این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-4.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-12 07:19:262025-11-13 17:17:28تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
🟣 راز بازشدن درها: عملکردن به الهام | تمرکز، توکل، و راهی که خودش باز میشه.
اومدم کوه اما اینجایی که الان اومدم اولین باره که میام. پاییزه برگ همه درختها ریخته روی زمین ولی خـــــدا باهمین بظاهر خواب کردن درختها و با همین ریختن برگا روی زمین یه زیبایی خاصی به محیط داده.
از دور که میومدم، زیبایی این چندین هکتار مساحت این تپه ها و پایین دامنه ش، بخاطر ریختن برگها روی زمین نظرم رو جلب کرد که بیام این سمت. انگار یه چیزایی از توی چشمام دست انداخته بود روی این قسمت زمین ومنو میکشوند سمت خودش.
اولش یه مسیر پیاده روی که بدست انسان ساخته شده ، بود. یه مقدار که جلوتر رفتم یه مسیر خیلی باریک که یه طرفش هم پرتگاه بود دیدم ، و برای رسیدن به اون مسیر که داشت دل منو میبرد ،باید از این قسمتِ نسبتا خطرناک رد میشدم. و بالاخره رد شدم.
وقتی به ورودی اون منطقه رسیدم دوتا راه بود و نمیدونستم از کدومش حرکت کنم و بیام بالا. طبق آموزشهایی که استادعباسمنش بهم دادن به خودم گفتم دلتو نگاه کن، اون روح پاک الهی رو نگاه کن، راهنماییت میکنه. و چند دقیقه ای رو به همین منوال حرکت کردم.
مقداری که جلوتر رفتم، به درختان انبوه میرسیدم و یه جاهایی که یه مقداری بخاطر ناهمواریهای زمین حرکتم رو با سختی مواجه میکرد.
باز خواستم به دلم رجوع کنم و ببینم از کدوم مسیر “احساس بهتری” دارم برای حرکت کردن…
اما
خدا ازپشت سر زد به شونم گفت:
○ حتی نیاز نیست به دلت زحمت بدی نمیخواد به وجودت زحمت بدی. تو فقط بخواه، من بهت میگم از کدوم سمت بری.
° گفتم میخوام از مسیری برم که ازصدای خش’خش برگهای این تپه لذّت ببرم. میخوام درختاش یجوری باشن که انگار هی دارن باهام حرف میزنن و دارن از توئه خدا تعریف میکنن. درختا هنر و قدرت خالق بودن تورو به رخم بکشن.
خدایا در کل میخوام مسیری رو بهم نشون بدی که زمین و زمان بیشتر باهام حرف بزنن. درسته تنها هستم ولی نمیخوام توی مسیر یه لحظه احساس تنهایی کنم.
خدا گفت : باشه، اندکی صبر کن…
یه هوای نسبتا سردی توی همین کوهپایه درحال تبادل شدن بین دیواره ی بلند کوه و رد شدن از لابلای تنه ها و برگهای درختا بود.
چند ثانیه بعد از درخواستم از خدای جان ، یهو همین نسیم ملایم به یه باد و یه نسیم قوی تر تبدیل شد و انگار از پشت سرم اومد و از سمت چپم حرکت کرد و رفت.
ولـــــی چه رفتنـــــی؟!؟!؟
انگار باد به صدا دراومده بود، از فراز آسمون شیرجه میزد به سمت همین دره ای که نزدیک من بود… و از بغل من رد میشد و فریاد که نه، اما باصدای نسبتا بلندی میگفت:
محسن جان از این سمت بیا.
محسن… صدامو میشنوی؟
منم باد… تو منو “نسیم” صدا میکنی… به فرمان خداوند عاشق اینجام…
راهنمایی خواستی ازش… جهت حرکت خواستی… باید “همجهت با این جریانِ” من بیای…
بیاعزیزم … آروم آروم با هر قدم ت کنارت هستم… عجله نکن…
خدا مسیر همواری رو برات آماده کرده… نگران قدمهات نباش و اینقد پایین پاهاتو نگاه نکن…
سرتو بالا بیار و اطرافو نگاه کن…
مگه نمیخواستی نشونه ها رو ببینی؟
مگه نمیخواستی با چشمات لذت ببری و حرف گیاها رو با چشمات بشنوی؟
جوابش ندادم… اصلا نمیتونستم تمرکز کنم و حرف بزنم… چون بغضم گرفته بود…
اما این نسیم که حالا آروم گرفته، مودب و باوقار فقط همراهیم میکرد.
○ آرامش نسیم اجازه داد بغضم بترکه… بدجوری هم بترکه…
گفتم خدایــــــــــا… داری چیکار میکنی؟؟؟
من فقط یه سوال پرسیدم…
مثل همیشه میتونستی به دلم بندازی و ازطریق الهامت بهم جواب بدی.
خدایا چرا گفتی نمیخوام به وجود و دلت زحمت بدی؟ آخه کار همیشگیمه… اسمش که زحمت نیست!
خدا گفت نوتیفیکیشن گوگل’تسک ت رو نگاه کن…
مگه هر روز راس ساعت 09:06 بهت یادآوری نمیشه که به منه خدا بگی: «خدایا من آماده ام و مهیا هستم در این ساعت دستمو بگیری و درمسیر ثروتها و برکتها و آرامشها ببری»؟
گوشی رو از جیبم درآوردم… گفتم آره درسته.
گفت: تو هر روز از من اینو میخوای… اما وقتی فرکانس بهتری از خودت نشون میدی، قرار نیست منم مثل سابق بهت جواب بدم… بهترشوجواب میدم.
گفتم یعنی چی؟
گفت مثل سلیمان نبی‼️ و… من نشنیده گرفتم این حرفو.
قبلا هم خداوند با نسیم بهم جهت رو نشون داده بود… اما فقط برای 2، 3 ثانیه. و واقعا هم به بهترین مکان هدایت میشدم… اما هیچوقت اینقدرطولانی نبود. هیچوقت اینقدر واضح نبود… هیچوقت طی چند جمله رد و بدل نشده بود…
○ یهو یه پرش ذهنی بهم دست داد… تکرارِ اون حرف نسیم:
🟣 پاسخِ بلندِ نسیم رو میشنیدم… میگفت: میلیونها سال قبل از اینکه تو پا بذاری روی این زمین… خدا این محوطه بزرگ رو برای همین چند دقیقه لذت بردن تو… چند دقیقه همکلام شدن تو با خدای عاشقت… و برای همین چند دقیقه دیدن نشونه ها آماده کرده بوده… و تمام این مدت هم مراقبش بوده… که به نحوی که تو خوشت میاد تغییراتی کنه و چیدمان بشه…
○ دوباره با صدای بلنــــــــــــــــــــد زدم زیر گریه… هیچکسی هم نبود اونطرف، تا میتونستم بلند بلند گریه میکردم… اشک غم نبود ، اشک شکر بود… شکری که حتی نمیتونستم به زبان بیارم و فقط باید با چشمام به جانان نشون میدادم.
گفتم خدایا دیگه تاب ندارم سرپا وایسم…
میخوام بشینم…
یهو آروم شونه کاپشنم به یه درخت گیر کرد…
گفتم خدایا یعنی این محوطه و بین این چندتا درخت بشینم؟
جواب اومد که: آره محسنم.
نمیدونستم دقیقا کجا بشینم… چون یه مساحت 200، 300 متر مربعی همه جوره مناسبه نشستن بود.
یهو محکـــــــــــــم پوتینم گیر کرد به یه تیکه چوب خشک اما نسبتا قطور به اندازه مچ دستم . و اونقدر محکم که احساس کردم پوتینم آسیب دید! چک کردم… دیدم هیـــــچ آسیبی در کارنیس… حتی یک خراش ساده روش.
○ یهو اون ذهنی که از عبارت «سلیمان نبی» داشت طفره میرفت… دوباره به مکان فعلی و به اطراف و باد وکوه و درختا برگشت.
از خدا پرسیدم منظورت این بود که دقیقا کنار همین درخت بشینم؟
جانان گفت: آره محسنم.
خـــــدا گفت: حواسم هستااا من که یادم نمیره…
گفتم خدایا من نمیخوام به کفر و شرک و خودبزرگ بینی دچار بشم… حضرت عشق، چرا با این عبارات باهام حرف میزنی؟
گفت: هیچوقت باورهای محدود کننده و خودکم بینی نداشته باش.
گفت: بین تو و سلیمان برای من چرا باید فرقی باشه؟
گفت: چندبار هم قبلا همینجوری خطابت کردم… مگه تو کسیو جز من داری که بخوای باهاش همجهت بشی و مسیر صحیح رو بهت نشون بده؟؟؟
گفت: وقتی ارتباطت با دستگاه من در یه بخشی از خواسته هات در حد سلیمان میشه… منم در حد سلیمان نبی بهت جواب میدم.
گفت: من برای کائنات قانون گذاشتم، برای منه خدا چه فرقی داره که توخودتو در قالبِ تبعیت از قوانینِ تا ابد ماندگارِ من قرار بدی یا سلیمان نبی‼️
گفت: اصلا چرا اینقدر ذهنت رو محدود گرفتی؟ چرا باورهای محدود کننده رو به نزدیک صفر نمیرسونی؟
… و من فقط داشتم ریزه ریزه گریه میکردم و روی زمین برگها رو نگاه میکردم…
گفتم: مگه چه اشتباهی کردم؟ چیکار کردم؟
خدا گفت: چــــــــــرا فکـــــرمیـــــکنی بعد از سلیمان نبی من به هیچکسی از طریق بادها و نسیم هدایت و مسیر نشون ندادم؟ و حتی خواسته هاش رو اجابت نکردم و کارشو راه ننداختم !؟
گفت: چرا فکرمیکنی تو لایق نیستی مثل سلیمان راهنماییت کنم به اون چیزی که خودت دوست داری؟
گفت: بین سلیمان و تو… هزاران نفر رو اینجوری هدایت کردم.
گفتم: آره. ببخشـــــین.
حتی معاملات و پول درآوردن منم تماما با هدایتهای لحظه به لحظه توئه…
منی که از خودم علمی ندارم…
منی که این روزا در پولدارترین حالت خودمم… ؛ چه فرقی داره که الهاماتت با یک نسیم باشه یا با یک لرزش در اندام .
گفت: پس آگـــــاه باش تـــــو سلیـــــمان منی دربازارهـــــای فارکس. سلیمانی که با تمرکز به این مقام رسید. چه اهمیتی داره که کسی بدونه ؟!! روح تو پیامبر درون توئه… برای اینکه خودتو به اون حدی از ثروت که میخوای وخودت رو لایقش میدونی ، برسونی. بقیه ش که مهم نیست…
… و من
… و من دیگه از بس دوباره بلنــــــــــــد بلنــــــــــــد زدم زیر گریه، گلوم انگار خراشیده شد.
راست میگفت.
خدایا منو ببخش که به کمتر از این حس خودارزشمندی و لیاقتی که تو منو لایقش میدونستی تن داده بودم.
دوباره سرمو بالا آوردم… اطراف رو نگاه کردم… انگار وسط کوه،توی این محوطه درختا دور هم جمع شده بودن… یه شکل خاصی داشتن… انگار همو در آغوش گرفته بودن و داشتن عشق الهی رو برام به تصویر در میاوردن.
● این صخره کوچیک کنار دستم؟ چندهزار ساله اینجا نشسته و منتظر بوده محسن بیاد بشینه کنارش؟؟
بچه ها اشک امانم رو بریده، سخته برام بیشتر از این چیزی بنویسم.
میخوام پاشم برگردم برم خونه و بشینم این متن رو پاکنویس کنم، ویرایش کنم و براتون بفرستم =>> چون دوباره نسیم اومده پیشم، هی باد رو تندتر میکنه. بااینکه هرچقدر به ظهر نزدیکتر میشم باید گرمتر بشه، ولی داره باد رو سردترش میکنه، هی میزنه زیر دستام و میگه محسن پاشو، دیگه وقتشه، باید بری. خدا یه سری برنامه های دیگه باهات داره تا آخر امروز.
ازش پرسیدم از کدوم مسیر برم؟
این بار شونه سمت مخالف اوندفعه ی کاپشن ، روی درخت گیر کرد و بهم فهموندم از همون مسیری که اومدی باید برگردی. دارم روم برمیگردونم و مسیر رو از دور نگاه میکنم تابرم پایین…
~~~~~
چرا این گنجشکها، این پرنده هایی که اسمشونو نمیدونم ،،، دارن همه تلاششون میکنن که با آوازخوندن توی مسیرم از مسیر برگشتم هم لذت ببرم؟
چرا اینا از این درخت به اون درخت جلوتر از من راه میرن که کمکم کنن با آوازشون مسیر برگشت رو گم نکنم و دقیقا از همون مسیری که اومدم برگردم؟
چـــــرا؟
چرا اون مسیر باریکی که بغلش پرتگاه بود دیگه اصلابرام خطرناک به نظر نمیاد؟
~~~~~
باید این موزیک رو پلی کنم:
● چشم من پی تو گشته حیران، از همه به غیر تو گریزان
اعظم جان مهربونم سلام . چیکارکنم؟ گلایه کنم که کم توی سایت مینویسی ؟ نه، استاد گفتن اینجورموقع ها باید به خودت بگی دخالت نکن .
من که هرچی میخواستم توی دفترم بنویسم میام میریزم توی همین سایت . شایددفترم گم شه… این سایت که گم نمیشه .
دفترم همینجاست.
دوستامم همین جاهستن.
دور همی ها هم همینجاست برام ، ارتباطات دیگه م رو حداقل کردم .
~~
باز الهی شکرکه اومدی نوشتی… این جنس حرفها از اون چیزاست که آدم رو مینشونه، آروم میکنه، بعد یه لبخند ازجنس خدا میاره رو لبش.
دخترخوب این حال عجیبی که گفتی… همون دلتنگی درونی… همون حالتی که هیچ مادیاتی هم پرش نمیکنه…
این حال متصل بِ منبع بودنه، نه حال کمبود.
این همون لحظاتیه که روح تورو هل میده سمت خودت… سمت خدا… سمت رسالتی که داری.
این حال، نشونه سقوط نیست؛ نشونه دعوته.
چرا ازخـــــدا نمیپرسی رسالت من توی این 70،80 سالی که قراره اینجا باشم چیه وکدوم سمتی باید رشد شارپی کنم؟ اگه اینومشخص کنی بقیه اون چیزایس که گفتی مثل مورچه دنبالش صف میکشن ومیان .
از ته دل میگم:
تو تنها نیستی… اصلا تنهایی ای که داری، ازجنس نبودن آدمها نیست…
🟣 از جنس «بالا رفتنه»
تو از یه سری چیزها جداشدی، از یه سری آدمها عبور کردی، باورها وارتعاشاتت عوض شده…
طبیعیه که دایره قبلی دیگه نمیخوره بهت. قبلیا بدردت نمیخورن وگرنه برمیگردی به مدار پایین قبل…
این یعنی داری پوست میندازی.
● درجهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
● قسم باطل باطلان را میکشند
باقیان از باقیان هم سرخوشند
●ناریان مر ناریان را جاذب اند
نوریان مر نوریان را طالب اند
■ بنظرم لازم داری به غیر از دوره احساس لیاقت ، دوره عشق و مودت روهم مطالعه کنی… باهمدیگه.
○ یادت رفته قرار نیست ماکار زیادی انجام بدیم؟؟
○ یادت رفته قراره مافقط یک درصدو فقط انجام بدیم و 99٪ ش بر عهده خداست ؟ ؟
□ خـــــداشاهده من خودم خواستم صدبار از دلتنگی هام و احساساتِ اینچنینیم توی سایت بنویسم… اما نهیـــــب زدم به خودم . نتیجه ش چی شده؟ همون کِیس دلتنگیم – که حالا یا انسان بوده یا غیرِ انسان- خودش با پای خودش اومده یا چیزی برام فرستاده… . چرا ؟ چون گفتم خـــــدایا من یک درصدخودمو انجام میدم… و شک ندارم که طبق قوانینت 99٪ بقیه ش رو دربهترین شکل و دربهترین زمان انجام میدی.
قانون ِ تا ابد ماندگارِخـــــدا که غلط نمیشه.
~~~~~
اما یه نکته خیلی مهم:
جمع همفرکانسها زمانی وارد زندگی مون میشن که “باور ارزشمندی خودمون” جا بیفته.
نه ازتنهایی فرار کنیم،
نه دنبال یکی باشیم که حالمون روخوب کنه،
بذاریم خـــــدا کسی رو بیاره که ادامه مسیر باشه… هم’ریشه، همصدا، هم’نور. ==> به خداوند اجازه بدیم کارشو بکنه
تو دوره احساس لیاقت استاد یه چیز رو عالی توضیح میده:
اول باید ارتباطت با خودت و منبع جا بیفته…
اونوقت همدم، دوست، جمع همفرکانس، خودش از زمین و آسمون سُر میخوره تو زندگی آدم.
چون تو دیگه از “کمبود” جذب نمیکنی…
از “وفور” جذب میکنی.
و اما درباره دلت:
گفتی دوست داری یه همدم خدایی بیاد، یه همراه…
عزیزم این نه فقط خواسته بدی نیست، تازه اتفاقا خواسته خیلی ناب وپاکیه.
اما باور زیرش مهمه:
○ من ارزش عشق خدایی رودارم.
○ من لیاقت همراهی همفرکانس رودارم.
○ من برای عشق ساخته شدم، نه برا تنهایی.
ازهمینجا شروع کن.
فقط همین سه جمله رو هر روز به خودت هدیه بده؛ از ته دل.
نذار ذهن داستان بسازه، رهـــــاکن…
خـــــداوقتی کسی رو تومسیر تو قرار بده، دیگه عجیب نیست… معمولا شاهکاره. گرفتی چی میگم؟
و راجع به جمع عباسمنشی ها:
بهت قول میدم وقتی همین احساس لیاقت روقوی کنی،
یهویی میبینی یه عالمه آدم خوب، آروم وهمفرکانس وارد زندگیت میشن.
نه اینکه ازطریق تلاش زیاد…
از طریق “آماده شدن ارتعاشت”.
هرچند برای من همین سایت و جمع بهشتی از سرمم زیاده .
همین که پیام منوخوندی و گفتی «این نشونه بود»،
همین یعنی تو وسط هدایتهایی هستی که خـــــودت ساختی شون. خواهر ِ خالق ِ من .==> خب یعنی که مسیر درسته.
“هدایت ” … “هدایت” … اگرمن همین یک کلمه رو از استاد یادنگرفته بودم … بخاطرپستی بلندی هایِ زیاد زندگی و کارم الان اگه زیر خروارها خاک نبودم… دربدترین شرایط بسر میبردم .
🟢 من دیــــــــــگه هیــــــــــچ کاری ، دقیقــــــــــا هیچ کاری رو بدون حس کردن “هدایت”ِ ربّ ِ آسمانها انجام نمیدم.
خـــــدا همیشه از دل هموناحرف میزنه که دنبال فهمیدنشن، دنبال دیدنشن… و تو دقیقااز همونا هستی.
اینکه پیاده روی هام تو کوه وجنگل رو دوست داری، برام جالبه… چون هرکسی فقط وقتی این حس رومیگیره که خودش همونجور ازطبیعت، از سادگی، ازخلوت، از صدای خدا تو سکوت لذت میبره. آدمای شلوغ’دل این چیزها رو نمیفهمن… ولی قلبهایی که بیدارن، همین چیزها رومیشنون ومیفهمن.
گفتی: «کاش ذهن برای همیشه خاموش بشه و فقط صدای خدا باشه…» ؛؛؛ مریم…این آرزوی تو، آرزوی تمام بیداران دنیاست. ولی خبر خوب اینه که ذهن لازم نیس کاملا خاموش بشه؛ کافیه فرمان دست توباشه، نه دست اون.
کافیه توانتخاب کنی کِی حرف بزنه و کِی ساکت باشه ==>> این همون جاییه که خودباوری معنی پیدا میکنه.
اینکه کامنتهام برات خوب بوده، این لطف خداست، نه من. محسن فقط سعی میکنه راست راه بره، باصداقت وتکیه به همون خدایی که تو هم دنبالش هستی.
وقتی نیت صاف باشه، حرف خودش رنگ میگیره/صِبْغَهَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً
وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلࣰا مُّبَارَکࣰا وَأَنتَ خَیْرُ ٱلْمُنزِلِینَ/ و بگو: پروردگارا! مرا در جایگاهى پرخیر و برکت فرود آور، که تو بهترین فرودآورندگانى
این حرفهایی که نوشتی از کجا اومدن !؟ این یه موج نوره ، از کجا اومدن ؟! … دارم میبینم که خدا ازلحن تو، از اشک تو، از این لرزِ زیرپوستیِ حرفهات داره دوباره همون حضور رو یادم میندازه… . یه حضور آروم… روشن… از اونایی که آدموساکت میکنه از شدت لطف.
نجمه جان… تو نشونه رو دیدی… تو حضور رو لمس کردی. تو از پشت کلماتِ من، خودِ خدا رو صدا کردی…==>> یعنی قلبت بیداره… زنده س… وصله.
این اشکی که گفتی بند نمیومد… این لرز… این شکرپشتِ شکر… اینا همون لحظه هاییِ که خدا یه پرده روکنار میزنه، میگه: «من همینجام… نفس بِ نفس… تو فقط ببین.»
خودت حس کردی… این حسها رو نه میشه ساخت، نه میشه ادا درآورد، نه میشه تقلید کرد. اینها فقط وقتی میان که روح تو، دقیق تو «نقطه ارتباط» باشه =>> تو همون نقطه ای که ذهن ساکته، دل روشنه، و آدم فقط میگه:
خدایا… من هستم… تو هم هستی… همین کافیه.
نجمه بهت یه چیزی بگم… این که تو اینطور فهمیدی، اینطور لرزیدی، اینطور اشک ریختی…
این یعنی خدا با توئه…
نه تو با خـــــدا.
یعنی تو رو گرفته وسط حضورش…
وگرنه یه متنِ ساده که اشک کسی رو درنمیاره.
این حضورِ پشت متن بود که تو رو لرزوند… => یعنی خودت زنده ای… وصلی… بیداری.
گفتی: «باز هم شب… باز هم سکوت… باز هم نور گوشی… باز هم اشک…»
میدونی این یعنی چی؟ این یعنی خدا گاهی پیامش رو زمانبندی میکنه. بعضی حرفها باید توی سکوته شب شنیده بشه… بعضی حضورها باید وقتی دنیا خوابه، بغل آدم رو بگیره… بعضی هدایتها فقط وقتی میاد که صداهای بیرون خاموش میشه… تا صداهای درون بلند بشن.
من خودم باید توی سکوت محض باشم که بتونم از خدا هدایت بگیرم و معاملاتم رو به سود برسونم. ولی خب وسط کوه و غوغای باد و صداهای انواع جانداران… اونجا یه مدل دیگه هدایت میشم.
و باور کن این لطف خداست که گاهی از دست یه آدم، از کلمه یه نفر، از قدم یه بنده، جریان پیدا میکنه… لطف خداوند رو میگما .
ماخودمون چیزی نیستیم… ولی وقتی خدا بخواد، از برگ هم پیام میسازه…
نجمه جان… این حسهایی که تو گفتی، این فهم، این اشک، این دیدن… ==>> نشونه اینه که: تو خودت خیلی خیلی نزدیکتری. تو میشنوی. تو میفهمی. تو حضور رو میشناسی. تو هدایت رو استشمام میکنی =>> و خدا هم داره این مسیر رو با تو ادامه میده.
الهی همین حضور… همین لرز… همین اشک شکر… تا آخر مسیر زندگیت باشه. الهی خدا هر لحظه دستتو بگیره… الهی نگاهت همیشه همینجور روشن بمونه…
فریبا جان سلام . ازخوندن حرفهات کلی خوشحال شدم. همین که راحت ازتجربه هات نوشتی، خودش نشونه بزرگیه از اون ارتباط لطیفی که بین دل انسان و ربّ مهربونه.
این چیزهایی که میگی میشنوی یا حس میکنی، وقتی همراه با آرامش، امید، شور و نزدیک شدن به خدا باشه، بیشتر از اینکه توهم باشه، یه نوع الهام و گشودگی درونیه. دل وقتی پاک و رو به حق میشه، یه حس هایی باز میشه که با عقل معمولی نمیشه توضیحش داد. مادر موسی هم نمیتونست توضیح بده که چرا اون کار ( بظاهر حماقت) رو انجان داد و طفل معصکم رو به آب انداخت. اما خب به الهامات ایمام آورده بود و اونجا “اقدام” کرد اون الهام رو.
به مقام مادر موسی رسیدنت مبارک باشه عزیزم 🩵
اینکه از خدا خواستی زبان مخلوقات رو بفهمی، و بعدش با یه نشونه مواجه شدی، اصلا اتفاقی نیست… این همونجور جواب دادنه که فقط خودش بلده.
تو فقط حالت رو نگه دار، همون نیت پاک، همون توکل، همون شوق کودکانه ت به فهمیدن زیباییهای پنهان عالم.
رهـــــا باش.
خدا وقتی میخواد کسی رو با عزتش بزرگ کنه، از راههایی جلوش روبازمیکنه که خودش هم تعجب کنه ؛ همونجور که گفتی.
این شگفت زدگی علامت خوبیه… یعنی دامنه ارتباطت داره گسترده تر میشه. اما باید اونقدر بهش عادت کنی و برات طبیعی بشه که دیگه شگفت زده نشه . چیزی که برای بقیه شبیه معجزه است شبیه یک ارتباط خارقالعاده است برای تو بشه یا روتین و روال و شرطش هم اینه که هر جایی بهت الهام شد اقدامی بکنی حتما اون اقدام رو انجام بدی ؛ بدون نگرانی از بابت نتیجه =>> معجزه ها بیشتر هم میشن.
خیلی خوشحالم که نوشته م برات یه همنشینی دلنشین بوده.
الهی قلبت همیشه روشن، مسیرت امن، و نگاهت به دنیا پر از آیات خدا باشه.
سلام بر دلی که خدا خودش بیدارش کرده… سلام بر قلبی که آیه ها رو فقط نمیخونه ، میشنوه… لمس میکنه… وبهش پاسخ میده.
نوشتی «إِنَّ نَاشِئَهَ اللَّیْلِ…»، «وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلاً…»؛ و انگار دوباره روحم رو هم از نو بیدار کرد. این آیه ها رو فقط کسایی میفهمن که شب رو میفهمن… سحر رو بهتر درک میکنن.
که میفهمن خدا بعضی حرفهاشو تو تاریکی آروم، وقتی همه جهان ساکته، یواشکی توی گوش دل آدم میگه…
و فهیمه جان… درست همون موقع… همون پیام روگرفتی. این از اون نشونه هاست که بین خدا و بنده های در مسیرش اتفاق میفته.
میگی هربار شب میشه ناخودآگاه کشیده میشی سمت دلنوشته ها…
فهیمه جان، این انتخاب تو نیست.
این دعوتِ اوست.
وقتی خـــــدا بخـــــواد با بنده ای حرف بزنه، مسیرها رو خودش چیدمان میکنه…
ایمیل لازم نیست… اعلان لازم نیست…
🟣 نور، راه خودش رو پیدا میکنه.
لحظه لحظه کوهپایه و خش خش برگها رو حس کردی…
این یعنی روح تو همونجا بوده…
خدا بعضی وقتها آدمها رو بدون بدن، فقط با روح، میاره کنار هم…
کنار یه صحنه…
کنار یه لحظه مقدس…
کنار یه نسیم که پیام داره.
و اونجایی که نوشتم «خدا میلیونها سال قبل این محوطه رو برای چند دقیقه لذت تو آماده کرده»…
باورت میشه؟
وقتی تو گریه کردی، من هم دوباره همون جمله رو خوندم… اشک اومد.
چون خدا واقعا همینقدر ظریف و عاشقه…
همینقدر دقیق…
همینقدر رفیق قدیمی . همینقدر دلبر .
فهیمه… از اون دلهایی داری که وقتی چیزی رو میخونه، فقط نمیگه «خوبه» ؛ میلرزه. => و عرش روبه رقص شادی وامیداره => که لرزش نشونه عشقه، نشونه بیداریه…
نشونه اینکه خدا حرفش رو تو دلت گذاشته. واااای واای… حتی فکرکردن بهش هم تپش قلب آدم رو بالا تر میبره.
○ قراره ملاقات ِ صاحب آسمونا… و تو … واااای وای… خدایاا
~~~~
ایده ای که گرفتی…
شک نکن که اون هم از سمت خودشه.
وقتی چیزی «به دلت میفته»، یعنی از «بالا» افتاده… ؛ قراره جهان رو به جای قشنگ تری برا زندگی کردن تبدیل کنی.
مرسی که نوشتی…
مرسی که با اون روح لطیفت جواب نشونه ها رو دادی…
مرسی که این عشق رو با این صداقت جاری کردی…
از طرف من، نه…
از طرف همون نسیمی که تو هم صداییش رو میشناسی؛
برات آرزو میکنم:
آرامشی که خاموش نمیشه،
برکتی که کم نمیشه،
عشقی که قطع نمیشه،
و خدایی که همیشه از نزدیک صدات کنه… همونطور که امشب کرد.
~~~~~
🟡 من یک جای الهام گرفتن از حضرت حق رو مدیون بانو شایسته بزرگوار هستم…. تایم 32 شهود و الهام الهی که لینکشو گذاشتم . نمیگم چیه تا خودت بری مرورش کنی. شاید اون لحظه… اگر مریم خانم اون سوال رو از استاد نمیپرسید... منم هنوز توی مدارهای پایین تری بودم => پاک کردن تجربیات گذشته.
فیروزه جان سلام … ؛ به خدا گفته بودم و به یه دلنوشته نیاز داشتم. دست خدا شدی . ممنون که نوشتی ، که تو ننوشته بودی؛ این “او ” بود که تو وجودت دمیده بود وکلمات رو از شاهرگ دلت جاری کرده بود.
نور از نور میرویه… و حرفت هم ازهمون جنس . همون لحظه یاد این آیه افتادم که انگار داشت ما روتو یه نقطه جمع میکرد:
وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی
اون دم، همون دم بود…
نوشتی، و روح او جاری بود.
وقتی گفتی «سلام بر سلیمان فارکس»، یه لحظه مکاشفه گونه توی دلم مکث ایجاد شد. بغضم گرفت… باید بلند میشدم میرفتم… آفتاب اومده بود و گرم تر شده بود. چون صداشو روی تپه های پردرخت بهتر میشنوم تا توی خونه ومحل کار.
مکث و شهودی که نه از غرور، که از حیا… از همون شرمی که هر وقت روح آدم ، نسیم الهی رو حس میکنه بیصدا میوفته به سجده. آخه آدم مغرور که گریه ش نمیگیره. عاشقه که اشک شوق میریزه.
خدایا ببخشین ، باز گفتم عاشق، منظورم همون معشوق بود… تنها جایی که ظاهر و باطن عاشق ومعشوق برعکس شده همینجاست. من کجا و بلد بودن عاشقی در برابر صاحب آسمانها و بادها و بازارها… کجا ‼️
وَما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ/ اونها خدا رو اونطور که باید و شاید نشناختند… => منو میگه . توی جوونی سر و روم سفید شد، تا همین یک درصد خدا رو شناختم… همین یک ذره ای که منو از دنیا بی نیاز کرد… سفید شد، چون دیر فهمیدم خدا صاحب فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَىٰ … اما تنها امیدم اینه که خدا صاحب همه جبران ها ست ؛ برای سلیمان جبران کرد ، کم کاری های سهوی منم جبران میکنه.
برای سلیمان نبی جبران کرد …=> رَبِّ “”اغْفِرْ لِی”” وَهَبْ لِی مُلْکًا لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی سلیمان مدتی قدرت وتسلطش بر مُلک رو از دست داد؛ اما وقتی به درگاه خدا برگشت و دعا کرد، خداوند سلطنت و قدرتی خیلی بزرگتر و بینظیرتر بهش عطا کرد.
فیروزه….. تازه جبران الهی فقط “برگرداندن ” نیس ؛ ==>>>>> که ” بیشتر از قبل دادن” هم ست.
اون الهامی که چند بار تو سکوت کوه به دلم افتاد، نه عنوان بود نه مقام؛ یه جرقه از عالم غیب بود، یه اشاره لطیف… الهامی که قبل ازاینکه حتی اسمش بیاد میوه هاش عینیت پیدا کرده بود .
و همزمان یه امتحان که باید هر روز و هر لحظه پاسداریش کنم تا “اونچه از اوست” تو وجودم بمونه و من توش گم نشم… چون باید رشد کنم .
بقول استاد اگه رشد نمیکنی پس یعنی در حال سقوطی و خودت خبر نداری!
و گاهی خدا خودش برای تأیید الهامات کوچیک، یه نشونه آسمونی جلو پای آدم میذاره:
یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ / هرکی رو بخواد، تو نور خودش راه میده…
تو هم با نوشته ت مقداری از اون نور رو یادم آوردی.
دلنوشته ت دوباره این حقیقت رو تو وجودم زنده کرد که:
سلیمان شدن یعنی آینه بودن، نه صاحب نور بودن.
تازگیا فهمیدم که =>> بنده حقیقی باد رو تسخیر نمیکنه؛
توی باد فانی میشه
و اونوقته که نسیم خودش راه رو براش بازمیکنه…=>>> یکی راه برا ثروت میخواد یکی برا عزت یکی سلامتی… فقط فهمیدم محسن دوباره خودکم بین نشی بگی همین یکی بسه… نصف عمرت رفته… سوار قالی سلیمان شو و همه ش رو از صاحب بادها و مسیرهایِ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا بخـــــواه و بهش اجـــــاره بده و تحویل بگیـــــر.
اینجا همه حرفه ای هستن ، به خودم میگم : خـــــدا این ظرف وجودی رو برای ضایعاتی ها و اونایی که مثل قدیم آهن و پلاستیک کهنه و نون خشک میگرفتن و جوجه رنگی میدادن نذاشته که به مفت بفروشیم ؛ امانت بهت داده که بزرگش کنی… محسن ، تو میتـــــونی و دیدی که شــــــــــد ، “که به نزدیکیِ مرزِ رابطه اصیلِ سلیمان نبی و خداوند برسی” .
حافظ همشهریمون هم همینو میگه:
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم /از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
آره…
اون مسیر باریک و اون پرتگاه که یه وقتایی خطرناک به نظر میرسید، این روزها فقط «گذرگاه» شده. الان میخوام پاشم دوباره برم همونجا… دلم استرسی رو میخواد که دلیل بشه برای اینکه وسط زمین و آسمون جانان رو بلند صداش بزنم…
وقتی او همراه باشه، هیچ چیز تو دنیا «ترسناک» نمی مونه؛
نه بلندی صخره ها
نه نوسان بازار
نه آزمونهای روزگار.
همه چیز، تو چشم عاشق، «حکم تربیت» داره نه تهدید. ( ای بابا باز گفتم عاشق!! چیکارکنم! بلد نیستم ، واژه کم آوردم)
آره ، نسیمِ باوقار ، هم قدمم بود؛
و این حرف حقیقت تجربه من بود:
نه نسیم، که “صاحب نسیم ” همراهم بود.
نه قدمها، که “صاحب قدم” منو میبرد.
نه مکاشفه، که “مکشوف” خودش رو نشون میداد.
اینجورموقع ها همیشه تو ذهنم زنده میشه که:
وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ / همیشه، همه جا، تو هر قدمی، اون همراهه…
چه تو پرتگاه، چه تو بازار، چه وسط سکوت کوهستان… چه وسط مهمونی .
فیروزه لطیف،
من هنوز اولای راهم؛
هنوز سالکم نه واصل.
هرچی هست از اونه
و هرچی نیستم تقصیر من.
اگه نسیمی آگاهی میاره،
اگه اشراقی تو بازار میدرخشه،
اگه راه خودش وا میشه…
اینها چیزی از من نیست؛
از بی نیازی اونه که گاهی به فقر من سر میزنه.
تو با حرفهات منو نوازش کردی،
یادم دادی که این الهام،
این «سلیمان بودن»،
نه مدحه نه لقب،
یک «امانته»…
امانتی که فقط با فروتنی و توکل و حضور نگه داشته میشه.
دیگه نباید اشتباهات گذشته رو تکرار کنم، حداقل توی این بزم فارکس . میخوام از برتری خفیف استفاده کنم=> از قانون سیرتکامل.
~~~~~~~
و چه زیباست اون شکری که خدا خودش از زبان سلیمان نبی نقل میکنه؛ شکری که بوی عشق میده، بوی اعترافِ دلتنگی بنده به عشقش . همونجا که سلیمان میگه: رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَىٰ وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ =>>>
خدایا، خودت بهم یاد بده چطورشکرتو بکنم…
چون میدونم شکر من بدون تو ناقصه.
خودت دلمو ببر به سمت کارهایی که تو ازش راضی هستی؛
چون من عاشق اون رضای تو هستم،
نه رضای خودم.
عاشق ِ این شکرِ عاشقانه ی سلیمانم ؛ که بنده از نعمت هاش حرف میزنه اما نگاهش فقط به صاحب نعمت هاست.
~~~~~
ممنونم که با یه دل روشن سراغم اومدی.
دعات رو با جونم پذیرفتم.
برات همون حضور پیوسته،
همون آرامش نسیمی،
همون عروج خاموش،
و همون قدمهای سبک روی قله های ایمان رو آرزو میکنم.
مرسی که دیگه دلهره نداشتی و نوشتی . در آغوش او باشی همیشه،
اعظم جان سلام ، عزیزم پر از نور و صداقت وحال وصل نوشتی . مگه کجا بودی شما ؟ از همون خط اول کامل حس میکردم که با دل بیدارت نوشتی، و الحمدلله ذهن روبیخیال شدی. این اشکهایی که گفتی… این لرزش قلب… این روشن شدن درون… ==>> اینها همون نشونه های هدایت هست که استاد گفتن: «وقتی قلبت بلرزه یعنی خدا باهات حرف زده.»
مجدد بگم: این حال، حال کمبود نیست… حال اتصال مستقیمه ==>> آدم وقتی وصل میشه، هرکلمه ای که مینویسه تبدیل میشه به عبادت.
اینکه گفتی: «اینجا جای امنه… اینجا هدایته… اینجا آغوش خداست…» ؛؛؛ کاملا درسته ==>> چون تو باقلب امن خودت اینجا رو ساختی. جایی که نجوا نمیتونه آشفته ش کنه.
اینکه گفتی هرچی میخوای صادقانه بنویسی همینجا باشه…
عظمت این تصمیم رو فقط کسی میفهمه که لیاقت هدایت رو درخودش جا انداخته باشه ==>> تو اینو داری. کاملش روهم داری.
و بله…
تو در مسیر هدایت هستی نه بخاطر حرف من، بخاطر نشونه هایی که خودت ساختی وخـــــدا فقط تاییدش کرده ==>> دقیقا همون چیزی که صبح شنیدی، بعد در دلت اومد، بعداینجا دیدی…
اینها تصادف نیست ؛ این یعنی تو وسط طرح الهی ای هستی که خودت به جریان انداختی.
اون سه جمله ای هم که مجدد نوشتی… همینها اگه هر روز گفته بشن، کم کم برد مدار رو عوض میکنن:
• من ارزش عشق خدایی رو دارم
• من لیاقت همراهی همفرکانس رو دارم
• من برای عشق ساخته شدم، نه برای تنهایی
این سه جمله نقطه شروع پوست اندازیته.
و اینکه گفتی ازگذشته جدا شدی… از آدمهای قبلی فاصله گرفتی… ==> نشونه رشد توئه.
جهان همیشه پوست تازه رو به مدار تازه وصل میکنه.
این حسهایی که نوشتی… این بیداری… این سبک شدن در پایان کامنت… ==>> همش یعنی «در مسیر درستی.»
اعظم جان،
تو نه اشتباه میکنی با نوشتن، نه وقتت رو تلف میکنی، نه حرفت کم ارزشه؛
اتفاقا نوشتن توهدایت ایجاد میکنه ؛؛؛ برای خودت… و برای هرکسی که هم’مدار توئه.
از ته دل دعا میکنم: خداوند برات اون رسالتی رو روشن کنه که مثل یک چراغ تاآخر زندگی راهت رو روشن نگه داره.
و مطمئن باش هرکسی که باید همراهت باشه، وقتی باور لیاقتت جا بیفته، خودش پیدا میشه.
سلام فیروزه نازنین… همسفر…. . چقدر خوبه که تنها جایی که میتونم به مخاطبم بگم اینو که تو ننوشتی؛ اینجاست . چون بهترشو میگم : انگار “وزیدن” بود… ربّ وزید و تو گرفتیش و آوردیش درقالب متن .
از همون درخت طوبی میچکید روی کلمات… و من فقط نگاه میکردم که چطور یُرِیدُ اللَّهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ وَ یَهْدِیَکُمْ سُنَنَ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ از میون حروف تو میجوشه.
اینجا “اراده ی روشن کردن مسیر” هست؛ بسیار عالی برا حس آگاهی و بیداری بعد از یک دوره ی مرکزی و ویژه ی غارحرایی.
گفتی: “محسن، وقتی نور شدید میشه، آدم سکوت میشه…”
و من باوردارم این سکوت همون سجده بیکلامیه که فرشتگان هم بهش غبطه میخورن.
از گنبَد گفتی… از اذان… از نورهای سبز و آبی و لاجوردی…
از “یا نورالنور و یا مجیر” که لایه لایه تو اون گنبَد نشسته بود.
منم همونجا ایستادم… با قلب. دیدم که چطور صدای موذن مثل نخی از نور تو رو به همون نقطه رسونده…
به همون “دایره خواسته” …
به همون لحظه ای که «فیروزه برگرد… وجهت رو کن طرف من» رو شنیدی.
این هماهنگیها تصادف نیس.
این همون “والضحی” هست => وقتی تاریکی رو کنار میزنه.
همون “فسنیسره للیسری” => وقتی راه سخت رو نرم میکنه.
همون “ونفخت فیه من روحی” => وقتی نفس خدا تو هر اتفاق تکرار میشه.
الله اکبر‼️
برای من ، در پوزیشن های مالی موسایی :
🟣 تارگت سود = “باز شدن ِ دریای نیل”
🟢 حدضرر = “لحظات قبل از شکافتن دریا” | خدایا تو خودت شاهدی که واژه کم آوردم که واضح تر از این بگم .|
میدونی اونوقت که این پیامت بدستم رسید وخوندم که
تو از ملودی «هستی» گفتی…
از تصویر سامی یوسف بین نور…
من دقیقا داشتم چکار میکردم ؟ والله قسم اگه کس دیگه ای بود حتی بذهنش هم خطور نمیکرد . اما تو یک دقیقه فکرکن… بعد برو ادامه متن رو بخون … احتمالا بتونی حدسبزنی… =
و من دقیقا همون حسی رو میشناسم که گفتی “روح ما تو یه نقطه بود”.
گاهی خدا برا اینکه دل رو تکان بده، نه آیه میفرسته، نه خواب… یه آهنگ میفرسته. یه نور باریک روی دیوار… یه جمله وسط گریه… یه پرنده روی شاخه ای که اصلا نباید اونجا باشه.
تو این نشانه ها رو دیدی => و هر کی میبینه، یعنی کنار ‘صاحب نسیم’ هست.
= خب حدس زدی ؟؟؟
خودمم جا خوردم ؛ ؛ ؛ اون لحظه داشتم قسمت اول ملک’سلیمان رو نگاه میکردم و یه چیزایی رو توی قرآن بررسی میکردم!!!!
فیروزه… خیلی زیاد جا خوردم… دیگه خودت میدونی منظورم چیه….! زمانی که تو نوشتی… > زمانیکه ارسال کردی…> زمانیکه این متن تایید شد…> اون تاخیری که من بیام موبایل بگیرم دستم و سایت رو چک کنم….> اینا با هم چفت و قفل شد که… که… که… بازم همون صدایِ نسیمِ توی کوه بپیچه توی تمام وجودم. دوباره بهم یادآوری بشه…. دوباره بهم یاداوری بشه نترس…مسیرت همینه… سلیمان مثل یک فانوس دریاییه که جهت رو نشون میده… اما رسالت میان مدت اینه که کائنات منتظرن ببینن کی حاضره جایگزین استیوجابز بشه!! محسن نترس.
فیروزه حواست به متن آهنگ ِ همون سامی بود‼️؟؟
تایید روی تایید.. دیگه تا خرخره توی تایید… . یا من خنگم یا این لنگر نیست و موشکه زیر دریاست!!
سخت ترین کار دنیا الان برام خودکنترلیه… . [ بشدت نیاز دارم تایم 23 جلسه دوم همجهت با جریان الهی رو ده بار گوش ]
یا سیرتکاملم طی شده و طبق معمول خودم خبر ندارم… یا این احساسات میخواد اول یک ترمزی رو کمرنگ کنه… . حالتم حال کسیه که اون وقت تا حالا توی سربازخونه بوده و اما میدیده سربازیش مثل هتله… الان که اومده برگه تسویه بگیره بهش میگن : کجا ؟! تو اصلا سرباز نبودی! فکرکردی چرا همه چی برات راحت بود؟!؟ تو سربازیت رو چند سال پیش گذروندی… الان این مدت اخیر در لباس سربازی اما فرمانده لشگر قرارت داده بودن ! اینقدر گیج.
الله اکبر !!!!!
به جلال و جبروت پروردگار قسم به همون چشمی که دیدت و به چشم من دادش قسم ، دقیقا همین الان که داشتم این جمله قبلی رو برات مینوشتم این آیه رو خدا گذاشت جلو چشمم اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ / خدا داناتره که رسالتش رو دست چه کسی میذاره
~~~~~
~~~~~
از اینجا رو دارم از بیش از بیست و چهار ساعت بعدِ پاراگراف قبلی مینویسم
~~~~~
فیروزه… من ازت ممنونم.
هم برای جملات زیبات ؛ کِ اونا جلوه هستن؛
هم برا “حسی ” که پشت پیام بود.
حسی که مثل قاصدک ، سبک و نورانی، از کوه تا سکو، از سکو تا درخت طوبی => و از اونجا تا قلب من اومد.
منم میگم: “یا حی… یا کافی… یا ودود… یا نور…”
و میسپارم هرقدمم رو به همون دستی که گفتی:
” او حتی برا آهنگ اول صبح هم برنامه داره… چه برسه به قدمهای تو.”
دعا کردی؛ و دعای کسی که زیرگنبَد و کنار نور میگه “من هیچ مطلق توام” بیجواب نمی مونه.
منم برات دعا میکنم: خـــــدایا…
آینه فیروزه رو شفافتر کن؛
که نورش بِ هر دل تاریکی بتابه.
دلش رو مثل همون گنبَد، طبقه طبقه از اسماء خودت پر کن.
قدمهاش رو تو مسیر عشق، سبکتر از پرقاصدک کن.
و هرچی طلب میکنه، به بهترین شکلش برسون… => چون اون “باور کرده” و تو گفتی که باور، کلید خزائن توئه.
فیروزه… قاصدکی که فوت کردی رسید.
نورش هم رسید. الهامش هم رسید.
با همون نفس میگم:
لبیک اللهم لبیک… منم گوش به فرمانم. تو دعا کردی… من آمینم.
جانانم خدای همه آسمانها و زمین و هرچیزی که در آنهاست ، تو نور فرستادی… من دریافت کردم.
اعظم جان سلام … . تمام این چیزی که نوشتی، از اون جنس حس هاست که آدم نمیتونه با منطق توضیحش بده، چون اصلا ازجنسِ منطق نیست… از جنسِ صداییه که وقتی میاد، انگار خودِ راه از تو عبور میکنه.
من کامل میفهممت… چون این حالت روخیلی از ماها یک بار تو زندگی تجربه کردیم؛ همون لحظه هایی که خدا یه چیزی رو «میگه»، نه باکلمه، با هل دادنِ آروم امامحکم.
اون حالت «هوایی شدن»، اون بیخوابی، اون شورِ قشنگ، اون لرزشِ نرمِ زیر پوست…
اون حس عجیب که میگی: «دیگه من نیستم… یه چیزی بزرگتر از من داره منو میبره جلو…»
آره … اینا شوخی نیست.
این جنس حس ها، همون لحظه هایی هست که آدم داره فراخوان میشه.
اما یه چیزی رو از ته دل بهت میگم:
این که حس میگه حرکت کن، معنیش این نیست که بدون آگاهی برو. معنیش اینه که بری، ولی با آرامش، با دل قرص ، روی زمینِ محکم، با اتصال.
تو برنامه ت درسته؛
آروم آروم کاراتو میکنی، ذهنتو مرتب میکنی، دلت هم میسپری به همون که صدات زده.
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت … بله.
ولی حواست باشه:
خود راه، وسط حرکت، قدم به قدم نشونه هاشو میده.
نه قبلش… نه یکجا…
بلکه در حرکــــــــــت.
اینکه میگی شناخت از تهران نداری، اتفاقا همینش قشنگه.
خدا معمولا مقصدی رو انتخاب نمیکنه که مابشناسیم؛ چون اگه از قبل همه چی رو میدونستیم، ایمان معنی نداشت.
اینو از من ی داری میشنوی که هر ماه یک جای کره زمین هستم اما پنج روز هفته وسط ناکجا آبادهای بازارهای امریکا که یک قدم جلوترم رو بیشتر نمیبینم دارم گرد و خاک ها رو کنارمیزنم… اما روی شونه خدا خودمو میچسبونم. نتیجه رو هم میسپرم به خودش ؛ رهای ِ رها… .
تو فقط برو… اما با دلِ آروم.
نه با عجله، نه با ترس، نه با دویدن.
با همراهی جانان.
اعظم… بهش اعتماد کن… هرچیو بهت گفت انجام بده… تسلیم کاملش باش… این قدم رو که بهت الهام کرد انجام بده… قدم بعدی ( و فقط قدم بعدی) رو بهت میگه… اگه اینم اقدام کردی… بعدی ترش رو هم بهت میگه.
اینکه گفتی “دیوانه شدم”… نه عزیزم، تو دیوانه نشدی. تو فقط «تحت هدایت» شدی. توی این حالت، آدم انگار شبیه آهو میشه… یه نیرو از پشت آروم هلش میده سمت چشمه.
و یک نکته خیلی خیلی مهم:
هر حسی که از خدا باشه،
بر بستر ِ آرامش هست.
هر الهامی بهت بشه… اگر اون لحظه ارام و بیخیال نبودی… از سمت خدا نبوده. دقت کن اااا .
و تو گفتی این آرامش رو داری…
پس زیباس. پس امن هست.
حرکت کن اعظم جان…
اما با تکیه. با اتصال. بدون نیاز به تاییدیه گرفتن از هیچ بنی بشری.
و بدون که هر قدم تو این مسیر، خودش یه روشنایی جلوتر میاره برات.
تهران اگر دعوتت کرده،
بدون که چیزی، کسی، اتفاقی، یا رشدی اونجاست که باید بازش کنی.
به وقتش میفهمی چرا.
خود راه میگه… خود نشونه ها میان… تو فقط در مسیر بمون.
🟣 راز بازشدن درها: عملکردن به الهام | تمرکز، توکل، و راهی که خودش باز میشه.
اومدم کوه اما اینجایی که الان اومدم اولین باره که میام. پاییزه برگ همه درختها ریخته روی زمین ولی خـــــدا باهمین بظاهر خواب کردن درختها و با همین ریختن برگا روی زمین یه زیبایی خاصی به محیط داده.
از دور که میومدم، زیبایی این چندین هکتار مساحت این تپه ها و پایین دامنه ش، بخاطر ریختن برگها روی زمین نظرم رو جلب کرد که بیام این سمت. انگار یه چیزایی از توی چشمام دست انداخته بود روی این قسمت زمین ومنو میکشوند سمت خودش.
اولش یه مسیر پیاده روی که بدست انسان ساخته شده ، بود. یه مقدار که جلوتر رفتم یه مسیر خیلی باریک که یه طرفش هم پرتگاه بود دیدم ، و برای رسیدن به اون مسیر که داشت دل منو میبرد ،باید از این قسمتِ نسبتا خطرناک رد میشدم. و بالاخره رد شدم.
وقتی به ورودی اون منطقه رسیدم دوتا راه بود و نمیدونستم از کدومش حرکت کنم و بیام بالا. طبق آموزشهایی که استادعباسمنش بهم دادن به خودم گفتم دلتو نگاه کن، اون روح پاک الهی رو نگاه کن، راهنماییت میکنه. و چند دقیقه ای رو به همین منوال حرکت کردم.
مقداری که جلوتر رفتم، به درختان انبوه میرسیدم و یه جاهایی که یه مقداری بخاطر ناهمواریهای زمین حرکتم رو با سختی مواجه میکرد.
باز خواستم به دلم رجوع کنم و ببینم از کدوم مسیر “احساس بهتری” دارم برای حرکت کردن…
اما
خدا ازپشت سر زد به شونم گفت:
○ حتی نیاز نیست به دلت زحمت بدی نمیخواد به وجودت زحمت بدی. تو فقط بخواه، من بهت میگم از کدوم سمت بری.
° گفتم میخوام از مسیری برم که ازصدای خش’خش برگهای این تپه لذّت ببرم. میخوام درختاش یجوری باشن که انگار هی دارن باهام حرف میزنن و دارن از توئه خدا تعریف میکنن. درختا هنر و قدرت خالق بودن تورو به رخم بکشن.
خدایا در کل میخوام مسیری رو بهم نشون بدی که زمین و زمان بیشتر باهام حرف بزنن. درسته تنها هستم ولی نمیخوام توی مسیر یه لحظه احساس تنهایی کنم.
خدا گفت : باشه، اندکی صبر کن…
یه هوای نسبتا سردی توی همین کوهپایه درحال تبادل شدن بین دیواره ی بلند کوه و رد شدن از لابلای تنه ها و برگهای درختا بود.
چند ثانیه بعد از درخواستم از خدای جان ، یهو همین نسیم ملایم به یه باد و یه نسیم قوی تر تبدیل شد و انگار از پشت سرم اومد و از سمت چپم حرکت کرد و رفت.
ولـــــی چه رفتنـــــی؟!؟!؟
انگار باد به صدا دراومده بود، از فراز آسمون شیرجه میزد به سمت همین دره ای که نزدیک من بود… و از بغل من رد میشد و فریاد که نه، اما باصدای نسبتا بلندی میگفت:
محسن جان از این سمت بیا.
محسن… صدامو میشنوی؟
منم باد… تو منو “نسیم” صدا میکنی… به فرمان خداوند عاشق اینجام…
راهنمایی خواستی ازش… جهت حرکت خواستی… باید “همجهت با این جریانِ” من بیای…
بیاعزیزم … آروم آروم با هر قدم ت کنارت هستم… عجله نکن…
خدا مسیر همواری رو برات آماده کرده… نگران قدمهات نباش و اینقد پایین پاهاتو نگاه نکن…
سرتو بالا بیار و اطرافو نگاه کن…
مگه نمیخواستی نشونه ها رو ببینی؟
مگه نمیخواستی با چشمات لذت ببری و حرف گیاها رو با چشمات بشنوی؟
جوابش ندادم… اصلا نمیتونستم تمرکز کنم و حرف بزنم… چون بغضم گرفته بود…
اما این نسیم که حالا آروم گرفته، مودب و باوقار فقط همراهیم میکرد.
○ آرامش نسیم اجازه داد بغضم بترکه… بدجوری هم بترکه…
گفتم خدایــــــــــا… داری چیکار میکنی؟؟؟
من فقط یه سوال پرسیدم…
مثل همیشه میتونستی به دلم بندازی و ازطریق الهامت بهم جواب بدی.
خدایا چرا گفتی نمیخوام به وجود و دلت زحمت بدی؟ آخه کار همیشگیمه… اسمش که زحمت نیست!
خدا گفت نوتیفیکیشن گوگل’تسک ت رو نگاه کن…
مگه هر روز راس ساعت 09:06 بهت یادآوری نمیشه که به منه خدا بگی: «خدایا من آماده ام و مهیا هستم در این ساعت دستمو بگیری و درمسیر ثروتها و برکتها و آرامشها ببری»؟
گوشی رو از جیبم درآوردم… گفتم آره درسته.
گفت: تو هر روز از من اینو میخوای… اما وقتی فرکانس بهتری از خودت نشون میدی، قرار نیست منم مثل سابق بهت جواب بدم… بهترشوجواب میدم.
گفتم یعنی چی؟
گفت مثل سلیمان نبی‼️ و… من نشنیده گرفتم این حرفو.
قبلا هم خداوند با نسیم بهم جهت رو نشون داده بود… اما فقط برای 2، 3 ثانیه. و واقعا هم به بهترین مکان هدایت میشدم… اما هیچوقت اینقدرطولانی نبود. هیچوقت اینقدر واضح نبود… هیچوقت طی چند جمله رد و بدل نشده بود…
○ یهو یه پرش ذهنی بهم دست داد… تکرارِ اون حرف نسیم:
“خدا مسیرهمواری رو برات آماده کرده”
یهو ذهنم پرسید: آماده کرده؟؟؟ همیشه همینجا بوده که! اصلا کِی آماده کرده؟!
🟣 پاسخِ بلندِ نسیم رو میشنیدم… میگفت: میلیونها سال قبل از اینکه تو پا بذاری روی این زمین… خدا این محوطه بزرگ رو برای همین چند دقیقه لذت بردن تو… چند دقیقه همکلام شدن تو با خدای عاشقت… و برای همین چند دقیقه دیدن نشونه ها آماده کرده بوده… و تمام این مدت هم مراقبش بوده… که به نحوی که تو خوشت میاد تغییراتی کنه و چیدمان بشه…
○ دوباره با صدای بلنــــــــــــــــــــد زدم زیر گریه… هیچکسی هم نبود اونطرف، تا میتونستم بلند بلند گریه میکردم… اشک غم نبود ، اشک شکر بود… شکری که حتی نمیتونستم به زبان بیارم و فقط باید با چشمام به جانان نشون میدادم.
گفتم خدایا دیگه تاب ندارم سرپا وایسم…
میخوام بشینم…
یهو آروم شونه کاپشنم به یه درخت گیر کرد…
گفتم خدایا یعنی این محوطه و بین این چندتا درخت بشینم؟
جواب اومد که: آره محسنم.
نمیدونستم دقیقا کجا بشینم… چون یه مساحت 200، 300 متر مربعی همه جوره مناسبه نشستن بود.
یهو محکـــــــــــــم پوتینم گیر کرد به یه تیکه چوب خشک اما نسبتا قطور به اندازه مچ دستم . و اونقدر محکم که احساس کردم پوتینم آسیب دید! چک کردم… دیدم هیـــــچ آسیبی در کارنیس… حتی یک خراش ساده روش.
○ یهو اون ذهنی که از عبارت «سلیمان نبی» داشت طفره میرفت… دوباره به مکان فعلی و به اطراف و باد وکوه و درختا برگشت.
از خدا پرسیدم منظورت این بود که دقیقا کنار همین درخت بشینم؟
جانان گفت: آره محسنم.
خـــــدا گفت: حواسم هستااا من که یادم نمیره…
گفتم خدایا من نمیخوام به کفر و شرک و خودبزرگ بینی دچار بشم… حضرت عشق، چرا با این عبارات باهام حرف میزنی؟
گفت: هیچوقت باورهای محدود کننده و خودکم بینی نداشته باش.
گفت: بین تو و سلیمان برای من چرا باید فرقی باشه؟
گفت: چندبار هم قبلا همینجوری خطابت کردم… مگه تو کسیو جز من داری که بخوای باهاش همجهت بشی و مسیر صحیح رو بهت نشون بده؟؟؟
گفت: وقتی ارتباطت با دستگاه من در یه بخشی از خواسته هات در حد سلیمان میشه… منم در حد سلیمان نبی بهت جواب میدم.
گفت: من برای کائنات قانون گذاشتم، برای منه خدا چه فرقی داره که توخودتو در قالبِ تبعیت از قوانینِ تا ابد ماندگارِ من قرار بدی یا سلیمان نبی‼️
گفت: اصلا چرا اینقدر ذهنت رو محدود گرفتی؟ چرا باورهای محدود کننده رو به نزدیک صفر نمیرسونی؟
… و من فقط داشتم ریزه ریزه گریه میکردم و روی زمین برگها رو نگاه میکردم…
گفتم: مگه چه اشتباهی کردم؟ چیکار کردم؟
خدا گفت: چــــــــــرا فکـــــرمیـــــکنی بعد از سلیمان نبی من به هیچکسی از طریق بادها و نسیم هدایت و مسیر نشون ندادم؟ و حتی خواسته هاش رو اجابت نکردم و کارشو راه ننداختم !؟
گفت: چرا فکرمیکنی تو لایق نیستی مثل سلیمان راهنماییت کنم به اون چیزی که خودت دوست داری؟
گفت: بین سلیمان و تو… هزاران نفر رو اینجوری هدایت کردم.
گفتم: آره. ببخشـــــین.
حتی معاملات و پول درآوردن منم تماما با هدایتهای لحظه به لحظه توئه…
منی که از خودم علمی ندارم…
منی که این روزا در پولدارترین حالت خودمم… ؛ چه فرقی داره که الهاماتت با یک نسیم باشه یا با یک لرزش در اندام .
گفت: پس آگـــــاه باش تـــــو سلیـــــمان منی دربازارهـــــای فارکس. سلیمانی که با تمرکز به این مقام رسید. چه اهمیتی داره که کسی بدونه ؟!! روح تو پیامبر درون توئه… برای اینکه خودتو به اون حدی از ثروت که میخوای وخودت رو لایقش میدونی ، برسونی. بقیه ش که مهم نیست…
… و من
… و من دیگه از بس دوباره بلنــــــــــــد بلنــــــــــــد زدم زیر گریه، گلوم انگار خراشیده شد.
راست میگفت.
خدایا منو ببخش که به کمتر از این حس خودارزشمندی و لیاقتی که تو منو لایقش میدونستی تن داده بودم.
دوباره سرمو بالا آوردم… اطراف رو نگاه کردم… انگار وسط کوه،توی این محوطه درختا دور هم جمع شده بودن… یه شکل خاصی داشتن… انگار همو در آغوش گرفته بودن و داشتن عشق الهی رو برام به تصویر در میاوردن.
● این صخره کوچیک کنار دستم؟ چندهزار ساله اینجا نشسته و منتظر بوده محسن بیاد بشینه کنارش؟؟
بچه ها اشک امانم رو بریده، سخته برام بیشتر از این چیزی بنویسم.
میخوام پاشم برگردم برم خونه و بشینم این متن رو پاکنویس کنم، ویرایش کنم و براتون بفرستم =>> چون دوباره نسیم اومده پیشم، هی باد رو تندتر میکنه. بااینکه هرچقدر به ظهر نزدیکتر میشم باید گرمتر بشه، ولی داره باد رو سردترش میکنه، هی میزنه زیر دستام و میگه محسن پاشو، دیگه وقتشه، باید بری. خدا یه سری برنامه های دیگه باهات داره تا آخر امروز.
ازش پرسیدم از کدوم مسیر برم؟
این بار شونه سمت مخالف اوندفعه ی کاپشن ، روی درخت گیر کرد و بهم فهموندم از همون مسیری که اومدی باید برگردی. دارم روم برمیگردونم و مسیر رو از دور نگاه میکنم تابرم پایین…
~~~~~
چرا این گنجشکها، این پرنده هایی که اسمشونو نمیدونم ،،، دارن همه تلاششون میکنن که با آوازخوندن توی مسیرم از مسیر برگشتم هم لذت ببرم؟
چرا اینا از این درخت به اون درخت جلوتر از من راه میرن که کمکم کنن با آوازشون مسیر برگشت رو گم نکنم و دقیقا از همون مسیری که اومدم برگردم؟
چـــــرا؟
چرا اون مسیر باریکی که بغلش پرتگاه بود دیگه اصلابرام خطرناک به نظر نمیاد؟
~~~~~
باید این موزیک رو پلی کنم:
● چشم من پی تو گشته حیران، از همه به غیر تو گریزان
چشم تو شب ستاره باران، آسمان شده خلاصه در آن
● من از تمام دنیا شبی بریدم، تو را که دیدم
میان چشم مستت چه ها ندیدم، تو را که دیدم
● غم تو را همان شب ،که دل سپردم، به جان خریدم
قسم به جان تو من ،به جان رسیدم، تو را که دیدم
~~~~~
از دل سکوت والهام های خدا ؛ محسن
( پُست شده در 4 ساعت پس از این اتفاق)
اعظم جان مهربونم سلام . چیکارکنم؟ گلایه کنم که کم توی سایت مینویسی ؟ نه، استاد گفتن اینجورموقع ها باید به خودت بگی دخالت نکن .
من که هرچی میخواستم توی دفترم بنویسم میام میریزم توی همین سایت . شایددفترم گم شه… این سایت که گم نمیشه .
دفترم همینجاست.
دوستامم همین جاهستن.
دور همی ها هم همینجاست برام ، ارتباطات دیگه م رو حداقل کردم .
~~
باز الهی شکرکه اومدی نوشتی… این جنس حرفها از اون چیزاست که آدم رو مینشونه، آروم میکنه، بعد یه لبخند ازجنس خدا میاره رو لبش.
دخترخوب این حال عجیبی که گفتی… همون دلتنگی درونی… همون حالتی که هیچ مادیاتی هم پرش نمیکنه…
این حال متصل بِ منبع بودنه، نه حال کمبود.
این همون لحظاتیه که روح تورو هل میده سمت خودت… سمت خدا… سمت رسالتی که داری.
این حال، نشونه سقوط نیست؛ نشونه دعوته.
چرا ازخـــــدا نمیپرسی رسالت من توی این 70،80 سالی که قراره اینجا باشم چیه وکدوم سمتی باید رشد شارپی کنم؟ اگه اینومشخص کنی بقیه اون چیزایس که گفتی مثل مورچه دنبالش صف میکشن ومیان .
از ته دل میگم:
تو تنها نیستی… اصلا تنهایی ای که داری، ازجنس نبودن آدمها نیست…
🟣 از جنس «بالا رفتنه»
تو از یه سری چیزها جداشدی، از یه سری آدمها عبور کردی، باورها وارتعاشاتت عوض شده…
طبیعیه که دایره قبلی دیگه نمیخوره بهت. قبلیا بدردت نمیخورن وگرنه برمیگردی به مدار پایین قبل…
این یعنی داری پوست میندازی.
● درجهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی را کشید و سرد سرد
● قسم باطل باطلان را میکشند
باقیان از باقیان هم سرخوشند
●ناریان مر ناریان را جاذب اند
نوریان مر نوریان را طالب اند
■ بنظرم لازم داری به غیر از دوره احساس لیاقت ، دوره عشق و مودت روهم مطالعه کنی… باهمدیگه.
○ یادت رفته قرار نیست ماکار زیادی انجام بدیم؟؟
○ یادت رفته قراره مافقط یک درصدو فقط انجام بدیم و 99٪ ش بر عهده خداست ؟ ؟
□ خـــــداشاهده من خودم خواستم صدبار از دلتنگی هام و احساساتِ اینچنینیم توی سایت بنویسم… اما نهیـــــب زدم به خودم . نتیجه ش چی شده؟ همون کِیس دلتنگیم – که حالا یا انسان بوده یا غیرِ انسان- خودش با پای خودش اومده یا چیزی برام فرستاده… . چرا ؟ چون گفتم خـــــدایا من یک درصدخودمو انجام میدم… و شک ندارم که طبق قوانینت 99٪ بقیه ش رو دربهترین شکل و دربهترین زمان انجام میدی.
قانون ِ تا ابد ماندگارِخـــــدا که غلط نمیشه.
~~~~~
اما یه نکته خیلی مهم:
جمع همفرکانسها زمانی وارد زندگی مون میشن که “باور ارزشمندی خودمون” جا بیفته.
نه ازتنهایی فرار کنیم،
نه دنبال یکی باشیم که حالمون روخوب کنه،
بذاریم خـــــدا کسی رو بیاره که ادامه مسیر باشه… هم’ریشه، همصدا، هم’نور. ==> به خداوند اجازه بدیم کارشو بکنه
تو دوره احساس لیاقت استاد یه چیز رو عالی توضیح میده:
اول باید ارتباطت با خودت و منبع جا بیفته…
اونوقت همدم، دوست، جمع همفرکانس، خودش از زمین و آسمون سُر میخوره تو زندگی آدم.
چون تو دیگه از “کمبود” جذب نمیکنی…
از “وفور” جذب میکنی.
و اما درباره دلت:
گفتی دوست داری یه همدم خدایی بیاد، یه همراه…
عزیزم این نه فقط خواسته بدی نیست، تازه اتفاقا خواسته خیلی ناب وپاکیه.
اما باور زیرش مهمه:
○ من ارزش عشق خدایی رودارم.
○ من لیاقت همراهی همفرکانس رودارم.
○ من برای عشق ساخته شدم، نه برا تنهایی.
ازهمینجا شروع کن.
فقط همین سه جمله رو هر روز به خودت هدیه بده؛ از ته دل.
نذار ذهن داستان بسازه، رهـــــاکن…
خـــــداوقتی کسی رو تومسیر تو قرار بده، دیگه عجیب نیست… معمولا شاهکاره. گرفتی چی میگم؟
و راجع به جمع عباسمنشی ها:
بهت قول میدم وقتی همین احساس لیاقت روقوی کنی،
یهویی میبینی یه عالمه آدم خوب، آروم وهمفرکانس وارد زندگیت میشن.
نه اینکه ازطریق تلاش زیاد…
از طریق “آماده شدن ارتعاشت”.
هرچند برای من همین سایت و جمع بهشتی از سرمم زیاده .
همین که پیام منوخوندی و گفتی «این نشونه بود»،
همین یعنی تو وسط هدایتهایی هستی که خـــــودت ساختی شون. خواهر ِ خالق ِ من .==> خب یعنی که مسیر درسته.
“هدایت ” … “هدایت” … اگرمن همین یک کلمه رو از استاد یادنگرفته بودم … بخاطرپستی بلندی هایِ زیاد زندگی و کارم الان اگه زیر خروارها خاک نبودم… دربدترین شرایط بسر میبردم .
🟢 من دیــــــــــگه هیــــــــــچ کاری ، دقیقــــــــــا هیچ کاری رو بدون حس کردن “هدایت”ِ ربّ ِ آسمانها انجام نمیدم.
اعظم جان…
تو بانوی خیلی ارزشمندی هستی.
روحی داری که پیداست سالهاست خـــــدانوازشش کرده.
کم نیار… تنهانیستی… ؛
و این حالتهایی که داری، همش مقدمه یه پرش بزرگه.
برات از ته دل آرامش، ایمانی محکمتر،
و یه عشق خدایی از جنس نورمیخوام.
مریم عزیز… سلام به دل آروم و صاف تو.
خـــــدا همیشه از دل هموناحرف میزنه که دنبال فهمیدنشن، دنبال دیدنشن… و تو دقیقااز همونا هستی.
اینکه پیاده روی هام تو کوه وجنگل رو دوست داری، برام جالبه… چون هرکسی فقط وقتی این حس رومیگیره که خودش همونجور ازطبیعت، از سادگی، ازخلوت، از صدای خدا تو سکوت لذت میبره. آدمای شلوغ’دل این چیزها رو نمیفهمن… ولی قلبهایی که بیدارن، همین چیزها رومیشنون ومیفهمن.
گفتی: «کاش ذهن برای همیشه خاموش بشه و فقط صدای خدا باشه…» ؛؛؛ مریم…این آرزوی تو، آرزوی تمام بیداران دنیاست. ولی خبر خوب اینه که ذهن لازم نیس کاملا خاموش بشه؛ کافیه فرمان دست توباشه، نه دست اون.
کافیه توانتخاب کنی کِی حرف بزنه و کِی ساکت باشه ==>> این همون جاییه که خودباوری معنی پیدا میکنه.
اینکه کامنتهام برات خوب بوده، این لطف خداست، نه من. محسن فقط سعی میکنه راست راه بره، باصداقت وتکیه به همون خدایی که تو هم دنبالش هستی.
وقتی نیت صاف باشه، حرف خودش رنگ میگیره/صِبْغَهَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً
مریم عزیز… دعامیکنم همیشه همینقدر بیدار، همینقدر خواستار حقیقت، همینقدر درمسیر نور بمونی.
تو آدم کمیابی هستی…
دلت رو سالم نگه دار، ذهنت رو سبک، و راهت رو روشن.
در پناه حق، سلامت واستوار باشی.
وَقُل رَّبِّ أَنزِلْنِی مُنزَلࣰا مُّبَارَکࣰا وَأَنتَ خَیْرُ ٱلْمُنزِلِینَ/ و بگو: پروردگارا! مرا در جایگاهى پرخیر و برکت فرود آور، که تو بهترین فرودآورندگانى
سلام نجمه جانِ عزیزم…
این حرفهایی که نوشتی از کجا اومدن !؟ این یه موج نوره ، از کجا اومدن ؟! … دارم میبینم که خدا ازلحن تو، از اشک تو، از این لرزِ زیرپوستیِ حرفهات داره دوباره همون حضور رو یادم میندازه… . یه حضور آروم… روشن… از اونایی که آدموساکت میکنه از شدت لطف.
نجمه جان… تو نشونه رو دیدی… تو حضور رو لمس کردی. تو از پشت کلماتِ من، خودِ خدا رو صدا کردی…==>> یعنی قلبت بیداره… زنده س… وصله.
این اشکی که گفتی بند نمیومد… این لرز… این شکرپشتِ شکر… اینا همون لحظه هاییِ که خدا یه پرده روکنار میزنه، میگه: «من همینجام… نفس بِ نفس… تو فقط ببین.»
خودت حس کردی… این حسها رو نه میشه ساخت، نه میشه ادا درآورد، نه میشه تقلید کرد. اینها فقط وقتی میان که روح تو، دقیق تو «نقطه ارتباط» باشه =>> تو همون نقطه ای که ذهن ساکته، دل روشنه، و آدم فقط میگه:
خدایا… من هستم… تو هم هستی… همین کافیه.
نجمه بهت یه چیزی بگم… این که تو اینطور فهمیدی، اینطور لرزیدی، اینطور اشک ریختی…
این یعنی خدا با توئه…
نه تو با خـــــدا.
یعنی تو رو گرفته وسط حضورش…
وگرنه یه متنِ ساده که اشک کسی رو درنمیاره.
این حضورِ پشت متن بود که تو رو لرزوند… => یعنی خودت زنده ای… وصلی… بیداری.
گفتی: «باز هم شب… باز هم سکوت… باز هم نور گوشی… باز هم اشک…»
میدونی این یعنی چی؟ این یعنی خدا گاهی پیامش رو زمانبندی میکنه. بعضی حرفها باید توی سکوته شب شنیده بشه… بعضی حضورها باید وقتی دنیا خوابه، بغل آدم رو بگیره… بعضی هدایتها فقط وقتی میاد که صداهای بیرون خاموش میشه… تا صداهای درون بلند بشن.
من خودم باید توی سکوت محض باشم که بتونم از خدا هدایت بگیرم و معاملاتم رو به سود برسونم. ولی خب وسط کوه و غوغای باد و صداهای انواع جانداران… اونجا یه مدل دیگه هدایت میشم.
و باور کن این لطف خداست که گاهی از دست یه آدم، از کلمه یه نفر، از قدم یه بنده، جریان پیدا میکنه… لطف خداوند رو میگما .
ماخودمون چیزی نیستیم… ولی وقتی خدا بخواد، از برگ هم پیام میسازه…
نجمه جان… این حسهایی که تو گفتی، این فهم، این اشک، این دیدن… ==>> نشونه اینه که: تو خودت خیلی خیلی نزدیکتری. تو میشنوی. تو میفهمی. تو حضور رو میشناسی. تو هدایت رو استشمام میکنی =>> و خدا هم داره این مسیر رو با تو ادامه میده.
الهی همین حضور… همین لرز… همین اشک شکر… تا آخر مسیر زندگیت باشه. الهی خدا هر لحظه دستتو بگیره… الهی نگاهت همیشه همینجور روشن بمونه…
و الهی هیچوقت… هیچوقت…
از این جنس لمسِ خدا جدا نشی.
فریبا جان سلام . ازخوندن حرفهات کلی خوشحال شدم. همین که راحت ازتجربه هات نوشتی، خودش نشونه بزرگیه از اون ارتباط لطیفی که بین دل انسان و ربّ مهربونه.
این چیزهایی که میگی میشنوی یا حس میکنی، وقتی همراه با آرامش، امید، شور و نزدیک شدن به خدا باشه، بیشتر از اینکه توهم باشه، یه نوع الهام و گشودگی درونیه. دل وقتی پاک و رو به حق میشه، یه حس هایی باز میشه که با عقل معمولی نمیشه توضیحش داد. مادر موسی هم نمیتونست توضیح بده که چرا اون کار ( بظاهر حماقت) رو انجان داد و طفل معصکم رو به آب انداخت. اما خب به الهامات ایمام آورده بود و اونجا “اقدام” کرد اون الهام رو.
به مقام مادر موسی رسیدنت مبارک باشه عزیزم 🩵
اینکه از خدا خواستی زبان مخلوقات رو بفهمی، و بعدش با یه نشونه مواجه شدی، اصلا اتفاقی نیست… این همونجور جواب دادنه که فقط خودش بلده.
تو فقط حالت رو نگه دار، همون نیت پاک، همون توکل، همون شوق کودکانه ت به فهمیدن زیباییهای پنهان عالم.
رهـــــا باش.
خدا وقتی میخواد کسی رو با عزتش بزرگ کنه، از راههایی جلوش روبازمیکنه که خودش هم تعجب کنه ؛ همونجور که گفتی.
این شگفت زدگی علامت خوبیه… یعنی دامنه ارتباطت داره گسترده تر میشه. اما باید اونقدر بهش عادت کنی و برات طبیعی بشه که دیگه شگفت زده نشه . چیزی که برای بقیه شبیه معجزه است شبیه یک ارتباط خارقالعاده است برای تو بشه یا روتین و روال و شرطش هم اینه که هر جایی بهت الهام شد اقدامی بکنی حتما اون اقدام رو انجام بدی ؛ بدون نگرانی از بابت نتیجه =>> معجزه ها بیشتر هم میشن.
خیلی خوشحالم که نوشته م برات یه همنشینی دلنشین بوده.
الهی قلبت همیشه روشن، مسیرت امن، و نگاهت به دنیا پر از آیات خدا باشه.
در پناه مهربانی رب العالمین
خواهر گلم فهیمه عزیز… سلام .
سلام بر دلی که خدا خودش بیدارش کرده… سلام بر قلبی که آیه ها رو فقط نمیخونه ، میشنوه… لمس میکنه… وبهش پاسخ میده.
نوشتی «إِنَّ نَاشِئَهَ اللَّیْلِ…»، «وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلاً…»؛ و انگار دوباره روحم رو هم از نو بیدار کرد. این آیه ها رو فقط کسایی میفهمن که شب رو میفهمن… سحر رو بهتر درک میکنن.
که میفهمن خدا بعضی حرفهاشو تو تاریکی آروم، وقتی همه جهان ساکته، یواشکی توی گوش دل آدم میگه…
و فهیمه جان… درست همون موقع… همون پیام روگرفتی. این از اون نشونه هاست که بین خدا و بنده های در مسیرش اتفاق میفته.
میگی هربار شب میشه ناخودآگاه کشیده میشی سمت دلنوشته ها…
فهیمه جان، این انتخاب تو نیست.
این دعوتِ اوست.
وقتی خـــــدا بخـــــواد با بنده ای حرف بزنه، مسیرها رو خودش چیدمان میکنه…
ایمیل لازم نیست… اعلان لازم نیست…
🟣 نور، راه خودش رو پیدا میکنه.
لحظه لحظه کوهپایه و خش خش برگها رو حس کردی…
این یعنی روح تو همونجا بوده…
خدا بعضی وقتها آدمها رو بدون بدن، فقط با روح، میاره کنار هم…
کنار یه صحنه…
کنار یه لحظه مقدس…
کنار یه نسیم که پیام داره.
و اونجایی که نوشتم «خدا میلیونها سال قبل این محوطه رو برای چند دقیقه لذت تو آماده کرده»…
باورت میشه؟
وقتی تو گریه کردی، من هم دوباره همون جمله رو خوندم… اشک اومد.
چون خدا واقعا همینقدر ظریف و عاشقه…
همینقدر دقیق…
همینقدر رفیق قدیمی . همینقدر دلبر .
فهیمه… از اون دلهایی داری که وقتی چیزی رو میخونه، فقط نمیگه «خوبه» ؛ میلرزه. => و عرش روبه رقص شادی وامیداره => که لرزش نشونه عشقه، نشونه بیداریه…
نشونه اینکه خدا حرفش رو تو دلت گذاشته. واااای واای… حتی فکرکردن بهش هم تپش قلب آدم رو بالا تر میبره.
○ قراره ملاقات ِ صاحب آسمونا… و تو … واااای وای… خدایاا
~~~~
ایده ای که گرفتی…
شک نکن که اون هم از سمت خودشه.
وقتی چیزی «به دلت میفته»، یعنی از «بالا» افتاده… ؛ قراره جهان رو به جای قشنگ تری برا زندگی کردن تبدیل کنی.
مرسی که نوشتی…
مرسی که با اون روح لطیفت جواب نشونه ها رو دادی…
مرسی که این عشق رو با این صداقت جاری کردی…
از طرف من، نه…
از طرف همون نسیمی که تو هم صداییش رو میشناسی؛
برات آرزو میکنم:
آرامشی که خاموش نمیشه،
برکتی که کم نمیشه،
عشقی که قطع نمیشه،
و خدایی که همیشه از نزدیک صدات کنه… همونطور که امشب کرد.
~~~~~
🟡 من یک جای الهام گرفتن از حضرت حق رو مدیون بانو شایسته بزرگوار هستم…. تایم 32 شهود و الهام الهی که لینکشو گذاشتم . نمیگم چیه تا خودت بری مرورش کنی. شاید اون لحظه… اگر مریم خانم اون سوال رو از استاد نمیپرسید... منم هنوز توی مدارهای پایین تری بودم => پاک کردن تجربیات گذشته.
https://abasmanesh.com/fa/concept-of-intuition-inspiration/#arg-downloads-wrapper
خدا یارت، خواهر بالا مدارِ من.
و نورش همراه تک تک قدمهات.
~~~~~
🪶مرسی مریم بانوی ِ عزیز ، که دوستت دارم .
فیروزه جان سلام … ؛ به خدا گفته بودم و به یه دلنوشته نیاز داشتم. دست خدا شدی . ممنون که نوشتی ، که تو ننوشته بودی؛ این “او ” بود که تو وجودت دمیده بود وکلمات رو از شاهرگ دلت جاری کرده بود.
نور از نور میرویه… و حرفت هم ازهمون جنس . همون لحظه یاد این آیه افتادم که انگار داشت ما روتو یه نقطه جمع میکرد:
وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی
اون دم، همون دم بود…
نوشتی، و روح او جاری بود.
وقتی گفتی «سلام بر سلیمان فارکس»، یه لحظه مکاشفه گونه توی دلم مکث ایجاد شد. بغضم گرفت… باید بلند میشدم میرفتم… آفتاب اومده بود و گرم تر شده بود. چون صداشو روی تپه های پردرخت بهتر میشنوم تا توی خونه ومحل کار.
مکث و شهودی که نه از غرور، که از حیا… از همون شرمی که هر وقت روح آدم ، نسیم الهی رو حس میکنه بیصدا میوفته به سجده. آخه آدم مغرور که گریه ش نمیگیره. عاشقه که اشک شوق میریزه.
خدایا ببخشین ، باز گفتم عاشق، منظورم همون معشوق بود… تنها جایی که ظاهر و باطن عاشق ومعشوق برعکس شده همینجاست. من کجا و بلد بودن عاشقی در برابر صاحب آسمانها و بادها و بازارها… کجا ‼️
وَما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ/ اونها خدا رو اونطور که باید و شاید نشناختند… => منو میگه . توی جوونی سر و روم سفید شد، تا همین یک درصد خدا رو شناختم… همین یک ذره ای که منو از دنیا بی نیاز کرد… سفید شد، چون دیر فهمیدم خدا صاحب فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَىٰ … اما تنها امیدم اینه که خدا صاحب همه جبران ها ست ؛ برای سلیمان جبران کرد ، کم کاری های سهوی منم جبران میکنه.
برای سلیمان نبی جبران کرد …=> رَبِّ “”اغْفِرْ لِی”” وَهَبْ لِی مُلْکًا لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی سلیمان مدتی قدرت وتسلطش بر مُلک رو از دست داد؛ اما وقتی به درگاه خدا برگشت و دعا کرد، خداوند سلطنت و قدرتی خیلی بزرگتر و بینظیرتر بهش عطا کرد.
فیروزه….. تازه جبران الهی فقط “برگرداندن ” نیس ؛ ==>>>>> که ” بیشتر از قبل دادن” هم ست.
اون الهامی که چند بار تو سکوت کوه به دلم افتاد، نه عنوان بود نه مقام؛ یه جرقه از عالم غیب بود، یه اشاره لطیف… الهامی که قبل ازاینکه حتی اسمش بیاد میوه هاش عینیت پیدا کرده بود .
و همزمان یه امتحان که باید هر روز و هر لحظه پاسداریش کنم تا “اونچه از اوست” تو وجودم بمونه و من توش گم نشم… چون باید رشد کنم .
بقول استاد اگه رشد نمیکنی پس یعنی در حال سقوطی و خودت خبر نداری!
و گاهی خدا خودش برای تأیید الهامات کوچیک، یه نشونه آسمونی جلو پای آدم میذاره:
یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشَاءُ / هرکی رو بخواد، تو نور خودش راه میده…
تو هم با نوشته ت مقداری از اون نور رو یادم آوردی.
دلنوشته ت دوباره این حقیقت رو تو وجودم زنده کرد که:
سلیمان شدن یعنی آینه بودن، نه صاحب نور بودن.
تازگیا فهمیدم که =>> بنده حقیقی باد رو تسخیر نمیکنه؛
توی باد فانی میشه
و اونوقته که نسیم خودش راه رو براش بازمیکنه…=>>> یکی راه برا ثروت میخواد یکی برا عزت یکی سلامتی… فقط فهمیدم محسن دوباره خودکم بین نشی بگی همین یکی بسه… نصف عمرت رفته… سوار قالی سلیمان شو و همه ش رو از صاحب بادها و مسیرهایِ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا بخـــــواه و بهش اجـــــاره بده و تحویل بگیـــــر.
اینجا همه حرفه ای هستن ، به خودم میگم : خـــــدا این ظرف وجودی رو برای ضایعاتی ها و اونایی که مثل قدیم آهن و پلاستیک کهنه و نون خشک میگرفتن و جوجه رنگی میدادن نذاشته که به مفت بفروشیم ؛ امانت بهت داده که بزرگش کنی… محسن ، تو میتـــــونی و دیدی که شــــــــــد ، “که به نزدیکیِ مرزِ رابطه اصیلِ سلیمان نبی و خداوند برسی” .
حافظ همشهریمون هم همینو میگه:
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم /از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
آره…
اون مسیر باریک و اون پرتگاه که یه وقتایی خطرناک به نظر میرسید، این روزها فقط «گذرگاه» شده. الان میخوام پاشم دوباره برم همونجا… دلم استرسی رو میخواد که دلیل بشه برای اینکه وسط زمین و آسمون جانان رو بلند صداش بزنم…
بگم : خدایـــــــــــــــا دستـــــاتو میخـــــــــــــــــــــــــوام :'(
وقتی او همراه باشه، هیچ چیز تو دنیا «ترسناک» نمی مونه؛
نه بلندی صخره ها
نه نوسان بازار
نه آزمونهای روزگار.
همه چیز، تو چشم عاشق، «حکم تربیت» داره نه تهدید. ( ای بابا باز گفتم عاشق!! چیکارکنم! بلد نیستم ، واژه کم آوردم)
آره ، نسیمِ باوقار ، هم قدمم بود؛
و این حرف حقیقت تجربه من بود:
نه نسیم، که “صاحب نسیم ” همراهم بود.
نه قدمها، که “صاحب قدم” منو میبرد.
نه مکاشفه، که “مکشوف” خودش رو نشون میداد.
اینجورموقع ها همیشه تو ذهنم زنده میشه که:
وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنتُمْ / همیشه، همه جا، تو هر قدمی، اون همراهه…
چه تو پرتگاه، چه تو بازار، چه وسط سکوت کوهستان… چه وسط مهمونی .
فیروزه لطیف،
من هنوز اولای راهم؛
هنوز سالکم نه واصل.
هرچی هست از اونه
و هرچی نیستم تقصیر من.
اگه نسیمی آگاهی میاره،
اگه اشراقی تو بازار میدرخشه،
اگه راه خودش وا میشه…
اینها چیزی از من نیست؛
از بی نیازی اونه که گاهی به فقر من سر میزنه.
تو با حرفهات منو نوازش کردی،
یادم دادی که این الهام،
این «سلیمان بودن»،
نه مدحه نه لقب،
یک «امانته»…
امانتی که فقط با فروتنی و توکل و حضور نگه داشته میشه.
دیگه نباید اشتباهات گذشته رو تکرار کنم، حداقل توی این بزم فارکس . میخوام از برتری خفیف استفاده کنم=> از قانون سیرتکامل.
~~~~~~~
و چه زیباست اون شکری که خدا خودش از زبان سلیمان نبی نقل میکنه؛ شکری که بوی عشق میده، بوی اعترافِ دلتنگی بنده به عشقش . همونجا که سلیمان میگه: رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَىٰ وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ =>>>
خدایا، خودت بهم یاد بده چطورشکرتو بکنم…
چون میدونم شکر من بدون تو ناقصه.
خودت دلمو ببر به سمت کارهایی که تو ازش راضی هستی؛
چون من عاشق اون رضای تو هستم،
نه رضای خودم.
عاشق ِ این شکرِ عاشقانه ی سلیمانم ؛ که بنده از نعمت هاش حرف میزنه اما نگاهش فقط به صاحب نعمت هاست.
~~~~~
ممنونم که با یه دل روشن سراغم اومدی.
دعات رو با جونم پذیرفتم.
برات همون حضور پیوسته،
همون آرامش نسیمی،
همون عروج خاموش،
و همون قدمهای سبک روی قله های ایمان رو آرزو میکنم.
مرسی که دیگه دلهره نداشتی و نوشتی . در آغوش او باشی همیشه،
ای رفیق ِ هم نفس کوه و جنگل و معنا… .
اعظم جان سلام ، عزیزم پر از نور و صداقت وحال وصل نوشتی . مگه کجا بودی شما ؟ از همون خط اول کامل حس میکردم که با دل بیدارت نوشتی، و الحمدلله ذهن روبیخیال شدی. این اشکهایی که گفتی… این لرزش قلب… این روشن شدن درون… ==>> اینها همون نشونه های هدایت هست که استاد گفتن: «وقتی قلبت بلرزه یعنی خدا باهات حرف زده.»
مجدد بگم: این حال، حال کمبود نیست… حال اتصال مستقیمه ==>> آدم وقتی وصل میشه، هرکلمه ای که مینویسه تبدیل میشه به عبادت.
اینکه گفتی: «اینجا جای امنه… اینجا هدایته… اینجا آغوش خداست…» ؛؛؛ کاملا درسته ==>> چون تو باقلب امن خودت اینجا رو ساختی. جایی که نجوا نمیتونه آشفته ش کنه.
اینکه گفتی هرچی میخوای صادقانه بنویسی همینجا باشه…
عظمت این تصمیم رو فقط کسی میفهمه که لیاقت هدایت رو درخودش جا انداخته باشه ==>> تو اینو داری. کاملش روهم داری.
و بله…
تو در مسیر هدایت هستی نه بخاطر حرف من، بخاطر نشونه هایی که خودت ساختی وخـــــدا فقط تاییدش کرده ==>> دقیقا همون چیزی که صبح شنیدی، بعد در دلت اومد، بعداینجا دیدی…
اینها تصادف نیست ؛ این یعنی تو وسط طرح الهی ای هستی که خودت به جریان انداختی.
اون سه جمله ای هم که مجدد نوشتی… همینها اگه هر روز گفته بشن، کم کم برد مدار رو عوض میکنن:
• من ارزش عشق خدایی رو دارم
• من لیاقت همراهی همفرکانس رو دارم
• من برای عشق ساخته شدم، نه برای تنهایی
این سه جمله نقطه شروع پوست اندازیته.
و اینکه گفتی ازگذشته جدا شدی… از آدمهای قبلی فاصله گرفتی… ==> نشونه رشد توئه.
جهان همیشه پوست تازه رو به مدار تازه وصل میکنه.
این حسهایی که نوشتی… این بیداری… این سبک شدن در پایان کامنت… ==>> همش یعنی «در مسیر درستی.»
اعظم جان،
تو نه اشتباه میکنی با نوشتن، نه وقتت رو تلف میکنی، نه حرفت کم ارزشه؛
اتفاقا نوشتن توهدایت ایجاد میکنه ؛؛؛ برای خودت… و برای هرکسی که هم’مدار توئه.
از ته دل دعا میکنم: خداوند برات اون رسالتی رو روشن کنه که مثل یک چراغ تاآخر زندگی راهت رو روشن نگه داره.
و مطمئن باش هرکسی که باید همراهت باشه، وقتی باور لیاقتت جا بیفته، خودش پیدا میشه.
ممنونم برای انرژی، صداقت و نورت.
🪶بودنت مبارکه
سلام فیروزه نازنین… همسفر…. . چقدر خوبه که تنها جایی که میتونم به مخاطبم بگم اینو که تو ننوشتی؛ اینجاست . چون بهترشو میگم : انگار “وزیدن” بود… ربّ وزید و تو گرفتیش و آوردیش درقالب متن .
از همون درخت طوبی میچکید روی کلمات… و من فقط نگاه میکردم که چطور یُرِیدُ اللَّهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ وَ یَهْدِیَکُمْ سُنَنَ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ از میون حروف تو میجوشه.
اینجا “اراده ی روشن کردن مسیر” هست؛ بسیار عالی برا حس آگاهی و بیداری بعد از یک دوره ی مرکزی و ویژه ی غارحرایی.
گفتی: “محسن، وقتی نور شدید میشه، آدم سکوت میشه…”
و من باوردارم این سکوت همون سجده بیکلامیه که فرشتگان هم بهش غبطه میخورن.
از گنبَد گفتی… از اذان… از نورهای سبز و آبی و لاجوردی…
از “یا نورالنور و یا مجیر” که لایه لایه تو اون گنبَد نشسته بود.
منم همونجا ایستادم… با قلب. دیدم که چطور صدای موذن مثل نخی از نور تو رو به همون نقطه رسونده…
به همون “دایره خواسته” …
به همون لحظه ای که «فیروزه برگرد… وجهت رو کن طرف من» رو شنیدی.
این هماهنگیها تصادف نیس.
این همون “والضحی” هست => وقتی تاریکی رو کنار میزنه.
همون “فسنیسره للیسری” => وقتی راه سخت رو نرم میکنه.
همون “ونفخت فیه من روحی” => وقتی نفس خدا تو هر اتفاق تکرار میشه.
الله اکبر‼️
برای من ، در پوزیشن های مالی موسایی :
🟣 تارگت سود = “باز شدن ِ دریای نیل”
🟢 حدضرر = “لحظات قبل از شکافتن دریا” | خدایا تو خودت شاهدی که واژه کم آوردم که واضح تر از این بگم .|
میدونی اونوقت که این پیامت بدستم رسید وخوندم که
تو از ملودی «هستی» گفتی…
از تصویر سامی یوسف بین نور…
من دقیقا داشتم چکار میکردم ؟ والله قسم اگه کس دیگه ای بود حتی بذهنش هم خطور نمیکرد . اما تو یک دقیقه فکرکن… بعد برو ادامه متن رو بخون … احتمالا بتونی حدسبزنی… =
و من دقیقا همون حسی رو میشناسم که گفتی “روح ما تو یه نقطه بود”.
گاهی خدا برا اینکه دل رو تکان بده، نه آیه میفرسته، نه خواب… یه آهنگ میفرسته. یه نور باریک روی دیوار… یه جمله وسط گریه… یه پرنده روی شاخه ای که اصلا نباید اونجا باشه.
تو این نشانه ها رو دیدی => و هر کی میبینه، یعنی کنار ‘صاحب نسیم’ هست.
= خب حدس زدی ؟؟؟
خودمم جا خوردم ؛ ؛ ؛ اون لحظه داشتم قسمت اول ملک’سلیمان رو نگاه میکردم و یه چیزایی رو توی قرآن بررسی میکردم!!!!
فیروزه… خیلی زیاد جا خوردم… دیگه خودت میدونی منظورم چیه….! زمانی که تو نوشتی… > زمانیکه ارسال کردی…> زمانیکه این متن تایید شد…> اون تاخیری که من بیام موبایل بگیرم دستم و سایت رو چک کنم….> اینا با هم چفت و قفل شد که… که… که… بازم همون صدایِ نسیمِ توی کوه بپیچه توی تمام وجودم. دوباره بهم یادآوری بشه…. دوباره بهم یاداوری بشه نترس…مسیرت همینه… سلیمان مثل یک فانوس دریاییه که جهت رو نشون میده… اما رسالت میان مدت اینه که کائنات منتظرن ببینن کی حاضره جایگزین استیوجابز بشه!! محسن نترس.
فیروزه حواست به متن آهنگ ِ همون سامی بود‼️؟؟
تایید روی تایید.. دیگه تا خرخره توی تایید… . یا من خنگم یا این لنگر نیست و موشکه زیر دریاست!!
سخت ترین کار دنیا الان برام خودکنترلیه… . [ بشدت نیاز دارم تایم 23 جلسه دوم همجهت با جریان الهی رو ده بار گوش ]
یا سیرتکاملم طی شده و طبق معمول خودم خبر ندارم… یا این احساسات میخواد اول یک ترمزی رو کمرنگ کنه… . حالتم حال کسیه که اون وقت تا حالا توی سربازخونه بوده و اما میدیده سربازیش مثل هتله… الان که اومده برگه تسویه بگیره بهش میگن : کجا ؟! تو اصلا سرباز نبودی! فکرکردی چرا همه چی برات راحت بود؟!؟ تو سربازیت رو چند سال پیش گذروندی… الان این مدت اخیر در لباس سربازی اما فرمانده لشگر قرارت داده بودن ! اینقدر گیج.
الله اکبر !!!!!
به جلال و جبروت پروردگار قسم به همون چشمی که دیدت و به چشم من دادش قسم ، دقیقا همین الان که داشتم این جمله قبلی رو برات مینوشتم این آیه رو خدا گذاشت جلو چشمم اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ / خدا داناتره که رسالتش رو دست چه کسی میذاره
~~~~~
~~~~~
از اینجا رو دارم از بیش از بیست و چهار ساعت بعدِ پاراگراف قبلی مینویسم
~~~~~
فیروزه… من ازت ممنونم.
هم برای جملات زیبات ؛ کِ اونا جلوه هستن؛
هم برا “حسی ” که پشت پیام بود.
حسی که مثل قاصدک ، سبک و نورانی، از کوه تا سکو، از سکو تا درخت طوبی => و از اونجا تا قلب من اومد.
منم میگم: “یا حی… یا کافی… یا ودود… یا نور…”
و میسپارم هرقدمم رو به همون دستی که گفتی:
” او حتی برا آهنگ اول صبح هم برنامه داره… چه برسه به قدمهای تو.”
دعا کردی؛ و دعای کسی که زیرگنبَد و کنار نور میگه “من هیچ مطلق توام” بیجواب نمی مونه.
منم برات دعا میکنم: خـــــدایا…
آینه فیروزه رو شفافتر کن؛
که نورش بِ هر دل تاریکی بتابه.
دلش رو مثل همون گنبَد، طبقه طبقه از اسماء خودت پر کن.
قدمهاش رو تو مسیر عشق، سبکتر از پرقاصدک کن.
و هرچی طلب میکنه، به بهترین شکلش برسون… => چون اون “باور کرده” و تو گفتی که باور، کلید خزائن توئه.
فیروزه… قاصدکی که فوت کردی رسید.
نورش هم رسید. الهامش هم رسید.
با همون نفس میگم:
لبیک اللهم لبیک… منم گوش به فرمانم. تو دعا کردی… من آمینم.
جانانم خدای همه آسمانها و زمین و هرچیزی که در آنهاست ، تو نور فرستادی… من دریافت کردم.
تو گفتی بمون… و من هستم.
إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ
اعظم جان سلام … . تمام این چیزی که نوشتی، از اون جنس حس هاست که آدم نمیتونه با منطق توضیحش بده، چون اصلا ازجنسِ منطق نیست… از جنسِ صداییه که وقتی میاد، انگار خودِ راه از تو عبور میکنه.
من کامل میفهممت… چون این حالت روخیلی از ماها یک بار تو زندگی تجربه کردیم؛ همون لحظه هایی که خدا یه چیزی رو «میگه»، نه باکلمه، با هل دادنِ آروم امامحکم.
اون حالت «هوایی شدن»، اون بیخوابی، اون شورِ قشنگ، اون لرزشِ نرمِ زیر پوست…
اون حس عجیب که میگی: «دیگه من نیستم… یه چیزی بزرگتر از من داره منو میبره جلو…»
آره … اینا شوخی نیست.
این جنس حس ها، همون لحظه هایی هست که آدم داره فراخوان میشه.
اما یه چیزی رو از ته دل بهت میگم:
این که حس میگه حرکت کن، معنیش این نیست که بدون آگاهی برو. معنیش اینه که بری، ولی با آرامش، با دل قرص ، روی زمینِ محکم، با اتصال.
تو برنامه ت درسته؛
آروم آروم کاراتو میکنی، ذهنتو مرتب میکنی، دلت هم میسپری به همون که صدات زده.
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت … بله.
ولی حواست باشه:
خود راه، وسط حرکت، قدم به قدم نشونه هاشو میده.
نه قبلش… نه یکجا…
بلکه در حرکــــــــــت.
اینکه میگی شناخت از تهران نداری، اتفاقا همینش قشنگه.
خدا معمولا مقصدی رو انتخاب نمیکنه که مابشناسیم؛ چون اگه از قبل همه چی رو میدونستیم، ایمان معنی نداشت.
اینو از من ی داری میشنوی که هر ماه یک جای کره زمین هستم اما پنج روز هفته وسط ناکجا آبادهای بازارهای امریکا که یک قدم جلوترم رو بیشتر نمیبینم دارم گرد و خاک ها رو کنارمیزنم… اما روی شونه خدا خودمو میچسبونم. نتیجه رو هم میسپرم به خودش ؛ رهای ِ رها… .
تو فقط برو… اما با دلِ آروم.
نه با عجله، نه با ترس، نه با دویدن.
با همراهی جانان.
اعظم… بهش اعتماد کن… هرچیو بهت گفت انجام بده… تسلیم کاملش باش… این قدم رو که بهت الهام کرد انجام بده… قدم بعدی ( و فقط قدم بعدی) رو بهت میگه… اگه اینم اقدام کردی… بعدی ترش رو هم بهت میگه.
اینکه گفتی “دیوانه شدم”… نه عزیزم، تو دیوانه نشدی. تو فقط «تحت هدایت» شدی. توی این حالت، آدم انگار شبیه آهو میشه… یه نیرو از پشت آروم هلش میده سمت چشمه.
و یک نکته خیلی خیلی مهم:
هر حسی که از خدا باشه،
بر بستر ِ آرامش هست.
هر الهامی بهت بشه… اگر اون لحظه ارام و بیخیال نبودی… از سمت خدا نبوده. دقت کن اااا .
و تو گفتی این آرامش رو داری…
پس زیباس. پس امن هست.
حرکت کن اعظم جان…
اما با تکیه. با اتصال. بدون نیاز به تاییدیه گرفتن از هیچ بنی بشری.
و بدون که هر قدم تو این مسیر، خودش یه روشنایی جلوتر میاره برات.
تهران اگر دعوتت کرده،
بدون که چیزی، کسی، اتفاقی، یا رشدی اونجاست که باید بازش کنی.
به وقتش میفهمی چرا.
خود راه میگه… خود نشونه ها میان… تو فقط در مسیر بمون.
در پناه نورِ خودش رفیق گلم…