این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
در مورد 8فایل تغییر باید بگم فوق العاده بود ، عالی عالی
علاقه آتشین و رویای دیرینه ای که دنبالش هستم اینه که کودکستان خودم بزنم
ولی به دو دلیل تا الان سراغش نرفتم یکی اینکه سرمایه اولیه ، تجهیزات رهن مکان از کجا بیارم اینا بکنار شاگرد این موقع سال کجاس ودر یک کلام شرک پنهان و دومین دلیلش آب باریکه که از مدرسه دولتی دارم خداروشکر میکنم بابت این آب باریکه اما فکر میکنم ظرفیت رشد دارم اما پام روی ترمز
اما خیلی متعهد اینبار اومد این مار تمومش کنم برای اینکار من چهل روز متعهد شدم و توی دفتر یاداشت میکنم اقدامات، الهامات و نتایج هرروز ،
امروز هم مرات درست کردم ، توی دیوار دنبال جای مناسب گشتم ، راجع به این رویا با همسرم حرف زدم
اینا قدمهای کوچیکی هستند اما انرژی حرکت من میرسونن
شنیدن موفقیتهای دوستان ایمان و امید را در درون ما پررنگ تر میکند
من تو زمینه روابط و توجه به نکات مثبت افراد مشکل داشتم و باورهای وحشتناکی از بچگی تو ذهنم بود،خیلی تلاش می کردم که این باورهای اشتباه را با باورهای درست جایگزین کنم و با وجود تلاشهام اما یک جاهایی حریف ذهنم نمیشدم و افسارش از دستم میرفت و چون میدونستم این پاشنه آشیل منه ،یشتر برای حل آن وقت میگذاشتم از جهان هم چک خوردم و این باعث شد بیشتر دهنمو کنترل کنم خدا هم دستمو گرفت و به کمک قانون آفرینش و معجزات دوره هم جهت تونستم افسارشو دستم بگیرم
خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
مرا به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی .
خدای ثروتمندم من هرآنچه که هستم و هرآنچه که دارم از آن توست و تو از عشق بی نهایتت به من میبخشی .
خدای خوشگلم سپاسگزارتم که هدایتم میکنی تا کمالگرایی در نوشتن رو کنار بزارم .
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
خداقوت
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید .
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من 2تا کار رو بی نهایت دوست دارم انجام بدم و دقیقا به دلایل ترسایی که گفتید و همین باور محدودکننده در مورد سن هیچ حرکتی در موردش انجام ندادم
1. بی نهایت دوست دارم زبان یادبگیرم اما همش میگم که من سنم بالا رفته و نمیتونم یادبگیرم و سخته برام و همیشه دارم پشت گوش میندازمش
2. بی نهااااااااااایت به مدلینگ علاقه دارم اما یکی از باورای محدودکننده م سن هست ، یکی اینکه ترس از قضاوت شدن دارم ، و یکی دیگه م اینکه چون چندبار پیام گذاشتم تو آگهی ها و دنبال رابطه بودن برای همین این باور رو تو من قوی کرده که کسایی که میرن تو این حرفه ناخواسته مجبورن که رابطه داشتن با صاحب اون کار و هم اینکه نمیدونم که از کجا باید شروع کنم .
چیزی که من دلم میخواد در مورد کسب و کارم اینه که علاوه بر استقلال مالی بی نهایت دوست دارم که تو کارم آزادی زمانی و مکانی داشته باشم ، نخوام به کسی جواب پس بدم و در کنار کارم ورزش و شنا و یوگا هم برم :)
چیزی که به عنوان اولین قدم الان فکر میکنم باید انجام بدم اینه که بشینم اول باورای درست در مورد سن و در مورد رابطه داشتن تو کار مدلینگ رو درست کنم و ویس کنم و شروع کنم به تکرار و اینکه تو همین سایت خودمون اونقدر الگوهای فوق العاده هست که باید بگردم و پیداشون کنم و ببینم که اونا بدون هیچ کدوم از این موارد موفقن و به خودم یادآوری کنم
قلبم میگه وقتی شروع کنم خدا خودش هدایتم میکنه به اینکه از کجا شروع کنم برای کسب مهارت .
دومین قدم هم اینه که ورزشم رو دوباره شروع کنم
من تناسب اندام دارم ولی کافی نیست باید بیشتر روی اندامم کار کنم .
در جواب سوال باید بگم که بله قبلاً به ته دره رسیدم، به نقطه ای رسیدم که دیگه هیچ امیدی نداشتم و احساس میکردم که به یک مرده محرک تبدیل شدم. بعد از خارج شدن از یک رابطه ای که هزاران هزار نشونه از خداوند گرفته بودم که به صلاح ام نبود، این احساس به وجود اومد و به همین واسطه از دانشگاه و کار ام هم عقب افتادم. خاطرم هست روز هایی رو که یک سایهی سنگین روی قلبم افتاده بود و یک ربات شده بودم و همچنین شب های همون روز ها رو به خاطر دارم که با تمام وجودم میخواستم تغییر کنم و از اون حال در بیام. و همون موقع بود که هدایت من از طرف خداوند شروع شد. ویدیو هایی رو چندین و چند بار از اول نگاه میکردم و الگو های قوی تر از خودم رو مطالعه. کم کم بهتر و بهتر شدم و حدود یک ماه بعد از اون اتفاق انگار که پوست انداخته بودم، تبدیل به یک نسخهی فوقالعاده قوی تر ای از خودم شدم. که دیگه حد و مرز داشت. که دیگه حال دل اش خوب بود و کم کم اون آدم به استاد و رابطهی بی نظیرش با خداوند هدایت شد و الان آدمی که من هستم هیچ ربطی به آدم اون روز ها نداره. هنوز هم با تمام وجودم میخوام که تغییر کنم و بهتر بشم ولی اینبار تفاوتش این هست که نیازی به چک و لقد جهان نیست. با کوچیک ترین نشانه ها به خودم میام و پا به عمل میگذارم. آخ جون چالش جدید ! قراره حسابی ازش یاد بگیرم و وسیع تر بشم!
فراموشکار بودن ما آدم ها برام خیلی جالب هست. مدتی بود که اصلاً حواسم نشده بود از کجا به کجا رسیدم. خوشحالم که با جواب دادن به این سوالات تونستم به خودم یادآوری کنم که توی دقیقاً یک سال ربطی به آدم پارسال ندارم و دقیقاً میخوام که همین اتفاق رو سال دیگه این موقع تجربه کنم.
«علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
من مربی ام و عاشقانه دوست دارم که توی یک باشگاه خوب کار کنم اما بخاطر یه سری باور های محدود کننده و ترس های واهی هنوز بصورت جدی اقدام برای انجام این کار نکردم
که میخوام بصورت جدی روش کارکنم چون با تمام وجود دوست دارم که از کاری که عاشقشم پول بسازم و از لحاظ مالی مستقل بشم
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
فکر میکنم اولین قدم عملی من باید این باشه که باورهای محدود کننده ای که جلوی حرکت کردن مو گرفتن و شناسایی کنم و اونهارو درست کنم
و بعدش بیام توی بحث احساس لیاقت و عزت نفس روی خودم کار کنم چون تو این زمینه خیلی پاشنه آشیل دارم
و البته بحث ایمان و اعتماد به خداوند باید سرلوحه ی همه اینها باشه که باید حسابی روش وقت بزارم
خلاصه با شروع این پروژه دارم قدم به قدم پیش میرم و بی نهایت امیدوارم به تغییر شرایطم به سمت بهتر و بهتر.
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خب من قبلا علاقه آتشینم به ساخت اپ اندروید و وب سایتی برای مدیریت زمان ( که نیاز خودم و قطعا خیلی ها هستش) و خب بعد بچه دار شدنم و البته تا حدودی ضعف بینایی و سخت بودن کار با لپتاپ رفم به سمت یاد گیری زبان انگلیسی
الان
علاقه آتشینم به کاربردی و استفاده واقعی زبان انگلیسی در فهم و گفتار و شنیدارم خودم هست و بعدش بتونم با بقیه به اشتراک بزارم و م خودم مدام بهبود پیدا کنم و هم به بقیه در این مسیر زیبا راه رو همراهی کنم و خب البته کسب درآمد کنم ازش
و
چه بسا روزی این دو علاقه آتشین رو باهم میکس کردم (استیکر قلب )
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
این قدم رو برداشتم که دارم برای تمرینهام با آرزو سناریو مینویسم و برای تمرینهام با مریم از خودم جمله ها رو بسازم و جواب بدم نه از روی متن و دوره ( البته که باید تصحیح و بهبود بدم فعلا با کمک هوش مصنوعی و به مرور با هدایت الله و بهبود خودم با هوش طبیعی و واقعی )
(اشتراکگذاری این ترسها و قدمهای کوچک، بزرگترین منبع الهام و شجاعت برای سایر اعضای خانوادهی ما خواهد بود.)
خداروشکر که حالم خوبه و برگشتم به روال قبلم که توجه به نکات مثبت و ایجاد حس خوبه…
خدایاشکرت که تونستم توی دوره ی فوق العاده ای ثبت نام کنم که هم قراره توی حرفه ی مورد علاقم اپدیت بشم و هم قراره کلی اطلاعات جدید دریافت کنم خدایاشکرت که هدایتم کردی توی این دوره ثبت نام کنم.
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خداروشکر من توی شغل مورد علاقم مشغول به کارم و من عاشق اینم هنرجو داشته باشم و آموزش بدم ولی چندین ماه برای نوشتن جزوم اقدام کردم ولی هنوز تمومش نکردم.
بااینکه میدونم با تموم کردنش و جذب هنرجو میتونم پول خیلی بیشتری بسازم و یکی از ارزوهام رو زندگی کنم ولی هنوز این جزوه رو تموم نکردم…
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
با شروع این پروژه من کم کم جزوم رو نوشتم ولی استمرار نداشتم توی اینکار ولی همینجامتعهد میشم که به مدت یک هفته کامل یه بخش کوچیکی ازاین جزوه بنویسم و بعد یک هفته بازم این تمرین رو تکرارمیکنم و نوشتن ازهمین امشب شروع میکنم.
خداروشکر حالم خیلی بهترشده و با اتفاقات وتضاد هاب زندگی کنار میام و سعی میکنم روون تر پیش برم و نخوام با همه چیز بجنگم بجاش درصلح باشم هم با خودم و هم باشرایط بیرون ازخودم.
اون علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
راستش من نمیدونم اصلا علاقم چیه خودمو گم کردم قبلا هم ک مغازه داشتم با این ک موفق بود و درآمد خوبی داشتم ی چیزی ته وجودم میگفت این اون کاری نیست ک تو میخای خوشحال نبودم ولی همیشه ی چیزی ته ته وجودم علاقه ب روانشناسی و مشاوره داشتم لیسانس گرفتم و رها کردم ولی الان بازم ی زمزمه هایی تو وجودم هس ک شروع کن ب خوندن برای ارشد ولی باز ی حسی میگه مطمعنی علاقه داری گیجم گنگم نمیدونم چیکار کنم چه راهی رو برم
اولین قدم کوچک و عملی ک متعهد میشوید برای غلبه بر این ترس و حرکت ب سمت اون علاقه بردارید چیست؟اولین قدم رو 10 روز پیش برداشتم ک ب خودم تعهد دادم تا تمام وقتمو بزارم برای خودشناسی و تغییر خودم وشخصیتم و باورهام رفع ترس هام گوش دادن مداوم ب فایل های استاد عزیزم برای روشن شدن راه راهی ک توش گم شدم و شرک میورزم و من ایندفه ب خودم و خدای خودم قول دادم ک تغییر کنم
تمرین امروز درباره مقاومت ذهنیه. میدونم برای مهاجرت باید مهارتهای مهندسی کامپیوتر یاد بگیرم، چون اونجا بازار این مهارتها رو میخواد و خیلی از ایرانیها از این مسیر موفق شدن. با این حال، هنوز یه کم تردید دارم و نمیدونم واقعاً خوشحال میشن یا نه. ولی ایمان دارم هر مسیر موفقی صبر، استمرار و اعتماد به خدا و خودم میخواد.
الان دارم موزیک گوش میکنم و از خدا میخوام ذهن و قلبم آروم باشه تا بتونم تصمیم درست بگیرم. هنوز نمیدونم علاقه واقعیم چیه؛ علاقه دارم به کوچینگ، فشن و مد، یا شاید کار تو خدمات هتلهای لوکس در دوبی.
قدم امروزم: سرچ کنم درباره کارهای خدماتی و ببینم چطور میتونم شرکت خودم رو در دوبی ثبت کنم. هدفم اینه شک و تردیدم کمتر بشه و یه قدم عملی برای حرکت به سمت علاقه و مسیرم بردارم.
من به دنبال تقویت ایمان و حذف شک و تردید ها هستم ایمان دارم در این مسیر به مرور قوی تر و موفق تر خواهم بود
که این فرد چطوررر روش شد با اون همه محبتی که بهش کردم
چنین برخوردی بامن بکنه !!!!؟؟؟
اما حالا با وجود دوره عزیززز احساس لیاقت
میدونم که من اون کارا رو برای شخصِ اون فرد نکردم ،
حتی برای خدا هم انجام ندادم
هر چند که در ظاهر این بود و خودمم فکر میکردم که دارم برای رضای خدا انجام میدم
یا برای گرفتنِ دست یه بنده خدا و باز کردنِ گرهی از زندگی اون فرد
اما الان میدونم
چند تا دلیل داشت اون همه از خودگذشتن ها
●● اولین و مهمترینش احساس عدم لیاقت بود …
اینکه من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به اون احساسِ آدم حسابی بودنه ،
به حس خوبی که از تشکر اون فرد میگرفتم ،
به اینکه من آدمِ مفیدیم
به اینکه من دارم خودمو لاااایق دریافت نعمت بیشتر در دنیا و تجربه بهشت در آخرت میکنم …
●● و دومیش
شررررک بود
این که من الان دست این بابا رو بگیرم که اگه فردا منم افتادم تو چاله
یکی باشه دستمو بگیره
پس بهتره این طرف ، دِین دار من بمونه …
●● و سومیش
این بود که من میتونم نجات بدم زندگی دیگرانو
البته این موردِ سوم ، 99 درصد برای بچه های خودم صدق میکرد
و من در مواجهه با بقیه آدما به یکی از دو نیتِ اول کمک میکردم
و فقط نسبت به بچه های خودم بدون چشمداشت و به قصد نجاتشون به دادشون میرسیدم
البته که همینم که میشکافی میبینی ، اونم بخاطر این حسه که اینجوری حس میکنم من ماااادر بهتریم
اینجوری حس میکنم که به اون وظیفهِ مادرانه خودم عمل کردم و این بهم حس آرااامش میده
اینجوری حس میکنم که خدا این بچه ها رو به من هدیه داده و خِیر و شَرشون رو هم دست من سپرده
که من موظفم هدایتشون کنم به سمت خیر
و دورشون کنم از سمتِ شَر
——————————————————————
یکی دیگه از جاهایی که اونقدر جهان به من سخخخت گرفت تا من مجبوررر به تغییر بشم
■ مسئله وسواس زیادِ من تو زمینه تمیزکاری بود
من سالهااا به شدددت وسواس داشتم
اونقدر که باعث میشد هیچوقت دوست نداشته باشم کسی بیاد خونم
چون بعد رفتنِ مهمون باید خونه رو به شدت تمیزکاری میکردم …
مثلا وقتی خواهرم با بچه های کوچیکش میومد خونه ما
من آرامش نداشتم از اینکه
الان بچه میخواد بره دستشویی ، مبادا پاشو بزاره کفِ دستشویی بعد بزاره رو فرش
و همششش در حال تذکر به بچه ها و شستن توالت بودم
یا همش حواسم پی این باشه
الان بچه رفت دستشویی آیااا دستشو خوووب با مایع دستشویی شده یا نه الان پرررر میکروبه و میزنه به همه جا
خلاصه اطرافیان مخصوصا همسرم بیشترین تصویری که از من دیده بود
تصویرِ من در حال تی زدنِ زمین
گردگیری
یا جرمگیر و وایتکس زدن بود .
و گاهی اوقات به من میگفت : واقعا ماشاالله بهت … اخه چقدررر انرژی داری !!!
سالها گذشت
و من این اخلاق وسواس رو از دوران مجردی تا متاهلی و حتی بعد از به دنیا اومدن اولین فرزندم ، غزل جان داشتم
حتی اون طفلِ معصوم هم، جوری بار اومده بود که محال بود که یه میوه یا خوراکی بخوره
و با همون دست کثیف پاشه تو خونه راه بره
مبادا که دستش به جایی بخوره و اونجا لکه و چسبناک بشه
همونجا سرجاش مینشست و دستاشو رو به بالا میگرفت تا من بیام ببرم بشورم
یه مهمونی که میخواستم بدم
از قبلش کوزِت بازی های من
و کار و کار و تمیزکاری شروع میشد
موقع بودنِ مهمونا همچنان ادامه داشت
و بعد از رفتنشون به نهااایت میرسید
تا خونه به همون حالت قبل برگرده
من روزها و روزها از این اخلاق خودم رنج میکشیدم
اما تقریبا برام محاااال به نظر میومد که بتونم ترکش کنم
و گاهی فکر میکردم ، تو خاک و لکه و چربی و کثیفی دست و پا بزنیم !!؟
محااااااله
و همش تصویر فلان فامیل و آشنا که رفتیم خونشون مهمونی
و مثلا روی کابینتش یه وجب خاک بود یا روی اجاق گازش یه کیلو چربی زده بود میومد تو ذهنم
یعنی ترکِ این اخلاق در حد فتحِ قله اورست سخت به نظر میومد
هم درونم به شدددت میخواست که راحتتر و آرااامتر زندگی کنم
و هم ذهنم به شدت منو از این میترسوند
که اگه این رویه رو ول کنی ، به تدریج خونت مثل خونه همون دوست و آشنا میشه که الان اگه بخوان هم ، نمیتونن خوووب تمیز کنن خونه رو ، بس که کثیفیا رفتن تو عمقِ همه چی
بالاخره من همچنان درگیر بودم
و فرزند دومم به دنیا اومد ، آقا یزدانِ فوووق العاده پرر انرژی و پر تحرک
که بر خلاف غزل جان، خیلی هم حرف گوش کن نیست
و دوست داره کارِ خودشو بکنه
دیگه من رسما دیدم آقا من نمیتوووونم :(
بااااید تغییر کنم
این نمیشه که
من کلللی انرژی بزارم و کل خونه رو تمیز کنم
و پنج دقیقه نشده
دوباااره کلللی اسباب بازی و دفتر و مداد رنگی وسط اتاقه
اقا یزدانِ 4 ساله ، خیلی هم دوست داره همش مدل به مدل لباس عوض کنه
و مدام کشو رو زیر و رو کنه
خب کشوهای لباس هم که یه روزِ کامل مرتب نمیمونن
دوست داره مدام تو خونه و روی مبلا بدوه
دوست داره از کشوهای آشپزخونه مثل نردبون بره بالا و روی کابینتها بازی کنه
و همه جا پرِ لکه دست و پا میشه
من اگه بخوام مدام حواسم به یزدان جان باشه و پشت سرش مرتب کنم
کلا آرامش ندارم
اینه که کم کم مجبور شدم به رها کردن اون شیوه افراطیِ گذشته
البته که آسون نبود
اما شروع کردم و تکاملی پیش رفتم
الان تقریبا دو ساله، تمیزکاریِ خونه در حد معمول و طبق روتین روزانه انجام میشه
اما دیگه اون وسواسه نیست …
من کللللی وقت دارم که تمرکزززی بشینم روی خودم کار کنم
کللللی آرامشم بیشتر شده
بچه های خواهرم که طفلیا هر وقت میومدن خونه ما ، با تذکرهااای بسیار زیادِ من روبرو بودن
الان خیلللی رهاتر و شادتر بازی میکنن
الان حتی پیکنیک رفتنمونم راحتتر و لذت بخشتر شده
چون من وسواسِ گذشته رو ندارم و به خودم و بچه ها سخت نمیگیرم
خلاصه که جهان سخخخت گرفت به من
و من مجبور به تغییر شدم
همون اخلاقی که یه روزی جزو محالات زندگیم بود که بتونم تغییرش بدم
با شروعِ من برای تغییر
پله پله و تکاملی تغییر کرد و چقدررر من آرامشم و حتی اعتمادبنفسم بیشتر شد …
استاد ترکیب دوره احساس لیاقت و پروژه تغییر
مخصوصا اینکه طبق توصیه شما ،
من میام هر شب در حدِ چند خط مینویسم که : [[ چه اتفاقات مثبتی در طی روز افتاد
و من چه کارها و رفتارهایی رو انجام دادم
یا چه بازخوردهایی دریافت کردم
که نشون میده احساس ارزشمندی و لیاقتم داره بالاتر و بالاتر میره ]]
(ترکیب این دوره و این پروژه ) باهم با این شیوه
چقدررر سرعت رشد منو برده بالاتر
چقدر من دارم نتایجی رو میبینم که قبلا نبودن تو زندگیم
و وقتی هر شب مینویسم
تاااازه میفهمم عهههه ، کار کردن روی احساس لیاقتم چقدررر داره جواب میده
و چقدر شور و شوق و انگیزه و اعتنادبنفس من برای ادامه بیشتر و بیشتر میشه …
ازتون ممنونم برای صدمین بار ،بخاطر این دوره بینظیررر
و این پروژه های شگفت انگیزی که رایگان در اختیار ما هست …
بنام خدای یکتا
در مورد 8فایل تغییر باید بگم فوق العاده بود ، عالی عالی
علاقه آتشین و رویای دیرینه ای که دنبالش هستم اینه که کودکستان خودم بزنم
ولی به دو دلیل تا الان سراغش نرفتم یکی اینکه سرمایه اولیه ، تجهیزات رهن مکان از کجا بیارم اینا بکنار شاگرد این موقع سال کجاس ودر یک کلام شرک پنهان و دومین دلیلش آب باریکه که از مدرسه دولتی دارم خداروشکر میکنم بابت این آب باریکه اما فکر میکنم ظرفیت رشد دارم اما پام روی ترمز
اما خیلی متعهد اینبار اومد این مار تمومش کنم برای اینکار من چهل روز متعهد شدم و توی دفتر یاداشت میکنم اقدامات، الهامات و نتایج هرروز ،
امروز هم مرات درست کردم ، توی دیوار دنبال جای مناسب گشتم ، راجع به این رویا با همسرم حرف زدم
اینا قدمهای کوچیکی هستند اما انرژی حرکت من میرسونن
سلام استاد
سلام خانم شایسته
شنیدن موفقیتهای دوستان ایمان و امید را در درون ما پررنگ تر میکند
من تو زمینه روابط و توجه به نکات مثبت افراد مشکل داشتم و باورهای وحشتناکی از بچگی تو ذهنم بود،خیلی تلاش می کردم که این باورهای اشتباه را با باورهای درست جایگزین کنم و با وجود تلاشهام اما یک جاهایی حریف ذهنم نمیشدم و افسارش از دستم میرفت و چون میدونستم این پاشنه آشیل منه ،یشتر برای حل آن وقت میگذاشتم از جهان هم چک خوردم و این باعث شد بیشتر دهنمو کنترل کنم خدا هم دستمو گرفت و به کمک قانون آفرینش و معجزات دوره هم جهت تونستم افسارشو دستم بگیرم
به نام خداوند بخشنده ی مهربانم
اِلهی وَ رَبّی مَن لی غَیرُک
خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
مرا به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی .
خدای ثروتمندم من هرآنچه که هستم و هرآنچه که دارم از آن توست و تو از عشق بی نهایتت به من میبخشی .
خدای خوشگلم سپاسگزارتم که هدایتم میکنی تا کمالگرایی در نوشتن رو کنار بزارم .
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
خداقوت
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید .
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من 2تا کار رو بی نهایت دوست دارم انجام بدم و دقیقا به دلایل ترسایی که گفتید و همین باور محدودکننده در مورد سن هیچ حرکتی در موردش انجام ندادم
1. بی نهایت دوست دارم زبان یادبگیرم اما همش میگم که من سنم بالا رفته و نمیتونم یادبگیرم و سخته برام و همیشه دارم پشت گوش میندازمش
2. بی نهااااااااااایت به مدلینگ علاقه دارم اما یکی از باورای محدودکننده م سن هست ، یکی اینکه ترس از قضاوت شدن دارم ، و یکی دیگه م اینکه چون چندبار پیام گذاشتم تو آگهی ها و دنبال رابطه بودن برای همین این باور رو تو من قوی کرده که کسایی که میرن تو این حرفه ناخواسته مجبورن که رابطه داشتن با صاحب اون کار و هم اینکه نمیدونم که از کجا باید شروع کنم .
چیزی که من دلم میخواد در مورد کسب و کارم اینه که علاوه بر استقلال مالی بی نهایت دوست دارم که تو کارم آزادی زمانی و مکانی داشته باشم ، نخوام به کسی جواب پس بدم و در کنار کارم ورزش و شنا و یوگا هم برم :)
چیزی که به عنوان اولین قدم الان فکر میکنم باید انجام بدم اینه که بشینم اول باورای درست در مورد سن و در مورد رابطه داشتن تو کار مدلینگ رو درست کنم و ویس کنم و شروع کنم به تکرار و اینکه تو همین سایت خودمون اونقدر الگوهای فوق العاده هست که باید بگردم و پیداشون کنم و ببینم که اونا بدون هیچ کدوم از این موارد موفقن و به خودم یادآوری کنم
قلبم میگه وقتی شروع کنم خدا خودش هدایتم میکنه به اینکه از کجا شروع کنم برای کسب مهارت .
دومین قدم هم اینه که ورزشم رو دوباره شروع کنم
من تناسب اندام دارم ولی کافی نیست باید بیشتر روی اندامم کار کنم .
استاد خیلی تو ماهی
سپاسگزارتم بی نهایت
خداجونم هزاران بار سپاسگزارتم که هدایتم میکنی .
عاشقتم قلب من .
در پناه رب باشید .
به نام خداوند بخشنده و مهربون
سلام به همگی
در جواب سوال باید بگم که بله قبلاً به ته دره رسیدم، به نقطه ای رسیدم که دیگه هیچ امیدی نداشتم و احساس میکردم که به یک مرده محرک تبدیل شدم. بعد از خارج شدن از یک رابطه ای که هزاران هزار نشونه از خداوند گرفته بودم که به صلاح ام نبود، این احساس به وجود اومد و به همین واسطه از دانشگاه و کار ام هم عقب افتادم. خاطرم هست روز هایی رو که یک سایهی سنگین روی قلبم افتاده بود و یک ربات شده بودم و همچنین شب های همون روز ها رو به خاطر دارم که با تمام وجودم میخواستم تغییر کنم و از اون حال در بیام. و همون موقع بود که هدایت من از طرف خداوند شروع شد. ویدیو هایی رو چندین و چند بار از اول نگاه میکردم و الگو های قوی تر از خودم رو مطالعه. کم کم بهتر و بهتر شدم و حدود یک ماه بعد از اون اتفاق انگار که پوست انداخته بودم، تبدیل به یک نسخهی فوقالعاده قوی تر ای از خودم شدم. که دیگه حد و مرز داشت. که دیگه حال دل اش خوب بود و کم کم اون آدم به استاد و رابطهی بی نظیرش با خداوند هدایت شد و الان آدمی که من هستم هیچ ربطی به آدم اون روز ها نداره. هنوز هم با تمام وجودم میخوام که تغییر کنم و بهتر بشم ولی اینبار تفاوتش این هست که نیازی به چک و لقد جهان نیست. با کوچیک ترین نشانه ها به خودم میام و پا به عمل میگذارم. آخ جون چالش جدید ! قراره حسابی ازش یاد بگیرم و وسیع تر بشم!
فراموشکار بودن ما آدم ها برام خیلی جالب هست. مدتی بود که اصلاً حواسم نشده بود از کجا به کجا رسیدم. خوشحالم که با جواب دادن به این سوالات تونستم به خودم یادآوری کنم که توی دقیقاً یک سال ربطی به آدم پارسال ندارم و دقیقاً میخوام که همین اتفاق رو سال دیگه این موقع تجربه کنم.
به نام خدای هدایتگرم
«علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
من مربی ام و عاشقانه دوست دارم که توی یک باشگاه خوب کار کنم اما بخاطر یه سری باور های محدود کننده و ترس های واهی هنوز بصورت جدی اقدام برای انجام این کار نکردم
که میخوام بصورت جدی روش کارکنم چون با تمام وجود دوست دارم که از کاری که عاشقشم پول بسازم و از لحاظ مالی مستقل بشم
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
فکر میکنم اولین قدم عملی من باید این باشه که باورهای محدود کننده ای که جلوی حرکت کردن مو گرفتن و شناسایی کنم و اونهارو درست کنم
و بعدش بیام توی بحث احساس لیاقت و عزت نفس روی خودم کار کنم چون تو این زمینه خیلی پاشنه آشیل دارم
و البته بحث ایمان و اعتماد به خداوند باید سرلوحه ی همه اینها باشه که باید حسابی روش وقت بزارم
خلاصه با شروع این پروژه دارم قدم به قدم پیش میرم و بی نهایت امیدوارم به تغییر شرایطم به سمت بهتر و بهتر.
خدایا شکرت بخاطر این بهبود های کوچک اما همیشگی.
تمرین این قسمت:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خب من قبلا علاقه آتشینم به ساخت اپ اندروید و وب سایتی برای مدیریت زمان ( که نیاز خودم و قطعا خیلی ها هستش) و خب بعد بچه دار شدنم و البته تا حدودی ضعف بینایی و سخت بودن کار با لپتاپ رفم به سمت یاد گیری زبان انگلیسی
الان
علاقه آتشینم به کاربردی و استفاده واقعی زبان انگلیسی در فهم و گفتار و شنیدارم خودم هست و بعدش بتونم با بقیه به اشتراک بزارم و م خودم مدام بهبود پیدا کنم و هم به بقیه در این مسیر زیبا راه رو همراهی کنم و خب البته کسب درآمد کنم ازش
و
چه بسا روزی این دو علاقه آتشین رو باهم میکس کردم (استیکر قلب )
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
این قدم رو برداشتم که دارم برای تمرینهام با آرزو سناریو مینویسم و برای تمرینهام با مریم از خودم جمله ها رو بسازم و جواب بدم نه از روی متن و دوره ( البته که باید تصحیح و بهبود بدم فعلا با کمک هوش مصنوعی و به مرور با هدایت الله و بهبود خودم با هوش طبیعی و واقعی )
(اشتراکگذاری این ترسها و قدمهای کوچک، بزرگترین منبع الهام و شجاعت برای سایر اعضای خانوادهی ما خواهد بود.)
به نام خدای نور
سلام به روی ماهتون استاد عزیزم و مریم جانممم.
خداروشکر که حالم خوبه و برگشتم به روال قبلم که توجه به نکات مثبت و ایجاد حس خوبه…
خدایاشکرت که تونستم توی دوره ی فوق العاده ای ثبت نام کنم که هم قراره توی حرفه ی مورد علاقم اپدیت بشم و هم قراره کلی اطلاعات جدید دریافت کنم خدایاشکرت که هدایتم کردی توی این دوره ثبت نام کنم.
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خداروشکر من توی شغل مورد علاقم مشغول به کارم و من عاشق اینم هنرجو داشته باشم و آموزش بدم ولی چندین ماه برای نوشتن جزوم اقدام کردم ولی هنوز تمومش نکردم.
بااینکه میدونم با تموم کردنش و جذب هنرجو میتونم پول خیلی بیشتری بسازم و یکی از ارزوهام رو زندگی کنم ولی هنوز این جزوه رو تموم نکردم…
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
با شروع این پروژه من کم کم جزوم رو نوشتم ولی استمرار نداشتم توی اینکار ولی همینجامتعهد میشم که به مدت یک هفته کامل یه بخش کوچیکی ازاین جزوه بنویسم و بعد یک هفته بازم این تمرین رو تکرارمیکنم و نوشتن ازهمین امشب شروع میکنم.
خداروشکر حالم خیلی بهترشده و با اتفاقات وتضاد هاب زندگی کنار میام و سعی میکنم روون تر پیش برم و نخوام با همه چیز بجنگم بجاش درصلح باشم هم با خودم و هم باشرایط بیرون ازخودم.
خدایاشکرت.
رد پا تغییر را درآغوش بگیرقسمت هشتم
سلام ب استاد عزیزم و خانم شایسته مهربانم
اون علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
راستش من نمیدونم اصلا علاقم چیه خودمو گم کردم قبلا هم ک مغازه داشتم با این ک موفق بود و درآمد خوبی داشتم ی چیزی ته وجودم میگفت این اون کاری نیست ک تو میخای خوشحال نبودم ولی همیشه ی چیزی ته ته وجودم علاقه ب روانشناسی و مشاوره داشتم لیسانس گرفتم و رها کردم ولی الان بازم ی زمزمه هایی تو وجودم هس ک شروع کن ب خوندن برای ارشد ولی باز ی حسی میگه مطمعنی علاقه داری گیجم گنگم نمیدونم چیکار کنم چه راهی رو برم
اولین قدم کوچک و عملی ک متعهد میشوید برای غلبه بر این ترس و حرکت ب سمت اون علاقه بردارید چیست؟اولین قدم رو 10 روز پیش برداشتم ک ب خودم تعهد دادم تا تمام وقتمو بزارم برای خودشناسی و تغییر خودم وشخصیتم و باورهام رفع ترس هام گوش دادن مداوم ب فایل های استاد عزیزم برای روشن شدن راه راهی ک توش گم شدم و شرک میورزم و من ایندفه ب خودم و خدای خودم قول دادم ک تغییر کنم
خدایا شکرت
روز 12 – جلسه هشتم: پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»
به نام خدا
خدارو شکر برای امروز و همین لحظه.
تمرین امروز درباره مقاومت ذهنیه. میدونم برای مهاجرت باید مهارتهای مهندسی کامپیوتر یاد بگیرم، چون اونجا بازار این مهارتها رو میخواد و خیلی از ایرانیها از این مسیر موفق شدن. با این حال، هنوز یه کم تردید دارم و نمیدونم واقعاً خوشحال میشن یا نه. ولی ایمان دارم هر مسیر موفقی صبر، استمرار و اعتماد به خدا و خودم میخواد.
الان دارم موزیک گوش میکنم و از خدا میخوام ذهن و قلبم آروم باشه تا بتونم تصمیم درست بگیرم. هنوز نمیدونم علاقه واقعیم چیه؛ علاقه دارم به کوچینگ، فشن و مد، یا شاید کار تو خدمات هتلهای لوکس در دوبی.
قدم امروزم: سرچ کنم درباره کارهای خدماتی و ببینم چطور میتونم شرکت خودم رو در دوبی ثبت کنم. هدفم اینه شک و تردیدم کمتر بشه و یه قدم عملی برای حرکت به سمت علاقه و مسیرم بردارم.
من به دنبال تقویت ایمان و حذف شک و تردید ها هستم ایمان دارم در این مسیر به مرور قوی تر و موفق تر خواهم بود
این کامنت در تاریخ 5 بهمن نوشته شده :)
سلام به استاد عزیزم و دوستان بهشتیم
موضوع این جلسه در مورد این بود که آیا تا وقتی اوضاع سخت نشده تغییر میکنی ؟
یا جهان با چک و لگد مجبور به تغییرت میده ؟؟
واقعیتش استاد
من به زندگی خودم که نگاه میکنم
من همیشه دنبال بهبود بودم
حداقل در طی این 9 – 8 سالی که قانونو بهتر درک کردم
اما خیلی جاها هم بوده که اونقدر تغییر نکردم که اوضاع آنچنان سخخخت شده که منو مجبور به حرکت کرده
■ مثلا : تو بحثِ خدایی کردن برای بقیه
من واااقعا ادامه دادم و ادامه دادم
هی جهان برام نشونه فرستاد اما من تغییر نکردم
جهان پس گردنی زد بهم ، اما باااز من اصرااار داشتم که به همین روش ادامه بدم
بهم چند بار سیلی زد ، اما من هنوووز نمیفهمیدم آقا دلیل این سیلی خوردنا مننننم ، نه قدرناشناسیِ دیگران
تا در آخر یه چند تا لگدِ جانانه بهم زد
که دیگه مجبور شدم دست بردارم
از این دلسوووزی کردنای بیجا
از این خدایی کردنای شرک آلود برای دیگران
از اینکه بخوام زندگی بقیه رو نجات بدم …
اتفاقا چنددد نفر از همونایی که از سر دلسوزی یا حسِ به ظاهر انسان دوستانه (اما در باطن احساس بی ارزشی)
وقتمو ، انرژیمو ، زندگیمو ، اعتبارمو براشون گذاشتم
چنان سیلیهایی به من میزدن
که من متحیررر میموندم
که این فرد چطوررر روش شد با اون همه محبتی که بهش کردم
چنین برخوردی بامن بکنه !!!!؟؟؟
اما حالا با وجود دوره عزیززز احساس لیاقت
میدونم که من اون کارا رو برای شخصِ اون فرد نکردم ،
حتی برای خدا هم انجام ندادم
هر چند که در ظاهر این بود و خودمم فکر میکردم که دارم برای رضای خدا انجام میدم
یا برای گرفتنِ دست یه بنده خدا و باز کردنِ گرهی از زندگی اون فرد
اما الان میدونم
چند تا دلیل داشت اون همه از خودگذشتن ها
●● اولین و مهمترینش احساس عدم لیاقت بود …
اینکه من احساس ارزشمندیم رو گره زده بودم به اون احساسِ آدم حسابی بودنه ،
به حس خوبی که از تشکر اون فرد میگرفتم ،
به اینکه من آدمِ مفیدیم
به اینکه من دارم خودمو لاااایق دریافت نعمت بیشتر در دنیا و تجربه بهشت در آخرت میکنم …
●● و دومیش
شررررک بود
این که من الان دست این بابا رو بگیرم که اگه فردا منم افتادم تو چاله
یکی باشه دستمو بگیره
پس بهتره این طرف ، دِین دار من بمونه …
●● و سومیش
این بود که من میتونم نجات بدم زندگی دیگرانو
البته این موردِ سوم ، 99 درصد برای بچه های خودم صدق میکرد
و من در مواجهه با بقیه آدما به یکی از دو نیتِ اول کمک میکردم
و فقط نسبت به بچه های خودم بدون چشمداشت و به قصد نجاتشون به دادشون میرسیدم
البته که همینم که میشکافی میبینی ، اونم بخاطر این حسه که اینجوری حس میکنم من ماااادر بهتریم
اینجوری حس میکنم که به اون وظیفهِ مادرانه خودم عمل کردم و این بهم حس آرااامش میده
اینجوری حس میکنم که خدا این بچه ها رو به من هدیه داده و خِیر و شَرشون رو هم دست من سپرده
که من موظفم هدایتشون کنم به سمت خیر
و دورشون کنم از سمتِ شَر
——————————————————————
یکی دیگه از جاهایی که اونقدر جهان به من سخخخت گرفت تا من مجبوررر به تغییر بشم
■ مسئله وسواس زیادِ من تو زمینه تمیزکاری بود
من سالهااا به شدددت وسواس داشتم
اونقدر که باعث میشد هیچوقت دوست نداشته باشم کسی بیاد خونم
چون بعد رفتنِ مهمون باید خونه رو به شدت تمیزکاری میکردم …
مثلا وقتی خواهرم با بچه های کوچیکش میومد خونه ما
من آرامش نداشتم از اینکه
الان بچه میخواد بره دستشویی ، مبادا پاشو بزاره کفِ دستشویی بعد بزاره رو فرش
و همششش در حال تذکر به بچه ها و شستن توالت بودم
یا همش حواسم پی این باشه
الان بچه رفت دستشویی آیااا دستشو خوووب با مایع دستشویی شده یا نه الان پرررر میکروبه و میزنه به همه جا
خلاصه اطرافیان مخصوصا همسرم بیشترین تصویری که از من دیده بود
تصویرِ من در حال تی زدنِ زمین
گردگیری
یا جرمگیر و وایتکس زدن بود .
و گاهی اوقات به من میگفت : واقعا ماشاالله بهت … اخه چقدررر انرژی داری !!!
سالها گذشت
و من این اخلاق وسواس رو از دوران مجردی تا متاهلی و حتی بعد از به دنیا اومدن اولین فرزندم ، غزل جان داشتم
حتی اون طفلِ معصوم هم، جوری بار اومده بود که محال بود که یه میوه یا خوراکی بخوره
و با همون دست کثیف پاشه تو خونه راه بره
مبادا که دستش به جایی بخوره و اونجا لکه و چسبناک بشه
همونجا سرجاش مینشست و دستاشو رو به بالا میگرفت تا من بیام ببرم بشورم
یه مهمونی که میخواستم بدم
از قبلش کوزِت بازی های من
و کار و کار و تمیزکاری شروع میشد
موقع بودنِ مهمونا همچنان ادامه داشت
و بعد از رفتنشون به نهااایت میرسید
تا خونه به همون حالت قبل برگرده
من روزها و روزها از این اخلاق خودم رنج میکشیدم
اما تقریبا برام محاااال به نظر میومد که بتونم ترکش کنم
و گاهی فکر میکردم ، تو خاک و لکه و چربی و کثیفی دست و پا بزنیم !!؟
محااااااله
و همش تصویر فلان فامیل و آشنا که رفتیم خونشون مهمونی
و مثلا روی کابینتش یه وجب خاک بود یا روی اجاق گازش یه کیلو چربی زده بود میومد تو ذهنم
یعنی ترکِ این اخلاق در حد فتحِ قله اورست سخت به نظر میومد
هم درونم به شدددت میخواست که راحتتر و آرااامتر زندگی کنم
و هم ذهنم به شدت منو از این میترسوند
که اگه این رویه رو ول کنی ، به تدریج خونت مثل خونه همون دوست و آشنا میشه که الان اگه بخوان هم ، نمیتونن خوووب تمیز کنن خونه رو ، بس که کثیفیا رفتن تو عمقِ همه چی
بالاخره من همچنان درگیر بودم
و فرزند دومم به دنیا اومد ، آقا یزدانِ فوووق العاده پرر انرژی و پر تحرک
که بر خلاف غزل جان، خیلی هم حرف گوش کن نیست
و دوست داره کارِ خودشو بکنه
دیگه من رسما دیدم آقا من نمیتوووونم :(
بااااید تغییر کنم
این نمیشه که
من کلللی انرژی بزارم و کل خونه رو تمیز کنم
و پنج دقیقه نشده
دوباااره کلللی اسباب بازی و دفتر و مداد رنگی وسط اتاقه
اقا یزدانِ 4 ساله ، خیلی هم دوست داره همش مدل به مدل لباس عوض کنه
و مدام کشو رو زیر و رو کنه
خب کشوهای لباس هم که یه روزِ کامل مرتب نمیمونن
دوست داره مدام تو خونه و روی مبلا بدوه
دوست داره از کشوهای آشپزخونه مثل نردبون بره بالا و روی کابینتها بازی کنه
و همه جا پرِ لکه دست و پا میشه
من اگه بخوام مدام حواسم به یزدان جان باشه و پشت سرش مرتب کنم
کلا آرامش ندارم
اینه که کم کم مجبور شدم به رها کردن اون شیوه افراطیِ گذشته
البته که آسون نبود
اما شروع کردم و تکاملی پیش رفتم
الان تقریبا دو ساله، تمیزکاریِ خونه در حد معمول و طبق روتین روزانه انجام میشه
اما دیگه اون وسواسه نیست …
من کللللی وقت دارم که تمرکزززی بشینم روی خودم کار کنم
کللللی آرامشم بیشتر شده
بچه های خواهرم که طفلیا هر وقت میومدن خونه ما ، با تذکرهااای بسیار زیادِ من روبرو بودن
الان خیلللی رهاتر و شادتر بازی میکنن
الان حتی پیکنیک رفتنمونم راحتتر و لذت بخشتر شده
چون من وسواسِ گذشته رو ندارم و به خودم و بچه ها سخت نمیگیرم
خلاصه که جهان سخخخت گرفت به من
و من مجبور به تغییر شدم
همون اخلاقی که یه روزی جزو محالات زندگیم بود که بتونم تغییرش بدم
با شروعِ من برای تغییر
پله پله و تکاملی تغییر کرد و چقدررر من آرامشم و حتی اعتمادبنفسم بیشتر شد …
استاد ترکیب دوره احساس لیاقت و پروژه تغییر
مخصوصا اینکه طبق توصیه شما ،
من میام هر شب در حدِ چند خط مینویسم که : [[ چه اتفاقات مثبتی در طی روز افتاد
و من چه کارها و رفتارهایی رو انجام دادم
یا چه بازخوردهایی دریافت کردم
که نشون میده احساس ارزشمندی و لیاقتم داره بالاتر و بالاتر میره ]]
(ترکیب این دوره و این پروژه ) باهم با این شیوه
چقدررر سرعت رشد منو برده بالاتر
چقدر من دارم نتایجی رو میبینم که قبلا نبودن تو زندگیم
و وقتی هر شب مینویسم
تاااازه میفهمم عهههه ، کار کردن روی احساس لیاقتم چقدررر داره جواب میده
و چقدر شور و شوق و انگیزه و اعتنادبنفس من برای ادامه بیشتر و بیشتر میشه …
ازتون ممنونم برای صدمین بار ،بخاطر این دوره بینظیررر
و این پروژه های شگفت انگیزی که رایگان در اختیار ما هست …
خدا بهتون عمر با برکت بده …