تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴
موضوع این قسمت: مسئولیت مسائل زندگیات را بپذیر
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- شما فقط توان تغییر آنچه را داری که میپذیری خودت به وجود آوردهای. پس اولین قدم برای تغییر شرایط این است: “مسئولیت شرایط کنونی زندگیات را بپذیر”؛
- وقتی می پیذری که با باورهایت این شرایط را خلق کردهای، خود به خود تعهد و اراده لازم برای تغییر آن باورها در وجود شما شکل میگیرد؛
- چگونه نتایج را بزرگتر کنم؟
- آگاهی از گفتگوهایی است که در ذهن ما میگذرد؛
- سازندهترین بخش موفق شدن، ایمان و عزت نفسی است که به شما ثابت میکند که: “امکان پذیر است”
این فایل یکی از گفتگوهای بسیار الهامبخش میان استاد عباسمنش و دو نفر از دانشجویان ایشان است که هر کدام با بیان تجربهی شخصی خود، مسیر عبور از تضاد، رنج و محدودیتهای ذهنی به سوی قدرت، عشق و معجزه را روایت میکنند.
در این گفتوگو، استاد عباسمنش مفهومی بنیادین از آموزههای خود را با قدرت توضیح میدهد: مسئولیتپذیری کامل نسبت به نتایج زندگی، آغاز رهایی و معجزه است.
در ابتدای گفتگو، الهام عزیز با احساسات عمیق خود تعریف میکند که چگونه در اوج تضادهای خانوادگی و درونی، توانست با پذیرش مسئولیت کامل زندگیاش، دیوارهای ذهنی خود را فرو بریزد.
او لحظهای را توصیف میکند که تصمیم گرفت بهجای سرزنش والدین، شرایط، یا حتی خداوند، بپذیرد که “من خودم این واقعیت را ساختهام و خودم هم میتوانم آن را تغییر دهم.”
از همان لحظه، مسیر زندگیاش معجزهآسا دگرگون میشود: مهاجرتش، تحصیل در رشتهی مورد علاقهاش، بهبود روابط خانوادگی و پر شدن قلبش از عشق و آرامش.
استاد عباسمنش در پاسخ، بر همین نقطهی طلایی تأکید میکند:
وقتی انسان میپذیرد که خودش خالق موقعیتهای زندگیاش است، قدرت تغییر را بهدست میآورد. اما وقتی تقصیر را به گردن پدر، مادر، حکومت یا حتی خدا میاندازد، عملاً از قدرت خلق و تغییر محروم میشود.
او میگوید:
«ما در جهانی فرکانسی زندگی میکنیم؛ هر نتیجهای بازتاب فرکانسهای ماست. وقتی بپذیریم که جهان پاسخِ ارتعاشات ماست، همانجا کلید تغییر را در دست گرفتهایم.»
در ادامه، آرام عزیز از تحول عظیمی که با عملکردن به آموزههای استاد تجربه کرده میگوید:
از استادی دانشگاه با درآمد محدود، به مدیر ارشد یک شرکت بینالمللی تبدیل شده است. او با ایمان و تعهد، از ساعت ۴ تا ۸ صبح هر روز روی فایلها و آموزشهای استاد کار میکند، مینویسد، میاندیشد، و بهصورت مستمر باورهایش را تغییر میدهد.
در نتیجه زندگیاش از تنگناهای مالی و محدودیت ذهنی به وفور، آرامش و موفقیت جهانی رسیده است.
استاد عباسمنش در این بخش از گفتگو، راز تفاوت افراد موفق با دیگران را در یک کلمه خلاصه میکند:
تعهد.
تعهد به مسیر رشد، به تغییر باورها، و به استمرار در کار روی ذهن و احساس. او میگوید:
«نتیجه همیشه به اندازهی تعهد ماست. هرقدر عمیقتر، صادقتر و مداومتر روی خودت کار کنی، نتایجت بزرگتر و معجزهآساتر میشود.»
استاد با یادآوری سالهای ابتدایی زندگیاش در بندرعباس، شرایط سخت مالی و گرمای طاقتفرسای آن شهر را مثال میزند.
اما همانجا، در تاکسیِ بدون کولر و در میان چالشها، با ایمان و اشتیاق فایلها را گوش میداد، کتابها را مینوشت و عمل میکرد. و درست از همان شرایط، معجزهها شروع شدند اولین زمین، اولین پیشرفت مالی، اولین نشانهها از تغییر ارتعاش و هماهنگی با جریان خداوند.
پیام کلیدی: نتایج بزرگ به دلیل اتفاقات بزرگ رخ نمیدهند؛ آنها نتیجه تعهد مستمر به بهبود دائمی و کنترل ورودیها هستند.
پیام اصلی این جلسه
این گفتگو، یادآور حقیقتی عمیق است:
زندگی هیچکس از بیرون تغییر نمیکند. وقتی درونت را تغییر دهی، جهان بیرونت با تو همراستا میشود.
خداوند همیشه آمادهی یاری است، اما زمانی حرکت میکند که تو اولین قدم را برداری — قدمِ مسئولیت، قدمِ ایمان، قدمِ تعهد.
و آنگاه، همانطور که الهام گفت:
«وقتی من یک قدم برداشتم، خدا هزاران قدم به سویم آمد.»
تمرین این قسمت:
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
تجربهتان را با جزئیات بنویسید تا همه از داستان موفقیتتان الهام بگیریم و زنجیره معجزات را ادامه دهیم.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴15MB17 دقیقه














به نام الله بخشنده و بخشایشگر
سلام به استاد جان به مریم خانوم عزیز
و همه ی بچه های سایت
5 سال پیش بود که به خاطر ارتباط عمیقم با خداوند
تمرکز روی خودم
کار کردن روی خودم
مطالعه ی کتاب
گوش کردن پادکستها
و تمرکز لیزری روی کسب و کار پدرم
به چنان حدی از قدرت و اعتماد به نفس و خود باوری رسیده بودم که باور داشتم میتونم جهانی بشم
اون موقع عاشق رشد و گسترش کسب و کار پدرم بودم که مدتی بود رهبری بخش زیادی از کسب کار به دست من بود
تا جایی که حتی پدرم رو هم من داشتم مدیریت میکردم که واقعا از یه جایی به بعد برام کار دشوار و انرژی بر شده بود
این قدر به خدا متصل بودم که همه چیز برام داشت عالی پیش میرفت
هم توی کسب وکار هم توی ارتباطاتم هم توی ورزشم
ولی بیشتر تمرکزم روی کسب و کار بود
به لطف و یاری خدا و باور ها
بدهی های کسب وکار پرداخت شده بود
روی سود دهی و افزایش سرمایه بودیم
خداوند بهم یک ماشین خارجی عالی داده بود که گفتم تو کل فامیل اولین ماشین خارجی بود که اونم منی که تقریبا از همشون کوچیکتر بودم خریده بودم
و الان کاااااملا متوجهم که اون عزت اون برکت اون ثروت فقط و فقط به خاطر اتصالم به خداوند و کار کردن روی باورهام خوندن کتاب گوش کردن به فایلهای صوتی افراد موفق بوده
به حدی قوی شده بودم و عزت مند که فقط داشتم تک نفری رو به جلو حرکت میکردم
نماز هام یک دقیقه دیر نمیشد اینقدر من عاشق ارتباطی بودم که با خداوند برقرار میکردم و عاشق قدرتی بودم از این ارتباط میگرفتم
اما آروم آروم سروکله باور های مخرب و محدود کننده شروع شد
حس ترحم
حس دلسوزی
احساس گناه
تقریبا دوسال قبلش برادرم که فروشگاه دستش بود
به خاطر نتیجه ی نامطلوبی که ایجاد کرده بود و خب فروش قلب تپنده ی یک کسب و کاره ،و پدرم هم که داشت به چشم فرزندو پدری ودلسوری به این قضیه نگاه میکرد
خلاصه اتفاقات جوری شد که برادرم ول کرد رفت
و کل رهبری افتاد دست من و خدا
و من هم اصلا هیچ وقت تو زندگیم محدودیت رو شرایط نا بسامان رو قبول نمیکردم
چون ایمان خیلی بیشتر میچربید به اون شرایط نابسامان و همیشه به سمت بهتر شدن حرکت کردم
چون خدایی که من توی قرآن شناخته بودم و پندهایی که داده بود به اندازه ی ذره ای توش نا امیدی نبود ولی کلی هم با اون ایمان نتیجه گرفته بودم
خلاصه با همون ایمان و تکرار باورهای روبه جلو و امیدوار کننده توی ذهنم شرایط هر بار بهتر و بهتر و بهتر شد تا رسیدیم به همون شرایط بالا که توضیح دادم ،تقریبا در مدت زمان دو ساله
،
من حس ترحم و دلسوزی نسبت به برادرم گرفتم
و یه جورایی از طرف پدر و مادرم هم این به من القا میشد
حالا که همه چی عالی شده بود
اون حس ترحم که آخی بچم آخی داداشم گناه داره
برگرده اینجا
و از این باورهای دری وری
خود من که یک حس گناه مسخره اومده بود سراغم که انگار مثلا من باعث شدم اینا برن
خلاصه این افکار و این احساسات
و در واقع این شرک ورزیدن ها
باعث شد که برادرم و همسرش دوباره برگردن تو کسب وکار
و دقیقا در همون پوزیشنی که قبلا دستشون بود
و نمیدونم انصافا من اون موقع چی فکر میکردم با خودم و چطور من فراموش کرده بودم که ما چه تجربه ای از دو سال قبلش داشتیم
اما قدرت اون باورهای مسخره تو ذهن و قلب من بیشتر بود
و اومدن و همه چیزو برای خودم سخت کردم
همه ی اون رشته هایی که بافته بودم داشت از بین میرفت
اون رهبری قوی مشتریان و تولید
اون اعتمادی که ساخته بودم
اون صداقتی که توی برخورد با مشتری ها داشتم
و
هر بار هم که سعی کردم کنترل کنم نشد که نشد
هر بار گفتم بابا بحث کسب و کار با بحث پدرو فرزندی و این داستانا فرق میکنه مهم نیست پسرت باشه بچت باشه همسرت باشه
هیچی خلاصه اون حس ترحم که از لحاظ کسب و کاری اینطوری همه چیزو به هم ریخت
و بعد در لول بالاتر موقعی شد که من قصد خرید یک خونه رو داشتم
که اصلا به محض اینکه من تصمیم گرفته بودم این کارو انجام بدم
اصلا همه نگاها جوری رو من بود از سمت خانوادم که انگار من از مریخ اومدم
و اونجا هم قدرت اون باورهای مسخره تو ذهن من بیشتر از هدایت خداوند و عزتی بود که هر بار خداوند میخواست به من عطا کنه
و
کاااااملا میپذیرم که مشکل من بودم من ضعیف بود
که نمیتونستم روی حرفم روی تصمیم بایستم و به راحتی پدر و مادر روی تصمیمات من تاثیر میگذاشتن ،و اون باورهای محدود کننده هم قدرتش از همه چی توی قلب من بیشتر بود
رضااااایت پدر و مادر
و اینقدر این ضعف در من شدید بود که باعث شد من اون خونه ای که در حال معامله بودم حالا چه درست چه غلط
رو کنسل کنم و تو مرحله ی بعدی به درخواست پدر و مادر و ضعععععف خودم
بیام با برادری که قلبم فریاااااد میزد این کار اشتباه این شراکت اشتباهه ، با برادرم یک واحد آپارتمانی بزرگتر بخریم
و این اتفاق رخ داد
و من اون موقع اصلا نمیدونستم که خداوند با ما صحبت میکنه ، از طریق قلبم از طریق احساسم از طریق نشانه ها ،
و اصلا نمیدونستم و رفتارهای من تحت فرمان باورهای من هستن
واصلا نمیدونستم باور چیه
،
و ضربه ی نهایی رو وقتی خوردم که خداوند به خاطر همون عزت و احساس خوب و قدرتی که از ارتباط با خودش داشتم
یک دختری رو وارد زندگیم کرد که برای من خیلی طبیعی و عادی ، اما از نظر دیگر اعضای خانوادم
انگار یه اتفاق خیلیییی عجیبی این وسط رخ داده
دختری که همه ی دوستای اطرافم مثلا رؤیا و معجزه میدیدن ، اما برای من به خداوندی خدا هنوز رابطم با خداوند برام شیرین تر و لذت بخش تر از رابطه با اون دختر بود
دختری که ما اینقدر باهم هم فرکانس بودیم که همش خودمون تعجب میکردیم از این هم فرکانسی
و اینقدر به هم میومدیم که باررررر ها و بااااارها از طرف دوستامون این بازخورد رو دریافت میکردیم
دختری که به خاطر حس لیاقتی که داشتم درواقع جذب کرده بودم ، و حالا این طرفی که من در موردش صحبت میکنم خودش اومد و به من درخواست داد دوست داشت با من باشه
اون چند ماهی که کنار هم بودیم و تجربه هایی که داشتیم انگار 10 سال میشد که همدیگه رو میشناختیم
از ارتباط بسیار عالی و صمیمی خانوادش با من
از اول و کلاس اجتماعی خودش ،
اما اما
نتیجه ی اون شرک ورزیدن ها در اون مراحل قبلی اینجا باز هم کارو برای من سخت و پیچیده کرد و البته باززز هم ضعف شخصیتی خودم
که انگار تصمیمات و زندگی من هیچ اهمیتی نداشت و همه رومن میتونستم تاثیر بگذارن
من خودم خواستگاری اون دختر رفتم
تنها
و خانوادش کاملا تایید کردن و مشتاق بودن
به حدی که خود دوستم میگفت تا به حال بابای من اینطوری مسخ یه نفر نشده بوده میون این همه خواستار ثروتمندی که من داشتم
خلاصه بماند که چقدر از طرف مادرم خواهرم برادرم
که انگار آدم فضایی دیده بودن مخالفت دیدم
و منی که کل سرمایه همون خونه ای بود که با برادرم خریده بودم
وقتی این اتفاق افتاد و من درخواست کردم که بیاین خونه رو بفروشیم
همه بهم پشت کردن
و این نتیجه ی مشرک شدن خودم بود
نتیجه ی این بود که من رضایت پدر و مادرو بیشتر از رضایت خودم و پذیرفت هدایت خداوند میدیدم
و به جایی رسید که من مجبور شدم خودم اون رابطه ی عاشقانه و فوق العاده ای که لایقش بودم و خداوند به من عطا کرده بود رو تموم کنم
و اصلا تموم شد
اونم به خاطر ضعیف بودن و بی ایمان بودن خودم
.
و بعد نقطه ی عطف زندگی من شروع شد
خدارو صد هزار مرتبه شکر من تازه با استاد آشنا شده بودم تو اون دوران
و
به خاطر همون ایمانی که تو دلم هنوز نسبت به خدا داشتم
وارد مسیر توحید و یکتا پرستی شدم
وارد مسیر شناخت صحیح خداوند شدم
وارد مسیر شناخت نقاط قوت و ضعف های شخصیتم شدم
مدت کوتاهی طول کشید تا خودمو بتونم جمع کنم
چون خیلی گیج بودم
بد خورده بودم و خیلی سخت توان پاشدن از کف رینگ رو داشتم
اما مثل همیشه که هیچ وقت توی مبارزاتم کم نیاوردم و ادامه دادم
به لطف خدا
از جام پاشدم
زخم هارو التیام بخشیدن به کمک الله
و شروع کردم هدف گذاری
و اون انگیزه ها و تضاد ها و شناخت صحیح خداوند و قانون
باعث شد که هدفی که سالها تو ذهنم میچرخید و براش تلاش کرده بودم رو به طور جدی دنبال کنم
تنها چیزی بود که تونست منو نجات بده
و وارد مسیر قهرمانیم شدم و تونستم به بزرگترین دستاوردهای زندگیم توی ورزشم برسم قهرمان ایران بشم تو بوکس حرفه ای بازی کنم
تو این مسیر اعتماد به نفس و عزت نفس واقعی در من ساخته شد
خودمو شناختم هدفامو شناختم
مستقل شدم
کارهایی کردم که برای خیلی از اطرافیان و دوستانم حتی توی رؤیاهاشونم نبوده و حتی بهش فکر هم نمیتونستم بکنن
و یه جورایی به قدرت واقعی رسیدم
قدرتی که واقعا زلزله ی 8 ریشتری هم دیگه نمیتونه تکونش بده
شما میدونید من در مورد چه قدرتی صحبت میکنم
همون قدرتی که جهان رو خلق کرده
و به وجودش ذره ای شک ندارم
قدرتی که حتی فوت مادرم نتونست منو ذره ای تکون بده
قدرتی که نظر احدی دیگه توی زندگیم اهمیت نداره
قدرتی که از عشق میاد نه از غرور
قدرتی که از درون میاد نه از طبل تو خالی بودن
و این درخواست خودم بود
همیشه از خدا عزت و قدرت درخواست کردم
و اونم به من عطا کرد و هر بار هم داره بهم بیشتر میبخشه
حالا اینارو برای نوشتم
چون حالا که دوباره به اون حس قدرت رسیدم
دوباره دقیقا همون افراد دارن میان سمتم که دوباره اون حس دلسوزی وترحم و باهم بودن رو به من بدن
و اینجا نقطه ای هست که دوباره اگر من بخوام طبق اون باورهای قبلی عمل کنم و کوچکترین سهل انگاری بکنم
دوباره تمووووووووم اون باورها و شخصیتی که در خودم در این چندسال ساختم همش دود میشه میره هوا
اما الان شکر خدا شکر خدا
قلبم رو میفهممش احساساتمو درک میکنم
میفهمم که بهم خیر و شرمو الهام میکنه
خودم هم هنوز اشتباهاتی دارم
ولی
همین صبح زود حدود ساعت 5 از خواب بیدار شدم با اینکه دیر خوابیده بودم
و چون دیروز برادرم اومده بود دنبالم و داشت دوباره اون ضعف هاش و ناتوانی هاشو برای من میگفت و من تو حرف و تو ظاهر خب محکم بودم باز هم داشتم مثلا از سر همون نگاه دلسوزی و حالا اون شخصیت مربیگریم
داشتم با با زبونی میکردم و سخنرانی میکردم که آره من اینطوری کردم تو هم میتونی و از این حرفا
ولی قشنگ تا چشمامو ساعت 5 صبح از خواب باز کردم دیدم قشنگ داره اون حرفهای دیروز برادرم توی سرم تکرار میشه و انکار یک حس دلسوزی و حس مسئولیتی دوباره داره میاد سراغم در قبال پدر و خواهر و برادر
و همون لحظه دیدم انگار هدفام نیستن
انگار دوباره اینا برام مهم شدن
سریع شروع کردم با خودم صحبت کردن
یعنی خدا داشت باهام حرف میزد که ببین دوباره داری کج میریا
شیطان از همین روزنه ها وارد میشه ها
یعنی قششسششنگ حسش کردم صحبت خداوند رو
و همون لحظه گفتم خدایا شکرت ازت ممنونم که آگاهم کردی
و شروع کردم دوباره هدفامو به یاد خودم آوردن تا قلبم دوباره بره به سمت پاکی وذلالی
قلبم دوباره بهم گفت که اگر تو این جامعه بمونی علی
لههههههه میشی له
هیچی رو که نمیتونی تغییر بدی هیچ
خودتم دوباره میای پایین
چون اطرافت پرررررر هست از انسانهای ضعیف
از افرادی که خدا ناباور هستن
از افرادی که بی ایمانن و دارن تو کلییییی تضاد زندگی میکنن متحمل میکنن و هیچ قدمی برای بهبود شرایطشون بر نمیدارن
و اگر بمونی اینجا تو هم دوباره برمیگردی سر خونه ی اول
دیروز به قدری هوای اصفهان آلوده بود که لامصب هرچقدر سعی کردم تمرکز کنم روی نکات مثبت بازم از یک روزنه ای خودشو بهم نشون میداد
چون رفته بودم کوه صفه
این دماغام قشنگ داشت میسوخت
با اینکه من حالا اصلا تمرکزم جای دیگه ای بود و روی لذت بردن بود و روی فایل گوش کردن بود
اما اینا تضاااااده اینا نشونست برای تغییر
و خداوند داره هر بار بهم میگه انتخاب کن میخوای واقعا اینجا بمونی یا بری جایی که لیاقتشو داری ؟؟
هوای تمیز ، مردمان با ایمان و عزت نفس بیشتر،افراد ثروتمندتر و موفق تر
منی که اینقدر مدار و فرکانسم رفته بود بالا که واقعا توی استانبول احساس آرامش و پیشرفت میکردم و به هر طرف نگاه میکردم ثروت و فراوانی بود ،هوای بهشتی بود ، آب بود دریا بود آدمهای فوقالعاده بود نظم بود احترام بود
و دقیقا با همین باورهای حس مسئولیت و البته بی ایمانی الان دوباره برگشتم سر خونه ی اولم
فکر میکنم قوی هستم ، اما به خدا زورم نمیرسه هرررگز به یک جامعه ی 180 درجه متفاوت
و اگر بمونم قشنگ میدونم که له میشم خورد و خاک شیر میشم
و تمام این قدرتی که تو وجودم ساخته شده تخریب میشه
و من باید با همون فرمون روبه جلو حرکت کنم به سمت جهانی که افراد اطرافم افراد قوی و با ایمان و موفق هستن
چون خداوند به قلب من خواسته های من آگاهه و میدونه که چقدر من تشنه ی رشد و پیشرفت هستم میدونه که من چقدرررر انگیزه دارم برای تاثیر گذاشتن توی جهان میدونه که چقدر لایق هستم برای تجربه های متفاوت و فوقالعاده
اما داشتم مسیرو دوباره اشتباه میرفتم
داشتم دوباره با عقل خودم پیش میرم
و داشتم همون رفتار های قبل رو انجام میدادم
و همین صبح تصمیم گرفتم که دوباره همون دنده ی روبه جلو مو بزارم بالا
با تمام تمرکز با تمام قدرت
از خداوند هم کمک خواستم
که کمکم کنه فقط رو به جلو حرکت کنم
و من به اندازه ی پشیزی قدرت تغییر زندگی کسی رو ندارم
به اندازه ی پشیزی مسئولیت زندگی کسی به عهده یک من نیست
مسئولیت خوشبخت کردن یا بدبخت کردن کسی به عهده یک من نیست
و من فقط و فقط مسئول زندگی خودم و خودم و شخص شخیص خودم هست
هیچ برادری برای من موندگار نیست
هیچ دری برای من موندگار نیست
هیچ خواهری برای من موندگار نیست
هیچ رابطه ای برای من موندگار نیست
و تنها رابطه ای که همیشه برای من موندگاره
رابطه ی من با خدای خودمه
و رفتن مادرم هم اینوخیلیییی بیشتر به من درس داد و ثابت کرد که فقط و فقط خودت هستی خودت و مسئول زندگی خودت و خوشبختی خودت
همهی این روابط با یک بشکن زدن میتونه از بین بره
و مواظب باش اگر دوباره آدمها جای خدارو توی قلبت پر کنن، بدون که به بدترین شکل ممکن ضربه میخوری
و واقعا خدارو سپاسگذارم که بیدارم کرد و آگاهم کرد
و اتفاقا این برگشتنم هم باعث شد که همون یک ذره دل بستگی که به این محیط ها و فضاها و افراد داشتم
همون یک ذره هم از بین بره
نه به خاطر اینکه اونا مشکل دارن
نه اتفاقا من تو این مدت جز خیرو خوبی از کسی ندیدم
فقط دیدی که من دارم نسبت به آیندم نسبت به جهان نسبت به خودم
خیلییییییییی متفاوته واقعا با جامعه ی قلبی که توش زندگی میکردم
و انگار من هنوز اینو نپذیرفته بودم
که بابا
وقتی فرکانس تو افکار تو باورهای تو تغییر میکنه
تو نمیتونی اصلا توی محیط قبلی فضای قبلی آدمهای قبلی باقی بمونی
تو لااااااجرم هدایت میشی به جایی که باهاش هم فرکانسی
و انتخاب با توعه
میتونی اجازه بدی و هدایت بشی
میتونی تسلیم اون افکار و باورهای محدود کننده بشی
میتونی بمونی تو جمع ضعیفا وتو هم همونطور بشی
و مطمئن باش هیچ شیری لابهلای یک مشت گوسفند ، شکار کردن رو یاد نمیگیره
و حالا انتخاب با خودته
منم آدمی نیستم که بخوام مسیری رو برم که بعدبخوام حیرت بخورم یا خودمو قربانی بدونم
مخصوصا الان که دیگه قانونو به لطف الله ازش آگاهم
،
و چقدرررررررر این باورها ریشه دارن توی وجود ما که اگر یک مقدار حواسمون بهش نباشه از یه جایی دوباره میزنن بالا و کل وجودمونو دوباره پر میکنن
ومن دوباره از همیشه بیشتر کم ادعا تر میشم
و میپذیرم که واقعا اگر لحظه ای خودم رو از هدایت و نگاه خداوند بی نیاز بدونم و فکر کنم که دیگه مننننننن بلدم با مننننن دیگه قویییی شدم
خیلی شیک و مجلسی سقوط میکنم دوباره پایین
و همینجا دوباره متواضع و خاشع میشم در برابر خداوندی که منو هدایت کرد با قانون جهانش آشنا کرد
و طلب آمرزش میکنم اگر ذره ای مغرور شدم
و طلب هدایت میکنم و از صمیم قلبم اعلام میکنم که اگر تو لحظه ای نگاهتو از من برداری من نیستو نابود میشم
و به هدایت تو فقیرم به هر خیری که از تو به من برسه فقیر ومحتاجم
خدایا نظر و نگاه و تایید تو برای من مهم و ماندگار و تاثیر گذاره
نه آدمها
بهم کمک کن
که فقط محتاج تایید ونگاه تو باشم
کمکم کن به به و چه چه کردن دیگران و تایید کردن دیگران در مورد رفتار های چه درست چه غلطم منو گمراه نکنه و من دوباره از مسیر هدایت از مسیر قلبم خارج نشم از مسیری که بهم الهام کردی خارج نشم
چون شیطان دقیقا از همین روزنه ها ورود پیدا میکنه
و سپاسگذارم که هدایتم کردی و منو از خواب بلند کردی که آگاهم کنی و باهام صحبت کنی ،
.
بچه
به خداوندی خدا
همین چند لحظه قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن این کامنت
رفتم کتابهایی که دانلود کردم تو حوضه ی مورد علاقم رو بخونم برای کنترل ذهنم و اینکه بتونم دوباره روی اهدافم متمرکز بشم
به خدا هرچی میخونم دقیقا همون حرفاییه که از درون به من گفته میشه
دقیقا همونارو میبینم تو کتاب نوشتن
و این هر بار داره باور منو به الهامات قلبم بیشتر و بیشتر میکنه
که وقتی یه ایده ای بهم میده یه حرفی بهم میزند بهش اعتماد کنم انجامش بدم شکککک نکنمممم
دیگه چطوری باید بهم ثابت کنه که داره باهام حرف میزنه؟؟
هررررچی روبخوام بهم میده هر سوالی داشته باشم حوابشو بهم میده
بابا
همین امروز این کارو انجام بدید
بچه هایی که بیشتر رو باورهای ثروت آفرینشون کار کردن
یکم تمرکز کنید چندتا نفس عمیق بکشید از خودتو سوال بپرسید که خدایا میخوام مثلا به این عدد درآمد برسم
یه عددی که تو دهنتون منطقی باشه
دقیقا همون تمرین استاد که تو یه برابر کردن درآمد میگه
این کارو بکنید با چشم های بسته و نفس عمیق
وبعد هی به خودتون بگید چطور چطور چطور ؟؟؟
بهش فکر کنید همینطور فکر کنید و ایده هایی که به دهنتون میاد رو بنویسید و بری انجامش بدید
به خدا بیشتر از اون چیزی که نوشتید بهتون میده
فقط کافیه عمل کنید به اون ایده هه
در مورد هررررر موضوعی سوال دارید
تمرکز کنید از خداوند سوال بپرسید
بعد ایده هایی که به ذهنتون میاد رویا قلبتون بسنجید ببینید کدوم بهتون احساس بهتری میده
همووووون جواب صحیحه
این خداونده بچه ها
این خودشه به خدا
اصلا چیز عجیب غریبی نیست
به خدا
هر روز دارم توی کارایی که انجام میدم .
همین صنایع دستی با چرم
در مورد کاری که انجام میدم اول فکر میکنم از خداوند میپرسم و حواسم به قلبم هست که ببینم کدوم ایده بهم حس خیلی بهتری میده بعد وقتی انجامش میدم اصلا دیواااااانه میشم از نتیجش
اینقدر که کارخفن خوشگل و بی نظیر میشه
یعنی کارایی که با احساسم انجامش میدم اصلا همه رو دیوونه میکنه
به خدا خیلی خدای باحالیه خیلی خیلی
قشنگ ترین و شیرین ترین رابطم همین رابطه هست
و همیشه هم بهش گفتم گفتم خدایا جاتو به هیچ کس نمیدم
بمیرمم جاتو به کسی نمیدم
چون تویی که همیشه برای من میمونی
تویی که داری هررررررررچی که میخوامو بهم میدی
تویی که محافظمی
تویی که هدایتگرمی
تویی که بهم قدرت میدی برای حرکت کردن
تویی که بهم شجاعت میدی برای ارتباط برقرار کردن
تویی که بهم قدرت میدی برای متفاوت عمل کردن
خدایا قلب منو پر کن از عشق خودت
و کردی
خدارو شکر
برم برم خودمو دوباره تنظیم کنم به کمک الله و فقط به ریسمان خودش چنگ بزنم چون دست به هر ریسمان دیگه ای بندازم پوکه توخاله و خیلی زود پاره میشه و من خودم قعر چاه میبینم
بریم با تمام وجود به خودش وصل بشیم که قدرتی که لازم داریم رو فقط و فقط از خودش میتونیم بگیریم
خدایا شکرت
بچه ها براتون بهترینارو میخوام
از خدا براتون قدرتی رو طلب میکنم که با هیچ محدودیت و تضادی کنار نیاید و سر خودتونو هم شیره نمالید ، کوچکترین تضادی دیدین بگین این لایق من نیست وحرکت کنید به سمت خواسته
استاد عباس منش عزیزم
ازت ممنونم استاد توحیدم
میبوسمت
شاید به زودی ببینیم همو
تشکر از مریم خانوم عزیز بابت نوشته های عالی و تاثیر گذار و با دقتش
تشکر از بچه های پشتیبانی و فنی سایت
خدارو شکر اینجا هستم
در بین شما