقط اونا باید در رو باز کنن.
خدانگهدار.
سلام آقا حامد عزیز.
خداروشکر…
وقتی متعهد میشی برای تغییر جهان پشت سرت قرار میگیره…
خداوند در وجودت تجلی میکنه و تمام مشکلات رو
حل میکنه…
اینکه میگی در کمال ناباوری به راحتی گذاشتی کنار…
اینکه میگی کار دست خدا میسپری به راحتی حل میشه، نشانی تجلی خداوند در وجود شماست…
آقا حامد فقط باید حواس من و شما به یه نکته باشه..
استمرار… استمرار… استمرار…
همین مسیرو ادامه بدیم ، همین مسیر تغییر شخصیت. همین مسیر یکتاپرستی، همین مسیر سپاسگذاری به خاطر داشته ها و تمرکز بر نکات مثبت..
بهتون تبریک میگم و از خداوند به خاطر داشتن دوستانی مثل شما سپاسگزارم.
خدا خانوادتون رو حفظ کنه و انشالله در کنار هم هر روز شادی بیشتری رو تجربه کنید…