این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد ما هر روز و هر لحظه معجزه ها رو می بینیم، اما بازم شک می کنیم! بازم می ترسیم! بازم دو دو تا چهارتا میکنیم برای ادامه دادن…
چقدر همه چیز در لحظه ی دقیق خودش داره اتفاق میفته، اگه یکم آروم باشیم، اگه با ایمان و اعتماد پیش بریم…
استاد عزیزم اگه بخوام لحظه به لحظه همزمانی های خدا رو بنویسم، زمان کم میارم…
فقط میتونم سکوت کنم و با قلبی سپاسگزار از این روزهای زندگیم لذت ببرم و هر لحظه خدا رو شکر کنم…
همین الان که اومدم و گام جدید رو دیدم، قلبم پر از عشق خدا شد که همیشه حواسش به ما هست…
درست چند دقیقه قبل از اومدن به سایت، به ذهنم اومد که با توجه به صحبت های شما من باید بتونم خودم، کار خودم رو تبلیغ کنم و به ذهنم چندین بار اومده بود که یه برگه تبلیغ برای خودم درست کنم… خوب گفتم چکار کنم؟؟؟ رفتم از هوش مصنوعی برای ساخت این تراکت کمک خواستم… همین کار اولین قدم نبود؟؟؟
وقتی تمرین این صفحه رو دیدم باز هم خدا رو شکر کردم که بهترین برنامه ریز و هادی ماست اگه اجازه بدیم و تسلیم باشیم
«علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید
خلق ثروت عالی از هنر مورد علاقم
من میخاهم مزون لباس عروس را بزنم
خیلی دوست دارم ب این خاسته ام برسم
من ترس دارم اگه کارم نگیره
ترس از اینکه هزینه کنم و سودی نداشته باشه
از اینکه مورد تمسخر اطرافیانم قرار بگیرم ک دیدی نشد
من خیلی این کوه رو دوستدارم..یه روز تنها” روز بارانی رفتم توی اون بلندی کوه!” سجده شکر بجا اوردم..چقدر ساعتها میرم توی حضورش چایی آتیشی دروس میکنم و زیباییهای خداوند و طبیعت رو میبینم..
میتونم باهات به اشتراک بزارم تا براش سروده بزاری ..و با همدیگه شِییر کنیم..
ممنونم فاطمه جان.راسی یکی از خواهرام ایشون شعر میگن ولی به زبان محلی جنوبی خودمون..
ک همیشه حواسش بهم هست و راه درست و برام روشن میکنه
تحسین میکنم شجاعت امیر عزیز رو بدون اینکه بدونه چه اتفاقاتی در انتظارشه ب سمت مسیر علاقش حرکت کرد و الان انقدر راضی و موفق و خوشحاله
تحسین میکنم عاطفه ی عزیزم رو
ک قبل از اینکه چک و لگد های جهان برسه خودش انتخاب کرد ک شرایطش رو بهتر کنه و به درآمد صدبرابری با هفته ای 2 ساعت کار
اونم تو بهترین خونه ای ک از هتل 5ستاره بهتره کارشو انجام بده
تحسین میکنم سبحان عزیز و ک نشون داد میشه تو هر سنی ک هستی بزرگ فکر کنی و قدم برداری
بخوای ک تغییر کنی بخوای متفاوت عمل کنی و بهتر نتیجه بگیری
تحسین میکنم ایمان و شجاعت دوستای عزیزم رو
نمیدونم این روزا چه اتفاقاتی داره میفته اما قشنگ حس میکنم مثل اون کرم ابریشمی هستم ک آروم آروم داره پیله های دورم شل میشه
احساس میکنم تغییر تو راهه
به شنیدن این صحبت ها با انجام این تمرین ها
خیلی ب خودم ب مسیرم ب خواسته هام بیشتر فکر میکنم
این پروژه عجیب منو غرق خودم کرده
تا تصمیم بگیرم میخام معمولی باشم یا عادی!!!
تصمیم بگیرم به یه آب باریکه راضی بشم یا دنبال بهبود و درآمد صدبرابری!!
تصمیم بگیرم وقتی موقع مرگم میرسه دستمو بدم ب دست عزرائیل و بگم بریم یا دست و پام بلرزه و بگم من هنوز کلی کار نکرده دارم من هنوز زندگی نکردم خودمو تجربه نکردم خواسته هامو خلق نکردم من هنوز اونقدر ک باید لذت نبردم!!!
تصمیم بگیرم میخام چیکار کنم
نگران این باشم ک آیا توی کارم موفق میشم یا ن فایده ای نداره هرچقدر براش تلاش کنم
یا نه یبار بگم بابا بریم تو دلش خدا کمکمون میکنه همه چی خوب میشه همه چی درست پیش میره از پسش برمیام
تصمیم بگیرم کل زندگیم میخام تو شک و تردید و برزخ بمونم
یا نه
میخام یبار تصمیم بگیرم صراط مستقیم و بگیرم و برم جلو و بدونم هراتفاقی میفته ب نفع منه و من فقط وظیفه دارم احساسمو خوب نگه دارم
خدا بقیه ی کارهارو برام انجام میده هدایتم میکنه ب بهترین ها
ایده ها وشرایط و آدمارو میاره
تصمیم بگیرم میخام راه توحید رو برم تا ن ترسی بر من باشه ن غمی
یا نه
میخام همیشه تو نقطه ی امنم بمونم چون میترسم از بیرون و اتفاقایی ک نمیدونم چیه !!!
تو از درون و برون من آگاهی ، علم توبرهمه چیز چیره است ،ومن تسلیم تو
آنچه که برمن هدایت می کنی ،همان را بنویس .
تمرین:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
این سوال یه بغض را در من ایجاد کرده ،که انگار با خودم روبه رو شدم و باید حلش کنم .
من علاقه شدیدی به گل و گیاه و طبیعت دارم .
یعنی وقتی گلدان هاوگل های خانه را تعویض می کنم یا نگاهشون می کنم ،عشق می کنم ووقتی هم در حال تعویض خاک گلدان هستم ،نه خستگی ،می فهمم نه خواب ونه زمان .
همین امروز با اینکه اگر برای هر چیزی بود نمی رفتم بیرون ،برای خرید کود رفتم بیرون و مسیری 15 دقیقه ای را طی کردم پیاده تا برم کود بخرم .
ویه اشتیاقی داشتم که انگار بهترین کار را کردم .
من اصلا آدم زندگی در شهر نیستم، هوای روستا ودوشیدن شیر گاو وزندگی روستایی ودرست کردم ماست و دوغ و پرورش گل و گیاه ،برام بهترین کاره.
ولی همیشه ترس هام ،واینکه چجوری وکجا باید برم برای شروعش ،جلوی من را گرفته .
همین که استاد میگه ،فقط خواسته ات را بگو وبه چجوریش فکر نکن ،یه قدمه .
کلا اینکه مدیریت یه جایی را به عهده بگیرم ،برام لذت بخشه.
یه ارزش خلق کنم وکاری که علاقه دارم انجام بدهم بهترین کاریه که می تونم در حق خودم بکنم .
واقعا اگر الان عزرائیل بیاد وبگاه بریم ،من با حسرت میگم ،تو رو خدا وقت بده من هنوز اون کاری که دوست دارم را انجام ندادم .
پس زندگی را زندگی نکردم .
به علاقه دیگه ای هم که دارم ،اینکه به انسان توحیدی بشم وانسان سپاسگزار واقعی وفقط روی خدا حساب کنم ،وخدا وخودم هم از خودم راضی باشم،یه علاقه ای بوده که الان خیلی اشتیاق دارم براش.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
برای اینکه توحیدی بشم وسپاسگزار ،اولین قدم از هرچیز کوچیکی ذوق کنم وخدا را سپاس بگم ،وبنویسم نعمت های کوچیک وبزرگ هر روزم را .
تمرین بدهم ذهنم را به اینکه نعمت ها را ببینه هم در گذشته هم در اکنون .
برای علاقه ام به گل و گیاه ،عکس بگیرم ویه پیج بزنم وعکس بزارم برای عشق به خودم .
برای شغل فردا برم ،مغازه را ببینم انشالله ،واز خدا هدایت بخوام ،که بهترین هدایت را برام انجام بده هرکاری انجام بدم بهتر از انجام ندادنش است .
اینکه بری انجامش بدی ،یه نقطه شروع ویه حرکته وبقیه اش با خدا .
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
نمیدونید وقتی میام و میبینم که قسمت جدید پروژه تغیر روی سایت قرارگرفته چقدرر ذوق زده میشم و مثل بچه ها که باباشون از سرکار میاد خونه میبینن براشون خوراکی خریده و از ذوق بالا پایین میپرن همینجوری.
چقدر این فایل سرشار از آگاهی و آموزش بود
چقدر لذت بردم از داستان های دوستان عزیزم
که هر کدوم یک درس یک آموزش و یک راهکار برای مایی که مشتاق تغیر هستیم و یک باور و یک امید که میشود فقط باید حرکت کرد.
من از وقتی که هدفم و علاقه ام رو شناختم هروقت که سر کار دیگه ای بودم به اون هدف و به اون علاقه فکر میکردم تا زمانی که با شما استاد عزیزم آشنا شدم
و من هم دقیقا مثل سبحان عزیز با دوره قانون آفرینش از شما که یکی از دوستان برام فرستاد آشنا شدم و پس از 6 ماه کار کردن روی اون دوره من تصمیم گرفتم به سمت علاقم حرکت کنم و از جایی که کار میکردم استفا دادم و یک کسب و کار فروش لباس یا بوتیک راه اندازی کردم.
من مدت 1 سال اون بوتیک رو داشتم در یک جای خوب و عالی که اینطور تصور کنید من اونجا حدودا 200 300 تا دوست داشتم که هر روز میدیدمشون و همشونم از مشتری هام بودن تا اینکه متوجه شدم که تغیرات توی روند کاری توی درآمد توی مشتری داره شروع میشه و کم کم و آهسته داشتم به پایین حرکت میکردم و این رو حس کردم و اونجا بود که به دنبال تغیر بودم و از طرفی هم هنوز به اکن شغلی که عاشقش بودم نرسیده بودم من عاشق مدلینگم من عاشق لباس پوشیدنم عاشق اینم که استایل بزنم و فیلم بگیرم و عکس بگیرم و برای همین اومدم خودم بوتیک لباس زدم که هم بتونم فروش داشته باشم و درآمد و هم عکاسی کنم.
اما اومدم با خودم دو دو تا چهارتا کردم گفتم مهدی تو آدمی نیستی که بخوای یه جا بشینی و حرکتی نکنی بخوای یه جا بمونی و از توانایی هات و استعدادهات استفاده نکنی باید حرکت کنی و همیشه ام دوست داشتم بیام تهران زندگی کنم و دقیقا در روز 1404/1/1 موقعیت و شرایط برای مهاجرت من به تهران جور شد و من تصمیم به حرکت گرفتم و اون مغازه رو بستم و جمع کردم و اومدم تهران.
الان 8 ماهه که تهرانم
توی خوابگاه زندگی میکنم و توی یک برند لباس مشغول به کارم.
استاد شاید باورتون نشه ولی مدیر فروش برند ما دقیقا مثل مربی امباپه با من رفتار میکنه میدونید همیشه بهم میگه تو با بقیه فرق میکنی تو میدونی چی میخوای تو میدونی مسیرت چیه و من خیالم از تو راحته و زمین بازی رو برات بزرگتر و بزگتر میکنم تا به هدفات برسی و این آدم به عنوان یکی از دستان خداوند توی زندگی من قرار گرفته.
استاد درآمد از وقتی که اومدم 2 برابر شده
یک رابطه عاشقانه فوق الاده با یک فرد فوق الاده رو شروع کردم
کلی تجربه کسب و کردم و خودم رو شناختم
کلی رشد کردم کلی آگاهتر شدم کلی پخته تر شدم
چقدر ایمانم توی این مسیر بیشتر شده به خداوندی که توی این مدت کارهایی برام انجام داده که باورنکردنیه
توی یک مسابقه فیتنس شرکت کردم و مقام اول رو کسب کردم
الان دارم برای اینکه رزومه کاریم رو بهتر کنم و خودم توی حرفه مدلینگ بهتر بشم به ایده ای که اومد عمل میکنم و دارم با لباس های فروشگاه هر روز استایل های متفاوت میزنم و فیلم میگیرم و توی پیجم میزارم و هر روز از خداوند میخوام که ایده های جدیدتر و بهتری رو به من الهام کنه.
میخوام راجب یک نقطه مشترک صحبت کنم بین صحبت های دوستان و خودم و خیلی از افرادی که موفق شدن و اونهم مهاجرت کردنه.
استاد یک جمله ای از شما باعث شد من یک تکون اساسی بخورم و اون هم آیه قران بود که میگه:
زمان مرگ فرشتگان از آنها میپرسند در زمین چگونه زیستید؟پاسخ میدهند ما مستضعف بودیم و در جواب فرشتگاه میگویند مگر زمین خدا پهناور نبود که مهاجرت کنید.
این آیه چنان قدرت و جسارتی به من داد و دوره عزت نفس که باعث شد من حرکت کنم و توی 8 ماه اینهمه نتیجه عالی کسب کنم که هر روز داره بهتر و بهتر میشه.
خداوند درها رو باز میکنه
خداوند از اونجایی که فکرش رو نمیکنیم به ما روزی میده
خداوند از اونجایی که فکرش رو نمیکنیم دستانش رو میفرسته.
یک جمله ار شما توی ذهنه استاد که گفتید:
این داستان مهاجرته که افرادی که با ایمان مهاجرت کردند به موفقیت های بسیار زیادی رسیدن و مثال زدید از محمد صلاح بازیکن فوتبال و چند بازیکن دیگه و اونجا بود که گفتم اگر اونها تونستن منم میتونم و الان توی مسیرم.
توی این مسیر همیشه از خداوند هدایت خواستم توی کوچکترین چیزها اینکه از کدوم خیابون برم اینکه بهداین آدم چی بگم و و و هزاران مثال که خداوند چنان هدایت کرد من رو فقط میتونم بگم خدایا شکرت.
خیلی از افرادی کهوتوی خوابگاه هستن همش مینالن و حال خوبی ندارن اما من اما من چنان با عشق از خواب پا میشم و غذا درست میکنم و باشگاه میرم و بعد سرکار که اصلا باورنکرونیه چنان حالم خوبه چنان دلم قرصه چنان شادم چنان اتفاقات خوب برام میوفته که فقط میگم خدایا شکرت و چقدر خوشحالم از اینکه حرکت کردم از اینکه با ایمان حرکت کردم و خداوند دستم رو گرفته و داره میبره.
آره ترس داشت هنوزم داره اما به قول شما استاد به جایی میرسی که این ایمان میچربه به ترس و چقدر درست گفتی استاد
ایمان میچربه به ترس
و وقتی حرکت میکنیم با ایمان تاکید میکنم با ایمان چنان درهارو باز میکنه چنان مسیر رو میچینه که میگی چرا زودتر حرکت نکردم و روزی هزازران بار شکر میگی و سپاسگزاری میکنی.
دلم نمیاد نگم
دلم نمیاد راجبش صحبت نکنم
اینقدر توی این 7 ماه معجزه دیدم که دلم نمیاد نگم چقدررر خداوند حواسش به ما هست وقتی ما حواسمون به اون هست
خودش میگه دیگه ازوتو حرکت از من برکت
و این درسته وقتی باورش کنی و حرکت کنی برکت از در و دیوار میاد.
علاقه آتشین من تا جایی که خودم را میشناسم چند مورد هست بخوام به ترتیب بگم
اولی شناخت قوانین کیهانی و مشاوره
دومی فوتبال
سومی گل و گیاه
چهارم طبیعت گردی و سفر
می دانم که باید به سمت یکی از این حوزه ها حرکت کنم چون واقعا عاشق هر چهار مورد هستم ولی تو همشون باور محدود کننده زیاد دارم مثلا در زمینه مشاوره و روانشناسی میگم هر چی تو این زمینه هست استاد گفتن هیچ چیز دیگه ای نیست که من بخوام کار کنم یا در زمینه فوتبال سنم گذشته و هزار تا باور محدود کننده ترس از مبهم بودن نتیجه و اینکه موفق نشی چی زندگی هزینه داره ولی قطعا میدونم که باید به سمت این موضوعات برم هر چند الان شغلم بیزینس هست که عاشق بیزینس و به اصطلاح واسطه گری و فروش هم هستم و تو همین زمینه هم نتایج عالی گرفتم ولی با این وجود دوس دارم زمینه های دیگه رو هم تجربه کنم در زمینه مشاوره اولین قدمی که میتونستم مدتیه برداشتم و ان اینه که یه کانال درس کردم و از کامنت های دوستان تو همین سایت موضوع انتخاب میکنم فایل ضبط میکنم و با خودم حرف میزنم و تو کانالم میزارم البته که تو کانال فقط خودم هستم عاشقانه این کارو انجام میدم لذت بخشه میدونم تکاملم باید طی بشه فعلا به ترسم غلبه کردم و شروع کردم منتظر هدایتهای خداوند هستم
توی شروع آموزش هایی که از شما می گرفتم ،شما می گفتید باید بگردید دنبال کاری که ،موقعی که انجامش می دید نه خسته بشید ،نه گشته بشید ،نه تشنه بشید،نه بفهمید زمان چجوری می گذره.
اون موقع که این حرف ها را می زدید،من توی تهران ،من شغلم چیز دیگه ای بود.
یه روز توی یکی از فایل ها تون گفتید که ،اینکه به سمت چیزی که علاقه دارید نمیرید،این یک جور شرک است ،یعنی تو می ترسی .
پیش خودت میگی که خدا حمایتم نمی کنه .
اینکه جرات نمی کنی ،به سمتش بری ،یک جور شرکه.
من اون جا از خودم بدم اومد ،گفتم که چرا این همه نشونه به من میگه که این کار مورد علاقه ام است،ولی چرا من سمتش نمی رم .
من دارم شرک می ورزم ،شرم پنهانی دارم توی وجودم .
همون لحظه تصمیم گرفتم برم سمتش.
ولی یه درهایی باز شد،که اصلا عجیب وغریب بود ،ودر عرض کمتر از یکماه بدون اینکه شغلم مشخص باشه،نهدخونه ام مشخص باشه ،نه کارم مشخص باشه،من مهاجرت کردم از تهران اومدم جزیره کیش،درصورتی که خیلی موانع سر راهم بود ،همه خیلی راحت ،برطرف شد.
زمانی که تصمیم گرفتم بهتر کنم زندگیم را.
و هیچ موقع شلاق را نخورده بودم ،پلی دوست داشتم این عمری که خدا به من هدیه داده ،من بپردازم به کاری که ،واقعا عاشقشم واقعا دوستش دارم واین مقدمه اش از اینجا بود .
که هنوزه من دارم کار مورد علاقه ام را انجام میدم .
پاسخ استاد :
من لذت می برم از آدم هایی که میروند سراغ علایقشون ،نهتنها زندگی را خیلی بهتر زندگی میکنند ،بلکه کمک می کنند به گسترش جهان .
کسی که داره به گسترش جهان کمک می کنه ،بیشترین منافع را ازاین جهان مادی خواهد داشت ،قانون خداوند است .
ما یه چند صباحی بیشتر تو دنیا نیستیم،هر کدوم ازماامروز یا فردا از دنیا میریم ،خیلی مهمه به لحظه مرگ فکر کنیم ،وجوری زندگی کنیم که حسرت نخوریم .
مسیری بریم که اون لحظه ،نگیم ای کاش من یک مسیر دیگه ای را می رفتم.
یکی از اون تمرین های که به ما کمک می کنه که مسیر مون را اصلاح کنیم ،فکر کردن به اون لحظه ای که عزراییل ،میاد میگه بریم .
اون لحظه ببینم چی میگیم بهش ،یعنی مسیری که تا الان داریم میریم ،این مسیر اگر ادامه بدیم اون لحظه ادامه بدیم چی میگیم .
اگر اون لحظه میگیم،تورو خدا ،بزار یک ساله دیگه ،پنج سال دیگه ،بذار من مسیرم را درست کنم برم ،یعنی مسیرمون اشتباهه .
یه جوری مسیر مون را تصحیح کنیم ،که لحظه ای که اومد گفت بریم ،بگیم بریم .
بگیم منخودم را تجربه کردم ،من اون چیزی که دوست داشتم تو این دنیا تجربه کنم ،تجربه کردم .
من دنبال علایق خودم رفتم وچقدر آدم شکوفا میشه وقتی که دنبال علایقش میره .
چقدر چیزهایی را تجربه می کنه .
ویه درهایی باز بشه ،وقدم به قدم رفته و دنبال عشقش رفته ،این در هم هست ،این فضا هم هست ،من این کار هم می توانم بکنم ،تومسیر مورد علاقه ام .
خدا میدونه چه درهایی را باز می کنه ،وقتی که آدم ادامه میده ،وقتی که حرفه ای میشه ،وقتی من تو مسیر علایقم حرکت می کنم، من توی مسیر علایقم حرفه ای میشم هر چقدر کار می کنم .
وقتی آدم با علاقه کار میکنه ،کلی تحقیق میکنه ،کلی چیز یاد می گیره ،کلی تست می کنه ،کلی خودش را مورد آزمایش قرار میده ،کلی خودش سقف ها را میبره بالاتر ،محدودیت ها را کمتر می کنه ،خودش برای خودش چالش درست میکنه.
آدم به چیزی که علاقه داره،هی دوست داره بهتر بشه توش و این بهتر شدن بعداً از جاهایی سر در میاره،که الان شاید هیچ ایده ای دربارهاش نداشته باشه.
و این داستان خداونده که وقتی ما تو مسیر علایقمون حرکت میکنیم و ادامه میدیم،وتوش حرفهای میشیم ،درهای باز میشه که الان اصلاً نمیدونیم که وجود داشته باشه،ولی وقتی بهش میرسیم و حرکت میکنیم درهایی به وجود میاد،و باز میشه و موقعیتهایی،و اتفاقاتی، میافته که وقتی برمیگردیم میبینیم شروعش از این عشق و علاقه آتشین بوده،که بعد این در این در این در و این اتفاق به وجود اومد.
گفتگو با عاطفه
من 5 سال پیش با شما آشنا شدم،و بعد از چند ماه مهاجرت کردم و درآمدم تقریباً صد برابر افزایش پیدا کرد و،رابطه با خودم خیلی بهتر شد و رابطه ام با خدا،خیلی بهتر شد وخدا رابا شما شناختم .
اوضاع من هیچ وقت به چک و لگد نرسید.
فایلهاتونو که گوش دادم فهمیدم که من قبلتر از این نیاز به تغییر داشتم و خودم خبر نداشتم.
فکر میکردم خوبه دیگه اوضاع همینه و یه آب باریکه میاد و یه تلاشی میکنیم و همینه
ولی دیدم نه خیلی قشنگتر از این میتونه باشه و چشمای من رو باز کردید .
صدای فایلهای شما را اونجایی که به سری باور هابود را با صدای خودم ضبط میکردم توی محل کار گوش میدادم.
همکارم از گرونی دلار و از مشکلات اقتصادی جامعه حرف میزدند،من به خاطر اینکه حرف اونها رو نشنوم هندزفری همش تو گوشم بود و و به جملات باورهای خودم گوش میدادم و یه فایلهای شما رو گوش میدادم.
ویهویی چشم باز کردم دیدم که زندگیم از این رو به اون رو شده،الان شغلی دارم که در هفته دو ساعت میرم سر کار و تقریباً با تلفن است کارهام.
الان نشستم تو خونه و توی خونهای که از هتل 5 ستاره هم بهتره هرچی را که بخوام میتونم بخرم،بهترین زندگی رو تو کشور ترکیه دارم و 100 برابر درآمدم هم بیشتر شده.
پاسخ استاد:
هم به خود عاطفه هم به من هم به بقیه امید و انگیزه میده که،این مسیر درسته و همین مسیرو با قدرت ادامه بده،و هی بهتر و بهتر و با کیفیتتر بشه زندگیمون قشنگتر بشه.
بتونیم یه نتایجی بگیریم که بقیه از ما الگو بگیرند بقیه ببینند که میشود
خدا میدونه که چقدر آدمها عاطفه را ببینند و باورهاشون قوی بشه و الگو بگیرندو تصمیم بگیرند و پیشرفت کنند و عاطفه بشه سرمشق و الگوی خیلی از نزدیکان خودش.
گفتگو با سبحان
من تقریباً یک سال و نیم است که به آموزش شما دارم گوش میدم،و این سبحانی که الان است با یک سبحان یک سال و نیم گذشته کاملا متفاوت است.
باورهای من یک باور ساده و همرنگ جامعه بود،مدرک بگیر و برو شغل کارمندی.
با یک مشکل مالی برای پدرم باعث شد به خودن بیام .
من دوست دارم ارزش خلق کنم.
زمانی که روی خودم کار کردم افرادی وارد زندگیم شدند،الان خودشون دوست دارن با من صحبت کنند.
پاسخ استاد:
قاعده جهان این است که هر بار هی،پیشرفت میکنند.
بچه 5 ساله الان از لحاظ هوش از لحاظ درک ،این روند جهانی که هر بار هی داره بهتر و بهتر میشه.
من تا سن 21 سالگی نمیدونستم چه چیزی برای آیندهام میخوام،یک عدد کوتاه مدتی را انتخاب میکردم و میرفتم سراغش،و نمیتونستم فکر کنم به یک آینده دورتر که،من بشینم هدف گذاری کنم برای 10 ساله بعد یا تو بیزینس یا کاریا تو روابط یا زندگی،خیلی خیلی سطحی بود نگاه من.
که بگذرونیم حالا.
این نبود که بشینم فکر کنم هدف گذاری کنم،
الان سبحان رو میبینیم که تو 19 سالگی به بیزینسی فکر میکنه که ارزش خلق کنه.
یه آدمی که توی سن 18 سالگی قهرمان شده، قهرمان جهان شده و این پیشرفتها هی ادامه پیدا کرده هی ادامه پیدا کرده،اینقدر خوب تکاملشو طی کرده،اینقدر بالغ است،اینقدر فهمیده است که توی سنی که،(خیلی غرور دارند)،اینقدر این آدم فروتن اینقدر راحته.
این پتانسیل رو همه ما داریم که توی سن کم بتونیم موفقیتهای بزرگ برسیم،به این مسیر درست باعث بشه که هر چقدر ما بیشتر پیشرفت میکنیم هی بلوغمون هم بهتر بشه مربیهامون هم با راحت تر کار کند و اززندگیمون لذت ببریم.
این پتانسیل همه ما داریم حالا هر چقدر زودتر بیدار بشیم.
آدم میتونه توی سن کم شروع کنه و مسیر درست رفتن و مسیر موفقیتها را طی کنه،هدف داشته باشه برای خودش.
خودم این هدفها رو نداشتم انقدر پخته نبودم توی سن 18 سالگی.
ولی این نبود که بلند مدت فکر کنم و بگم ارزش آفرینی کنم .
سلام و سلامتی و نور و عشق به توحیدی ترین استاد دنیا، به دوست داشتنی ترین و شایسته ترین یار استاد، و به همه ی رفقای بهشتی این دوره ی فوق العاده
خدا رو شکر می کنم که باز این فایل رو در بهترین زمان تونستم گوش بدم و سپاسگزارم از خواهرم نسیم که بهم خبر داد جلسه ی 8 اومده…
چقدر تحسین کردم امیر عزیز رو که انقدر خوب و شیک و مجلسی قبل از اینکه جهان بهش فشار بیاره، شجاعت به خرج داده، مهاجرت کرده و شروع کرده به کار مورد علاقه ش، غواصی… این صحبت مال 4 سال پیش بوده و با نگاه کوتاهی که به کامنتای امیر ارکان فر عزیز انداختم متوجه شدم الان مربی غواصی هست… آفرین… چقدر عالی… خدا رو شکر می کنم برای این مثالهایی که می شود، برای همه می شود، اگر باور درست رو ایجاد کنیم، اگر حرکت کنیم.
عاطفه ی عزیز هم که باز کلی جای تحسین داره، هم مهاجرت کرده، هم درآمدش رو صدبرابر کرده… خدایا شکرت.
بعدم می رسیم به سبحان 19 ساله ی عزیز، اصلا اگر سنش رو نمی گفت نمی شد حدس بزنی 19 ساله ست از بس که با آرامشو پختگی صحبت می کرد… چقدر خوشحالم براش و برای افرادی که از سن پایین دارن با قوانین آشنا می شن. چقدر بقول استاد نوید بخش آینده ی درخشان هست براشون.
داشتم فکر می کردم الان که مدتیه دیگه تو فکر این نیستم که تینا فایلا رو بشنوه، تمرکزم مدتهاست که دیگه روش نیست از این نظر، چقدر خودبخود بیشتر با این چیزا هست. اولا که کلا انگلیسی اینجور چیزا رو گوش بده براش قابل فهم تره، چون از صبح تا شب تو مدرسه و بعدم کاراش با لپتاپ همش انگلیسیه خب، و می دونم که خودش با خودش انگلیسی حرف می زنه، حتی گاهی تو خواب صداش میاد که داره حرف می زنه انگلیسیه… قبلنا قبل از خواب فایلای تمرکز بر نکات مثبت و قانون آفرینش براش می ذاشتم، یعنی خودش یکی دوبار دیده بود بهتر خوابش می بره، می گفت مامان یه فایل برام می ذاری… بعد یه بار گفتم می خوای آودیو بوک Atomic Habits رو بذارم؟ و گفت آره، و واقعا کتاب فوق العاده ای هست. از اون شب هرشب گوش می ده و تو یکماه گذشته کتاب رو تموم کرد و الان برگشته به فصل اول. دوم اینکه دوتا کتاب خوب دیگه خواهر بزرگترم نسرین که خودشم تو این فضا هست ولی به زبان انگلیسی، بهش داده بود رو این روزا زیاد می بینم دستش: The science of getting rich, و The confidence code. تازه پریروز کتاب Rich Dad, Poor Dad رو رو میز دیده بود و شروع کرده بود به خوندنش. یا اینکه می دونم باور خوبی به ثروت داره، از حرفایی که می زنه، اینکه هدفش اینه که از ایلان ماسک پولدارتر بشه :))) می دونم که هنوز کلللی راه داره و به امید خدا هدایت میشه به مسیر درست، ولی همینا رو که می بینم می گم خدایا شکرت… چقدر مسیر هموارتری در پیش داره.
اما برم سراغ خودم. واقعیت اینه که من هنوزم مطمئن نیستم از اون علاقه ی آتشین یا کار رویایی. یعنی با خودم گفتم فرض کنم من از نظر مالی نیازی ندارم ، اگر بخوام ببینم خب، چه کاری رو دوست دارم که انجام بدم، بدون توجه به درآمدش، که خسته نشم ازش، قبلنا تو ذهنم عکاسی میومد هنوزم دوست دارم ولی باور محدود کننده م اینه که خب دوساله دوربین canon هم گرفتی ولی نرفتی دوره ش رو ببینی… همینجوری هم که چیزی جلو نمی ره پس لابد به اندازه ی کافی اون علاقهه نبوده.
من دوتا چیز هست که وقتی درموردشون حرف می زنم چشمام قلبی قلبی میشه، یکی والیبال، یکی قهوه. و باز باورای محدود کننده ی هرکدوم رو هم می دونم. اما اگر بخوام به این فکر کنم که با توجه به شرایط فعلی که دارم، یعنی ساینتیست تو یه شرکت خودروسازی، سالهای سال ریسرچ و 5 سال اخیر در مورد مواد مرتبط با باتری ها، دوتا کار تو ذهنم دارم، که شاید ارجحش این باشه که Career Coach بشم. یعنی مثلا به دانشجوهایی که فارغ التحصیل می شن کمک منم که کار مورد علاقه شون رو پیدا کنن. و خب قطعا بیشتر تو دایره ی اصلاعاتی خودم کار کنم. دو سه ماه پیش گشتم و یکی دوتا دوره ی آنلاین هم پیدا کردم، بعد یکی از دوستای قدیمی م که ایران تو دوره ی لیسانس باهم همکلاس بودیم، و الان اینجاست، دنبال این بود که یه پستداک یا جاب پیدا کنه و کلا هم دو سه ماه وقت داشت چون فاند کار فعلیش در حال اتمام بود. بهم الهام شد که بهش پیشنهاد بدم کمکش کنم کار پیدا کنه ، منم اینکارو کردم، و چون هنوز اول کارم، و بیشتر تمرین برای خودمه، گفتم اول کار چیزی ازت نمی گیرم و وقتی کار پیدا کردی، از حقوق اول و دومت این مبلغ رو می گیرم، اونم قبول کرد و منم حس خوبی داشتم. هفته ای یه بار باش میتینگ داشتم، وقت می ذاشتم کمکش می کردم، تا سه چهار هفته، و بعدش یه هفته گفت حس و حالم اصلا خوب نیست و کنسل کرد هفته ی بعدش هم گفت که ببین من فکر می کنم این مدلی که با کوچ کار کنم بدتر بی خیال می شم، و خلاصه کلی هم عذرخواهی کرد ولی گفت نمی خواد ادامه بده. خب یکم تو ذوقم خورد و بعدها هی با خودم می گفتم باید پول اون چند جلسه رو می گرفتم ازش، بهرحال من وقت گذاشتم. و فکر می کنم خوب هم بود براش، ولی گذشت و من به جورایی متوقف شدم. انگار ذهنم میگه نشد، نتونستی، اول باید بری دوره ها رو بگذرونی بعد. ولی این قدمه رو برنداشتم تا الان. اینکه وقت ایجاد کنم و دوره رو بگذرونم. همش توجیه می کنم بابا من همینجوری همیشه وقت کم دارم… کارای شرکت رو خیلی وقتا نمی رسم تموم کنم… اما می دونم که اینا بهونه س. می دونم که اگه اون خواستن واقعی ایجاد بشه روز من بیشتر از 24 ساعتم میشه. اما هنوز انجامش ندادم.
این فایل و خیلی فایلای دیگه این مدت دارن بهم می گن باید حرکت کنی. به امید خدا بزودی زود این اتفاق می افته.
خداجونم شکرت که انقدر قشنگ داری هدایت می کنی.
شکرت برای این وقتی که ایجاد شد، میتینگی که صبح جابجا شد، تایم ناهار، خبر دادن نسیم، و همه ی اینا پلن تو بود که من این تمرین رو انجام بدم و این کامنت رو بنویسم.
سلام استاد عزیزم
سلام خانم شایسته نازنین
سلام به همه ی ره یافتگان مسیر عشق
استاد ما هر روز و هر لحظه معجزه ها رو می بینیم، اما بازم شک می کنیم! بازم می ترسیم! بازم دو دو تا چهارتا میکنیم برای ادامه دادن…
چقدر همه چیز در لحظه ی دقیق خودش داره اتفاق میفته، اگه یکم آروم باشیم، اگه با ایمان و اعتماد پیش بریم…
استاد عزیزم اگه بخوام لحظه به لحظه همزمانی های خدا رو بنویسم، زمان کم میارم…
فقط میتونم سکوت کنم و با قلبی سپاسگزار از این روزهای زندگیم لذت ببرم و هر لحظه خدا رو شکر کنم…
همین الان که اومدم و گام جدید رو دیدم، قلبم پر از عشق خدا شد که همیشه حواسش به ما هست…
درست چند دقیقه قبل از اومدن به سایت، به ذهنم اومد که با توجه به صحبت های شما من باید بتونم خودم، کار خودم رو تبلیغ کنم و به ذهنم چندین بار اومده بود که یه برگه تبلیغ برای خودم درست کنم… خوب گفتم چکار کنم؟؟؟ رفتم از هوش مصنوعی برای ساخت این تراکت کمک خواستم… همین کار اولین قدم نبود؟؟؟
وقتی تمرین این صفحه رو دیدم باز هم خدا رو شکر کردم که بهترین برنامه ریز و هادی ماست اگه اجازه بدیم و تسلیم باشیم
خدایا شکرت به خاطر حضورت در هر لحظه
استادهای عزیزم بی نهایت ازتون سپاسگزارم
بسم الله الرحمن الرحیم
«علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید
خلق ثروت عالی از هنر مورد علاقم
من میخاهم مزون لباس عروس را بزنم
خیلی دوست دارم ب این خاسته ام برسم
من ترس دارم اگه کارم نگیره
ترس از اینکه هزینه کنم و سودی نداشته باشه
از اینکه مورد تمسخر اطرافیانم قرار بگیرم ک دیدی نشد
سرزنش بشنوم ک علکی هزینه کردی و رفتی و آمدی علکی
بااینکه میدونم خدا هیچوقت تلاش بنده هاشو ضایع نمیکنه هروقت قدمی برداشتم خدا برام چندین قدم برداشته
اما این نجواها هست
اما انگیزه خیلی زیادی دارم و میدونم هدایت میشم مثل همیشه فاصله ها برداشته میشه
برای رسیدن بهش دارم حرکت میکنم
و درحال کار روی باورام هستم
سعی دارم 50 درصدم رو انجام بدم
و 50 درصد دیگه مربوط ب من نیست
مربوط ب خداست ..
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
خدایا شکرت بی نهایت شکرت
برای این رزق پراز برکت و آگاهی و زیبایی
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربونم
و همه ی دوستای بهشتیم
گام هشتم :
خداروشکر میکنم که این روزها دارم
هم روی خودم وباورهام کار میکنم
هم دارم کارمورد علاقه مو انجام میدم
چیزی که حتی در زمانی که دوره ی احساس لیاقت
روی سایت بهشتی قرار گرفت ،
تو کامنتهام در لیست توانایی هام نوشته بودم ،
حتی در اولین قدم گفتم که میرم یه دفتر بگیرم برای ترانه سرایی و شعر نوشتن …
اما بعد یه مدت رها کردم و نذاشتم مومنتوم بگیره …
چرا ؟!چون ذهنم می ترسید
حالا که چی ؟!اینهمه سال نوشتی
چی شد ؟! بی خیالش شدم تا ….
جلسه ششم دوره ی هم جهت با جریان خداوند
از راه رسید و غوغایی به پا کرد درونم ..
حالا دیگه نشونه ها از هر طرف می اومدن
هدایتها و همزمانی ها که تو کامنتهای قبل نوشتم ،
یادمه اون شبی که دفترمو ازتوکمد خونه ی پدرم پیدا کردم تا خودصبح نشستم پای خوندن سطر به سطرش
خواب از سرم پرید …
اون شب کاملا احساس میکردم
از هر جهت ذهنم آرومه…
یه احساس سبکی خاص داشتم…
یه جور که انگار گمشده مو پیدا کردم …
واقعا خدا چه درهایی باز میکنه
به شرط برداشتن اولین قدم …
من فعلا هیچ دفتر موسیقی نرفتم
نشستم پای نوشتن هایکو و تدوین های ساده ی اینشات وترکیب عکس نوشته…
چون ترانه هارو نمیشه عمومی منتشر کرد …
و الان دارم روی یه ملودی کارمیکنم که
از طرف آموزشگاه موسیقی که محمدحسن جان به دستم رسید خداروشکر …
اما تو همین سایت بهشتی مون
دوتا نشونه دریافت کردم
اولی آقا آوه پیری نژاد عزیزم که برام نوشت
دومی هم آقا رضا شادکام عزیز که تو دوره ی احساس لیاقت کامنت نوشتن که خواننده هستن..
من اصلا نمیدونم قراره چی پیش بیاد ؟!
فارغ از هر نتیجه واتفاقی ،
این پیشنهادها برای من در حکم ،
نشونه از طرف خداهستن
که از طرف این دوعزیز به دستم رسیدن
و مُهر تایید میدونم که آره مسیرم درسته خداروشکر و باید ادامه بدم و ادامه بدم وادامه بدم …
یا مورد بعد کی فکرش میکرد من هفته ی پیش برم
جلسه ی مدرسه محمدحسن جان
وهمکلاسی مو ببینم بعداز سالها ،
و امروز بهم زنگ بزنه و پیشنهاد بده که
فاطمه جان، من همسرم برات سایت طراحی میکنه
شعرهاتو ،متن و نوشته هات اونجا بذار
طبیعیه من اشکام سرازیر باشه …
خدایا شکرت همین قدر قشنگگگگگ
من یه قدم برداشتم تو دل ترسهام برم
واینجوری داری صبارشکور بودنت رو نشونم میدی .
من باید پای این خدا وایسم وبندگی کنم
باید احساس ارزشمندی مو به خدا گره بزنم
تا بتونم منم ارزش خلق کنم…
این وظیفه ی منه که سمت خودمو با تمرکز درست انجام بدم و باورهامو بهتر بهتر کنم
سمت دیگه با خداست که همیشه شاهکار میکنه دارم کم کم ، تکاملی پیش میرم
و آگاهانه ترس هامو میپذیرم و باهاشون روبرومیشم
همین که شروع کردم وقدم برمیدارم
خودش یه گام تغییر وبهبودگرایی هست
از همه اینها قشنگتر
آرامش درونی خودمه که بیشتر احساس میکنم …
هدف من انجام دادن کار موردعلاقه خودمه
کاری که دوستش دارم
هدف من ، رشد دادن توانایی خودمه
بجای اینکه برم به دفترهای موسیقی ،
متوسل بشم که من آشنای فلانی هستم
یا ترانه هامو ببرم تحویل بدم که اونجا بمونه
و یه روزی انتخاب کنن و بهم زنگ بزنن
خودم اومدم و دارم این انتخاب رو گسترش میدم
به امیدخدا ودارم از فرصتم استفاده میکنم
دارم توانایی هامو با نوشتن بیشتر میکنم
دارم دایره واژگانم بهتر میکنم
دارم مهارت ارتباطی مو رشد میدم
دارم یادگیری هامو بیشتر میکنم
دارم با تعهد وتمرکز بهتری پیش میرم
حالا اتفاقا دارم نعمتها وداشته های زندگی مو
خیلی جزیی تر میبینم خداروشکر
تمرکزم به زیبایی های زندگیم خیلی بیشتر داره میشه خداروشکر بی نهایت شکر
رزق های بی حساب بیشتری دریافت میکنم
کانون توجهم به زیبایی هاست
همون جور که تو قدم دهم جلسه دوم
بیان کردین که :
عامل اصلی دریافت ایده والهامات
سپاسگزاربودن شما هست
که ظرف وجودی تون بزرگتر بشه …
این جمله رو من تازه بعداز شرکت در
دوره ی کیمیاگر هم جهت با جریان خداوند
ومراقبه ی سپاسگزاری ، تازه دارم
یه ذره ، متوجهش میشم ..
قطعا مراقبه ی سپاسگزاری رو نقطه عطفی میدونم
برای کمتر شدن مقاومتهای ذهنم …
مراقبه ای که از جنس خداست وبس ..
برسیم به تست لحظه ای مرگ :
بی نظیرترین تست که نجواهارو میتونه درلحظه خاموش کنه مثل آب روی آتیش می مونه..
سطح آگاهی بیشتر میکنه …
خیلی وقتها که برای انجام کاری تردید داشتم
این تست کمکم کرده
تا دنبال لذت بردن از لحظه ی حال باشم
(برخلاف منطق ذهنم ) …
تستی که احساس رهایی میده
از غم گذشته وترس آینده رها میشی و
مثل یه تلنگر برمیگردی به زندگی ولحظه حال…
بی نهایت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم
و استاد شایسته مهربونم بابت
پروژه مقدس تغییر سرشار از برکت و آگاهی
خیلی دوستتون دارم وعاشقتونم
خدا حفظ تون کنه
سلام فاطمه جان!
که هم اسم،” شناسنامه ایی خودم هستی..
فاطمه جان…من امروز شعراتونو که دیدم چقدر زیبا بود..بهتون تبریک میگم که اینقدر زیبا و ساده،” از وجودتون سروده میکنید!.
خیلی خوشحالم که با این جنس از دوستان بهشتیم”همراه هستم…
که همه در مسیر بزرگ کردن روح درونشون.همون خدای بزرگ هستند..
خداوند امروز بهم گفت.از روح خود در تو دمیدم…
و بارها بهم گفته تو جانشین منی..
چقدر این صداها حال منو خوب میکنه..
فاطمه عزیز واقعا هیچ خوشبختی ،”مثل پیدا کردن روح درونت نیست..روحی که میگه تو رو برای خودم آفریدم..
روحی که میگه..تو بسمت من بیا من هزار قدم بسمتت میام.
روحی که میگه…من تورو برای پیشرفت جهانم آفریدم..
منم لطف خدا شامل حالم شده..دستکشهای زیباییم وارد معاملات عالی بشن.طرحم ثبت شده..نمیدونم قدم بعدی رو خداوند چی برام گذاشته..
.
فقط؟میدونم باید ادامه بدم و کم نیارم..
……در ادامه…
راسی!ما یه کوه زیبا دارییم که هم محلهمون هست..نیایشگاه قدیم برای زمان ساسانیان بوده..بهش؟میگیم تل قلعه….
عکسهای زیبایی ازش دارم.با درختای نخل زیبای شهرمون…
برات میفرستمش براش یه سروده زیبا بساز!..
من خیلی این کوه رو دوستدارم..یه روز تنها” روز بارانی رفتم توی اون بلندی کوه!” سجده شکر بجا اوردم..چقدر ساعتها میرم توی حضورش چایی آتیشی دروس میکنم و زیباییهای خداوند و طبیعت رو میبینم..
میتونم باهات به اشتراک بزارم تا براش سروده بزاری ..و با همدیگه شِییر کنیم..
ممنونم فاطمه جان.راسی یکی از خواهرام ایشون شعر میگن ولی به زبان محلی جنوبی خودمون..
بخداوند بزرگ میسپارمت…
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
سلام نرگس جاان عزیزم
عااااااااشقتم رفیق بهشتیم
سپاسگزارم از مِهر ولطفت نازنینم
خداروشکر برای هماهنگی ذهن و روح ت که این چنین نشونه ها وهدایتهارو دریافت میکنی…
خداروشکر برای هنرمندی هات
وخلاقیت هات و وارد مدار فراوانی شدنت
وثبت اثر هنری وارزشمندت
قطعا همون خدایی که تا الان
نشونه هارو فرستاده درادامه هم
هدایتت میکنه رفیق بهشتیم
تحسینت میکنم که این چنین عملگرایانه داری قدم برمیداری حتی در دیدن
زیبایی های طبیعت ومحیط زندگیت ..
نوش جانت لذت خلوت با خدا وچای آتیشی…
سلام منو به خواهر نازنینت هم برسون
خدا حفظ تون کنه قشنگاااا
الهی که همیشه سرشار از نگاه خدا باشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره
سلام و درود و عشق
به دوست عزیز ندیده فاطمه جانِ محرمی
من هم چند روز پیش کانال یوتیوب شما رو پیدا کردم و چقدر لذت بردم
هر جمله ای که میخوندم
انگار قانون جهان هستی رو که استاد به ما یاد دادن
شا در قالب کلماتی زیباتر و شعر گونه برای ما بیانش کردین
کوتاه و دلنشین
و تفکر برانگیز
فقط خواستم بهتون تبریک بگم برای این شجاعت و قدم برداشتن تون
همین که میآید و برای ما میگید
به خدا که انگیزه میشه و باعث میشه بقیه هم که ترس دارن شروع کنند به برداشتن اولین قدم
جهان جهان سپاس گزارم
و با عشق کامنت هاتونو میخونم
در پناه رب العالمین باشید
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
سلام زهرا جان عزیزم
عااااااااشقتم رفیق بهشتیم
سپاسگزارم از مِهر ولطفت نازنینم
بببببیییین چشام قلبی واشکی شد
من کلی از خوندن کامنت هات کِف میکنم
خبردارم این روزها کشتی زندگیت آرامش داره
و مومنتوم مثبت پرشتاب داره میگیره
جمله های قشنگت یادمه توکامنت جلسه 18
روزهای سخت نه تنهامیگذرد
بلکه به آسانی میگذرد
آخه ازاین امیدوارانه تر مگه داریم ؟!
مصداق آیه 17سوره سجده هست …
خیلییی تحسینت میکنم
برای دونه به دونه نتایج قشنگت
بابت حضور ارزشمندت در دوره ی کیمیاگر
هم جهت با جریان خداوند و احساس لیاقت
بابت کارهای مدرسه فرزند نازنینت
بابت روابط عاطفی عاشقانه ت
بابت خرید ماشین
بابت خونه ی راحت وبزرگ
بابت کنترل ذهن وتمرکز به زیبایی های
زندگی خوشگلت ….
بی نهایت دووووست دارررم
قلب مهربونت رو می بوسم عزیزدلم
خدا ،خداهمیشه شاهکارمیکنه رفیق جانم
من خیلی آدم خوشلختی هستم که این روزها
هایکوها دارن با نگاه زیبابین شما دوستان بهشتیم خونده میشن واین رزقه خداونده
نعمت بزرگیه و قدردان خداوندم تاهمیشه …
از روز اول تو دفترم نوشتم که
صاحب اون کانال یوتیوب من نیستم
خودخداوند هست وبه امانت دستم سپرده
و تموم تعهدم امانت داری کردن درسته ، که بازهم به لطف وکرم خدا چشم امید دارم و بس.
خداروشکر بی نهایت شکر برای
نعمت حضور پربرکتت تو زندگیم
خداروشکر برای دونه به دونه ی قشنگیای زندگیت زهراجانم
الهی که همیشه سرشار از نگاه خدا باشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره
سلامی چو بوی خوش آشنایی
فاطمه عزیزم چقدر خوشحالم برای این نقطه ی آبی نورانی که بهم هدیه دادی
حقیقتش اصلا فکرش رو هم نمیکردم
که به کامنتم جواب بدین
اما این هم لطف و رزق و فضل خداونده که نصیب من شده
انقدر ساده و ارام صحبت کردین که اشکام جاری شد
اونجایی که نوشتین
خبر دارم این روزها کشتی زندگیت آرامش داره
خدا رو صد هزار مرتبه سپاسگزارم از این که به یادم آوردین
اون روزهایی که نوشتم
روزهای سخت نه تنها میگذرد بلکه به آسانی میگذرد
در دشوار ترین حالت روحی بودم
و کلام خدا حق است
و من رو آنچنان آسان نجاتم داد که هربار بهش فکر میکنم
لبخند و اشک باهم میاد
یکی از شکر گزاری های هر شب من تو شیشه ی سپاس گزاری،
حضور شما دوستان نازنین سایت هست که از تک تک شماها درس و الگو میگیرم
و چقدر خوشبختم که در این مسیر در کنار شما عزیزانم هستم
الهی که همیشه در پناهش و عشقش پ باشید
سپاسگزارم برای تک تک کلماتی نورانی که به قلبم هدیه دادین
الهی که این نور هزاران برابر به قلب مهربون و پاک تون برگرده
محمد حسن و هلیسای عزیزت رو از طرف من ببوسین
به نام خدای مهربونی ها
ک همیشه حواسش بهم هست و راه درست و برام روشن میکنه
تحسین میکنم شجاعت امیر عزیز رو بدون اینکه بدونه چه اتفاقاتی در انتظارشه ب سمت مسیر علاقش حرکت کرد و الان انقدر راضی و موفق و خوشحاله
تحسین میکنم عاطفه ی عزیزم رو
ک قبل از اینکه چک و لگد های جهان برسه خودش انتخاب کرد ک شرایطش رو بهتر کنه و به درآمد صدبرابری با هفته ای 2 ساعت کار
اونم تو بهترین خونه ای ک از هتل 5ستاره بهتره کارشو انجام بده
تحسین میکنم سبحان عزیز و ک نشون داد میشه تو هر سنی ک هستی بزرگ فکر کنی و قدم برداری
بخوای ک تغییر کنی بخوای متفاوت عمل کنی و بهتر نتیجه بگیری
تحسین میکنم ایمان و شجاعت دوستای عزیزم رو
نمیدونم این روزا چه اتفاقاتی داره میفته اما قشنگ حس میکنم مثل اون کرم ابریشمی هستم ک آروم آروم داره پیله های دورم شل میشه
احساس میکنم تغییر تو راهه
به شنیدن این صحبت ها با انجام این تمرین ها
خیلی ب خودم ب مسیرم ب خواسته هام بیشتر فکر میکنم
این پروژه عجیب منو غرق خودم کرده
تا تصمیم بگیرم میخام معمولی باشم یا عادی!!!
تصمیم بگیرم به یه آب باریکه راضی بشم یا دنبال بهبود و درآمد صدبرابری!!
تصمیم بگیرم وقتی موقع مرگم میرسه دستمو بدم ب دست عزرائیل و بگم بریم یا دست و پام بلرزه و بگم من هنوز کلی کار نکرده دارم من هنوز زندگی نکردم خودمو تجربه نکردم خواسته هامو خلق نکردم من هنوز اونقدر ک باید لذت نبردم!!!
تصمیم بگیرم میخام چیکار کنم
نگران این باشم ک آیا توی کارم موفق میشم یا ن فایده ای نداره هرچقدر براش تلاش کنم
یا نه یبار بگم بابا بریم تو دلش خدا کمکمون میکنه همه چی خوب میشه همه چی درست پیش میره از پسش برمیام
تصمیم بگیرم کل زندگیم میخام تو شک و تردید و برزخ بمونم
یا نه
میخام یبار تصمیم بگیرم صراط مستقیم و بگیرم و برم جلو و بدونم هراتفاقی میفته ب نفع منه و من فقط وظیفه دارم احساسمو خوب نگه دارم
خدا بقیه ی کارهارو برام انجام میده هدایتم میکنه ب بهترین ها
ایده ها وشرایط و آدمارو میاره
تصمیم بگیرم میخام راه توحید رو برم تا ن ترسی بر من باشه ن غمی
یا نه
میخام همیشه تو نقطه ی امنم بمونم چون میترسم از بیرون و اتفاقایی ک نمیدونم چیه !!!
خدایا بهم شجاعت در اخذ تصمیمات اساسی بده
خدایا ایمانم رو برای حرکت های روبه جلو بیشتر کن
خدایا تو نور آسمانها و زمینی
بتاب ب زندگیم و مسیر رو برام روشنتر کن
عاشقتونم
به نام خداوند بخشنده مهربان
با یاد و نام تو ،ای بهترین سرآغاز
تو از درون و برون من آگاهی ، علم توبرهمه چیز چیره است ،ومن تسلیم تو
آنچه که برمن هدایت می کنی ،همان را بنویس .
تمرین:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
این سوال یه بغض را در من ایجاد کرده ،که انگار با خودم روبه رو شدم و باید حلش کنم .
من علاقه شدیدی به گل و گیاه و طبیعت دارم .
یعنی وقتی گلدان هاوگل های خانه را تعویض می کنم یا نگاهشون می کنم ،عشق می کنم ووقتی هم در حال تعویض خاک گلدان هستم ،نه خستگی ،می فهمم نه خواب ونه زمان .
همین امروز با اینکه اگر برای هر چیزی بود نمی رفتم بیرون ،برای خرید کود رفتم بیرون و مسیری 15 دقیقه ای را طی کردم پیاده تا برم کود بخرم .
ویه اشتیاقی داشتم که انگار بهترین کار را کردم .
من اصلا آدم زندگی در شهر نیستم، هوای روستا ودوشیدن شیر گاو وزندگی روستایی ودرست کردم ماست و دوغ و پرورش گل و گیاه ،برام بهترین کاره.
ولی همیشه ترس هام ،واینکه چجوری وکجا باید برم برای شروعش ،جلوی من را گرفته .
همین که استاد میگه ،فقط خواسته ات را بگو وبه چجوریش فکر نکن ،یه قدمه .
کلا اینکه مدیریت یه جایی را به عهده بگیرم ،برام لذت بخشه.
یه ارزش خلق کنم وکاری که علاقه دارم انجام بدهم بهترین کاریه که می تونم در حق خودم بکنم .
واقعا اگر الان عزرائیل بیاد وبگاه بریم ،من با حسرت میگم ،تو رو خدا وقت بده من هنوز اون کاری که دوست دارم را انجام ندادم .
پس زندگی را زندگی نکردم .
به علاقه دیگه ای هم که دارم ،اینکه به انسان توحیدی بشم وانسان سپاسگزار واقعی وفقط روی خدا حساب کنم ،وخدا وخودم هم از خودم راضی باشم،یه علاقه ای بوده که الان خیلی اشتیاق دارم براش.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
برای اینکه توحیدی بشم وسپاسگزار ،اولین قدم از هرچیز کوچیکی ذوق کنم وخدا را سپاس بگم ،وبنویسم نعمت های کوچیک وبزرگ هر روزم را .
تمرین بدهم ذهنم را به اینکه نعمت ها را ببینه هم در گذشته هم در اکنون .
برای علاقه ام به گل و گیاه ،عکس بگیرم ویه پیج بزنم وعکس بزارم برای عشق به خودم .
برای شغل فردا برم ،مغازه را ببینم انشالله ،واز خدا هدایت بخوام ،که بهترین هدایت را برام انجام بده هرکاری انجام بدم بهتر از انجام ندادنش است .
اینکه بری انجامش بدی ،یه نقطه شروع ویه حرکته وبقیه اش با خدا .
بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
نمیدونید وقتی میام و میبینم که قسمت جدید پروژه تغیر روی سایت قرارگرفته چقدرر ذوق زده میشم و مثل بچه ها که باباشون از سرکار میاد خونه میبینن براشون خوراکی خریده و از ذوق بالا پایین میپرن همینجوری.
چقدر این فایل سرشار از آگاهی و آموزش بود
چقدر لذت بردم از داستان های دوستان عزیزم
که هر کدوم یک درس یک آموزش و یک راهکار برای مایی که مشتاق تغیر هستیم و یک باور و یک امید که میشود فقط باید حرکت کرد.
من از وقتی که هدفم و علاقه ام رو شناختم هروقت که سر کار دیگه ای بودم به اون هدف و به اون علاقه فکر میکردم تا زمانی که با شما استاد عزیزم آشنا شدم
و من هم دقیقا مثل سبحان عزیز با دوره قانون آفرینش از شما که یکی از دوستان برام فرستاد آشنا شدم و پس از 6 ماه کار کردن روی اون دوره من تصمیم گرفتم به سمت علاقم حرکت کنم و از جایی که کار میکردم استفا دادم و یک کسب و کار فروش لباس یا بوتیک راه اندازی کردم.
من مدت 1 سال اون بوتیک رو داشتم در یک جای خوب و عالی که اینطور تصور کنید من اونجا حدودا 200 300 تا دوست داشتم که هر روز میدیدمشون و همشونم از مشتری هام بودن تا اینکه متوجه شدم که تغیرات توی روند کاری توی درآمد توی مشتری داره شروع میشه و کم کم و آهسته داشتم به پایین حرکت میکردم و این رو حس کردم و اونجا بود که به دنبال تغیر بودم و از طرفی هم هنوز به اکن شغلی که عاشقش بودم نرسیده بودم من عاشق مدلینگم من عاشق لباس پوشیدنم عاشق اینم که استایل بزنم و فیلم بگیرم و عکس بگیرم و برای همین اومدم خودم بوتیک لباس زدم که هم بتونم فروش داشته باشم و درآمد و هم عکاسی کنم.
اما اومدم با خودم دو دو تا چهارتا کردم گفتم مهدی تو آدمی نیستی که بخوای یه جا بشینی و حرکتی نکنی بخوای یه جا بمونی و از توانایی هات و استعدادهات استفاده نکنی باید حرکت کنی و همیشه ام دوست داشتم بیام تهران زندگی کنم و دقیقا در روز 1404/1/1 موقعیت و شرایط برای مهاجرت من به تهران جور شد و من تصمیم به حرکت گرفتم و اون مغازه رو بستم و جمع کردم و اومدم تهران.
الان 8 ماهه که تهرانم
توی خوابگاه زندگی میکنم و توی یک برند لباس مشغول به کارم.
استاد شاید باورتون نشه ولی مدیر فروش برند ما دقیقا مثل مربی امباپه با من رفتار میکنه میدونید همیشه بهم میگه تو با بقیه فرق میکنی تو میدونی چی میخوای تو میدونی مسیرت چیه و من خیالم از تو راحته و زمین بازی رو برات بزرگتر و بزگتر میکنم تا به هدفات برسی و این آدم به عنوان یکی از دستان خداوند توی زندگی من قرار گرفته.
استاد درآمد از وقتی که اومدم 2 برابر شده
یک رابطه عاشقانه فوق الاده با یک فرد فوق الاده رو شروع کردم
کلی تجربه کسب و کردم و خودم رو شناختم
کلی رشد کردم کلی آگاهتر شدم کلی پخته تر شدم
چقدر ایمانم توی این مسیر بیشتر شده به خداوندی که توی این مدت کارهایی برام انجام داده که باورنکردنیه
توی یک مسابقه فیتنس شرکت کردم و مقام اول رو کسب کردم
الان دارم برای اینکه رزومه کاریم رو بهتر کنم و خودم توی حرفه مدلینگ بهتر بشم به ایده ای که اومد عمل میکنم و دارم با لباس های فروشگاه هر روز استایل های متفاوت میزنم و فیلم میگیرم و توی پیجم میزارم و هر روز از خداوند میخوام که ایده های جدیدتر و بهتری رو به من الهام کنه.
میخوام راجب یک نقطه مشترک صحبت کنم بین صحبت های دوستان و خودم و خیلی از افرادی که موفق شدن و اونهم مهاجرت کردنه.
استاد یک جمله ای از شما باعث شد من یک تکون اساسی بخورم و اون هم آیه قران بود که میگه:
زمان مرگ فرشتگان از آنها میپرسند در زمین چگونه زیستید؟پاسخ میدهند ما مستضعف بودیم و در جواب فرشتگاه میگویند مگر زمین خدا پهناور نبود که مهاجرت کنید.
این آیه چنان قدرت و جسارتی به من داد و دوره عزت نفس که باعث شد من حرکت کنم و توی 8 ماه اینهمه نتیجه عالی کسب کنم که هر روز داره بهتر و بهتر میشه.
خداوند درها رو باز میکنه
خداوند از اونجایی که فکرش رو نمیکنیم به ما روزی میده
خداوند از اونجایی که فکرش رو نمیکنیم دستانش رو میفرسته.
یک جمله ار شما توی ذهنه استاد که گفتید:
این داستان مهاجرته که افرادی که با ایمان مهاجرت کردند به موفقیت های بسیار زیادی رسیدن و مثال زدید از محمد صلاح بازیکن فوتبال و چند بازیکن دیگه و اونجا بود که گفتم اگر اونها تونستن منم میتونم و الان توی مسیرم.
توی این مسیر همیشه از خداوند هدایت خواستم توی کوچکترین چیزها اینکه از کدوم خیابون برم اینکه بهداین آدم چی بگم و و و هزاران مثال که خداوند چنان هدایت کرد من رو فقط میتونم بگم خدایا شکرت.
خیلی از افرادی کهوتوی خوابگاه هستن همش مینالن و حال خوبی ندارن اما من اما من چنان با عشق از خواب پا میشم و غذا درست میکنم و باشگاه میرم و بعد سرکار که اصلا باورنکرونیه چنان حالم خوبه چنان دلم قرصه چنان شادم چنان اتفاقات خوب برام میوفته که فقط میگم خدایا شکرت و چقدر خوشحالم از اینکه حرکت کردم از اینکه با ایمان حرکت کردم و خداوند دستم رو گرفته و داره میبره.
آره ترس داشت هنوزم داره اما به قول شما استاد به جایی میرسی که این ایمان میچربه به ترس و چقدر درست گفتی استاد
ایمان میچربه به ترس
و وقتی حرکت میکنیم با ایمان تاکید میکنم با ایمان چنان درهارو باز میکنه چنان مسیر رو میچینه که میگی چرا زودتر حرکت نکردم و روزی هزازران بار شکر میگی و سپاسگزاری میکنی.
دلم نمیاد نگم
دلم نمیاد راجبش صحبت نکنم
اینقدر توی این 7 ماه معجزه دیدم که دلم نمیاد نگم چقدررر خداوند حواسش به ما هست وقتی ما حواسمون به اون هست
خودش میگه دیگه ازوتو حرکت از من برکت
و این درسته وقتی باورش کنی و حرکت کنی برکت از در و دیوار میاد.
عاشقتونم
خیلی خیلی عاشقتونم
خدانگهدار.
به نام خدای زیبایی ها
سلام دوست عزیز
دلم نیومد برات پنج ستاره بدم و رد بشم
اومدم تحسینتون کنم از جسارت و جراتی که نشون دادی
پا روی ترس هات گذاشتی
حرکت کردی
به قول خودت از تو حرکت از خدا برکت
واقعاً درسته
من خیلی جاها به این نتیجه رسیدم
وقتی تو با ایمان و یقین قدم برداری
خدا برات کاری نمیکنه
شاهکار می کنه
مهاجرت رو هم امتحان کردم
وقتی همه درها به روم بسته بود
ولی خودش درها رو برام باز کرد
سد ها رو شکست
پل های امید رو برام فرش کرد
بهترین بندگانش رو برام فرستاد
دستم رو گرفت و محکم بغلم کرد
چه حس خوبی داره توی بغلش
دیگه از هیچی نمیترسی
اشکم از از احساسم سرازیر شد
انگاری امشب بهم گفت
بنویسم برات
برای حال خوب خودم
برای دادن امیدواری به تو
و خودم
برات آرزوی بهترین روزها رو دارم
در پناه نور و عشق خدا باشید.
بنام خدا
علاقه آتشین من تا جایی که خودم را میشناسم چند مورد هست بخوام به ترتیب بگم
اولی شناخت قوانین کیهانی و مشاوره
دومی فوتبال
سومی گل و گیاه
چهارم طبیعت گردی و سفر
می دانم که باید به سمت یکی از این حوزه ها حرکت کنم چون واقعا عاشق هر چهار مورد هستم ولی تو همشون باور محدود کننده زیاد دارم مثلا در زمینه مشاوره و روانشناسی میگم هر چی تو این زمینه هست استاد گفتن هیچ چیز دیگه ای نیست که من بخوام کار کنم یا در زمینه فوتبال سنم گذشته و هزار تا باور محدود کننده ترس از مبهم بودن نتیجه و اینکه موفق نشی چی زندگی هزینه داره ولی قطعا میدونم که باید به سمت این موضوعات برم هر چند الان شغلم بیزینس هست که عاشق بیزینس و به اصطلاح واسطه گری و فروش هم هستم و تو همین زمینه هم نتایج عالی گرفتم ولی با این وجود دوس دارم زمینه های دیگه رو هم تجربه کنم در زمینه مشاوره اولین قدمی که میتونستم مدتیه برداشتم و ان اینه که یه کانال درس کردم و از کامنت های دوستان تو همین سایت موضوع انتخاب میکنم فایل ضبط میکنم و با خودم حرف میزنم و تو کانالم میزارم البته که تو کانال فقط خودم هستم عاشقانه این کارو انجام میدم لذت بخشه میدونم تکاملم باید طی بشه فعلا به ترسم غلبه کردم و شروع کردم منتظر هدایتهای خداوند هستم
سپاسگزارم استاد عزیزم و همه دوستانم در این سایت
به نام خداوند بخشنده و مهربانم سلام به استاد عزیزم و مریم مهربانم
ممنوننننممممم متشکرم ای استاد زیبا و توحیدی خودم مریم جانم عشقین دوستتون دارم
دوستان جان از شما هم ممنونم شما همگی دستانه خداوند برای من هستین
خدایا برای این دستانه زیبایت متشکرم
چقدررررر ذوق کردم الان اومدم تو سایت قابل جدید رو دیدم رمز رضایت از زندگی
گفتم اول بیام بنویسم تشکر بکنم برم فایل رو ببینم و دوباره بر میگردم
حتما آگاهیها و هدایتها در این فایل برای من ست
خدایا شکرت میگویم سپاسگزارتم برای تمام داشته هایم
به نام خداوند بخشنده مهربان
با هدایت تو ،رب بزرگم
خلاصه گفتگو استاد با امیر
توی شروع آموزش هایی که از شما می گرفتم ،شما می گفتید باید بگردید دنبال کاری که ،موقعی که انجامش می دید نه خسته بشید ،نه گشته بشید ،نه تشنه بشید،نه بفهمید زمان چجوری می گذره.
اون موقع که این حرف ها را می زدید،من توی تهران ،من شغلم چیز دیگه ای بود.
یه روز توی یکی از فایل ها تون گفتید که ،اینکه به سمت چیزی که علاقه دارید نمیرید،این یک جور شرک است ،یعنی تو می ترسی .
پیش خودت میگی که خدا حمایتم نمی کنه .
اینکه جرات نمی کنی ،به سمتش بری ،یک جور شرکه.
من اون جا از خودم بدم اومد ،گفتم که چرا این همه نشونه به من میگه که این کار مورد علاقه ام است،ولی چرا من سمتش نمی رم .
من دارم شرک می ورزم ،شرم پنهانی دارم توی وجودم .
همون لحظه تصمیم گرفتم برم سمتش.
ولی یه درهایی باز شد،که اصلا عجیب وغریب بود ،ودر عرض کمتر از یکماه بدون اینکه شغلم مشخص باشه،نهدخونه ام مشخص باشه ،نه کارم مشخص باشه،من مهاجرت کردم از تهران اومدم جزیره کیش،درصورتی که خیلی موانع سر راهم بود ،همه خیلی راحت ،برطرف شد.
زمانی که تصمیم گرفتم بهتر کنم زندگیم را.
و هیچ موقع شلاق را نخورده بودم ،پلی دوست داشتم این عمری که خدا به من هدیه داده ،من بپردازم به کاری که ،واقعا عاشقشم واقعا دوستش دارم واین مقدمه اش از اینجا بود .
که هنوزه من دارم کار مورد علاقه ام را انجام میدم .
پاسخ استاد :
من لذت می برم از آدم هایی که میروند سراغ علایقشون ،نهتنها زندگی را خیلی بهتر زندگی میکنند ،بلکه کمک می کنند به گسترش جهان .
کسی که داره به گسترش جهان کمک می کنه ،بیشترین منافع را ازاین جهان مادی خواهد داشت ،قانون خداوند است .
ما یه چند صباحی بیشتر تو دنیا نیستیم،هر کدوم ازماامروز یا فردا از دنیا میریم ،خیلی مهمه به لحظه مرگ فکر کنیم ،وجوری زندگی کنیم که حسرت نخوریم .
مسیری بریم که اون لحظه ،نگیم ای کاش من یک مسیر دیگه ای را می رفتم.
یکی از اون تمرین های که به ما کمک می کنه که مسیر مون را اصلاح کنیم ،فکر کردن به اون لحظه ای که عزراییل ،میاد میگه بریم .
اون لحظه ببینم چی میگیم بهش ،یعنی مسیری که تا الان داریم میریم ،این مسیر اگر ادامه بدیم اون لحظه ادامه بدیم چی میگیم .
اگر اون لحظه میگیم،تورو خدا ،بزار یک ساله دیگه ،پنج سال دیگه ،بذار من مسیرم را درست کنم برم ،یعنی مسیرمون اشتباهه .
یه جوری مسیر مون را تصحیح کنیم ،که لحظه ای که اومد گفت بریم ،بگیم بریم .
بگیم منخودم را تجربه کردم ،من اون چیزی که دوست داشتم تو این دنیا تجربه کنم ،تجربه کردم .
من دنبال علایق خودم رفتم وچقدر آدم شکوفا میشه وقتی که دنبال علایقش میره .
چقدر چیزهایی را تجربه می کنه .
ویه درهایی باز بشه ،وقدم به قدم رفته و دنبال عشقش رفته ،این در هم هست ،این فضا هم هست ،من این کار هم می توانم بکنم ،تومسیر مورد علاقه ام .
خدا میدونه چه درهایی را باز می کنه ،وقتی که آدم ادامه میده ،وقتی که حرفه ای میشه ،وقتی من تو مسیر علایقم حرکت می کنم، من توی مسیر علایقم حرفه ای میشم هر چقدر کار می کنم .
وقتی آدم با علاقه کار میکنه ،کلی تحقیق میکنه ،کلی چیز یاد می گیره ،کلی تست می کنه ،کلی خودش را مورد آزمایش قرار میده ،کلی خودش سقف ها را میبره بالاتر ،محدودیت ها را کمتر می کنه ،خودش برای خودش چالش درست میکنه.
آدم به چیزی که علاقه داره،هی دوست داره بهتر بشه توش و این بهتر شدن بعداً از جاهایی سر در میاره،که الان شاید هیچ ایده ای دربارهاش نداشته باشه.
و این داستان خداونده که وقتی ما تو مسیر علایقمون حرکت میکنیم و ادامه میدیم،وتوش حرفهای میشیم ،درهای باز میشه که الان اصلاً نمیدونیم که وجود داشته باشه،ولی وقتی بهش میرسیم و حرکت میکنیم درهایی به وجود میاد،و باز میشه و موقعیتهایی،و اتفاقاتی، میافته که وقتی برمیگردیم میبینیم شروعش از این عشق و علاقه آتشین بوده،که بعد این در این در این در و این اتفاق به وجود اومد.
گفتگو با عاطفه
من 5 سال پیش با شما آشنا شدم،و بعد از چند ماه مهاجرت کردم و درآمدم تقریباً صد برابر افزایش پیدا کرد و،رابطه با خودم خیلی بهتر شد و رابطه ام با خدا،خیلی بهتر شد وخدا رابا شما شناختم .
اوضاع من هیچ وقت به چک و لگد نرسید.
فایلهاتونو که گوش دادم فهمیدم که من قبلتر از این نیاز به تغییر داشتم و خودم خبر نداشتم.
فکر میکردم خوبه دیگه اوضاع همینه و یه آب باریکه میاد و یه تلاشی میکنیم و همینه
ولی دیدم نه خیلی قشنگتر از این میتونه باشه و چشمای من رو باز کردید .
صدای فایلهای شما را اونجایی که به سری باور هابود را با صدای خودم ضبط میکردم توی محل کار گوش میدادم.
همکارم از گرونی دلار و از مشکلات اقتصادی جامعه حرف میزدند،من به خاطر اینکه حرف اونها رو نشنوم هندزفری همش تو گوشم بود و و به جملات باورهای خودم گوش میدادم و یه فایلهای شما رو گوش میدادم.
ویهویی چشم باز کردم دیدم که زندگیم از این رو به اون رو شده،الان شغلی دارم که در هفته دو ساعت میرم سر کار و تقریباً با تلفن است کارهام.
الان نشستم تو خونه و توی خونهای که از هتل 5 ستاره هم بهتره هرچی را که بخوام میتونم بخرم،بهترین زندگی رو تو کشور ترکیه دارم و 100 برابر درآمدم هم بیشتر شده.
پاسخ استاد:
هم به خود عاطفه هم به من هم به بقیه امید و انگیزه میده که،این مسیر درسته و همین مسیرو با قدرت ادامه بده،و هی بهتر و بهتر و با کیفیتتر بشه زندگیمون قشنگتر بشه.
بتونیم یه نتایجی بگیریم که بقیه از ما الگو بگیرند بقیه ببینند که میشود
خدا میدونه که چقدر آدمها عاطفه را ببینند و باورهاشون قوی بشه و الگو بگیرندو تصمیم بگیرند و پیشرفت کنند و عاطفه بشه سرمشق و الگوی خیلی از نزدیکان خودش.
گفتگو با سبحان
من تقریباً یک سال و نیم است که به آموزش شما دارم گوش میدم،و این سبحانی که الان است با یک سبحان یک سال و نیم گذشته کاملا متفاوت است.
باورهای من یک باور ساده و همرنگ جامعه بود،مدرک بگیر و برو شغل کارمندی.
با یک مشکل مالی برای پدرم باعث شد به خودن بیام .
من دوست دارم ارزش خلق کنم.
زمانی که روی خودم کار کردم افرادی وارد زندگیم شدند،الان خودشون دوست دارن با من صحبت کنند.
پاسخ استاد:
قاعده جهان این است که هر بار هی،پیشرفت میکنند.
بچه 5 ساله الان از لحاظ هوش از لحاظ درک ،این روند جهانی که هر بار هی داره بهتر و بهتر میشه.
من تا سن 21 سالگی نمیدونستم چه چیزی برای آیندهام میخوام،یک عدد کوتاه مدتی را انتخاب میکردم و میرفتم سراغش،و نمیتونستم فکر کنم به یک آینده دورتر که،من بشینم هدف گذاری کنم برای 10 ساله بعد یا تو بیزینس یا کاریا تو روابط یا زندگی،خیلی خیلی سطحی بود نگاه من.
که بگذرونیم حالا.
این نبود که بشینم فکر کنم هدف گذاری کنم،
الان سبحان رو میبینیم که تو 19 سالگی به بیزینسی فکر میکنه که ارزش خلق کنه.
یه آدمی که توی سن 18 سالگی قهرمان شده، قهرمان جهان شده و این پیشرفتها هی ادامه پیدا کرده هی ادامه پیدا کرده،اینقدر خوب تکاملشو طی کرده،اینقدر بالغ است،اینقدر فهمیده است که توی سنی که،(خیلی غرور دارند)،اینقدر این آدم فروتن اینقدر راحته.
این پتانسیل رو همه ما داریم که توی سن کم بتونیم موفقیتهای بزرگ برسیم،به این مسیر درست باعث بشه که هر چقدر ما بیشتر پیشرفت میکنیم هی بلوغمون هم بهتر بشه مربیهامون هم با راحت تر کار کند و اززندگیمون لذت ببریم.
این پتانسیل همه ما داریم حالا هر چقدر زودتر بیدار بشیم.
آدم میتونه توی سن کم شروع کنه و مسیر درست رفتن و مسیر موفقیتها را طی کنه،هدف داشته باشه برای خودش.
خودم این هدفها رو نداشتم انقدر پخته نبودم توی سن 18 سالگی.
ولی این نبود که بلند مدت فکر کنم و بگم ارزش آفرینی کنم .
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام و سلامتی و نور و عشق به توحیدی ترین استاد دنیا، به دوست داشتنی ترین و شایسته ترین یار استاد، و به همه ی رفقای بهشتی این دوره ی فوق العاده
خدا رو شکر می کنم که باز این فایل رو در بهترین زمان تونستم گوش بدم و سپاسگزارم از خواهرم نسیم که بهم خبر داد جلسه ی 8 اومده…
چقدر تحسین کردم امیر عزیز رو که انقدر خوب و شیک و مجلسی قبل از اینکه جهان بهش فشار بیاره، شجاعت به خرج داده، مهاجرت کرده و شروع کرده به کار مورد علاقه ش، غواصی… این صحبت مال 4 سال پیش بوده و با نگاه کوتاهی که به کامنتای امیر ارکان فر عزیز انداختم متوجه شدم الان مربی غواصی هست… آفرین… چقدر عالی… خدا رو شکر می کنم برای این مثالهایی که می شود، برای همه می شود، اگر باور درست رو ایجاد کنیم، اگر حرکت کنیم.
عاطفه ی عزیز هم که باز کلی جای تحسین داره، هم مهاجرت کرده، هم درآمدش رو صدبرابر کرده… خدایا شکرت.
بعدم می رسیم به سبحان 19 ساله ی عزیز، اصلا اگر سنش رو نمی گفت نمی شد حدس بزنی 19 ساله ست از بس که با آرامشو پختگی صحبت می کرد… چقدر خوشحالم براش و برای افرادی که از سن پایین دارن با قوانین آشنا می شن. چقدر بقول استاد نوید بخش آینده ی درخشان هست براشون.
داشتم فکر می کردم الان که مدتیه دیگه تو فکر این نیستم که تینا فایلا رو بشنوه، تمرکزم مدتهاست که دیگه روش نیست از این نظر، چقدر خودبخود بیشتر با این چیزا هست. اولا که کلا انگلیسی اینجور چیزا رو گوش بده براش قابل فهم تره، چون از صبح تا شب تو مدرسه و بعدم کاراش با لپتاپ همش انگلیسیه خب، و می دونم که خودش با خودش انگلیسی حرف می زنه، حتی گاهی تو خواب صداش میاد که داره حرف می زنه انگلیسیه… قبلنا قبل از خواب فایلای تمرکز بر نکات مثبت و قانون آفرینش براش می ذاشتم، یعنی خودش یکی دوبار دیده بود بهتر خوابش می بره، می گفت مامان یه فایل برام می ذاری… بعد یه بار گفتم می خوای آودیو بوک Atomic Habits رو بذارم؟ و گفت آره، و واقعا کتاب فوق العاده ای هست. از اون شب هرشب گوش می ده و تو یکماه گذشته کتاب رو تموم کرد و الان برگشته به فصل اول. دوم اینکه دوتا کتاب خوب دیگه خواهر بزرگترم نسرین که خودشم تو این فضا هست ولی به زبان انگلیسی، بهش داده بود رو این روزا زیاد می بینم دستش: The science of getting rich, و The confidence code. تازه پریروز کتاب Rich Dad, Poor Dad رو رو میز دیده بود و شروع کرده بود به خوندنش. یا اینکه می دونم باور خوبی به ثروت داره، از حرفایی که می زنه، اینکه هدفش اینه که از ایلان ماسک پولدارتر بشه :))) می دونم که هنوز کلللی راه داره و به امید خدا هدایت میشه به مسیر درست، ولی همینا رو که می بینم می گم خدایا شکرت… چقدر مسیر هموارتری در پیش داره.
اما برم سراغ خودم. واقعیت اینه که من هنوزم مطمئن نیستم از اون علاقه ی آتشین یا کار رویایی. یعنی با خودم گفتم فرض کنم من از نظر مالی نیازی ندارم ، اگر بخوام ببینم خب، چه کاری رو دوست دارم که انجام بدم، بدون توجه به درآمدش، که خسته نشم ازش، قبلنا تو ذهنم عکاسی میومد هنوزم دوست دارم ولی باور محدود کننده م اینه که خب دوساله دوربین canon هم گرفتی ولی نرفتی دوره ش رو ببینی… همینجوری هم که چیزی جلو نمی ره پس لابد به اندازه ی کافی اون علاقهه نبوده.
من دوتا چیز هست که وقتی درموردشون حرف می زنم چشمام قلبی قلبی میشه، یکی والیبال، یکی قهوه. و باز باورای محدود کننده ی هرکدوم رو هم می دونم. اما اگر بخوام به این فکر کنم که با توجه به شرایط فعلی که دارم، یعنی ساینتیست تو یه شرکت خودروسازی، سالهای سال ریسرچ و 5 سال اخیر در مورد مواد مرتبط با باتری ها، دوتا کار تو ذهنم دارم، که شاید ارجحش این باشه که Career Coach بشم. یعنی مثلا به دانشجوهایی که فارغ التحصیل می شن کمک منم که کار مورد علاقه شون رو پیدا کنن. و خب قطعا بیشتر تو دایره ی اصلاعاتی خودم کار کنم. دو سه ماه پیش گشتم و یکی دوتا دوره ی آنلاین هم پیدا کردم، بعد یکی از دوستای قدیمی م که ایران تو دوره ی لیسانس باهم همکلاس بودیم، و الان اینجاست، دنبال این بود که یه پستداک یا جاب پیدا کنه و کلا هم دو سه ماه وقت داشت چون فاند کار فعلیش در حال اتمام بود. بهم الهام شد که بهش پیشنهاد بدم کمکش کنم کار پیدا کنه ، منم اینکارو کردم، و چون هنوز اول کارم، و بیشتر تمرین برای خودمه، گفتم اول کار چیزی ازت نمی گیرم و وقتی کار پیدا کردی، از حقوق اول و دومت این مبلغ رو می گیرم، اونم قبول کرد و منم حس خوبی داشتم. هفته ای یه بار باش میتینگ داشتم، وقت می ذاشتم کمکش می کردم، تا سه چهار هفته، و بعدش یه هفته گفت حس و حالم اصلا خوب نیست و کنسل کرد هفته ی بعدش هم گفت که ببین من فکر می کنم این مدلی که با کوچ کار کنم بدتر بی خیال می شم، و خلاصه کلی هم عذرخواهی کرد ولی گفت نمی خواد ادامه بده. خب یکم تو ذوقم خورد و بعدها هی با خودم می گفتم باید پول اون چند جلسه رو می گرفتم ازش، بهرحال من وقت گذاشتم. و فکر می کنم خوب هم بود براش، ولی گذشت و من به جورایی متوقف شدم. انگار ذهنم میگه نشد، نتونستی، اول باید بری دوره ها رو بگذرونی بعد. ولی این قدمه رو برنداشتم تا الان. اینکه وقت ایجاد کنم و دوره رو بگذرونم. همش توجیه می کنم بابا من همینجوری همیشه وقت کم دارم… کارای شرکت رو خیلی وقتا نمی رسم تموم کنم… اما می دونم که اینا بهونه س. می دونم که اگه اون خواستن واقعی ایجاد بشه روز من بیشتر از 24 ساعتم میشه. اما هنوز انجامش ندادم.
این فایل و خیلی فایلای دیگه این مدت دارن بهم می گن باید حرکت کنی. به امید خدا بزودی زود این اتفاق می افته.
خداجونم شکرت که انقدر قشنگ داری هدایت می کنی.
شکرت برای این وقتی که ایجاد شد، میتینگی که صبح جابجا شد، تایم ناهار، خبر دادن نسیم، و همه ی اینا پلن تو بود که من این تمرین رو انجام بدم و این کامنت رو بنویسم.
خداجونم عاشششقتم تا بی نهایت…