تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
موضوع این قسمت: فقط اولین قدم را بردار
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس…
- قدم هایی تکاملی برای هدایت شدن؛
- تشخیص نشانه ها و عمل کردن در راستای آنها؛
- همه شغل ها پتانسیل یکسانی برای خلق ثروت دارند، علاقه ی شما چیست؟!
- باور، موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است؛
- همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
- فقط سمت خودت را انجام بده و به چگونگی کاری نداشته باش؛
- قدرت سازنده ی “مرور موفقیت ها” و “مسیری که آنها را ایجاد کرده”؛
در این گفتگوی شنیدنی، داستانی را خواهید شنید که نشان میدهد چگونه «ایمان» و «شور و شوق» میتوانند «نداشتهها» را به طور کامل جبران کنند و چگونه «ترس» و «مقایسه» میتوانند بزرگترین موفقیتها را متوقف سازند.
در ادامه، چکیدهای از مفاهیم خیرهکنندهی این فایل را برای شما آماده کردهایم تا با آمادگی کامل به این گفتگوی الهامبخش گوش دهید.
بخش اول: معجزهی «شور و شوق» ۲۲ سالگی
داستان از جایی شروع میشود که «منصوره»، با وجود داشتن مدرک لیسانس حقوق، تصمیم میگیرد به دنبال علاقهی کودکیاش، یعنی نقاشی برود. اما این یک تصمیم ساده نیست.
رویای غیرممکن: او در ۲۲ سالگی، در خانوادهای که استقلال مالی دختران چندان پذیرفته شده نبود، آرزوی داشتن «گالری نقاشی» شخصی خودش را داشت.
نقطهی شروع: صفر مطلق: او برای این رویای بزرگ، مطلقاً هیچ پولی نداشت.
اقدام بر اساس ایمان: منصوره به جای تسلیم شدن، کاری خارقالعاده انجام داد. او با دست خالی، روزها به بنگاههای املاک سر میزد و با اطمینان میگفت: «من میخواهم گالری بزنم، لطفاً جاها را به من نشان دهید!»
بحران و گریههای شبانه: او بالاخره مکان مورد نظرش را پیدا میکند، اما پدرش از دادن ۲ میلیون تومان پول پیش امتناع میکند. آن شب، دنیای منصوره تیره و تار میشود و او با گریه تصمیم میگیرد تسلیم شود و برای آزمون وکالت درس بخواند.
معجزهی صبح روز بعد: درست صبح فردای آن شبِ ناامیدی، تلفن زنگ میخورد. اتفاقی میافتد که فقط میتوان آن را «کارِ خداوند» نامید. یکی از همکلاسیهای نقاشیاش (که فقط یک بار او را دیده بود!) تماس میگیرد و میگوید که گالری مجهز و آمادهی خود را در بهترین نقطهی اصفهان (چهارباغ بالا) به دلیل قبولی در دانشگاه، واگذار میکند.
نتیجهی ایمان: منصوره با همان «هیچ» پولی، به آنجا میرود، کارهایش را نشان میدهد و پیشنهاد شراکت ۷۰ به ۳۰ میدهد. صاحب گالری «قبول» میکند! منصوره کارش را با ۵۰ هزار تومان (برای چاپ کارت ویزیت) شروع میکند و بلافاصله چندین شاگرد ثبتنام میکنند. او طی ۸ سال، به چنان درآمدی میرسد که از پدرش نیز بیشتر میشود.
بخش دوم: تلهی موفقیت و توقف در ایتالیا
داستان منصوره در اینجا تمام نمیشود. او که همیشه رویای جهانی شدن را داشت، ازدواج میکند و به میلان ایتالیا، پایتخت هنر جهان، مهاجرت میکند. اما اتفاقی تکاندهنده رخ میدهد:
برخورد با غولها: او در میلان، با دیدن سطح فوقالعاده بالای هنر و هنرمندان، ناگهان احساس «خرد شدن» و «خودباختگی» میکند.
خاموش شدن آتش: آن دختر ۲۲ سالهی نترس که با دست خالی به دل ناشناختهها زده بود، حالا در ایتالیا، با وجود داشتن تجربه و موفقیت، اعتماد به نفسش را کاملاً از دست میدهد.
توقف دو ساله: این خودباختگی باعث میشود که منصوره به مدت ۲ سال دچار افسردگی شده و کاملاً متوقف شود. او دیگر نه میتواند اثری خلق کند و نه فروشی داشته باشد.
نقطهی آشنایی: این توقف، نقطهی آشنایی او با آموزههای استاد عباس منش و شروع کار کردن روی باورهایش با «دوره ۱۲ قدم» میشود.
بخش سوم: راهحل استاد؛ فرمول فراموششدهی موفقیت
سوال کلیدی منصوره از استاد این است: «چگونه آن آدم ۲۲ ساله شوم؟ چگونه آن شور و شوق را در این چالش جدید (ایتالیا) دوباره زنده کنم؟»
پاسخ استاد، شاهکلید این فایل و درسی برای همهی ماست:
شما یک بار این مسیر را رفتهاید؛ مشکل این است که آن را «فراموش» کردهاید!
استاد توضیح میدهند که موفقیت منصوره در ۲۲ سالگی، شانس یا اتفاق نبود؛ بلکه اجرای دقیق «قانون» بوده است:
- ایمان و باور خالص: او باور داشت که میشود.
- حرکت و اقدام (بدون دانستنِ چگونگی): او نمیدانست «چطور» پولش جور میشود، اما «حرکت» کرد (رفتن به بنگاهها).
- پاسخ جهان: جهان نیز درها را به شکلی معجزهآسا (تلفن صبح روز بعد) برایش باز کرد.
راهحل استاد برای منصوره (و برای شما):
برای موفقیت دوباره، نیازی به فرمول جدید نیست. شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشتهی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشیاش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار میکند.
استاد مثال میزنند که خودشان نیز هنگام مهاجرت به آمریکا، با وجود داشتن ثروت در ایران، تقریباً از صفر شروع کردند و دقیقاً با «یادآوری» موفقیتهای گذشتهشان در ایران، توانستند اینجا نیز خلق کنند.
نکتهی کلیدی که استاد به منصوره گوشزد میکند، این است:
«به خودت نگاه کن. آیا آن «شور و شوق» که باعث شد در ۲۲ سالگی با دست خالی بلند شوی و دنبال گالری بگردی را، امروز در میلان هم داری؟ یا ترس و مقایسه، آن آتش را خاموش کرده است؟»
گوش دادن به این فایل به شما کمک میکند تا فرمول موفقیت شخصی خودتان که شاید زیر غبار چالشهای امروز فراموشش کردهاید را دوباره پیدا کنید.
تمرین این قسمت:
داستان منصوره، داستانِ «فراموش کردنِ» فرمول موفقیت شخصیمان است.
او در ۲۲ سالگی با دست خالی اما با «شور و شوقی» آتشین، به گالری رویاییاش رسید؛ اما سالها بعد در ایتالیا، در مواجهه با چالشی بزرگتر، آن فرمول را فراموش کرد و متوقف شد.
سوال ما از شما این است:
۱. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
۲. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
لطفاً داستان آن موفقیت گذشتهتان را در کامنتها بنویسید. یادآوری این داستانها در بخش نظرات، نه تنها به خودتان کمک میکند تا آن «فرمول» را دوباره به یاد بیاورید، بلکه ایمانی قدرتمند به دیگر اعضای سایت میدهد که آنها هم میتوانند.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵17MB17 دقیقه













خدای بزرگم سپاسگذارم که بلاخره اومدم کامنتمو بنویسم
بعد از خوندن خیللی از کامنتای این فایل بی نظیر دائم ذهنم میگفت منکه دستآورد خاصی ندارم در برابر دوستان، اما سعی میکردم این نجوا رو خاموش کنم و توجه نکنم و برای خودم مرور میکردم موفقیت های ریز و درشتی که تاثیر زیادی روی زندگی من گذاشت
گاهی یک جسارت هایی نشون دادم قبلا که خیلی ها براشون عجیبه
داستان زندگی دوستانم چقدر بهم کمک کرد چقدر لذت بخشه اینکه بچه ها به اهدافشون رسیدن، یک نفر زبان دوست داشته و با تلاش فراوان تونسته تو یکی از بهترین آموزشگاه های زبان انگلیسی ایران تدریس کنه
یک نفر با همسرش مشکلی داشته و با آرامش حلش کرده
یک نفر با جسارت و ایمان از شهرستان مهاجرت کرده تهران
یک نفر مهاجرت کرده به خارج از کشور
یک نفر برای رسیدن به هدفش چندین کتاب قطور خونده و با تلاش های خیللی زیاد و پشتکار قوی سه بار امتحان داده و جا نزده
هر کامنت یک درسی داره! هر کامنت یک چیز رو خیلی واسم مشخص میکنه
که میشه برسی به خواسته هات!
انگار طرف مقابلم دائم میگه
نگا من تونستم، توهم میتونی
داستانم این بوده این جسارت هارو نشون دادم این ایمان رو داشتم، این کارارو کردم و رسیدم، اعتماد کردم و رسیدم و توهم میتونی!
خدایا شکرت
شاید چون از لحاظ مالی نتایج وارد زندگیم نشده کمی اعتماد بنفسم اومده پایین اما اجازه نمیدم این موضوع دائمی باشه و داغون ترم کنه! دنبال راه خل میگردم و میدونم خداوند راهم رو نشون میده
میدونم با وجود تمام تلاشهایی که میکنم میرسم به ثروت
میدونم با تمرکز زیاد، با قربانی کردن یکسری چیزها، با پیدا کردن باورهای مخرب که جلوی ورودی ثروت رو در زندگیم گرفته منم میتونم برسم به خواسته ام
بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود
من میرفتم آموزشگاه خیاطی ولی اونجا خیللی از الگوسازی هارو به ما یاد نمیدادند و نصفه نصفه کار میکردند، من یک مدت دیدم نمیتونم با این تدریس های به شدت قدیمی که لباسهایی که مورد علاقه من نیست ادامه بدم به هیچ دردی نمیخوره این کار برام و اینده ای ندارم، از طرفی دلم نمیخواست مثل دوستانم که میرفتند برای شومیز و بارونی و کت و… دوره مجزا برمیداشتند و دائم پول به دوره میدادند و لقمه آماده بدست میاوردند باشم، دلم میخواست خودمو وارد چالش کنم و یاد بگیرم الگوی همون تصویری که جلوم میزارن رو دربیارم
تصمیم گرفتم خودم الگوسازی تو خونه انجام بدم و این تصمیم رو فقط ده یا دوازده ماه بعد از اینکه خیاطی رو از صفرر صفرر یاد گرفته بودم و حتی بلد نبودم با چرخ خیاطی کار کنم گرفتم
و نتیجه شد بارونی ای که دلم میخواست بدوزم و الگوش رو خودم طراحی کردم و به شدتتت عالی شد
یک پیراهن ماکسی برای یک مجلس عروسی دوختم و خودمم باورم نمیشد چقدر عالی دوختم
یک پیراهن دیگه، یک کت دیگه و و و
و چیزی که خیلیی عاشقشم این بود که یکی از کت های کالکشن برند شنل که واقعااا عاشقش بودم و خیلی سخت بود رو تونستم الگوش رو طراحی کنم و بدوزم
و خب تمام این تلاشها با یک چرخ خیاطی قدیمی ژانومه بود تا اینکه خداوند بهم یک چرخ صنعتی به شدتت عالی زوجی داد
و یادمه یک زمانی آرزوم بود بتونم یک بارونی بدوزم، یک کت تمیز بدوزم
و حالا دارم یوتیوبم رو راه میندازم، آموزش الگوسازی هام رو در اینستاگرام گذاشتم، آموزش خیاطی هایی که با تلاشهام بدست آوردم رو در یوتیوب گذاشتم
و کارم رو میخوام در یوتیوب انجام بدم اون هم به صورت انگلیسی زبان
و خب چون تمام تمرکزم رو گذاشتم روی یوتیوب دائم ذهنم میگه چرا پول نیومد، چرا نتونستی پول بسازی،چرا نمیشه فلان فلان…
ولی این راه خیلی صبر میخواد
خیلی پیشنهاد شد بهم که برم مربی یوگا شم و دوره مربیگری بگذرونم و برم کار کنم اما هرچقدر فکر کردم دیدم نمیتونم بدون چرخم و الگوسازی و خلق لباس سر کنم، خیلی سردرگمم که الان برم دوره مربیگری یوگا رو بردارم یا همین راهمو ادامه بدم، بعد به خودم میگم ببین کدوم راهو دوست داری، دوتاش ثروت درش هست فقط تو باید ببینی کدومو دوست داری
حتی این موضوع هم یک داستان خیلی جالب داره، من حتی پول شرکت در کلاسهای ورزشی و باشگاه و… نداشتم
همیشه هم حسرت میخوردم چرا نمیتونم ورزش کنم مثل دختر داییم
اون هر دو روز یکبار میرفت باشگاه و هربار که میگفت دارم میرم تمرین من حسرت میخوردم و میگفتم بهش که منم میخوام بیام اما پولشو ندارم
بعد مدتی شروع کردم به دویدن
یادمه پارسال موقعی که برف میومد و هوا سووز سرما بود من داشتم تو پارک میدویدم، شروع کرده بودم و بدجور هم عاشق زمانای دویدن بودم
هرروز ساعت شیش میرفتم پارک با وجود مخالفت های پدرم که میگفت دختر نباید بره پارک و نباید صبح زود از خونه بره بیرون و…
یک مدت ترسیدم از دعواهای پدرم و نرفتم و بعد زمستون تموم شد، بهار شد و من برای تولدم مت یوگا خریدم
تصمیم گرفتم دوباره با جسارت بیشتر برم پارک و هرروز یوگا کنم
اینبار هم پدرم خیلی تهدید کرد، پدرم خیلی تعصبی و مذهبی هستن، همش میگفتن لباس هات مناسب نیست، تو فردا برو پارک ببینی چیکار میکنم و فلان و… تهدید پشت تهدید بود و من هربار طبق قوانین سعی میکردم احساسمو خوب نگه دارم و بغلش میکردم و باهاشون مهربون بودم و اصلا عصبانی نمیشدم با اینکه خیللی سخت بود
و ادامه دادم و ایمان داشتم و هربار موقع برگشت به خونه میگفتم من از هیچکس به جز خداوند نمیترسم، به هیچکس جز خداوند باج نمیدم، خدایی که برای من این راه رو چینده به راحتی میتونه دل بابامم نرم کنه، اجازه نمیدم کسی جلوی راهمو بگیره و.. دیگه تموم شد تمام اون بحث ها! دیگه هیچ حرفی زده نشد از سمت پدرم
حالا چندین ماهه هرروز دارم میرم پارک یوگا، و جالبه بازهم هربار میترسیدم برم جاهای شلوغ
آگهی تبلیغاتی ام رو در پارک انجام دادم و چقدر ارتباطات من خوب شد
ارتباطات من که خوب شد دوستانم زیادتر شد، منی که یک دوست هم نداشتم
تصمیم گرفتم بدون ترس از نگاه ها و حرف ها محدودیت ها با یک تیشرت کوتاه و راحت و البته جذب هم بود و لگ برم ورزش، دلم نمیخواست خودمو بپوشونم و موقع یوگا خیلی اذیت بودم پس تصمیم گرفتم برم پارک همون مکان شلوغ راحت باشم
و بعد برخلاف تصوراتی که داشتم خیلی تحسین شدم، خیلی تعریف کردند ازم و خیلی اعتماد بنفس من و ایمان من بیشتر شد
و حالا من از دختر داییم هیللی عالی تر یوگا میکنم، جوری که بهم گفتند بیا مربی شو
هد استند، صد و هشتاد درجه، حرکت کلاغ، شنا، پلانک و و و
دیروز یکی از حرکاتم رو عکسش رو برای دختر داییم فرستادم و ایشون گفت من اصلا باورم نمیشه تو انقدر سریع داری این حرکاتو میری، بازوهام رو نشون دادم و میگفت چطور ممکنه و…
و حالا با یک پسری آشنا شدم که به شدت عالی ورزش میکنه، اون هم فکر میکرد من چندین ساله ورزش کردم، خودش که پونزده ساله ورزش میکنه، و این شخص از طرف خداوند هدایت شد به سمت من
بهم یاد داد چطور هد استندم رو برم، بعضی حرکات رو که خیللی دوست داشتم یاد بگیرم رو یادم داد و خلاصه خیلی بهم کمک کرد
چقدر از همه نظر باعث پیشرفت شد این خواسته های کوچیک
یک مت یوگا و یک تصمیم
یک چرخ قدیمی و بدون هیچ پولی و عشق به یادیگیری
پس چرا نشه ثروت ساخت ازش، خیلی راحت میتونم از هنرم که خیاطیه و الگوسازیه پول دربیارم، هنوز یک ماه نشده یوتیوبم رو زدم پس انتظار نداشته باشم همین حالا پول ثابت وارد شه مثل کارهای دیگه
راستش نمیدونم، من تسلیم خداوندم! هرچی اون بخواد
هرچی اون بگه من میگم چشم
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
قطعا در رابطه با کارم، اگر من مثل همون موقعی که الگوسازی رو یاد گرفتم، خودم شروع کردم به دوختن و تلاش بدون اینکه شک کنم، اگر همونقدر به خودم اعتماد کنم که میتونم از راه یوتیوب موفق شم میتونم به همون شدت پیشرفت کنم
چون دپرس شدنه باعث شده بود یک هفته فیلم اپلود نکنم، اما اگر جز اعتماد به خدا به چیزی توجه نکنم
جز اینکه میتونم هیچچچی نبینم میتونم حرکت کنم
راه و روش و مدل فیلمبرداری و نحوه فعالیت و… اصللا مهم نیست
مهم اینه من بتونم با همون پشتکار، با همون ایمان، با همون اعتماد بنفس که فلانی میره پول میده و لقمه اماده میگیره اما من خودم با تلاشم بدستش میارم و از اونم بیشتر میتونم بسازم بعدها، با این باور میتونم به شدتتت پیشرفت کنم
خدایا شکرت که تونستم بنویسم این کامنت رو برای خودم که هربار بیام بخونمش و یاداوری کنم
شاید باید حتی ویس بگیرم این کامنت رو و هرروز گوش بدم!
خدایا من ممنونتم
به نام پروردگارم
خداجونم ممنونتم که این بنده خوب و بزرگتو بیدارش میکنی، میگی بنده خوشگلم، دوستم، دختر نازم بیا سپاسگذاریمو بکن، بیا باهام صحبت کن، بیا از من چیزی بخوا، این زمان صبح مختص به توعه خدا جونم، تماممم انرژیم که مال صبحه بعد بیدار شدن، همش تقدیم میشه بهت
همیش واسه توعه رب من! ای رب العالمینم که به زندگی من زیبایی میبخشی، حظورت در زندگی من باعث شده من بتونم نفس بکشم، تو نباشی هیچ یک از این دارایی و نعمت و ثروت و ارامش و سلامتی وجود نخواهد داشت.
دقیقا مثل زمانی که آواره خیابونا بودم، هیچ کس و هیچ چیز رو نمیشناختم، تنهای تنها در تاریک ترین قسمت شعر بدون هیچ سرپناه، وابسته به تمام مردم جهان
وابسته به همه چیز الی الله! خدایا تو انقدر محکم دستانم رو گرفتی و ول نمیکنی که من فکر نمیکنم در این شهر بجز من کسی انقدر محکم به خدا چسبیده باشه، غکر نمیکنم جز من کسی انقدر تعهد داشته باشه به رب
فکر نمیکنم جز من خداوند برای کسی انقدر درهای مهر و محبتش رو باز کرده باشه! اما برای همه باز کرده! برای منم باز کرده، برای یک نفر نعمت بیشتر وارد میکنه، برای یک نفر متوسط و برای یک نفر کمتر
من جزو دسته های بیشترم! هزاران هزار نعمت هرروز وارد زندگی من میشه رب من ! هزاران هزار عشق وارد زندگی من میشه رب من
تو چرا انقدر بندتو دوست داری رب من! در من چه دیدی! ممکنه روزی برسه بتونم بشم بهتریننن بنده؟! بنده ای که اعتماد میکنه، بنده ای که جز خداوند کسی رو نمیخواد، ترسی نداره، شکی نداره، غمگین نمیشه، فکر و خیالی نمیکنه، مطمعنه!
رب من! منو به زیبایی شکل بده، بهم تضاد بده تا رشد کنم، بهم درس بده تا بزرگ شم، رب من، من رو در آزمون و خطاهای کوچک و نه بزرگی که مرا نابود کنه، بلکه آزمون هایی که مرا رشد بده قرار ده! تا به تو نزدیک شم
ای دوست من، رفیق همیشگی من! از همون لحظه ای که وارد این زندگی شدم، صدای گریه هام که بلند شد از وقتی که از شکم مادرم بیرون اومدم، تو در گومش نجوا کردی من اینجام، برات سرپناه اوردم، سر پناهت بغل مادرته، و منو دادند بغل مادرم، و من تورو شناختم رب من، دقیقا از همون لحظه ای که من ارامش رو در بغل و بوی مادرم شناختم تورو شناختم رب من! همون لحظه ای که شکمم رو سیراب کردی من فهمیدم تورو دارم رب من! تو چقدددر بزرگی! تو چقدر مهربانی که کنارمی! از همون لحظه متولد شدن پیشم بودی
روحم رو از کنار خودت، از تکه ای از وجودت برداشتی و با سلیقه حساسیت به اینکه زیبااا ترین روح رو ببخشی به زیباترین جسم، به زیباترین خانواده، به زیباترین بدن، بدن مادرم!
خدایا! من جز سپاسگذاریت چی دارم بگم!
خدایا جهان ایست کنه و فقط من و تو باشیم! خدایا من ممنونتم که همین لحظه در قلب منی
در گوشهای منی در چشمان منی در رگ های منی در وجود منی! خدایا تو منی!
من هیچم! تو منی! نور به این زیبایی که از چراغ میاد تویی! اکسیژن هوا تویی، این اهنگ بی نظیر صدای زیبایی توعه! برگ های درختان تویی رب من! این آب تو لیوان تویی رب من! آسمون ابی رنگ تویی! گذر زمان تویی
خدای من گذر زمان! چند سال میگذره از زمانی که اولین انسان رو آفریدی؟! از همون موقع که هیچ، از زمانی که این جهان رو خلق کردی! چقدر میگذره؟! چقدر بر نظمه؟! چقدر همه چیز دقیقه؟! حتی ثانیه هایی که میگذشت تو تمام این میلیاردها میلیارد سال، همش بر عدد 60 بود
هیچ یک از ثانیه ها 80 تا و 50 تا نبود
دقیقه ها همه یک بود و شد دو، هیچوقت دو نبود و بشه یک
همه چیز سر جای خودشه! رب من تو چقدر بزرگی رب من تو کی کچهستی رب من تو چقدر بزرگی که من درکت نمیکنم!
نعمت! نعمت افریدن برای تو کاری نداره
وقتی آهنگی به این زیبایی افریدی، از وجودیت یک انسان، از روح یک انسان همچین آهنگی خلق کردی و من دارم گوش میدم، صدای تورو دارم گوش میدم رب من که در گوشهام مینوازی! نور افتاب و میبینی؟! چقدر دقیق هربار نشونش میدی به جهان!
رب من! رب من من فقط میخوام گریه کنم، از این بزرگی تو، از این محبت تو! یعنی تمام اینها مال منه؟! تمام این نعمت هارو آفریدی برای من آدم؟ آسمان و زمین، بی نظیر ترین آسمان و بی نظیر ترین زمین، زیبا ترین! ابر ها و ماه و فلک رو آفریدی برای من؟! برگ ها و درختان و پرندگان و اقیانوس ها و آب هارو آفریدی برای من آدم؟! تو به من وعده بهشت دادی بعد از مرگ، اما من که همین حالا هم در بهشتم! اگر این جهان با این همه نظم با این همه زیبایی بهشت نیست پس چیه! این بهشت ابدی! برای من صد و ده ساله برای یکی صد و ده سال دیگه
برای هرکسی به یک اندازه است
بقیش پیش خودته، در کنارته! کنار تو چه نعمیته! رب من اگر اینجا در این جهان مادی این همه ثروته، در کنار تو در جهان و ابعادی دیگر چه ثروتیه؟! چه ارامشیه؟! چه قدرتی؟! خدایا من فقط گریه میکنم! خدایا من سپاسگذارتم رب من!
وای خدای من من به اوج رسیدم!
ترکیدم، لبریز شدم از این دانایی! جز اشک ریختن چیزی ندارم!
این همه دانش در ذهن من نمیگنجه پس جز اشک ریختن چه کنم.
رب من! تو انقدر بزرگی، اما مثل یک دوست در کنار منی، بالای سر منی!
رب من بساز زندگی من رو بهترین شکل! خلقم کن به بهترین شکل! آماده ام کن برای آسونی ها! آماده ام کن برای عشق ها! آماده ام کن برای ثروت ها! آماده ام کن برای نعمت ها! برای اشک های از سر هیبت تو! رب من! من را به زیبایی بساز
رب من به زیبایی من را خلق کن!
بزرگ کن! رشد بده! در این جهان پر از امتحان و چالش های زیبا من رو خلق کن! من تسلیم توام. من هیچی نمیدانم رب من هیچی نمیدانم. من را با بهتریننن نعمت ها آشنا کن. با نعمت هایی آشنا کن که به کسانی که ایمان آوردند داده بودی، نه به کسانی که گمراهند. من را به اون راه راستت هدایتم کن رب من!
امروز من رو به راه راست هدایتم کن رب من