تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۶
موضوع این قسمت: خاموش کردن نوار خودسرزنشی: چگونه با رها کردن حس گناه، زندگیمان را متحول کنیم؟
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- الگوهای مناسب نه تنها خواستههای مناسب را شکل میدهند بلکه باور به امکان پذیربودن را در ذهن ما میسازد؛
- هدف از الگوبرداری؛
- عمل به فرمول “چطور از این بهتر؟!”
- مخربترین فرکانس، فرکانس احساس گناه است؛
- طبق قانون، چیزی به نام ” فرصت فقط یک بار در خانهات را میزند” وجود ندارد. همیشه فرصتهای بهتر هست؛
- چرا خداوند کلمه حزن را در قرآن با لای نفی آورده است؟!
این فایل یک گفتگوی ساده نیست؛ یک «بیداری» است. بسیاری از ما در محدودهی دید خود زندگی میکنیم و نمیدانیم که چه سبک زندگی، چه سطحی از آزادی مالی و زمانی، و چه کیفیت روابطی برای ما «ممکن» است. اینجاست که نقش «الگوها» در زندگی ما پدیدار میشود.
استاد در این گفتگو، یک اصل حیاتی را فاش میکنند: تا چیزی را نبینید، نمیتوانید آن را بخواهید و تا آن را نخواهید، به آن نمیرسید!
این فایل صوتی، دو موضوع کلیدی و یک راهکار قدرتمند را برای تحول دائمی در خود جای داده است:
۱. شکستن سقف آرزوها با دیدن الگوها
استاد تأکید میکنند که دلیل اصلی تولید سریالهایی مانند «زندگی در بهشت» یا «سفر به دور آمریکا»، فقط به اشتراک گذاشتن روزمرگیها نیست، بلکه «الگو دادن» است.
- «ندیدن» برابر است با «نخواستن»: تا زمانی که یک زندگی خاص (مثلاً آزادی زمانی و مکانی، روابط باکیفیت، سلامتی دائم یا زندگی در دل طبیعت) را نبینید، برای ذهن شما «وجود ندارد».
- باورپذیر شدن خواستهها: دیدن این الگوها، باورپذیری شما را افزایش میدهد. خلق کردن خواستهها برای شما «ممکن» میشود.
- گسترش جهان توسط شما: وقتی خواستههای بزرگتری برای شما شکل میگیرد و به آنها میرسید، شما هم به همان نسبت، در گسترش جهان (جهانِ امکانات و آرزوهای انسانها) سهم ایفا میکنید.
۲. درس تغییر: اجازه ندهید جهان با چک و لَگَد شما را بیدار کند!
دوست عزیزی که در این فایل صحبت میکند، به وضوح اعتراف میکند که «فقط وقتی فشار مالی یا فکری زیاد میشود و کارد به استخوان میرسد» به فکر تغییر میافتد. این همان «پس گردنی» جهان است که به ما میگوید: «مسیرت غلط است، تغییر کن!»
- هدف عالی زندگی: هدف ما این است که قبل از اینکه جهان فشار زیادی بیاورد، خودمان با آگاهی تغییر کنیم.
- بهبود دائمی: حالت عالی زندگی، «جستجوی بهبود دائمی» است. هر روز باید از خود بپرسیم: «چطور میتوانم بهتر شوم؟»؛ در کار، در سلامتی، در روابط.
- کاهش مسائل ناراحتکننده: وقتی شما همیشه در حال بهتر شدن هستید، زندگی شما سرشار از شادی شده و مسائل ناراحتکننده به شدت کم میشوند، زیرا شما همواره یک گام از مشکلات احتمالی جلوتر هستید.
۳. چگونه خود سرزنشی فرصتها را میکشد؟
استاد در این بخش، یک قانون طلایی و ریشهای را مطرح میکنند:
احساس بد (غم، ترس، گناه، خود سرزنشی) = اتفاقات بد. احساس خوب (شادی، آرامش، امید) = اتفاقات خوب.
- وقتی ما به خاطر تصمیمات گذشته یا فرصتهای از دست رفته، مدام یک «نوار صوتی خود سرزنشی» را در ذهنمان تکرار میکنیم، در واقع داریم فرکانس خود را خراب میکنیم. این فرکانس منفی باعث میشود درهای فرصتهای جدید را نبینیم یا آنها را به روی خود ببندیم.
- شیطان و غم: استاد با استناد به ریشهی کلمهی «حُزن» (غم و اندوه) در قرآن، توضیح میدهند که این تنها شیطان است که میخواهد ما را غمگین کند.
- رهایی از تنبیه: راه درست این است: اگر اشتباهی کردید، سریعاً از آن درس بگیرید و دیگر خود را تنبیه نکنید. قضاوت کردن تصمیمی که نتیجهاش هنوز معلوم نشده، غیرمنطقی است و فقط به شما احساس بد میدهد. ما باید ذهنمان را جوری کنترل کنیم که همیشه به ما احساس بهتری بدهد.
نتیجه: برای یک زندگی عالی، الگوهای جدید را ببینید، هر روز به دنبال بهبود باشید و مهمتر از همه، نوار خود سرزنشی ذهنتان را خاموش کنید تا شایستهی دریافت نعمتهای جدید شوید.
در این مسیر، استفاده از آموزههای دوره احساس لیاقت به شما کمک شایانی میکند تا نوار خود سرزنشی ذهنتان را خاموش کنید تا شایستهی دریافت نعمتهای جدید شوید.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۶15MB17 دقیقه














سلام و درود به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی.
تو دیدگاه قبلیم فراموش کردم که اگه میگم بعد از هر اشتباه یا خطایی خودمو سرزنش نمیکنم و یا احساس گناهی به خودم نمیدم ، اینکه اگه رهاش میکنم به منزله ی این نیست که نسبت به اشتباهاتم بیتفاوت میگذرم بلکه منظورم این بود ذهنمو درگیرش نمیکنم که به احساس بد منجر بشه همیشه اون اشتباه یا خطامو تجزیه و تحلیل میکنم تا بدونم ریشه ی اشتباهم از کجا و برای چی بوده تا سعی کنم تکرارش نکنم در واقع بعد از هر اشتباه یا خطایی سعی میکنم درس و تجربهای که باید بگیرمو بگیرم تا کمتر دچار اشتباه بشم حتی اگه باز تکرارش کردم همین احساسات رو دنبال میکنم و خودمو مورد سرزنش و سرکوب قرار نمیدم شاید لحظه ای از دست خودم شاکی بشم اما سریع خودمو از این حالت در میارم و سعی میکنم زاویه ی دیدم رو تغییر بدم تا اذیت نشم .
تو دیدگاهم این قسمت از تجربمو جا گذاشته بودم خواستم با دوستان به اشتراک بذارم .
ممنون استاد جونم
سلام و درود به استاد عزیز بزرگوار و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
چگونه با رها کردن حس گناه ، زندگیمان را متحول کنیم و دست از خود سرزنشی برداریم ؟!
تا چن سال پیش همیشه فکر میکردم کسانی که احساس گناه پیدا میکنن و خودشونو زیاد سرزنش میکنن افراد خیلی مظلوم و خوبی هستن اون موقع باورم این بود مظلومها افراد خوب جامعه هستن چرا که پی به اشتباهاتشون بردن و از انجام اشتباهاتشون نادم و پشیمان هستن . به همین جهت احساس رو دوست داشتم و هر باری که سراغم میومد آگاهانه کشش میدادم به خیالم افراد درستکار با این حس مواجه میشن و کسانی که گناهکار هستن این احساس رو تجربه نمیکنن فکر میکردم خدا به این دسته افراد توجه بیشتری میکنه چرا که این دسته به علت پی بردن به اشتباهات و خطاهایی که انجام دادن بیشتر خدا رو مخاطب قرار میدن بنابراین با داشتن این رابطه حتماً مورد بخشش و عنایت خداوند قرار میگیرن .
به هیچ موضوع دیگهای فکر نمیکردم و از هیچ زاویه ی دیگه ای به این قضیه نگاه نمیکردم اینکه چقدر با این افکار و باورهای غلط دارم به خودم آسیب میزنم
فقط و فقط به این فکر میکردم حس ندامت رابطه ی خوبی بین منو و خدا ایجاد میکنه فارغ از اینکه بدونم با این احساس گناه و سرزنش چقدر دارم به روح و جسمم آسیب میزنم چقد خودمو از انجام کارهای خوب دور میکنم با این احساس بد، چقدر عزت نفس خودمو پایین میبرم و حس لیاقت رو از خودم دور میکنم
احساس لیاقت هم که نباشه از دریافت خیلی از نعمتها و رحمتهای الهی دور میشی . از همه مهمتر اینکه ارزش انسانی خودمو له میکنم و به خیالم دارم از خودم مراقبت میکنم
چ روزها و شبهایی رو به خاطر احساس گناه و سرزنش کردن ، از دست دادم
چقد خودمو مجازات و توبیخ و تنبیه میکردم
اون دوران آگاهیهای درستی تو این زمینه نداشتم به همین جهت فکر میکردم بهترین رفتار ممکن رو دارم امجام میدم.
همه ی این افکار و باورهای غلط رو از گذشتگان و از کسانی که به ظاهر مذهبی بودن یدک میکشیدم دیدن الگوهای نامناسب ، تقلیدهای کورکورانه ، همه و همه باعث شده بود خودمو تو این منجلاب اسیر و گرفتار کنم
زمانی که دچار چنین احساساتی میشدم نه تنها لحظه ی حال رو از دست میدادم بلکه اسیر گذشته و آینده هم میشدم .
تمرکز کردن روی اعمال و رفتار گذشتم اجازه لذت بردن از لحظه ی حال رو بهم نمیداد. از آینده هم همیشه میترسیدم چرا که ترس انتقام گرفتن و غضب خداوند رو داشتم به جای اینکه به بخشندگی و مهربونی و گذشت و بزرگواری و عنایت و بخشش خداوند تمرکز داشته باشم به صفت مجازاتگر بودنش بیشتر تمرکز داشتم به همین جهت به جای حس خوب گرفتن از خدا ، همیشه احساس ترس و نگرانی و ناامیدی تو وجودم بود و هر ارتباطی که میگرفتم فقط به خاطر ترسهایی بود که داشتم
بنابراین این ارتباط زیاد دووم نیوورد و به جای اینکه منو در مسیر درست قرار بده منو به بیراهه کشوند همیشه مثل آدمهای سردرگم و نابلد اشتباه و خطاهای زیادی میکردم بعدشم خودمو سرزنش میکردم
تا اینکه استاد عزیز و بزرگوارم منو از این باور غلط نجات دادن با توجه به آگاهیهای خوبی که در مورد خداوند کسب کردم شناخت بیشتری نسبت به خداوند پیدا کردم و نگاهم به اشتباهات و خطاهامون تغییر کرد یاد گرفتم به خودم حق اشتباه بدم سعی کنم اشتباهی نکنم ولی اگه مرتکب خطا و اشتباهی شدم راحت خودمو ببخشم بدون اینکه خودمو سرزنش کنم
خدا رو شکر احساس گناه رو تو وجودم کشتم طوری که الان باهاش خیلی بیگانهام و هیچ اثری از اون افکار مخرب تو وجودم نیست
تو اون دوران هیچ رشد و پیشرفتی تو هیچ زمینه ای پیدا نکرده بودم که بخوام ادامش بدم بنابراین باید باورهامو تغییر میدادم باورهایی که منو به حس خوب ، بیشتر نزدیک کنه تا احساسات منفی !
حالا بیشتر خدا رو دوست دارم بیشتر باهاش ارتباط دلی میگیرم بیشتر تمرکزمو روی بخشش و عنایتش گذاشتم تا مجازاتگر بودنش !
از همه مهمتر خودمو بیشتر دوست دارم و خودمو در هر حالی میپذیرم
حس لیاقت رو هر سال تو وجودم خیلی بیشتر از سال قبل پرورش و تقویت میدم تمرکزم رو بیشتر روی ارزشها و توانمندیهام گذاشتم تا روی نقطه ضعفها و اشتباهاتم
همیشه سعی میکنم در هر حالی نسبت به خودم احساس خوب داشته باشم تا بد .
میدونم داشتن حس بد نسبت به خودم چ عواقبی میتونه داشته باشه بنابراین آگاهانه نسبت به خودم حس خوب پیدا میکنم تا بیشتر خودمو دوست داشته باشم تا بیشتر و بهتر بتونم در مسیر درستی که از استاد عزیز آموختم قدم بردارم .
دوره ی احساس لیاقت مهر تاییدی ، روی تمامی آموختههایی بود که از استاد بزرگوارم یاد گرفته بودم .
این دوره روحمو جلا داد کمکم کرد بیشتر پی به ارزشهای درونیم ببرم و خودمو در هر حال و شرایطی دوست داشته باشم و بیشتر دنبال تغییرات درونیم باشم تا بیرونی .
چ حسی قشنگتر از این ! البته که با تکامل پیش میرم و هر بار کمی بهتر از قبل هستم .
به میزانی که ایمانمون به خداوند بیشتر میشه خطا و اشتباهاتمون کمتر میشه چرا که بیشتر پیرو الهاماتش هستیم و بیشتر با هدایتش پیش میریم تا راه و رویه خودمون . بنابراین موفق تر و حال بهتری داریم و نیازی به سرزنش و رفتن به حس گناه پیدا نمیکنیم چون میدونیم داریم تلاشمونو برای بهتر شدن و بودن در مسیر الهی میکنیم حالا اینکه گاهی مرتکب اشتباه یا خطایی میشیم موردی نداره چون یقین داریم همینا جزعی از پیدا کردن مسیره و شناخت بیشتر خودمون .
پس سرزنش و حس گناه معنایی نداره برای منی که دوست دارم و دارم تلاشمو برای هر تغییری میکنم تا وجه بهتری از خودمو به خدا و جهان نشون بدم .
همین که مثل گذشته آگاهانه دنبال خطا یا اشتباهی نیستیم خودش عالیه !
استاد عزیز نگاه ما رو به خیلی از موضوعات تغییر دادن اینم یکی از موضوعاتی بود که اکثرن درگیرش بودیم که خداروشکر نجات و خلاصی پیدا کردیم .
استاد عزیزم عاشقتم دوستت دارم
مرسی که هستید
الهی که همیشه باشید
سلام به استاد عزیزونازنینم ومریم جون عزیزم وتمامی دوستان گرامی.
این فایل در مورد سه موضوع بود .
یکی ایجاد خواسته ها .
دوم حزن در قرآن.
سوم اینکه چ جاهایی زود متوجه ی مسیر درست شدیم وچجاهایی با سیلی خوردن متوجه شدیم که به مسیر بر گردیم .
در مورد موضوع اول ،منم باید بگم که انصافا هرچی در مورد دیدن زیبایی ها وتوجه کردن به اونها بود رو از سریالهای زندگی در بهشت یاد گرفتم .
من کسی بودم که اولا به زیبایی های اطرافم دقتی نداشتم در ثانی اگه میدیدم از تحسین کردن ولذت بردن وسپاسگزاری کردن خبری نبود.
ولی با دیدن سریال زندگی در بهشت انقد به رفتار واحساسات استادعزیز ومریم جون دقت کردم که ناخود آگاه منم یاد گرفتم اولا که به زیبایی های اطرافم دقت کنم .ودوم اینکه حتمن ب خاطرش سپاس خدا رو بگم ومهم تر از اینکه با توجه کردن به جهان اطرافمون ،خواسته های جدیدی در درونمون شکل گرفت .
دیدن سریال زندگی در بهشت باور پذیری ما رو نسبت به دریافت نعمتها وخواسته هامون خیلی بالا برد.
شاید ب ظاهر فک میکردی چیز خاصی نداره اما وقتی با دقت وتمرکز سریال رو میدیدی ،متوجه میشدی که چ پیامها ودرسهای قشنگی توش هس .
که کسی که دنبال پیام ودرس بود دریافتش میکرد .
منم به نوبه ی خودم بگم که تاثیرات بسیار خوبی از این سریالها گرفتم وخیلی تو زندگیم در همه ی زمینه ها بکارم اومد.
ب خصوص اون اوایلی که تازه وارد سایت شده بودم وخیلی چیزا برام گنگ بود .
دیدن سبک وروش زندگی استاد عزیز و مریم جون عزیزتاثیرات مثبتی روم گذاشت .خیلی امیدوارترم کرد.
مقاومتهایی که تو خیلی از باورهام داشتم رو رفع کرد.
خب تو دنیای خودم ندیده بودم بنابراین باور نمیکردم .اما وقتی پی در پی سریالها رو دیدم با نکات بسیار ظریفی آشنا شدم که تو زندگی شخصیم خیلی بهم کمک کرد.
واما در مورد موضوع دوم که حزن بود .باید بگم طبیعتا اینم موضوعی بود که تو اکثر فایلها وجلسات استاد در موردش صحبت شده .
چیزی که ما رو به احساس بد میبره که نباید وجود داشته باشه .
احساس بد اتفاقات بد.
احساس خوب اتفاقات خوب .
جملات کلیدی و اساسی قانون جهان !
که در این قسمت در مورد حزن که احساس بسیار مخرب وبدی هستش صحبت شد.
هیچکس غمیگن بودن وناراحت شدن رو دوست نداره.
اما چیزی که متوجه شدیم اینه که خیلی جاها ناآگاهانه خودمون غم رو به زندگیامون دعوت میکنیم .
واین خیلی جالب نیست .
حالا میگیم درگذشته چون با این قانون آشنا نبودیم اشکالی نداره. اما حالا چی ؟!!!
حالا که آگاهانه میدونیم که بودن در غم واندوه ،بودن در احساس بد اونم به هر دلیلی که دلیلش مهم نیست وقابل توجیه برا جهان نیست نباید باشه چون منجر به وقوع اتفاقات بد دیگه ای میشه !
اینجا دیگه اگه بخاییم به این احساس ادامه بدیم واقعا مسخرس!
بله میتونه طبیعی باشه وقتی اتفاقی میفته ،ناگهان جا بخوریم وسریع ناراحت بشیم .چیزی که مهمه اینه که باید خودمونو از اون حالت بیرون بیاریم و همیشه گوشه ی ذهنمون باشه که بیا و راه دیگه ای انتخاب کن که از این حالت بیرون بیایی .
عزیزم این راه کمکی بهت نمیکنه واتفاق خاصی بوجود نمیاره.
عزیزم به قضاوت کسی توجه نکن .بیا ببین چ کاری درست تره ،همونو انجام بده .
بیا احساستو به هر طریقی که میتونی بهتر بکن .
تو قدرت و تواناییشو داری .
اگه نمیدونی چکار کنی بیا از خداوند هدایت بطلب .
وقتی ذهنمون رو سمت مثبت جهت دهی میکنیم حتمن خداوند در مسیر درستری هدایتمون میکنه واز اون احساس بد بیرون میاییم.
مشکل اینجاس که گاهی آگاهانه به اون احساس بد، ادامه میدیم چون به توجیهات درونمون پر وبال دادیم .
که خداروشکر هرروزی که میگذره بیشتر متوجه میشم وبیشتر درک میکنم که نباید تو احساس بد بمونم .
دقیقا به خودم یادآوری میکنم که توجیه ومنطق تو مهم نیست و جهان چیزی از تو نمیپذیره .
خدای تو احساسی نیست که الان به خاطر این اتفاق ،دلش برات بسوزه.
اتفاقات وتجربه های گذشتمو به یاد میارم که وقتی ب مدت طولانی تو احساس بد موندم چ بلاهایی سرم اومده وچقدر خودمو اذیت کردم .
چقد ارزشهای خودمو زیر سوال بردم .
ودر آخر چ آسیبهای روحی و روانی وحتی جسمی ای که به خودم وارد نکردم .
واین که احساس لیاقت رو در خودم میکوشتم .
پس دیگه نمیام به اون روش ادامه بدم .
وسریع مچ خودمو میگیرم .
امروز به خودم واحساساتم بیشتر بها میدم چون خودمو بیشتر دوست دارم .
چون از ارزش و قدر ومنزلت خودم بیشتر مطلع هستم .
امروز میدونم که با ارزش قائل شدن به خودم ونبودن در غم وناراحتی وکمتر خشمگین وعصبانی شدن ،بهتر از خودم مراقبت میکنم .
امروز صبور بودن و بزرگ شدن و روشنفکر شدن و به بلوغ فکری رسیدن خودمو بیشتر حس میکنم .
میدونم که همیشه ودر همه وقت نیاز به کسب آگاهی دارم وتا وقتی که به این مسیر ادامه میدم ودنبال کسب آگاهی وتغییرات خودم هستم خداوند کمکم میکنه تا آرامش داشته باشم.
وگرنه باز به زندگی قبل بر میگردم که دلم نمیخاد اون روزا تکرار بشن .
وقتی استاد این قانون رو در قرآن هم پیدا کردن ،طبیعتا باور پذیری ما رو بیشتر کردن .وما امروز میدونیم که خدا هم دوست نداره ما تو غم واندوه بمونیم .
باید یاد بگیریم که احساساتمون رو کنترل کنیم .تو دنیایی که زندگی میکنیم هیچ چیز ارزش غصه خوردن نداره چون فانی و زود گذره!
بایدمدام ورودیهای مناسب بدیم تا غرق غم واندوه نباشیم .
واما موضوع سوم که من هردو تجربه رو داشتم .
هم طوری زندگی کردم که خودم به فهم ودرک خوبی اززندگی رسیدم هم جاهایی بوده که انقد پافشاری کردم تا جهان سیلی خودشو بهم زده وبعد من متوجه ی مسیر اشتباهم شدم .
تو زمینه ی مالی وروابط عاطفی وحتی روابط با دیگران از این ضربه ها خیلی به خودم زدم وسیلی های زیادی از جهان خوردم .
فقط تو زمینه ی سلامتی از اول بلد بودم با افکار وباور های درست از خودم مراقبت کنم .
بقیش دیگه کلا بد عمل کردم .
درسته الان با گذشته خیلی فرق دارم .
متاسفانه از اولشم مدلم اینجوری بود که باید درد میکشیدم تا بعد متوجه میشدم که چطور باید عمل میکردم یا عمل بکنم .
تمام راهها رو با دید وعقل خودم پیش میرفتم بعد که به بن بست میرسیدم ،تسلیم میشدم .
فک میکنم از بس قود و یه دنده بودم این بلاها ب سرم میفتاد.
خداروشکر از اون مرحله ی قود بودن پایین اومدم وتو امورات زندگیم زیاد به خودم تکیه نمیکنم ینی از خداوند بیشتر درخاست کمک میکنم تا طبق هدایتی که میشم پیش برم .
اینطوری هم آرامشم بیشتره هم نگرانی هاوترسهام کمتره .
وکمتر با چالشی مواجه میشم .
دیگه باور دارم اگه اتفاقی هرچند ناجالب برام بیفته حتمن درس یا پیامی داره که اونم باعث بزرگ شدن ورشد کردنم میشه.
خداروشکر میکنم که آموزه های استاد مدام تو سرمون میچرخن واین چرخشو دوس دارم .چون باعث میشن ذهنم از منفیها دورتر باشه .
این روزا ذهنم کمتر آشفته وپریشون حال میشه .وقتیم بشه ماندگاری نداره .با دقت و ظرافت از همه ی جوانب میسنجشم ومتوجه میشم ایراد کار یا ضعفم تو چی بوده که منجر به این احساس یا رفتار نامناسب شده .
وقتی از همه ی زوایا موضوع رو بررسی میکنی کم کم متوجه میشی که اصلا چیزایی که تو فک میکردی که اتفاق بیفته یا ترسهایی که داشتی همه وهمه پوچ وتوهمی بیش نبوده .
بیشتر احساسات ما همین طوری الکی بالا پایین میشه .
ب خاطر یه سری افکار وباور های اشتباهی که تو ذهنمون پرسه میزنه .اکثرن خیالات وتصورات باطل هستن که اگر کنترل نشن ،بیچارمون میکنن.
ولی وقتی کنترل میشن ، بعدش زاویه ی دیدمون عوض میشه بعد آروم میشیم بعد احساسمون خوب میشه بعدافکار و باورهای مثبتمون باعث رفتار وبرخورد و واکنش مثبت میشه .واین چرخه ادامه داره تا وقتی که بر همین اساس پیش بریم.
اتفاقا این هفته یه موضوعی برام پیش اومد که کاملا زاییده خیالات وتصورات خودم بود ومن بقدری ذهنمو درگیرش کردم که اون موضوع برام بزرگ وبزرگتر شد.طوری که احساس خطر کردم .
جالب اینجا بود که دوست نداشتم با کسی در میون بزارمش وبا کسی مشورت نکردم .یه روز کامل تو فکرش بودم وقتی دیدم داره بیخود وبی جهت حالمو بدتر میکنه ویه شبانه روز ب خاطرش بی خوابی کشیدم به خودم اومدم گفتم ناهید کجایی ؟چکار داری میکنی ؟
اومدم خیلی با حوصله همه جوانب اون موضوع روصادقانه با خودم مرور کردم .چیزی که بش رسیدم این بود همه اونا میتونستن تصورات باطل من باشن وواقعی نبودن .
در واقع خودم تو ذهنم از کاه کوه ساخته بودم .
خداروشکر وقتی ذهنمو جهت دهی کردم ،حالم خوب شد.دوباره انرژیم اومد سر جاش .شاد وخندون رفتم باشگاه .ازاون جا با انرژی صد برابر توپ تری به خونه برگشتم و…..
شب که سرمو گذاشتم رو متکی ،گفتم خدایا ممنونم ازت. خدایا شکرت .خدایا مرسی که نزاشتی من تو اون حال بمونم .
ممنونم ازت که منو از اون حال در اووردی .
میشد ادامه دار باشه وخشم درون من شدت پیدا کنه ومنجر به بروز رفتارهای ناجالبی بشه .
اما کنترل کردن ذهن ودادن ورودیهای مناسب واقعن حال آدمو تغییر میده اصلا نگاهتو عوض میکنه .
ممنون وسپاس از استاد عزیز که ما رو تو این مسیر راهنمایی وارشاد میکنن .
بی نهایت از خداوند واستاد عزیزم سپاسگزارم که دیگه مثل گذشته نمیمونم تو غم واندوه وغصه!
استاد جونم عاشقتم خیلی دوستت دارم .