تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸


موضوع این قسمت: رمز رضایت از زندگی


در این فایل صوتی، استاد عباس‌منش یکی از حیاتی‌ترین دوراهی‌های زندگی همه‌ی ما را آشکار می‌کند: دوراهی بین «تغییر آگاهانه» و «تغییر اجباری».

همه‌ی ما در زندگی نشانه‌هایی دریافت می‌کنیم که به ما می‌گویند: «مسیرت اشتباه است، باید تغییر کنی.» اما اغلب ما این نشانه‌ها را نادیده می‌گیریم. استاد با مثالی تکان‌دهنده (فرد معتاد) توضیح می‌دهد که چگونه جهان ابتدا با نشانه‌های کوچک (از دست دادن شغل) هشدار می‌دهد و اگر توجه نکنیم، ضربه‌هایش را محکم‌تر می‌کند (از دست دادن خانواده، سلامتی و…). این مسیر «چک و لگد» جهان، مسیری پر از درد و حسرت است.

اما راه دومی هم وجود دارد؛ راهی که امیر، عاطفه و سبحان (مهمانان این برنامه) انتخاب کردند.

در این گفتگوی شنیدنی، شما با داستان واقعی افرادی آشنا می‌شوید که قبل از رسیدن به ضربه‌های سخت، تصمیم به تغییر گرفتند و زندگی خود را دگرگون کردند:

  1. امیر و «دنبال علاقه‌ی آتشین»: داستان فوق‌العاده‌ی امیر را می‌شنوید که چگونه با یک «آگاهی» از استاد، متوجه شد نرفتن به دنبال علاقه‌ی آتشینش (غواصی) به خاطر ترس از آینده و بی‌پولی، نوعی «شرک پنهان» و عدم اعتماد به خداوند است. او درسی به ما می‌دهد که چگونه این ترس را شکست، از تهران به کیش مهاجرت کرد و امروز، پس از ۵ سال، غرق در لذت و موفقیت در کار مورد علاقه‌اش است.
  2. عاطفه و افزایش درآمد ۱۰۰ برابری: تجربه‌ی عاطفه به ما نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از یک ذهنیت «آب باریکه‌ای» (رضایت به حداقل‌ها) رها شد. او توضیح می‌دهد که چگونه با بمباران ذهنی خود توسط فایل‌های استاد و ساختن باورهای جدید (حتی با ضبط صدای خودش)، مدارهایش را تغییر داد، مهاجرت کرد و درآمدش را ۱۰۰ برابر افزایش داد؛ در حالی که اکنون فقط ۲ ساعت در هفته کار می‌کند.
  3. سبحان و بلوغ در ۱۹ سالگی: داستان سبحان، باور محدودکننده‌ی «سن» را در هم می‌شکند. او در ۱۹ سالگی، درک و بینشی از قوانین جهان دارد که بسیاری در سنین بالا نیز ندارند. او به ما یادآوری می‌کند که پتانسیل موفقیت و «ارزش آفرینی» در هر سنی وجود دارد.

دروس کلیدی استاد در این فایل:

استاد در تحلیل این داستان‌ها، مفاهیم عمیقی را باز می‌کند:

  • تست «لحظه‌ی مرگ»: استاد یک تمرین ذهنی قدرتمند را معرفی می‌کند: تصور کنید در لحظه‌ی مرگ هستید. آیا از مسیری که آمده‌اید راضی هستید یا تقاضای زمان بیشتر برای «اصلاح» مسیر دارید؟ پاسخ به این سؤال، قطب‌نمای امروز شماست.
  • پتانسیل در سن بسیار کم: چرا برخی مانند امباپه (فوتبالیست) در سن بسیار کم به بلوغ ذهنی و موفقیت‌های جهانی می‌رسند؟ استاد توضیح می‌دهد که این پتانسیل در همه‌ی ما وجود دارد و نباید خود را پشت باورهای محدودکننده‌ی سن پنهان کنیم.
  • گسترش جهان: وقتی شما شجاعانه به دنبال علاقه‌ی خود می‌روید (مانند امیر)، نه تنها زندگی خودتان را شکوفا می‌کنید، بلکه به «گسترش جهان» کمک کرده‌اید و طبق قانون، جهان نیز شما را غرق در نعمت و ثروت خواهد کرد.

شنیدن این فایل به شما کمک می‌کند تا نشانه‌های جهان را قبل از آنکه به «ضربه» تبدیل شوند، بخوانید و شجاعت لازم برای حرکت به سمت «عشق و علاقه» واقعی‌تان را پیدا کنید.


تمرین این قسمت:

آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً می‌دانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بی‌پولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آینده‌ی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟

اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد می‌شوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟

(اشتراک‌گذاری این ترس‌ها و قدم‌های کوچک، بزرگ‌ترین منبع الهام و شجاعت برای سایر اعضای خانواده‌ی ما خواهد بود.)

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

489 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «رویا مهاجرسلطانی» در این صفحه: 3
  1. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2499 روز

    به نام خدایی که غیر ممکن ها رو ممکن می‌کند

    با درود و وقت بخیر مجدد به استادان عزیزم و به همه‌ی دوستان همراه در گام به گام این پروژه

    این دومین کامنت من در این پروژه ی قسمت هشتم تغییر را در آغوش بگیر است

    امروز صبح زود از ساعت 3 بامداد با خواندن کامنت های دوستان عزیزم در این قسمت هشتم به یاد آوردم که منم یک حرفایی برای این سوال در این قسمت دارم

    آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً می‌دانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بی‌پولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آینده‌ی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟

    امروز اومدم به این سوال پاسخ بدم

    این از آن سوالهایی است که منو می‌بره به قدیما.. یادمه همیشه و همیشه آدم فعالی بودم . همیشه دوست داشتم یاد بگیرم .. همیشه دوست داشتم رشد کنم . همیشه ایده های خوبی داشتم .. همیشه هدفمند بودم .. بطور ناخودآگاه همیشه دوست داشتم فعال باشم ..انگیزه و شور و شوق زیادی داشتم .

    مثلا بعد از ازدواجم همیشه دوست داشتم درسمو بخونم و وارد یک شغلی بشم.. چون احساس میکردم ازدواج برای من خیلی زود بود و قربانی شدم . تازه رژیم عوض شده بود و دانشگاهها تعطیل شده بود بدنبالش هم جنگ ایران و عراق … من خیلی زود ازدواج کردم . در واقع شرایط اون موقع اینجوری بود. خلاصه درس خواندن بعد از ازدواجم برام همیشه عقب میوفتاد تا اینکه بعد از دو تا بچه پشت سر هم فهمیدم من وقت سر خاراندن هم ندارم و باز هم به بعدها موکول میشد .. بعدش به کارای هنری علاقمند شدم شروع کردم به بافتنی و کاموا و قلاب بافی و رومیزی بافی و غیره .. آنقدر عاشق این کار بودم که آن موقع ها اینترنت و گوشی مبایل و این حرفها نبود.. ولی مجله های خانوادگی و یا مجلات مخصوص بافتنی و قلاب بافی وجود داشت که آنها رو می‌خریدم و با دقت از روی آنها نت برداری میکردم و یا توضیحات شو میخوندم و مینشستم آن دانه های بافت رو میشماردم و ساعتها روی این موضوع وقت می گذاشتم و آنقدر آزمون و خطا داشتم که بلاخره یاد می‌گرفتم ..

    هم یاد گرفتم و هم در آن کار مهارت پیدا کرده بودم و سرعت عمل توی بافتنم خیلی خوب شده بود حتی یادمه آن موقع ها برای اولین بار یکی از همسایه هامون بهم سفارش رو میزی برای میز عسلی و زیر گلدانی و از این چیزای کوچولو سفارش داد و منم بافتم و ازش پول ساختم اون اولین کاری بود که با عشق و علاقه یادش گرفتم و تونستم پول بسازم . یک همسایه طبقه ی واحد پایین خونمون . که با دستگاه ماشین بافتنی لباس می‌بافت و سفارش می‌گرفت .. منم باهاش دوست شده بودم .. دوستم نسرین (همون دوستم که سمت سیسنگان ویلا داره) بافت های دست بافت منو میدید . بعضی وقتا هم میرفتم پیشش مینشستم . توی خونه شون یک اتاق کار داشت که ماشین بافتنی شو آنجا گذاشته بود . بچه هامون با هم بازی میکردند و منو و نسرین هم می‌نشستیم بافتنی انجام می‌دادیم اون با دستگاه ماشین بافتنی و منم با دو میل و یا قلاب میبافتم .. نسرین کارای دست بافت برام سفارش می‌گرفت و برای بوتیک سفارش های تک و دستبافت قبول میکردم و میبافتم .. یک نمونه ی کار بهم میدادند و من باید طرح اون بافت لباس رو خودم توی ورقه ی نقاشی چهار خونه در می‌آورم و دانه ها رو میشماردم و با دقت آن طرح رو روی ورق نقاشی چهار خونه در میاوردم .!!! و بعدش باید طبق نقشه ای که خودم در آورده بودم میبافتم ..

    چقدر جالب الان که فکرشو میکنم میفهمم که چقدر به بافتنی و کار هنری علاقه داشتم یعنی اصلا خسته نمی‌شدم .. دلم میخواست خواب نداشته باشم ولی بشینم و ببافم !!!

    خدا رو شکر از این کار هم تونستم پول در بیارم (پیشینه ی خوبی دارم )

    بعدها .. به خیاطی علاقه مند شدم رفتم کلاس خیاطی ثبت نام کردم و تا ضخیم دوزی و پالتو پیش رفتم و دیگه به پالتو دوختن نرسید و دیگه ادامه ندادم. پیش خانم صبا که همسر آقای خالقی ویولونیست معروف بودند هفت هشت ماه دوره ی خیاطی دیدم خدا رحمت شون کنه . چند تا شاگرد وردست زبردست داشت که کارهای سبک رو آنها بهمون یاد میدادند ولی الگو برداری و دوخت رو خودشون یادمون میداند ..

    از این بابت که بهترین معلم خیاطی ایران در نزدیکی خانه مون توی شریعتی بود یک فرصت عالی و بقول عامیانه شانس خوب من بود ولی من از این فرصت طلایی بخوبی استفاده نکردم..

    توی خیاطی بیشتر برای خودم و اطرافیان نزدیکم و دخترم کوچولو بود میدوختم .. یادمه هیچوقت از خیاطی پولی نساختم . در واقع دلشو نداشتم و میترسیدم برای کسی پارچه شو قیچی بزنم …

    بعدها به آرایشگری علاقه مند شدم !!! یک پولی از ارث پدری به من رسید که پیش خودم گفتم برم یه چیزی یاد بگیرم که بهش علاقه داشته باشم و هم بتونم بعنوان شغل ازش کسب درآمد کنم..و ما بقیه شو ماشین بخرم !!!

    رفتم دوره های آرایشگری رو دیدم آن موقع ها مثل الان اینقدر گسترده و تخصیصی نبود !!

    یعنی همه ی موارد رو باید آموزش می‌دیدیم .. مثلا کوپ و کوتاه کردن مو.. براشینگ . شنیون . رنگ و مش و اصلاح صورت و عروس درست کردن ..

    عاشق این کار بودم مدام باید به دوست و آشناها. التماس میکردم که مدل من بشن و موهاشونو کوتاه کنم . و یا موهاشونو رنگ دلبخواهشون در بیارم و یا مجانی مش کنم .. برعکس قیچی خیاطی که میترسیدم برای کسی پارچه ببرم .. ولی از کوتاه کردن و قیچی زدن موها اصلا نمی‌ترسیدم !!! خیلی شجاع بودم و همچنین خیلی تر و فرز بودم و بقول معروف توی این کار هم خبره شده بودم

    خلاصه آزمون و خطا های زیادی داشتم ولی عاشق این کار بودم یک مدتی هم از این کار پول درآوردم ولی همسرم همیشه مخالف این کار آرایشگری من بود . همیشه یک جورایی مانع میشد و سنگ تراشی میکرد و عصبانی میشد واصلا دوست نداشت مستقل بشم بقول معروف در مورد همه روشنفکر بود ولی برای من خیلی سنتی!! .. بقیه ی پول ارث مو برای تسویه قسط و اقساط عقب مونده ی خانه بهش دادم د.. در آن زمان یازده تا قسط خونه رو من دادم و بقول معروف تسویه شد و خیال شوهرم راحت شد. در همون زمان این اقساط واقعا خیلی مبلغ زیادی بود . آنقدر زیاد بود که حقوق کارمندی همسرم کفاف آن هزینه ها و اقساط رو نمی‌داد بخصوص قسط خانه !!! .. ول دریغ از یک تشکر خشک و خالی ..بماند!!

    وقتی به گذشته نگاه میکنم بیشتر میفهمم که چه اشتباهاتی مرتکب شدم البته در مدار این آگاهی ها نبودم .. یعنی به همه و همه چیز بها میدادم بغییر از خودم .. در واقع میخواستم با پول ارثیه پدریم برای خودم ماشین بخرم ولی خیلی راحت به خواسته ی همسرم توجه کردم و میگفتم خونه واجب تره حالا ماشینو بعدا هم میشه خرید! خب اینم اینجوری شد.

    خلاصه .. بعدها به شیرینی پزی علاقه مند شدم . رفتم یک دوره ی خصوصی برای پنج نوع کیک و شیرینی دیدم . .. شیرینی نارگیلی و نخودچی . و شیرینی نان برنجی.. دو مدل کیک گردویی و کیک ساده..

    فوری برای معلم ها و مدیر و ناظم مدرسه ی دخترم پختم و بردم مدرسه . آن موقع من عضو انجمن مدرسه هم بودم برای همین خیلی روابط عمومی ام خوب و عالی بود همه ی مدرسه منو میشناختن!!

    خلاصه همینکه مدیر و معلم ها این شیرینی ها رو خوردند فوری سیل اعظیمی بعنوان سفارش برای شیرینی شب عید بهم سفارش دادند و قبول کردم و کلی از این کار هم پول ساختم.. (بازم پیشینه ی خوبی داشتم)

    چند سالی بخاطر ماموریت همسرم رفته بودیم لواسانات .. یادش بخیر بهترین دوران زندگیم همان چند سالی بود که مثل پرادایس زندگی در بهشت داشتم !!! یک زندگی توی زمینی بوسعت دو سه هزار متر تجربه کردم . از مرغ و خروس و سبزی کاری و درختای میوه آب و هوای خوب و عالی

    بعدها که بچه ها کمی بزرگتر شدند بعداز مأموریت همسرم از لواسان برگشتیم تهران…تهرانپارس

    خدا رو شکر تا این مرحله ی زندگیم هم خوب پیش رفت

    بعد از اینکه برگشتیم تهران بعد ..یک روزی داشتم با خاله ام صحبت میکردم که در مورد یکی از دوستاش که مربی رانندگی شده بود صحبت میکرد.. همانجا این ایده به ذهنم رسید که منم برم مربی رانندگی بشم فقط بخاطر علاقه ای که به رانندگی داشتم رفتم دنبالش ..

    رفتم با یک مدیر آموزشگاه رانندگی صحبت کردم .. بهم گفت . فقط داشتن گواهینامه کافی نیست شما باید دوره ببینی ..

    خلاصه یک دوره ی رانندگی تکمیلی دو ماه + دوره ی همراهی با مربیان و شاگرد . آون پشت صندلی مینشستم بعنوان همراه برای خانم ها و طرز آموزش مربیان مختلف رو یاد می‌گرفتم + و بعدش دوره مربی گری کامل که باید در کنار سمت راست بشینم و با کلاچ و ترمز و فرمان شاگرد رو کنترل کنم!! .و آموزش هم بدم!!!! خلاصه بعد از دو سه ماه دوره ی تخصصی شروع به کار کردم بعدها این شغل رو در آموزشگاههای مختلف ادامه دادم و بعدها که در اداره ی راهنمایی رانندگی این حرفه سامان دهی شد هر چهار سال یکبار باید می‌رفتیم اداره ی راهنمایی رانندگی کل . و یک سری دوره های جدید رو یک سرهنگ بما آموزش می‌داد و امتحان و آزمون و آزمایش های تست سلامت و غیره داشت و و بقول معروف آپدیت می‌شدیم .. در این کار هم واقعا رشد کرده بودم و همیشه جزو مربی های برتر شناخته میشدم … به این شکل من حدودا نزدیک بیست سال در این شغل کار کردم ..

    ولی چند سال قبل تر ش دیگه از این کار هم خسته شده بودم و میخواستم از این کار بیام بیرون …

    در دورانی که مشغول آموزش رانندگی بودم همزمان رفتم ادامه تحصیل دادم و درسمو خواندم و دیپلم و گرفتم .. بعدش هم رفتم دانشگاه پیام نور ثبت نام کردم برای واحد آموزش زبان انگلیسی.. هم آموزشگاه کار میکردم و هم شبانه میرفتم دانشگاه درس می‌خواندم

    بصورت خیلی هدایتی یکی از همکارام توی همون آموزشگاه .. رو دیدم بهش گفتم مصی جان کجایی ؟؟؟ چرا بعضی ساعت ها نیستی !!! کجایی !؟؟؟

    با خنده و شوخی بهم گفت توی اقدسیه همین بغل گوشمون کلاس های هتل‌داری داره . دارم میرم اتاق داری هتل رو میخونم !!

    چون با خنده حرف زد . اولش متوجه نشدم ولی دوباره ازش سوال کردم . پرسیدم اتاق داری می‌خونی . گفت ا.. چه می‌دونم میگن اتاق داری یاد بگیر !!

    ( همون دوستم که بعدها مربی یوگا شد و با هم رفتیم سفر شمال)

    انگار اسم این هتل‌داری برام اومد. جهت زندگیم عوض شد.. فوری بهش گفتم مصی جان هر وقت داری میری به من هم بگو بیام ببینم چه جوریع ..

    خلاصه پس فرداش باهاش رفتم هتل‌داری اقدسیه.. اینقدر از آن محیط و کلاس ها خوشم اومد که دیگه بیخیال دانشگاه شدم.. انگار داشتم توی هتل درس می‌خواندم . شیشه های بلند قدی گرد با پرده های بلند زیبا . راه پله های وسیع و زیبا . محیط حیاط یک فضای بسیار زیبا و عالی و بزرگ . معلمان عالی .. فوری رفتم کلاس های هتل‌داری رو ثبت نام کردم .. هر کدام از رشته هاش چند ماه طول می‌کشید .. ولی برای من عالی بود . چون هم سر کارم بودم و ظهر ها مرخصی می‌گرفتم دو سه ساعت میرفتم کلاس و بعدش دوباره بر می‌گشتم و جبرانی شاگرد می‌بردم .. و هم نزدیک محل کارم بود و هم عاشق این کار بودم .. انگیزه ام زیاد شده بود

    کلاس اتاق داری هتل رو خواندم بعدش معرفی شدیم توی فنی و حرفه ای و امتحان دادم با نمره ی 98 قبول شدم ..

    و بعدش دوره ی کافی شاپ…

    دکوراسیون و نورپردازی بین المللی رو خواندم .

    بعدش. آشپزی درجه دو هتل

    بعدش مدیریت رستوران بین‌المللی هتلداری

    اغذیه و نوشابه.

    دوره ی KAB همان دوره ی کارآفرین هست که همه ی این مدارک رو با نمرات عالی قبول شدم

    قرار بر این بود که بهمراه همسر خدا بیامرزم تورهای گردشگری راه بندازیم چون اون کارشناس حفاظت محیط زیست بود و کاملا به این امورات وارد بود و منم توی قسمت های مختلف این تور می‌تونستم فعالیت کنم ..

    خلاصه بعد از این همه فعالیت ها و آموزش ها و مدارک ها هنوز اندر خم یک کوچه آم .. یکی دو سال بعد از فوت همسر خدا بیامرزم به تشویق پسرم رفتیم کار قارچ راه انداختیم . در واقع پسرم رفت دوره های تخصصی این کار رو یاد گرفت و بعدش بدنبال آن ما هم رفتیم قارچ چیدن رو یاد گرفتیم .. و بعدها بفکر یک کار آفرینی خانواده کی افتادم .. که البته بزرگترین اشتباهم بود .. البته همه چی درست و اصولی بود .. یعنی سرمایه گذاری توی این کار خانوادگی پسرم و دخترم و عروسم خیلی هم خوب بود . برای این کار قارچ تکامل مون رو طی کرده بودیم . یک کارخونه رو اجاره کردیم و از همون روز اول پسرم با رفتن من به آنجا مخالفت کرد با اینکه من سرمایه گذار بودم ..و تمام هزینه های کارخونه رو پرداخت کرده بودم .. پسرم انگار دوست نداشت از کاراش سر در بیاریم و هر دفعه مانع ورود من به کارخانه میشد !!!

    از همانجا مومنتوم منفی شکل گرفت و گرفت و گرفت و تا جایی که کاملا ورشکسته شدیم و در تمام جنبه های زندگیم بخاطر باورهای اشتباهم در مدار سقوط و پایین و پایین تر سقوط ادامه داشت و ما بقیه ماجرا…

    آن تضادها سبب خیر شد تا در سال 97 من با استاد عباسمنش در کانال تلگرامی آشنا شدم و اومدم توی این مسیر توحیدی و خدا رو شکر الان با این آگاهی ها و توکل به خدا و بلطف و همکاری خداوند میتونم از این تجربیاتم در مسیر رشد و پیشرفت مسیرهای جدید زندگیم استفاده کنم و بلطف و فضل و کرم خداوند من آماده ی حرکت بسمت مسیرهای جدید . فرصت های جدید و موقعیت های جدید و شرایط و روابط جدید با افراد جدید برای رشد و پیشرفت های پولی و مالی و مادی و معنوی هستم و با این آگاهی ها متوجه شدم که باید همیشه و همیشه روی باورهای درست و مناسبم کار کنم و با این آگاهی ها در این چندین سال می‌خوام زندگی جدیدمو همراه با همین آموزش ها و دوره ها با جریان خداوند هم جهت حرکت کنم

    خدایااا شکرت که خدای من ،تنها به تو قدرت میدم وتنها از تو میخوام منو به سلامت و با عزت و احترام و ارزشمندی از چالش‌ها گذر بدی و رد کنی …

    خداوند گشاینده کارهاس، بهترین گشاینده کارها خداونده

    خدایااآاا ممنون و سپاسگذارم که لحظه به لحظه کنارم هستی تا راهها و چاره ها را برام هموار و آسان میکنی

    خدایا  شکرت   من  قلبمو  بسمت  تمام  هدایت های  معجزه آسای درست  و مناسب  تو  برای  رسیدن  به  اهداف  و خواسته  های  مقدس  الهی  ام  باز  کرده  ام

    سکوت میکنم تا تو با معجزاتت دوباره ایمانم رو قویتر کنی تا من بتونم با نتایج خوب و عالیم با صدای بلند اسم ترا فریاد بزنم و من باید با نتایجم صحبت کنم

    بار الاها !!! مهربان خدایا !! ترا سپاس میگویم برای هر آنچه که در گذشته داشته ام و هم اکنون دارم و هر آنچه در آینده به فضل کرم وهابیت الهی تو دریافت میکنم از آن توست

    ممنون و سپاسگذارم .. چون تو خود پشتیبان و محافظ و حامی و هدایتگر من و داشته هایم هستی

    IN GOD WE TRUST

    ما به خداوند اعتماد داریم

    IN GOD WE TRUST

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  2. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2499 روز

    تغییر را در آغوش بگیر | قسمت 8

    IN GOD WE TRUST

    ما به خداوند اعتماد داریم

    IN GOD WE TRUST

    خدایااآاا شکرت که امروز هم به من فرصت یک زندگی دوباره را عطا بخشیدی خدایااا شکرت

    چند وقتی است که در مدار تضاد در سلامتی هستم . انگار تمام سیستم اعضای من بنوعی بهم ریخته و یا تغییر و تحولاتی در سیستم بدنم ایجاد شده هر دفعه یک قسمتی از داخل بدنم دارند به من اعتراض می‌کنند .. در صورتی که من همیشه صبحها اول از همه یک مدیتیشن سپاسگذاری برای اعضای بدنم انجام میدم و ازشون تشکر و قدردانی میکنم .. از انگشتان پا و کف پا و روی پا و از پاشنه ی پا و مچ و ساق پا .. از زانو و ران و باسن و استخون ها پشت و ستون فقرات و گردن و عضلات صورت و چشم و آبروان و از پوست سر و موهام که تاج سرم هستند تشکر و قدردانی میکنم و همراه با این مدیتیشن سپاسگذاری نرمش صبحگاهی انجام میدم واقعا با یک احساس خوب و عالی و با لذت از خودم تشکر و قدردانی میکنم و احساس لیاقت و عزت نفس میکنم که خداوند به من اعضای سالمی داده و برای سلامتی و تندرستی کامل بدنم بطور مداوم تشکر و سپاسگذاری میکنم پیاده روی هایی همراه با گوش دادن فایل های استاد بسیار بسیار برام الهام بخش و لذت بخش بود .. ولی می‌دونم این اعتراضات بدن من بی دلیل نیست حتما یک حرفایی برای گفتن داره . با به صداش گوش کنم .. باید بفهمم درونم چه خبره!! .. اینکه چرا هر دفعه یک قسمتی از بدنم خوب میشه و بعدش یک قسمت دیگری دچار تضاد میشه و هر بار هزینه هایی برای درمان پرداخت میکنم ..

    روز گذشته به لطف خداوند رفتم مرحله به آخر دندانپزشکی مو انجام دادم .. خدا رو شکر بعد اتمام کارم دکتر صدیقی کلی از من تشکر کرد بخاطر صبوری ام.. و بعد گفت با بچه صحت شما بود و همه می‌گفتند خانم مهاجر سلطانی خیلی اذیت شد و صبوری بخرج داد!! (بخاطر لابراتوار) دکتر صدیقی می‌گفت خانم سلطانی بخاطر اون لابراتوار که دوبار دندان کاشت شما رو بدرستی انجام نداده بود معذرت می‌خوام.. از بد شانسی شما بود که چنین اتفاقی پیش اومد .. منم به دکترم در حضور کادر همراهشون گفتم اتفاقا من در همه چی خوش شانس هستم !!! دیدم خنده ای کرد و نگام کرد .. در ادامه گفتم آقای دکتر نمونه اش خود شما همینه دکتر به این خوبی نصیبم شده با این دخترای خوشگل و دستیاران شاداب و مهربان تون بزرگترین خوش شانسی من بوده پس من خیلی خوش شانس بودم اومدم

    منم بعداز اتمام کارشون خیلی از دکترم تشکر کردم و از کادر و دستیاران خوب و شاداب و با محبت شون واقعا با شادی و خوشحالی تشکر کردم ..

    .

    خب خدا رو شکر این هم قضیه ی دندان حل شد و خدا رو شکر گذارم خدایااا ممنون و سپاسگذارم برای دندان های عزیزم ممنونم

    خدا رو شکر قضیه یک کریستال های گوشم هم حل شده و شستشوی گوشم انجام شد و درمان شدم و الان براحتی و واضح می شنوم خدایااا هزاران هزار بار شکرت انگار عمر دوباره ای گرفتم . انگار از نو متولد شدم که صداها رو واضح می‌شنوم انگار یک بار اضافه از بدنم جدا شده خدایااا ممنون و سپاسگذارم خدایاا شکر برای سلامتی و تندرستی کامل و گوش های کاملا ضنوا و سالم و بی نقصی خدایاااا هزاران هزار بار سپاسگذارم خدایا شکرت

    انگار بدنم داره بهم میگه بیشتر به من توجه کن .. بیشتر قدردانی کنم

    امروز میخواستم قسمت هفتم از این پروژه تغییر را در آغوش بگیر را کامنت بنویسم ولی وقتی دیدم قسمت هشت بر روی سایت قرار گرفته و توضیحات متن این قسمت رو خواندم متوجه شدم دقیقا همین سوال با این وضعیت این چند روز منه و کاملا با حال ناخوب من هماهنگ بود اینکه تمرین و سوال این جلسه این بود که

    تست «لحظه‌ی مرگ»: استاد یک تمرین ذهنی قدرتمند را معرفی می‌کند: تصور کنید در لحظه‌ی مرگ هستید. آیا از مسیری که آمده‌اید راضی هستید یا تقاضای زمان بیشتر برای «اصلاح» مسیر دارید؟ پاسخ به این سؤال، قطب‌نمای امروز شماست

    استاد جان با اینکه امروز اصلا حال مساعدی نداشتم . آحساس میکردم با هیچ لحافی گرم نمیشم .. با اینکه شوفاژ های ما خیلی وقته روشنه البته روی ملایم هستش ولی خونه گرمه خدا رو شکر …خیلی سردم بود . انگار تب شدیدی داشتم .. هر کاری میکردم که طبق روزهای قلبم سحرخیز باشم و بلند بشم و دفترهای سپاسگذاری مو بنویسم و توی سایت فعال باشم انگار اصلا توان نداشتم . فوری گوشیم نگاه کردم دیدم دقیقا ساعت 03:30 صبح . فوری اومدم توی سایت ایمیل ها رو چک کردم و فهرست فایل های دانلودی رو چک کردم .. دیدم فایل قسمت هشتم تغییر را در آغوش بگیر روی سایت هست

    مدام چشمانم روی هم میوفتاد .. ولی وقتی این متن رو خواندم بخودم گفتم .. رویاااا الان که اینقدر در تضاد سلامتی هستی و احساس لحظه ی مرگ می‌کنی بهترین زمان برای پاسخ هست .. یک گرفتگی عضلات و قلب داشتم . حتی سیاتیک عضلات پام مدتهاست داره بهم آلارم میده .. دیشب تا صبح احساس خفگی میکردم . ولی بخودم میگفتم من باید خوب بشم چون من وقت مردن ندارم .. من وقت خوابیدن ندارم .. من وقت تضاد های جسمی را ندارم .. چون باید سپیده دم و لحظات طلوع خورشید رو ببینم .. من باید کامنت های دوستانم و بخونم . اتفاقا کامنت خانم لیلا بشارتی رو در فایل کلیپ انگیزشی شماره 4 خواندم اینکه از طرف اماکن آمدن شهر کباب شعبه ی سوم رو پلمپ کردن و بهمراه آن دوستان زیادی که براشون کامنت گذاشته بودن رو میخوندم

    آنقدر لرز داشتم که اصلاا با هیچی گرم نمی‌شدم . بدنم مور مور میشد و مثل یک برق گرفتگی در بدنم ایجاد میشد حتی کلاه بافتنی پوشیدم که سرم گرم بشه . لباس گرم پوشیدم و رفتم زیر لحاف و حتی سرمو بردم زیر لحاف .. و نمی‌تونستم از پنجره ی روبروی تختخوابم آسمان رو ببینم .. چون یهویی از هوش میرفتم و دوباره بیدار میشدم و از زیر لحاف میومدم بیرون تا مبادا آن لحظات زیبای طلوع خورشید رو از دست بدم ..

    همون موقع بخداوند گفتم خدایاااااا حواست به من باشه که می‌خوام امروز هم طلوع خورشید رو ببینم من باید هر روز این زیبایی رو ببینم!!!

    بعد دوباره بیهوش میشدم ..

    ولی خدا رو شکر بفضل و کرم و لطف الهی دوباره بیدار شدم . بلند شدم نشستم .. از کنار تختخوابم ظرف فلزی خودکارامو برداشتم ( توی اون طرف فلزی مربعی شکل نقره ای رنگ خودکارای رنگاوارنگ مو با ماژیک شبرنگ بنفش . صورتی و نارنجی گذاشتم )دفتر هامو آوردم جلوم و دفتر تقویمم رو باز کردم و همینطوری که داشتم به نقطه ی شروع طلوع خورشید از پنجره ی روبروم نگاه میکردم همزمان توی دفتر تقویمم هم داشتم می‌نوشتم و برای بیدار شدن صبحگاهی ام تشکر و سپاسگذاری میکردم

    خدایااآاا شکرت برای خوابیدن و بیدار شدن صبحگاهی ام

    وقتی داشتم به اون نقطه ی شروع طلوع صبحگاهی نگاه میکردم فهمیدم که نشانه ی طلوع خورشید دقیقا از چه قسمتی هست .و بیشتر درک کردم که نشانه ها چطوری اولش خودشون رو نشون میدن

    اولش اون دور دورا توی آسمان کمی صورتی خیلی روش میشه و بعد آروم آروم آن نقطه روشنتر میشه .!! و بعدش آون لحظه ی باشکوه خودش رو نشان میده .. هلال خورشید قرمز صورتی و بعدش صورتی شد و ابرهای اطراف و آسمان بطور شگفت انگیزی از تشعشعات نور صورتی خورشید سایه انداخته بود . نمی‌دونم چه رنگی بود ولی همه رنگ بود!!!

    واقعا با دیدن این لحظات بخداوند گفتم من بهترین مسیر رو در زندگیم انتخاب کردم و کاملا راضی هستم اینکه حتی در این لحظاتی که اصلا حال مناسبی ندارم دوست دارم از خانم شایسته ی عزیزم برای نوشتن این متن و تمام متن ها و توضیحات و فیلمها و تمام مسعولیتی که در این سایت دارند و بنحوی احسنت انجام میدهند قدردانی کنم ای کاش خانم شایسته ی عزیز و نازنینم این کامنت منو میخوند و میدونست که چقدر دوستشون دارم اینکه چقدر قدردان و سپاسگذارشان هستم . اینکه چشم و چراغ این سایت نورانی و الهی هستید خانم شایسته جونم !!!! عاشق تون هستم بخدا !!!! مرسی مرسی عزیزم دلم باور کنید امروز خیلی بیشتر از همیشه فهمیدم که بهترین پاسخ این قسمت از توضیحات تون فهمیدم که می‌خوام همین مسیر توحیدی و همین استاد عباسمنش باشه همین سایت الهی و توحیدی و همین دوستان نور چشمی الهی برام باشند

    دوباره این سوال رو از خودم میپرسم ..

    آیا از مسیری که آمده‌اید راضی هستید یا تقاضای زمان بیشتر برای «اصلاح» مسیر دارید؟ پاسخ به این سؤال، قطب‌نمای امروز شماست.

    آنقدر از این مسیر راضی هستم که حتی در این شرایط بظاهر ناخوبم بزور توانستم از بالشت و زیر لحافم بلند بشم و دفترمو بنویسم و بعدش اومدم اینجا کامنت گذاشتم .. پس بهترین جای دنیا همینجاست و قطب نمای امروز من داره بهم نشون میده که من تا لحظه ی مرگم عاشق نوشتن و نویسندگی این دفترهای سپاسگذاری و این سایت الهی هستم و دیدن این طبیعت جهان هستی و دیدن آسمان و طلوع و غروب خورشید و ماه و ستارگان و کوهها و دریا و درختان سرسبز و از اینکه این هوای بینظیر شهرمو تنفس میکنم برای تک تک دم و بازدم نفس هام سپاسگذارم خدایاااا شکرت

    آن معجزاتی که اگر صد مدل براش برنامه ریزی می کردند ولی یکجای قضیه می لنگید ولی وقتی بخداوند منان می سپاری و بهش میگی خدایا خودت حلش کن

    خودت بیار سر راهم

    خودت برنامه ریزی کن

    خودت منو هدایت کن بسمتش ..یا آن هدایت ها رو بسمت من هدایت کن *

    خودت شفا بده

    خودت فرمان زندگی مو بسمت آن بهترین ها بچرخون

    خودت دستمو محکم توی دست خودت بگیر و گره بزن

    خودت به قدم هام نور بده .. ده برابر خیر و برکت بده.. عشق بده … نعمت بده .. آسانی بده و حرکت هاشو سرعت ببخش بسمت رسیدن اهداف و خواسته ها و آرزوهای مقدس الهی ام..

    خودت منو روی شانه هایت بنشان و ببر به مسیر نورانی و درست و صحیح و مناسب

    من این دنیا رو خیلی دوست دارم ..

    عاشق این جهان هستم …

    تنها آرزوم اینه که بتونم با نتایج خوب و عالی قابل لمس پایدارم اسم خدا رو با صدای بلند فریاد بزنم و بگم این همان خدایی است که به من فرصت داد تا بتونم اسمش را با صدای بلند فریاد بزنم

    خدایاااا شکرت که قدرت و نعمت سپاسگذار بودن را به لطف استاد عباسمنش عزیز به من عطا بخشیدی و به یادم می‌آوری که برای نعمت ها و خیر و برکت هایی که تا کنون به من عطا بخشیدی سپاسگذارتر باشم

    خدایاااا سپاس سپاس سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2499 روز

    ردپای روز 129

    روز شمار تحول زندگی من فصل پنجم

    گفتگوی استاد عباس منش با دوستان | قسمت 11

    به نام خداوند هدایتگرم که تمام راهها را برایم آسان و دلپذیر کرده است

    سلام به روی ماه استاد عزیزم و خانم شایسته ی نازنینم

    سلام به تمام فرشتگانی که در این سایت بینظیر الهی ساکن هستند

    عنوان فایل…شما جزو کدام گروه هستید؟

    یعنی خیلی از نشانه ها را میبینیم و بهمون گفته میشه که باید تغییر کنیم ولی تغییری نمی‌کنیم .. حالا در همه ی زمینه ها و جنبه های زندگی مون

    در حوزه ی سلامتی و یا در روابط و یا در کسب و کار و یا در حوزه ی مالی

    خُب بعضی ها در همون مراحل اولیه که تضادها و نشونه ها رو می‌بینند تغییر می کنند (دقیقا مثل الان من البته بعد از آشنایی ام با استاد و آگاهی از قوانین)

    وبعضی ها در مراحل بعدی تغییر می کنند قبل از اینکه چک و لقد رو بخورند تصمیم می گیرند که تغییر کنند….

    و اما بعضی ها. رو ( مثل من و قبل از آشناییم با استاد و قبلنای من) جهان با چک و لقد مجبور به تغییر می کنه که اون تغییرات خیلی خیلی هم درد داشت

    دقیقا مثل اون فرد معتاد که اولین اتفاقی که میوفته و نشونه هاشو میبینه .. اینکه اول از همه از کارش اخراج میشه و این یک تضاد یک نشونه ی واضحی است ولی گویا توجه نمی کنه و در مسیر نادرست ادامه میده و بعدش باز هم تضاد دیگری میرسه مثلا همسرش ازش جدا میشه ولی باز هم توجه نمی کنه و تضادها پشت سر تضادهای دیگه پیش میاد ولی باز هم توجه نمی کنه و در نتیجه تغییری نمی کنه و یواش یواش سلامتی شو از دست میده و بعدش یواش یواش خانه و زندگی شو از دست میده و بعدش میوفته توی جوب و دیگه هیچی نداره

    خُب حالا بعضی ها تا اون لحظه هم نمی فهمند و میوفتن توی خفت و خواری و بعدش از این دنیا میروند..

    خب استاد جان و دوستان عزیزم می‌خوام یک اعترافی کنم .. چون هیچوقت برای این فایل کامنتی ننوشتم چون فراری بودم از نوشتن این قسمت از فایل ولی امروز بلطف آموزهای استادم و بلطف این فایل های روزشمار تحول زندگی من با شجاعت آمدم اعتراف کنم که بله درسته ..‌ دقیقا من هم مثل این مثال استاد نشونه ها و تضادها رو نفهمیدم و متوجه نشدم و آنقدر در نفهمی بسر بردم که همه چی مو از دست دادم و افتادم توی جوب .. فقط به اون قسمت انتهاییش نرسیدم .. یعنی فقط زنده ماندم اونجا بود که خدا کمکم کرد و منو رو بسمت استاد عباسمنش نازنینم هدایتم کرد و تغییرات از اونجا برام شروع شد .. دوستان عزیزم اینکه داستان مو توی پروفایلم نوشتم و دیگه آنقدر از اون روزها فاصله گرفتم که اصلا دوست ندارم ذره ای از اون روز ها. رو به یاد بیارم چون بقول استاد عزیزمون آنقدر با چک و لقد مجبور به تغییرات شدم که خیلی هم دردناک بود چون تا تهه تهه تهه تههش رفتمممم

    الان شدم مثل قسمت اول سوال استاد اینکه قبل از اینکه تضادها و نشونه ها بهم بخوان چک و لقد بزنند خودم مثل بچه ی آدم می‌دونم که وقت تغییره … البته یک پله هم بالاتر رفتم اینکه همه چی خوب و عالی هستش می‌دونم نباید توی باد موافق بخوابم بلکه باید خودم اقدام به تغییر تحول کنم چون شخصیتم تغییر کرده .. استاد عزیزم بخدا در این زمینه شاگرد خوبی بودم چون طبق آموزهای شما به خودم تعهد دادم که وقتی همه چی خوب و عالی و آرومه من چقدر خوشبختم یعنی وقتع تغییره… مثل الان

    یعنی خدایااا شکرت که الان در حال حاضر همه چی خوب و آرومه من چقدر خوشبختمممم دقیقا در همین لحظه ی خوشبختی دوست دارم یک تغییر تحول فوق العاده عالی و خوب داشته باشم چون احساس می کنم آماده و مهیا هستم .. الان وقته تغییرها

    من همیشه فکر می کردم وقتی اوضاع خراب میشه باید تغییرات رو بوجود بیاریم ولی الان افکارم عوض شد و باورهام و شخصیتم تغییر کرده به این باور قدرتمند فوق العاده هدایت شدم که هر وقت همه چی خوب و عالی و راحت و چقدر من خوشبختم رسیدم وقتع تغییرها

    پس چی شد!!!؟؟؟؟

    شما هم متوجه شدید من چی رو متوجه شدم ؟؟؟؟؟

    شما هم متوجه شدید چه موقعی باید تغییر کنید تا پله های موفقیت رو بالا برید؟؟؟؟

    بخدا من خیلی خوب فهمیدم که چه وقت باید تغییر کنم

    کلید اسرار زمان تغییر تحول خوب و عالی چه زمانی است؟؟؟

    آفرین دوستان عزیزم دقیقا زمانی است که بگید همه چی آرومه من چقدر خوشبختمممم

    خب الان یک چکاب کنید .. ببینید الان در چه وضعیتی هستید ..

    البته نه اینکه خیلی زود تا این احساس رو کردید فوری به اقدام کنیداااااا تیپ و تاپ کنیداااااا .. بلکه یک مدت کوتاهی ببینید همه چی آرومه و ساکته . یعنی همه چی معمولی شده و بقول معروف بدیهی شده و عادی و یکنواخت خوب و عالی شده .. بعدش میگید عععععع چه خوبع .. چقدر همه چی عالیع و چقدر خوبع من چقدر خوشبختمممم دقیقا وقته تغییره.. اینا رو چند بار تکرار کردم که بخودم یادآوری کنم که چه زمانی وقت تغییر و تحول مون فرا می رسد و اینو واقعا از درونم احساس کردم

    خدایاااا شکرت که روزم را با بهترین ها و زیبایی ها و شادی ها شروع کردم و از اینکه با بهترین ها و زیبایی ها و شادی ها روزم رو به شب می سانی و من رو هدایت کردی ممنون و سپاسگذارم

    خدایاا شکرت من هم می خوام قله های بعدی رو فتح کنم و به همین چیزهایی که الان در زندگیم وجود داره شکر گذارم ولی قانع نیستم

    هر چند شکر گذار تمام نعمت ها و برکت های الهی ام هستم و از اینکه هر روز بهتر و قشنگتر و بیشتر آسان تر در زندگیم جاری است ممنون و سپاسگذارم خدایااا شکرت رو بجا می آورم ولی خدایااا من چیزهای بیشتر و بزرگتر و قشنگتر و با کیفیت تری رو از این جهان مادی تو می خواهم ..

    می خوام بهترین ها رو تجربه کنم

    می خواهم آسان شوم برای آسانی ها

    می خواهم تمام راهها و درها و مسیرها تا ابد برای من آسان و زیبا و عرتمندانه باز و آزاد باشند..

    خدایا شکرت می خواهم آسان شوم برای وهابیت های الهی که بطور مداوم و پایدار در زندگیم حاکم است

    خدایاا شکرت می خوام ببینم و بشنوم و لمس کنم و آگاه شوم و بفهممم و درک کنم قدرت و توانگری و ثروتمندی و شادی و شادمانی و امنیت و آزادی پولی و مالی و مادی و معنوی و آزادی زمانی و آزادی مکانی و آزادی عمل در انجام دادن هر کاری و بلند آوازگی با اعتبار نیک و سلامتی و تندرستی کامل جسم و جان و روح و ذهن مقدس الهی ام رو زودتر و فراتر از آنچه که تصورش را می کنم و بهتر از آنچه که در تصوراتم هست وارد تجربه های زندگیم باشد الهی آمین

    خدایااا شکرت که هر روز صبح فرصت زندگی دوباره بوجود میاد تا با یک شروع جدید و یک فصل جدید و تازه برای تغییر باورها و شخصیتم در این سایت ارزشمند و زندگیم شروع شود خدایا شکرت که به من فرصت زندگی کردن رو عطا کردی و من باید قدردان این موهبت الهی باشم که می توانم یک روز دیگر رو از این جهان هستی لذت ببرم و شاد باشم و از اینکه فهمیدم باید بطور مدام روی خودم کار کنم و شخصیتم رو بهبود ببخشم و تغییر کنم و بسمت بالاتری حرکت کنم ممنون و سپاسگذارم

    ما ز بالایی مو به بالاتر می رویم

    خدایا من حمایت تو را با خودم همراه می کنم تا دستی فراتر. از دست ها و قدرتی بالاتر از قدرت ها برای من در کار باشی جهت رشد و پیشرفت ها و موفقیت های تکاملی در روند رشد پولی و مالی و مادی و معنوی ام در این جهان سه بُعدی مادی … تا آرامش بیشتری را داشته باشم .. تا لذت بیشتری را وارد تجربه ی زندگیم کنم.. تا بهترین ورژنی از خودم باشم .. دستی از دستان فرشتگان الهی را همراهم کنی برای توانگری ام تا پشتیبان و و محافظ و حامی و هدایتگرم باشی

    خدایاااا ممنون و سپاسگذارم برای وفور و فراوانی تمام موهبت هایی که به نوبت وارد زندگیم می شوند .. خودت هماهنگ کن … خودت چیده مان کن … خودت سرو سامان ببخش… خودت تنظیم کن خودت برنامه ریزی کن

    خدایااا فقط و فقط تو را می پرستم و فقط و فقط از تو یاری می جویم

    IN GOD WE TRUST

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: