تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸


موضوع این قسمت: رمز رضایت از زندگی


در این فایل صوتی، استاد عباس‌منش یکی از حیاتی‌ترین دوراهی‌های زندگی همه‌ی ما را آشکار می‌کند: دوراهی بین «تغییر آگاهانه» و «تغییر اجباری».

همه‌ی ما در زندگی نشانه‌هایی دریافت می‌کنیم که به ما می‌گویند: «مسیرت اشتباه است، باید تغییر کنی.» اما اغلب ما این نشانه‌ها را نادیده می‌گیریم. استاد با مثالی تکان‌دهنده (فرد معتاد) توضیح می‌دهد که چگونه جهان ابتدا با نشانه‌های کوچک (از دست دادن شغل) هشدار می‌دهد و اگر توجه نکنیم، ضربه‌هایش را محکم‌تر می‌کند (از دست دادن خانواده، سلامتی و…). این مسیر «چک و لگد» جهان، مسیری پر از درد و حسرت است.

اما راه دومی هم وجود دارد؛ راهی که امیر، عاطفه و سبحان (مهمانان این برنامه) انتخاب کردند.

در این گفتگوی شنیدنی، شما با داستان واقعی افرادی آشنا می‌شوید که قبل از رسیدن به ضربه‌های سخت، تصمیم به تغییر گرفتند و زندگی خود را دگرگون کردند:

  1. امیر و «دنبال علاقه‌ی آتشین»: داستان فوق‌العاده‌ی امیر را می‌شنوید که چگونه با یک «آگاهی» از استاد، متوجه شد نرفتن به دنبال علاقه‌ی آتشینش (غواصی) به خاطر ترس از آینده و بی‌پولی، نوعی «شرک پنهان» و عدم اعتماد به خداوند است. او درسی به ما می‌دهد که چگونه این ترس را شکست، از تهران به کیش مهاجرت کرد و امروز، پس از ۵ سال، غرق در لذت و موفقیت در کار مورد علاقه‌اش است.
  2. عاطفه و افزایش درآمد ۱۰۰ برابری: تجربه‌ی عاطفه به ما نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از یک ذهنیت «آب باریکه‌ای» (رضایت به حداقل‌ها) رها شد. او توضیح می‌دهد که چگونه با بمباران ذهنی خود توسط فایل‌های استاد و ساختن باورهای جدید (حتی با ضبط صدای خودش)، مدارهایش را تغییر داد، مهاجرت کرد و درآمدش را ۱۰۰ برابر افزایش داد؛ در حالی که اکنون فقط ۲ ساعت در هفته کار می‌کند.
  3. سبحان و بلوغ در ۱۹ سالگی: داستان سبحان، باور محدودکننده‌ی «سن» را در هم می‌شکند. او در ۱۹ سالگی، درک و بینشی از قوانین جهان دارد که بسیاری در سنین بالا نیز ندارند. او به ما یادآوری می‌کند که پتانسیل موفقیت و «ارزش آفرینی» در هر سنی وجود دارد.

دروس کلیدی استاد در این فایل:

استاد در تحلیل این داستان‌ها، مفاهیم عمیقی را باز می‌کند:

  • تست «لحظه‌ی مرگ»: استاد یک تمرین ذهنی قدرتمند را معرفی می‌کند: تصور کنید در لحظه‌ی مرگ هستید. آیا از مسیری که آمده‌اید راضی هستید یا تقاضای زمان بیشتر برای «اصلاح» مسیر دارید؟ پاسخ به این سؤال، قطب‌نمای امروز شماست.
  • پتانسیل در سن بسیار کم: چرا برخی مانند امباپه (فوتبالیست) در سن بسیار کم به بلوغ ذهنی و موفقیت‌های جهانی می‌رسند؟ استاد توضیح می‌دهد که این پتانسیل در همه‌ی ما وجود دارد و نباید خود را پشت باورهای محدودکننده‌ی سن پنهان کنیم.
  • گسترش جهان: وقتی شما شجاعانه به دنبال علاقه‌ی خود می‌روید (مانند امیر)، نه تنها زندگی خودتان را شکوفا می‌کنید، بلکه به «گسترش جهان» کمک کرده‌اید و طبق قانون، جهان نیز شما را غرق در نعمت و ثروت خواهد کرد.

شنیدن این فایل به شما کمک می‌کند تا نشانه‌های جهان را قبل از آنکه به «ضربه» تبدیل شوند، بخوانید و شجاعت لازم برای حرکت به سمت «عشق و علاقه» واقعی‌تان را پیدا کنید.


تمرین این قسمت:

آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً می‌دانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بی‌پولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آینده‌ی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟

اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد می‌شوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟

(اشتراک‌گذاری این ترس‌ها و قدم‌های کوچک، بزرگ‌ترین منبع الهام و شجاعت برای سایر اعضای خانواده‌ی ما خواهد بود.)

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

489 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «علی میرفخررجایی» در این صفحه: 3
  1. -
    علی میرفخررجایی گفته:
    مدت عضویت: 1792 روز

    به نام الله بخشنده و بخشایشگر

    الهی به امید تو

    سلام به استاد جان و مریم خانوم مهربان

    سلام به همه ی دوستان عزیزم

    چه تاپیکی

    من نزدیک به دوسال این سوال هارو از خودم پرسیدم تا بالاخره به جوابم رسیدم

    حالا که وقت رد پا گذاشتنه بهتره از اول تعریف کنم

    خب منم توی همین جامعه بزرگ شدم

    همه ما تا یک جایی واقعا فقط به خاطر چیزهایی که دیدیم و شنیدیم و حداقل باهاش بزرگ شدیم

    رفتار میکنیم

    خب من هم از بچگی توی کارگاه پدرم بزرگ شدم

    که همش با چرمو این ویزا سرو کار داشتم و واقعا هم برام لذت بخش بود

    یعنی هم کار میکردم هم لذت

    خب حالا طبق چیزی که دیگه توی جامعه برای ما بایده

    که همون باید یه مسیر کپی برابر اصل رو طی کنیم

    یعنی مهد کودک بعد دبستان بعد راهنمایی بعد دبیرستان یا حالا هنرستان بعد دانشگاه بعد سربازی بعد برگردی کارتو شروع کنی و بعد هم احتمالا ازدواج و بچه و ….مرگ

    الهی الهی الهی صد هزار مرتبه شکر

    که حالا یا ما آگاه شدیم

    یا جامعه ی الان داره بهتر و بهتر میشه ،

    حالا من شغل پدرم روهم همیشه دوست داشتم

    یعنی یادمه من از همون بچگی که توی کارگاه پدرم کار میکردم و کمک میکردم تو رؤیام تصور میکردم که یک روزی ما یک کارخونه داریم و داریم مثلا همین چیزایی که اون موقع درست میکردیم رو بسته بندی میکنیم کارتون کارتون ارسال میکنیم

    این تصویری بود که من بچگی از کار پدرم داشتم

    همینطور که می‌مونیم جلو من همیشه بخشی از روزم رو به یک نحوی درگیر هنر و چرم و کار پدرم بودم

    و صرفا علاقه بود بازی با رنگ و چرم و خلق صنایع دستی

    اومدیم جلو تر از یه سنی به بعد توی سن 16 17 سالگی دوست داشتم قوی بشم دوست داشتم بتونم از خودم دفاع کنم و کسی نتونه بهم زور بگه

    و به خاطر این تضاد وارد هنرهای رزمی شدم

    حالا روزم تقسیم شد به سه بخش ، مدرسه یا دانشگاه ، کارگاه یا مغازه پدرم و شب ها راس ساعت 7:30 باشگاه

    خب اومدیم جلوم خوشحال از دارم هدف دانشگاه رو تیک میزنم با یک چشم انداز حدودی از اینکه مثلا من در آینده مهندس ساختمان میشم و ساختمان می‌سازم و محاسبه میکنم و از این چشم انداز ها

    و انصافا با همین چشم انداز هم همیشه با قدرت درسهامو می‌خوندم وپیش میرفتم

    اما توش احساس نداشتم ، شاید بیشترین چیزی که ازش لذت می‌بردم حل مسئله بود ، به خصوص محاسباتی و حالا مدیریت کارگرها که من اصلا توی ساختمان تجربش نکردم

    بعد میومدم کارگاه پدرم ،همیشه توی کارگاه حالم خوب بود تولید رو دوست داشتم کار دستی رو دوست داشتم چیزی بود که نتیجشو زود می‌دیدم و پر از حس خوب بود برام و ازش لذت می‌بردم

    و قسمت بعدی هم که شب توی باشگاه بود برای من باشگاه و هنرهای رزمی قسمت خودسازی زندگی من بود

    مربی که هم از لحاظ ذهنی مارو آماده میکرد

    هم از لحاظ فیزیکی

    خلاصه با این همه آشفته بازار جلو اومدم

    درسم تموم شد

    حدود یک سال تمرکزمو گذاشتم روی ورزشم

    به امید اینکه یک مقامی بگیرم که مثلا با اون خدمت سربازی رو نرم

    که در نهایت هم تصمیم گرفتم یربازیمو برم و منتظر شانس نباشم

    با اینکه اولین اردوی تیم ملیم رو توی آموزشیم رفتم چون قبل از سربازی تونستم نفر دوم کشور بشم

    دوران سربازی بهترین فرصت بود برام برای نزدیک تر شدن به خودم و خدای خودم و گذشتن از ترسها و وابستگی ها

    ولی بازهم دعای من کسب وکار پدرم و قسمتیش قهرمانی توی ورزشم بود

    خلاصه بعد از سربازی مستقیم رفتم توی کار پدرم

    و شروع کردم به کمک کردن برای رشد

    و ورزش هم دوباره با قدرت شروع کردم همون حدود 2 ساعت در روز

    هیچ وقت توی این مدت من متمرکز روی یک هدف نبودم

    چرا فقط همون قبل از سربازی که تونستم نفر دوم کشور بشم

    بعد از خدمت بعد از دومین مسابقه ی حرفه ایم که دادم آسیب دیدم و باعث شد کل تمرکزم رو بگذارم روی کسب و کار پدرم

    و میتونم بگم بیشترین لذت من شروع شد

    در اون تایم

    چون خیالم راحت بود که هدف دیگه ای ندارم و میتونم تمام وجودم رو بگذارم توی کارگاه

    و وقتی توی دوسال اخیر داشتم سعی میکردم خودمو بشناسم

    فهمیدم باباااااا ترین لذتی که من داشتم تجربه میکردم زمانی بود که کل مسئولیت کارگاه و فروشگاه و مشتری ها دستم بود

    عاااشق رهبری و مربیگری بچه ها بودم

    عاشق تولید عاشق سفارش گرفتن و مدیریت پروژه

    و خدمت به مشتری ها بودم و بااا عشق اینکارو انجام میدادم

    براش کلی انگیزه و چرایی داشتم

    ارتباطم هم با خدا عالی بود پر بودم از ایمان

    اون لحظات همه چی تو زندگیم عالی بود اینقدر پر بودم از عشق که واقعا دوست نداشتم روزم تموم بشه

    همیشه به عشق فردا شب رومیخوابیدم و فردا رو با شفافیت تجسم میکردم

    یه جورایی اولویت برام شده بود کسب و کارمون ولی این پس ذهنم هم قهرمانی رونیخواستم براش تشنه بودم

    خلاصه دست بر قضا

    اتفاقاتی افتاد و با تضادهایی روبه رو شدم

    که خودمو مجبور کردم که از همین بوکس که توی رزمی بیشتر بهش علاقه داشتم و توش بهتر بودم و داشتم جدی دنبالش میکردم

    پول بسازم تا برسم به بازی های حرفه ای و درآمد زایی

    و خدارو شکر اونجا خودم خودمو مجبور کردم که تغییر کنم چون جای قبلی اصلا حالم خوب نبود

    و

    من اون مسیر آموزش و قهرمانی رو ادامه دادم

    همون اوایل مسیر هم با استاد آشنا شده بودم

    که خیلی بهم کمک کرد برای تغییر خیلی

    بعدشم شاید بعد مدت دوسال که از اصفهان اومدیم تهران کلییی قهرمانی و دستاورد داشتم که حالا توی سایت هست و شدم بهترین مربی همون منطقه با بهترین باشگاه ها زیر دستم

    به فضل خدا

    و یک سال بعدش هم هدف بازی توی بزرگترین سازمان بوکس حرفه ای دنیا WBC برام تیک خورد

    با این که خیلی هدف های دیگه ای رو تا قبل از رسیدن به این هدف تیم زده بودم

    که همشون هم برام تازه بود ولی درنهایت برام باور پذیر تر بود تا این مورد

    این همون هدفی بود که وقتی تیم خورد من پیش خودم احساس کردم که هررررر کار دیگه ای رو تو دنیا میتونم انجام بدم اگر این شد

    حالا هدفم شده بود رسیدن به بالاترین سطح توی بوکس حرفه ای و حالا همون آموزشی هم که داشتم میدادم هم بود که الان میگم چی شد

    وقتی که من دوره ی روانشناسی ثروت 1 رو خریدم و شروع کردم روش کار کردن

    و خوشحاااال از اینکه به زودی من از بازی هام پول می‌سازم و دیگه خیلی راحت تر و متمرکزانه تر تمرین میکنم

    اما هر باااار من روی باورهای ثروت آفرین کار میکردم

    هی چرا ها توی وجود من بیشتر میشد

    اینکه چرا من اصلا این مسیرو انتخاب کردم ؟

    توی تمرین اون ماه های آخر من حس میکردم که دیگه سر تمرین اون حس خوبه دیگه نیست

    و انگار انگیزه های درونی برای انجام این کار دیگه نداشتم

    فایلهای توحید عملی 9 10 11 اومد روی سایت

    دیگه اصلا همینطور داشت منو زیرو رو میکرد

    سال 1399 به به وجود اومدن چرایی ها در مورد رفتار آدمها برای پرستش خداوند و حالا ارتباطشون با دیگر مردم جهان

    و البته اتفاقات خوب زندگی خودم و عزتی که توی زندگیم بود

    من هدایت شدم به خداشناسی و بعد از چند سال خدارو توی وجودم پیدا کردم

    حالا چرایی ها برام به وجود اومده بود در اعمال و اهدافی که خودم انتخاب کردم

    و دیدم بیشتر اهدافی که انتخاب کردم

    به خاطر ثروت بوده به خاطر شهرت بوده به خاطر تایید دیگران بوده

    درسته من خودم وااااقعا بوکسو و مبارزه رو دوست داشتم و واقعا اینقدر از درون برام مهم بود که تا اینجا ادامش دادم

    اما از اینجا به بعد بخصوص وقتی که خیلییی بیشتر به خودم و خدای درونم نزدیک شدم بیشتر احساستم رو درک کردم

    از یه جایی به بعد واااقعا دیگه نمی‌تونستم تجسم کنم که دارم آدمها رو میزنم توی رینگ

    انگار دقیقا مخالف با ارزش‌هام و روحم بود

    من واااقعا عاشق شده بودم

    و هرچقدر هم سعی کردم خودمو قانع کنم یا یک باوری بسازم که این کار اتفاقا درسته

    واقعا معنایی توش پیدا نمی‌کردم

    البته برای شخص من با ارزشهای درونیم

    چون من همییییشه عاشق صلح بودم .

    عاشق دوستی

    عاشق مهربانی

    همیشه از جنگ و دعوا و درگیری به دور بودم

    من فقط یک روزی به خاطر اینکه بتونم قوی بشم و شجاع بشم و بتونم از خودم و عزیزانم محافظت کنم رزمی رو شروع کردم

    و اون مسابقه دادن ها و مبارزه کردن ها برای من حکم شجاعت رو داشت حکم ایمان رو داشت

    و واقعا هم میتونم بگم از من یک انسان دلیر ساخت

    اما این وسط قهرمان شدنه و اون حالت شهرته و دیده شدنه دیگه اصلا به هیچ عنوان برام معنایی نداشت

    خیلی سخت بود پذیرش این موضوع برام چون شاید فقط دو تا بازی دیگه فاصله داشتم با اون ویژن و رؤیایی هم سالها توی سرم میپروروندم

    وقتی استاد می‌گفت برید دنبال عشقتون‌ و علاقتون

    خب تا قبلش من فقط همینو میدونستم از خودم

    با این که بیشترین لذت رو موقع رهبری کردن تجربه کرده بودم

    اما موفقیت وخوشبختیمو انکار فقط توی این مسیر می‌دیدم

    که فایلها داشت منو به آگاهی میرسوند

    که واقعا بایستم و دلیل کارهامو چک کنم و ببینم چرا ؟؟؟

    و خلاصه احساسمم پیگیری کردم

    خودمو از فضای باشگاه آروم آروم دور کردم

    خیلی با خودم تنها شدم

    سفر تنهایی چند ماه چندماه رفتم تا اصلا بفهمم کی هستم چی هستم

    این چه نداییه که از درون داره منو صدا میزنه و منو به سمت خودش میکشونه

    همیشه وقتی سِودا یک عزیز توی همین فایلهای گفت و گو با دوستان در مورد هدایت و هم صحبتی با خداوند حرف میزد واااقعا میخواستم که من هم همینطوری بشم یعنی بتونم واقعا با خدا حرف بزنم

    و درکش کنم صداشو بفهمم خودمو لایق این هم صحبتی بدونم

    بعد از سفر سه ماهه ای که به کیش داشتم

    هفته ی آخری که اونجا بودم

    یه حسی منو می‌شوند سمت ساحل

    و بهم هم می‌گفت هیچی نخور

    یعنی یه قوطی آب بر می داشتم و میرفتم لب ساحل با یک دفتر و خودکار و کتاب گفت و گو با خدا

    هدفونام میگذاشتم توی گوشم و یک آهنگ فرکانسی هنگ درام هم میگذاشتم و خیره میشدم به دریا و فقط با خودم فکر میکردم و صحبت می‌کردم و به یاد میاوردم

    وقتی متمرکز میشدم و در مورد هرچیزی سوال می‌پرسیدم .خیلی عااالی و منطقی خودم جواب خودمو میدادم

    بعد یه هو یه بیداری برام ایجاد شد گفت این جواب ها همون خداونده خودشه این همون هم صحبتی با خداونده ،صحبت هایی که در موقع دلالی قلب و خارج کردن ذهن از مدار داره در تو جاری میشه

    اینقدر سرعت دریافت هام بالا بود که من میاوردم تو نوشتنشون

    همینطور می‌پرسیدم و اون جواب میداد

    و اشک‌ها بود که از چشمام جاری می‌شد از احساس بینظیر خوبی که از پاسخ هام و به یاد آوردن ها و هم صحبتی با خدا داشت در من ایجاد میشد

    دیگه شکل نداشتم که خودشه

    همه‌ی صحبت های استاد در مورد هم صحبتی با خداوند داشت توی ذهنم مرور میشد که نشونه هاشو استاد بهش اشاره میکردن

    و اینکه داشتم درکش میکردم و ازش استفاده میکردم بییییییی نهایت منو خوشحال کرده بود

    و خداوند فقط منو به یک کلمه رسوند اونم مربی

    وقتی اینو بهم گفت شاید بگم 1 ساعت فقط گریه میکردم

    چون قلبم به شدت بازشد و اصلا نمیتونستم جلوی اشک هامو بگیرم

    وقتی برگشتم هر روز توی اتاق بودم در بسته

    هیچی نمی‌خوردم فقط مطالعه میکردم دریافت میکردم مینوشتم

    اصلا جوری داشت منو هدایت میکرد و منو به چیزهایی رسوند که خداوند خودش شاهده تا قبلش حتی بهش فکر هم نمی‌کردم

    چه ایده هایی

    چه صحبت هایی

    چه منطق هایی

    چه کتابهایی

    چه الگوهایی

    ایییینقدر برام احساس خوب داشت که واقعا همه چی رو فراموش میکردم

    واقعا شاید 2 ساعت تو طول روز می‌خوابیدم اما در بودم از انرژی و دریافت های خداوند

    بعدشم که آنقدر مدارک رفته بود بالا به هو پاشدم برای اولین بار بدون هیچی رفتم ترکیه

    که من از همون لحظه ی حرکتم هدایتو با گوشت و پوستم دیدم و درکش کردم

    بعد از یک ماه دوباره با کلی تجربه خود شناسی برگشتم و دوباره روزها و شبها مینوشتم مطالعه میکردم درک میکردم

    انگار تازه دوباره وارد مدرسه شده بودم

    اما این مدرسه واقعا فرق میکرد

    وارد چیزی شدم که قلبم داشت براش میتپید

    و واقعا اگر همون لحظه

    یا اصلا الان

    اگر همین لحظه جونم رو بگیرن راضی ام میگم خدایا شکرت که اولا تو رو پیدا کردم دوما منو با خودم آشنا کردی منو به خودم شناسوندی

    و خیلی اتفاق های دیگه ای که بعد از اون افتاد

    و چقدررررر دوره های استاد توی این مسیر به من کمک کرد

    به خصوص احساس لیاقت و روانشناسی ثروت 1

    اصلا استاد شما منو وصل کردید به منبع واقعا

    یعنی واقعا به قول خود شما و دوستان دیگه نگرانی معنایی نداره

    هرررر سوالی ازش بپرسم توی حالت احساس خوب

    دریافت میکنم و به یه طریق هایی که عقل جن هم نمی‌رسه هدایتی می‌کنه به سمت جواب

    استاد الان ایده هایی رو بهم داده و دارم اجرایی میکنم که هررررررگز اگر علی قبلی بودم شجاعت اجرایی کردنشو نداشتم

    و اینقدر نگران نظر دیگران بودم و روم سنگینی می‌کرد که اصلا حتی فکر هم بهش نمی‌کردم

    الان هر بار ذهنم بخواد همونکارو باهام بکنه

    ایییینقدر فکت و دلیل و منطق براش دارم و اینقدر شکر خدا روی احساستم کنترل دارم که سریع کله پاش میکنم

    میگم این ایده از طرف خداونده و به من گفته که برم برای قدم بعدی

    وااااقعا تغییر بعضی موقع ها سخته اما اگر شیرینی تغییر رو برای خودت بزرگ کرده باشی و هر بار توی ذهنت مرور کنیم میتونی ادامه بدی و بعد از یه مدت شهد شیرینشو بنوشی

    به لطف خدا به لطف خدا

    اصلا نظر کسی دیگه برام مهم نیست

    اینقدر که من این چند سال روی خودسر بودنم کار کردم روی مهم بودن خودم نظر خودم هدف های خودم کار کردم

    روی مهم نبودن نظر دیگران کار کردم

    روی حذف کردن آدمها دل کندن از آدم ها و وابستگی ها کار کردم

    میتونم بگم روی توحید کار کردم

    که الان واقعا واقعا میگم یا مرگ یا اجرایی کردن ایده ها و زندگی کردن رسالتم

    همین

    من توی این لحظه به معنای واقعی خانواده ای ندارم

    مادر عزیزم که به رحمت خداوند رفت

    پدر و خواهر و برادر هم که کلا توی یک مدار دیگه ای هستن

    و تنها خانواده ی من همین سایته

    تنهایی خانواده ی دوستای بییییینظیری هست که اطرافم قرار داده و از هر کجای ایران و حتی کشورهای دیگه به من عشق میدن و از هم صحبتی با اونها لذت میبرم

    و منتظر خانواده ی جدیدم هستم

    از خدا خواستم برام پدر بشه مادر بشه خواهر بشه برادر بشه همسر بشه

    که انصافا انصافا انصافا همین لحظه اینقدر از بی نهایت طریق داره به من ثابت می‌کنه که هستم و همراهتم و بهت کمک میکنم که واقعا حتی سر سوزنی احساس تنهایی نمیکنم

    به شدت از تنهاییم لذت میبرم

    از تنهایی قدم زدن از تنهایی سفر رفتن از تنهایی غذا خوردن از تنهایی کار کردن

    با اینکه من عاااااشق آدمهام عاشق کار تیمی هستم عاشق رهبری و مربیگری هستم

    اما به شدت به فضای تنهاییم نیاز دارم و من باید در طول روز با خودم تنها بشم و با خودم صحبت کنم و با خودم به وضوح برسم

    هر روز تک تک آیه های قرآن توی زندگیم داره نمود عینی پیدا می‌کنه

    و مهم‌ترینش

    آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست ؟؟؟

    به شدت

    درکی از بحث ثروت و خلق ارزش پیدا کردم که هیجان دارم برای پول ساختن

    و به شدت نگرانی هام در این مورد کم شده

    چون واقعا خودش با پای خودش میاد

    و کلییییییی ایده هست که میشه ازش پول ساخت

    میشه ارزش ایجاد کرد

    که من دارم سعی میکنم از مسیر خودم منحرف نشم و تو مسیر عشقو علاقم حرکت کنم و الهامات دریافت کنم

    هرجا ببینم دارم از مسیر قلبم دور میشم

    دوباره با خودم تنها میشم با خودم به وضوح میرسم و دوباره سعی میکنم خودمو بیارم توی مسیر

    همین نوشتن و به یادآوردن باعث میشه من بیام تو مسیر خودم

    و الان هم که هم مدار شدن با دوره های ثروت 3 وهم جهت و سلامتی

    که دیگه اصلا انگار افتادم روی یه دونه از این سر سره بادی بزرگها که بی انتهاست و همینطور دارم عشق میکنم و لذت میبرم و میام پایین

    ،

    البته که همیشه سعی میکنم تعهدم به این مسیر رو به شنیدن فایل ها به بودن توی سایت به خواندن کامنت بچه ها به کنترل کانون توجهم از دست ندم

    و تموم تلاشم همین باشه که توی این مسیر باشم

    چون این نتایج به خاطر بودن توی این مسیر درسته

    به خاطر بودن در احساس خوبه

    و خداوند خداوند مثل همیشه کنم می‌خوام که مثل همیشه همراهم باشه و کمکم کنه و هدایتی کنه به بهترینها

    خدارو شکر

    کامنت طولانی شد ولی یاد آوری خوبی بود

    اما نگفتم که اصلا الان تو چه مسیری هستم

    من گفتم خودم عاااشق موضوع رهبری و مربیگری هستم

    اصلا میتونم بگم از بچگی ساخته شدم برای این موضوع

    خیلی عمیقه ولی در همین حد بگم که

    من عاشق شکوفا کردن پتانسیل های افراد هستم

    و این کارو به طرز شگفت انگیزی الان انجام میدم و توش یه جورایی به تکامل رسیدم و هربار هم داره بهتر میشه

    من خود به خود خیلی عالی الهام می‌بخشم و تاثیر میگذارم و میتونم افراد رو همراه خودم کنم

    افراد واقعا کنارم احساس امنیت و اعتماد میکنن

    چون شخصیتم شخصیت یک مربی هست

    کسی که آدمهارو می‌شنوه و میبینه بدون قضاوت و کمک می‌کنه که اون فرد خودشو ببینه توانایی ها و پتانسیل هاشو ببینه و به وضوح برسه

    میتونم بگم واقعا آدم باید خودش رو برای این جایگاه واقعا ساخته باشه

    چون کوچکترین نیت اشتباه در این مسیر کاملا معادله رو بهم میزنه

    و این شیوه ی نوین مربیگری که حالا اسمش رو گذاشتن کوچینگ

    واقعا میتونم بگم که رفتار خدای گونه هست

    رفتاری که موجب شکوفا شدن افراد میشه

    که این رفتار و شخصیت اصلی ترین ابزار بزرگترین رهبران دنیاست که تو عرصه ی سیاست چه تو عرصه ی تجارت و کسب و کار

    که حالا من کاری به سیاستش ندارم

    من خودم عاشق کسب و کار هستم

    و در حالا حاضر دارم سعی میکنم مهارت های خودم رو دانش خودم رو در زمینه یک رهبری و مربیگری بیشتر کنم

    من توی هر فضایی قرار بگیرم به صورت کاملا ناخود آگاه موجب شکوفایی افراد اون فضا میشم

    با رفتارم با سوالهای عمیقی که میکنم

    که خداوند هم داره عالی کمکم می‌کنه

    نگاهی بهم داده درمورد انسانها که من عشق روتوی وجود تک تک آدمها میتونم ببینم و پیدا کنم و تمرکز کنم روی نکات مثبتشون روی توانایی ها و پتانسیل هاشون و البته شکوفا کردنشون

    عاشق به وضوح رسوندن خودم و انسانها هستم

    عاشق هدف گذاری

    عاشق خلاقیت و البته شکوفا کردن خلاقیت دیگران

    و یه جورایی ابزاری دستم داده خداوند که خیلیییی کارها میتونم باهاش انجام بدم

    چون همش تو حوضه ی روابط انسانی هست

    از اونجایی هم که عاشق کسبو کار و تولید و مدیریت پروژه هستم

    کلییی توی این زمینه هم آگاهی کسب کردم به حقیقت ها پی بردم دوره ی ثروت 3 هم که دیگه گل آخر بود

    و چقدر راضی خوشحالم

    که مسیری که انتخاب کردم و البته بهم گفته شده

    چقدر هماهنگ هست با مسیر خداوند با قوانین الهی

    اینکه بتونم انسانهارو به آگاهی برسونم نسبت به خودشون و ارزشهاشون و علایقشون و معنای زندگیشون، بعد بتونن این ارزش ها و علایق و معنا رو چاشنی کارشون کنن و یک کسب و کاری پر از معنا و انگیزه و عشق رو به وجود بیارن

    که نه تنها زندگیشونه بلکه عشقشونه علاقشونه رسالتشونه توش احساس ماموریت میکنن

    و به این شکل کسب کارشون و زندگیشون پر از احساس و معنا میشه

    و قدرت تاثیر گذاریشون چه روی مخاطبانشون چه روی کار مندانشون چندینو چند برابر میشه

    و رهبری کردن کسب و کار تو این حالت بسیار بسیار راحت تر و لذت بخش تر و تاثیر گذار تر میشه

    و اکثر بخوایم مثالی بزنیم نتیجش میشه مثل شرکت اپل با رهبری استیوجابز

    مثل ماکروسافت با رهبری بیل گیتس

    مثل شرکت های ایلان ماسک

    کسب و کاری که شغل نیست

    عشقه

    زندگیه

    هم برای رهبر کسب وکار

    هم برای کسایی که اونجا کار میکنن

    هم برای افرادی که اونها رو دنبال میکنن

    که البته درنهایت من خودم به رهبری گسترده تری از اجتماع فکر میکنم

    چیزی که توش سایت دخیل نیست

    و فقط رشد و پیشرفت و شکوفایی و خلاقیت ونوآوری هست

    باهم نمی‌دونم که مسیرم چطور باشه

    ولی من به هدف فکر میکنم

    من به احساسی که می‌خوام تجربه کنم فکر میکنم

    و همین الان هم دارم تجربش میکنم فقط می‌خوام خیلی خیلی وسیع تر و بزرگتر و جهانی تر باشه

    حالا تو این لحظه دارن قدم‌های کوچیک و تکاملی بر میدارم

    و سعی میکنم هر روز خودم رو بهبود بدم و از همین قدم‌ها و یادگیری ها و پیشرفت ها لذت ببرم

    برام خیلی خیلی مهم هست که از مسیرم خارج نشم

    هر روز دارم با قلبم دوباره خودم رو تنظیم میکنم

    هر صبح که پا میشم خودم رو به وضوح می‌رسونم

    و هر شب هم دوباره همینطور

    که مبادا دوباره

    با بودن در اجتماع و تایید ها ونظر دیگران وگفته ها بخوام از مسیر قلبم و هدایت دور بشم

    واقعا توی این لحظه سپاسگذارم به خاطر همه چی

    اینقدر معجزات توی زندگیم اتفاق افتاده و داره میوفته که جاش الان اینجا نیست بنویسم

    و بیشتر توی روانشناسی ثروت3 و هم جهت ، در حال نوشتن هستم

    و امیدوارم همیشه توی این مسیر باشم

    مسیر انعمت علیهم واقعا

    خدارو صدهزار مرتبه شکر به خاطر این سایت و این بچه ها و استاد جان رهبر این جریان و مریم خانوم دوست داشتنی خدیجه ی استاد

    برای همه ی دوستانم آرزوی ثروت و سعادت میکنم

    انشاالله بازهم در کنارتون در این پروژه قرار بگیرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
  2. -
    علی میرفخررجایی گفته:
    مدت عضویت: 1792 روز

    سلام خواهر عزیزم نرگس خانوم عزیز

    خیلی ممنونم بابت پیام محبت آمیزتون

    لذت بردم وقتی از اتیکت روی دستکشهاتون نوشتید

    Gloves.narges

    کلی تحسینتون کردم و براتون آرزوی جهانی شدن کردم

    مرسی بابت تجربه ای که از دور کعبه و خانه ی خدا برام گفتید

    دقیقا

    خواهر و برادر و پدر و مادر و هر چیز دیگه ای رو فرکانس مشخص می‌کنه

    نه اون چیزی که به ظاهر برامون تعریف شده

    و من چقدر لذت میبرم از همبستگی فارغ از رنگ و نژاد و پوست

    تحسینتون کردم که شما هم تو مسیر عاشقی هستید

    و لایق بهترین هایید براتون آرزو میکنم بتونید پیام دلتونو با محصولاتتون به کل جهان برسونید و برای تعداد آدمهای زیادی ارزش ایجاد کنید و بیشترین دریافت رو از ثروت و برکت الهی دریافت کنید

    بازهم سپاسگذارم بابت انرژی و محبتی که برام فرستادید

    در پناه خداوند شادو پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    علی میرفخررجایی گفته:
    مدت عضویت: 1792 روز

    سلام و درود به آقا محمد حسین عزیز

    امیدوارم که حالتون عالی باشه

    چقدر زیبا و با دقت برام نوشتید

    مرسی بابت توجهتون و دریافت عمق پیام من

    لازم دونستم که ازتون تشکر کنم به خاطر عشقی که برام فرستادید

    دقیقا همینطور هست که شما گفتید

    تغییر باورها و افکارم روی رفتار و عمل کردم تاثیر گذاشته

    و شکر خدا لطف خداوند شامل حالم شده و این عشق رو در وجودم گسترش داده

    به برکت وجود این سایت و استاد عزیز دوستان عزیزی مثل شما

    خوشحالم که دوستان جدیدی هر روز پیدا میکنم که عشق رو از فرسنگ ها دور تر برای من ارسال میکنن و من هم با عشق انرژیشون رو دریافت میکنم

    سپاسگذارم به خاطر متن فوق‌العاده و با دقتی که برام نوشتید

    براتون از صمیم قلبم آرزوی سعادت میکنم

    انشاالله به همه‌ی خواسته های دلتون برسید

    درود می‌فرستم بهتون

    در پناه خداوند شادو پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: