تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۱ - صفحه 2


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

409 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محسن توحیدی» در این صفحه: 26
  1. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    سلام فیروزه جان… ؛ چخبره اونجا ! در دل یهو باز شده و نور از لای تمام ترکها ریخته بیرون.

    رفیق نازنینم چجوری جمعش کنم؟ نمیشه توضیحش داد… فقط باید دو زانو بشینم بغل دستتو تماشا کنم که خداچطور، ریزترین جزئیات رو مثل مهره های تسبیح پشت هم میکشه… او می‌کشد قلاب را… او می‌کشد قلاب را…

    “من هیچی نمیدونم… تسلیمم” ==>> دقت کن ، صدای جانان واضح میاد : «همین رو میخواستم… بقیه ش بامن.»

    اون فندک سبز… اون صداها… اون لحظه ای که استکان روگرفتی زیر آب و

    نوشته یا علی بن موسی الرضا برق زد…

    اینها کِ تصادف نیست فیروزه.

    اینها سبک امضای جانانت هست؛

    جوری که فقط خود ِ خودِ خودش بلده.

    ساده… اما دقیق… همونطور که گفتی: چفت و قفل.

    میپرسی «اینجا چه خبره؟» فقط میتونم بگم:

    اینجا همونی هست که وقتی بنده ش صدایش میکنه، خدا جواب میده: «دیدمت… شنیدمت… بیا جلوتر.»

    «من فقط گفتم یک چای… تو چیکار کردی؟» ==>> از این جمله ت فهمیدم که عشق، وقتی واقعی باشه ، از کوچکترین چیزها شروع میشه؛ از همان یک چای.

    و او بلده چطور همون رو تبدیل کنه به

    به یک بزم ؛؛ به لبیک… نشانه… اشک… نور… و رسیدن.

    فیروزه… فهمیدمااا که چقدر عاشقی بلدی برا جانان ، این واژه ها که نوشتی، که حرف نبود گمپ گلم ؛

    یک جور سجده بی صدا بود.

    یه اعتراف عاشقانه که میگه: «رب من حواسش به تک تک نفسهایم هست ، بقیه ش به طرز اولی»

    آره چیشوم ؛

    وقتی رب بخواد…

    وقتی اراده کنه…

    وقتی بگه «کُن ؛ فَ یکون »…

    هیچ چیز سر جای خودش نمی مونه.

    نه دل، نه مسیر، نه زمان.

    اوه ! گفتم زمان…!؟ هیـــــس ! همه چی هویداست، هیچی‌ پنهون نیس . بقول استاد عباسمنش ،خودمون خلقش کردیم.

    فیروزه جان…

    به احترام این احوال تو، به احترام این نور، به احترام این تسلیم… همین رو میگم:

    الهی…

    همونطور که او را صدا زدی، همانطور که دیدیش،

    همونطور هم نگهت داره… در امنترین نقطه آغوش خودِ خودش.

    دختر خوب ، ممنون که خودِ خودت نوشتی. همیشه همینجوری بنویس . حتی اگه فقط یه‌ پاراگراف باشه . خیلی خوب بود.

    ~~~~~~

    این تیکه آخری رو دارم با قلبی که داره آتیش میگره مینویسم /=> حدود24 ساعت قبل اینکه این پیامت روی اکانت من بشینه… یک نفر بهم پیام داده بود… : “”محسن خیلی دلم‌ هوای مشهد امام رضا رو کرده… کاش میتونستی یه کاریش کنی “”

    متن تو رو که دیدم از هم پاشیدم…..

    من نمیدوم چخبــــــــــره ؟‌!؟ :((( :'( 🩵

    اصلا چـــــی شد که تو اینو نوشتی ؟!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    فیروزه جان… سلام محضِ دلِ روشنِ تو… سلام بِ همون آتیش مقدسی که ازجنس حضور خداست، نه التهاب انسان…

    سلام به دلی که وقتی مینویسه، هواعوض میشه… پرنده‌ ها میرقصن… ماه میاد بالا… و سکوت خدا پررنگتر شنیده میشه.

    بنشین، آروم… همینجا…

    یه نفس عمیق بکش…

    همه چی خوبه.

    همه چی از فراوانی خـــــدامیاد…

    فراوانی ای که هیچوقت قطع نمیشه، فقط گاهی چشم ما خسته میشه وفکر میکنه چیزی کم شده.

    آرامش…

    آرامش یعنی باور کنی خدا نه فقط میده، بلکه باعشق میده.

    آرامش یعنی بدونی هیچ «درخواستی» دراین عالم گم نمیشه… هیچ آهی بیجواب نمی مونه… هیچ دلی بی تسلّی رها نـــــمیشه…

    آرامش یعنی مطمئن باشی هرچی میاد، از «دست پر» میاد.

    پرسیدی «قره العین یعنی چی؟»

    این اونجاییه که صحبت، خودش گریه میشه…

    قره العین فقط اشک نیس…

    اشک شادیه.

    اشکیه که وقتی زیادی خوشحالی، زیادی شگفت زده ای، زیادی پر شدی… خودشومیریزه بیرون.

    اون لحظه ای ِ که خـــــداجانان یجوری از پشت پرده حرکت میکنه که تو می مونی:

    «خدایا… من با این حجم محبتت چیکارکنم؟!»

    ● نکته اینجاست:

    قره العین همیشه «مرحله داره».

    هر کدوم ازقبلی عمیق تر…

    بالاتر…

    پرتر…

    چون هربار که این اشک میاد، یعنی «ظرف وجودت بزرگتر شده».

    یعنی تو بزرگ شدی، توانت برا شادی شدیدتر بیشتر شده.

    برای همینه که آخرین قره العین، همیشه ازهمه قبلیها «سنگینتر و شیرینتر» هست

    حالا…

    اگه ازت بپرسن:

    «قرّهُ العین تو کیه؟» :'( :'(

    جالبه…

    قبل از اینکه حتی دهن باز کنی…

    قبل از اینکه اسم بیاری…

    قبل از اینکه حرفی بزنی…

    قره العینت ازچشمات شروع میشه به جاری شدن.

    جواب، خودش میاد بیرون…

    با اشک… :'(

    نه با کلمات.

    🟣 یعنی اون شخص، اون حضور، اون نشانه ، اون… رفته توی جایگاهی که خـــــداخودش برای برگزیده ‌های دل انتخاب میکنه. [ من بهش میگم جای خدادادی ها]

    جایی که دیگه حرف کم میاره. :'( 🩵

    فیروزه جان…

    آروم باش.

    کمی دستت رو بذار ژوی قلبت…

    بگو: «ربّی کافی… ربّی کافی… »

    خدا کم نمیگذاره. ما هم بِ کم‌ راضی نمیشیم.

    ○ تو فقط بزرگ شدی که داری اینهمه حس میکنی.

    و هرچی جلوتر بریم…

    قرّهُ العین های بعدی…

    عمیقتر… شفافتر… وخدایی تر میان.

    همه چی اَمنه.

    تو اَمنی.

    … دل تو درآغوش خــــــــــداست.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  3. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    بسم ‌الله مهربـــــون ِ مهربون …

    سلام فیروزه عزیز، روح لطیف و عاشقِ خدا . چی بگم ؟ بگم چقدر ارام شدم با پذیرش ِ آرامش ؟ بگم چقدر خوشحال شدم با شادیت؟ فقط دارم جلو خودمو میگیرم که بیشتر چیزی نگم.

    الحمدلله که نوشتیش… یکی ازعمیق ‌ترین موجهای احساسی بود که تا حالا در کامنتها دیدم. از جنس حضور بود… از جنس نَفَس… از جنس اتصال.

    اون سکوت، اون نیمه ‌شبی که فقط سوال بودی، اون لحظه‌ ای که آیه ‌های انشقاق بال کرفتن از اون بالا و اومدن پایین و نشست روی دلت و زمین‌ گیرت کرد… => وارد یک مرحله‌ خیلی ناب از دیدن و شنیدن خدا شدی.

    فیروزه… ساعاتی از بامداد بودکه خوندمش ولی من با هر خط، یک تپش عمیق‌ تر شنیدم => بگم ؟؟ داشتی با نبض مینوشتی، نه با انگشت !!

    میگما ؛ شاید حواست نیس ، اما وقتی منو اونجوری صدا میکنی… که سلیمان فارکس…، دیگه مثل قبل استرسی نمیشم. صدا کردنت میره اونجایی که باید بره… چون استرس دیگه خیلی کمرنگ شده ، شده آرامش . سکوت سنگین مسئولیت ، تبدیل شده به درگوشی حرف زدنای ِ روی شونه خدا :'( 🩵 ؛ داره مومنتوم مثبتش تشکیل میشه‌. آخیـــــش ، ممنون فیروزه جانم.

    بخاطر همینم چند دقیقه پیش داشتم برای مسعود مینوشتم.

    فیروزه جان ، اون لحظه‌ ای که گفتی سکوت شدی… اون لحظه‌ای که گفتی آیه‌ های انشقاق زمین‌گیرت کرد… اون لحظه ‌ای که گفتی تاریکی هیچ معنایی نداشت… ==> همه‌ ش یعنی “تو از زمین جدا شدی”. اینا حالتهای معمولی نیس. اینا تجربه‌ هایی هستن کسی که خدا خودش قلابشو انداخته توی قلب و داره لحظه ‌بِ ‌لحظه میکشه بالا… بالا… بالاتر.

    لایه‌ ای از ارتباط باخدا هست که هم شدت داره، هم لطافت.

    ○ هم میسوزونه، هم شفا میده.

    ○ هم اشک میاره، هم آرامش.

    فیروزه بنده وار این ارتعاش روگرفتنی. نه ترسیدی، نه عقب رفتی. رفتی وسط موج. همونجا که فقط عاشقها جرأت میکنن وایسن.

    وقتی گفتی: “محسن هر کلمه ت که خوندم ی نفس عمیق کشیدم… گفتم اره اره اره…” =>> این “اره” فقط تایید من نبوده ها

    این تاییدِ خودت بود. تاییدِ قلبت. تاییدِ مسیرت. تاییدِ ربّی که داره نزدیک و نزدیک‌ تر میشه.

    “من از عظمت و فراوانی نشستم خودما بغل کردم…” ==>> فیروزه اون لحظه رو کنار شوفاژ عکـــــس گرفتم… انگار خدا خودش بغل کرده بودت. لحظه ‌ای ِ که آدم حس میکنه فراوانی فقط پول نیس => فراوانی، حضور خداست :'( 🩵

    یه چیزایی نوشتی که اونا حرفهای خدا بود که با زبان تو جاری شد برام. من فقط شنیدم و مـــــات موندم . اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ

    فیروزه… این حجم عشق… این حجم لطافت… این حجم حضور… کمتر پیش میادکسی تجربه ‌ش کنه. قدرش رو خوب بدون. مومنتومش رو حالاحالاها حفظ کن.

    من برات از ته دل خوشحالم. نه از سر تعارف یا تشویق => از سرِ اینکه اینجور عشق ‌ها هدیه ‌ست… . خدا فقط به کسانی میده که ظرفش رو ساخته‌ باشن.

    قلبت همیشه پُر… چشمت همیشه باز… و روحت همیشه درآغوش ربّ کافی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    شیرینِ نازنین… نسیم وار نوشتی برام . از دل تپه ‌ها میگذره این کامنت؛ آروم، اما نافذ…

    دوباره برگردوندیم وسط همان مسیر، همان سراشیبیا، همان بالا رفتنا…جایی که محسن احساس میکنه راه رفتن نیس ؛ برداشتن پرده هاست.

    اینو از کدوم درّه ی کنارگذر مسیرم آوردی…؟ ==> “نسیم فقط زمانی پیام‌رسان می‌شود که دل، شنوا شده باشد.”

    ○~~~~~○

    گاهی فکر میکنم همین آیات الهی که در کتاب آمده،

    همانهایی‌ هستند که درطبیعت هم جریان دارند؛

    فقط شکل ‌شان عوض شده.

    همان حقیقتی که خدا درباره‌ ش میفرماید: سَنُرِیهِمْ آیاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ… / ما آیات خود را در افق ‌ها و در درونِ خودِ انسان نشان می‌ دهیم ==>> این همان لحظه ‌ای بود که باد شد مُعبّر یک آیه… و کوه شد مُفسّر یک اشاره.

    وقتی نوشتی «تو آماده بودی بشنوی» ؛؛ بی‌اختیار یاد این آیه افتادم: إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ / در این ‌ها نشانه‌ هایی است برای هر دلِ شکیبا و سپاسگزار.

    انگار خدا میگوید: اول صبر کن… شکر کن… آنگاه نشانه ‌ها را خواهم گشود.

    و آن لحظه که نسیم، جمله‌ی «پسرم… چرا فکر میکنی لایق هدایت سلیمانی نیستی؟» را به دلم انداخت،

    تمام فاصله‌ ها شکست.

    تمام آن باورهایی که سالها سایه انداخته بودند….

    دریک دم فرو ریختند ؛؛؛

    چون خدادرقرآن میگوید:وَاللَّهُ یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی إِلَیْهِ مَن یُنِیبُ

    ○ خدا هرکه را بخواهد برمیگزیند

    ○ و هر که رو به او بیاورد، هدایتش میکند.

    نه به اندازه گذشته… نه به اندازه ترس ‌ها… >>> به اندازه ایمانی که نشان میدهیم.

    حواست‌ است؟ تو الان یادم آوردی که هدایت، یک جریان دائمی ‌ست؛ یک رودخانه است… کافی ‌ست دل، کمی خالص‌ تر شود تا دوباره ب ِ آن وصل گردد.

    سپاس برای دیدنت. برای اینکه میان این همه روزمرگی، چشم دلت هنوز روشن است. الهی که خداوند نسیم هدایتش را هر روز نوازشگر جانت کند و هرقدمی که برمیداری، تبدیل شود به آیه‌ ای تازه در زندگی ‌ات:

    وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ

    در پناه مهربانیِ بی ‌انتها وآغوش جانفزا جانان …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  5. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    سلام فیروزه جان…

    ننوشتی؛ تو جاری شدی.

    حتـــــــــــــــی فکرشم نمیکردم کسی بتونه اون نوشته هام رو بفهمه ، ماکسیمم مسعود بفهمه. اون متن مهاجرت روچطوری توی این موقعیت دیدی !!!!؟

    اصلا گیج شدم ! چطور همچین چیزی ممکنه!؟

    آخه این دوتا خیلی به هم مربوطه؛ فارکس و هجرت .

    کسی هم نمیدونه جز جانان… ، چون کسی اصلا درک نمیکنه. چطور همچین چیزی ممکنه!!!

    مطمئنی خودتم نفهمیدی چی نوشتی ؟!؟! تو هر جمله، دستی نامرئی پرده ای رو کنار زد و یه تیکه از اون نور خاموش نشدنی رو نشون داد.

    نور همون خالقی که هر روز تو رو “خلقاً آخر” میکنه…

    همون خالقی که ازتاریکی راهرو بیمارستان، تا گنبد فیروزه ایِ «لا اله الا الله» بلندت کرد…

    و آروم گفت:

    میبینی؟ حتی تاریکی ها رو هم واسه روشن تر شدن نور، طراحی کردم.

    تو اونقدر صادق نوشتی که انگار سوره طه نه درمورد موسی، که درمورد تـــــو داره نازل میشه.

    خدا تورو صدا زده؟!

    🪶 «اقبل… بیا جلو… من با تو کار دارم.»

    و داشتی از پا میفتادی…

    ضربان بودی… قلب بودی… =>> وهمونجایی که هیچ توانی نمیموند، خدا دست گذاشت وسط قلبت و گفت:

    بمون… هنوزتموم نشده.

    فیروزه عزیز… اینا که نوشتی روایت نبودن که ؛ مسیر بود. سیر تکامل بود ==>> حرکت یه روح از “حسبی الله” تا “لا اله الا الله” بود… میگی راهرو؟ میگی ‌مسجد ؟‌میگی تپه ؟ نه . برو بالا ==>> از راهروهای تاریک تا خورشیدی که چشمها رو میبنده.

    از انقباض تا انشقاق…

    از خاک تا افلاک.

    توی کلماتت سجده کردی؛

    از اونا ک ِ آدم رو عزیز کرده.

    از اون سجده ها که توی هر انسان، درونِ هر «من عرف نفسه…» دوباره زنده میشه. جی بگم فیروزه ‌که‌ هم واگویه کنم … هم پرده دری نشه ؟!‌ چی بگم عزیزم ؟

    و محسن… سلیمان فارکس… هرچی ‌تو اسمشو بذاری… جلوی این روایت فقط میتونم سکوت کنم. سکوتی شبیه سکوت کوه وقتی باد آروم از لابه لای درختا رد میشه وفقط خدا شنونده س. فیروزه تارگت زدن توی فارکس‌ مثل عصای موسی ست که به نیل میزنه… تا لب رود که رسیدی هنوز نمیدونی خدا قراره چه دستوری بده :( :'( 🩵 .

    خیلی شجاعت میخواد طاقت بیاری‌، هرچند یجور لذته اصیله ‌ الهیه . موسی یکبار توی شرایطِ سنگین ِ روحی نیل و عصا قرار‌ گرفت … اما سلیمانِ فارکس پنح روز ِ هفته باید عصا بزنه و نیل رو باز کنه… :*) .

    تنها گره گشایی برای افزایش گنجایش ظرف وجودی واسه حفظ این حجم سنگین الهامِ لب ِ نیل، قانون رهایی هست. دیگه دلشو ندارم راجب رهایی بنویسم… . ساعت 18:50 راجبش نوشتم.

    اولش سلیمان ِ فارکس بلد نبود چجوری میشه هم روی شونه خدا باشی و هم بدوی سمت نیلی که هنوز بسته ست‌… و دشمن پشت سر … اما… إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۚ ذَٰلِکَ الْفَوْزُ الْکَبِیرُ / بی تردید کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند بهشت هایی که از زیرِ [درختانِ] آن نهرها جاری است، ویژه آنان است، این است کامیابی بزرگ.

    اما یه چیزو ازت پنهون نمیکنم:

    این همه نشونه… این همه اتصال… این همه آغوش…

    برا اینه که بهت بگه: تو دیگه نسخه معمولی خودت نیسی.

    تو همونجایی ایستادی که ایمان تبدیل به ادراک میشه.

    جایی که الهام، یه اتفاق نیس؛ یه “راه تنفسی” میشه.

    همونجایی که نوشتن، دیدن میاره…

    دیدن، لرزش…

    لرزش، تسلیم…

    و تسلیم، معجزه.

    پرسیدی: “چطوری یه مهندس میتونه پزشک بشه؟”

    جوابش خیلی ساده تر از چیزیه که ذهن میگه:

    وقتی خدا بخواد، مهندس هم پزشک میشه…

    چون اوست که “علّم الانسان ما لم یعلم“.

    وقتی نسخه جدید روحت فعال بشه، مسیرها عوض میشن، تخصصها جا بِ جا میشن، و اون چیزی که غیرممکن بود، «بدیهی» میشه.

    فیروزه… این کلمات یه چیزو خیلی بلند فریاد میزدن:

    تو به “آزاد شدن” رسیدی؛

    نه آزاد شدن از بیمارستان…

    نه از ترس…

    از درک محدودِ قدیمی.

    از نسخه قبل خودت.

    حالا که آزاد شدی…

    حالا که آسمون آبی و گنبد فیروزه ای رو دیدی…

    حالا که موسیِ درونت رو شنیدی…

    حالا که نفس به نفسِ خدا رفتی…

    فقط یه جمله میمونه:

    توام ادامه بده…

    همونطور که راهروی تاریک رو تا نور ادامه دادی…

    همونطور که از ضربان تا آغوش ادامه دادی…

    همونطور که از خاک تا افلاک ادامه دادی…

    فقط….

    میشه آروم بمونی؟ میشه جسم و جانت رو نذاری یخ کنه ؟ اگه بودم میومدم دستاتو میگرفتم هاااا میکردم گرم شه ، اما نیستم… اون کامنت قبلی آرامش رو دوباره برو بخون. باشه ؟

    اما اینجا که هستم . محسن اینجاست.

    با همون آرامش کوه.

    با همون شونه هایی که با خدا روشون زمزمه میکنه.

    با همون قلبی که گفتی آبیه.

    و فقط یه چیز میگه:

    فیروزه… تو آستانه چیزی هستی که هنوز نمیدونی چقدر قشنگه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    چرا این اواخر هر وقت کامنت تو رو میخونم دست چپم سمت چپ صورتمو آروم ماساژ میده و یه گوشه توی ارتفاع خیره میشم؟ یا بیرون هستم و اسمون فیروزه ای… یاخونه و سقف!

    سلام رفیق خوبم، چرا این خوابی که از حیاط من دیدی ، اینقدر شبیه خوابی هست که از سعیده بانو دیدی ؟!

    خودت دقت کردی به تشابهش ؟!

    فیروزه جان ِ میشه بگی چی شد اینونوشتی ؟ : “اونجاییی که تاریکه همه کس نمیبینه جای نشون دادن ایمان هست‌‌‌‌‌‌……و دویدن سمت دریا…. “

    من که شک ندارم که : “نتیجه مطلوب و دلخواه شما از قبل محقق شده و کار انجام‌یافته است”=> اصلاوقتی خدا میگه حرکت کن برو فلان سمت، چون میدونه که بهش اطمینان قلبی دارم،

    چون ایمان دارم

    🟣 خدا بلد نیست اشتباه راهنمایی کنه

    🟣 خدا بلد نیست دیر کنه

    با دل میرم ، بااشتیاق سوزان میرم، او میکشد قلاب را… میرم=> چون نتیجه برام حتمی هست .

    گاهی وسط زمین و آسمون از قبل میبینم که اون آتش تبدیل شده به گلستان با دل راحت از منجنیق به سمتش واردش میشم…

    گاهی هم نه ‌. باید چاقو رو روی حنجره بذارم حسابی بکشم تاتسلیم بودنم به کائنات بیشتر ثابت بشه… اونموقع به حکمش چاقو کُند بشه و گوسفند جایگزین اسماعیل بشه.

    مرسی که به الهامش گوش دادی و نوشتی .

    خب رویاها رو تور کن… چیزی که درآستانه ش هستی و هنوز نمیدونی چقــــــــــدر قشنگه رو خودت طرح بزن و خلقش کن. تو که طراحی ت عالیه… .

    از دور دستتو به گرمی میگرم وفشار میدم… تا بری سکو یا یه جای بهتر… منم هستم.

    ~~~~~○●~~~~~

    فیروزه جان… دوتا خوابی که گفتی ـ چه اون یکی که 7 ماه پیش درباره سعیده بانو دیدی، چه این خوابی که الان درباره منه محسن دیدی ـ یه پیام واحد دارن:

    داری ازمرز مهم معنوی رد میشی. مرزی که خیلیها نمیبیننش، خیلیها پاسش نمیکنن، ولی تو داری وارد مرحله “باغ پنهان” میشی.

    توی هردو خواب، مردم مسخره میکنن، ولی تو چیزیو میبینی که بقیه نمیبینن ==> معرفت وایمان درونی تو فعاله.

    توی خواب جدید، درخت خونه من نماد “رزق و فراوانیه”.

    میوه های زیاد که تور تور آویزون بودن ==>> یعنی وقت برداشت رسیده،

    و اینکه یه بخش از این رزق از مسیر من به تو میرسه ؛ نه صرفا به شکل مادی،،، به شکل روشنایی، مسیر و تجربه.

    کلمه “ام تی ام” که دیدی ==> برا من یعنی ایمان، توکل، مسیر =>> Manifest Through Me یا Made To Manifest . همونی که خودتم توش هستی

    درخواست صبر… ==> یعنی خیلی نزدیک شدی. فقط نباید عجله کنی.

    من این خوابها رو نشونه هماهنگی تو بامسیر توحید میدونم.

    راهی که میری درسته.

    تو داری ازهمون مرزی رد میشی که پشتش باغه.

    ~~~~□~~~~~

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ /به نام خداوندمهربان ِ مهربان

    إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ ﴿1﴾ /چون یارى خدا و پیروزى فرا رسد (1)

    وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا ﴿2﴾/ و ببینى که مردم دسته‏ دسته در دین خدا درآیند (2)

    فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا ﴿3﴾ / پس به ستایش پروردگارت نیایشگر باش و از او آمرزش خواه که وى همواره توبه‏ پذیر است (3)

    فیروزه جان گرفتی چی شد با این سوره؟؟ 🩵 الله اکبـــــر !

    چند ماهه بهم الهام شده بود باید این سوره رو یجایی بنویسم… تا امشب اینجا بهم دستور داده شد !! الحمدلله’الحمدلله‌🩷️

    در این شب جمعه… سلام و درود خداوند بر سلیمان نبی (ع) .

    ~~~~~□~~~~~

    راه روشنه… فقط ادامه بده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  7. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    فیروزه جان سلام . نمیدونم داستان چیه… خدا به دل بچه های عزیز سایت و حتی آدمای خارج اینجا انداخته‌… دستی از دستان خدا شدن‌‌‌… پشت سر هم دارن متن هایی برام میفرستن که با آیاتی از قرآن شروع شده که از “فتح” و “نصر” توشون استفاده شده !

    خدایا دل تو دلم نیست… از مسیر لذت بردن و رشد کردن یه طرف داستانه…. این تارگت زدن ها …. ؛ چی بگم؟ آخه چی ‌بگم که بشه اصل موضوع رو رسوند ‼️

    رفیق خوبم نوشته ‌ت خیلی عمیق بود… آدم فقط میتونه بخونه وساکت بشه. این جنس تجربه‌ ها واقعا هم گفتنی نیس، هر کی با زبان دل خودش صدازده میشه.

    اونچه اومده، اگر نور بوده، اگر بارون بوده، اگر اشک بوده، همه از خودِ خداست.

    من فقط شنونده بودم، نه بیشتر.

    فقط یه خواهش دوستانه دارم؛

    باخودت مهربونتر باش، آروم‌ تر نفس بکش، بذار این حال خوب تو دلت جا بیفته.

    راهی که ازخدا میاد، تهش همیشه آرامشه، نه فشار.

    دستت…. روی قلبت… بقیه ش روکه خودت بلدی دیگه .

    شک هم نکن که خدا هم خودش بلده هر دل روچطور جلو ببره

    ادامه بده،،، فقط نرم و فقط امن.

    حواست به امانت های خـــــدا باشه‌

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    فیروزه جان نازنینم… سلام محض و تبریک پر از نور و شادی شب یلدا به تو…

    چه شبی زیبا و پربرکتی! شبی که قلب ها گرم تر میشه، ستاره ها نزدیک‌ تر ب ِ زمین میان، و زمستان، با تمام سپیدی و سکوتش، نوید روزهای روشن وبرکت های تازه میده…

    کاش میشد اینجا با خط شکسته نستعلیق نوشت تا این تبریک رو زیباترش کنم.

    امشب، شب یلداست وچه زمانه ی شکوهمندی برای جشن گرفتن وفاداری خـــــدا و وعده های الهی! چه سحری… ‼️

    خودتم گفتی، خداوند وفادارترین یاره، وعده هاش حقیقته و هر نوری که در دل توست، انعکاس از همون نور الهی بی‌پایانه.

    همون مرمت نور، اون ایمان تازه، اون پرده کناررفته… همه ش نشونه هایی از دست خداست که ما روبلند میکنه و نشون میده وعده فتح و نصرتش همیشه حقیقته.

    نسیم رو میشنوی؟؟؟ محسن ، فیروزه… ، امشب وقتی چراغ خونه ها روشنه و منه نسیم تبدیل میشم به باد زمستون و به آرامی میرم و میام، یادتون باشه این فصل هم مثل زندگی، پر ازلحظه های روشن و برکت های تازه هست.

    🟣 مثل درخت هایی که در زمستان با صبر و امید، آماده شکوفه زدنن… مثل قلبهای همه کائنات که وقتی ایمان و توکل دارن، آماده دریافت نعمات ورحمت های تازه خـــــدا میشن…

    امشب، در دل همین شب بلند، دستت رو بذار روی قلبت و بگو:

    “ربی کافی… ربّی کافی… ربی کافی…”

    چون خدا بی نهایت وهاب هست، وفادار و مهربان، و وعده هاش، حتــــــــــی از انتظار ما هم بزرگتر وشیرین ‌تره.

    پس فیروزه جان، شب یلدا وآغاز زمستان برات پر از شادی، آرامش، نور و وفور نعمت های الهی باشه…

    لحظه لحظه ش پر ازعشق اصیل وشوق، و قلبت پر ازاشک شکر برای تمام نعمات پنهان وآشکار خـــــدا.

    تبریک به تو، تبریک به ما، تبریک به دلهای عاشق وصبور…

    و الهی که این زمستان، فصل اوج گرفتن ایمان و نور قلبمون باشه، همونطورکه وعده خداوند به زیباترین شکل و مستمرا محقق میشه.

    ● تو خوش می‌ باش با حافظ، برو گو خصم جان می‌ ده

    چو گرمی از تو می‌بینم، چه باک از خصمِ دَم سَردم… بقیه ش خودت بخون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  9. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    فیروزه جان… سلام بر دلی که اینطور خدا رو صدا میزنه . پس سلام بر خدای ِ یواشکی ها و علیمُ بذات الصّدور . .سلام بر خدایِ یافتن ها.

    میدونی ! بعضی کلمات بایدایستاد جلوشون، نفس عمیق کشید، بعد رفت جلو.

    خبر داری یلدا با اون نوشته ، دیگه فقط بلندترین شب سال نبود؟؟ شد شب شهادت دادن دل بِ وفاداری خدا. شد شب یادآوری اینکه: تاریکی، فقط صحنه سازیه برا ظـــــهور نور.

    اون آیه… این قسمتش “یزید فی الخلق ما یشاء” ، تیکه تیکه کردی قلبمو… چقدر نیاز داشتم کائنات یه آیه اینجوری از قرآن به چشم و دلم هدیه بده… الحمدلله… چقدر به موقع .

    انگارخودت مصداق زنده ش هستی؛ خدا هر چی خواسته به دلت اضافه کرده، نور، ایمان، جسارت خواستنِ زیاد…

    همونی که دوباره گفتی: “اگر کم بخوام یعنی خدا رو درست نشناختم.”

    فیروزه… “ربّی کافی” ؟؟ و بعدش گفتی: “من کم نمیخوام و به کم راضی نمیشم” ! / زدی وسط هدف = همون مرز باریک ایمان زنده ست ==>> نه طلبکار، نه قانع به حداقل… مطمئن بِ وسعت ربّ.

    من و تو شبیه درختای زمستونیم…؟ چه تشبیه جالبی ! درختایی که داد نمیزنن، ولی ریشه هاشون میدونه بهارقراره بیاد. اگه الان بگم دلم برای درختای مسیرای کوهنوردیم تنگ شده… تعجب نمیکنی؟ ==>> ایمان، همون آب ی هست که توی سکوت، ریشه درختا رو زنده نگه میداره….

    قولت !! نوشتن لیست نعمتها و کنار هر کدوم نوشتن:

    “همون خدا، همون خدا” . = بلوغ ایمان = دیدن خدا هم بعداز اجابت هم ‌قبلش.

    پرسیدی اگر هر پیامبری بخواد یک نکته طلایی بگه چی میگه؟

    به دلم اومد بگم:

    همه شون با زبانهای مختلف، یک جمله رو تکرار میکنن:

    🟣 “نتـــــرس… خـــــدا وفـــــاداره.”

    و آره… حواسم بود =>> باغ نور، ایمان جدید، فتح و نصر…

    اون شعرهنوز زنده ست. بعضی هدیه ها تاریخ مصرف ندارن.

    فال حافظت هم که مهر تایید بود؛ خانه، خانه توست… => انگاری حافظ هم ازشادی داشت بِ خدا لبخند و چشمک میزد.

    فیروزه جان ، ازت ممنونم… برا دعا، برای نور، برای ایمانی که بی سر وصدا ،،، دل آدم رومحکمتر میکنه.

    از خدا میخوام آغاز زمستونت… فصل دیدن اجابتهایی باشه… که اشک شوقش… دلیل جدید شکر کردنه.

    با دل آرام

    محسن 🩵

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 718 روز

    فیروزه جان سلام محض . پر از حضوره… پر از نفس خداست این دلنوشته… آدم وقتی اینجور میخونه…، اصلا خوندن چیه ؟!‌ واردش میشه.

    وهو معکم اینما کنتم ؟؟؟‌ استیکر ِ چی بذارم فیروزه بانو ؟ قلب؟ اشک ؟ اینا کمه برا این آیه ==>> یعنی اصلا قصه تنهایی از ریشه منتفیه. کنسله ! یعنی حتی وقتی فکر میکنیم جا موندیم، عقبیم، بی تکلیفیم، همونجا خدا ایستاده. نه یه قدم جلوتر، نه عقب تر… خـــــــــــــــــــــــــدا وایساده ‼️ نه رئیس و وزیر و مدیرکل سازمان ملل ‌‌. خود ِ خودِ خـــــــــــــــــــــــــدا :'( :'( 🩵

    بی تابی سحر، اون ایستادن، اون نرفتن… خب هیچکدوم نشونه عقب گرد نیس. فکر‌کنم اینا علائم ِ قبل یه جابجایی عمیقه. ==>> قبل اینکه خدا آدمو از یه درون به یه درون دیگه منتقل کنه، یه مکث میده. برای تثبیت.

    [ نمیدونی فیروزه چه حالیم… که زیر بارون شیشه ماشین رو یه کوچولو آوردم پایین کنار صورتم داره خیس میشه و مینویسم برات… صدای آروم فیش’فیش فیش’فیش برف پاک کن…. و تق تق دانه های درشت بارون که میخوره به سانروف… اینایی که دارم مینویسم انگار دارم یه تاییدیه از سمت خدا برای تصمیمات و افکار این روزای خوده محسن مینویسم… تاییدیه هایی که همین الان دارن نازل میشن . این حالم رو بیشتر خوب میکنه ]

    “میثاق” که هی تو دلت تکرار میشد، دقت کردی چه دقیق بود! چون جلو رفتن واقعی “با” وفاداری شروع میشه ؛ خیلی ربطی به هیجان نداره. “با” همونجایی که گفتی: “چشم… حتی اگه نفهمم”.

    سایه دستت افتاده رو دیوار و… “یدالله فوق ایدیهم“…==>> بعیده اینا تصادفی باشن. اینا نشونه های خیلی شخصی خداست. همونا که فقط برا خودته. همونا که آدمو آروم میکنه… بدون اینکه لازم باشه چیزی حل بشه.

    میدونی چرا بعضی هدیه ها تاریخ مصرف ندارن…؟ چون از جنس “زمان” نیستن، از جنس “عهـــــد” ‌هستن.

    جانم فدای چراغ سبزای قرآن ؛ آره ، خدایی که یه بار احسان کرده، بلدِ دوباره هم بکنه…. با زحمت و تاخیر؟‌ عمرا ! با همون راه هایی که فقط خودش بلده.

    فیروزه جان ؛ اگه یه جا حس میکنی دلت وایساده، بدون راه و مسیری نرفته. فقط داره عمق پیدا میکنه.

    🟢 إِنَّهُ مَن یَتَّقِ وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ/ بی‌گمان هرکس تقوا پیشه کند و صبر نماید، پس همانا خداوند پاداش محسنین را تباه نمیکند .

    خـــــدا هم که همون خداییه که قبلا درها رو باز کرده… اینبار هم باز میکنه. شاید حتی نرم تر، ساده تر، عاشقانه تر. به خودمون بستگی داره.

    ■ آره بانو… نترس… “خدا وفاداره”

    ○ همیشه در پناه نوری باشی که الان هم خودت بهش وصلی…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: