تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۱


موضوع این قسمت: باید پارو نزد…

مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • مفاهیمی که در این گفت‌وگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • خداوند به بی‌نهایت طریق در حال هدایت ماست
  • وقتی به الهامات خود عمل می‌کنی، درها باز می‌شود
  • تنها جریان حاکم بر هستی، جریان خیر و خوبی است؛ اما باورهای محدودکننده ما، مانعِ جاری ماندن این جریان در زندگی‌مان می‌شوند
  • رشد در هر حوزه‌ای را از منبعِ آن پیگیر باش و به دنبال واسطه نباش
  • تمرکز خارپشتی روی هدف
  • وقتی نشانه‌ای دریافت کردی، برای عمل به آن، هرگز به دلت شک راه نده

در این گفتگوی شنیدنی و صمیمی، ما همراه با دو نفر از اعضای خانواده عباس منش، «نگین» و «فرهاد»، و همچنین توضیحات تکمیلی استاد، سفری عمیق به مفهوم هدایت الهی، مقاومت‌های ذهنی و قدرت تغییر را تجربه می‌کنیم.

این فایل مجموعه‌ای از داستان‌های واقعی و درس‌های عملی است که به شما نشان می‌دهد چگونه قوانین بدون تغییر خداوند در زندگی روزمره افراد، از تحصیل و روابط گرفته تا کسب و کار، معجزه می‌آفریند.

۱. داستان «نگین»: چگونه از تلخی شکست به شیرینی هدایت برسیم؟

سفر تحول «نگین» عزیز، داستان بسیاری از ماست. او گفتگوی خود را با این سوال مهم آغاز می‌کند که چگونه گاهی یک «خواسته کوچک» در اعماق قلبمان، ما را قدم به قدم به سمت افراد و شرایطی هدایت می‌کند که مسیر زندگی‌مان را تغییر می‌دهد.

موضوعات کلیدی در این بخش:

  • عبور از گذشته تلخ: نگین از تجربه بسیار تلخ و سخت دوران اول دانشگاه خود می‌گوید و «حسرتی» که سال‌ها با دیدن دانشجویان شاد دیگر احساس می‌کرد.
  • شکستن «مقاومت»: او توضیح می‌دهد که چگونه با وجود ترس و «مقاومت وحشتناک» ذهنی، تصمیم گرفت دوباره از صفر شروع کند (با یک فوق دیپلم) و این بار آگاهانه «خواست» که از تحصیل لذت ببرد و دقیقاً همان اتفاق هم افتاد.
  • قطب‌نمای درون: کشف اینکه آن «دلشوره‌ها» و حال بدی که در مسیر اشتباه داشت، در واقع همان قطب‌نمای درونی‌اش بوده که سعی داشته او را متوقف کند.
  • آشنایی معجزه‌آسا: می‌شنویم که چگونه در شب امتحان کارشناسی ارشد، به خاطر عدم یادگیری تندخوانی، او را از طریق یک همکلاسی به فایل‌های استاد عباس منش هدایت می‌شود.
  • حل مشکلات ریشه‌ای: او توضیح می‌دهد که چگونه آموزه‌های استاد به او کمک کرد تا بر مشکلات عمیقی مثل «عدم توانایی در نه گفتن» غلبه کند و چگونه هدایت شد تا قرآن را به شیوه‌ای درک کند که برایش قابل فهم باشد.
  • چالش فعلی (اهرم رنج و لذت): نگین صادقانه چالش فعلی خود را مطرح می‌کند: او می‌داند که باید تغییراتی (مثل جابجایی محل زندگی) ایجاد کند، اما احساس می‌کند هنوز «رنج» ماندن در شرایط فعلی آنقدر بزرگ نشده که او را به حرکت وادارد و انگار منتظر است تا «خدا او را هُل بدهد».

۲. پاسخ کلیدی استاد: خدا «هُل نمی‌دهد»، خدا «جریان» است

در پاسخ به نکته پایانی «نگین»، استاد عباس منش یکی از اساسی‌ترین مفاهیم توحیدی را به شکلی شفاف توضیح می‌دهد:

«هر خیری به شما می‌رسد از طرف خداست و هر شری به شما می‌رسد از طرف خودتان است.»

استاد توضیح می‌دهد که خداوند یا جریان هستی، فقط خیر مطلق، سلامتی و ثروت است. این «ما» هستیم که با باورهای نادرست، افکار منفی و «مقاومت‌»هایمان، جلوی این جریان نعمت را می‌گیریم.

استعاره قایق در رودخانه: درک این مفهوم با یک مثال ساده روشن می‌شود: «اگر قایق را در رودخانه‌ای بیندازید که به دریا می‌رود، لازم نیست پارو بزنید. فقط کافیست اجازه دهید جریان شما را ببرد.» مشکل ما «پارو زدن» در جهت مخالف جریان (مقاومت) است.


۳. داستان «فرهاد»: هنر «تغییر» قبل از اجبار

داستان «فرهاد» نمونه‌ای درخشان از عمل به قانون «تغییر» است. او مثالی کامل از کسی است که منتظر «هُل دادن» دنیا نمی‌ماند.

موضوعات کلیدی در این بخش:

  • موفقیت در مسیر قبلی: فرهاد در شغل قبلی خود (چاپ و تبلیغات) بسیار موفق بوده و حتی توانسته دو آپارتمان در تهران بخرد.
  • تشخیص نشانه‌ها (جابجا شدن پنیر): او با وجود موفقیت، سیگنال‌ها را دریافت می‌کند که این بازار در حال «اشباع» شدن است.
  • شیفت آگاهانه: «قبل از اینکه دنیا به او بزند»، او آگاهانه و آرام آرام، تمرکزش را به سمت علاقه واقعی خود (طراحی سایت) منتقل می‌کند.
  • نتیجه شگفت‌انگیز: او می‌گوید که سال ۹۹ (در اوج دوران پندمی که برای همه سخت بود) بهترین سال زندگی او بوده است. این ثابت می‌کند که وقتی در مسیر درست و هماهنگ با قوانین باشید، شرایط بیرونی نمی‌تواند مانع شما شود.

۴. تکنیک عملی استاد برای انتخاب: چگونه «چشمک» الهی را ببینیم؟

«فرهاد» سوالی می‌پرسد که سوال بسیاری از ماست: «من دوره ۱۲ قدم را تمام کرده‌ام، حالا دوباره آن را تکرار کنم یا دوره‌های روانشناسی ثروت را شروع کنم؟»

پاسخ استاد یک تکنیک عملی و فوق‌العاده برای تصمیم‌گیری در تمام جنبه‌های زندگی است:

  1. تسلیم کامل: در مقابل گزینه‌هایتان (چه انتخاب دوره باشد، چه مشتری، چه مسیر شغلی یا حتی شهری برای سفر) بگویید: «خدایا من نمی‌دانم و تو می‌دانی. مرا هدایت کن.»
  2. دریافت نشانه: استاد می‌گوید: «من این کار را که می‌کنم، انگار یکی از گزینه‌ها برایم “چشمک” می‌زند یا “Bold” می‌شود. یک چیزی توجهم را به آن جلب می‌کند.»
  3. مهم‌ترین بخش (عمل بدون شک): استاد تأکید می‌کند که سخت‌ترین قسمت کار اینجاست: «وقتی آن نشانه را دریافت کردی، دیگر نباید شک کنی. نباید بگویی نکند اشتباه فهمیدم؟ نکند آن یکی بهتر بود؟»
  4. تعهد به هدایت: «من همان را که چشمک زد انتخاب می‌کنم و با تمام وجود ادامه می‌دهم. حتی اگر ظاهرش اول جالب نبود، می‌گویم حتماً خیری در آن هست.» استاد دلیل «آسان» به دست آوردن خواسته‌ها در زندگی‌اش را، همین «اجازه دادن به هدایت» و «شک نکردن به آن» می‌داند.

۵. درس تمرکز: چرا استاد در شبکه‌های اجتماعی نیست؟

در پاسخ به درخواست «رها» برای فعالیت بیشتر در اینستاگرام، استاد یک درس حیاتی در مورد «تمرکز» (اصل خارپشتی) می‌دهد:

  • او توضیح می‌دهد که از همان ابتدا با «الهام» تصمیم گرفته تمام تمرکز خود را به جای شبکه‌های اجتماعی، روی وب‌سایت بگذارد.
  • او شبکه‌های اجتماعی را باعث «اتلاف وقت» و «حواس‌پرتی» برای اکثر کاربران می‌داند، در حالی که سایت (با بخش‌هایی مثل «عقل کل»، فایل‌های هدیه، دوره‌های آموزشی کامنت‌های ارزشمند، و قابلیت‌های فنی) یک فضای آموزشی متمرکز و طبقه‌بندی شده است.
  • نکته مهم: استاد می‌گوید حتی حضورش در کلاب‌هاوس (محل ضبط همین گفتگو) نیز فقط در راستای هدف اصلی، یعنی «تولید محتوای جدید برای سایت» است. این یک درس بزرگ برای هر کسب و کار یا هر فردی است که می‌خواهد به اهدافش برسد.

تمرین این قسمت: 

  • آیا هم‌اکنون در زندگی‌تان “نشانه‌ای” وجود دارد که به شما می‌گوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره می‌روید؟
  • آن نشانه چیست؟
  • چه چیزی شما را از عمل کردن باز می‌دارد؟
  • و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه می‌توانست باشد؟

با به اشتراک گذاشتن تجربه‌تان، نه تنها به خودشناسی بیشتری می‌رسید، بلکه ممکن است داستان شما الهام‌بخش تحولی بزرگ در زندگی فرد دیگری شود که در همین لحظه، در همان موقعیت شماست!

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.

 


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

409 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «رضا زمانی» در این صفحه: 2
  1. -
    رضا زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2239 روز

    (من این متن کامنتو دیشب تو وورد نوشته بودم و امروز با نیت هدایت روی نشانه امروز کلیک کردم و این فایل اومد و اولش گفتم خب این موضوعش ربط نداره اخه ، بعد ته قلبم میگفت نه امکان نداره اشتباه کنه خدا حتما چیزی توش هست که دیدم بله هست دقیقا نشونه هاشو دیدم : باید پارو نزد و وا داد و موضوع تسلیم)

    به نام خدا

    سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان گلم

    این چند روزی که تمام سعیمو کردم که تسلیم خدا باشم اصلا یه جور دیگه داره میگذره و هر مسئله ای برام پیش میاد فقط کافیه چندتا سوال بپرسم از درونم ( خدا ) و میگه

    خیلی ساده میگه ، به گفت و گو با خودم مشغول میشم حدس هارو میزنم و رد میشه و بعد به جواب میرسم خیلی خیلی ساده

    امروز چندتا چیز رو با هم متوجه شدم یکیش این بود که من میدیدم هیچ پیشرفت مالی ای در این زمینه هنرم اتفاق نیوفتاده و به فکر افتادم مثلا یک سری کار های فیزیکی رو انجام بدم و دیدم این خوبه ها ، روش خوبیه ولی انگار راه فراره که به اصل توجه نکنم ، اصل موضوع یه چیز دیگه است بعد فکر کردم که خب میتونه از لیاقت یا باور فراوانی یا ارزشمند بودن کالای من باشه

    بعد دیدم این ارزشمندیه تا حدودی اوکیه یعنی ترمزی ندارم در موردش و نشونه اش هم خوده خدا هدایتم کرده بود که تو بازار دوتا از کار هامو گذاشتم روی هم 1000 نفر تو یک ماه بازدید داشته یعنی طرف دیده خوشش اومده و وارد آگهی من شده ، حالا حتی ذهن بیاد بگه شاید الکی باشه باز هم نصفشون اگه واقعی باشه بازم خیلیه

    بعد گفتم خب لیاقت و باور های ثروت و فراوانی

    دیدم باور لیاقتم ضعیفه ولی بازم ترمز نیست که باعث عدم ورود ثروت بشه

    در مورد فراوانی هم دیدم که دارم کار میکنم مثال های عینی و واقعی رو میبینم و در موردش با خودم صحبت میکنم بعد دیشب یک خوابی دیدم

    خواب دیدم مادرم کنارمه داره باور های ثروتی که نوشته ام رو میخوانه ، یعنی اون هم هدایتی یک سری ترمز ها در خودم پیدا کردم و نقطه مقابلشو نوشته ام

    بعد صبح بیدار شدم و یادم اومد این قضیه و اون نوشته رو باز کردم و ذهنم مشغول بود

    چون حالم یه جورایی گرفته بود انگار مثلا دیده بود که من تلاش کردم تولید کردم ولی نتیجه نیومده و داره میگه که چی، برو یک شاخه دیگه امتحان کن

    داشتم از خدا میپرسیدم این چیه چرا این حس رو دارم رفتم اون باور ها رو خواندم و گفتم اون خواب الکی نبوده و حتما نشونه است باز کردم و اولین جمله اش این بود: همه تجارب زندگی ما حاصل باورهای ماست و جهان ساخته شده تا به فرکانس‌هایی که منشأ آن باورهای ماست، عکس العمل نشان دهد. جهان به نحوی برنامه ریزی شده تا باورهای ما را به ما ثابت کند.

    بعد اومدم برای خودم توضیح دادم و مثال هایی که استاد زدن رو به یاد آوردم که باور چجور شکل میگیره و نمیدونم چیجوری چیشد که یاد کودکیم افتادم که مادرم وقتی اعصابشو خورد میکردم و اینا میگفت تو هیچ پخی نمیشی

    و اینو بار ها و بارها یادمه میگفت و بعد آرام آرام آگاهی ها سرازیر شد که خدای من اون حرف ها تو ذهنم نشسته بود و چون اکثر اوقات با مادرم بودم ، قشنگ تو ذهنم نشست و بعد تو فوتبال به دلیل باورهای غلط شکست خوردم و تو اون رابطه هم به دلیل عزت نفس به شدت پایین شکست خوردم ، این باور رو به شدت تثبیت کرده که سمت چیزی بری شکست میخوری

    و دیدم اره من قدم هایی تو همون فوتبال برداشته بودم تو یک قدمی موفقیت میرسیدم ، تو همون لول که وارد لول بعدی بشم ولی نمیشد یا خودم ول میکردم یا درگیر حاشیه های کاملا مزخرف میشدم و دیدم تو یک سری کار ها که نیاز به پشتکار داشت ، من نصفه رها کردم و این عجله داشتنه هم از این باور نشات میگیره

    بعد باز دوباره انگار یه شخص سومی تو ذهنم اومد گفت ، چیشد اون پیشنهاد بهت شد و یک و دویست وارد زندگیت شد ؟!!

    سوال خیلی خوبی بود و داشتم فکر میکردم و گفتم راست میگه اگه دقت کنم تو زمان هایی یک سری ورودی مالی داشتم و تو یک بازه زمانی بوده و تداوم نداشته و مخصوصا اون یک و دویسته که دوستم پیشنهاد ساخت اپ داد و به لطف الله انجامش دادم منی که یک قدمش هم بلد نبودم هدایتم کرد و یاد گرفتم و درست شد

    بعد یادم اومد باز که اون موقع داشتم روی باور های فراوانی و ثروت کار میکردم و تو قدم 3 دوازده قدم بودم و گفتم خب من بار ها و بار ها اون قسمت رو دیدم حتی با تمرکز بیشتر ، نه این نیست یه چیز دیگه هم باید باشه ، فقط این نیست ، بعد یادم اومد اره

    من اون زمان میخواستم یه جورایی قدم بزرگ و تازه ای بردارم و هنوز وارد این هنر مجسمه و قالب گیری و کار با رزین نشده بودم و برای این که باعث عمل در خودم بشم و قدم بردارم ، موفقیت هام رو بار ها و بار ها تکرار میکردم و گفتم ارررررره همینه همینه همینه

    استاد هم همین حرف ها رو تو یکی از فایل هاش گفته بود فک کنم عزت نفس بود که روزی نبود یا نیست که من موفقییت هامو مرور نکنم و گفتم اره استاد اینکارو میکرد باعث افزایش عزت نفسش میشد و خودش توجه روی نکات مثبته و از همون جنس وارد زندگیش میشد و وارد زندگی من هم شد وقتی اون موقع هم روی باور فراوانی و ثروت و هم روی موفقیت هام تمرکز داشتم

    و دیوانه شدم دیگه داشتم راه میرفتم سمت پارک جنگلیمون که بدو ام و سریع گوشیمو در آوردم و یاداشت کردم که باید در مورد این آگاهی کامنت بنویسم

    و بعد یادم اومد چقدر ساده این آگاهی ها و درست و به موقع بهم گفته میشه و قبلا یه جورایی نگران بودم و الان هم یه خورده نگرانیه هست که نکنه یادم بره باز ولی وقتی به یاد میارم اون گفت و گو با دوستان رو و اون تسلیم بودن الهام خانوم نسبت به کلام خدا رو ، میگم باکی نیست تو فقط گوش کن و عمل کن هرمسئله ای هم بود از خدا بپرس ، میدونی که بهت میگه.همین الان هم آروم شدم.

    یکی دیگه از اتفاقات بینظیر امروز اینه که من متوجه یک برنامه خراب تو ذهنم شدم

    که کلی ایده ها و حرف ها تیکه تیکه اومد تا متوجه این آگاهی بشم که همش هم از اون تسلیمه میاد

    یه جا تو یک کلیپ در مورد نورن های مغزی شنیدم ، دکتر برای مو رفته بودم گفت یک سری برنامه های معیوب هستن که دارن هی اجرا میشن باید اونو متوقف کنیم و بعد این اتفاقه افتاد و اینا به هم وصل شدن

    دو روز پیش یا دیروز دیدم دستم یکم کز کز داره میکنه مثل قبل اون موقع بیماری

    بعد تعجب کردم

    گفتم من که فرکانس قالب ام منفی نبوده

    شاید احساسم بد شده باشه ولی جوری نبوده که فرکانس قالبم منفی باشه و توی یک سیکل منفی باشم

    بعد فکر کردم این یاد آوری خاطره اومد که اصلا یادم رفته بود از کی درمانم شروع شده بود

    یادم اومد اولین بار با کلی دارو و بیمارستان خوب شد و بعد یادم اومد دوباره اومد دقیقا همون زمان یعنی دی یا اسفند 98 بود فک کنم( زمان آشنایی من با قوانین و استاد عزیزم ) بعد زمستون بود فک کنم که دوباره اومد تو سال 99 یک رخی نشون داد و رفت یعنی در همین حد کز کز و اینا که من خب اینقدر خداروشکر ایمانم در این زمینه قویه که نگران نشدم گفتم برو بابا من از اون وضع به این سلامتی رسیدم دیگه تو میخوای چی بگی اینجا

    و بعد دقیقا الان نزدیک زمستونه و دوباره یک کز کز هایی اومد که نگران نکرد حقیقت منو خیلی ذهنم میخواست به یاد بیاره اون سختی های قبل آشنایی با استا د و قوانین و خداوند

    ولی نمیزاشتم میگفتم برو بابا قوانین که ثابته ، خدا که همونه ، بدن منم ماشالله هر روز داره رفرش میشه

    فرکانسم عالی نیست ولی بیسش خوبه

    پس باکی نیست

    بعد یاد حرف اون دکتره افتادم که یک برنامه خراب داره اجرا میشه و یاد یک باورم افتادم

    سومین باری که بیماری اومد و یه قلقلک داد و رفت این تو ذهنم نشست که خب این باور رو دارم که چون یه چیزی تو گردنمه ، دیگه هست هر دفعه میاد و میره مثل یک نمودار که تو زمستون به اوجش میرسه ( قله و دره )

    بعد دیدم اره این برنامه خراب است که داره اجرا میشه که دقیقا تو همون زمان میاد خودشو نشون میده و بعد دیدم اصلا سلامتیم چجوری برگشت و دیدم خب یک سری چیز ها هست

    یکیش همین بدن انسان که همه اش در حال مردن و زنده شدنه و داره خودشو رفرش میکنه با سلول و مولکول های جدید و دیدم احساس خوب حال خوب باعث قوی تر شدن همین سلول ها میشه و ایمنی بدن چند برابر میشه و دیدم که یک سری بیماری ها به این دلیل تکرار و تکرار میشه بر اساس یک الگو که یک روند تکرار شده و تبدیل به باور شده و اون رشته های عصبی شکل گرفته و وقتی مثلا زمستون میشه اون کد رشته های عصبی اجرا میشه

    و بعد باز به یاد آوردم که بدنم موقعی که نزدیک اسب میشدم میریخت بیرون ( گال ) خارش میگرفت دونه میزد و یا یه مدت میرفتم جنگل چند ساعت کمپ میزدم همین میشد تا اینکه گفتم یعنی چی بدن من باید سالم باشه من اینو نمیپذیرم و بهش توجه نکردم و همین عدم توجه باعث کمرنگ شدنش شد و در نهایت از بین رفت و یک روز توی یک کومه با دوستان بودم و هوا مه آلود جاتون خالی و دیدم اونور تر چندتا اسب هست و بعد تا نجوا خواست کارشو بکنه تصمیمو گرفتم و چندتا قند گرفتم و رفتم بهشون قند دادم و چقدر لذت بخش بود و حس استاد رو درک کردم و کلی نازش کردم و هی ذهنم میگفت فردا منتظر باش بریزه بدنت بیرون و من گفتم برو بابا بریزه بیرون مهم نیست برام

    و نریخت بیرون

    و دیدم مادرم هنوووووز این داستان حساسیت رو داره و دیدم اره این برنامه خرابه است که مادرم هنوز دارتش و من هم در مورد این بیماری که سر زمستان سر کله اش پیدا میشه دارم

    و نگران نیستم خداروشکر و جاتون خالی امروز هم دویدم کلی ، کلی حال داد واقعا جاتون خالی ، چه چهره های زیبایی دیدم

    اون یکی اتفاق یادم رفت

    خدارو واقعا سپاس گذارم واقعا سپاسگذارم

    فقط، واقعا فقط باید پارو نزد و وا داد

    واقعا همینه همه اش همینه

    توحید ، تسلیم ، حال خوب

    هنوز هنوزه دوست دارم در زمان حال فقط لذت ببرم و تمرکزم روی اون کاری که انجام میدم باشه و نگران آینده نباشم

    که اینم فک کنم وقتی پیش میاد که تسلیم باشم تماما تسلیم باشم و بگم چشم و انجامش بدم

    استاد دوستت دارم ، اون قسمت 99 سفر به دور آمریکا رو هم دیدم و عجب فایلی بود انگار زندگی خودم بود فلش بک زندگی خودم یا یکی از نزدیک ترین افراد زندگیم بود یه جوری دستم زیر چونم بود لبخند رو لبم ، چشمام دریا بود ( فک کنم تو اون فایل چنین جمله ای گفته شده بود ) که نگو

    خانوم شایسته عزیزم ، الگوی من ، الگوی رابطه آینده من ، خواهر من ، دوستت دارم

    از دوستان هم فرکانسی عزیزم هم ممنونم که تجربیاتشون رو میان مینویسن و کلی من هدایت شدم به این آگاهی ها

    و وقتی که یکی از شما عزیزان کامنت منو میخونین و هدایت میشین و ازمن تشکر میکنین ، اینقدر لذت میبرم و فقط این هدایت و کار خدارو مرور میکنم و فقط حسش میکنم ، نمیشه گفت ، خیلی حس خوبیه

    ممنونم ازتون برای این همه حس های خوب

    همیشه شاد و سالم و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    رضا زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2239 روز

    سلام خانوم شعبانی عزیز

    حقیقت اون جمله هارو زیاد یادم نمیاد که اصلا من نوشته باشم و منظور اینه که اون حرف ها اومد اون آگاهی ها متناسب با مدارم و فرکانس و خواسته ام اون لحظه گفته شد و نوشتم

    از سوال شما چیزی که متوجه شدم اینه که چجوری میشه یک سری بیماری ها عادت های بدن رو بشه عوض کرد؟(عادت ها مثلا من خودم قبلا تمشک صبح میخوردم معده ام بهم میریخت یا نزدیک اسب میشدم بدنم میریخت بیرون و دون دون میزد)

    از تجربیات خودم میگم

    کلی باگ تو بدن من بود مثلا حموم میرفتم بعد یکم باد بهم میخورد به سرم یا خیس بود زیاد عطسه ام میگرفت و سرما می‌خوردم بعد گفتم آخه چه ربطی داره!! بعد دنبال دلیل منطقی می‌گشتم و بار ها تکرار میکردم یا مثلا نزدیک اسب میشدم بدنم دون دون میزد خارش میداد بعد یک منطق پایه پیدا کرده بودم که 99 درصد اینجور باگ ها از خانواده ام و مادرم گرفتم چون اکثر اوقات بچگیم با مادرم بودم بعد دیدم این حساسیت پوستی مادرم داره فلان باگ در بدنم هست ، مادرم داره و … بعد مهم تر از همه دلیل منطقی براش پیدا کردم گفتم این همه آدم

    چنین مسئله ای ندارن پس برای منم باید همین بشه و کلی باور های دیگه در کل همه این باگ ها رو با منطق ، الگو و واقعیت درستش کردم برای راحتی و سرعت بیشتر ، بهترین راه الگو پیدا کردنه

    یک منطقی که خیلی قویه و میتونه کمک کنه اینه که این بدن ماله دیروز و پری روز نیست چندین و چند هزار سال(دقیق نمیدونم) اطلاعات و تجربه داره که توانایی مبارزه با ویروس و بیماری رو داره و توی فایل های آرامش در پرتو آگاهی (فک کنم 8) این آگاهی هست و واقعا کمک کننده است

    امیدوارم جواب سوالتون باشه

    همیشه شاد و سالم و ثروتمند باشید ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: