این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
وقتی نتایج دوستان رو میشنوم یه تلنگری بهم میخوره که یه انرژی و یه سوختی رو درونم روشن میکنه که باید حرکت کنی باید بیشتر کار کنی و با راتو تغیر بدی میشه درماده رو 100 برابر کنی میشه آزادی زمانی بیشتری داشته باشه این بچه تونستن کسایی که توسایت هستن دارن رو خودشون کار میکنن واقعا
توام باید کار کنی رو خودت
در ادامه صحبت های جلسه قبل اینکه من داستان صبر رو اشتباه متوجه شدم فکر میکردم خوب تو سایت بودن فایل گوش کردن برام نتایج میاره خود به خود در صورتی که اگر من تمرین نکنم وعمل نکنم به چیزهایی که میشنوم اصلا تغیری ایجاد نمیشه که هیچ ناامیدم میشم
ولی وقتی صحبتهای بچه هارو گوش کردم باز انرژی گرفتم برای حرکت کردند ف استاد راجب لحظه مرگ افتادم واز خودم سوال کردم آیا الان از زندگیت راضی هستی که موقع مرگته ذهنم خیلی سری جواب داد نه پس من باید خیلی خیلی رو خودم کار کنم وتمرین کنم تا زندگیمون تغییر بدم
باز قبل نوشتن این متن یه سوال رو از خودم پرسیدم گفتم الان باید بری دوره هایی که داریم روی مرور کنی و کامنت بنویسی وتمرین کنی وذهنم سری جواب داد بابا تو اگه تمرین بکن بودی که همین فایلی که الان گوش کردی ومتنوع چند بار خوندی رو براش یه کامنت مینوشتی
1. دنبال کارهای کسب وکار خودم هستم خیلی باید کنترل ذهن داشته باشم برام سخته ولی من دارم یاد میگیرم با هر گامی ک بر میدارم و بیشتر در اون مورد میدونم خدایاشکرت
2. اولین قدمم اینکه روی خدا حساب باز کنم و کلا تسلیم اون باشم و از اون هدایت بخام.
کلا امروز متوجه شدم کوچیک ترین شرکی باعث ناامیدی و لغزش ما میشه.
من خیلی کار دارم در این مورد ک باید تغییر کنم قبل از اینکه چک بخورم.
استاد عزیزم دیروز ک داشتم روی خودم کار میکردم برای پیدا کردن ترمز ها ب ی نکتهای برخوردم ک من باید هرچیزی ک مربوط ب کارم میشه رو کاملا یاد بگیرم..اینو شما توی روانشناسی ثروت هم خیلی گفتید ک من هرکاری انجام میدم قبلش ی تحقیق درست و حسابی در موردش میکنم.
استاد عزیزم من اینا رو خیلی شنیده بودم ولی دیروز منظور رو گرفتم و درکش کردم!
همه چیز اینقد ریز پنهان هستند.
منم زودی بعدش رفتم و کلی تحقیق کردم در مورد گام بعدی کسب و کارم و چقدر اعتمادبهنفس من و ایمان من ب کارم بیشتر شد.
و سخن آنان جز این نبود که گفتند: «پروردگارا، گناهان ما و زیادهروى ما، در کارمان را بر ما ببخش، و گامهاى ما را استوار دار، و ما را بر گروه کافران یارى ده.»
پس خداوند، پاداش این دنیا، و پاداش نیک آخرت را به آنان عطا کرد، و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
سوره آل عمران – آیه 148
سلام و درود استاد جان بانو شایسته عزیز و دوستان توحیدی و همراهم
تصور کنید در لحظهی مرگ هستید. آیا از مسیری که آمدهاید راضی هستید یا تقاضای زمان بیشتر برای «اصلاح» مسیر دارید؟ پاسخ به این سؤال، قطبنمای امروز شماست.
خدایا تو بر همه چی آگاهی از درون و بیرون من دانایی خدایا ایمان دارم باور دارم که هر لحظه با منی در قلب منی و دوستم داری و هدایتم میکنی
مثله الان که برا جواب این سوال هدایتم کردی به دو آیه بالا
انا لله و انا الیه راجعون
اینکه از مرگ ترسی بر من نیست وقتی تو مسیر قرار میگیری وقتی باور داری خدا باهاته خدا کنارته نمیترسی اما من جواب میدم زمان بیشتری برا اصلاح امورم میخوام
(طبق آیات بالا که برای یاران پیامبر در جنگ احد آمده
بله یاران پیامبر ایمان داشتند حرکت کردند در نیمه راه فریب ذهنشونا خوردند از مسیر گمراه شدند جهان هم جک و لگدشا بهشون زد نشانه ها را دیدند توبه کردند و خداوند هم از فضل و رحمتش خیر دنیا و آخرت را بهشون عطا کرد )
من یک بانوی 46 ساله هستم که شغلم خانه داریست عااااشق شغلم هستم عاشق خدمت کردن بدون هیج قید و شرطی به همسر جان به بچه هام هستم
یک بانوی ایده پرداز به راحتی به آسانی ایده پردازی میکنم یعنی باور به اینکه شغل فراوونه ایده هست در من بقدری زیاده که براحتی ایده که بیاد حرکت میکنم
چون در این مسیر ایمانم و توکلم بخدا زیاده و میگم تو بخواه حرکت کن بقیش را خدا درست میکنه
و اینکه تا با تضاد نداشتن درآمد روبه رو شدم از خداوند یاری خواستم و ایده الهامی برام اومده یادمه بعد از بیکار شدن همسرم و شکست مالی نوامید نشدم و گفتم خدا باهامونه و ایده زدن مغازه خواربار فروشی در اصفهان برامون اومد با انگیزه و عشق وتوکل بخدا شروع کردیم از کم شروع کردیم بعد مغازه را پر جنس کردیم فروش عالی بود حتی دوباره ماشین خریدیم اما بخاطر افکار وباورهای قبلم و ترس هام بدهکار شدیم دوباره ماشینمون را فروختیم اما هنوز به لطف خدا مغازه را داریم (8 ساله)
خب این تا به اینجای داستان
من که همیشه با دیدن تضادها دنبال تغییر بودم و توکلم بخدا بود میگفتم درست میشه
یادمه با همسرجان اومدیم شمال برا حساب و کتاب برنج بعد رفتیم انبار سنگ پسر خواهرش و در راه برگشت در راه چشمم میخورد به تابلو انبار سنگ ها
قشنگ یادمه اون لحظه جه الهامی از خدا با من شد اون حسش همش برام تازگی داره هر وقت بیاد میارم قلبم باز میشه (مهاجرت کنیم شمال و انبار سنگ بزنیم)
ایده را مطرح کردم خدا برام کارهاشا ردیف کرد استقبال همسر استقبال پسر بزرگم کارها داشت خوب پیش میرفت تا اینکه قرار شد برا سرمایه انبار سهم کارخانه پدری من فروش بره و بخاطر باورهای قبلی من و ترس از حرف دیگران و قضاوت هاشون با ذهن خودم با عجله و شتاب زده عمل کردیم و بخاطر ترس ها نگرانی ها نتونستیم درست مدیریت کنیم
اما بخاطر ایمان و توکلی که بخدا داشتم انبار به یاری خدا زده شد و کارها توسط پسرم به لطف الله انجام شد
خلاصه که به لطف خداوند به شمال مهاجرت کردم و این موضوع برا من خیر مطلق شد و من هدایت شدم به مسیر الهی عباسمنش
تو این یکسالی که من وارد سایت شدم هر روز دارم تکاملم را برا تغییر شخصیتم باورهام طی میکنم
و کارها را بسپریم بخدا ما فقط سمت خودمونا انجام بدیم ایمان و توکل و امید و صبر داشته باشیم و تقوا داشته باشیم (کنترل ذهن به سمت زیبایی ها )
و قلبا شکرگزار باشیم
اونوقت خداوندسریع الحسابه طبق قوانین جهان الهیش به تو آنطور که فکر میکنی باور داری احساس میکنی جواب میده
بله الان که این مطالب را مینویسم به وقت سلمانشهر مازندرانم در بهترین مکان و زمان به لطف خداوند و آگاهی های الهی استاد
«علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید
علاقه آتشین و کار رویایی من اینه که با عشق روی دوره های استاد روی آگاهی های الهی خداوند چه در سایت چه در کتاب قرآنش کار کنم این همون کاریه که باید قلبا با عشق باید سراغش برم باید براش با عشق وقت بگذارم باید جز به جز صحبت های استاد را با عشق بنویسم و روش کار کنم باید روی تغییر شخصیتم و احساس خودارزشمندی خودم کار کنم باید کار کنم و خداوند خودش تکاملی یکی یکی باورهای محدود کنندم را بهم شناسایی میکنه و من با عشق میپذیرم
بله من مسیول 100 درصد شرایط مالی الان زندگیم هستم منی که تا حالا با افکار و باورهای قبلیم شرایط درست و نادرست را برا خودم رقم زدم و هر وقت در این مسیر بخاطر شخصیت عجولم و باورهای محدود کنندم و ترس هام و کنترلم بر روی نتایج شاهد تضادها شدم و ترس از شکست داشت منا از مسیر دور میکرد که ادامه ندم اما ایمان و امیدم بخدا همیشه همراهم بود و این ایمان و امید و توکل باعث شد
از خداوند بپرسم چطور از این بهتر ؟
خدایا منکه از لحاظ روابط سلامتی عشق و آرامش اوکیم کسب و کارهای عالی دارم پس چرا تضادهای مالی پیش میاد؟
و بهم الهام شد بشین توخونه در تنهایی با خودت با من در ارتباط باش و روی ارزشمندی خودت و صلح درونت کار کن و همین کار تو باشه با عشق با انگیزه
بدون عجله بدونه تقلا برا کنترل نتایج
منم بهش چشم گفتم تسلیم هدایت هاش شدم اسماعیل های درونم را قربانی کردم و هر روز زندگیم از هر جهت در حال عالی تر شدنه
و هر روز با خودم تکرار میکنم من ایمان دارم خدا با منه همراه منه در قلب منه همواره هدایتم میکنه
و ایمان دارم ایده و کاری که شروع میکنم نمیدونم کی به موفقیت میرسم اما میدونم این ایده را استارت زدم و ادامه میدم اینقدر ادامه میدم تا نتایج دلخواه بوجود بیاد ممکنه زود بوجود بیاد ممکنه دیر بوجود بیاد اما اینا در وجود خودم میبینم که نوامید نمیشم بی خیالش نمیشم و وسط کار رهاش نمیکنم تا به نتایج دلخواهم برسم
و ایمان داره خداوند بر همه چی عالم و قادره و او برام خیر مطلق میخواد و خودش بهم الهام کرد این مسیر را ادامه بده تو سمت خودت را انجام بده منم سمت خودما
من عاشق خدمت کردن به دیگرانم با عشق برای رضای خداوند و برای انجام رسالتم پس با عشق و انگیزه به یاری خداوند تا پای مرگم پاش می ایستم من باید ارزش خلق کنم من باید گواه و الگو باشم برای دیگران
خدایا شکرت بابت گشایش قلبم و آسان شدن کارها بر من
استاد جان بی نهایت سپاسگزارتم از بابت اینکه مسیر الهی را ادامه دادید نتایج خلق کردید و شدید گواه والگوی راه الهی ما
و ممنون و سپاسگزار از بانوشایسته جان بابت همراهی الهیش در این سایت الهی
و ممنون وسپاسگزار دوستان توحیدی و همراهم در این سایت که با کامنت های الهیشون نور و آگاهی های الهی را بر قلبمان جاری میکنند
این فایل من رو یاد بچگی خودم انداخت از بچگی عاشق خلق کردن چیز های جدید و اختراع کردن بودم از بچگی دوست داشتم که یک چیز جدید خلق کنم هنوزم این علاقه رو دارم و عاشق خلق کردن هستم آنچنان لذت و آتیشی خلق کردن توی من ایجاد می کنه که حد و مرز نداره. و خب از وقتی علاقه مند به برنامه نویسی شدم این حس چندین برابر شد چون برنامه نویسی همش خلق کردنه , مثل قلمی می مونه که تو می تونی هرچیزی که دلت خواست رو روی یک بوم سفید بکشی , الان من از همه بیشتر علاقه به این دارم که با یک ایده با برنامه نویسی چیزی خلق کنم منم مثل سبحان عاشق اینم که ارزشی خلق کنم برنامه ای بنویسم که باعث پیشرفت جهان و ساده تر کردن کار ها بشه.
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟ من یک چیز خیلی مهمی که از استاد یاد گرفتم این بود که هر ترسی که دیدی برو تو دل اش و نزار اون ترس به تو چیره بشه و در هر شخص هم در مسیر علایق اش هست که به اوج می رسه برای همین هر علاقه ای که داشتم و هر ترسی که جلوی من رو می گرفت با سر رفتم توی دل اش , به برنامه نویسی علاقه شدید داشتم در سن 14 سالگی خودم به تنهایی یک آموزشگاه رو از توی دیوار پیدا کردم و رفتم و ثبت نام کردم خودم رو با اینکه خیلی ترس ها بود و من تا به حال همچین کاری رو نکرده بودم اونم تنهایی ولی انجام اش دادم چون عشق به علاقه ام به قدری من رو هل می داد به جلو که دیوار های ترس رو یکی به یکی خورد می کردم ,دوست داشتم از برنامه نویسی که یاد گرفته بودم پول دربیارم برای همین رفتم با چندین شرکت مصاحبه کردم و رزومه ام رو براشون ارسال کردم ولی رد ام می کردن گفتم اشکال نداره می بینم کجای کار مشکل داره و خودم رو قوی تر می کنم بعد از مدت کوتاهی بصورت کاملا هدایتی تونستم پروژه بگیرم و درآمد کسب کنم اونم توی سن 17 سالگی , دوست داشتم که بدن خوبی داشته باشم و به سلامتی برسم ترس هام رو گذاشتم کنار و رفتم باشگاه ثبت نام کردم و رژیم تغذیه ام رو اصلاح کردم و غذای سالم می خورم. همیشه سعی کردم هر خواسته ای که دارم از اون عشق کمک بگیرم و برم توی دل ترس هام چون می دونم که اگر با ترس ها رو به رو نشم هیچ وقت نمی تونم حتی قدم بردارم که بخوام از مسیر لذت ببرم.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟ من هچنان ترس هایی توی زندگی ام دارم که باهاشون مواجه نشدم ولی از همین امروز به خودم قول می دم که توی زندگی ام با تمام ترس هام رو به رو بشم و نزارم هیچ ترسی من رو فلج کنه که جلوی حرکت کردن من رو به سمت علایق ام بگیره.
سلام به استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز ازتون سپاسگزارم بابت این مسیری که ایجاد کردین و با عشق پیش میبرینش و سلام خدمت دوستای گلم که تجربیات زندگی شون خیلی بهم کمک میکنه و باعث میشه کمتر آزمون و خطا کنم
خدایا من به شدت ضعیف هستم ، من بدون کمک تو هیچی نیستم ، من بدون هدایت تو هیچی نیستم، تویی که میدونی، تویی که بر همه ی امور اشراف داری ، منو هدایت کن
تویی که خیر و صلاح منو میدونی ، من به هر خیری که از تو به من برسه به شدت نیازمند هستم
بعد از گوش دادن گام 8
نشونه واضحی بود که بگه آقا به خودت بیا
من فردی بودم که میدونستم باید در جهت علاقم قدم بردارم ، تجربهاش کنم ، ولی خودم رو به نفهمی زده بودم و موضوعات دیگهای رو پیگیری میکردم ، اولویتم چیز دیگهای بود
حالا چرا ؟
من از فکر کردن به علاقهام ترس دارم ، علاقه من خوانندگی است
با فکر کردن بهش استرس میگیرم ، پس سعی میکنم فقط در حد یک رویا بهش نگاه کنم و خودم رو از تجربهاش محروم کنم ، مثلاً یکی از راههایی که میشه از این طریق درآمد کسب کرد اینه که در عروسیها بخونی ، با فکر کردن به اینکه دارم در عروسی میخونم استرس میگیرم از اینکه احتمالاً خانوادهام مخالفند (مهم بودن نظر دیگران) ، بهم میخندن (مهم بودن نظر دیگران) ، من که بلد نیستم و استرس میگیرم خراب میکنم (باور نداشتن خود یا کمبود عزت نفس) و داشتم اینجوری خودم رو گول میزدم که خب من الان هیچ کاری نمیکنم و فقط برای آزمون استخدامی میخونم و بعد از قبول شدن در آزمون و شروع به کار در اون ارگان ، بعدا شروع میکنم به رفتن سمت علاقم ، تازه بعدش هم میام از نوازندگی عود شروع میکنم
حالا چرا از نوازندگی ؟
چون میترسم با خوانندگی شروع کنم و میخوام از طریق نوازندگی وارد موسیقی بشم و کم کم بعد خوانندگی رو شروع کنم ؛ یاد آرنولد افتادم که برای وارد شدن به سینما اول طبق باور هایی که داشت بدنسازی رو شروع کرد و بعد از بدنسازی رفت وارد سینما شد ، درصورتی که میتونست همون اول بره وارد سینما بشه
وقتی که دوست عزیزم توی این فایل از علاقهاش به غواصی گفت عقل از سرم پرید، گفت که : اینکه سمت عشق و علاقه نمیری به این معنی که مشرک هستی، خدا رو باور نداری، به خدا ایمان نداری که میتونه از این طریق بهت رزق بده
خدا جون تک تک سلولهای بدنم و ترس فرا گرفته از اینکه نکنه برم سمت علاقم و خیلی بهش علاقه نداشته باشم یا دیگه خوشم نیاد و برای برگشتن دیر باشه ، نکنه از لحاظ مالی نتونه نیاز های منو برطرف کنه ، نکنه من نتونم تئوری موسیقی رو یاد بگیرم ، نکنه با رفتن به سمت علاقه ام از دیگران عقب بمونم دوستانی که ازدواج کردن بچه دار شدن خونه برای خودشون ساختن و من هنوز توی خرج های اولیهی زندگیم موندم ، نکنه اشتباه فکر میکنم و چون دیگران بهم گفتن صدات خوبه فکر میکنم به خوانندگی علاقه دارم و هزاران ترس دیگه و ذهنم از آینده ای مبهم منو میترسونه
دارم فشار زندگی رو حس میکنم فشار تغییر نکردن و تحمل کردن شرایط نامناسب فشار قربانی شرایط بودن ذهنم داره سناریو نویسی میکنه از آینده نه چندان دور که به علت دلایلی(وام) من میرم زندان مادرم میره زندان وخواهر برادر کوچیکم به تنهایی باید بزرگ بشند و با کار کردن مایحتاج زندگی را فراهم کنند من برای همه اینا ناراحتم ، دارم میبینم که اگر من تغییر نکنم همه این شرایط نامناسب به راحتی اتفاق میافتد و اون موقع تغییر به شدت سخت ، شایدم غیر ممکن باشد
نباید خیلی به خودم سخت بگیرم و یک دفعه زیر میز بزنم میتونم قدم به قدم برم جلو ، گامهایی در حوزه علاقمندیام بردارم
یعنی به جای اینکه منتظر بمونم تا در آزمون استخدامی قبول بشم تا بعد برم سمت علاقهام ، همینجوری که دارم برای آزمون استخدامی میخونم بیام یک قدم برای علاقهام بردارم و به سمت تجربه کردنش نزدیک بشم این گامها منو به شناخت بهتری از خودم و علاقم میرسونه شاید بعدها برای آزمون استخدامی نخوندم و کلاً رفتم سمت علاقم و شایدم به مسیر دیگهای هدایت شدم ، مزیت این گامها اینه که برای چیزی که فکر میکردم علاقم هست قدم برداشتم و در حد رویا باقی نماند
واقعا عقل از سرم پرید
مثل کسی که سالها وقت داشته برای امتحانی بخونه ولی توی عیش و نوش و خوشگذرانی بوده تا شب امتحان خودش تک و تنها در یک اتاق نیمه تاریک به تایمهایی که میتونست برای امتحان بخونه فکر میکنه به جدیت امتحان فردا و آماده نبودنش فکر میکنه
بعد از گوش دادن به این فایل بهم گفته شد که برم مسجد منی که دفعه قبلی که مسجد رفتم تقریباً سه ماه قبل بوده و با رفتن به مسجد مسئول کانون فرهنگی مسجد رو دیدم بعد از سلام و احوالپرسی ازم خواست که مسئول منابع انسانی بسیج بشم با اینکه من نه اهل بسیج و نه بچه مسجدی هستم به اصطلاح ولی قبول کردم
چرا ؟ نمیدونم…… الخیر فی ما وقع
از مسجد برگشتم شروع کردم به پیادهروی و در همین حین دوباره فایل رو گوش دادم با خودم فکر کردم من که نمیخوام از فردا قله هیمالیا رو فتح کنم، من که نمیخوام از فردا توی بهترین سالن ایران کنسرت بزارم بیام یک قدم کوچک بردارم که به قول استاد انجام ندادنش سختتر از انجام دادنش باشه
کاری که میتونم بکنم( یک گام کوچک) :
میتونم آهنگهایی رو که خوشم میاد ازشون توی دفترچه که دارم متنشون رو بنویسم و حفظ شم و در مرحله اول برای خودم بخونم
کار دومی که میتونم انجام بدم سعی کنم از صدام بیشتر استفاده بکنم حالا من امروز رفتم مسجد اگه موقعی زیارت عاشورا خواستم بخونن سعی کنم بخونم، قرآن در جمع سعی کنم بخونم که هم باورم نسبت به خودم و تواناییهام بهتر بشه و خب نظر دیگران بر آن کمرنگ بشه
منی که چند تا چند ساعت پیش ناامید بودم جوری الان هیجان ، استرس ، امیدواری منو فرا گرفت جوری سرحال شدم ، سر زنده شدم که نگم ؛ من به خودم گفته بودم که روز مبادا میخوام علاقم رو شروع کنم پس چه کاریه همون موقع وارد ترسات شو، همون موقع تمرینات عزت نفس رو انجام بده
در یک مرحلهای بودم که سقف بالای سرم ترس بود و اجازه پیشرفت و رفتن به مدار بالاتر و رو نمیداد و من برای غلبه بر ترسهایم هیچ کاری نمیکردم ؛ همین که الان فکر میکنم بر ترسهام غلبه کنم چقدر احساس ارزشمندی درونم میجوشد ، خدا میدونه بعد از غلبه بر ترسم چه آدمی بشم ؛ چقدر به خودم انگیزه میدادم میگفتم از خوندن توی مراسم عروسی میترسی اوکی باید وارد شی اگر واردش نمیشی بیایمانی ، برو واردش شو، در مسیر وارد شدن به ترست بمیری بهتره تا اینکه هیچ کاری نکنی
چقدر لذت میبردم که این گفتگوها به سمت مثبت هدایت میشد به سمتی که منو هول میداد به سمت جلو البته که به کمک آموزههای استاد عزیزم این اتفاق افتاده
چند روزی بود فایل حاضری برای هدفت چه چیزی قربانی کنی رو گوش میدادم و کامنتهای دوستان عزیزم رو که چه جوری برای اهدافشون بها داده بودند و نوشته بودند چه بهاهایی باید برای رسیدن به اهدافشون بدهند رو میخوندم و با آگاهی های گام 8 ، قطعات پازل داشت به همدیگه وصل میشد
سلام به استاد عزیز و استاد شایسته عزیز و دوستان خوبم
جمله معروف میگه بزرگی نه به سنه نه به قد بلکه به عقل آدمه
واقعا همینطوره
من واقعا از سن 18سالگی دنبال خودسازی بودم اما نمیدونستم راهش چیه ولی همیشه پیگیر کتاب ها مشاور و قدرت ذهن بودم
و به این دوست عزیزمون تبریک میگم که از این سن و سال دنبال خودسازی خودش هست
واقعا باید به خودش افتخار کنه
انجام تمرین «رسیدن لحظه مرگ»
من خودم از وقتی که این نوع تمرینات و سوالات از خودم پرسیدم و راهی به جز رسیدن به اهدافم نذاشتم در ذهنم باعث شد جدی تر به سمت هدفم حرکت کنم و به تهران مهاجرت کنم و خداروشکر مدتهاست که در کار مورد علاقه خودم هستم که بهش عشق دارم
وقتی این دوست عزیزمون تصمیم گرفته که از تهران مهاجرت کنه به کیش چونکه عشقش غواصی ست
این آگاهی اومد در ذهنم که قرار نیست و درست نیست هرکسی از هرجای کشور وقتی میخواد رشد کنه و مهاجرت کنه فقط به تهران چونکه هرکسی بستگی به علایق و سلایقش باید ببینه کدوم شهر یا کشور مناسب روحیات و اهدافش داره مثلا اگر کسی عشق و علاقه اش به شهرهای کویری یا نیمه کویری و نخلستان داره باید برعکس کسی مثل من از جاهایی مثل تهران یا جاهایی مثل مناطق تهران مهاجرت کنه به جاهایی مثل شهر ما که امکان نخلستان و کارهای خرما هست رو بره واردش بشه
و اتفاقا سالهای زیادی ست که چقدر از مردمان ترک زبان از شهرهای سرد و شمال و غرب در شهر ما زندگی و تجارت میکنند و خیلی هم موفق و ثروتمندن کارهایی که در شغل خرما ما انجام میدن خیلی از مردم شهر خود ما تا بحال نکرده
آفرین به هرکسی مثل دوست عزیزمون که رفته دنبال کاری که بهش عشق داره نه اینکه دیگران چی میگن مثل جایی که خود من بدنیا اومدم و بزرگ شدم همیشه میگن توی ورزش هنر اینجور چیزها پول و آینده ای نیست
اما من با کمک گنج های این مسیر الهی کارهایی که خانواده مجبورم کرده بودن و همیشه باهام مخالفت میکردن خارج شدم و وارد کاری که بهش عشق و علاقه دارم و همیشه رویای بچگیم بوده هستم
شکرخدا همینجور دارم پیش میرم خداوند هم داره راهها و فرصت های خوب هم میاره سمتم
من چونکه از همون بچگی عشقم هنر رزمی هست
چندشب پیش بهم پیشنهاد شد که به نیروهای حراست یکی از مجموعه های مهم در تهران آموزش بدم چونکه فعلا دارم اونجا به دانشجوهاش آموزش میدم اما گفتن برا حراست هم بهت خبر میدیم
من همون موقع گفتم خدایا من بهش نمیچسبم حتی اگه نشه اما همینکه این نشانه اش اومد برامن یعنی جای شکرش باقی ست
و یه تبریک دیگه به خودم بگم خداروشکر ازاینکه خداوند یکی دیگه از خواسته هامو بهم داد دیشب تونستم دوره احساس لیاقت خریداری کنم
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
میتونم بگم از وقتی خودمو میشناسم و میدونم به هنر و مشتقاتش علاقه وافری داشتم
از نقاشی روی بوم گرفته تا میکاپ و طراحی لباس یا حتی ساختن کار های دستی مثل شمع های تزئینی و اکسسوری های رزینی
همیشه دوست داشتم از کودکیم یه اثری خلق کنم
و بگم این اثر هنر دست منه خودم خلقش کردم
همه ی این رشته هارو هم دنبال کردم یسری هاشونو وسایلشم خریدم و امتحان کردم ولی در نهایت میگفتم خب که چی؟؟
کی از من میخره حالا اینارو ؟؟
و خیلی سریع ناامید میشدم و میزاشتمشون کنار
و تا الان که واقعا خحالت میکشم این حرفو بزنم مخصوصا در حضور استاد که بعد از چند سال آشنایی با قوانین هنوز هم نتونستم به درآمد زایی برسم
نه تنها به درآمد نرسیدم بلکه ناامید هم هستم
و واقعا ارزشی برای کار خودم قائل نیستم و اصلا خودمو لایق نمیدونم که کسی از من بخواد چیزی بخره
ناگفته نماند که همونطور که تو کامنت قبلیم گفتم توی رشته زبان انگلیسی و زبان ترکی استانبولی هم خیلی استعداد دارم ولی در این مورد هم باورهام مثل باورهای کارهای هنریه و احساس ارزشمندی نمیکنم برای استعدادم در مورد زبان های خارجی
ولی از طرفی شدیدا به لاین های ارایشی عداقه دارم و مطمئنم برم تو این کار واقعا میترکونم یعنی در مورد کار های خدماتی باورهام بهتره و ته دلم میدونم خیلی میتونم بدرخشم و در مورد این قضیه هم الان مسئلم رضایت ندادن همسرمه که اصلا به هیچ وجه رضایت نمیده که من بخوام کار کنم
همسرم واقعا مرد بسیار مهربان مسئولیت پذیر و دست و دل بازیه و من خداروشکر هیچ گونه نیاز مالی ندارم ولی دوست دارم خودم درآمدزایی کنم و دوست دارم از منطقه امنم خارج بشم و دچار حالت قورباغه ای نشم
ولی همسرم به گفته خودش خیلی بدش میاد که من بخوام کار کنم و من تا الان سکوت کردم و همیشه ته دلم میدونم که بخاطر ترس هامه
میترسم که سفت و سخت و محکم ایستادگی کنم و بگم من میخوام کار کنم و بدتر همه چیز خراب بشه
میدونم ته دلم که همش از شرک و بی ایمانی میاد و این خودش باعث میشه بیشتر بهم بریزم و اتفاقا یکی از دلایل درگیرس های شدید و مداوم من با همسرم که باعث جنجال ها میشد همین امر بود
که من تصمیم گرفتم از یه جایی دیگه هرگز بحثشو وسط نکشم تا خداوند خودش هدایتم کنه و همه چیز رو برام مرتب و به موقعش بچینه
در زمان و مکان مناسب
خلاصه که علاقه آتشین من درمورد شغل و کسب و کار کار های هنری و لاین های ارایشیه مخصوصا لاین میکاپ و هیرکات
امیدوارم در این پروژه که گام به گام در حال تغییر هستم باورهام به صورت ریشه ای و بنیادین تغییر کنه و ایمانم انقدری قوی بشه که خیالم راحت بشه که هیچ نیرویی نمیتونه جلومو بگیره اگر من بخوام راهی رو برم و تصمیمی رو بگیرم
و در مورد روابط هم شدیدا دلم میخواد انقدری به شخصیت استیبل برسم که بتونم کنترل ذهن قوی رو در لحظات به ظاهر سخت داشته باشم
و همچنین بتونم انسانهای بسیار عالی و ارزشمند با افکار روشن و مثبت رو به خودم جذب کنم
و در این مورد واقعا دارم تلاش میکنم و نتایج داره کم کم میاد خداروشکر
مخصوصا در مورد رابطه عاطفیم خیلی شرایط داره خوب پیش میره و نشانه های خوبی رو دارم هر روز میبینم و تاییدشون میکنم
و یه مورد دیگه که میتونم بهش اشاره کنم بحث رانندگی و گواهینامس
من سالهاست که بخاطر ترس از رانندگی اصلا سراغش نمیرفتم و همیشه بهونه های واهی خودمو میاوردم
و هرگز زیر بار یادگیریش نمیرفتم و همیشه میگفتم هرکسی همبتونه من نمیتونم!
تا اینکه امسال از مهر ماه که دخترم رو میبرم مدرسه هر روز خدا دخترم بهم غر میزنه که بابا برات ماشینم خریده ولی نمیری رانندگی یاد بگیری منم دوست دارم با ماشین برم مدرسه دوست دارم مامانم رانندگی بلد باشه و ازاین حرفای بچه ها که خودشونو مقایسه میکنن تو همون عالم قشنگ بچگیشون
این شد که دیگه یه زنگی تو گوشم صدا داد
و از وقتی وارد پروژه پر برکت تغییر شدم تصمیم گرفتم یکبار برای همیشه پا روی این ترسم بزارم
خیلی برام سخته الانشم ولی گفتم این کار من یه حرکت بسیار فوق العادس براس تقویت ایمانم و افزایش عزت نفسم
هنوز کلاس هام شروع نشده و من از همین الان نجواهام شروع شده ولی هر روز دارم واسه خودم الگوهای موفق رو جلوی چشمانم میارم
و مطمئنم که خدا همراهمه و حافظ و نگهدارمه
گر نگهدار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد!
خیلی خوشحالم که تو این پروژه با شما همراه هستم
خیلی احساس تغییر دارم در درونم و واقعا خداوند رو شاکرم که من رو به این مسیر پر برکت الهی هدایت کرد
امیدوارم یه روزی بیام از نتایج شگفت انگیزم براتون صفحه ها بنویسم و الگویی باشم برای دوستانم
همونطور که شما دوستان فوق العادم با کامنت های فوق العادتون باعث باورپذیرتر شدن اهداف خواسته های من شدید
خدایی که هر لحظه من را حمایت وهدایت وراهنمایی می کند وراه خیر وشرّ را به من الهام می کند .
خدایی که قطب نمای احساس را درمن گذاشته تا هرموقع احساس نگرانی وترس آمد بدانم که مسیرم اشتباه است و با باورهای روحم درتناقض است وهرزمان احساس آرامش واطمینان داشتم بدانم باورهای ذهنم با باورهای روحم یکی است .
سلام به استاد جانم و استاد خانم شایسته جانم وهمه عزیزانی که با نوشتن کامنت های زیبا وآگاهی بخششون باعث درک ویادگیری بهتر برای من و دیگر عزیزان می شوند،دراین سایت آرامش بخش وتوحیدی.
● تمرین امروز بعد از گوش دادن چندین بار به فایل زیبا وتکان دهنده ی امروز.
■ آن علاقه ی آتشین یا آن کار رویایی در زندگی شما چیست که می دانید باید به سمتش حرکت کنید ولی ترس مانع حرکت شما می شود؟
در حال حاضر من این را بگویم که خیلی وقت پیش زمانی که بیماری پندمیک آمده بود من برای کار مورد علاقه ام که نوازندگی بود شروع به کسب مهارت کردم و الان هم ادامه دارد تا زمانی که تکامل خودم را طی کنم وبتوانم به اندازه کافی به رشد برسم.
امیدوارم که هرروز مسیرم راحت ولذت بخش تر شود ومن به آزادی مالی ومکانی و زمانی برسم واز هر لحظه زندگی ام بیشتر لذت ببرم و شادتر باشم.
سلام و درود و استاد عزیز بزرگوار و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
منم مثل خیلی از دوستان عزیز با چالشهای زیادی تو زندگی مواجه بودم و هستم و به قول یکی از دوستانم جغرافیای زندگیمو خیلی خط خطی کردم تا بزرگ شدم البته نه به این معنا و نه با این باور که باید آسیبها و ضربههای زیادی میخوردم تا بزرگ شم .
امروز که روشنفکر تر و به درکهای بهتری رسیدم متوجه شدم خیلی از آسیبها و ضربههایی که داشتم ضرورتی نداشت.
در اینکه شکستها و زمین خوردنهای ما باعث رشدمون میشه شکی نیست اما نه به کررار و تکرارهای زیاد !
تو هر زمینه به خاطر هر موضوعی که اشتباهاتی داشتیم که ما را با شکستی مواجه کرده بود ، کافی بود . نیازی نبود بارها تکرار بشن .
من نوعی با هر موضوعی تو هر زمینه ای سالیان سال درگیر بودم و بعد از گذشت این همه سال موفق به تغییرشون شدم که میتونه کمی تاسف انگیز باشه فقط از این خوشحالم که بچههام هر دوشون مثل من عمل نمیکنن به وضوح میبینم که با چند بار اشتباه کردن حتی گاهی یک بار اشتباه کردن اون کارو تکرار نمیکنن و بلدن درست پیش برن منظورم تو موضوعات مهم هستش و اگرنه بچه ها تو هر سنی در مورد موضوعات پیش پا افتاده اشتباهات تکراری دارن که سطحی هستش .
پسرم ظاهراً تو وضعیت و شرایط مناسبی نیست چون هنوز وارد تیمی نشده اما کارا و رفتارها و عملکردشو که میبینم واقعاً متعجب میشم که انقدر خودشو ریلکس و آروم نگه داشته و خیلی حواسش به احساساتش هستش و اینکه هنوز چقدر به این موضوع ، بزرگ و امیدوارانه نگاه میکنه پیش خودشم تحسینش میکنم خیلی وقتا از خداوند سپاسگزاری میکنم که به این روش زندگی میکنه حتی گاهی حال من اگه یه کم نامساعد باشه میاد به من میگه مامان به هیچی فکر نکن فقط برای امروزت زندگی کن فقط برای امروز حال خودتو خوب نگه دار هر کاری که به نظرت میرسه که حالتو خوب کنه انجامش بده بقیشو بیخیال ! همیشه تو حرفاش بهم میگه دنیا رو جدی نگیر تهش مردنه و اینکه اصلاً نمیدونی تا کی هستی . نه فقط حرف بزنه واقعاً تو عمل هم ازش این طرز نگاه رو میبینم و همیشه به خاطرش از خداوند سپاسگزاری میکنم از اینکه استرس و دغدغه آینده نمیگیرتش از اینکه با وجود اینکه خیلی وقتا گره تو کارش میفته زیاد بهشون توجه نمیکنه و با بیاعتنایی ازشون میگذره واقعاً گاهی متعجب میشم اگه بخوام صادقانه بگم یه وقتایی من جای اون بیشتر احساس نگرانی میکنم اگرچه منم سعی میکنم همون لحظهها به خودم یادآوری کنم که بیخیال ، خدایی هست و نیازی نیست تو نگران باشی .
تو این جریان بارها گفتم بازم میگم پسرم خیلی رشد کرده و خیلی بزرگ شده خیلی روشن بینانه تر به قضایا نگاه میکنه.
از نظر من ، نمیشه جریان زندگی همیشه اونطوری باشه که تو در نظر میگیری و اون طور پیش بره ، پس من نمیتونم بگم الانیم که خیلی از تغییرات مثبتو داشتم پس احساس رضایت از زندگیم دارم نه این طور نیست نگاه و زاویه ی دید ما ، ایمان و توکلمون و صبور شدنمون باعث میشه که آرامش داشته باشیم و اون مرحله رو به خوبی پاس کنیم و گرنه که همیشه چالش هست که هر بار خودشو به یک شکلی نشون میده .
امروز یاد گرفتم مثل گذشته عمل نکنم تا روزهای خوبمو از دست ندم تموم سعیم بر اینه هر روزی که میاد روز خوبی رو سپری کرده باشم سعی میکنم زیاد خودمو درگیر آینده نکنم چون همیشه این پس ذهنم هست که تو نمیدونی تا کی هستی پس حال امروزتو به خاطر فردایی که نمیدونی هستی یا نه خراب نکن .
هرجایی گیر کنم و هر جایی که ذهنم بد درگیر بشه سریع قدرت خدا رو به خودم یادآوری میکنم اینکه به خودم میگم دیگه بش فکر نکن و بسپارش به خدا . این جمله آرومم میکنه و نیروی عجیبی بهم میده تا آرامشی که میخوام ازم گرفته نشه .
خیلی جاها خیلی صبوریا کردم و همچنان دارم میکنم خیلی وقتا نتونستم احساس واقعیمو حتی اینجا بیان کنم اما صبر کردم تا روزی که نتیجه بگیرم و هر روزی که گرفتم حتماً با دوستای عزیزم به اشتراک میذارم چون تا وقتی که نتیجه دریافت نکردم حرف زدنش بیهودس .
بالا بردن سطح آگاهی و استفاده از تجارب دیگران باعث میشه عملکردهای اشتباه ، کمتری داشته باشیم و از هر موضوعی درسها و پیامهاشو بگیریم و هر موضوعی برامون حاد و غیر قابل حل نباشه بدونیم که با صبوری و توکل و ایمان میتونیم نتایج بهتری دریافت کنیم .
به جرات میتونم بگم اکثر لحظاتمو اینطوری سپری میکنم و به این روش غلبه به ترسهام دارم .
امیدوارم نه تنها خودم بلکه تمامی دوستان عزیزم هم ، به نتایج دلخواه قلبیشون برسن .
سلام و عرض ادب خدمت استادهای گرامی ما
من قدمی ک بایدبردارم ب نسبت ترس هایی ک دارم من یه خانمی هستم با باورهای ب شدت محدودکننده درمورد شاغل بودن یک خانم که فکر میکنم بازگو نشه بهتره
ب این دلیل من بارها شغلی رو چ با مسئولیت کامل خودم چ با واسطه انجام دادم و موفق نشدم ک ب درآمد پایدار برسم
امروز میخوام ک باتعهد و هدایت های خداوند شغلی را هرچندبادرآمد کم شروع کنم تا ترسم بریزه و شجاعتم بیشتر بشه
به نام خدا
وقتی نتایج دوستان رو میشنوم یه تلنگری بهم میخوره که یه انرژی و یه سوختی رو درونم روشن میکنه که باید حرکت کنی باید بیشتر کار کنی و با راتو تغیر بدی میشه درماده رو 100 برابر کنی میشه آزادی زمانی بیشتری داشته باشه این بچه تونستن کسایی که توسایت هستن دارن رو خودشون کار میکنن واقعا
توام باید کار کنی رو خودت
در ادامه صحبت های جلسه قبل اینکه من داستان صبر رو اشتباه متوجه شدم فکر میکردم خوب تو سایت بودن فایل گوش کردن برام نتایج میاره خود به خود در صورتی که اگر من تمرین نکنم وعمل نکنم به چیزهایی که میشنوم اصلا تغیری ایجاد نمیشه که هیچ ناامیدم میشم
ولی وقتی صحبتهای بچه هارو گوش کردم باز انرژی گرفتم برای حرکت کردند ف استاد راجب لحظه مرگ افتادم واز خودم سوال کردم آیا الان از زندگیت راضی هستی که موقع مرگته ذهنم خیلی سری جواب داد نه پس من باید خیلی خیلی رو خودم کار کنم وتمرین کنم تا زندگیمون تغییر بدم
باز قبل نوشتن این متن یه سوال رو از خودم پرسیدم گفتم الان باید بری دوره هایی که داریم روی مرور کنی و کامنت بنویسی وتمرین کنی وذهنم سری جواب داد بابا تو اگه تمرین بکن بودی که همین فایلی که الان گوش کردی ومتنوع چند بار خوندی رو براش یه کامنت مینوشتی
بعد این شد که آمدم کامنت نوشتم
سپاسگذارم از همه
به نام خداوند بخشنده و بسیار مهربان
1. دنبال کارهای کسب وکار خودم هستم خیلی باید کنترل ذهن داشته باشم برام سخته ولی من دارم یاد میگیرم با هر گامی ک بر میدارم و بیشتر در اون مورد میدونم خدایاشکرت
2. اولین قدمم اینکه روی خدا حساب باز کنم و کلا تسلیم اون باشم و از اون هدایت بخام.
کلا امروز متوجه شدم کوچیک ترین شرکی باعث ناامیدی و لغزش ما میشه.
من خیلی کار دارم در این مورد ک باید تغییر کنم قبل از اینکه چک بخورم.
استاد عزیزم دیروز ک داشتم روی خودم کار میکردم برای پیدا کردن ترمز ها ب ی نکتهای برخوردم ک من باید هرچیزی ک مربوط ب کارم میشه رو کاملا یاد بگیرم..اینو شما توی روانشناسی ثروت هم خیلی گفتید ک من هرکاری انجام میدم قبلش ی تحقیق درست و حسابی در موردش میکنم.
استاد عزیزم من اینا رو خیلی شنیده بودم ولی دیروز منظور رو گرفتم و درکش کردم!
همه چیز اینقد ریز پنهان هستند.
منم زودی بعدش رفتم و کلی تحقیق کردم در مورد گام بعدی کسب و کارم و چقدر اعتمادبهنفس من و ایمان من ب کارم بیشتر شد.
الهی صد هزار مرتبه شکرت
به نام خدایی که فضل و رحمتش بی اندازست ومهربانیش همیشگی
وَما کانَ قَولَهُم إِلّا أَن قالوا رَبَّنَا اغفِر لَنا ذُنوبَنا وَإِسرافَنا فی أَمرِنا وَثَبِّت أَقدامَنا وَانصُرنا عَلَى القَومِ الکافِرینَ
و سخن آنان جز این نبود که گفتند: «پروردگارا، گناهان ما و زیادهروى ما، در کارمان را بر ما ببخش، و گامهاى ما را استوار دار، و ما را بر گروه کافران یارى ده.»
سوره آل عمران – آیه 147
فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنیا وَحُسنَ ثَوابِ الآخِرَهِ ۗ وَاللَّهُ یُحِبُّ المُحسِنینَ
پس خداوند، پاداش این دنیا، و پاداش نیک آخرت را به آنان عطا کرد، و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.
سوره آل عمران – آیه 148
سلام و درود استاد جان بانو شایسته عزیز و دوستان توحیدی و همراهم
تصور کنید در لحظهی مرگ هستید. آیا از مسیری که آمدهاید راضی هستید یا تقاضای زمان بیشتر برای «اصلاح» مسیر دارید؟ پاسخ به این سؤال، قطبنمای امروز شماست.
خدایا تو بر همه چی آگاهی از درون و بیرون من دانایی خدایا ایمان دارم باور دارم که هر لحظه با منی در قلب منی و دوستم داری و هدایتم میکنی
مثله الان که برا جواب این سوال هدایتم کردی به دو آیه بالا
انا لله و انا الیه راجعون
اینکه از مرگ ترسی بر من نیست وقتی تو مسیر قرار میگیری وقتی باور داری خدا باهاته خدا کنارته نمیترسی اما من جواب میدم زمان بیشتری برا اصلاح امورم میخوام
(طبق آیات بالا که برای یاران پیامبر در جنگ احد آمده
بله یاران پیامبر ایمان داشتند حرکت کردند در نیمه راه فریب ذهنشونا خوردند از مسیر گمراه شدند جهان هم جک و لگدشا بهشون زد نشانه ها را دیدند توبه کردند و خداوند هم از فضل و رحمتش خیر دنیا و آخرت را بهشون عطا کرد )
من یک بانوی 46 ساله هستم که شغلم خانه داریست عااااشق شغلم هستم عاشق خدمت کردن بدون هیج قید و شرطی به همسر جان به بچه هام هستم
یک بانوی ایده پرداز به راحتی به آسانی ایده پردازی میکنم یعنی باور به اینکه شغل فراوونه ایده هست در من بقدری زیاده که براحتی ایده که بیاد حرکت میکنم
چون در این مسیر ایمانم و توکلم بخدا زیاده و میگم تو بخواه حرکت کن بقیش را خدا درست میکنه
و اینکه تا با تضاد نداشتن درآمد روبه رو شدم از خداوند یاری خواستم و ایده الهامی برام اومده یادمه بعد از بیکار شدن همسرم و شکست مالی نوامید نشدم و گفتم خدا باهامونه و ایده زدن مغازه خواربار فروشی در اصفهان برامون اومد با انگیزه و عشق وتوکل بخدا شروع کردیم از کم شروع کردیم بعد مغازه را پر جنس کردیم فروش عالی بود حتی دوباره ماشین خریدیم اما بخاطر افکار وباورهای قبلم و ترس هام بدهکار شدیم دوباره ماشینمون را فروختیم اما هنوز به لطف خدا مغازه را داریم (8 ساله)
خب این تا به اینجای داستان
من که همیشه با دیدن تضادها دنبال تغییر بودم و توکلم بخدا بود میگفتم درست میشه
یادمه با همسرجان اومدیم شمال برا حساب و کتاب برنج بعد رفتیم انبار سنگ پسر خواهرش و در راه برگشت در راه چشمم میخورد به تابلو انبار سنگ ها
قشنگ یادمه اون لحظه جه الهامی از خدا با من شد اون حسش همش برام تازگی داره هر وقت بیاد میارم قلبم باز میشه (مهاجرت کنیم شمال و انبار سنگ بزنیم)
ایده را مطرح کردم خدا برام کارهاشا ردیف کرد استقبال همسر استقبال پسر بزرگم کارها داشت خوب پیش میرفت تا اینکه قرار شد برا سرمایه انبار سهم کارخانه پدری من فروش بره و بخاطر باورهای قبلی من و ترس از حرف دیگران و قضاوت هاشون با ذهن خودم با عجله و شتاب زده عمل کردیم و بخاطر ترس ها نگرانی ها نتونستیم درست مدیریت کنیم
اما بخاطر ایمان و توکلی که بخدا داشتم انبار به یاری خدا زده شد و کارها توسط پسرم به لطف الله انجام شد
خلاصه که به لطف خداوند به شمال مهاجرت کردم و این موضوع برا من خیر مطلق شد و من هدایت شدم به مسیر الهی عباسمنش
تو این یکسالی که من وارد سایت شدم هر روز دارم تکاملم را برا تغییر شخصیتم باورهام طی میکنم
میگم تکامل واقعا تکامل میخواد اگه اینا خوب باور کنیم عجله نکنیم ارزشمندی خودمونا به نتایج گره نزنیم
و کارها را بسپریم بخدا ما فقط سمت خودمونا انجام بدیم ایمان و توکل و امید و صبر داشته باشیم و تقوا داشته باشیم (کنترل ذهن به سمت زیبایی ها )
و قلبا شکرگزار باشیم
اونوقت خداوندسریع الحسابه طبق قوانین جهان الهیش به تو آنطور که فکر میکنی باور داری احساس میکنی جواب میده
بله الان که این مطالب را مینویسم به وقت سلمانشهر مازندرانم در بهترین مکان و زمان به لطف خداوند و آگاهی های الهی استاد
«علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید
علاقه آتشین و کار رویایی من اینه که با عشق روی دوره های استاد روی آگاهی های الهی خداوند چه در سایت چه در کتاب قرآنش کار کنم این همون کاریه که باید قلبا با عشق باید سراغش برم باید براش با عشق وقت بگذارم باید جز به جز صحبت های استاد را با عشق بنویسم و روش کار کنم باید روی تغییر شخصیتم و احساس خودارزشمندی خودم کار کنم باید کار کنم و خداوند خودش تکاملی یکی یکی باورهای محدود کنندم را بهم شناسایی میکنه و من با عشق میپذیرم
بله من مسیول 100 درصد شرایط مالی الان زندگیم هستم منی که تا حالا با افکار و باورهای قبلیم شرایط درست و نادرست را برا خودم رقم زدم و هر وقت در این مسیر بخاطر شخصیت عجولم و باورهای محدود کنندم و ترس هام و کنترلم بر روی نتایج شاهد تضادها شدم و ترس از شکست داشت منا از مسیر دور میکرد که ادامه ندم اما ایمان و امیدم بخدا همیشه همراهم بود و این ایمان و امید و توکل باعث شد
از خداوند بپرسم چطور از این بهتر ؟
خدایا منکه از لحاظ روابط سلامتی عشق و آرامش اوکیم کسب و کارهای عالی دارم پس چرا تضادهای مالی پیش میاد؟
و بهم الهام شد بشین توخونه در تنهایی با خودت با من در ارتباط باش و روی ارزشمندی خودت و صلح درونت کار کن و همین کار تو باشه با عشق با انگیزه
بدون عجله بدونه تقلا برا کنترل نتایج
منم بهش چشم گفتم تسلیم هدایت هاش شدم اسماعیل های درونم را قربانی کردم و هر روز زندگیم از هر جهت در حال عالی تر شدنه
و هر روز با خودم تکرار میکنم من ایمان دارم خدا با منه همراه منه در قلب منه همواره هدایتم میکنه
و ایمان دارم ایده و کاری که شروع میکنم نمیدونم کی به موفقیت میرسم اما میدونم این ایده را استارت زدم و ادامه میدم اینقدر ادامه میدم تا نتایج دلخواه بوجود بیاد ممکنه زود بوجود بیاد ممکنه دیر بوجود بیاد اما اینا در وجود خودم میبینم که نوامید نمیشم بی خیالش نمیشم و وسط کار رهاش نمیکنم تا به نتایج دلخواهم برسم
و ایمان داره خداوند بر همه چی عالم و قادره و او برام خیر مطلق میخواد و خودش بهم الهام کرد این مسیر را ادامه بده تو سمت خودت را انجام بده منم سمت خودما
من عاشق خدمت کردن به دیگرانم با عشق برای رضای خداوند و برای انجام رسالتم پس با عشق و انگیزه به یاری خداوند تا پای مرگم پاش می ایستم من باید ارزش خلق کنم من باید گواه و الگو باشم برای دیگران
خدایا شکرت بابت گشایش قلبم و آسان شدن کارها بر من
استاد جان بی نهایت سپاسگزارتم از بابت اینکه مسیر الهی را ادامه دادید نتایج خلق کردید و شدید گواه والگوی راه الهی ما
و ممنون و سپاسگزار از بانوشایسته جان بابت همراهی الهیش در این سایت الهی
و ممنون وسپاسگزار دوستان توحیدی و همراهم در این سایت که با کامنت های الهیشون نور و آگاهی های الهی را بر قلبمان جاری میکنند
عاشقتونم
در پناه خداوند توحیدی بمانیم
به نام خدا
سلام به استاد و دوستان عزیزم
این فایل من رو یاد بچگی خودم انداخت از بچگی عاشق خلق کردن چیز های جدید و اختراع کردن بودم از بچگی دوست داشتم که یک چیز جدید خلق کنم هنوزم این علاقه رو دارم و عاشق خلق کردن هستم آنچنان لذت و آتیشی خلق کردن توی من ایجاد می کنه که حد و مرز نداره. و خب از وقتی علاقه مند به برنامه نویسی شدم این حس چندین برابر شد چون برنامه نویسی همش خلق کردنه , مثل قلمی می مونه که تو می تونی هرچیزی که دلت خواست رو روی یک بوم سفید بکشی , الان من از همه بیشتر علاقه به این دارم که با یک ایده با برنامه نویسی چیزی خلق کنم منم مثل سبحان عاشق اینم که ارزشی خلق کنم برنامه ای بنویسم که باعث پیشرفت جهان و ساده تر کردن کار ها بشه.
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟ من یک چیز خیلی مهمی که از استاد یاد گرفتم این بود که هر ترسی که دیدی برو تو دل اش و نزار اون ترس به تو چیره بشه و در هر شخص هم در مسیر علایق اش هست که به اوج می رسه برای همین هر علاقه ای که داشتم و هر ترسی که جلوی من رو می گرفت با سر رفتم توی دل اش , به برنامه نویسی علاقه شدید داشتم در سن 14 سالگی خودم به تنهایی یک آموزشگاه رو از توی دیوار پیدا کردم و رفتم و ثبت نام کردم خودم رو با اینکه خیلی ترس ها بود و من تا به حال همچین کاری رو نکرده بودم اونم تنهایی ولی انجام اش دادم چون عشق به علاقه ام به قدری من رو هل می داد به جلو که دیوار های ترس رو یکی به یکی خورد می کردم ,دوست داشتم از برنامه نویسی که یاد گرفته بودم پول دربیارم برای همین رفتم با چندین شرکت مصاحبه کردم و رزومه ام رو براشون ارسال کردم ولی رد ام می کردن گفتم اشکال نداره می بینم کجای کار مشکل داره و خودم رو قوی تر می کنم بعد از مدت کوتاهی بصورت کاملا هدایتی تونستم پروژه بگیرم و درآمد کسب کنم اونم توی سن 17 سالگی , دوست داشتم که بدن خوبی داشته باشم و به سلامتی برسم ترس هام رو گذاشتم کنار و رفتم باشگاه ثبت نام کردم و رژیم تغذیه ام رو اصلاح کردم و غذای سالم می خورم. همیشه سعی کردم هر خواسته ای که دارم از اون عشق کمک بگیرم و برم توی دل ترس هام چون می دونم که اگر با ترس ها رو به رو نشم هیچ وقت نمی تونم حتی قدم بردارم که بخوام از مسیر لذت ببرم.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟ من هچنان ترس هایی توی زندگی ام دارم که باهاشون مواجه نشدم ولی از همین امروز به خودم قول می دم که توی زندگی ام با تمام ترس هام رو به رو بشم و نزارم هیچ ترسی من رو فلج کنه که جلوی حرکت کردن من رو به سمت علایق ام بگیره.
خدایا شکرت بخاطر این آگاهی های زیبا
همه تون رو به خدای بزرگ می سپارم
سلام به استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز ازتون سپاسگزارم بابت این مسیری که ایجاد کردین و با عشق پیش میبرینش و سلام خدمت دوستای گلم که تجربیات زندگی شون خیلی بهم کمک میکنه و باعث میشه کمتر آزمون و خطا کنم
خدایا من به شدت ضعیف هستم ، من بدون کمک تو هیچی نیستم ، من بدون هدایت تو هیچی نیستم، تویی که میدونی، تویی که بر همه ی امور اشراف داری ، منو هدایت کن
تویی که خیر و صلاح منو میدونی ، من به هر خیری که از تو به من برسه به شدت نیازمند هستم
بعد از گوش دادن گام 8
نشونه واضحی بود که بگه آقا به خودت بیا
من فردی بودم که میدونستم باید در جهت علاقم قدم بردارم ، تجربهاش کنم ، ولی خودم رو به نفهمی زده بودم و موضوعات دیگهای رو پیگیری میکردم ، اولویتم چیز دیگهای بود
حالا چرا ؟
من از فکر کردن به علاقهام ترس دارم ، علاقه من خوانندگی است
با فکر کردن بهش استرس میگیرم ، پس سعی میکنم فقط در حد یک رویا بهش نگاه کنم و خودم رو از تجربهاش محروم کنم ، مثلاً یکی از راههایی که میشه از این طریق درآمد کسب کرد اینه که در عروسیها بخونی ، با فکر کردن به اینکه دارم در عروسی میخونم استرس میگیرم از اینکه احتمالاً خانوادهام مخالفند (مهم بودن نظر دیگران) ، بهم میخندن (مهم بودن نظر دیگران) ، من که بلد نیستم و استرس میگیرم خراب میکنم (باور نداشتن خود یا کمبود عزت نفس) و داشتم اینجوری خودم رو گول میزدم که خب من الان هیچ کاری نمیکنم و فقط برای آزمون استخدامی میخونم و بعد از قبول شدن در آزمون و شروع به کار در اون ارگان ، بعدا شروع میکنم به رفتن سمت علاقم ، تازه بعدش هم میام از نوازندگی عود شروع میکنم
حالا چرا از نوازندگی ؟
چون میترسم با خوانندگی شروع کنم و میخوام از طریق نوازندگی وارد موسیقی بشم و کم کم بعد خوانندگی رو شروع کنم ؛ یاد آرنولد افتادم که برای وارد شدن به سینما اول طبق باور هایی که داشت بدنسازی رو شروع کرد و بعد از بدنسازی رفت وارد سینما شد ، درصورتی که میتونست همون اول بره وارد سینما بشه
وقتی که دوست عزیزم توی این فایل از علاقهاش به غواصی گفت عقل از سرم پرید، گفت که : اینکه سمت عشق و علاقه نمیری به این معنی که مشرک هستی، خدا رو باور نداری، به خدا ایمان نداری که میتونه از این طریق بهت رزق بده
خدا جون تک تک سلولهای بدنم و ترس فرا گرفته از اینکه نکنه برم سمت علاقم و خیلی بهش علاقه نداشته باشم یا دیگه خوشم نیاد و برای برگشتن دیر باشه ، نکنه از لحاظ مالی نتونه نیاز های منو برطرف کنه ، نکنه من نتونم تئوری موسیقی رو یاد بگیرم ، نکنه با رفتن به سمت علاقه ام از دیگران عقب بمونم دوستانی که ازدواج کردن بچه دار شدن خونه برای خودشون ساختن و من هنوز توی خرج های اولیهی زندگیم موندم ، نکنه اشتباه فکر میکنم و چون دیگران بهم گفتن صدات خوبه فکر میکنم به خوانندگی علاقه دارم و هزاران ترس دیگه و ذهنم از آینده ای مبهم منو میترسونه
دارم فشار زندگی رو حس میکنم فشار تغییر نکردن و تحمل کردن شرایط نامناسب فشار قربانی شرایط بودن ذهنم داره سناریو نویسی میکنه از آینده نه چندان دور که به علت دلایلی(وام) من میرم زندان مادرم میره زندان وخواهر برادر کوچیکم به تنهایی باید بزرگ بشند و با کار کردن مایحتاج زندگی را فراهم کنند من برای همه اینا ناراحتم ، دارم میبینم که اگر من تغییر نکنم همه این شرایط نامناسب به راحتی اتفاق میافتد و اون موقع تغییر به شدت سخت ، شایدم غیر ممکن باشد
نباید خیلی به خودم سخت بگیرم و یک دفعه زیر میز بزنم میتونم قدم به قدم برم جلو ، گامهایی در حوزه علاقمندیام بردارم
یعنی به جای اینکه منتظر بمونم تا در آزمون استخدامی قبول بشم تا بعد برم سمت علاقهام ، همینجوری که دارم برای آزمون استخدامی میخونم بیام یک قدم برای علاقهام بردارم و به سمت تجربه کردنش نزدیک بشم این گامها منو به شناخت بهتری از خودم و علاقم میرسونه شاید بعدها برای آزمون استخدامی نخوندم و کلاً رفتم سمت علاقم و شایدم به مسیر دیگهای هدایت شدم ، مزیت این گامها اینه که برای چیزی که فکر میکردم علاقم هست قدم برداشتم و در حد رویا باقی نماند
واقعا عقل از سرم پرید
مثل کسی که سالها وقت داشته برای امتحانی بخونه ولی توی عیش و نوش و خوشگذرانی بوده تا شب امتحان خودش تک و تنها در یک اتاق نیمه تاریک به تایمهایی که میتونست برای امتحان بخونه فکر میکنه به جدیت امتحان فردا و آماده نبودنش فکر میکنه
بعد از گوش دادن به این فایل بهم گفته شد که برم مسجد منی که دفعه قبلی که مسجد رفتم تقریباً سه ماه قبل بوده و با رفتن به مسجد مسئول کانون فرهنگی مسجد رو دیدم بعد از سلام و احوالپرسی ازم خواست که مسئول منابع انسانی بسیج بشم با اینکه من نه اهل بسیج و نه بچه مسجدی هستم به اصطلاح ولی قبول کردم
چرا ؟ نمیدونم…… الخیر فی ما وقع
از مسجد برگشتم شروع کردم به پیادهروی و در همین حین دوباره فایل رو گوش دادم با خودم فکر کردم من که نمیخوام از فردا قله هیمالیا رو فتح کنم، من که نمیخوام از فردا توی بهترین سالن ایران کنسرت بزارم بیام یک قدم کوچک بردارم که به قول استاد انجام ندادنش سختتر از انجام دادنش باشه
کاری که میتونم بکنم( یک گام کوچک) :
میتونم آهنگهایی رو که خوشم میاد ازشون توی دفترچه که دارم متنشون رو بنویسم و حفظ شم و در مرحله اول برای خودم بخونم
کار دومی که میتونم انجام بدم سعی کنم از صدام بیشتر استفاده بکنم حالا من امروز رفتم مسجد اگه موقعی زیارت عاشورا خواستم بخونن سعی کنم بخونم، قرآن در جمع سعی کنم بخونم که هم باورم نسبت به خودم و تواناییهام بهتر بشه و خب نظر دیگران بر آن کمرنگ بشه
منی که چند تا چند ساعت پیش ناامید بودم جوری الان هیجان ، استرس ، امیدواری منو فرا گرفت جوری سرحال شدم ، سر زنده شدم که نگم ؛ من به خودم گفته بودم که روز مبادا میخوام علاقم رو شروع کنم پس چه کاریه همون موقع وارد ترسات شو، همون موقع تمرینات عزت نفس رو انجام بده
در یک مرحلهای بودم که سقف بالای سرم ترس بود و اجازه پیشرفت و رفتن به مدار بالاتر و رو نمیداد و من برای غلبه بر ترسهایم هیچ کاری نمیکردم ؛ همین که الان فکر میکنم بر ترسهام غلبه کنم چقدر احساس ارزشمندی درونم میجوشد ، خدا میدونه بعد از غلبه بر ترسم چه آدمی بشم ؛ چقدر به خودم انگیزه میدادم میگفتم از خوندن توی مراسم عروسی میترسی اوکی باید وارد شی اگر واردش نمیشی بیایمانی ، برو واردش شو، در مسیر وارد شدن به ترست بمیری بهتره تا اینکه هیچ کاری نکنی
چقدر لذت میبردم که این گفتگوها به سمت مثبت هدایت میشد به سمتی که منو هول میداد به سمت جلو البته که به کمک آموزههای استاد عزیزم این اتفاق افتاده
چند روزی بود فایل حاضری برای هدفت چه چیزی قربانی کنی رو گوش میدادم و کامنتهای دوستان عزیزم رو که چه جوری برای اهدافشون بها داده بودند و نوشته بودند چه بهاهایی باید برای رسیدن به اهدافشون بدهند رو میخوندم و با آگاهی های گام 8 ، قطعات پازل داشت به همدیگه وصل میشد
سپاسگزام از استادان عزیزم ، از دوستان مهربانم
به نام تنها نیروی عشق و زندگی
سلام به استاد عزیز و استاد شایسته عزیز و دوستان خوبم
جمله معروف میگه بزرگی نه به سنه نه به قد بلکه به عقل آدمه
واقعا همینطوره
من واقعا از سن 18سالگی دنبال خودسازی بودم اما نمیدونستم راهش چیه ولی همیشه پیگیر کتاب ها مشاور و قدرت ذهن بودم
و به این دوست عزیزمون تبریک میگم که از این سن و سال دنبال خودسازی خودش هست
واقعا باید به خودش افتخار کنه
انجام تمرین «رسیدن لحظه مرگ»
من خودم از وقتی که این نوع تمرینات و سوالات از خودم پرسیدم و راهی به جز رسیدن به اهدافم نذاشتم در ذهنم باعث شد جدی تر به سمت هدفم حرکت کنم و به تهران مهاجرت کنم و خداروشکر مدتهاست که در کار مورد علاقه خودم هستم که بهش عشق دارم
وقتی این دوست عزیزمون تصمیم گرفته که از تهران مهاجرت کنه به کیش چونکه عشقش غواصی ست
این آگاهی اومد در ذهنم که قرار نیست و درست نیست هرکسی از هرجای کشور وقتی میخواد رشد کنه و مهاجرت کنه فقط به تهران چونکه هرکسی بستگی به علایق و سلایقش باید ببینه کدوم شهر یا کشور مناسب روحیات و اهدافش داره مثلا اگر کسی عشق و علاقه اش به شهرهای کویری یا نیمه کویری و نخلستان داره باید برعکس کسی مثل من از جاهایی مثل تهران یا جاهایی مثل مناطق تهران مهاجرت کنه به جاهایی مثل شهر ما که امکان نخلستان و کارهای خرما هست رو بره واردش بشه
و اتفاقا سالهای زیادی ست که چقدر از مردمان ترک زبان از شهرهای سرد و شمال و غرب در شهر ما زندگی و تجارت میکنند و خیلی هم موفق و ثروتمندن کارهایی که در شغل خرما ما انجام میدن خیلی از مردم شهر خود ما تا بحال نکرده
آفرین به هرکسی مثل دوست عزیزمون که رفته دنبال کاری که بهش عشق داره نه اینکه دیگران چی میگن مثل جایی که خود من بدنیا اومدم و بزرگ شدم همیشه میگن توی ورزش هنر اینجور چیزها پول و آینده ای نیست
اما من با کمک گنج های این مسیر الهی کارهایی که خانواده مجبورم کرده بودن و همیشه باهام مخالفت میکردن خارج شدم و وارد کاری که بهش عشق و علاقه دارم و همیشه رویای بچگیم بوده هستم
شکرخدا همینجور دارم پیش میرم خداوند هم داره راهها و فرصت های خوب هم میاره سمتم
من چونکه از همون بچگی عشقم هنر رزمی هست
چندشب پیش بهم پیشنهاد شد که به نیروهای حراست یکی از مجموعه های مهم در تهران آموزش بدم چونکه فعلا دارم اونجا به دانشجوهاش آموزش میدم اما گفتن برا حراست هم بهت خبر میدیم
من همون موقع گفتم خدایا من بهش نمیچسبم حتی اگه نشه اما همینکه این نشانه اش اومد برامن یعنی جای شکرش باقی ست
و یه تبریک دیگه به خودم بگم خداروشکر ازاینکه خداوند یکی دیگه از خواسته هامو بهم داد دیشب تونستم دوره احساس لیاقت خریداری کنم
بهترینهارو براتون آرزو میکنم خداقوت.
به نام الله یکتا
وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لِأَبِیهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَامًا آلِهَهً إِنِّی أَرَاکَ وَقَوْمَکَ فِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ
ﻭ [ ﻳﺎﺩ ﻛﻨﻴﺪ ] ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺁﺯﺭ [ ﺷﺨﺼﻲ ﻛﻪ ﺑﻨﺎﺑﺮ ﺭﻭﺍﻳﺎﺕ ﺍﻫﻞ ﺑﻴﺖ ، ﭘﺪﺭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻳﺎ ﻋﻤﻮﻳﺶ ﺑﻮﺩ ] ﮔﻔﺖ : ﺁﻳﺎ ﺑﺖ ﻫﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﻌﺒﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﻰ ﻛﻨﻲ ؟ ﻗﻄﻌﺎً ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻭ ﻗﻮﻣﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﻤﺮﺍﻫﻲ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﻣﻰ ﺑﻴﻨﻢ .(٧4) انعام
سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی عشق دل هممون
سلام به دوستان ارزشمندم در این سایت بهشتی
گام 8
تمرین:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
میتونم بگم از وقتی خودمو میشناسم و میدونم به هنر و مشتقاتش علاقه وافری داشتم
از نقاشی روی بوم گرفته تا میکاپ و طراحی لباس یا حتی ساختن کار های دستی مثل شمع های تزئینی و اکسسوری های رزینی
همیشه دوست داشتم از کودکیم یه اثری خلق کنم
و بگم این اثر هنر دست منه خودم خلقش کردم
همه ی این رشته هارو هم دنبال کردم یسری هاشونو وسایلشم خریدم و امتحان کردم ولی در نهایت میگفتم خب که چی؟؟
کی از من میخره حالا اینارو ؟؟
و خیلی سریع ناامید میشدم و میزاشتمشون کنار
و تا الان که واقعا خحالت میکشم این حرفو بزنم مخصوصا در حضور استاد که بعد از چند سال آشنایی با قوانین هنوز هم نتونستم به درآمد زایی برسم
نه تنها به درآمد نرسیدم بلکه ناامید هم هستم
و واقعا ارزشی برای کار خودم قائل نیستم و اصلا خودمو لایق نمیدونم که کسی از من بخواد چیزی بخره
ناگفته نماند که همونطور که تو کامنت قبلیم گفتم توی رشته زبان انگلیسی و زبان ترکی استانبولی هم خیلی استعداد دارم ولی در این مورد هم باورهام مثل باورهای کارهای هنریه و احساس ارزشمندی نمیکنم برای استعدادم در مورد زبان های خارجی
ولی از طرفی شدیدا به لاین های ارایشی عداقه دارم و مطمئنم برم تو این کار واقعا میترکونم یعنی در مورد کار های خدماتی باورهام بهتره و ته دلم میدونم خیلی میتونم بدرخشم و در مورد این قضیه هم الان مسئلم رضایت ندادن همسرمه که اصلا به هیچ وجه رضایت نمیده که من بخوام کار کنم
همسرم واقعا مرد بسیار مهربان مسئولیت پذیر و دست و دل بازیه و من خداروشکر هیچ گونه نیاز مالی ندارم ولی دوست دارم خودم درآمدزایی کنم و دوست دارم از منطقه امنم خارج بشم و دچار حالت قورباغه ای نشم
ولی همسرم به گفته خودش خیلی بدش میاد که من بخوام کار کنم و من تا الان سکوت کردم و همیشه ته دلم میدونم که بخاطر ترس هامه
میترسم که سفت و سخت و محکم ایستادگی کنم و بگم من میخوام کار کنم و بدتر همه چیز خراب بشه
میدونم ته دلم که همش از شرک و بی ایمانی میاد و این خودش باعث میشه بیشتر بهم بریزم و اتفاقا یکی از دلایل درگیرس های شدید و مداوم من با همسرم که باعث جنجال ها میشد همین امر بود
که من تصمیم گرفتم از یه جایی دیگه هرگز بحثشو وسط نکشم تا خداوند خودش هدایتم کنه و همه چیز رو برام مرتب و به موقعش بچینه
در زمان و مکان مناسب
خلاصه که علاقه آتشین من درمورد شغل و کسب و کار کار های هنری و لاین های ارایشیه مخصوصا لاین میکاپ و هیرکات
امیدوارم در این پروژه که گام به گام در حال تغییر هستم باورهام به صورت ریشه ای و بنیادین تغییر کنه و ایمانم انقدری قوی بشه که خیالم راحت بشه که هیچ نیرویی نمیتونه جلومو بگیره اگر من بخوام راهی رو برم و تصمیمی رو بگیرم
و در مورد روابط هم شدیدا دلم میخواد انقدری به شخصیت استیبل برسم که بتونم کنترل ذهن قوی رو در لحظات به ظاهر سخت داشته باشم
و همچنین بتونم انسانهای بسیار عالی و ارزشمند با افکار روشن و مثبت رو به خودم جذب کنم
و در این مورد واقعا دارم تلاش میکنم و نتایج داره کم کم میاد خداروشکر
مخصوصا در مورد رابطه عاطفیم خیلی شرایط داره خوب پیش میره و نشانه های خوبی رو دارم هر روز میبینم و تاییدشون میکنم
و یه مورد دیگه که میتونم بهش اشاره کنم بحث رانندگی و گواهینامس
من سالهاست که بخاطر ترس از رانندگی اصلا سراغش نمیرفتم و همیشه بهونه های واهی خودمو میاوردم
و هرگز زیر بار یادگیریش نمیرفتم و همیشه میگفتم هرکسی همبتونه من نمیتونم!
تا اینکه امسال از مهر ماه که دخترم رو میبرم مدرسه هر روز خدا دخترم بهم غر میزنه که بابا برات ماشینم خریده ولی نمیری رانندگی یاد بگیری منم دوست دارم با ماشین برم مدرسه دوست دارم مامانم رانندگی بلد باشه و ازاین حرفای بچه ها که خودشونو مقایسه میکنن تو همون عالم قشنگ بچگیشون
این شد که دیگه یه زنگی تو گوشم صدا داد
و از وقتی وارد پروژه پر برکت تغییر شدم تصمیم گرفتم یکبار برای همیشه پا روی این ترسم بزارم
خیلی برام سخته الانشم ولی گفتم این کار من یه حرکت بسیار فوق العادس براس تقویت ایمانم و افزایش عزت نفسم
هنوز کلاس هام شروع نشده و من از همین الان نجواهام شروع شده ولی هر روز دارم واسه خودم الگوهای موفق رو جلوی چشمانم میارم
و مطمئنم که خدا همراهمه و حافظ و نگهدارمه
گر نگهدار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد!
خیلی خوشحالم که تو این پروژه با شما همراه هستم
خیلی احساس تغییر دارم در درونم و واقعا خداوند رو شاکرم که من رو به این مسیر پر برکت الهی هدایت کرد
امیدوارم یه روزی بیام از نتایج شگفت انگیزم براتون صفحه ها بنویسم و الگویی باشم برای دوستانم
همونطور که شما دوستان فوق العادم با کامنت های فوق العادتون باعث باورپذیرتر شدن اهداف خواسته های من شدید
در پناه الله یکتا غرق در عشق الهی باشید
دوستون دارم استاد و مریم بانوی مهربان
به امید دیدار روی ماهتون
به نام خدایی که از هرکس به من نزدیکتر است.
اوهرلحظه با من است در قلب من است.
خدایی که هر لحظه من را حمایت وهدایت وراهنمایی می کند وراه خیر وشرّ را به من الهام می کند .
خدایی که قطب نمای احساس را درمن گذاشته تا هرموقع احساس نگرانی وترس آمد بدانم که مسیرم اشتباه است و با باورهای روحم درتناقض است وهرزمان احساس آرامش واطمینان داشتم بدانم باورهای ذهنم با باورهای روحم یکی است .
سلام به استاد جانم و استاد خانم شایسته جانم وهمه عزیزانی که با نوشتن کامنت های زیبا وآگاهی بخششون باعث درک ویادگیری بهتر برای من و دیگر عزیزان می شوند،دراین سایت آرامش بخش وتوحیدی.
● تمرین امروز بعد از گوش دادن چندین بار به فایل زیبا وتکان دهنده ی امروز.
■ آن علاقه ی آتشین یا آن کار رویایی در زندگی شما چیست که می دانید باید به سمتش حرکت کنید ولی ترس مانع حرکت شما می شود؟
در حال حاضر من این را بگویم که خیلی وقت پیش زمانی که بیماری پندمیک آمده بود من برای کار مورد علاقه ام که نوازندگی بود شروع به کسب مهارت کردم و الان هم ادامه دارد تا زمانی که تکامل خودم را طی کنم وبتوانم به اندازه کافی به رشد برسم.
امیدوارم که هرروز مسیرم راحت ولذت بخش تر شود ومن به آزادی مالی ومکانی و زمانی برسم واز هر لحظه زندگی ام بیشتر لذت ببرم و شادتر باشم.
《《《《《《 خدایا شکرت》》》》》》
سلام و درود و استاد عزیز بزرگوار و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
منم مثل خیلی از دوستان عزیز با چالشهای زیادی تو زندگی مواجه بودم و هستم و به قول یکی از دوستانم جغرافیای زندگیمو خیلی خط خطی کردم تا بزرگ شدم البته نه به این معنا و نه با این باور که باید آسیبها و ضربههای زیادی میخوردم تا بزرگ شم .
امروز که روشنفکر تر و به درکهای بهتری رسیدم متوجه شدم خیلی از آسیبها و ضربههایی که داشتم ضرورتی نداشت.
در اینکه شکستها و زمین خوردنهای ما باعث رشدمون میشه شکی نیست اما نه به کررار و تکرارهای زیاد !
تو هر زمینه به خاطر هر موضوعی که اشتباهاتی داشتیم که ما را با شکستی مواجه کرده بود ، کافی بود . نیازی نبود بارها تکرار بشن .
من نوعی با هر موضوعی تو هر زمینه ای سالیان سال درگیر بودم و بعد از گذشت این همه سال موفق به تغییرشون شدم که میتونه کمی تاسف انگیز باشه فقط از این خوشحالم که بچههام هر دوشون مثل من عمل نمیکنن به وضوح میبینم که با چند بار اشتباه کردن حتی گاهی یک بار اشتباه کردن اون کارو تکرار نمیکنن و بلدن درست پیش برن منظورم تو موضوعات مهم هستش و اگرنه بچه ها تو هر سنی در مورد موضوعات پیش پا افتاده اشتباهات تکراری دارن که سطحی هستش .
پسرم ظاهراً تو وضعیت و شرایط مناسبی نیست چون هنوز وارد تیمی نشده اما کارا و رفتارها و عملکردشو که میبینم واقعاً متعجب میشم که انقدر خودشو ریلکس و آروم نگه داشته و خیلی حواسش به احساساتش هستش و اینکه هنوز چقدر به این موضوع ، بزرگ و امیدوارانه نگاه میکنه پیش خودشم تحسینش میکنم خیلی وقتا از خداوند سپاسگزاری میکنم که به این روش زندگی میکنه حتی گاهی حال من اگه یه کم نامساعد باشه میاد به من میگه مامان به هیچی فکر نکن فقط برای امروزت زندگی کن فقط برای امروز حال خودتو خوب نگه دار هر کاری که به نظرت میرسه که حالتو خوب کنه انجامش بده بقیشو بیخیال ! همیشه تو حرفاش بهم میگه دنیا رو جدی نگیر تهش مردنه و اینکه اصلاً نمیدونی تا کی هستی . نه فقط حرف بزنه واقعاً تو عمل هم ازش این طرز نگاه رو میبینم و همیشه به خاطرش از خداوند سپاسگزاری میکنم از اینکه استرس و دغدغه آینده نمیگیرتش از اینکه با وجود اینکه خیلی وقتا گره تو کارش میفته زیاد بهشون توجه نمیکنه و با بیاعتنایی ازشون میگذره واقعاً گاهی متعجب میشم اگه بخوام صادقانه بگم یه وقتایی من جای اون بیشتر احساس نگرانی میکنم اگرچه منم سعی میکنم همون لحظهها به خودم یادآوری کنم که بیخیال ، خدایی هست و نیازی نیست تو نگران باشی .
تو این جریان بارها گفتم بازم میگم پسرم خیلی رشد کرده و خیلی بزرگ شده خیلی روشن بینانه تر به قضایا نگاه میکنه.
از نظر من ، نمیشه جریان زندگی همیشه اونطوری باشه که تو در نظر میگیری و اون طور پیش بره ، پس من نمیتونم بگم الانیم که خیلی از تغییرات مثبتو داشتم پس احساس رضایت از زندگیم دارم نه این طور نیست نگاه و زاویه ی دید ما ، ایمان و توکلمون و صبور شدنمون باعث میشه که آرامش داشته باشیم و اون مرحله رو به خوبی پاس کنیم و گرنه که همیشه چالش هست که هر بار خودشو به یک شکلی نشون میده .
امروز یاد گرفتم مثل گذشته عمل نکنم تا روزهای خوبمو از دست ندم تموم سعیم بر اینه هر روزی که میاد روز خوبی رو سپری کرده باشم سعی میکنم زیاد خودمو درگیر آینده نکنم چون همیشه این پس ذهنم هست که تو نمیدونی تا کی هستی پس حال امروزتو به خاطر فردایی که نمیدونی هستی یا نه خراب نکن .
هرجایی گیر کنم و هر جایی که ذهنم بد درگیر بشه سریع قدرت خدا رو به خودم یادآوری میکنم اینکه به خودم میگم دیگه بش فکر نکن و بسپارش به خدا . این جمله آرومم میکنه و نیروی عجیبی بهم میده تا آرامشی که میخوام ازم گرفته نشه .
خیلی جاها خیلی صبوریا کردم و همچنان دارم میکنم خیلی وقتا نتونستم احساس واقعیمو حتی اینجا بیان کنم اما صبر کردم تا روزی که نتیجه بگیرم و هر روزی که گرفتم حتماً با دوستای عزیزم به اشتراک میذارم چون تا وقتی که نتیجه دریافت نکردم حرف زدنش بیهودس .
بالا بردن سطح آگاهی و استفاده از تجارب دیگران باعث میشه عملکردهای اشتباه ، کمتری داشته باشیم و از هر موضوعی درسها و پیامهاشو بگیریم و هر موضوعی برامون حاد و غیر قابل حل نباشه بدونیم که با صبوری و توکل و ایمان میتونیم نتایج بهتری دریافت کنیم .
به جرات میتونم بگم اکثر لحظاتمو اینطوری سپری میکنم و به این روش غلبه به ترسهام دارم .
امیدوارم نه تنها خودم بلکه تمامی دوستان عزیزم هم ، به نتایج دلخواه قلبیشون برسن .
هرچیزی که از درون باعث آرامششونه .
استاد جونم دوستت دارم عاشقتم
مرسی که هستید
الهی که همیشه باشید