تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
موضوع این قسمت: رمز رضایت از زندگی
در این فایل صوتی، استاد عباسمنش یکی از حیاتیترین دوراهیهای زندگی همهی ما را آشکار میکند: دوراهی بین «تغییر آگاهانه» و «تغییر اجباری».
همهی ما در زندگی نشانههایی دریافت میکنیم که به ما میگویند: «مسیرت اشتباه است، باید تغییر کنی.» اما اغلب ما این نشانهها را نادیده میگیریم. استاد با مثالی تکاندهنده (فرد معتاد) توضیح میدهد که چگونه جهان ابتدا با نشانههای کوچک (از دست دادن شغل) هشدار میدهد و اگر توجه نکنیم، ضربههایش را محکمتر میکند (از دست دادن خانواده، سلامتی و…). این مسیر «چک و لگد» جهان، مسیری پر از درد و حسرت است.
اما راه دومی هم وجود دارد؛ راهی که امیر، عاطفه و سبحان (مهمانان این برنامه) انتخاب کردند.
در این گفتگوی شنیدنی، شما با داستان واقعی افرادی آشنا میشوید که قبل از رسیدن به ضربههای سخت، تصمیم به تغییر گرفتند و زندگی خود را دگرگون کردند:
- امیر و «دنبال علاقهی آتشین»: داستان فوقالعادهی امیر را میشنوید که چگونه با یک «آگاهی» از استاد، متوجه شد نرفتن به دنبال علاقهی آتشینش (غواصی) به خاطر ترس از آینده و بیپولی، نوعی «شرک پنهان» و عدم اعتماد به خداوند است. او درسی به ما میدهد که چگونه این ترس را شکست، از تهران به کیش مهاجرت کرد و امروز، پس از ۵ سال، غرق در لذت و موفقیت در کار مورد علاقهاش است.
- عاطفه و افزایش درآمد ۱۰۰ برابری: تجربهی عاطفه به ما نشان میدهد که چگونه میتوان از یک ذهنیت «آب باریکهای» (رضایت به حداقلها) رها شد. او توضیح میدهد که چگونه با بمباران ذهنی خود توسط فایلهای استاد و ساختن باورهای جدید (حتی با ضبط صدای خودش)، مدارهایش را تغییر داد، مهاجرت کرد و درآمدش را ۱۰۰ برابر افزایش داد؛ در حالی که اکنون فقط ۲ ساعت در هفته کار میکند.
- سبحان و بلوغ در ۱۹ سالگی: داستان سبحان، باور محدودکنندهی «سن» را در هم میشکند. او در ۱۹ سالگی، درک و بینشی از قوانین جهان دارد که بسیاری در سنین بالا نیز ندارند. او به ما یادآوری میکند که پتانسیل موفقیت و «ارزش آفرینی» در هر سنی وجود دارد.
دروس کلیدی استاد در این فایل:
استاد در تحلیل این داستانها، مفاهیم عمیقی را باز میکند:
- تست «لحظهی مرگ»: استاد یک تمرین ذهنی قدرتمند را معرفی میکند: تصور کنید در لحظهی مرگ هستید. آیا از مسیری که آمدهاید راضی هستید یا تقاضای زمان بیشتر برای «اصلاح» مسیر دارید؟ پاسخ به این سؤال، قطبنمای امروز شماست.
- پتانسیل در سن بسیار کم: چرا برخی مانند امباپه (فوتبالیست) در سن بسیار کم به بلوغ ذهنی و موفقیتهای جهانی میرسند؟ استاد توضیح میدهد که این پتانسیل در همهی ما وجود دارد و نباید خود را پشت باورهای محدودکنندهی سن پنهان کنیم.
- گسترش جهان: وقتی شما شجاعانه به دنبال علاقهی خود میروید (مانند امیر)، نه تنها زندگی خودتان را شکوفا میکنید، بلکه به «گسترش جهان» کمک کردهاید و طبق قانون، جهان نیز شما را غرق در نعمت و ثروت خواهد کرد.
شنیدن این فایل به شما کمک میکند تا نشانههای جهان را قبل از آنکه به «ضربه» تبدیل شوند، بخوانید و شجاعت لازم برای حرکت به سمت «عشق و علاقه» واقعیتان را پیدا کنید.
تمرین این قسمت:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
(اشتراکگذاری این ترسها و قدمهای کوچک، بزرگترین منبع الهام و شجاعت برای سایر اعضای خانوادهی ما خواهد بود.)
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸18MB20 دقیقه














به نام خدایی که هر چه دارم از آن اوست
سلام و درود و عشق به استاد جانم
به همسفر زیبا و مهربان استادم
و تک تک اعضای خانواده ی صمیمی عباسمنش
فقط خداوند میداند که با چه عشقی کامنت های شما رو میخونم و از این که در کنار این چنین بندگانی هستم چقدر ذوق دارم و بی نهایت سپاس گزار خداوندم
این جلسه حقیقتا خیلی برای من چالشی بود و چند روزی ذهن و قلبم درگیرش بود و هر بار برای جواب دادن قلبم میگفت صبر کن
و سکوت عصر جمعه نشونه ای شد برام تا بنویسم
این سوال که رسالت شما در زندگی چیه
و یا چه کاری شما رو خوشحال میکنه
و علایقت چیه اون کاری که در هر حالتی با عشق انجامش بدی
همیشه سمت بزرگی از ذهن من رو درگیر خودش کرده
من سال هاست که به دنبال این جوابم ..
یک زمانی فکر کردم به نجاری و کار با چوب خیلی علاقه ی شدیدی دارم
و بالاخره رفتم سراغش و بعداز چند تا ترم کار با چوب احساس کردم این کاری نیست که من بخام با نهایت عشق انجامش بدم
واقعا لذت میبردم از کار با چوب و هنوزم وقتی نمونه کارام میبینم حالم خوب میشه
اما اون علاقه ی آتشین نبود
خیلی قبل ترش من فک کردم به خوشنویسی علاقه دارم
چون از طریق یکی از دوستانم آشنا شدم با این هنر
باز هم چندین ترم کلاس رفتم
و واقعا اساتیدم راضی بودن و تشویقم میکردن برای مراحل بالاتر
اما دیدم اون حال خوب نیست و یا صرفا من مینوشتم چون دیگران تحسین میکردن
شاید بعد از چندین بار آزمون و خطا کردن
یک باور محدود کننده در من ایجاد شد
که من کارها رو نصفه و نیمه انجام میدم
اره
اون روزها همش با خودم میگفتم که هیچ کاری رو تا انتها نبردی و به ثمر نرسوندی
و این نجوا احساس من رو بد و بدتر میکرد
تا جایی که اصلا سراغ علایقم نرفتم
اما استادمیگه ایرادی نداره تو وارد اون حوزه میشی قدم بر میداری و بعدش متوجه میشی علاقه داری یا نه
اون هم از روی احساست
که من در گذشته اصلا این نگاه رو نداشتم و به جاش سرزنش کردم خودمو
و همین دیدگاه یه جورایی من رو از حرکت به سمت خواسته ها باز داشت ..
من حتی نمیدونم این خواسته ای که در ذهن دارم علاقه واقعیه یا صرفا یه آرزوی کودکیه
که نواختن ساز پیانو هست که به دلیل هزینه های بالای ان هنوز موفق نشدم هیچ قدمی براش بردارم
اما همیشه در رویاهام خودم رو در حال نواختن میدیدم
واقعا نمیدونم
اما میدونم که خداوند جواب همه ی سوال های منو میدونه
و بهم گفته که خودش مرا آموزش میدهد و نعمتش رو بر من تمام میکند
با این هدایت قلبم آروم تر شده و رها تر شدم
علاقه دیگر من طبیعت و همه ی نعمت های خدادادی هستند که دیدنش برام لذت بخش ترین کار دنیاس
وقتی که داخل طبیعت هستم حالم اونقدری عالیه که همه جهان رو فراموش میکنم
و در جهت لذت بردن میخام دقایقی از این زیبا یی ها رو ثبت کنم
و نمیدونم هدایت خداوند من رو به کجا میبره
اما واقعا سپردم بهش
سوالی که چند هفته پیش یکی ازم پرسید
چه چیزی شما رو خوشحال میکنه؟
چیزی که فقط مخصوص خودت باشه
مثل این سوال که لحطه ی مرگ از خودت رضایت داری؟؟
خیلی بهش فکر کردم و دیدم این مسیری که درش هستم و خداوند من رو بهش هدایت کرده واقعا باعث خوشحالی منه
این که تغییرات خودم رو دارم میبینم احساس بی نظیری به من میده
این مسیر تغییر برای من پر از شگفتی بوده تا به الان
و عجیبترینش هم اینه که من دارم سکوت کردن رو یاد میگیرم
این سکوت واژه ی بی نهایت عظیمی شده برای من
اصلا نمیدونم چطور راجع بهش بگم
یه حس ناشناخته س
یه جوریه که دوست دارم سال ها حرف نزنم و بزارم این سکوت برقلبم بشینه
سکوتی که همه ی صداهای ذهنم رو با خودش میبره
سکوتی که برام آرامش اورده
یه جوریه که انگار وسط جمع همهی اون صدا ها خاموش میشن و تو هستی و آرامش
و یه حسی که میگه از این سکوت لذت ببر
اصلا نمیشه توصیفش کرد
برای منی که یک آدم واکنش گرا بودم نسبت به همه مسائل خیلی عجیبه و شیرین
چون قبلا برام خیلی سخت بود که صحبت نکنم
اما الان داره بهم یاد میده تو صورت ادمها نگاه کنم و لبخند بزنم و سکوت کنم و حتی در ذهنمم قصاوتشون نکنم
و اون صدا داره مدام میگه آروم باش
فقط بشنو
ببین
حتی اگه فکر میکنی نیاز هست که جواب بدی سکوت کن
تو با این تمرین سکوت رشد میکنی
یک زمان هایی هم اون سکوت هست
و در کنارش مدام یک جمله از استاد یا دوستانم
یا یک جمله ی طلایی ،یک ایه ی قرآن مدام داره تکرار میشه
و تکرار میشه
و من حس میکنم مثل پر سبکبال شدم رها
حتی میتونم پرواز کنم
نمیدونم در آینده من قرار چه کاری انجام بدم که عشق و علاقه ی آتشین داشته باشم
راستش این موضوع رو واگذار کردم به خداوند
چون من با عقل خودم نتونستم بهش برسم
اما احساس میکنم رسالت الان من اینه که آرام باشم و رها
و معنا و مفهوم این
سکوت
رو بفهمم از عمق جانم بفهمم
خودم رو ،زهرای واقعی رو پیداش کنم و بغلش کنم و باهاش مهربان تر باشم
نیاز دارم نگاه جدیدی داشته باشم نسبت به همه چیز و همه کس
باید یاد بگیرم از دریچه روح
از دریچه ی خداوند به آدم ها نگاه کنم
و بعدش بتونم لبخند بزنم
و عشق و آگاهی باشم بدون هیچ توقعی
رسالت الان من این که عمیقتر بشم در درون خودم
و اون گوهر ناب وجودم رو ببینم و لمسش کنم و
دوستش داشته باشم
و عشق بدم بهش بدون هیچ قید شرطی
و به خودم بگم زهرا تو خیلللللی ارزشمندی
همین طوری که هستی ارزشمندی
بدون هیچ دستاورد بیرونی
تو ارزشمندی
چون تو قسمتی از خداوندی
اینه دلیل ارزشمندی تو
خدایا در این مسیر دستانم رو محکم بگیر
من واقعا بدون تو هیچی نیستم …
به نام خدایی که هر چه دارم از آن اوست
سلام به دوست عزیزم
سعیده جانم بنده ی توحیدی
چقدر با خوندن کامنت شما
حالم خوب شد از ابن همه شجاعت
شما الان در زمره ی کسانی هستید که استاد میگه
خداوند به شجاعان پاسخ میدهد
من درک میکنم اونجایی رو که در نورد پدر تون نوشتین به خاطر اخلاقیات که دارن
و میدونم چقدر میتونه برای آدم سخت باشه خلاف نظرات شون رفتار کردن
من انجامش دادم
اما بهتون این بشارت رو میدم
درسته اولش سخته اما
انقدر حال دلتون خوب و عالی میشه که فقط خدا میدونه
آفرین به این شجاعت
که در سن 50 سالگی رفتین سراغ علاقه تون
به خدا این قدم برداشتن خودش یک تغییر بزرگه
خودش نشونه ی شجاعت
منم مثل خودتون دارم میگم
مگه یه آدم چقدر میتونه توحیدی رفتار کنه
چقدر میتونه شجاعت داشته باشه که در این سن و شغلی که سال ها براش آموزش دیده
دل بکنه
وبگه میخام برم سراغ
علاقم که نقاشیه
با تمام وجودم تحسین تون میکنم
و از خدای مهربان میخام که این مسیر براتون به آسانی و پر از نور هدایت باشه
اون قدر راحت که بعدش به خودتون
بگید
خدایا من اگه فکر میکردم این قدر شیرینه و لذت بخشه
سال ها قبل این تغییر رو به جان میخریدم و میومدم دنبال علاقم
خودتون رو بسپارید به جریان هدایت
تا خداوند براتون برنامه ریزی کنه
در پناه حق
سلام و عشق فروان
به دوست عزیزم
صفا گنجی
چه اسم با مسما و زیبایی
بی نهاااایت تحسین تون میکنم و خدا رو شکر میکنم برای بودن دوستانی مثل شما که نور هستید
دیروز بعد از خوندن کامنت تون خواستم کامنت بزارم امت راستش یک جوری بودم
حسی بین ترس و خجالت
امروز که جلسه ی اول احساس لیاقت رو تموم کردم در دفترم
و رفتم سراغ کامنت نوشتن
رسیدم به اونجایی که برام سخت بود نوشتنش و پاشنه آشیلم
اونجایی که من باور ارزشمندیم رو گره زدم به داشتن شغل.که زمانی لایق نعمت ها میشوم که یک شعل بیرونی داشته باشم
به یاد این کامنت شما افتادم
و بارها بارها بارها خوندمش
و احساس بی نهاااااااااایت ارزشمندی رو در تک تک کلمات و جملات شما احساس کردم
چون هر کسی یه چیزی میگه
رسالت من اینه فلان کار انجام بدم
رسالت من اینه بهمان کار انجام بدم
رسالت من اینه به فلان جایگاه برسم
اما وقتی کامنت شما رو میخوندم
اونجایی که نوشته بودین
زن آروم و نورانی و عاشق خدا و خانواده م باشم
زنی که خونه ش پر از عشق و امنیت و خداست
که حضورش شفا میده
جهان برای من ساکت شد
جملات شما یک آرامشی داشت که نمیدونم جنسش از چیه
ازتون در خواست دارم که کمی بیشتر از باور هاتون
از حس و حال خوبتون
از گفتگوهاتون با خودتون و خداتون
برام بگین
واقعا نیاز دارم که بدونم
که بشناسم این حس رو
که درکش کنم و لمسش کنم
جهان سپاس
با یک جهان عشق سلام و درود میفرستم به صفای عزیزم
بی نهایت سپاس گزارم برای نقطه ی آبی نورانی که برای من هدیه فرستادی
در این لحظات ملکوتی اذان مغرب با عشق مینویسم
دیشب وقتی که توی جمع مهمونی خانوادگی هر شب جمعه ی خونه مادرم ،
کامنت پر از عشق شما رو باز کردم و خوندم
هیچ صدای دیگه رو نمیشنیدم
با هر کلمه چشمام پر از اشک میشد
و قلبم پر تپش
دوست داشتم اجازه بدم اشک ها به راحتی بریزن اما نمیشد جای دیگه ای هم برم
از دیشب بارها بارها بارها نور هدایتی که برام فرستادین رو خوندم
و هر بار مثل پر سبک بال شدم پر از عشق شدم
انگار خدا داره بهم میگه عزیزمن دیگه چجوری بهت بگم تو برام عزیزی
همین طوری که هستی عزیزی
همین زهرایی که داره تو این مسیر حرکت میکنه عزیزه
شیطان دشمن آشکار توست
نذار بهت غلبه کنه
خدایا کمکم کن هر جا هستم ،حضورتو پخش کنم
حتی با سکوت و نگاه
امروز انگار تو این جهان نبودم سرخوش و سبک بال
توی گوشم اهنگ غوغای ستارگان پخش میشد و میخوند
از این عالم گویی دورم
و من با تمام وجودم حس میکردم توی یه عالم دیگم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور ملک
آگاهی های شما در اون میان تکرار میشد
و من خوشحال ترین بودم
نمیدونم حس کردید یا نه یه لحظاتی هست توی زندگی فارغ از هر چی تو اون لحظه
انقدر یه آگاهی به وجودتون خوش نشسته و حالت رو خوش کرده
که میگی خدایا اگه الان من رو ببری پیش خودت با عشق مرگ رو قبول میکنم
من هم اون لحظات همین حس رو داشتم
جملاتی که نوشتین
انقدر برام شیرینه و در کنارش انقدر سنگین که با خودم میگم
خدایا میشه
من بشم پخش کننده ی حضورِ تو اونم با سکوت و نگاهم
اگر بخام بگم باور کنید تا صبح هم میتونم بنویسم براتون
شما نمیدونید با همین جملات ساده و روان ،
چه در هایی از عشق و آگاهی رو برام باز کردید
انگار من رو از حالت برزخ بلند کردید و گذاشتید توی بهشت
الهی که نور این آگاهی و عشق هزاران برابر به زندگی تون برگرده
و همون طور که خودتون دعا کردید پخش کننده ی این نور باشید
این نور اگاهی رو بر عمق جانم حک میکنم و تمام سعیمو میکنم که من هم
نوری بشم از خودش
با عشق کامنت های الهی ت رو میخونم .
در پناه رب العالمین باشید صفای نورانی و عزیزم
از راه دور میبوسم تون.
باز هم سلام و درود به سعیده ی شجاع
من هم سپاس گزارم از شما
چقدر منو شما در این مورد شبیه هم بودیم
من هم در تمام این 4 سال هر بار استاد میگفت کار مورد علاقه ت رو دنبال کن
سردر گم میموندم و هیچ جوابی نداشتم براش
ووقتی کامت های دوستان میخوندم حسرتی داشتم از ندانستن
توی این مورد من تقلای زیادی داشتم که توی کامنت خودم نوشتم در موردش
مسیرهایی رو هم امتحان کردم و به نتیجه نرسیدم
چون احساس من احساس خوبی نبود
یه جور از روی تقلا بود
و همیشه زور میزدم تا بفهمم علاقم چیه
عجله داشتم
اما به قول شما انگار هدایت خداونده
انگار زمانش نیومده بود
مدتیه تصمیم گرفتم رها کنم
و بسپارم به خودش تا برام برنامه ریزی کنه
و تسلیم باشم
و نخوام همه چیز را با عقل و حساب و منطق خودم پیدا کنم
بله ما الگوهای فوق العاده بی نظیر و شجاع و موحد توی این سایت داریم
که میتونیم جا پای قدم های اونها بزاریم
از خود استاد گرفته
تا تمام بچه های سایت
وقتی که تجربه هاشون رو میخونم
همیشه با خودم میگم
اگر برای این آدم شده
پس برای من هم میشه
فقط باید ایمان داشته باشم و باور کنم
و مثل اونا قدم بردارم در این مسیر
ان شاالله که مسیر شما هم سبز و پر از نور هدایت باشه
تا به راحتی مسیر طی کنید
و نتیجه های قشنگ تون رو باز هم بخونیم و لذت ببریم
در پناه حق
سلام و درود و عشق
به دوست عزیز ندیده فاطمه جانِ محرمی
من هم چند روز پیش کانال یوتیوب شما رو پیدا کردم و چقدر لذت بردم
هر جمله ای که میخوندم
انگار قانون جهان هستی رو که استاد به ما یاد دادن
شا در قالب کلماتی زیباتر و شعر گونه برای ما بیانش کردین
کوتاه و دلنشین
و تفکر برانگیز
فقط خواستم بهتون تبریک بگم برای این شجاعت و قدم برداشتن تون
همین که میآید و برای ما میگید
به خدا که انگیزه میشه و باعث میشه بقیه هم که ترس دارن شروع کنند به برداشتن اولین قدم
جهان جهان سپاس گزارم
و با عشق کامنت هاتونو میخونم
در پناه رب العالمین باشید
سلامی چو بوی خوش آشنایی
فاطمه عزیزم چقدر خوشحالم برای این نقطه ی آبی نورانی که بهم هدیه دادی
حقیقتش اصلا فکرش رو هم نمیکردم
که به کامنتم جواب بدین
اما این هم لطف و رزق و فضل خداونده که نصیب من شده
انقدر ساده و ارام صحبت کردین که اشکام جاری شد
اونجایی که نوشتین
خبر دارم این روزها کشتی زندگیت آرامش داره
خدا رو صد هزار مرتبه سپاسگزارم از این که به یادم آوردین
اون روزهایی که نوشتم
روزهای سخت نه تنها میگذرد بلکه به آسانی میگذرد
در دشوار ترین حالت روحی بودم
و کلام خدا حق است
و من رو آنچنان آسان نجاتم داد که هربار بهش فکر میکنم
لبخند و اشک باهم میاد
یکی از شکر گزاری های هر شب من تو شیشه ی سپاس گزاری،
حضور شما دوستان نازنین سایت هست که از تک تک شماها درس و الگو میگیرم
و چقدر خوشبختم که در این مسیر در کنار شما عزیزانم هستم
الهی که همیشه در پناهش و عشقش پ باشید
سپاسگزارم برای تک تک کلماتی نورانی که به قلبم هدیه دادین
الهی که این نور هزاران برابر به قلب مهربون و پاک تون برگرده
محمد حسن و هلیسای عزیزت رو از طرف من ببوسین
به نام خدایی که هرچه دارم از ان اوست
سلام و مهر بی پایان
به دوست عزیزم محسن جان
هر آنچه میگویی، سخنِ پنهانِ دلِ ماست
با این دلِ آشوب، بگو… آخر چه میکنی؟
همین دیروز بود که داشتم از خودم میپرسیدم زهرا واقعا حالت خوبه
خودت میبینی
این همه تغییرات رو
این نرم خویی در وجودت رو
این آرامش رو
چه اتفاقاتی داره میفته
اما تعجب نکردم مثل سابق
و دقیقا به یاد همین آیه افتادم
فَبِمَا رَحْمَهٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ
پس به خاطر آن رحمتى که از جانب خدا بود، با آنان نرم خو شدى
خداونده که داره لطف و رحمتش رو بهت نشون میده و در هر رفتار و گفتارت حضور پیدا میکنه
پس اعتبار این حال خوب میرسه به منبع و سرچشمه
و الان رسیدم به این نور الهی
امروز از صبح دارم کامنت های الهی شما رو میخونم
میدونی دلم میخاد برای هر کدومشون ساعت ها بنویسم
اون چیزی که در درونمه رو بگم
.
اما به جاش ساعت ها با خدا حرف زدم و اشک ریختم نه اشک ریختن معمولی
از اونایی که همین جوری پشت سر هم گوله گوله میاد پایین و
حالت رو هی بهتر میکنه
دلم میخاد بنویسم که هر کلمه ای که مینویسی من رو ساعت ها به فکر میبره و اشکم رو جاری میکنه
و خدابا من از همونجا حرف میزنه …
خدا از زبون شما باهام حرف میزنه انقدر ساده و روان
که حیرون میمونم
همینجا میخام بگم الهی که زندگیت مثل خورشید درخشان و نورانی باشه و حضورت در کنار ما،در این سایت الهی پایدار …
این کامنت به رسم سپاسگزاری از شماست که از دستان به نظیر خداوند شدید برای پخش حضورش
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم!
اکنون که پیدا کرده ام بنشین تماشایت کنم
بنشین که با من هر نظر با چشم دل با چشم سر!
هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت کنم
من این اهنگ رو بارها بارها گوش دادم و خیلی دوسش دارم
اما با توصیف شما و
اتصالش به خداوند
عاشقش شدم و
شاید بیشتر اشک ها و گریه های امروزم برای همین دوتا بیت بود
سپاس گزارم که به همه چیز نگاه تازه و متفاوتی داری نگاهی خدایی