این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استادان عزیزم و دوستان همراهم در پروژه تغییر را در آغوش بگیر
هر بار که این فایل رو گوش میکنم تست لحظه مرگ واقعاً برام تکان دهنده است وقتی که بهش فکر میکنم من از وقتی که با استاد آشنا شدم اون زمان هایی رو که به قانون عمل کردم و ذهنمو کنترل کردم و به قول عاطفه جان من خدا رو با استاد عباس منش شناختم ، از این مسیری که با استاد اومدم راضی ام ولی هنوز به اون حد بالایی که به ازرائیل در لحظه مرگ بگم باشه بریم نرسیدم چون هنوز به خیلی از نتایج نرسیدم میخوام لذت بیشتری رو تجربه کنم و همیشه هم از خدا میخوام که کمکم کنه تا جهان زیبایی رو که برای من خلق کرده رو ببینم و لذتشو ببرم ، به خدا میگم تو که از طریق من میخوای جهان رو تجربه کنی کمکم کن تا بهترینشو بهت نشون بدم و شرمنده ات نباشم.
تمرین:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
من یک بچه درس خون بودم و همه یعنی پدر و مادر و خانواده و فامیل از من انتظار دکتر شدن و کارمند شدن داشتن ولی من هر چی که بزرگتر شدم دیدم که به هیچ کدومشون علاقه ای ندارم و فقط بخاطر زحمت های پدر و مادرم و حرف بقیه است که میخوام به این شغل ها برسم ، بعدش ازدواج کردم و دیگه انگیزه ای برای درس خواندن نداشتم و لیسانس مو گرفتم دیگه ادامه ندادم.
کلا اهل مطالعه و یادگیری هستم ولی دانشگاه رفتن و درس خوندن به این شکل که فقط برای نمره و مدرک باشه رو دوست ندارم ، بعد ها اولین کاری که شروع کردم یک ماه رفتم دوره ی بافتنی بهش علاقه داشتم ولی ادامه ندادم و بعد از اون وارد نتورک شدم که چند ماهی با همسرم کار کردیم و از همونجا با استاد عباس منش آشنا شدم و بعد از باردار شدنم اون رو هم کنار گذاشتم ، گلسازی رو از خواهرم یاد گرفتم و یکم فروش هم داشتم ولی علاقه ای بهش نداشتم ، بعد از اینکه همسرم مغازه لوازم ورزشی راه اندازی کرد منم با دو تا بچه پشت سر هم یکی 4 ساله و یکی دو ساله در اینستاگرام یک پیج زدم و فروش داشتم بعدها سایت فروشگاهی راه اندازی کردم و همسرم پنل دیجی کالا برام راه اندازی کرد و خدا رو شکر الان بعد از 4 سال از فروش اینستا تمام فروش ما از سایت و دیجی کالا و باسلام هست .
چون همسرم به فروش اینترنتی رو آورد و خب تأمین کالا هم با ایشون هست و بیشتر با اجناس آشنایی داره الان ایشون تمام وقت روی سایت و فروش اینترنتی مون کار میکنن و من از خرداد ماه 1404 به قصد ورزش کردن به باشگاه رفتم چون دخترامو برای ژیمناستیک بردم گفتم خودم هم یه رشته ای رو برم فقط برای اینکه ورزش کنم و قبلاً کمی یوگا با ماهواره کار کرده بودم خیلی کم ، برای کلاس یوگا ثبت نام کردم و بعدش از مرداد ماه من برای مربیگری یوگا درجه سه ثبت نام کردم و خدا رو هزاران مرتبه شکر دورهی تئوری رو با معدل 18٫71 قبول شدم که دوستام تعجب کردند چون من سه تا بچه پشت سر هم دارم ولی دوستانم که مجرد بودن افتاده بودن و دوباره رفتن امتحان دادن.
با لطف و کمک خدا 5 مرحله آزمون عملی رو قبول شدم و 30 ام آبان یعنی جمعه همین هفته آزمون مرحله 6 رو ثبت نام کردم و خدا رو شکر دارم پله پله جلو میرم و در این کلاس ها متوجه شدم که من به عضلات و کلا به ورزش علاقه دارم و حالا با هدایت خداوند از یوگا شروع کردم و بهش ایمان دارم و مطمئنم که خودش هدایتم میکنه تا به اون نهایت لذت در این دنیا برسم .
در این مسیر خیلی چیزا یاد گرفتم با اینکه زمان طولانی ازش نگذشته و همه تعجب میکنن که من الان 5 ماهه ( که هنوز کامل هم نشده ) یوگا رو شروع کردم ، با اینکه تمام افرادی که برای مربیگری یوگا اومده بودند کم کمش 2 سال بود که یوگا کار میکردند .
خداوند افراد مناسب رو هرروز سر راهم قرار میده ، دوستانی که باهاشون کلاسای تئوری رو رفتم ، دو تا مربی در طی این مدت داشتم و تمام تمرینات مو از یک کانال یوتیوب دارم دنبال میکنم و دوستان هم باشگاهیم که همیشه بهم انگیزه میدن و منو تشویق میکنن.
خداوندا سپاسگزارم که همیشه همراه منی و از من حمایت میکنی و هدایتم میکنی ، خدایا حتی یک ثانیه منو به حال خودم وا مگذار .
ممنونم استاد عزیزم که واقعاً من نمی دونم چه جوری از شما تشکر کنم چون اگه من در مسیر شما قرار نمیگرفتم معلوم نبود الان کجا بودم . خدایا شکرت بخاطر این سایت الهی .
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خب من قبلا علاقه آتشینم به ساخت اپ اندروید و وب سایتی برای مدیریت زمان ( که نیاز خودم و قطعا خیلی ها هستش) و خب بعد بچه دار شدنم و البته تا حدودی ضعف بینایی و سخت بودن کار با لپتاپ رفم به سمت یاد گیری زبان انگلیسی
الان
علاقه آتشینم به کاربردی و استفاده واقعی زبان انگلیسی در فهم و گفتار و شنیدارم خودم هست و بعدش بتونم با بقیه به اشتراک بزارم و م خودم مدام بهبود پیدا کنم و هم به بقیه در این مسیر زیبا راه رو همراهی کنم و خب البته کسب درآمد کنم ازش
و
چه بسا روزی این دو علاقه آتشین رو باهم میکس کردم (استیکر قلب )
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
این قدم رو برداشتم که دارم برای تمرینهام با آرزو سناریو مینویسم و برای تمرینهام با مریم از خودم جمله ها رو بسازم و جواب بدم نه از روی متن و دوره ( البته که باید تصحیح و بهبود بدم فعلا با کمک هوش مصنوعی و به مرور با هدایت الله و بهبود خودم با هوش طبیعی و واقعی )
(اشتراکگذاری این ترسها و قدمهای کوچک، بزرگترین منبع الهام و شجاعت برای سایر اعضای خانوادهی ما خواهد بود.)
بگو خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید، هر کدام را بخوانید نیکوترین نام ها فقط ویژه ی اوست. و نماز خود را با صدای بلند و نیز با صدای آهسته مخوان و میان این دو راهی میانه بجوی ( اسرا 110 )
و بگو : همه ی ستایش ها ویژه ی خداست که نه فرزندی گرفته و نه در فرمانروایی شریکی دارد و نه او را به سبب ناتوانی کمک کار و یاوری است. و او را بسیار بزرگ شمار ( اسرا 111 )
سلام به استادانِ عزیزم و دوستای خوبم در این پروژه ی توحیدی جذاب
پروژه تغییر را در آغوش بگیر، جلسه هشتم :
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
خب بذارین از اولِ اول تعریف کنم واستون :)))
من همیشه به کارهای هنری علاقه داشتم، به کارهایی که خلاقیت توش بود، به نقاشی، به آشپزی، شیرینی پزی، و چون پدرم کارش ساختمون سازی بود و از بچگی میدیدم این موضوع رو منم علاقه مند شدم و زمانی که میخواستم برم دانشگاه تو شهری که اون موقع زندگی میکردم رشته ی معماری نزدیکترین رشته به هنر بود و اولین سال بود که اومده بود تو شهر ما (اون موقع سمت جنوب کشور زندگی میکردم) و من معماری قبول شدم و رفتم
و واقعا هم علاقه داشتم و هم پشتکار به طوری که گاهی حتی شب تا صبح برای انجام کارهای عملی بیدار میموندم و با ذوق کار میکردم، و به همین روال ارشد رو هم معماری انتخاب کردم و خوندم و کم و بیش کار هم میگرفتم تا اینکه من برای ازدواج اومدم تهران و همچنان دانشجوی ارشد بودم
یه روز خواهرم اومد تهران برای شرکت در ورکشاپ یک روزه ی دکور ماگ با خمیر پلیمری (اون موقع تازه اوایل شروع این کار داخل ایران بود) و بعد از اینکه خواهرم از ورکشاپ برگشت من اینقدر دوست داشتم این کارو که نشست بهم یاد داد و من یه ماگ واسه خودم ساختم و اصلا هیچ قصدی نداشتم که بخوام این کارو ادامه بدم ولی علاقه ای که داشتم باعث شد چند وقت بعدش بشینم چندتای دیگه بسازم و بعد بهم الهام شد ( اون موقع که اصلا نمیدونستم الهام چی هست ) که برم با فروشگاه نزدیک خونمون صحبت کنم و بگم من این کارو انجام میدم و اگه دوست دارین میتونین با هم همکاری کنیم و یادمه مدیر اون مجموعه یه خانوم جوان مهربون بود که استقبال کرد و من کارایی که ساخته بودم رو بهشون تحویل دادم و فروش رفت و باز شارژ کردم براشون و باز فروش رفت تا اینکه تصمیم گرفتم که برم با فروشگاه های دیگه هم صحبت کنم که باهاشون همکاری کنم و به لطف الله با بهترین فروشگاه های تهران تونستم کار کنم و نه فقط کار کنم بلکه محصولاتم از پر فروش ترین های اون فروشگاه ها بشه و من هر روز ارتباط بیشتری با این کار برقرار میکردم و انگار روحم حالش خیلی خوب بود با انجامش و یادمه کنارش کارهای معماری هم انجام میدادم ولی انگار روی هیچکدومشون تمرکز نداشتم و حدودا شش ماه بعد از اینکه وارد این سایت توحیدی شدم بهم الهام شد که فقط یکی از این دو کار رو با تمرکز ادامه بدم و من هانل رو انتخاب کردم چون آزادی بیشتری بهم میداد از همه نظر و حالم باهاش خیلی خیلی بهتر بود و از اون موقع که من تصمیم گرفتم فقط روی یه کار تمرکز کنم همینجور ایده و الهام پشت سر هم داره میاد واسه بهتر شدن کارم و من فقط میگم چشم و انجامش میدم و از نتیجش شگفت زده میشم
خدارو صد هزار مرتبه شکر که هر روز بهم کمک کرد و راه رو واسم هموار کرد تو همه ی زمینه ها
خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر مشتری های قدردان و مهربون و ثروتمندی که هر روز داره به سمت کسب و کارم سرازیر میکنه و من الان شغلی دارم که هم ازش لذت میبرم هم باهاش در آمد دارم و هم بیزینس خودمه و لازم نیس به کسی جواب پس بدم و به قول استاد جان باید کاری رو انجام بدیم که نگیم من دارم کار میکنم، بگیم من دارم حال میکنم
به خدای آسمون ها و زمین میسپارمتون، به خدایی که ما رو از هیچ خلق کرد و همواره داره هدایتمون میکنه
من از وقتی خودم را شناخته ام و یادم می آید علاقه شدیدی به مباحث روانشناسی موفقیت و قانون جذب داشتم بارها شده که با عشق ساعت در این مورد با دیگران صحبت کردم وقتی در این مورد صحبت میکنم با تمام وجودم لذت میبرم شادم عطش و شور شوق زیادی دارم برای این کار اما متاسفانه بخاطر عزت نفس پایین کمالگرایی ترس ها و باورهای محدود کننده یی که دارم هیچ وقت حتا یک قدم عملی برایش نبرداشته ام این فایل یکتلنگر خوبی شد برایم که باید حرکت کنم در جهت علایق ام که دوستش دارم با حرکت به سمت آن بدون شک به خوشبختی و ثروت خواهم رسید چقدر مهم است آدم حرکت کند شجاعت داشته باشد چون تا وقتی حرکت نکنی هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد ولی اگر حرکت کنی قدم برداری کمالگرا نباشی ایمان داشته باشی که خداوند حمایت ات میکند آن وقت درهای باز خواهد شد که به قول استاد حالا فکر اش را هم نمیکنی چون جهان به شجاعت و ایمان ما پاسخ میدهد هر قدر که من انگیزه داشته باشم و حرکت کنم به همان اندازه جهان به من پاداش خواهد داد در جهت اقدام عملی برای حرکت به سمت علاقه ات همین روزها به امید خدا در یکی از سمینارها در این زمینه میرم حداقل برای کسب تجربه و الگو گرفتن از دیگران هم که شده باید اینکار را بکنم
خدای بزرگم خودت کمک کن ایده هارا بگو دستهایت را برای کمک به من بفرست
بسم الله الرحمن الرحیم سلام استاد مهربانم ومریم نازنینم
خدارا شاکرم که در مدار پاسخ به این سوال هستم ارباب جان سپاسگزارم
استاد من واقعا علاقه آتشینی به سفر ودیدن جاهای زیبا دارم وتمام دوران کودکیم من با تجسم سفر ودیدن جزایر بکر گذشت ومن میدانم رسالتم
سفر کردن و ساختن است اما کلی موانع برای خودم ساخته ام که اول باید از شر این همه باور محدود کننده خلاص شوم
واما اولین گام من تعهد میدهم در پیاده روی های صبحگاهی ام به مناطق جدید بروم واز محیط اطرافم مطلع شوم تا ایمانم وباورهایم به توانای هایم باز سازی شود خدایا شکرت
با درود و وقت بخیر مجدد به استادان عزیزم و به همهی دوستان همراه در گام به گام این پروژه
این دومین کامنت من در این پروژه ی قسمت هشتم تغییر را در آغوش بگیر است
امروز صبح زود از ساعت 3 بامداد با خواندن کامنت های دوستان عزیزم در این قسمت هشتم به یاد آوردم که منم یک حرفایی برای این سوال در این قسمت دارم
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
امروز اومدم به این سوال پاسخ بدم
این از آن سوالهایی است که منو میبره به قدیما.. یادمه همیشه و همیشه آدم فعالی بودم . همیشه دوست داشتم یاد بگیرم .. همیشه دوست داشتم رشد کنم . همیشه ایده های خوبی داشتم .. همیشه هدفمند بودم .. بطور ناخودآگاه همیشه دوست داشتم فعال باشم ..انگیزه و شور و شوق زیادی داشتم .
مثلا بعد از ازدواجم همیشه دوست داشتم درسمو بخونم و وارد یک شغلی بشم.. چون احساس میکردم ازدواج برای من خیلی زود بود و قربانی شدم . تازه رژیم عوض شده بود و دانشگاهها تعطیل شده بود بدنبالش هم جنگ ایران و عراق … من خیلی زود ازدواج کردم . در واقع شرایط اون موقع اینجوری بود. خلاصه درس خواندن بعد از ازدواجم برام همیشه عقب میوفتاد تا اینکه بعد از دو تا بچه پشت سر هم فهمیدم من وقت سر خاراندن هم ندارم و باز هم به بعدها موکول میشد .. بعدش به کارای هنری علاقمند شدم شروع کردم به بافتنی و کاموا و قلاب بافی و رومیزی بافی و غیره .. آنقدر عاشق این کار بودم که آن موقع ها اینترنت و گوشی مبایل و این حرفها نبود.. ولی مجله های خانوادگی و یا مجلات مخصوص بافتنی و قلاب بافی وجود داشت که آنها رو میخریدم و با دقت از روی آنها نت برداری میکردم و یا توضیحات شو میخوندم و مینشستم آن دانه های بافت رو میشماردم و ساعتها روی این موضوع وقت می گذاشتم و آنقدر آزمون و خطا داشتم که بلاخره یاد میگرفتم ..
هم یاد گرفتم و هم در آن کار مهارت پیدا کرده بودم و سرعت عمل توی بافتنم خیلی خوب شده بود حتی یادمه آن موقع ها برای اولین بار یکی از همسایه هامون بهم سفارش رو میزی برای میز عسلی و زیر گلدانی و از این چیزای کوچولو سفارش داد و منم بافتم و ازش پول ساختم اون اولین کاری بود که با عشق و علاقه یادش گرفتم و تونستم پول بسازم . یک همسایه طبقه ی واحد پایین خونمون . که با دستگاه ماشین بافتنی لباس میبافت و سفارش میگرفت .. منم باهاش دوست شده بودم .. دوستم نسرین (همون دوستم که سمت سیسنگان ویلا داره) بافت های دست بافت منو میدید . بعضی وقتا هم میرفتم پیشش مینشستم . توی خونه شون یک اتاق کار داشت که ماشین بافتنی شو آنجا گذاشته بود . بچه هامون با هم بازی میکردند و منو و نسرین هم مینشستیم بافتنی انجام میدادیم اون با دستگاه ماشین بافتنی و منم با دو میل و یا قلاب میبافتم .. نسرین کارای دست بافت برام سفارش میگرفت و برای بوتیک سفارش های تک و دستبافت قبول میکردم و میبافتم .. یک نمونه ی کار بهم میدادند و من باید طرح اون بافت لباس رو خودم توی ورقه ی نقاشی چهار خونه در میآورم و دانه ها رو میشماردم و با دقت آن طرح رو روی ورق نقاشی چهار خونه در میاوردم .!!! و بعدش باید طبق نقشه ای که خودم در آورده بودم میبافتم ..
چقدر جالب الان که فکرشو میکنم میفهمم که چقدر به بافتنی و کار هنری علاقه داشتم یعنی اصلا خسته نمیشدم .. دلم میخواست خواب نداشته باشم ولی بشینم و ببافم !!!
خدا رو شکر از این کار هم تونستم پول در بیارم (پیشینه ی خوبی دارم )
بعدها .. به خیاطی علاقه مند شدم رفتم کلاس خیاطی ثبت نام کردم و تا ضخیم دوزی و پالتو پیش رفتم و دیگه به پالتو دوختن نرسید و دیگه ادامه ندادم. پیش خانم صبا که همسر آقای خالقی ویولونیست معروف بودند هفت هشت ماه دوره ی خیاطی دیدم خدا رحمت شون کنه . چند تا شاگرد وردست زبردست داشت که کارهای سبک رو آنها بهمون یاد میدادند ولی الگو برداری و دوخت رو خودشون یادمون میداند ..
از این بابت که بهترین معلم خیاطی ایران در نزدیکی خانه مون توی شریعتی بود یک فرصت عالی و بقول عامیانه شانس خوب من بود ولی من از این فرصت طلایی بخوبی استفاده نکردم..
توی خیاطی بیشتر برای خودم و اطرافیان نزدیکم و دخترم کوچولو بود میدوختم .. یادمه هیچوقت از خیاطی پولی نساختم . در واقع دلشو نداشتم و میترسیدم برای کسی پارچه شو قیچی بزنم …
بعدها به آرایشگری علاقه مند شدم !!! یک پولی از ارث پدری به من رسید که پیش خودم گفتم برم یه چیزی یاد بگیرم که بهش علاقه داشته باشم و هم بتونم بعنوان شغل ازش کسب درآمد کنم..و ما بقیه شو ماشین بخرم !!!
رفتم دوره های آرایشگری رو دیدم آن موقع ها مثل الان اینقدر گسترده و تخصیصی نبود !!
یعنی همه ی موارد رو باید آموزش میدیدیم .. مثلا کوپ و کوتاه کردن مو.. براشینگ . شنیون . رنگ و مش و اصلاح صورت و عروس درست کردن ..
عاشق این کار بودم مدام باید به دوست و آشناها. التماس میکردم که مدل من بشن و موهاشونو کوتاه کنم . و یا موهاشونو رنگ دلبخواهشون در بیارم و یا مجانی مش کنم .. برعکس قیچی خیاطی که میترسیدم برای کسی پارچه ببرم .. ولی از کوتاه کردن و قیچی زدن موها اصلا نمیترسیدم !!! خیلی شجاع بودم و همچنین خیلی تر و فرز بودم و بقول معروف توی این کار هم خبره شده بودم
خلاصه آزمون و خطا های زیادی داشتم ولی عاشق این کار بودم یک مدتی هم از این کار پول درآوردم ولی همسرم همیشه مخالف این کار آرایشگری من بود . همیشه یک جورایی مانع میشد و سنگ تراشی میکرد و عصبانی میشد واصلا دوست نداشت مستقل بشم بقول معروف در مورد همه روشنفکر بود ولی برای من خیلی سنتی!! .. بقیه ی پول ارث مو برای تسویه قسط و اقساط عقب مونده ی خانه بهش دادم د.. در آن زمان یازده تا قسط خونه رو من دادم و بقول معروف تسویه شد و خیال شوهرم راحت شد. در همون زمان این اقساط واقعا خیلی مبلغ زیادی بود . آنقدر زیاد بود که حقوق کارمندی همسرم کفاف آن هزینه ها و اقساط رو نمیداد بخصوص قسط خانه !!! .. ول دریغ از یک تشکر خشک و خالی ..بماند!!
وقتی به گذشته نگاه میکنم بیشتر میفهمم که چه اشتباهاتی مرتکب شدم البته در مدار این آگاهی ها نبودم .. یعنی به همه و همه چیز بها میدادم بغییر از خودم .. در واقع میخواستم با پول ارثیه پدریم برای خودم ماشین بخرم ولی خیلی راحت به خواسته ی همسرم توجه کردم و میگفتم خونه واجب تره حالا ماشینو بعدا هم میشه خرید! خب اینم اینجوری شد.
خلاصه .. بعدها به شیرینی پزی علاقه مند شدم . رفتم یک دوره ی خصوصی برای پنج نوع کیک و شیرینی دیدم . .. شیرینی نارگیلی و نخودچی . و شیرینی نان برنجی.. دو مدل کیک گردویی و کیک ساده..
فوری برای معلم ها و مدیر و ناظم مدرسه ی دخترم پختم و بردم مدرسه . آن موقع من عضو انجمن مدرسه هم بودم برای همین خیلی روابط عمومی ام خوب و عالی بود همه ی مدرسه منو میشناختن!!
خلاصه همینکه مدیر و معلم ها این شیرینی ها رو خوردند فوری سیل اعظیمی بعنوان سفارش برای شیرینی شب عید بهم سفارش دادند و قبول کردم و کلی از این کار هم پول ساختم.. (بازم پیشینه ی خوبی داشتم)
چند سالی بخاطر ماموریت همسرم رفته بودیم لواسانات .. یادش بخیر بهترین دوران زندگیم همان چند سالی بود که مثل پرادایس زندگی در بهشت داشتم !!! یک زندگی توی زمینی بوسعت دو سه هزار متر تجربه کردم . از مرغ و خروس و سبزی کاری و درختای میوه آب و هوای خوب و عالی
بعدها که بچه ها کمی بزرگتر شدند بعداز مأموریت همسرم از لواسان برگشتیم تهران…تهرانپارس
خدا رو شکر تا این مرحله ی زندگیم هم خوب پیش رفت
بعد از اینکه برگشتیم تهران بعد ..یک روزی داشتم با خاله ام صحبت میکردم که در مورد یکی از دوستاش که مربی رانندگی شده بود صحبت میکرد.. همانجا این ایده به ذهنم رسید که منم برم مربی رانندگی بشم فقط بخاطر علاقه ای که به رانندگی داشتم رفتم دنبالش ..
رفتم با یک مدیر آموزشگاه رانندگی صحبت کردم .. بهم گفت . فقط داشتن گواهینامه کافی نیست شما باید دوره ببینی ..
خلاصه یک دوره ی رانندگی تکمیلی دو ماه + دوره ی همراهی با مربیان و شاگرد . آون پشت صندلی مینشستم بعنوان همراه برای خانم ها و طرز آموزش مربیان مختلف رو یاد میگرفتم + و بعدش دوره مربی گری کامل که باید در کنار سمت راست بشینم و با کلاچ و ترمز و فرمان شاگرد رو کنترل کنم!! .و آموزش هم بدم!!!! خلاصه بعد از دو سه ماه دوره ی تخصصی شروع به کار کردم بعدها این شغل رو در آموزشگاههای مختلف ادامه دادم و بعدها که در اداره ی راهنمایی رانندگی این حرفه سامان دهی شد هر چهار سال یکبار باید میرفتیم اداره ی راهنمایی رانندگی کل . و یک سری دوره های جدید رو یک سرهنگ بما آموزش میداد و امتحان و آزمون و آزمایش های تست سلامت و غیره داشت و و بقول معروف آپدیت میشدیم .. در این کار هم واقعا رشد کرده بودم و همیشه جزو مربی های برتر شناخته میشدم … به این شکل من حدودا نزدیک بیست سال در این شغل کار کردم ..
ولی چند سال قبل تر ش دیگه از این کار هم خسته شده بودم و میخواستم از این کار بیام بیرون …
در دورانی که مشغول آموزش رانندگی بودم همزمان رفتم ادامه تحصیل دادم و درسمو خواندم و دیپلم و گرفتم .. بعدش هم رفتم دانشگاه پیام نور ثبت نام کردم برای واحد آموزش زبان انگلیسی.. هم آموزشگاه کار میکردم و هم شبانه میرفتم دانشگاه درس میخواندم
بصورت خیلی هدایتی یکی از همکارام توی همون آموزشگاه .. رو دیدم بهش گفتم مصی جان کجایی ؟؟؟ چرا بعضی ساعت ها نیستی !!! کجایی !؟؟؟
با خنده و شوخی بهم گفت توی اقدسیه همین بغل گوشمون کلاس های هتلداری داره . دارم میرم اتاق داری هتل رو میخونم !!
چون با خنده حرف زد . اولش متوجه نشدم ولی دوباره ازش سوال کردم . پرسیدم اتاق داری میخونی . گفت ا.. چه میدونم میگن اتاق داری یاد بگیر !!
( همون دوستم که بعدها مربی یوگا شد و با هم رفتیم سفر شمال)
انگار اسم این هتلداری برام اومد. جهت زندگیم عوض شد.. فوری بهش گفتم مصی جان هر وقت داری میری به من هم بگو بیام ببینم چه جوریع ..
خلاصه پس فرداش باهاش رفتم هتلداری اقدسیه.. اینقدر از آن محیط و کلاس ها خوشم اومد که دیگه بیخیال دانشگاه شدم.. انگار داشتم توی هتل درس میخواندم . شیشه های بلند قدی گرد با پرده های بلند زیبا . راه پله های وسیع و زیبا . محیط حیاط یک فضای بسیار زیبا و عالی و بزرگ . معلمان عالی .. فوری رفتم کلاس های هتلداری رو ثبت نام کردم .. هر کدام از رشته هاش چند ماه طول میکشید .. ولی برای من عالی بود . چون هم سر کارم بودم و ظهر ها مرخصی میگرفتم دو سه ساعت میرفتم کلاس و بعدش دوباره بر میگشتم و جبرانی شاگرد میبردم .. و هم نزدیک محل کارم بود و هم عاشق این کار بودم .. انگیزه ام زیاد شده بود
کلاس اتاق داری هتل رو خواندم بعدش معرفی شدیم توی فنی و حرفه ای و امتحان دادم با نمره ی 98 قبول شدم ..
و بعدش دوره ی کافی شاپ…
دکوراسیون و نورپردازی بین المللی رو خواندم .
بعدش. آشپزی درجه دو هتل
بعدش مدیریت رستوران بینالمللی هتلداری
اغذیه و نوشابه.
دوره ی KAB همان دوره ی کارآفرین هست که همه ی این مدارک رو با نمرات عالی قبول شدم
قرار بر این بود که بهمراه همسر خدا بیامرزم تورهای گردشگری راه بندازیم چون اون کارشناس حفاظت محیط زیست بود و کاملا به این امورات وارد بود و منم توی قسمت های مختلف این تور میتونستم فعالیت کنم ..
خلاصه بعد از این همه فعالیت ها و آموزش ها و مدارک ها هنوز اندر خم یک کوچه آم .. یکی دو سال بعد از فوت همسر خدا بیامرزم به تشویق پسرم رفتیم کار قارچ راه انداختیم . در واقع پسرم رفت دوره های تخصصی این کار رو یاد گرفت و بعدش بدنبال آن ما هم رفتیم قارچ چیدن رو یاد گرفتیم .. و بعدها بفکر یک کار آفرینی خانواده کی افتادم .. که البته بزرگترین اشتباهم بود .. البته همه چی درست و اصولی بود .. یعنی سرمایه گذاری توی این کار خانوادگی پسرم و دخترم و عروسم خیلی هم خوب بود . برای این کار قارچ تکامل مون رو طی کرده بودیم . یک کارخونه رو اجاره کردیم و از همون روز اول پسرم با رفتن من به آنجا مخالفت کرد با اینکه من سرمایه گذار بودم ..و تمام هزینه های کارخونه رو پرداخت کرده بودم .. پسرم انگار دوست نداشت از کاراش سر در بیاریم و هر دفعه مانع ورود من به کارخانه میشد !!!
از همانجا مومنتوم منفی شکل گرفت و گرفت و گرفت و تا جایی که کاملا ورشکسته شدیم و در تمام جنبه های زندگیم بخاطر باورهای اشتباهم در مدار سقوط و پایین و پایین تر سقوط ادامه داشت و ما بقیه ماجرا…
آن تضادها سبب خیر شد تا در سال 97 من با استاد عباسمنش در کانال تلگرامی آشنا شدم و اومدم توی این مسیر توحیدی و خدا رو شکر الان با این آگاهی ها و توکل به خدا و بلطف و همکاری خداوند میتونم از این تجربیاتم در مسیر رشد و پیشرفت مسیرهای جدید زندگیم استفاده کنم و بلطف و فضل و کرم خداوند من آماده ی حرکت بسمت مسیرهای جدید . فرصت های جدید و موقعیت های جدید و شرایط و روابط جدید با افراد جدید برای رشد و پیشرفت های پولی و مالی و مادی و معنوی هستم و با این آگاهی ها متوجه شدم که باید همیشه و همیشه روی باورهای درست و مناسبم کار کنم و با این آگاهی ها در این چندین سال میخوام زندگی جدیدمو همراه با همین آموزش ها و دوره ها با جریان خداوند هم جهت حرکت کنم
خدایااا شکرت که خدای من ،تنها به تو قدرت میدم وتنها از تو میخوام منو به سلامت و با عزت و احترام و ارزشمندی از چالشها گذر بدی و رد کنی …
خداوند گشاینده کارهاس، بهترین گشاینده کارها خداونده
خدایااآاا ممنون و سپاسگذارم که لحظه به لحظه کنارم هستی تا راهها و چاره ها را برام هموار و آسان میکنی
خدایا شکرت من قلبمو بسمت تمام هدایت های معجزه آسای درست و مناسب تو برای رسیدن به اهداف و خواسته های مقدس الهی ام باز کرده ام
سکوت میکنم تا تو با معجزاتت دوباره ایمانم رو قویتر کنی تا من بتونم با نتایج خوب و عالیم با صدای بلند اسم ترا فریاد بزنم و من باید با نتایجم صحبت کنم
بار الاها !!! مهربان خدایا !! ترا سپاس میگویم برای هر آنچه که در گذشته داشته ام و هم اکنون دارم و هر آنچه در آینده به فضل کرم وهابیت الهی تو دریافت میکنم از آن توست
ممنون و سپاسگذارم .. چون تو خود پشتیبان و محافظ و حامی و هدایتگر من و داشته هایم هستی
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان هم فرکانسی و کسانی که دنبال تغییر و بهتر کردن دنیای درون و بیرونشون هستن
خدایا شکرت
همین که میای تمرین ها رو حل میکنی مینویسی کلی نشانه از همون اول برات میاد تا تایید درست بودن مسیرت و بهت بده
منم کارم شده ذووق کردن و سپاسگزاری و تایید کردن یعنی نمیخوام چیزی جز این باشه
دیشب که داشتم فایل و گوش میدادم کلی حرف داشتم بگم ولی حرفها و اتفاقات امروز ذوق دارن زودتر بیان جلو
منتهی نمیدونم چجوری بچینمشون پشت هم و از ساده ترینش گرفته که لبخند زیبای مردم بهم باشه تا بزرگترینش که از خدا یه درخواستی امروز کردم و اجابت شد در صورتی که دو هفته نمیشد چون منم انگار از خودش نخواسته بودم امروز واضح گفتم من از خودت میخوام و به معنای واقعی رها کردم و صبر پیشه کردم و ته دلم میدونستم بهم میده و 4ساعت بعدش انجام شد (ایموجی چشم قلبی)
دیشب نشستم تمرینش و تو دفترم اوردم و گفتم شاید برات خیلی ترسناک باشه چون هنوزم نمیدونی این همون چیزیه که میخوای ولی براش اقدام کن بهتر از نشستن و تماشا کردنه برو تو مسیر انجامش بده بقیش میاد تا بوده و تو این 5/6 سال یاد گرفتی همین بوده برای استاد برای بچه ها امیرها، عاطفه ها، رز ها برای شکیبا و عادله و سید علی و….. کلی از بچه ها
جالبه من اون زمان امیر عزیز و نمیشناختم بعدها از عکس پروفایلش متوجه شدم شاید حتی چند سال بعدش و اتفاقا تا همین چند ماه پیش هم یه جا اتفاقی کامنتشون و خوندم و الان و نمیدونم ولی تا همین چند وقت پیش مشخص بود که هنوزم دارن تو شغل رویای شون زندگی رو زندگی میکنن و امیدورام هرجا هستن پشت سر هم موفقیت و شادی و نعمت و درامدهای زیادزیاد تجربه کنن همه ی بچه هااا چه قدیمی ترها و چه جدیدتر و البته که خود قشنگم و ابجیم که به خودمون افتخار میکنیم هر روز و هر لحظه داریم روی خودمون کار میکنیم از سال 99 چه تو سایت بهشتی استاد چه همین مسیر به طریق دیگه ای که اضافه میکنم بعد شناخت استاد و مسیر اللهی و اصلی که بهمون یاد دادن اصلا بقیه سوتفاهمن با احترام :)) یجورایی ما کبوتر جلدیم
در ادامه اصل مطلبم داشتم میگفتم که اینقدر اقدامم و برای خودم کوچیک کردم که انجامش بدم و بگم افرین انجام دادی و فقط تعهدش باعث یه عالمه خیر شد که منتظرم با نتیجه بیام همه رو بگم البته که هر بخشی رو تمرین انجام دادم نتیجه داده ولی همشون بهم وصلن و همشون من و دارن به خواسته بزرگم که براش اقدام کردم میرسونن
اینم دوس داشتم بگم محل کار من چسبیده به یه تره بار هست و تره بار دو تا میوه فروشی خوش قیمت داره ولی نمیدونم چرا هدایت شدم به یه میوه فروشی که یه کوچه پایین تر بود و همیشه برام سوال بود دیده بودم خیلی از صنف ها بهم چسبیده کار میکنن و هرکدومشون هم میفروشن یسری ها بیشتر بسته به باورها و علاقه شون و یسری ها کمتر ولی تو محله های خاص که معمولا از یه صنف اقلام خاص هست مثلا چمیدونم پارچه، فرش، ابزار، لباس فروشی ها کفش و… ولی این محله ای که من توش کار میکنم کاملا مسکونی و خلوته و خیلی محل عبور مرور نیست برای همین برام سوال بود این میوه فروشیه چرا بغل تره بار میوه زده ولی بعدا جوابمو گرفتم که همه چیییز فقط باوره و دیدم اونا هر روز مشتری هاشون و دارن و اصلا لحظه ای نیست که سرشون خلوت باشه خلاااصه
امروز منم هدایت شدم به اونجا شاید بار دوم سوم بود تو کل این مدت ازش میوه میخریدم پسره صندوقداره همیشه سرش شلوغه و معمولا صندوقدارای این صنف ها خیلی صندوق و ترک نمیکنن من ازش خرمالو خریدم و یه کیسه دستم بود که وسایل شخصی م توش بود خرمالو رو اومدم گذاشتم تو اون یهو گفت خانوم له میشه ها گفتم نه مراقبم بعد اومد گفت یه لحظه صبر کن رفت برام یه ظرف پلاستیکی محکم اورد گذاشت تو یه کیسه فریزر گره محکم زد گفت بزارش تو این گفتم ممنونم هزینه ش هم حساب کنید گفت برو برکت باشه فهمیدم همش از جانب خدا بود و اینکه احساسمو امروز اگاهانه از صبح خوب کرده بودم تازه پسرهه خیلی کم سن و سال بود تو این سن ها معمولا تو این شغل ها براشون خیلی اهمیت نداره ولی ازش کلی تشکر کردم که بدونه کارش برام ارزشمند بوده و بعدش اومدم بیرون و با لبخند از خدا تشکر کردم یاد گرفتم اینا اصلا موارد کوچیک و کعمولی نیست که ازش بگذرم یه عالمه ازین اتفاقات مشابه برام پیش اومد هم امروز هم دیروز و ذوقش در من هنوز هست
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد عباسمنش بی نظیرم و همه هم گامان عزیز
هزاران بار سپاسگزار خداوندم استاد بی نظیرم بابت این گام به گام بی نظیر. واقعا در هر گام حال بهتری رو تجربه می کنم و روان تر شدن چرخ زندگی رو به وضوح دارم می بینم توی زندگیم. این روز ها با فایل های گام به گام، دوره لیاقت، دوره 12 قدم و دوره هم جهت و فایل های زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا دارم زندگی می کنم
به لطف خدای مهربان و داشتن نعمت بیییییییی نظیر آزادی زمانی و کاری می تونم روزانه هر چقدر دلم می خواد روی خودم و دوره ها کار کنم و به کارهای خودم هم برسم و باز هم لطف خدا شامل حالم شده و یکی از دستان فوق العاده اش رو وارد زندگیم کرده تا به عنوان کارمند باهام همکاری کنه و کار های سایتم داره بی نظیر و با سرعت تر پیش میره و رشد کاریم هم وارد لول خیلی خوبی شده.
هر چقدر جلوتر میرم بیشتر به این نتیجه می رسم که واقعا کار کردن روی خودم و عمل به الهاماتی که بهم میشه از هر کاری بیشتر می تونه نتایج رو برام به بار بیاره. این حرف رو منی میزنم که به خاطر باور اینکه برای ثروتمند شدن باید شب و روزم رو به هم بدوزم مدتها در انجام کارها تنبلی می کردم اما زمانی که این باور رو درون خودم پیدا کردم و شروع کردم روش کار کردن خداوند دستانی رو وارد زندگیم کرده که دارن برام ثروت می سازن و هر روز نتایجم داره بهتر میشه به لطف خدا
حالا برسیم به تمرین این قسمت:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
کاری که عاشقش بودم و به لطف خدا و آموزش های شما الان دارمش، همین کار آنلاین سایت لیلیکی بوده. زمانی که نشانه ها اومد که وارد این کار بشم سریعا سایت لیلیکی رو درست کردم و بعدش هم که نشونه اومد که از کارم باید در بیام و تمام تمرکزم رو بذارم روی این کار 2 روز بعد با اینکه تمام ترس ها (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) رو داشتم، چون علاقه و اشتیاق آتشین داشتم فردایی به شرکت اعلام کردم که من دیگه نمی تونم بیام سر کار. به خاطر ترس از قضاوت و اظهار نظر و انرژی منفی احتمالی خانواده به هیچ کس نگفتم همچین کاری کردم و جز همسرم هیچ کس نمی دونست و به لطف خدا اصلا به شکست و آینده مبهم هم فکر نمی کردم چون به نظرم کار کردن توی شرکت آینده ی مبهم تری بود تا کار کردن روی کسب و کار شخصی خودم. کلا فقط تا آخر سال رفتم شرکت و از اول فروردین اومدم و نشستم پشت کامپیوترم. به لطف خدا اکثر جاها علاقه آتشینم چربید به ترس هام و معمولا همیشه به راحتی شروع کردم و انجام دادم کاری که بهش علاقه داشتم رو.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من اولین قدم عملی ام این بود که زمانی که ایده سایت لیلیکی به ذهنم رسید دامینش رو بخرم و سایتش رو طراحی کنم با اینکه سر کار می رفتم. بعدشم با همکاری همسرم شروع کردیم به تولید محتوا روی سایت و بعد هم که هدایت شدم از کار توی شرکت استعفا بدم. البته همه قدم ها بعد از اینکه همون روز که بهم الهام شد دامنه سایتم رو بخرم و من انجامش دادم الهام شد و جور شد.
به نام خداوند یگانه
سلام به استادان عزیزم و دوستان همراهم در پروژه تغییر را در آغوش بگیر
هر بار که این فایل رو گوش میکنم تست لحظه مرگ واقعاً برام تکان دهنده است وقتی که بهش فکر میکنم من از وقتی که با استاد آشنا شدم اون زمان هایی رو که به قانون عمل کردم و ذهنمو کنترل کردم و به قول عاطفه جان من خدا رو با استاد عباس منش شناختم ، از این مسیری که با استاد اومدم راضی ام ولی هنوز به اون حد بالایی که به ازرائیل در لحظه مرگ بگم باشه بریم نرسیدم چون هنوز به خیلی از نتایج نرسیدم میخوام لذت بیشتری رو تجربه کنم و همیشه هم از خدا میخوام که کمکم کنه تا جهان زیبایی رو که برای من خلق کرده رو ببینم و لذتشو ببرم ، به خدا میگم تو که از طریق من میخوای جهان رو تجربه کنی کمکم کن تا بهترینشو بهت نشون بدم و شرمنده ات نباشم.
تمرین:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
من یک بچه درس خون بودم و همه یعنی پدر و مادر و خانواده و فامیل از من انتظار دکتر شدن و کارمند شدن داشتن ولی من هر چی که بزرگتر شدم دیدم که به هیچ کدومشون علاقه ای ندارم و فقط بخاطر زحمت های پدر و مادرم و حرف بقیه است که میخوام به این شغل ها برسم ، بعدش ازدواج کردم و دیگه انگیزه ای برای درس خواندن نداشتم و لیسانس مو گرفتم دیگه ادامه ندادم.
کلا اهل مطالعه و یادگیری هستم ولی دانشگاه رفتن و درس خوندن به این شکل که فقط برای نمره و مدرک باشه رو دوست ندارم ، بعد ها اولین کاری که شروع کردم یک ماه رفتم دوره ی بافتنی بهش علاقه داشتم ولی ادامه ندادم و بعد از اون وارد نتورک شدم که چند ماهی با همسرم کار کردیم و از همونجا با استاد عباس منش آشنا شدم و بعد از باردار شدنم اون رو هم کنار گذاشتم ، گلسازی رو از خواهرم یاد گرفتم و یکم فروش هم داشتم ولی علاقه ای بهش نداشتم ، بعد از اینکه همسرم مغازه لوازم ورزشی راه اندازی کرد منم با دو تا بچه پشت سر هم یکی 4 ساله و یکی دو ساله در اینستاگرام یک پیج زدم و فروش داشتم بعدها سایت فروشگاهی راه اندازی کردم و همسرم پنل دیجی کالا برام راه اندازی کرد و خدا رو شکر الان بعد از 4 سال از فروش اینستا تمام فروش ما از سایت و دیجی کالا و باسلام هست .
چون همسرم به فروش اینترنتی رو آورد و خب تأمین کالا هم با ایشون هست و بیشتر با اجناس آشنایی داره الان ایشون تمام وقت روی سایت و فروش اینترنتی مون کار میکنن و من از خرداد ماه 1404 به قصد ورزش کردن به باشگاه رفتم چون دخترامو برای ژیمناستیک بردم گفتم خودم هم یه رشته ای رو برم فقط برای اینکه ورزش کنم و قبلاً کمی یوگا با ماهواره کار کرده بودم خیلی کم ، برای کلاس یوگا ثبت نام کردم و بعدش از مرداد ماه من برای مربیگری یوگا درجه سه ثبت نام کردم و خدا رو هزاران مرتبه شکر دورهی تئوری رو با معدل 18٫71 قبول شدم که دوستام تعجب کردند چون من سه تا بچه پشت سر هم دارم ولی دوستانم که مجرد بودن افتاده بودن و دوباره رفتن امتحان دادن.
با لطف و کمک خدا 5 مرحله آزمون عملی رو قبول شدم و 30 ام آبان یعنی جمعه همین هفته آزمون مرحله 6 رو ثبت نام کردم و خدا رو شکر دارم پله پله جلو میرم و در این کلاس ها متوجه شدم که من به عضلات و کلا به ورزش علاقه دارم و حالا با هدایت خداوند از یوگا شروع کردم و بهش ایمان دارم و مطمئنم که خودش هدایتم میکنه تا به اون نهایت لذت در این دنیا برسم .
در این مسیر خیلی چیزا یاد گرفتم با اینکه زمان طولانی ازش نگذشته و همه تعجب میکنن که من الان 5 ماهه ( که هنوز کامل هم نشده ) یوگا رو شروع کردم ، با اینکه تمام افرادی که برای مربیگری یوگا اومده بودند کم کمش 2 سال بود که یوگا کار میکردند .
خداوند افراد مناسب رو هرروز سر راهم قرار میده ، دوستانی که باهاشون کلاسای تئوری رو رفتم ، دو تا مربی در طی این مدت داشتم و تمام تمرینات مو از یک کانال یوتیوب دارم دنبال میکنم و دوستان هم باشگاهیم که همیشه بهم انگیزه میدن و منو تشویق میکنن.
خداوندا سپاسگزارم که همیشه همراه منی و از من حمایت میکنی و هدایتم میکنی ، خدایا حتی یک ثانیه منو به حال خودم وا مگذار .
ممنونم استاد عزیزم که واقعاً من نمی دونم چه جوری از شما تشکر کنم چون اگه من در مسیر شما قرار نمیگرفتم معلوم نبود الان کجا بودم . خدایا شکرت بخاطر این سایت الهی .
دوستان من بعد این فایل هدایت شدم به فایل نقش عشق و اشتیاق در موفقیت
https://abasmanesh.com/fa/the-role-of-love-and-passion-in-success/
حتما ببینیدش خیلی باور و الگوی خوبی هم جهت با جریان الهی این قسمت: رمز رضایت از زندگی و البته کسب درآمد داره
تمرین این قسمت:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خب من قبلا علاقه آتشینم به ساخت اپ اندروید و وب سایتی برای مدیریت زمان ( که نیاز خودم و قطعا خیلی ها هستش) و خب بعد بچه دار شدنم و البته تا حدودی ضعف بینایی و سخت بودن کار با لپتاپ رفم به سمت یاد گیری زبان انگلیسی
الان
علاقه آتشینم به کاربردی و استفاده واقعی زبان انگلیسی در فهم و گفتار و شنیدارم خودم هست و بعدش بتونم با بقیه به اشتراک بزارم و م خودم مدام بهبود پیدا کنم و هم به بقیه در این مسیر زیبا راه رو همراهی کنم و خب البته کسب درآمد کنم ازش
و
چه بسا روزی این دو علاقه آتشین رو باهم میکس کردم (استیکر قلب )
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
این قدم رو برداشتم که دارم برای تمرینهام با آرزو سناریو مینویسم و برای تمرینهام با مریم از خودم جمله ها رو بسازم و جواب بدم نه از روی متن و دوره ( البته که باید تصحیح و بهبود بدم فعلا با کمک هوش مصنوعی و به مرور با هدایت الله و بهبود خودم با هوش طبیعی و واقعی )
(اشتراکگذاری این ترسها و قدمهای کوچک، بزرگترین منبع الهام و شجاعت برای سایر اعضای خانوادهی ما خواهد بود.)
بگو خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید، هر کدام را بخوانید نیکوترین نام ها فقط ویژه ی اوست. و نماز خود را با صدای بلند و نیز با صدای آهسته مخوان و میان این دو راهی میانه بجوی ( اسرا 110 )
و بگو : همه ی ستایش ها ویژه ی خداست که نه فرزندی گرفته و نه در فرمانروایی شریکی دارد و نه او را به سبب ناتوانی کمک کار و یاوری است. و او را بسیار بزرگ شمار ( اسرا 111 )
سلام به استادانِ عزیزم و دوستای خوبم در این پروژه ی توحیدی جذاب
پروژه تغییر را در آغوش بگیر، جلسه هشتم :
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
خب بذارین از اولِ اول تعریف کنم واستون :)))
من همیشه به کارهای هنری علاقه داشتم، به کارهایی که خلاقیت توش بود، به نقاشی، به آشپزی، شیرینی پزی، و چون پدرم کارش ساختمون سازی بود و از بچگی میدیدم این موضوع رو منم علاقه مند شدم و زمانی که میخواستم برم دانشگاه تو شهری که اون موقع زندگی میکردم رشته ی معماری نزدیکترین رشته به هنر بود و اولین سال بود که اومده بود تو شهر ما (اون موقع سمت جنوب کشور زندگی میکردم) و من معماری قبول شدم و رفتم
و واقعا هم علاقه داشتم و هم پشتکار به طوری که گاهی حتی شب تا صبح برای انجام کارهای عملی بیدار میموندم و با ذوق کار میکردم، و به همین روال ارشد رو هم معماری انتخاب کردم و خوندم و کم و بیش کار هم میگرفتم تا اینکه من برای ازدواج اومدم تهران و همچنان دانشجوی ارشد بودم
یه روز خواهرم اومد تهران برای شرکت در ورکشاپ یک روزه ی دکور ماگ با خمیر پلیمری (اون موقع تازه اوایل شروع این کار داخل ایران بود) و بعد از اینکه خواهرم از ورکشاپ برگشت من اینقدر دوست داشتم این کارو که نشست بهم یاد داد و من یه ماگ واسه خودم ساختم و اصلا هیچ قصدی نداشتم که بخوام این کارو ادامه بدم ولی علاقه ای که داشتم باعث شد چند وقت بعدش بشینم چندتای دیگه بسازم و بعد بهم الهام شد ( اون موقع که اصلا نمیدونستم الهام چی هست ) که برم با فروشگاه نزدیک خونمون صحبت کنم و بگم من این کارو انجام میدم و اگه دوست دارین میتونین با هم همکاری کنیم و یادمه مدیر اون مجموعه یه خانوم جوان مهربون بود که استقبال کرد و من کارایی که ساخته بودم رو بهشون تحویل دادم و فروش رفت و باز شارژ کردم براشون و باز فروش رفت تا اینکه تصمیم گرفتم که برم با فروشگاه های دیگه هم صحبت کنم که باهاشون همکاری کنم و به لطف الله با بهترین فروشگاه های تهران تونستم کار کنم و نه فقط کار کنم بلکه محصولاتم از پر فروش ترین های اون فروشگاه ها بشه و من هر روز ارتباط بیشتری با این کار برقرار میکردم و انگار روحم حالش خیلی خوب بود با انجامش و یادمه کنارش کارهای معماری هم انجام میدادم ولی انگار روی هیچکدومشون تمرکز نداشتم و حدودا شش ماه بعد از اینکه وارد این سایت توحیدی شدم بهم الهام شد که فقط یکی از این دو کار رو با تمرکز ادامه بدم و من هانل رو انتخاب کردم چون آزادی بیشتری بهم میداد از همه نظر و حالم باهاش خیلی خیلی بهتر بود و از اون موقع که من تصمیم گرفتم فقط روی یه کار تمرکز کنم همینجور ایده و الهام پشت سر هم داره میاد واسه بهتر شدن کارم و من فقط میگم چشم و انجامش میدم و از نتیجش شگفت زده میشم
خدارو صد هزار مرتبه شکر که هر روز بهم کمک کرد و راه رو واسم هموار کرد تو همه ی زمینه ها
خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر مشتری های قدردان و مهربون و ثروتمندی که هر روز داره به سمت کسب و کارم سرازیر میکنه و من الان شغلی دارم که هم ازش لذت میبرم هم باهاش در آمد دارم و هم بیزینس خودمه و لازم نیس به کسی جواب پس بدم و به قول استاد جان باید کاری رو انجام بدیم که نگیم من دارم کار میکنم، بگیم من دارم حال میکنم
به خدای آسمون ها و زمین میسپارمتون، به خدایی که ما رو از هیچ خلق کرد و همواره داره هدایتمون میکنه
بنام خداوند هدایتگر و مهربان
من از وقتی خودم را شناخته ام و یادم می آید علاقه شدیدی به مباحث روانشناسی موفقیت و قانون جذب داشتم بارها شده که با عشق ساعت در این مورد با دیگران صحبت کردم وقتی در این مورد صحبت میکنم با تمام وجودم لذت میبرم شادم عطش و شور شوق زیادی دارم برای این کار اما متاسفانه بخاطر عزت نفس پایین کمالگرایی ترس ها و باورهای محدود کننده یی که دارم هیچ وقت حتا یک قدم عملی برایش نبرداشته ام این فایل یکتلنگر خوبی شد برایم که باید حرکت کنم در جهت علایق ام که دوستش دارم با حرکت به سمت آن بدون شک به خوشبختی و ثروت خواهم رسید چقدر مهم است آدم حرکت کند شجاعت داشته باشد چون تا وقتی حرکت نکنی هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد ولی اگر حرکت کنی قدم برداری کمالگرا نباشی ایمان داشته باشی که خداوند حمایت ات میکند آن وقت درهای باز خواهد شد که به قول استاد حالا فکر اش را هم نمیکنی چون جهان به شجاعت و ایمان ما پاسخ میدهد هر قدر که من انگیزه داشته باشم و حرکت کنم به همان اندازه جهان به من پاداش خواهد داد در جهت اقدام عملی برای حرکت به سمت علاقه ات همین روزها به امید خدا در یکی از سمینارها در این زمینه میرم حداقل برای کسب تجربه و الگو گرفتن از دیگران هم که شده باید اینکار را بکنم
خدای بزرگم خودت کمک کن ایده هارا بگو دستهایت را برای کمک به من بفرست
بسم الله الرحمن الرحیم سلام استاد مهربانم ومریم نازنینم
خدارا شاکرم که در مدار پاسخ به این سوال هستم ارباب جان سپاسگزارم
استاد من واقعا علاقه آتشینی به سفر ودیدن جاهای زیبا دارم وتمام دوران کودکیم من با تجسم سفر ودیدن جزایر بکر گذشت ومن میدانم رسالتم
سفر کردن و ساختن است اما کلی موانع برای خودم ساخته ام که اول باید از شر این همه باور محدود کننده خلاص شوم
واما اولین گام من تعهد میدهم در پیاده روی های صبحگاهی ام به مناطق جدید بروم واز محیط اطرافم مطلع شوم تا ایمانم وباورهایم به توانای هایم باز سازی شود خدایا شکرت
به نام خدای پرقدرت وثروتمندم
1.تغییر آگاهانه
2.دنبال علایق ولی ترس ینی شرک
3.تست «لحظهی مرگ»: تصور کنید در لحظهی مرگ هستید. آیا از مسیری که آمدهاید راضی هستید یا تقاضای زمان بیشتر برای «اصلاح» مسیر دارید؟
میخامهر انچه به کسی هست صاف کنم حساب رو
والان همین قدم ها روبا قدرت ومستمر انجاممیدم
4.گسترش جهان: وقتی شما شجاعانه به دنبال علاقه م میرم دروازه ای از نعمت وثروت و فراوانی جاری
رفتن دنبال علایق:
قدم هام: علایقمومیدونموالان دارم سایت شخصی مو ایجاد میکنم و دارم ارزش آفرینی میکنم در هر بعدمون
ارزش خلق کنیم ارزش
5.تاجایی که میشه رو خودم کار کنم
به نام خدایی که غیر ممکن ها رو ممکن میکند
با درود و وقت بخیر مجدد به استادان عزیزم و به همهی دوستان همراه در گام به گام این پروژه
این دومین کامنت من در این پروژه ی قسمت هشتم تغییر را در آغوش بگیر است
امروز صبح زود از ساعت 3 بامداد با خواندن کامنت های دوستان عزیزم در این قسمت هشتم به یاد آوردم که منم یک حرفایی برای این سوال در این قسمت دارم
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
امروز اومدم به این سوال پاسخ بدم
این از آن سوالهایی است که منو میبره به قدیما.. یادمه همیشه و همیشه آدم فعالی بودم . همیشه دوست داشتم یاد بگیرم .. همیشه دوست داشتم رشد کنم . همیشه ایده های خوبی داشتم .. همیشه هدفمند بودم .. بطور ناخودآگاه همیشه دوست داشتم فعال باشم ..انگیزه و شور و شوق زیادی داشتم .
مثلا بعد از ازدواجم همیشه دوست داشتم درسمو بخونم و وارد یک شغلی بشم.. چون احساس میکردم ازدواج برای من خیلی زود بود و قربانی شدم . تازه رژیم عوض شده بود و دانشگاهها تعطیل شده بود بدنبالش هم جنگ ایران و عراق … من خیلی زود ازدواج کردم . در واقع شرایط اون موقع اینجوری بود. خلاصه درس خواندن بعد از ازدواجم برام همیشه عقب میوفتاد تا اینکه بعد از دو تا بچه پشت سر هم فهمیدم من وقت سر خاراندن هم ندارم و باز هم به بعدها موکول میشد .. بعدش به کارای هنری علاقمند شدم شروع کردم به بافتنی و کاموا و قلاب بافی و رومیزی بافی و غیره .. آنقدر عاشق این کار بودم که آن موقع ها اینترنت و گوشی مبایل و این حرفها نبود.. ولی مجله های خانوادگی و یا مجلات مخصوص بافتنی و قلاب بافی وجود داشت که آنها رو میخریدم و با دقت از روی آنها نت برداری میکردم و یا توضیحات شو میخوندم و مینشستم آن دانه های بافت رو میشماردم و ساعتها روی این موضوع وقت می گذاشتم و آنقدر آزمون و خطا داشتم که بلاخره یاد میگرفتم ..
هم یاد گرفتم و هم در آن کار مهارت پیدا کرده بودم و سرعت عمل توی بافتنم خیلی خوب شده بود حتی یادمه آن موقع ها برای اولین بار یکی از همسایه هامون بهم سفارش رو میزی برای میز عسلی و زیر گلدانی و از این چیزای کوچولو سفارش داد و منم بافتم و ازش پول ساختم اون اولین کاری بود که با عشق و علاقه یادش گرفتم و تونستم پول بسازم . یک همسایه طبقه ی واحد پایین خونمون . که با دستگاه ماشین بافتنی لباس میبافت و سفارش میگرفت .. منم باهاش دوست شده بودم .. دوستم نسرین (همون دوستم که سمت سیسنگان ویلا داره) بافت های دست بافت منو میدید . بعضی وقتا هم میرفتم پیشش مینشستم . توی خونه شون یک اتاق کار داشت که ماشین بافتنی شو آنجا گذاشته بود . بچه هامون با هم بازی میکردند و منو و نسرین هم مینشستیم بافتنی انجام میدادیم اون با دستگاه ماشین بافتنی و منم با دو میل و یا قلاب میبافتم .. نسرین کارای دست بافت برام سفارش میگرفت و برای بوتیک سفارش های تک و دستبافت قبول میکردم و میبافتم .. یک نمونه ی کار بهم میدادند و من باید طرح اون بافت لباس رو خودم توی ورقه ی نقاشی چهار خونه در میآورم و دانه ها رو میشماردم و با دقت آن طرح رو روی ورق نقاشی چهار خونه در میاوردم .!!! و بعدش باید طبق نقشه ای که خودم در آورده بودم میبافتم ..
چقدر جالب الان که فکرشو میکنم میفهمم که چقدر به بافتنی و کار هنری علاقه داشتم یعنی اصلا خسته نمیشدم .. دلم میخواست خواب نداشته باشم ولی بشینم و ببافم !!!
خدا رو شکر از این کار هم تونستم پول در بیارم (پیشینه ی خوبی دارم )
بعدها .. به خیاطی علاقه مند شدم رفتم کلاس خیاطی ثبت نام کردم و تا ضخیم دوزی و پالتو پیش رفتم و دیگه به پالتو دوختن نرسید و دیگه ادامه ندادم. پیش خانم صبا که همسر آقای خالقی ویولونیست معروف بودند هفت هشت ماه دوره ی خیاطی دیدم خدا رحمت شون کنه . چند تا شاگرد وردست زبردست داشت که کارهای سبک رو آنها بهمون یاد میدادند ولی الگو برداری و دوخت رو خودشون یادمون میداند ..
از این بابت که بهترین معلم خیاطی ایران در نزدیکی خانه مون توی شریعتی بود یک فرصت عالی و بقول عامیانه شانس خوب من بود ولی من از این فرصت طلایی بخوبی استفاده نکردم..
توی خیاطی بیشتر برای خودم و اطرافیان نزدیکم و دخترم کوچولو بود میدوختم .. یادمه هیچوقت از خیاطی پولی نساختم . در واقع دلشو نداشتم و میترسیدم برای کسی پارچه شو قیچی بزنم …
بعدها به آرایشگری علاقه مند شدم !!! یک پولی از ارث پدری به من رسید که پیش خودم گفتم برم یه چیزی یاد بگیرم که بهش علاقه داشته باشم و هم بتونم بعنوان شغل ازش کسب درآمد کنم..و ما بقیه شو ماشین بخرم !!!
رفتم دوره های آرایشگری رو دیدم آن موقع ها مثل الان اینقدر گسترده و تخصیصی نبود !!
یعنی همه ی موارد رو باید آموزش میدیدیم .. مثلا کوپ و کوتاه کردن مو.. براشینگ . شنیون . رنگ و مش و اصلاح صورت و عروس درست کردن ..
عاشق این کار بودم مدام باید به دوست و آشناها. التماس میکردم که مدل من بشن و موهاشونو کوتاه کنم . و یا موهاشونو رنگ دلبخواهشون در بیارم و یا مجانی مش کنم .. برعکس قیچی خیاطی که میترسیدم برای کسی پارچه ببرم .. ولی از کوتاه کردن و قیچی زدن موها اصلا نمیترسیدم !!! خیلی شجاع بودم و همچنین خیلی تر و فرز بودم و بقول معروف توی این کار هم خبره شده بودم
خلاصه آزمون و خطا های زیادی داشتم ولی عاشق این کار بودم یک مدتی هم از این کار پول درآوردم ولی همسرم همیشه مخالف این کار آرایشگری من بود . همیشه یک جورایی مانع میشد و سنگ تراشی میکرد و عصبانی میشد واصلا دوست نداشت مستقل بشم بقول معروف در مورد همه روشنفکر بود ولی برای من خیلی سنتی!! .. بقیه ی پول ارث مو برای تسویه قسط و اقساط عقب مونده ی خانه بهش دادم د.. در آن زمان یازده تا قسط خونه رو من دادم و بقول معروف تسویه شد و خیال شوهرم راحت شد. در همون زمان این اقساط واقعا خیلی مبلغ زیادی بود . آنقدر زیاد بود که حقوق کارمندی همسرم کفاف آن هزینه ها و اقساط رو نمیداد بخصوص قسط خانه !!! .. ول دریغ از یک تشکر خشک و خالی ..بماند!!
وقتی به گذشته نگاه میکنم بیشتر میفهمم که چه اشتباهاتی مرتکب شدم البته در مدار این آگاهی ها نبودم .. یعنی به همه و همه چیز بها میدادم بغییر از خودم .. در واقع میخواستم با پول ارثیه پدریم برای خودم ماشین بخرم ولی خیلی راحت به خواسته ی همسرم توجه کردم و میگفتم خونه واجب تره حالا ماشینو بعدا هم میشه خرید! خب اینم اینجوری شد.
خلاصه .. بعدها به شیرینی پزی علاقه مند شدم . رفتم یک دوره ی خصوصی برای پنج نوع کیک و شیرینی دیدم . .. شیرینی نارگیلی و نخودچی . و شیرینی نان برنجی.. دو مدل کیک گردویی و کیک ساده..
فوری برای معلم ها و مدیر و ناظم مدرسه ی دخترم پختم و بردم مدرسه . آن موقع من عضو انجمن مدرسه هم بودم برای همین خیلی روابط عمومی ام خوب و عالی بود همه ی مدرسه منو میشناختن!!
خلاصه همینکه مدیر و معلم ها این شیرینی ها رو خوردند فوری سیل اعظیمی بعنوان سفارش برای شیرینی شب عید بهم سفارش دادند و قبول کردم و کلی از این کار هم پول ساختم.. (بازم پیشینه ی خوبی داشتم)
چند سالی بخاطر ماموریت همسرم رفته بودیم لواسانات .. یادش بخیر بهترین دوران زندگیم همان چند سالی بود که مثل پرادایس زندگی در بهشت داشتم !!! یک زندگی توی زمینی بوسعت دو سه هزار متر تجربه کردم . از مرغ و خروس و سبزی کاری و درختای میوه آب و هوای خوب و عالی
بعدها که بچه ها کمی بزرگتر شدند بعداز مأموریت همسرم از لواسان برگشتیم تهران…تهرانپارس
خدا رو شکر تا این مرحله ی زندگیم هم خوب پیش رفت
بعد از اینکه برگشتیم تهران بعد ..یک روزی داشتم با خاله ام صحبت میکردم که در مورد یکی از دوستاش که مربی رانندگی شده بود صحبت میکرد.. همانجا این ایده به ذهنم رسید که منم برم مربی رانندگی بشم فقط بخاطر علاقه ای که به رانندگی داشتم رفتم دنبالش ..
رفتم با یک مدیر آموزشگاه رانندگی صحبت کردم .. بهم گفت . فقط داشتن گواهینامه کافی نیست شما باید دوره ببینی ..
خلاصه یک دوره ی رانندگی تکمیلی دو ماه + دوره ی همراهی با مربیان و شاگرد . آون پشت صندلی مینشستم بعنوان همراه برای خانم ها و طرز آموزش مربیان مختلف رو یاد میگرفتم + و بعدش دوره مربی گری کامل که باید در کنار سمت راست بشینم و با کلاچ و ترمز و فرمان شاگرد رو کنترل کنم!! .و آموزش هم بدم!!!! خلاصه بعد از دو سه ماه دوره ی تخصصی شروع به کار کردم بعدها این شغل رو در آموزشگاههای مختلف ادامه دادم و بعدها که در اداره ی راهنمایی رانندگی این حرفه سامان دهی شد هر چهار سال یکبار باید میرفتیم اداره ی راهنمایی رانندگی کل . و یک سری دوره های جدید رو یک سرهنگ بما آموزش میداد و امتحان و آزمون و آزمایش های تست سلامت و غیره داشت و و بقول معروف آپدیت میشدیم .. در این کار هم واقعا رشد کرده بودم و همیشه جزو مربی های برتر شناخته میشدم … به این شکل من حدودا نزدیک بیست سال در این شغل کار کردم ..
ولی چند سال قبل تر ش دیگه از این کار هم خسته شده بودم و میخواستم از این کار بیام بیرون …
در دورانی که مشغول آموزش رانندگی بودم همزمان رفتم ادامه تحصیل دادم و درسمو خواندم و دیپلم و گرفتم .. بعدش هم رفتم دانشگاه پیام نور ثبت نام کردم برای واحد آموزش زبان انگلیسی.. هم آموزشگاه کار میکردم و هم شبانه میرفتم دانشگاه درس میخواندم
بصورت خیلی هدایتی یکی از همکارام توی همون آموزشگاه .. رو دیدم بهش گفتم مصی جان کجایی ؟؟؟ چرا بعضی ساعت ها نیستی !!! کجایی !؟؟؟
با خنده و شوخی بهم گفت توی اقدسیه همین بغل گوشمون کلاس های هتلداری داره . دارم میرم اتاق داری هتل رو میخونم !!
چون با خنده حرف زد . اولش متوجه نشدم ولی دوباره ازش سوال کردم . پرسیدم اتاق داری میخونی . گفت ا.. چه میدونم میگن اتاق داری یاد بگیر !!
( همون دوستم که بعدها مربی یوگا شد و با هم رفتیم سفر شمال)
انگار اسم این هتلداری برام اومد. جهت زندگیم عوض شد.. فوری بهش گفتم مصی جان هر وقت داری میری به من هم بگو بیام ببینم چه جوریع ..
خلاصه پس فرداش باهاش رفتم هتلداری اقدسیه.. اینقدر از آن محیط و کلاس ها خوشم اومد که دیگه بیخیال دانشگاه شدم.. انگار داشتم توی هتل درس میخواندم . شیشه های بلند قدی گرد با پرده های بلند زیبا . راه پله های وسیع و زیبا . محیط حیاط یک فضای بسیار زیبا و عالی و بزرگ . معلمان عالی .. فوری رفتم کلاس های هتلداری رو ثبت نام کردم .. هر کدام از رشته هاش چند ماه طول میکشید .. ولی برای من عالی بود . چون هم سر کارم بودم و ظهر ها مرخصی میگرفتم دو سه ساعت میرفتم کلاس و بعدش دوباره بر میگشتم و جبرانی شاگرد میبردم .. و هم نزدیک محل کارم بود و هم عاشق این کار بودم .. انگیزه ام زیاد شده بود
کلاس اتاق داری هتل رو خواندم بعدش معرفی شدیم توی فنی و حرفه ای و امتحان دادم با نمره ی 98 قبول شدم ..
و بعدش دوره ی کافی شاپ…
دکوراسیون و نورپردازی بین المللی رو خواندم .
بعدش. آشپزی درجه دو هتل
بعدش مدیریت رستوران بینالمللی هتلداری
اغذیه و نوشابه.
دوره ی KAB همان دوره ی کارآفرین هست که همه ی این مدارک رو با نمرات عالی قبول شدم
قرار بر این بود که بهمراه همسر خدا بیامرزم تورهای گردشگری راه بندازیم چون اون کارشناس حفاظت محیط زیست بود و کاملا به این امورات وارد بود و منم توی قسمت های مختلف این تور میتونستم فعالیت کنم ..
خلاصه بعد از این همه فعالیت ها و آموزش ها و مدارک ها هنوز اندر خم یک کوچه آم .. یکی دو سال بعد از فوت همسر خدا بیامرزم به تشویق پسرم رفتیم کار قارچ راه انداختیم . در واقع پسرم رفت دوره های تخصصی این کار رو یاد گرفت و بعدش بدنبال آن ما هم رفتیم قارچ چیدن رو یاد گرفتیم .. و بعدها بفکر یک کار آفرینی خانواده کی افتادم .. که البته بزرگترین اشتباهم بود .. البته همه چی درست و اصولی بود .. یعنی سرمایه گذاری توی این کار خانوادگی پسرم و دخترم و عروسم خیلی هم خوب بود . برای این کار قارچ تکامل مون رو طی کرده بودیم . یک کارخونه رو اجاره کردیم و از همون روز اول پسرم با رفتن من به آنجا مخالفت کرد با اینکه من سرمایه گذار بودم ..و تمام هزینه های کارخونه رو پرداخت کرده بودم .. پسرم انگار دوست نداشت از کاراش سر در بیاریم و هر دفعه مانع ورود من به کارخانه میشد !!!
از همانجا مومنتوم منفی شکل گرفت و گرفت و گرفت و تا جایی که کاملا ورشکسته شدیم و در تمام جنبه های زندگیم بخاطر باورهای اشتباهم در مدار سقوط و پایین و پایین تر سقوط ادامه داشت و ما بقیه ماجرا…
آن تضادها سبب خیر شد تا در سال 97 من با استاد عباسمنش در کانال تلگرامی آشنا شدم و اومدم توی این مسیر توحیدی و خدا رو شکر الان با این آگاهی ها و توکل به خدا و بلطف و همکاری خداوند میتونم از این تجربیاتم در مسیر رشد و پیشرفت مسیرهای جدید زندگیم استفاده کنم و بلطف و فضل و کرم خداوند من آماده ی حرکت بسمت مسیرهای جدید . فرصت های جدید و موقعیت های جدید و شرایط و روابط جدید با افراد جدید برای رشد و پیشرفت های پولی و مالی و مادی و معنوی هستم و با این آگاهی ها متوجه شدم که باید همیشه و همیشه روی باورهای درست و مناسبم کار کنم و با این آگاهی ها در این چندین سال میخوام زندگی جدیدمو همراه با همین آموزش ها و دوره ها با جریان خداوند هم جهت حرکت کنم
خدایااا شکرت که خدای من ،تنها به تو قدرت میدم وتنها از تو میخوام منو به سلامت و با عزت و احترام و ارزشمندی از چالشها گذر بدی و رد کنی …
خداوند گشاینده کارهاس، بهترین گشاینده کارها خداونده
خدایااآاا ممنون و سپاسگذارم که لحظه به لحظه کنارم هستی تا راهها و چاره ها را برام هموار و آسان میکنی
خدایا شکرت من قلبمو بسمت تمام هدایت های معجزه آسای درست و مناسب تو برای رسیدن به اهداف و خواسته های مقدس الهی ام باز کرده ام
سکوت میکنم تا تو با معجزاتت دوباره ایمانم رو قویتر کنی تا من بتونم با نتایج خوب و عالیم با صدای بلند اسم ترا فریاد بزنم و من باید با نتایجم صحبت کنم
بار الاها !!! مهربان خدایا !! ترا سپاس میگویم برای هر آنچه که در گذشته داشته ام و هم اکنون دارم و هر آنچه در آینده به فضل کرم وهابیت الهی تو دریافت میکنم از آن توست
ممنون و سپاسگذارم .. چون تو خود پشتیبان و محافظ و حامی و هدایتگر من و داشته هایم هستی
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
IN GOD WE TRUST
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان هم فرکانسی و کسانی که دنبال تغییر و بهتر کردن دنیای درون و بیرونشون هستن
خدایا شکرت
همین که میای تمرین ها رو حل میکنی مینویسی کلی نشانه از همون اول برات میاد تا تایید درست بودن مسیرت و بهت بده
منم کارم شده ذووق کردن و سپاسگزاری و تایید کردن یعنی نمیخوام چیزی جز این باشه
دیشب که داشتم فایل و گوش میدادم کلی حرف داشتم بگم ولی حرفها و اتفاقات امروز ذوق دارن زودتر بیان جلو
منتهی نمیدونم چجوری بچینمشون پشت هم و از ساده ترینش گرفته که لبخند زیبای مردم بهم باشه تا بزرگترینش که از خدا یه درخواستی امروز کردم و اجابت شد در صورتی که دو هفته نمیشد چون منم انگار از خودش نخواسته بودم امروز واضح گفتم من از خودت میخوام و به معنای واقعی رها کردم و صبر پیشه کردم و ته دلم میدونستم بهم میده و 4ساعت بعدش انجام شد (ایموجی چشم قلبی)
دیشب نشستم تمرینش و تو دفترم اوردم و گفتم شاید برات خیلی ترسناک باشه چون هنوزم نمیدونی این همون چیزیه که میخوای ولی براش اقدام کن بهتر از نشستن و تماشا کردنه برو تو مسیر انجامش بده بقیش میاد تا بوده و تو این 5/6 سال یاد گرفتی همین بوده برای استاد برای بچه ها امیرها، عاطفه ها، رز ها برای شکیبا و عادله و سید علی و….. کلی از بچه ها
جالبه من اون زمان امیر عزیز و نمیشناختم بعدها از عکس پروفایلش متوجه شدم شاید حتی چند سال بعدش و اتفاقا تا همین چند ماه پیش هم یه جا اتفاقی کامنتشون و خوندم و الان و نمیدونم ولی تا همین چند وقت پیش مشخص بود که هنوزم دارن تو شغل رویای شون زندگی رو زندگی میکنن و امیدورام هرجا هستن پشت سر هم موفقیت و شادی و نعمت و درامدهای زیادزیاد تجربه کنن همه ی بچه هااا چه قدیمی ترها و چه جدیدتر و البته که خود قشنگم و ابجیم که به خودمون افتخار میکنیم هر روز و هر لحظه داریم روی خودمون کار میکنیم از سال 99 چه تو سایت بهشتی استاد چه همین مسیر به طریق دیگه ای که اضافه میکنم بعد شناخت استاد و مسیر اللهی و اصلی که بهمون یاد دادن اصلا بقیه سوتفاهمن با احترام :)) یجورایی ما کبوتر جلدیم
در ادامه اصل مطلبم داشتم میگفتم که اینقدر اقدامم و برای خودم کوچیک کردم که انجامش بدم و بگم افرین انجام دادی و فقط تعهدش باعث یه عالمه خیر شد که منتظرم با نتیجه بیام همه رو بگم البته که هر بخشی رو تمرین انجام دادم نتیجه داده ولی همشون بهم وصلن و همشون من و دارن به خواسته بزرگم که براش اقدام کردم میرسونن
اینم دوس داشتم بگم محل کار من چسبیده به یه تره بار هست و تره بار دو تا میوه فروشی خوش قیمت داره ولی نمیدونم چرا هدایت شدم به یه میوه فروشی که یه کوچه پایین تر بود و همیشه برام سوال بود دیده بودم خیلی از صنف ها بهم چسبیده کار میکنن و هرکدومشون هم میفروشن یسری ها بیشتر بسته به باورها و علاقه شون و یسری ها کمتر ولی تو محله های خاص که معمولا از یه صنف اقلام خاص هست مثلا چمیدونم پارچه، فرش، ابزار، لباس فروشی ها کفش و… ولی این محله ای که من توش کار میکنم کاملا مسکونی و خلوته و خیلی محل عبور مرور نیست برای همین برام سوال بود این میوه فروشیه چرا بغل تره بار میوه زده ولی بعدا جوابمو گرفتم که همه چیییز فقط باوره و دیدم اونا هر روز مشتری هاشون و دارن و اصلا لحظه ای نیست که سرشون خلوت باشه خلاااصه
امروز منم هدایت شدم به اونجا شاید بار دوم سوم بود تو کل این مدت ازش میوه میخریدم پسره صندوقداره همیشه سرش شلوغه و معمولا صندوقدارای این صنف ها خیلی صندوق و ترک نمیکنن من ازش خرمالو خریدم و یه کیسه دستم بود که وسایل شخصی م توش بود خرمالو رو اومدم گذاشتم تو اون یهو گفت خانوم له میشه ها گفتم نه مراقبم بعد اومد گفت یه لحظه صبر کن رفت برام یه ظرف پلاستیکی محکم اورد گذاشت تو یه کیسه فریزر گره محکم زد گفت بزارش تو این گفتم ممنونم هزینه ش هم حساب کنید گفت برو برکت باشه فهمیدم همش از جانب خدا بود و اینکه احساسمو امروز اگاهانه از صبح خوب کرده بودم تازه پسرهه خیلی کم سن و سال بود تو این سن ها معمولا تو این شغل ها براشون خیلی اهمیت نداره ولی ازش کلی تشکر کردم که بدونه کارش برام ارزشمند بوده و بعدش اومدم بیرون و با لبخند از خدا تشکر کردم یاد گرفتم اینا اصلا موارد کوچیک و کعمولی نیست که ازش بگذرم یه عالمه ازین اتفاقات مشابه برام پیش اومد هم امروز هم دیروز و ذوقش در من هنوز هست
خدا رو شکککر
ممنونم ازتون استاد بینظییرم دوستتون دارم
و ممنونم از خانم شایسته جانم
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما
سلام به استاد عباسمنش بی نظیرم و همه هم گامان عزیز
هزاران بار سپاسگزار خداوندم استاد بی نظیرم بابت این گام به گام بی نظیر. واقعا در هر گام حال بهتری رو تجربه می کنم و روان تر شدن چرخ زندگی رو به وضوح دارم می بینم توی زندگیم. این روز ها با فایل های گام به گام، دوره لیاقت، دوره 12 قدم و دوره هم جهت و فایل های زندگی در بهشت و سفر به دور آمریکا دارم زندگی می کنم
به لطف خدای مهربان و داشتن نعمت بیییییییی نظیر آزادی زمانی و کاری می تونم روزانه هر چقدر دلم می خواد روی خودم و دوره ها کار کنم و به کارهای خودم هم برسم و باز هم لطف خدا شامل حالم شده و یکی از دستان فوق العاده اش رو وارد زندگیم کرده تا به عنوان کارمند باهام همکاری کنه و کار های سایتم داره بی نظیر و با سرعت تر پیش میره و رشد کاریم هم وارد لول خیلی خوبی شده.
هر چقدر جلوتر میرم بیشتر به این نتیجه می رسم که واقعا کار کردن روی خودم و عمل به الهاماتی که بهم میشه از هر کاری بیشتر می تونه نتایج رو برام به بار بیاره. این حرف رو منی میزنم که به خاطر باور اینکه برای ثروتمند شدن باید شب و روزم رو به هم بدوزم مدتها در انجام کارها تنبلی می کردم اما زمانی که این باور رو درون خودم پیدا کردم و شروع کردم روش کار کردن خداوند دستانی رو وارد زندگیم کرده که دارن برام ثروت می سازن و هر روز نتایجم داره بهتر میشه به لطف خدا
حالا برسیم به تمرین این قسمت:
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
کاری که عاشقش بودم و به لطف خدا و آموزش های شما الان دارمش، همین کار آنلاین سایت لیلیکی بوده. زمانی که نشانه ها اومد که وارد این کار بشم سریعا سایت لیلیکی رو درست کردم و بعدش هم که نشونه اومد که از کارم باید در بیام و تمام تمرکزم رو بذارم روی این کار 2 روز بعد با اینکه تمام ترس ها (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) رو داشتم، چون علاقه و اشتیاق آتشین داشتم فردایی به شرکت اعلام کردم که من دیگه نمی تونم بیام سر کار. به خاطر ترس از قضاوت و اظهار نظر و انرژی منفی احتمالی خانواده به هیچ کس نگفتم همچین کاری کردم و جز همسرم هیچ کس نمی دونست و به لطف خدا اصلا به شکست و آینده مبهم هم فکر نمی کردم چون به نظرم کار کردن توی شرکت آینده ی مبهم تری بود تا کار کردن روی کسب و کار شخصی خودم. کلا فقط تا آخر سال رفتم شرکت و از اول فروردین اومدم و نشستم پشت کامپیوترم. به لطف خدا اکثر جاها علاقه آتشینم چربید به ترس هام و معمولا همیشه به راحتی شروع کردم و انجام دادم کاری که بهش علاقه داشتم رو.
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من اولین قدم عملی ام این بود که زمانی که ایده سایت لیلیکی به ذهنم رسید دامینش رو بخرم و سایتش رو طراحی کنم با اینکه سر کار می رفتم. بعدشم با همکاری همسرم شروع کردیم به تولید محتوا روی سایت و بعد هم که هدایت شدم از کار توی شرکت استعفا بدم. البته همه قدم ها بعد از اینکه همون روز که بهم الهام شد دامنه سایتم رو بخرم و من انجامش دادم الهام شد و جور شد.
باز هم یک سپاسگزارم استاد بی نظیر و فوق العاده ام