این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-4.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-12-05 07:53:192025-12-06 20:44:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۷
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
تمرین فصل جدید در آغوزش تعقییر…الحمدالله رب العالمین…
من فاطمه و نرگس علی پور” تولید کننده “خلق دستکش زنانه کاربردی..
بعد از سالها تلاش ،مدرک تحصیلی به مدت 6 سال و به مدت 15 سال تقلا و بدو بدو ها.در حوزه رشته طراحی دوخت.
امروز که دارم این پیام رو مینویسم 37 سالمه.من متولد 29/6/67 میباشم….
و امروز به مدت عضویت 4 سال چند روز…در مسیر درست و مسیر راه الهی تونستم”به یاری خودش و عزت نفس در تمامی جکبه ها..چیزی رو تولید کنم.
که به قطعیت،میتونم بگم توی حوزه خودم هنوز کسی نتونسته بهمچنین ورژنی از کار من تولید کنه..
چون کلاسی که من شرکت کردم پولش؟از طرف خدا بهم الهام شد.و هدایت من تو این مسیر…باعث شد…که از باورهای دوستانم در فضای مجازی دور بشم..
و بتونم چیزی رو خلق کنم.که امروز بصورت واضح ارزشمندی این دستکش بهبود یافته رو میتونم توی دستان اکثرایت افرادی که میپوشن.جزو بهترینها باشه..
این تمرین..گویای همین مسیر مد نظرم می باشم..
……………………….
آن “تصمیم بزرگ و ترسناکی “که به تعویق انداخته اید چیست!
(مانند راه اندازی بیزنس جدید-ترک شغل فعلی-یا تعقییر یک باور بنیادین)
استادم!!!من توی این چهار سال..دقیقا اقدامات من..فقط “مختص”” مسیر بیزنس و یا مسیر سلامتی.یا در مسیر رابطه ..نبود…
منظورم اینه….
همه این موارد بنظر من بهم متصل هستند….
بر فرض من ترس از یسری عوامل توی زندگیم داشتم…
خداوند بهم الهام میکرد باید اینکار رو انجام بدی..مسیر من ترس شدید از قبرستان بود .کلا از فرد مُرده. قبر و فلان میترسیدم…
مخصوصا جاهایی که انبوه قبرها بود..
یادم اون اوایل بیزنسم که اسفند 402.آخرای سال.بهم الهام شد و یسری قدمها توی اوایل سال 403 برداشتم..
و پیش رفتم..
بهم گفت باید بری قبرستان.و اون اصرار با اصرار..دقیقا مثل کتاب رویاها
.بهم گفت…رک و پوست کنده…
اگه پیش نرفتی خبری از نوفقعیتتت نیست.من میگفتم میترسم…!
اون میگفت اگه نری..خبر از کارافرین شدنت و رابطه فلان و ثروتتت و فلانها نیستا..
پس برو من همراهتم..
یه اوضاعی داشتیم!
میخام بگم!!!هر اقدامی بهم الهام میشد….
اینم بگم.طبق تکامل من..
من یه مشکل جنسی “این خودافشایی من.برای یه دختر خیلی حرفه…ولی اصلا برام مهم نیست..
چون من خیلی توی این مورد مشکل داشتم.
استاد خداشاهده همون روز اول در سایت اون مشکل حل شد..
من 35 سال…توی این مورد مشکل داشتم..
و اینقدر روی باورم کار کردم.یوقتایی ماها طول کشید.ولی بعداش به لطف خودش ناپدید شد..چون خیلی آزار میدیدم.اونم لطف خدا بود…
گفتم خدایا خسته شدم هدایتم کن..
استادم توی بحث روابط…تا دلت بخاد مشکل داشتم..من با برادر بزرگم.سالها مشکلات داشتم..بدون استثنا هفته هفت روز ما بد تو شاخ هم میزدیم..
روابطم با پدر برادر.خواهر.ووو مشتریان.الله اکبر تا دلت بخاد باورای خاص خودمو داشتم…
و خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی باور توی رابطه داشتم.که مشکل ساز تمام زندگیم در هر جتبه ایی از زندگیم شد..
من میگم مشکل رابطه..باعث میشه مشکل بیزنس .مشکل سلامتی هم بهم بزنه..
یا مشکل ثروت..هم همینجور هم توی سلامتی و هم رابطه در تماسه..
همه چیز در هر جنبه ایی بهمدیگه متصل میشن..
و هر گاه هر نشتی از این موارد بیاد…باعث میشه مثل کِرم همه رو کثیف کنه…
من یه مثال دارم…محصولات ما خرمای زاهدی هست.همون خرما خشک..ما بهش میگین قَصب..
اگه توی یه محیط بزارم.بدون سردخانه…اگه چند تا از این خرماهای خشک حشره پروانه بزنه..کل قصبها پروانه ایی میشن..
بهمین خاطر فقط توی سردخانه میزارن.یا فورا توی همون نخلستان یجا با هم میفروشن..
استاد دقیقا این مثال…نمونه بارزه یک نشانه خداونده…
بهمین دلیل کنجکاوی در طبیعت خیلی مهم هست..
میخام بگم…طبق فرمول جلسه اول عزت نفس..تصمیمات به تعویق افتاده….
باعث شد من تمام جنبه ها رو یک به یک انجام بدم.تا بتونم این دستکش رو هم از نظر الگویی و هم از نظر دوختی و خیلی موارد دیگه..
یه دستکش پارچه مرغوب میخاد..
الگو برداری دقیق میخاد.
کیفیت دوخت میخاد..
من خیلی پارچه خراب کردم.ولی گفتم اشکال نداره..من ادامه میدم..
دستکش من جز یه اموزش ساده مزونی نبود..
همین!!!!
من سایزبندیش کردم…دوختشو مدل استاندارد جامعه زدم..شماره نخ دوختمو روی استاندارد گذاشتم..خیلی حاها با دست دوخت کردم..برای اتکیتش تکامل گذروند و خیلی موارد..
خداوند بهم گفت یه گوشه بزار..بازم اون قلق مزونی داشت..و خیلی موارد دیگه…میتونم ساعتها راجع بهش صحبت کنم..
منیکه “مدرک لیسانس این رشته بهترین دانشگاهای دولتی و نیمه دولتی گرفتم…هیچی عائلم نشد.بعدام سابقه کار تمرکزی زیاد…
2..رنج: اگر این تصمیم را به مدت 5 سال دیگر نگیرید، “بلاهایی” که بر سر زندگیتان میآید (به وضوح و با بزرگنمایی) چیست؟
اره استاد عزیزم…چیزیکه بقول خودت قسم حضرت عباسم نیست..
من عاشق صحبتاتم…که اینقدر حرفتون رُک و پوست کنده هست..
من همیشه آرزوی همچنین صحبتهایی به خودم بودم..ولی بعضی وقتا ازش فرار میکردم..
ولی میدونم عمل نکردن هیچ احساس دلسوزی نداره..آب هویچ بدی..آب هویچ تحویل میگیری بدون برو برگرد….اخخخ قربون زبانت که اینقدر دقیق روش کار کردی که سدی مثل روحت…
استادم منم سعی کردم همینجور بخودم سخت بگیرم…نه برای آزار خودم..بلکه طبق قانون باید عمل کنم.اگه میخام جواب بگیرم…
استادم…اونجاهایی که الهام میشنیدم…و یکم میترسیدم…و خداوند بهم میگفت..اگه پیش نری خبر از موفقعیتت نیست…
من خودمو هُل میدادم…
من یه عصر تا شب به مدت 4 ساعت فقط داشتم غلبه بر ترس انجام میدادم..هیچکس نبود …
خیلیم برام سخت بود…
استادم من سفرهای متوالی چند ساعته داشتم..هر جای شهرم که میدونستم ترس داره رفتم…
مثل دیوانها..
مثل اینکه یه دوست ترسو و ناجالب داشته باشی..و منصرفت کنه..که اون شیطان بود..اون میگفت من انجامش میدادم…
ترسم بودا!!!خیلی….چون میدونستم داره منو میترسونه..میگفتم میرم تو دلش..
در کنارش..خدا بیشتر بود….
اینم بگم…
استادم!!!اهرم رنج…توی دریافت خاستهام خیلی شدیده…میدونم اگه پیش نرم..اگه در برابر الهامات کم بیارم…من به واضح سخن خدا رو شنیدم..
خداوند برای ما اسانیها میخاد..
اصلا نیاز نیست برای رسیدن به خاستهامون با افراد بجنگیم…
من دیدم توی کامنتا چند تا از بچه ها دارن با شرایطشون میجنگن..
بخدا من نجنگیدم…من براحتی به یسری خاستها رسیدم..
به الله قسم…..هیچکسی نفهمید..
جهان داره کارها رو انجام میده..فقط باید بزارییم هدایت بشیم..
من با برادرم نجنگیدم..خودش درست شد..و در برابرش بازم به الله قسم…خیلی راحت میلیونها بهم هدیه دادن…
من دارم اینا رو میگم چون از طرف این قانون خیلی مسائل و مشکلاتمو حل کردم…
قانونی که راه حل ساده بهت میگه..
یه مثال بزنم…من سر یه وام چند میلیون تومانی در سال 98..یه دردسری تا چند یال گریبانم بود و هر دفعه این شخص بهم توهین میکرد.
گفتم خدایا این پول رو اصلا نمیخام..
خدایا کمکم کن..
با خرید دوره عزت نفس در اوایل مهرماه 403..تونستم با یه الهام..که بهم گفت!سود مولتو میبخشم..در صورتیکه کل پول رو مونده تا بهمن ماه تسویه کنی..
و ایشون هم راضی قرار دادمون منهل شد..و من از ایشون میلیونها تومن بدون هیچ چشم داشتی دریافت کردم.حتی لباس و چیزهای دیگه…
و جهان کار خودشو انجام داد….
من میگم..رنج ..خیلی خوب تو ذهنم نقش بسته..من میخام با تمام قواّ این مسیر رو پیش ببرم..
و میدونم اینهمه نتیجه بخاطر چند ماه هست.خدا داند تا 5 سال دیگه من کجای این دنیاییم..
و همه رو لطف خدا میبینم…
استادم!!یه شبهایی زیر پتو که میخام بخابم..از ترسش بدنم به لرزه میفته…از قدرتش..از جهنمی که بهم نشون داده..
خیلی الهامات از خداوند بهم گفته میشه قطعا برای شما هم هست..
من قبلنا از یسری حرفها سوپرایز میشدم..ولی الان که هر اتفاقی میفته…میگم..هذا من فضل ربی..
خدایا اینهمه خوشبختی فقط از آن تو هست من که بجز خودت هیچکسی رو ندارم..
من خیلی ازش؟میترسم…احساس میکنم تنها چیزیکه خوشحالم میکنه..و اون لحظه منو قدرتمند میکنه..بهترین هدیه های دنیا..لحظه اییه که ازش میترسم…اون لحظه خیلی ناتوانی خودمو میبینم.
استادم من سفرهای درون شهری میرم.بدون گوشی…یه شخص بهم گفت..گوشیتو همراهت ببر.شاید یه اتفاقی برات افتاد…
گفتم نرگس…اگر خدا همراهته هیچ اتفاقی نمیفته..و داشت غم ناراحتی بهم میداد..
بدون استثنا هر روز مادرم بهم میگه…
بقول زبان خودمونی.
دختر بیصحاب میبرنتا….
ولی من سعی کردم حرف نزنم..و بگم اون خداست با منه…
من بیشتر احساسم با خداوند نزدیک میشه..
بیشتر روش حساب باز میکنم..
تمرین….
لذت: اگر همین امروز این تصمیم را بگیرید و موفق شوید، “لذت” و “دستاورد” شما در 5 سال آینده چگونه خواهد بود؟ (این لذت باید شما را جذب کند.)
لذت…همین نتایج کوچکه….
مگه عقل خودم میدونست من میتونم همچنین چیزی رو خلق کنم…
همه بچه های اون سایت میگفتن..لباس عروس مدل فولترینگگ.مدل ترنینگ.مدل تاپلکس..ندل دامنهای چینهای عربی ..مدل فلان قلق مزونی..
بخدا من نمیدونستم…
میدونم اون خداییکه منو تو این مسیر گذاشت..بقیه هم انجام میده تا همین آخر سال نمیدونم میخاد چه راه هایی رو بروم باز کنه..
خدا داند 5 سال دیگه کجا هستم..
استادم!!!من عاشق. عاشق…. این توع ورژنم که روی؟شونهاش بشینی باهاش پرواز کنی…
یه شب با هم رفتیم بهشت…وای چه صبحی بود…چه جیزهایی بهم نشون داد..
استادم من از بچگی یه الهام بهم شد..دقیقا اون تصویر توی صفحه نمایش؟گالریم هست..
حساب کنید..من از بچگی بهم الهام میشد..
استادم !!سواد خاصی نداشتم.یه شب خواب دیدم یه آدم مهربون..با اون خصلتهایی که اون باور گذشتگانمون راجع بخداوند بهمون گفته بودن.
خواب دیدم یه مرد خوش اخلاق با ریش بلند.
بهم گفت میدونی من کی هستم؟
گفتم خدا..
گفت آفرین عزیزم…اونو تو حس بهم میگفت..و ایشون داشت ناز منو میکشید…
استادم من همیشه خدا رو تا بزرگ شدم به اون شکل میشناختم..
اره میدونم….جواب تمرین من…هر کسی تو مسیر استقامت کنه و اینو با شور شوق بیشتر پیش ببره حتما ..عرض کنم نه فقط 5 سال دیگه..همین فردا چقدر خوبیها براش رقم میخوره ..5 سال دیگه…انشالله احساس میکنم شرایطم عالیه…
که حتی شاید تصوراتممم کنارش کم بیاره..
تمرین آخر..نقطعه اصل کاری!!!
4…تعهد توحیدی: اکنون که اهرم فعال شد، شما چطور «امیدتان به حمایت دیگران» را قطع میکنید و با اتکای مطلق به خداوند (نه پدر، نه خانواده، نه شریک)، این گام شجاعانه را برمیدارید؟»
مبخام بگم!!!تمام صحبتهام..تمام مسیرهام..تمام اقداماتم توی این چهار سال فقط بر پایه توحید بوده….
مگه ما انسانها بحز این حرف دیگه اییم دارییم..
نمیگم به این موضوع تونستم خیلی خوب عمل کنم.ولی هر موقع این اتکاها رو از دوشم برداشتم..باعث شد پاداش خوبی از طرف خدا بهم برسه..
چون ما انسانیم..
یدفعه ..
شده من یه الهام بهم رسیده..بعد باید یجاهایی رهاش؟کنم بخدا…
ولی از اونطرف دارم به اون میچسبم..اوایل بیزنسم باعث میشد خیلی روی اون الهام حساب کنم.میدونی چجور بود اون الهام درسشو بهم داده بود.دیگه موقع رها کردن بود..حالا یجایی بدون نتیجه میشد..
من فکر میکردم این بی نتیجه یعنی یچیز بی فایده..
و اونجا من کم طاقت میشدم..و بخودم میومدم..میگفتم..نرگس….
خدا میخاسته با این الهام این درس؟رو بگیری..
چرا داری تقلا میکنی که حتما با این الهام با فلان ذهنیتت برسه..
اونجا رها میکردم حالمو خوب نگه میداشتم..
بعدها الان که گذشته میدونم اون پروسه فلان درس رو بهم داده…
استادم!!!من خیلی توی این مورد.احساساتم غلیان میکرد.هنوزم احساس میکنم خرده هایی دارم.ولی سعی کردم هوشمندانه و همون باورهای توحیدیمو کار کنم..
و نخام زیاده روی کنم..بزارم پیش بره…
فقط نتیجه گیری از اینهمه صحبت…همگی برمیگرده به توحید….0
که خودش نیاز بکار کردن داره..منم دارم سعی میکنم نقطعه های اتکاهامون هر سری..توی هر موردی کنار بزارم…
و میدونم خداوند توی این زمینه مرا هدایت خواهد کرد…
استادم…اولا بخودم افتخار میکنم…که تونستم در این مسیر تلاشمو کنم.خیلی جاها هنوز کار دارم…ولی میدونم اگر گام شجاعانه برندارم…
و امیدم را از خدای خودم بگیرم و به دیگران بدم..
من همون نرگس سابقه ام..
که شبانه روز دنبال افراد اداره ها بود تا یکی پیدا بشه بهش کمک کنه..
و اون لطف خدا باعث شد.مایه آبروریزی خودش؟نشه…
من خیلی مسیرها رفتم..الحمدالله..تا دلت بخاد چک و لگد خوردم..من فقط میگم..خدایا …
هر صبح این باور رو میگم.
امروز صبح کنار رشته کوه بزرگ شهرمون..یه نگاهی بهش انداختم..
گفتم خدایا!!!!در برابر این استقامت کوه..منم بخودم متاهد میشم…
چه با نتیجه چه بد ن نتیجه..امروز رو سعی میکنم حال خودمو خوب نگهدارم…و تو مسیرت ثابت قدم باشم.و تو راهنما و هدایتگر من باش..
خدایا بیزنسم.روابطم.سلامتی ام..هر چی باشه رو خودت هدایت کن..
استاد توی فایلهای توحیدی شما میگین…
خداوند میدونه خاستهای شما رو ..نمیخاد مدام بهش یاداوری کنید…
درسته دوستداریید بهش؟برسین..اون خدا میدونه چه زمانی اون خاسته با شما هم مدار بشه..
منم میگم..
خدایا مثل این کوه بهم صبر بده..کمکم کن.تا سجده گویت باشم و تو مسیرت باشم…
آخه هیچ چیزی به زییایی صلات تو نیست..
من بچه که بودم..خانواده پدری مادرم…خیلی ادعای مذهبی دارن..فلان نماز شب فلان نماز چند رکعتی.فلان نماز فلان..خیلی توی این مسیرها هستند..یه ادعاهای خاصی دارن..من کاری به مسیرشون ندارم..
مادرم همیشه میگه..ادم مومن همینا هستند فقط دارن نماز میخونن.
با همون زبان بچگیم همیشه برام سوال بود..
یه چادر بزرگ بندازی روی سرت..و یه تار موهات پیدا نشه..منم یه ادم گرمایی هستم.
یادمه یه چادر دوختم جلوشه بسته بودم تا زیرش لخت باشم..
میگفتم یعنی چی…ساعتها بری بالا بیای پایین بعد فشار چادر و مواظب بودن چادر..
وای خدایا اونم نماز 100 رکعتی من حالم بد میشد..
فکرشم آزارم میداد…
اولین کاری که کردم اقدامات برلی از بیین بردن حاشیه ها بود واقعا از احساس گناه و و این چادر جاقچقورا راحت شدم..
خدایا شکرت…
و استادم…الان خیلی راحتم..خیلی احساس بودن در کنار خدا رو دارم..اصلا چقدر با همدیگه خوشحال و خوشبختیم…استادم کارایی میکنم که اون فرد نماز 100 رکعتی هنوز تو زندگی همچتین آبشنی از خداوند رو ندیده.و من امروز خیلی خیلی بیش از حد راضیم از؟بودن در کنار خودم و خدا..
اصلا یه زره هم حال نمیکنم با هیچکسی…اصلا بودن در کنار شخصی متضاد با خودم…
نمیتونم یه ثانیه هم تحملش کنم…نسبت به افراد نزدیکمم همینجور شدم..
حتی با وجود اینکه مومن رو از؟یسری چیزها میبیینن.
استادم در نهایت سپاسگزارتم بابت اینکه “ما رو از جهنمی که باورهای گذشتگانمون بهمون فهموندن نجات دادی….
استادم خیلی متشکرتونم.که این مسیر رو با مخالفتهای اطرافیانت…ادامه دادی..جونمونو نجات دادی…خدا داند در اینده چه شود..
در نهایت سپاسگزار خداوندم.که همیشه پیروز و سربلند هست.و همواره در حال هدایت ماست..این هم ترین آبشنه..
سبحان الله، نمیتونم براتون توصیف کنم چه حسی داشتم، تو پوست و کالبد خودم نبودم، معلق بودم، گیج بودم
خدایا شکرت
ساعت 3 نصفه شب اینجوری هدایت بشی به این آیه ها، اینجوری از خدا بشارت بگیری که به زودی ظرفت بزرگتر میشه و بیشتر و سنگین تر دریافت میکنی
اینجوری خدا بهت یادآوری و تاکید کنه که فاتَّخذهُ وکیلاً
خدایا شکرت، چه حس سرگشتگی شیرینیه
همینجوری اشک از چشمام جاری بود وقتی آیه ها رو میخوندم، وقتی حضور خدا و پیام گرفتن از خدا رو حس میکردم
خدایا مرسی که هی بهم یادآوری میکنی چه خدای بزرگی دارم
مرسی که وقتی ناخودآگاه یه نجواهای مخفی میان تو ذهنم که بترسوننم از نرسیدن به خواسته هام، بلافاصله یه ندایی پیامی هدایتی از طرف تو حس میکنم و نجواها دمشون رو میذارن رو کولشون و در میرن
خدایا من خودم و همه خواسته هام رو به تو سپردم
من این دو تا خواسته ی مهم فعلیم رو هم از تو میخوام
من به تو وصلم، و پیش تو همه چیز آسانه و فراوانه
هو علی هین
در مورد کار خوب پیدا کردن، من دارم سمت خودم رو انجام میدم و خداروشکر خوب هم دارم پیش میرم
اینکه در نهایت چی بشه و چه کاری و با چه کسی و تو چه منطقه ای بهترینه برای من، به تو میسپرم که هدایتم کنی و بهم نشونه بدی، و آسانم کنی برای آسانی ها
در مورد رابطه هم دارم سمت خودم رو انجام میدم، چیزایی که میخوام و دوس دارم رو مینویسم، اصل لیاقت و شایستگیم رو هرروز برای خودم تکرار و یادداشت میکنم، زیبایی ها و نکات مثبتی که تو رابطه ی اخیرم یا رابطه های قبلیم داشتم یادداشت و یادآوری میکنم و بابتشون خدا رو شکر میکنم
به خودم میرسم و برای خودم بها و ارزش قائل میشم
دیگه بقیه ش، تبدیل کردن این فرکانس ها به اتفاق واقعی، با توئه خدای دلبرم
فاتخذه وکیلا تو وکیل منی خدایا، و نِعمَ الوکیل، خودت بهترین نتیجه رو پیش روم بیار
خدایا شکرت برای بزرگیت و مهربونیت و عدل قشنگت و کلا قوانین قشنگت، شکرت برای خودت:)
شکرت برای نوازشهات که خیلی بیشتر و ملموس تر از قبل درک و حسشون میکنم، و چقدر لذتبخشه نوازش خدا
چقدر جای خوبیه روی دوش خدا
خدایا بازم عاشقتم
من برم یه کم قرآن بخونم و بعد بخوابم به امید خدا
ساعت 3:50 بامداد سه شنبه 9 دسامبر
که میشه روز نهم از تعهد 21 روزه:) چه روز قشنگی بشه:)
سلام و سپاس خدمت استادان عزیزم و دوستان عزیزم در سایت
نکته 1: با هیچ دلیل و منطقی در احساس بد نمون و خودتو بابت هیچ اشتباهی سرزنش نکن.
نکته 2: اصلا مهم نیست الان شرایط چطوریه شرایط تغییر میکنه.
نکته 3: روی هیچکس حساب نکن حتی روی عزیزانت و روی پای خودت وایسا. انتخاب کن خودت زندگی خودت رو خودت خلق کنی.
نکته 4: وقتی توحیدی عمل میکنی درهایی باز میشه که قبلا نمیدونستی وجود داره.
نکته 5: هر تغییری میدونی باید ایجاد کنی ولی نمیکنی از اهرم رنج و لذت استفاده کن.
تمرین:
شما در زندگیتان، کدام «طناب اتکا به غیر خدا» را رها کردید (یا میدانید که باید رها کنید)؟
شاید این طناب، اتکا به حقوق کارمندی بوده که جرات شروع کسبوکار خودتان را نداشتید.
شاید اتکا به یک فرد خاص (پدر، مادر، همسر، شریک) برای حمایت مالی یا عاطفی بوده.
شاید اتکا به مدرک تحصیلیتان بوده که جلوی تغییر شغل شما را گرفته.
یا شاید اتکا به یک مشتری خاص یا یک «آب باریکهی همیشگی» بوده.
جواب:
من چند سال قبل کارمند بودم و کار خیلی خوب بود و حقوقم هر ماه بیشتر میشد ولی هم یکسری تضادها اونجا برام پیش اومد و هم اینکه تصمیم گرفتم کسب و کار شخصیم رو راه بندازم بنابراین از کارم استعفا دادم و کسب و کار خودم رو شروع کردم هر چند بعد بخاطر پایان نامه ام که نیاز به تمرکز بالا داشت تمرکزم روی کسب و کارم کم شد و رشدمم کند شد ولی این شجاعت رو داشتم که حداقل این تصمیم شجاعانه رو گرفتم و بابتش خودمو تحسین میکنم.
در گذشته شده که بخاطر اتکا به یک فرد خاص مثل دوست ضربه خوردم ولی نمیخوام که این دوباره تکرار بشه. سعی میکنم آگاهانه حواسم باشه که به حمایت عاطفی هیچکس وابسته نشم و از خدا میخوام قلبم رو از عشق خودش پر کنه که محتاج عشق بنده هاش نباشم. نیاز عاطفی دارم ولی میخوام خدا خودش در بهترین حالت ممکن این نیازمو برآورده کنه. روی هیچ فرد خاصی کلید نمیکنم.
الان هم دارم به سهم اجاره ملک پدرم اتکا میکنم البته این ملک قابل استفاده نبود و خودم این ملک رو قابل استفاده کردم و دادم اجاره ولی خیلی دوست دارم کلا از این اجاره بینیاز بشم. کلا رها کنم سهمم رو بیخیال بشم و ببخشم به خانوادهام. روی پای خودم بایستم صد درصد مسئولیت زندگیمو به عهده بگیرم. هنوز این تصمیم رو نگرفتم. میگم بذار اول درآمدم بیشتر بشه بعد واگذار میکنم ولی شاید تصمیم درست اینه که اول قید این آب باریکه رو بزنم بعد درهای جدید باز میشه. مثل حامد جان که توضیح داد. نمیدونم دوست ندارم زجر بکشم. از طرفی اون پول رو حق خودم میدونم. شاید هنوز اونقدر شجاع نشدم و باید یکم به خودم زمان بدم و بیشتر رو خودم کار کنم.
ولی خودمو که نمیتونم گول بزنم من خودم باید پول بسازم. محتاج هیچ منبع درآمدی غیر از پولی که خودم میسازم نباشم. این یه حقیقته و نمیتونم نپذیرمش.
دارم سعی میکنم هر طور شده از این منبع درآمد زودتر دل بکنم برای اینکه خدا درهای جدید رو برام باز کنه و هم اینکه مجبور بشم و بیشتر به تکاپو بیفتم و جدیتر رو کسب و کارم تمرکز کنم و هر طور شده پول بسازم.
تمرین:
شما همین حالا برای کدام یک از اهداف بزرگ (کاری یا شخصی) که به دلیل ترس از آن فرار میکنید، میخواهید این اهرم را فعال کنید؟
کسب و کار شخصی.
1. آن “تصمیم بزرگ و ترسناکی” که به تعویق انداختهاید، چیست؟ (مانند راهاندازی بیزینس جدید، ترک شغل فعلی، یا تغییر یک باور بنیادین.)
تمرکز 100 درصد روی همین کسب و کارم.
2. رنج: اگر این تصمیم را به مدت 5 سال دیگر نگیرید، “بلاهایی” که بر سر زندگیتان میآید (به وضوح و با بزرگنمایی) چیست؟
هیچی بدبخت و بیچاره و فقیر و محتاج هر کس و ناکسی میشم. افسرده میشم. سنم میره بالا و به هیچکدوم از خواسته های معمولیم هم نمیرسم چه برسه به رویاهام. نون ندارم بخورم. از گشنگی میمیرم.
با خفت و خاری زندگی میکنم. خودم از خودم شرمنده ام. از خدای خودم شرمنده ام که اینهمه بهم فرصت داد و استفاده نکردم.
3. لذت: اگر همین امروز این تصمیم را بگیرید و موفق شوید، “لذت” و “دستاورد” شما در 5 سال آینده چگونه خواهد بود؟ (این لذت باید شما را جذب کند.)
خب من خیلیا رو میبینم کا در همین حوزه کاری من موفق هستن و دارن خوب پول میسازن. پس منم میتونم یکی از اونا باشم و پول بسازم و خوب زندگی کنم. طبیعی زندگی کنم. عزت و شرف داشته باشم. خودم به خودم افتخار کنم. دیگران بهم افتخار کنن. آرزوی هر مردی باشه که باهام ازدواج کنه. کلی شهرت نیک کسب کنم. محتاج غیر خدا نباشم. هر چی رو دوست دارم و نیاز دارم بخرم بدون اینکه درگیر حساب کتاب باشم. نیازهای ضروری زندگیم رو راحت برآورده کنم و بعد نیازهای لول بالاترم رو آرزوها و رویاهام رو.
محتاج ارث و میراث و اجاره ملک پدری نباشم و اختلافات خونوادگیم کلا حل میشه. هر جایی که دوست داشته باشم میتونم زندگی کنم. هر شهری هر کشوری که دوست داشته باشم میتونم برم سفر. زندگی رو میتونم زندگی کنم به معنی واقعی و از زندگیم لذت ببرم. تا 5 سال دیگه میتونم به همه خواستههایی که الان دارم برسم. 5 سال وقت دارم. میشه. میتونه اتفاق بیفته و اگه بشه واقعا تازه میشم همون دختری که همیشه میخواستم باشم. یه دختر مستقل ثروتمند خودساخته.
4. تعهد توحیدی: اکنون که اهرم فعال شد، شما چطور «امیدتان به حمایت دیگران» را قطع میکنید و با اتکای مطلق به خداوند (نه پدر، نه خانواده، نه شریک)، این گام شجاعانه را برمیدارید؟»
خدایا من الان هنوز محتاج اون ورودی مالی هستم ولی نمیدونم باید یهویی یه اقدام انتحاری انجام بدم و کلا این منبع درآمد رو حذف کنم بعد درهای جدید باز میشه
یا اینکه به خودم استرس ندم تمرکز کنم روی کارم به یک درآمد مناسب برسم بعد خودبخود دیگه به اون پول نیازی نخواهم داشت.
در کل احساس میکنم روش اول درستتره ولی میترسم به زجر و سختی بیفتم. دوست ندارم زجر بکشم واقعیتش میخوام راحت اتفاق بیفته. اون درآمدی که منو از این پول بینیاز میکنه میخوام برام راحت اتفاق بیفته. آدم زجر کشیدن نیستم. اگه بدونم این پول آب باریکه رو رها کنم یه در دیگهای باز میشه حتما این کار رو میکنم. ولی خب هیچ تضمینی نیس خودم اینو میسازم که این اتفاق میفته یا نه. هنوز ایمانم کامل نشده حس میکنم میشه ولی بازم میترسم. خدایا بهم الهام کن بگو چیکار کنم؟ از همین ماه این پول رو از زندگیم حذف کنم؟ یا کی؟ بهم بگو. واقعا با تمام وجود میخوام تغییر کنم.
با اینکه بیاد میارم من همون آدمیم که تمام دارو ندارم رو رها کردم و به تهران مهاجرت کردم و درها برام باز شد هم کار پیدا کردم هم اسکان مناسب هم دوست فوقالعاده ولی بازم برای این اقدام جدید ترس دارم. با اینکه اون اقدام قبلیم خیلی بنظرم شجاعانه تر و خفن تر بود چون من اون موقع مهاجرت هم کردم ولی الان میخوام تو همین شهری که هستم فقط یه پولی که همیشه میومد رو دیگه نگیرم. پس سختتر از قبلی نیس. میتونم. از عهده اش برمیام.
اول باید در قبلی رو رها کنم تا در جدید باز بشه.
نمیتونم خودمو گول بزنم نمیشه اول باید ایمانم نشون بدم باور کنم که یه در دیگه ای باز میشه و با این باو در قبلی رو رها کنم.
الان که اینا رو نوشتم واقعا به این نتیجه رسیدم که اول باید بیخیال اجاره مغازه ها بشم بعد خدا بزرگه از کار خودم میتونم پول بسازم.
الان این ایده اومد که به برادر بزرگم بگم که از این ماه اجاره ملک به حساب تو واریز بشه و سهم من رو هم نده. اگه مقاومت کرد یا تعارف کرد میگم سهمم رو برام نگه دار ولی واریز نکن. میخوام رو پای خودم وایسم.
مطمئنم درک میکنه و قبول میکنه.
خدایا شکرت
دقیقا 2 شب پیش که با دوست عزیزم صحبت میکردم خیلی تند و محکم برگشت بهم گفت تک هنوز نمیتونی از اون اجاره مغازه ها دل بکنی بعد صحبت مهاجرت رو میکنی؟ خیلی بهم برخورد و سعی کردم توجیه کنم ولی ته دلم میدونستم که باید این کار رو بکنم چند ماهه که این خواسته تو دلم بوجود اومده و اصلا خودم به دوستم گفتم که میخوام همچین تصمیمی بگیرم. برای اینکه میخوام خودم پول بسازم و محتاج کسی نباشم. واقعا این خواسته قلبی منه.
حتما اینا همش یه نشونه اس و یه مسیر تکاملیه برای اینکه من به این مرحله برسم و این تصمیم رو بگیرم و بعد به اون خواسته یعنی استقلال مالی و بی نیازی از دیگران برسم.
خدایا شکرت احساسم خوبه انجامش میدم. هر چی شد پاش وایمیستم. ممکنه مثل حامد عزیز وسط کار سختی هایی پیش بیاد و پشیمون بشم ولی برنمیگردم ادامه میدم تا مثل حامد نتایج بزرگ بگیرم.
شایدم هیچ سختی پیش نیاد. شاید الکی دارم میترسم. شاید از همون روزی که اون پول رو قطع کنم از زندگیم، یه در دیگه ای باز بشه.
من میسازم که قراره چه اتفاقی بیفته. پس اگه من میسازم من میخوام اینو بسازم که:
من این پولو واگذار میکنم به برادرم.
و بعد درامدم از کسب و کار خودم بیشتر میشه یا به یه کاری ایدهای هدایت میشم که دیگه به اون پول عملا نیازی نخواهم داشت.
و هرماه رشد میکنم.
و نتایج شگفتانگیز تو زندگیم شروع میشه به رخ دادن!
آگاهی های این فایل، مراقبه ای است با صدای استاد عباس منش برای به صلح رسیدن با خود. همچنان که متن را می خوانید،حتماً بارها فایل صوتی را گوش دهید و به مفاهیم آن فکر کنید.
دیدی که هر اتفاق خوب تنها نتیجه قلبی پاک بوده است و خواهد بود و قلبت را پاک کردی و سادهتر شدی و سادگی رهایی و همین است که اینجایی و هنوز مشتاقی و حالا میشنوی صدای خود ابدیت را که از درونیترین لایههای وجودت با تو حرف میزند.
من جانم و آگاهی ، تو جسمی و ذهن و من اصل تو ام، خود متعالی تو، خود لایتناهی تو، توی بینهایت، توی مقدس. وقتی فراموشم میکنی و فراموش میکنی که این زندگی تنها یک تجربه کوچک در ابدیت توست، سقوط میکنی و همین است که جامعه بشری، همه بشر امروز در سراشیبی سقوط هست و همین است که ارزشهای امروز همه بیارزشی است.
و تو تنها وقتی نجات مییابی که مرا دوباره پیدا کنی، خود لایتناهیت را، اصلت را و همین است که تو هرچند موفق، هنوز درون به دنبال چیزی میگردی. هنوز به آرامش نمیرسی، هنوز یک چیزی کم داری و آن قداست تو، ابدیت تو، اصل توست.
بیا این دیدار را گرامی بداریم. این دم را که برای همه پیش نمیآید و چه میشد اگر پیش میآمد؟ بیا بیشتر آشنا شویم. حکایت من و تو که حکایت جان است و جسم و من که از ازل بودم، این بار در تو تجلی یافتم؛ خیلی پیش از تولد، پیش از جنین، پیش از تصمیم و تو از من زاده شدی، از سکوت، از ابدیت، از قداست.
من آگاهیم ، تو جسم بودی و ذهن ، تا اینکه جسم آمد، جنین نوزاد و آگاه بودی و ساده، جز شادی و رهایی نمیشناختی و لحظهها را یکی یکی زندگی میکردی.
سکوت بودی و در گفتگویی آرام با من. تا نفس پیدا شد تا مشغولت کند، تا در شلوغی اندیشه ات صدایی از من نشنوی. نفس خشم را به تو آموخت. کینه را، حسد را، اندوه را، قالب را تا گفتگوهای درونی تو را، ذهن تو را آشفته کرد و ناپاکیها که از طبیعت نبودند، از خدا نبودند و جسم تو آنها را نمیشناخت، به این آشفتگی دامن زدند.
تصاویر آلوده، افکار آلوده، صداهای آ آلوده، گفتار آلوده و غذاهای آلوده جسم و ذهن تو را پریشان کردند و قیل و قال نفس را بیشتر و بیشتر تا سکوت را از تو گرفتند و سکوت زبان گفتگوی من بود با تو و من آرام آرام فراموش شدم و تو حتی فراموش کردی که لایتناهی هستی، مقدسی، ابدی هستی و زمینی شدی و سقوط کردی.
دست و پا زدنهای بینتیجه، روابط آزرده، تحقیرها، خشمها، کینهها، حسادتها، پریشانیها، بیشترخواهیها، فرافکنیها و مشکلاتی که با آنها عادت کرده بودی و فکر میکردی زندگی همین است. برای همه تلخ است. همه حقیقت همین است. زمین و زندگی زمینی و غافل بودی که آرامش و سعادت چنان به تو نزدیک است که در توست، در ذره ذره تو، و من آنقدر فراموش شدم که حتی نمیپذیری که زمانی بوده ام. چنان که آمدند و گفتند و گوش نکردی.
اما چه باک حالا سکوت کردهای که بشنوی و مرا تجربه کنی و سعادت را و این بیشک، بزرگترین اتفاق زندگی توست. همان که همیشه در انتظارش بودهای. همه آنچه تو را به سعادت میرساند بازگشت تو به اصل خویش است. بازگشت به من، توی لایتناهی، خود مقدس تو و تو تنها در سکوت و آرامش است که میتوانی به من بازگردی، وقتی نفس را و گفتگوهای درونیت را آرام میکنی.
هرگاه با مشکلی مواجه میشوی به من بازگرد. به درون و به خاطر بیاور که تو موجودی الهی هستی و همه این زندگی تنها یک تجربه کوچک فیزیکیست در زندگی ابدی و مقدس تو. تجربهای که بارها و بارها تکرار میشود و به خاطر داشته باش که تو لایتناهی هستی. تو لایتناهی هستی تو ماندگاری و پایدار.
دیشب بعد از خوندن کامنتهای عالی و بی نظیر دوستان در پروژه تغییر را در آغوش بگیر ( کامنتهای جلسه 17 دوره احساس لیاقت رو امشب میخونم ) زدم روی نشانه امروز من
و صفحه خوشگل مربوط به فایل (آرامش در پرتوی آگاهی ( قسمت دوم ) برام اومد
قبل از اینکه فایل و گوش بدم شروع کردم به خوندن مطالب مربوط به فایل
وقتی میخوندم چون فایل رو بارها و بارها قبلا گوش دادم دقیقا با خوندن متن ، صدای دلنواز استاد رو میشنیدم و بینهایت برام لذتبخش بود .
دیشب الهام خانم اومد گفت متن رو تو قسمت 17 پروژ کامنت کن ، اما گوش ندادم .
الان که دوباره وارد سایت شدم
الهام خانم دوباره اومد و منهم تسلیم شدم گفتم چشم و انجام دادم
استاد عباسمنش عزیز و بزرگوار و خانم مریم شایسته نازنین و دوست داشتنی و گروه تحقیقاتی بی نظیر عباسمنش بینهایت سپاسگزارم
خدایا شکر ات که کمک کردی اینجا باشم این آگاهی های ناب و ارزشمند دوستان عزیز را بشنوم
فکرکنم دو روز پیش بود از خدای بزرگم هدایت خواستم به من توفیق تعهد و عمل بیشتر در این مسیر را بدهد و گفتم یک نشانه یی بده که احساس ام خوب شود و قلبم باز حالا این فایل و این گفتگو ارزشمند بهترین نشانه از جانب پروردگارم بود که خیلی خوشحالم از این بابت
داستان زندگی دوستان و خصوصا حامد عزیز نمونه واقعی از اجرای توحید در عمل است وقتی سعی میکنی از شرک دور شوی وقتی توکل میکنی به خداوند درهای باز میشه که فکر میکنی وجود ندارد حامد عزیز ازت بینهایت سپاس گزارم چقدر این داستان ها ایمان آدم را قوی میسازد وقتی به او توکل میکنی و کارها را به او می سپاری چگونه خداوند درها را باز میکند دستان اش را از بینهایت طریق می فرستد قلب ها را نرم میکند برایت کافیست تو فقد به او توکل کنی باورهای توحیدی داشته باشی
خدای بزرگم تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم پرورگار بزرگم همه امورم را به تو می سپارم که تو بهترین هادی و بهترین کارساز هستی
خدایا خودم را به تو می سپارم از شر نجواهای شیطان که تو بهترین حافظ و نگهبان منی
خدایا خودت دستم را بگیر قلب ها را برایم نرم بساز دستان ات را برای کمک به من بفرست که دانا و توانا بر هرکاری
اما در رابطه به اهرم رنج و لذت خدا ره شکر با این صحبت های استاد اهمیت این موضوع را خیلی بهتر درک کردم دقیقا چیزی که استاد میگوید من هر وقت که کاری را با تمام تعهد انجام داده ام به این دلیل که دلایل خیلی قوی داشتم یا رنج انجام ندادن اش آن قدر زیاد بوده که باعث حرکت ام شده یک برهه ی از زندگی ام تعهد فوق العاده یی از خودم نشان دادم برای بدست آوردن سلامتی مهمترین دلیل اش این بود که اهرم رنج و لذت ساخته بودم که سه وقت صبح چاشت و شب می خواندم و همین کار انرژی مضاعفی به من میداد و باعث شده بود با تمام وجود انرژی بگزارم و روی خودم کار میکردم حالا هم دقیقا باید از همین اهرم استفاده کنم که میتواند انرژی و توانایی ام را چند برابر کند برای کار کردن روی فایل ها و آموزش ها
سپاس گزار خداوندم این روزها پر از اتفاقات خوب و رشد پیشرفت تکامل که درحال طی شدن است با خواندن کامنت دوست عزیز اصغر و پریسا درک جدید و بهتر از اهمیت اهرم رنج و لذت بدست آوردم و تمام سالهای عمرم جلوی چشمم ظاهر شد از اینکه چرا سالها رنج و سردردی های شدید افسردگی شدید مشکلات را تحمل کردم ولی با وجود که میدانستم باید تغیر کنم ولی نمیشد زورم نمیرسد نمیتوانستم تغیر کنم حالا دلایل اش را بهتر درک میکنم که رنج تغیر نکردن کمتر از رنج تغیر کردن بوده در ذهن من خیلی مواقع تغیر برایم خیلی سخت طاقت فرسا بوده که باعث شده هیچ حرکتی نکنم و آن رنج و سختی سردردی های مزمن و زجر را تحمل کنم و تغیر نکنم دقیقا این اهرم رنج و لذت باید درست شود باید به ذهن ات بقبولانی که تغیر نکردن چقدر زجر آور و وحشتناک است و ادامه این روند چه آینده ی تاریک را به دنبال دارد آن وقت است ذهن قانع میشود که باید تغیر کنی و تغیر امکان پزیر است
شما در زندگیتان، کدام «طناب اتکا به غیر خدا» را رها کردید (یا میدانید که باید رها کنید)؟
اتکا من به حقوق کارمندی است که باید رها کنم میدانم کار که فعلا دارم بزرگترین مانع در برابر پیشرفت و پرواز من است اما اول باید سلامتی ام را بدست بیاورم افسردگی و ترس های شدید که دارم را حل کنم بعدا از کارمندی بیایم بیرون
همین الان به هدایت الله این اهرم را برای بدست آوردن سلامتی درمان افسردگی و درست کردن باورهای که باعث ترس ونگرانی شدید در من را فعال میکنم از امروز قول میدم به امید خدا این اهرم را بسازم و حداقل دو مرتبه در روز مرور کنم تا انرژی و سوخت شود برای حرکت ام از جای که به لطف الله حالا وقت آزاد خیلی خوبی دارم میتوانم از زمان پیش آمده نهایت استفاده را بکنم و این چند ماه که بیکار هستم نقطه عطفی در زندگی ام شود که بعدا بهش افتخار کنم که چقدر خوب استفاده کردم و زندگی ام را متحول کردم
سلام عرض میکنم خدمت شما برادر گرامی آقای عباس منش که حالا شما را استاد خود
میدانم و خانم شایسته محترم که شایستگی در
شخصیت شان نمایان شده و همه دوستان هم فرکانسی که میدانم تک تکشان برای این مسیر انتخاب و بر گزیده شده اند.
پروژه تغییر را در آغوش بگیر هم زمان شده با تغییرات زیاد و بزرگی برای همه ما واژ جمله برای خود من که احساس میکنم نسبت به چند ماه گذشته واقعاً انسان دیگری شده ام.
با اینکه از اول زندگیم همیشه در سیر و تحول بوده ام اما هیچوقت در این زمینه اینهمه تغییر نداشته ام.
بطور عمومی بیشتر ترسها و ضعفهایم به اعتماد بنفس و توانایی تغییر کرده و در همه زمینهها رشد قابل ملاحظه ای کردهام اما هنوز با آنچه که میخواهم فاصله دارم
واقعاً این روش زندگی شمارا خیلی دوست دارم و تحسین میکنم که پیوسته در حال بهبود وضعیت خود هستید و همیشه سعی میکنید در کار خود بهترین باشید.
باید بگویم که بدون اغراق با فاصله از خیلی ها جلوتر هستید
حتی از محققین بر جسته ای مانند جو دیسپنزا
نویل گادارد باب پراکتور برایان تریسی آنتونی رابینز و…….
احساس شخصی خودم این است که با وجود شما جهان جای بهتری خواهد بود و توسعه بیشتری خواهد یافت
با آرزوی بهترینها برای همه دوستان همراه و خانواده بزرگ عباس منش
استادجانم غیراینکه امشب اینهمه اتفاق خوب افتاده الان ی مدت زیادی بابت ی مسئله ای مدام دارم با خدا مشورت میکنم وعجبااااا از این فایلایی که پشت هم اومد وهمه مضمونش ی چیز بود.
جلسه2قدم 12،جلسه 7و8عزت نفس،فایل 16و15 همین دوره تغییر را درآغوش بگیر.
منی که مسئله ام بابت تغییربود وباید ی تصمیم بزرگ میگرفتم.و این فایلها منو برد به تسلیم منو برد به جایی که همه چیو سپردم بخدا.منی که راضی شدم به اینکه خدا منو توی این مسیربرده پس باید پایمردی کنم.
استادم شاید باورتون نشه ی مدت خیلی طولانی بود دنبال فایلای دوست عزیزمون آقای هادی ترابی بودم چون ی چیزهای جذاب ولی کمرنگی ازشون توذهنم بود هرچی گوشیم وسایت رو زیر و رو کردم پیداش نمیکردم.بطور خیلی معجزه آسا توی درایو گوشیم جایی که اصلا به فکرمم نمیرسید فایلا رو با همون پسوند hadi torabi پیدا کردم.من اصلا اسم وفامیل این دوست توحیدیمون رو فراموش کرده بودم و فکرشم نمیکردم با این پسوند بشه پیداشون کرد.
خلاصههه جونم براتون بگه که اون 5 فایل رو گمونم 10بارگوش کردمو کیف کردمو چه قفلهایی تو ذهن من شکسته شد.
چقدر مرور کردم از سال 98تاالان که با شما استادِ جان آشنا شدم چه تغییراتی کردم که حتی انقدر آروم و بدیهی بوده که متوجه نشدم.
اولین وبزرگترین تغییرم این بود که من حقوقم خیلی کم بود وهمیشه بسته اینترنتی فقط برا گوشیم میتونستم بخرم با شما و سایت که آشنا شدم تمام آرزوم شده بود که بتونم اینترنت وای فای بخرم که به مدت طولانی نت داشته باشم با حجم وسرعت بالا که بتونم فایلای استادرو تصویری دانلود کنم و ببینم.همه وجودم شده بود خریدن فایلای پولی همونطور که فایلای رایگان رو میجویدم وشبانه روزم رو پر کرده بود.دلم فایل پولی میخواست چون انصافا از لحاظ آرامش و شخصیت فایلای رایگان منو خیلی خیلی خیلی تغییر داده بود.خودم میفهمیدم که اون آدم قبل نیستم.دنیام عوض شده بود.اطرافیانم عوض شده بودند.
ازهمه مهم تر خدام عوض شده بود.دیگه خدایی رو لمس میکردم که از رگ گردن بهم نزدیک تر شده بود.
تمام عشقم شده بود خریدن دوره 12قدم.
وبالاخره منی که پولم به خریدن دوره ونت وای فای نمیرسید خدا جوری برام چید و دنیامو توی شغل ودرآمد عوض کرد که سال 1400 همه رو یکجا خریدم.
خداوند جوری برام چید که تا الان همچنان اینترنت وای فای ام به راهه و بغیر دوره 12 قدم دوره عزت نفس،عشق ومودت در روابط،حل مسائل رو هم خریدم.
دیدم دارم تو دنیای زندگی میکنم که رفتار آدمهایی که همیشه باهام تو جنگ وجدل بودن ودوستم نداشتن الان من براشون شدم قابل اعتمادترین و یکی از عزیزترین آدمهای زندگیشون.
انقدر اتفاقای ریز ودرشت خوب توی این چندسال برام پیش اومده که الان بخوام بگم میشه ی شاهنامه.
استادجانم تمام فایلایی که این چند مدت گوش کردم و عمیق شدم توش بهم یادآوری کرد که بقول شما انقدر نتایج آهسته میاد تو زندگیمون که اصلا متوجه نمیشیم و فکر میکنیم از اول همونجوری بوده اوضاع.
من یادم اومد که زندگی قبلیم چی بوده و این زندگی فعلی چیه؟
یادم اومد بابت چه چیزهایی باید سپاسگزاری کنم که ی زمانی آرزوشو داشتم.
یادم اومد که این نتایج رو خودم بوجود آوردم.
استاد جانم سپاسگزاری من تازه بیشتر از قبل شده تازه فهمیدم که خدابرام چیکارا کرده و چطور باید کرنش وستایشش کنم.
استادجانم الان دیگه ذهنم یاری نمیکنه که چی باید بگم.الان دیگه بقول بچه ها خدا چیزی نمیگه که بنویسم منم میگم چشششششم حضرت عشق گوش به فرمان شماهستم.
واز همینجا از همین کنج دنیای کوچیک اتاقم که توی شهر سردسیری غربی همدان دارم ی شب شاد پاییزی رو تجربه میکنم کامنت قشنگم رو تموم میکنم و روی ماه شما ومریم جون رو میبوسم.
خدایا ممنونم که هدایتم کردی به این مکان بهشتی، و اینقدر دوستان فوقالعاده ای دادی برایم،
تنها جایکه قلبم آرام میگیره حتی اگر ظاهرا اوضاع و شرایط بر وقف مرادم نباشد، رجوع به این مکان زیبا حالم رو خوب می کنه،
چقدر صحبت های دلنشین و تاثیر گذار داشتین دوستان خوبم،
ممنونم از شما استاد عزیزم که این فضا رو ایجاد کردین، مخصوصا این پروژه که باعث میشه محدودیت های ذهنی ام برداشته بشه، باورهای محدود کننده ام تبدیل بشه به باور های قدرتمند کننده، برای ذهنم باور پذیر بشه که اگر یکی تونسته پس منم میتونم،
ایمان، توکل،توحید چقدر قلب آدم رو آرام می کنه،
بیشتر از دوسال می شود که من عضو این خانواده بی نظیر هستم،
خدارا شکر می کنم ترس ها و تردید هام به مراتب کمتر شده،
قصه ها و نگرانی هام به مراتب کمتر شده،
ولی خیییلی جا داره رو خودم کار کنم،
خیلی جا داره شرک های ریز و درشتی که تو وجودم هست رو تبدیلش کنم به توحید و ایمان،
خیلی جا داره قدرت و بزرگی پروردگارم رو باور کنم و بهش تکیه کنم و فقط و فقط رو خودش حساب کنم،
خدایا دستانم را محکمتر بگیر،
حواست به من باشد که در مسیر درست بمونم،
خدایا می خواهم موحد باشم و مشرک نباشم،
دمتون گرم آقا حامد عزیز و آقا عرفان عزیز،
واقعا تحسین تون می کنم، این حد از ایمان و جسارتی که داشتین،
تنهایی زندگی کردن و رو پای خود وایستادن واقعا جسارت می خواهد،
تبریک می گم بهتون با این شرایط عالی که به خود تون ایجاد کردین،
ان شالله هر کجایی دنیا که هستین در آغوش گرم خدای توانا باشید،
بهترین هارو براتون آرزو دارم،
استاد توحیدی من، خیلی دوست تون دارم که چراغ راهم شدین و از جهل و تاریکی هدایتم کردین به سوی نور و روشنایی!
درپناه خدای توانا شاد باشید سلامت ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت…!
استاد کامنتی که میخوام بنویسم شاید ربطی به این فایل نداشته باشه ولی نتایج کوچولویی که گرفتم ومیخوام بادوستانم به اشتراک بذارم
ذهنم هی نجوا میکنه که چی میخوای بنویسی و قراره چی بگی ولی همین که تمرکزم میذارم رو نتایجم و کنترلش میکنم و یاداوری میکنم برای خودم باعث میشه ازمسیر خارج نشم و منطقی کنم برای ذهنم
استاد من اسفند سال 99باشما اشنا شدم اون موقع عقد بودم بخاطر تضاد قوی که تو زندگیم برخوردم باعث شد باشما اشنا بشم و ازدواج کردم اولش با خونواده همسرم زندگی میکردیم همسرم یه مدتی بیکار شد بهم الهام شد که 12 قدم رو بخرم بااینکه داداشم داره این دوره رو ولی خودم خواستم بهاشو پرداخت کنم وقدم اول که خریدم یه کاری تو شرکت عسلویه برای همسرم پیدا شد به صورت معجزه ومن سپاسگزاری کردم احساس خوبم رو ادامه دادم قدم 2رو خریدم مهاجرت کردیم از شیراز به استان بوشهر به راحتی برامون خونه اوکی شد مثل اب خوردن استاد به صورت معجزه برای من کار اوکی شد اصلا بایه تلفن همه کارها راست وریست میشد چه معجزاتی رخ داد چقدررر رابطمون خوب شده ازلحاظ مالی هم نتیجه گرفتم ولی خیلی باید روباورهای ثروت کار کنم،ازلحاظ سلامتی هم ازهمون سال 99تاالان من به پزشک مراجعه نکردم وهیچ دارویی مصرف نمیکنم خدارو صدهزار مرتبه شکرش انرژیم خیلی خیلی بالاست روحیم عالیه خلاصه گذشت تا اینکه الان 4سال از ازدواجمون میگذره وتصمیم گرفتیم بچه دار شیم استاد باورتون نمیشه همه اطرافیان میگفتن تو 33 سالت شد دیگه سخته بچه دار شی باید بری دکتر فلان بهمان همیشه اینو بهم میگفتن ولی ته دلم قرص بود گفتم خدایی که به زکریا تو سن پیری بچه بخشیده به منم میبخشه و روباورهام کار کردم حتی در مورد عادت ماهانه ام باورهام درست کردم که خیلی طبیعی منظم شد بدون هیچ دارویی به این باور رسیدم پس الان اوکی شدم ومیتونم باردار شم یه جورایی تو ذهنم ساختمش وااای این باورها چه کارهایی که نمیکنه..خلاصه همکارام هی میگفتن چرا نمیری دکتر برای اینکه بارداربشی گفتم اوکی میشه گذشت تااینکه جایی که من کار میکنم یه خدمتکاری داریم یه روز اومد بهم گفت خانم ربیعی من دیشب خوابتو دیدم که شما بارداری من لبخند زدم گفتم واقعا گفت اره اخه من تو داروخونه کار میکنم گفتش حالا تو یه بی بی چک ببر گفتم نه بابا فک نکنم انگار خدا بهش الهام کرده بود از اون ور هم همسرم بهم پیام داد بی بی چک رو حتما بیار باخودت اخه من قبلا بارها انجام داده بودم نتیجه منفی میشد من به اصرار این خانم خدمتکار و همسرم تسته رو بردم خونه شبش ستاره قطبی نوشته بودم جوابش مثبت باشه و ذوق کنم باجزییات نوشتم خلاصه صبحش من تست رو دادم و جواب مثبت بود وای استاد چقدر ذوق کردم چقدر خوشحال شدم اینم بگم همون شب نیت کردم وزدم رو نشانه روزانه گفتم خدایا اگه باردارم واضح بهم بگو من رو دکمه زدم استااااااااااد توحید عملی قسمت 9 اومد استاد فایله در مورد شعر پروین بود که داستان موسی ومادر موسی بود وقتی نوزاد بود ومیخواست بندازتش تو رود یکی از بیتش این بود ما، به دریا حکم طوفان میدهیم
ما به سیل و موج فرمان میدهیم
من گفتم الله اکبر دیگه تموم من باردارررررررم این نشونه مال شب بود من صبح تست انجام دادم مثبت شد و فوری سجده کردم وچقدررررر سپاسگزاری کردم از خدا اخه بدوووون هیچ دوا ودکتری بدون هیچ هزینه ای به راااااحتی بهترین هدیه زندگیت رو خدا بهت میده
استاد من تو داروخونه کار میکنم میبینم چقدر خانم ها میان دارو برای بارداری میبرن که بچه دار شن چقدر هم هزینه هاش بالاست چقدر امپول تقویتی تزریق میکنن چقد بدو بدو بعضیا نتیجه میگیرن بعضیا نمیگیرن ولی من بدون هیچی فقط درخواست کردم وبه راحتی خدا بهم داد
همین جا میخوام به خانم هایی که این کامنتم رو میخونن این باور وبدم که قدرت خدا رو باور کنن اگه علاقه دارن بچه دار بشن فقط از خدا بخوان همین
نه فقط بچه همههههه چیو میده هرچی بخوایم مهم نیست خواسته چیه چقدر بزرگه یا کوچیکه اون فقط ایمان میخواد نشونه ایمان هم احساس خوبه ارامشه باید اجازه بدیم باید رها باشیم…باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد خودش میبردت هرجا دلش خواست به هرجا برد بدان ساحل همان جاست
استاد بعداین اتفاق چقدررر باورم نسبت به خدا تغییر کرد گفتم بقیه خواسته هام که سهله اونم بهم میده مثل اب خوردن یکی از دوستام و یکی ازعمه هام گفتن کدوم دکتر رفتی گفتم هیچ جا نرفتم خدا بهم داد
خدارو شکر خدا رو شکر خدا رو شکر
استاد عاشقتونم واقعا بیشترین سپاسگزاری که هروز انجام میدم توی دفترم هدایتم به این سایت واین مسیر توحیدی وعشق و لذت و خوشبختی
چقدر از خواندن کامنتت لذت بردم،جوری از نتایجت خوشحال شدم که انگار اینا نتایج خودم بود میدونی شاید بخاطر اینکه من خودم هم این مسیر رو رفتم
وچقدر این جمله درسته باید پارونزد وا داد، باید دل رو به دریا زد
منم همیشه به خودم میگفتم خدایی که به زکریا در سن پیری با وجودیکه همسرش نازا بود بچه داد ،همون خدا میتونه به منم بده چون منم در سن 37 سالگی باردار شدم وخوشحالم از اینکه اینقدر قانون دقیق عمل میکنه ،فقط کافیه باور کنیم وایمان داشته باشیم
عاشقتم رفیق بهشتی وازت سپاسگزارم
بهترین بهترینها رو که فقط خداوند به آن عالم هست برات آرزو میکنم
شما در دو جهت به من نزدیک هستین..هم از طرف شیراز و هم از طرف بوشهر…
بهتون تبریک میگم بابت اینهمه ذوق و شوقی که توی سایت باهامون به اشتراک گذاشتین..
فاطمه جان…
دل سپردن بخداوند همینه..
وقتی باهاش هم فرکانس میشی برامون کن فیکون میشه..
خداوند خیلی ذوق و شوق ما رو داره تا بهمون نزدیک بشه..ولی ما انسانها از هر طرف دارییم بهش هجوم میارییم..
ولی این لطف خدا به بنده گانش همیشه و هر لحظه شامل حالش میشه..
من بهتون از صمیم قلبم تبریک میگم..انشالله همیشه روی خوش زندگی عاشقانتونو ببینید..
هر چیزی رو بخوای خداوند بهت میده…
خداوند دنیا رو برای لذت برای ما آفریده..تا نا خوب زندگی کنیم..حالا که فرمونت توی جاده زیباییها و قشنگیهاست..همین فرمون رو ول نکن..همون مسیر رو برو..اگه هم جایی پاهات اذیت شد..یکم مکث کن…با ایست بازم ادامه بده..
دقیقا زندگی خودمون روی همین برنامه ریزی یست…
دوستتت دارم دوست عزیزم..
نه فقط یه دوست بلکه دوستی که ذوق و شوقش بشه مسیری که در اینده به این سادگی “درها بروت باز بشه..
بنظر من کلمه دوست خیلی مقدسه!!!!
دوست ..یعنی کسیکه کنارش حالت خوب باشه…
کنارش احساس امنیت کنی
کنارش درسهای ایمان و توکل به خداوند رو یاد بگیری…
یه روز بازم هدایت خدا برای غلبه بر ترس ،”در قبرستان “رو انجام دادم..فقط ساعتش نزدیکای مغرب و شب بود..و بدون حضور کسی….
رفتم توی اون قسمتی که من یه روز یه شبه تاریکی دیده بودم که اون شیطان بود…
دقیقا شیطان بود..
ولی اون ساعت دیگه خبر از شیطان نبود..
حال هوای آرامشبخش..
خداوند بهم گفت نرگس!!!از یه مشت استخوون میترسی…
نگه به قبر فلان ها کن…همشون خواب هستند..
تا روز قیامت..
همینجور که ماهامو جسته گریخته روی سنگ قبرها میزاشتم.شبم بودم.
هیچکسی نبود مثل سریهای قبل..
بهم گفت نگاه این سنگ قبرها کن برای فلان سالهاست….
از اینها میترسی…
خیلی قلبم تند تند میزد..
خیلی حجمش سنگین بود
ولی باورام قوی شده بود.
بهم گفت از یه مشت استخووون میترسی…
از ادمها بترس ..بهم بلند گفت…
از ادمها بترس…
که میتوننن تو رو سر مسیر نادرست ببرن..
فقط بهم میگفت از ادمهای زنده بترس…
از آدمهای زنده بترس…
از حرفهاشون بترس..
هر موقع سر یه نوضوع بهم نیریزم..میگه!!!گفته های آنان تو را غمگین نکند..
اون لحظه به ارامش میرسم میگم نرگس مواظب باش..
دوست عزیزم بهتون تبریک میگم..
انرژی این فایل و خوندن کامنتا بسیار بالا هست..
محو خوندن نظرات و صحبتهای استاد شدم..هر روزم به لطف خدا داره بهتر میشه..
سلام عزیزم ؛مادرعزیز،پیشاپیش روز مادر رابهت تبریک میگم خواهر گلم ؛ایشالا یه نی نی ناز وسالم وصالح بیاری عزیزم;آفرین به این ایمان قوی؛تحسین میکنم این خواهر ایمانیم؛اینقدر این بخش کامنتادنتایج را دوست دارم وازخودنش لذت میبرم؛ودلم نمیخواد این نتایج تموم بشه؛خیلی این خانواده عالین؛خیلی دوست داشتنین؛خدایا هزاران مرتبه شکر برای این خانواده بزرگ و دوستان عزیزم که چقدر نتایج قشنگ گرفتن از اعتماد وایمان به خدا؛خیلی خوشحال شدم هم به خاطر برادر زاده مبارکشون باشه این پیوند ؛وبعد هم خودت عزیزم برای این نتایج به خصوص مادر شدنت؛مبارکت باسه عزیزم؛
سلام به استاد جان و مریم جون عزیزم که این دوره فوق العاده رو برامون مهیا کردن
سلام به دوست عزیزم بهتون از بابت تغییر خیلی بزرگی در مورد سلامتی و مالیتون انجام دادید تبریک میگم و خیلی خوشحالم خداوند زود پاسخ سوال هایم رو از طریق پیامتون دریافت کردم منم مثل شما از سلامتی که چند ساله درگیرشم و خداروشکر در این مدت با این سایت آشنا شدم بهتر شده ولی موقتی هست میخوام مثل شما ریشه کن کنم ممنون میشوم در این مورد راهنمایی بفرمایید
سلام به روی ماهت فاطمهی عزیز؛ خداراشاکرم که کامنتم موردتوجه وعنایت شمانازنین قرارگرفت
ازت ممنونم بابت ابرازلطف ومحبتت وممنونم با این صداقت و مهربونی دربارهی بیماریات صحبت کردی اینکه تصمیم گرفتی درمان ذهنتی را شروع کنی خودش یک قدم بزرگه چون همونطور که استادعباسمنش همیشه میگویند:
«زندگی ما بازتاب باورهای درونی ماست.
وقتی درون درست شودبیرون هم خودش را تنظیم میکند.»
من اینجا مسیری که خودم طی کردم وباعث درمان بیماری 20ساله ام شدو کاملاً کاربردی و مرحلهبهمرحله است برات میگذارم تا بتونی با استفاده از تمرین «اهرم رنج و لذت» و مدیریت ذهنت بدنت را در مسیر سلامتی قرار بدی تو فقط کافیه هر روز چند دقیقه وقت بذاری و به بدن معجزهگرت اجازه بدی خودش را بازسازی کنه.
1) پذیرش: آغاز درمان ذهنی
اولین قدم اینه که بدانی بدنت دشمن تو نیست.
بدنت همیشه در تلاش بوده که تو را سالم نگه دارد حتی اگر امروز نشانههایی از بیماری نشان میدهد
به خودت بگو:
«این نشانهها “ضعف”نیستند پیامهاییاند که میگویند وقت تغییر رسیده»
وقتی از جنگیدن با بیماری دست برداری و وارد فرایند همکاری با بدنت بشی ذهن شروع به آرام شدن میکنه و این اولین قدم بهبود جسمه.
2) استفادهٔ عمیق و عملی از اهرم رنج و لذت
مرحلهٔ اول: ایجاد رنج نسبت به ادامهٔ وضعیت فعلی
یه برگه کاغذبردار یک طرف برگه بنویس:
اگراین بیماری ادامه پیدا کند 5 سال اینده چه اتفاقی میافتد؟وچه بلاهایی سرم میاد؟
به طورمثال
• چه چیزهایی را از دست خواهم داد؟
• چه احساساتی خواهم داشت؟
• چه کارهایی را نمیتوانی انجام بدهم؟
• چه کسانی ناراحت میشوند؟
• این لیست رامیتونی تاکامل شدن برگه ادامه بدی.
مرحله دوم : ایجادلذت نسبت به درمان بیماری ووضعیت فعلی
پشت برگه بنویس:
اگرمن موفق به کنترل این بیماری شوم در5سال آینده چه اتفاقات خوب وزیبایی راتجربه میکنم؟
به طورمثال
• هرروزسالم تروتندرست میشم
• اززندگی لذت بیشتری میبرم
• انرژی من صدهابرابرمیشه
میتونی این لیست رانیزتاکامل شدن برگه ادامه بدی
سپس هرروزصبح بلافاصله بعدازبیدارشدندازخواب به مدت 22 روز این برگه روبخون بااحساس خوب
مطمئن هستم نشانه هاش میاد اگرلازم بودبازه زمانی 22روزه راتاچندمرحله ادامه بده تاباتوکل برخدای مهربان نتیجه حاصل شود
من فقط یک مرحله انجام دادم وموفق شدم
تمام اینها را روی کاغذ بنویس.
هدف این کار ایجاد «درد ذهنی» است تا ذهنت اجباراً به مسیر سلامتی حرکت کند.
ذهن تنها وقتی تغییر میکند که «رابطهٔ درد و لذت» تغییر کند.
مرحلهٔ سوم: ایجاد لذت نسبت به سلامتی
حالا تصور کن که سلامت شدهای:
• انرژی داری و بدنت سبک است
• با آرامش از خواب بیدار میشوی
• کارهایی را که دوست داری با شادی انجام میدهی
• خانوادهات لبخند میزنند
• احساس قدرت و آرامش در بدن جاری است
این تصاویر را هم بنویس و آنها را هر روز مرور کن.
ذهن فقط دو چیز را میفهمد: «تصویر» و «احساس»
پس وقتی تصویر سلامتی را با احساس خوب همراه کنی بدنت شروع به تولید سلولهای جدیدو درمانگر میکند.
3) تغییر باورهای بیماریساز به باورهای سلامتساز
خیلی از بیماریها نتیجهٔ باورهاییاند که در کودکی یا اثرپذیری از دیگران شکل گرفتهاند مثل:
• «بدنم ضعیفه»
• «هیچوقت کامل خوب نمیشم»
• «بیماری ارثیه»
از امروز هر وقت چنین فکری آمد فقط بگو:
«این فکر مال گذشتهست من الان مسیر جدیدی انتخاب کردم»
بهجای آن یک باور سالم بگذار:
«بدن من قابلیت ترمیم دارد. سلامتی حق طبیعی من است»
هر بار که نام تو را زیر پستها میبینم همان موج آرام و لطیف انرژی آشنا از راه میرسد؛ همان انرژی مهربانی و صفای دل که همیشه همراه توست. تو مثل همیشه به من لطف داری و برایم مینویسی؛ و من هم از صمیم قلب قدردان این حضور گرم و این محبت بیدریغ هستم.
گاهی آدمها در این مسیرپر پیچوخم زندگی درست همان زمانی که نیاز دارند یک پیام، یک جمله، یک نشانه دریافت میکنند…
و تو برای من یکی از همین نشانههایی؛ دختری که با وجود همه چالشهایی که در مسیرش هست باز هم مهربانی را انتخاب میکندرشد را انتخاب میکندو با ایمان و امید، مسیرش را جلو میبرد.
گفتی این روزها کمی با مشکل تنفسی درگیری و میدانم چه حسّ سختی دارد وقتی بدن، نفسکشیدن را کوتاهتر میکند…
اما نرگس جان؛ باور کن همین هم بخشی از مسیر توست بخشی از فرایند قدرتمندی که تو را هر روز آگاهتر، قویتر و دوستداشتنیتر میکند. من برای درمان کاملت دعا میکنم و مطمئنم بهزودی این مرحله را هم پشت سرمیگذاری و از آن فقط یک تجربه و یک درس زیبا برایت میماند.
نرگس عزیز…
تواخیرا من را «پدر» خطاب میکنی… و چقدر این خطاب برایم شیرین و ارزشمند است. من هم با افتخار تو را دخترم صدا میکنم دختری که روح بزرگش وبلندش از ظاهر ظریفش بسیار قدرتمندتر است.
نرگس عزیزم…
زندگی، جمع لحظههایی است که میگذرانیم؛
و تو با ذهن زیبا و قلب مهربانت لحظههای خودت و اطرافیانت را روشنتر میکنی.
ازت ممنونم که هستی، ممنونم که مینویسی، ممنونم که محبت داری.
من هم همیشه دعاگوی تو هستم چه برای سلامتیات، چه برای آرامشت، و چه برای رشد بیزنسی که آیندهای بسیار روشن برایش میبینم.
نرگس جان…
بدان که جهان، همیشه پاسخ قلبهای مهربان را میدهد و تو یکی از همان قلبهایی.
از لطف، مهربانی و انرژی زیبایی که در پیامتان جاری بود، صمیمانه سپاسگزارم. باور دارم هیچ اتفاقی در این جهان تصادفی نیست و پیام پرمهر شما یکی از همان نشانههای قشنگی است که جهان هستی برای من فرستاد تا بیادبیارم انرژیهای خوب همیشه راهشان را پیدا میکنند.
برای شمانازنین از عمق وجودم بهترینها را آرزو میکنم؛
آرامشی که هر صبح با آن چشم بگشایید.
سلامتیای که توان و شادیتان را چندبرابر کند.
سعادتی که در تکتک لحظههای زندگیتان جاری شود.
و ثروتی که نه فقط در حسابهای مالیتان بلکه در روابط، در عشق و در حس رضایت درونیتان جاری باشد.
امیدوارم زندگیتان سرشار از اتفاقات خوب، نشانههای الهی و درهای تازهای باشد که یکییکی رو به شما گشوده میشوند.
و باور دارم همانطور که خودتان با مهربانی، جهان را زیباتر میکنید، جهان هم زیباترینها را به سمت شما بازخواهد گرداند.
بنام خداوند بخشنده مهربان همیشگی…
خداوندیکه “همیشه سایه اش بر سر بنده گانش هست…
خداوندیکه همواره در حال هدایت و حمایت ماست..
……
تمرین فصل جدید در آغوزش تعقییر…الحمدالله رب العالمین…
من فاطمه و نرگس علی پور” تولید کننده “خلق دستکش زنانه کاربردی..
بعد از سالها تلاش ،مدرک تحصیلی به مدت 6 سال و به مدت 15 سال تقلا و بدو بدو ها.در حوزه رشته طراحی دوخت.
امروز که دارم این پیام رو مینویسم 37 سالمه.من متولد 29/6/67 میباشم….
و امروز به مدت عضویت 4 سال چند روز…در مسیر درست و مسیر راه الهی تونستم”به یاری خودش و عزت نفس در تمامی جکبه ها..چیزی رو تولید کنم.
که به قطعیت،میتونم بگم توی حوزه خودم هنوز کسی نتونسته بهمچنین ورژنی از کار من تولید کنه..
چون کلاسی که من شرکت کردم پولش؟از طرف خدا بهم الهام شد.و هدایت من تو این مسیر…باعث شد…که از باورهای دوستانم در فضای مجازی دور بشم..
و بتونم چیزی رو خلق کنم.که امروز بصورت واضح ارزشمندی این دستکش بهبود یافته رو میتونم توی دستان اکثرایت افرادی که میپوشن.جزو بهترینها باشه..
این تمرین..گویای همین مسیر مد نظرم می باشم..
……………………….
آن “تصمیم بزرگ و ترسناکی “که به تعویق انداخته اید چیست!
(مانند راه اندازی بیزنس جدید-ترک شغل فعلی-یا تعقییر یک باور بنیادین)
استادم!!!من توی این چهار سال..دقیقا اقدامات من..فقط “مختص”” مسیر بیزنس و یا مسیر سلامتی.یا در مسیر رابطه ..نبود…
منظورم اینه….
همه این موارد بنظر من بهم متصل هستند….
بر فرض من ترس از یسری عوامل توی زندگیم داشتم…
خداوند بهم الهام میکرد باید اینکار رو انجام بدی..مسیر من ترس شدید از قبرستان بود .کلا از فرد مُرده. قبر و فلان میترسیدم…
مخصوصا جاهایی که انبوه قبرها بود..
یادم اون اوایل بیزنسم که اسفند 402.آخرای سال.بهم الهام شد و یسری قدمها توی اوایل سال 403 برداشتم..
و پیش رفتم..
بهم گفت باید بری قبرستان.و اون اصرار با اصرار..دقیقا مثل کتاب رویاها
.بهم گفت…رک و پوست کنده…
اگه پیش نرفتی خبری از نوفقعیتتت نیست.من میگفتم میترسم…!
اون میگفت اگه نری..خبر از کارافرین شدنت و رابطه فلان و ثروتتت و فلانها نیستا..
پس برو من همراهتم..
یه اوضاعی داشتیم!
میخام بگم!!!هر اقدامی بهم الهام میشد….
اینم بگم.طبق تکامل من..
من یه مشکل جنسی “این خودافشایی من.برای یه دختر خیلی حرفه…ولی اصلا برام مهم نیست..
چون من خیلی توی این مورد مشکل داشتم.
استاد خداشاهده همون روز اول در سایت اون مشکل حل شد..
من 35 سال…توی این مورد مشکل داشتم..
و اینقدر روی باورم کار کردم.یوقتایی ماها طول کشید.ولی بعداش به لطف خودش ناپدید شد..چون خیلی آزار میدیدم.اونم لطف خدا بود…
گفتم خدایا خسته شدم هدایتم کن..
استادم توی بحث روابط…تا دلت بخاد مشکل داشتم..من با برادر بزرگم.سالها مشکلات داشتم..بدون استثنا هفته هفت روز ما بد تو شاخ هم میزدیم..
روابطم با پدر برادر.خواهر.ووو مشتریان.الله اکبر تا دلت بخاد باورای خاص خودمو داشتم…
و خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی باور توی رابطه داشتم.که مشکل ساز تمام زندگیم در هر جتبه ایی از زندگیم شد..
من میگم مشکل رابطه..باعث میشه مشکل بیزنس .مشکل سلامتی هم بهم بزنه..
یا مشکل ثروت..هم همینجور هم توی سلامتی و هم رابطه در تماسه..
همه چیز در هر جنبه ایی بهمدیگه متصل میشن..
و هر گاه هر نشتی از این موارد بیاد…باعث میشه مثل کِرم همه رو کثیف کنه…
من یه مثال دارم…محصولات ما خرمای زاهدی هست.همون خرما خشک..ما بهش میگین قَصب..
اگه توی یه محیط بزارم.بدون سردخانه…اگه چند تا از این خرماهای خشک حشره پروانه بزنه..کل قصبها پروانه ایی میشن..
بهمین خاطر فقط توی سردخانه میزارن.یا فورا توی همون نخلستان یجا با هم میفروشن..
استاد دقیقا این مثال…نمونه بارزه یک نشانه خداونده…
بهمین دلیل کنجکاوی در طبیعت خیلی مهم هست..
میخام بگم…طبق فرمول جلسه اول عزت نفس..تصمیمات به تعویق افتاده….
باعث شد من تمام جنبه ها رو یک به یک انجام بدم.تا بتونم این دستکش رو هم از نظر الگویی و هم از نظر دوختی و خیلی موارد دیگه..
یه دستکش پارچه مرغوب میخاد..
الگو برداری دقیق میخاد.
کیفیت دوخت میخاد..
من خیلی پارچه خراب کردم.ولی گفتم اشکال نداره..من ادامه میدم..
دستکش من جز یه اموزش ساده مزونی نبود..
همین!!!!
من سایزبندیش کردم…دوختشو مدل استاندارد جامعه زدم..شماره نخ دوختمو روی استاندارد گذاشتم..خیلی حاها با دست دوخت کردم..برای اتکیتش تکامل گذروند و خیلی موارد..
خداوند بهم گفت یه گوشه بزار..بازم اون قلق مزونی داشت..و خیلی موارد دیگه…میتونم ساعتها راجع بهش صحبت کنم..
منیکه “مدرک لیسانس این رشته بهترین دانشگاهای دولتی و نیمه دولتی گرفتم…هیچی عائلم نشد.بعدام سابقه کار تمرکزی زیاد…
چیشد!؟؟؟؟؟
جوابش برلی تمرین بعدی براتون میگم!!!میدونم خودتم میدونی!؟؟؟؟؟
……………………
تمرین بعدی…
2..رنج: اگر این تصمیم را به مدت 5 سال دیگر نگیرید، “بلاهایی” که بر سر زندگیتان میآید (به وضوح و با بزرگنمایی) چیست؟
اره استاد عزیزم…چیزیکه بقول خودت قسم حضرت عباسم نیست..
من عاشق صحبتاتم…که اینقدر حرفتون رُک و پوست کنده هست..
من همیشه آرزوی همچنین صحبتهایی به خودم بودم..ولی بعضی وقتا ازش فرار میکردم..
ولی میدونم عمل نکردن هیچ احساس دلسوزی نداره..آب هویچ بدی..آب هویچ تحویل میگیری بدون برو برگرد….اخخخ قربون زبانت که اینقدر دقیق روش کار کردی که سدی مثل روحت…
استادم منم سعی کردم همینجور بخودم سخت بگیرم…نه برای آزار خودم..بلکه طبق قانون باید عمل کنم.اگه میخام جواب بگیرم…
استادم…اونجاهایی که الهام میشنیدم…و یکم میترسیدم…و خداوند بهم میگفت..اگه پیش نری خبر از موفقعیتت نیست…
من خودمو هُل میدادم…
من یه عصر تا شب به مدت 4 ساعت فقط داشتم غلبه بر ترس انجام میدادم..هیچکس نبود …
خیلیم برام سخت بود…
استادم من سفرهای متوالی چند ساعته داشتم..هر جای شهرم که میدونستم ترس داره رفتم…
مثل دیوانها..
مثل اینکه یه دوست ترسو و ناجالب داشته باشی..و منصرفت کنه..که اون شیطان بود..اون میگفت من انجامش میدادم…
ترسم بودا!!!خیلی….چون میدونستم داره منو میترسونه..میگفتم میرم تو دلش..
در کنارش..خدا بیشتر بود….
اینم بگم…
استادم!!!اهرم رنج…توی دریافت خاستهام خیلی شدیده…میدونم اگه پیش نرم..اگه در برابر الهامات کم بیارم…من به واضح سخن خدا رو شنیدم..
خداوند برای ما اسانیها میخاد..
اصلا نیاز نیست برای رسیدن به خاستهامون با افراد بجنگیم…
من دیدم توی کامنتا چند تا از بچه ها دارن با شرایطشون میجنگن..
بخدا من نجنگیدم…من براحتی به یسری خاستها رسیدم..
به الله قسم…..هیچکسی نفهمید..
جهان داره کارها رو انجام میده..فقط باید بزارییم هدایت بشیم..
من با برادرم نجنگیدم..خودش درست شد..و در برابرش بازم به الله قسم…خیلی راحت میلیونها بهم هدیه دادن…
من دارم اینا رو میگم چون از طرف این قانون خیلی مسائل و مشکلاتمو حل کردم…
قانونی که راه حل ساده بهت میگه..
یه مثال بزنم…من سر یه وام چند میلیون تومانی در سال 98..یه دردسری تا چند یال گریبانم بود و هر دفعه این شخص بهم توهین میکرد.
گفتم خدایا این پول رو اصلا نمیخام..
خدایا کمکم کن..
با خرید دوره عزت نفس در اوایل مهرماه 403..تونستم با یه الهام..که بهم گفت!سود مولتو میبخشم..در صورتیکه کل پول رو مونده تا بهمن ماه تسویه کنی..
و ایشون هم راضی قرار دادمون منهل شد..و من از ایشون میلیونها تومن بدون هیچ چشم داشتی دریافت کردم.حتی لباس و چیزهای دیگه…
و جهان کار خودشو انجام داد….
من میگم..رنج ..خیلی خوب تو ذهنم نقش بسته..من میخام با تمام قواّ این مسیر رو پیش ببرم..
و میدونم اینهمه نتیجه بخاطر چند ماه هست.خدا داند تا 5 سال دیگه من کجای این دنیاییم..
و همه رو لطف خدا میبینم…
استادم!!یه شبهایی زیر پتو که میخام بخابم..از ترسش بدنم به لرزه میفته…از قدرتش..از جهنمی که بهم نشون داده..
خیلی الهامات از خداوند بهم گفته میشه قطعا برای شما هم هست..
من قبلنا از یسری حرفها سوپرایز میشدم..ولی الان که هر اتفاقی میفته…میگم..هذا من فضل ربی..
خدایا اینهمه خوشبختی فقط از آن تو هست من که بجز خودت هیچکسی رو ندارم..
من خیلی ازش؟میترسم…احساس میکنم تنها چیزیکه خوشحالم میکنه..و اون لحظه منو قدرتمند میکنه..بهترین هدیه های دنیا..لحظه اییه که ازش میترسم…اون لحظه خیلی ناتوانی خودمو میبینم.
استادم من سفرهای درون شهری میرم.بدون گوشی…یه شخص بهم گفت..گوشیتو همراهت ببر.شاید یه اتفاقی برات افتاد…
گفتم نرگس…اگر خدا همراهته هیچ اتفاقی نمیفته..و داشت غم ناراحتی بهم میداد..
بدون استثنا هر روز مادرم بهم میگه…
بقول زبان خودمونی.
دختر بیصحاب میبرنتا….
ولی من سعی کردم حرف نزنم..و بگم اون خداست با منه…
من بیشتر احساسم با خداوند نزدیک میشه..
بیشتر روش حساب باز میکنم..
تمرین….
لذت: اگر همین امروز این تصمیم را بگیرید و موفق شوید، “لذت” و “دستاورد” شما در 5 سال آینده چگونه خواهد بود؟ (این لذت باید شما را جذب کند.)
لذت…همین نتایج کوچکه….
مگه عقل خودم میدونست من میتونم همچنین چیزی رو خلق کنم…
همه بچه های اون سایت میگفتن..لباس عروس مدل فولترینگگ.مدل ترنینگ.مدل تاپلکس..ندل دامنهای چینهای عربی ..مدل فلان قلق مزونی..
بخدا من نمیدونستم…
میدونم اون خداییکه منو تو این مسیر گذاشت..بقیه هم انجام میده تا همین آخر سال نمیدونم میخاد چه راه هایی رو بروم باز کنه..
خدا داند 5 سال دیگه کجا هستم..
استادم!!!من عاشق. عاشق…. این توع ورژنم که روی؟شونهاش بشینی باهاش پرواز کنی…
یه شب با هم رفتیم بهشت…وای چه صبحی بود…چه جیزهایی بهم نشون داد..
استادم من از بچگی یه الهام بهم شد..دقیقا اون تصویر توی صفحه نمایش؟گالریم هست..
حساب کنید..من از بچگی بهم الهام میشد..
استادم !!سواد خاصی نداشتم.یه شب خواب دیدم یه آدم مهربون..با اون خصلتهایی که اون باور گذشتگانمون راجع بخداوند بهمون گفته بودن.
خواب دیدم یه مرد خوش اخلاق با ریش بلند.
بهم گفت میدونی من کی هستم؟
گفتم خدا..
گفت آفرین عزیزم…اونو تو حس بهم میگفت..و ایشون داشت ناز منو میکشید…
استادم من همیشه خدا رو تا بزرگ شدم به اون شکل میشناختم..
اره میدونم….جواب تمرین من…هر کسی تو مسیر استقامت کنه و اینو با شور شوق بیشتر پیش ببره حتما ..عرض کنم نه فقط 5 سال دیگه..همین فردا چقدر خوبیها براش رقم میخوره ..5 سال دیگه…انشالله احساس میکنم شرایطم عالیه…
که حتی شاید تصوراتممم کنارش کم بیاره..
تمرین آخر..نقطعه اصل کاری!!!
4…تعهد توحیدی: اکنون که اهرم فعال شد، شما چطور «امیدتان به حمایت دیگران» را قطع میکنید و با اتکای مطلق به خداوند (نه پدر، نه خانواده، نه شریک)، این گام شجاعانه را برمیدارید؟»
مبخام بگم!!!تمام صحبتهام..تمام مسیرهام..تمام اقداماتم توی این چهار سال فقط بر پایه توحید بوده….
مگه ما انسانها بحز این حرف دیگه اییم دارییم..
نمیگم به این موضوع تونستم خیلی خوب عمل کنم.ولی هر موقع این اتکاها رو از دوشم برداشتم..باعث شد پاداش خوبی از طرف خدا بهم برسه..
چون ما انسانیم..
یدفعه ..
شده من یه الهام بهم رسیده..بعد باید یجاهایی رهاش؟کنم بخدا…
ولی از اونطرف دارم به اون میچسبم..اوایل بیزنسم باعث میشد خیلی روی اون الهام حساب کنم.میدونی چجور بود اون الهام درسشو بهم داده بود.دیگه موقع رها کردن بود..حالا یجایی بدون نتیجه میشد..
من فکر میکردم این بی نتیجه یعنی یچیز بی فایده..
و اونجا من کم طاقت میشدم..و بخودم میومدم..میگفتم..نرگس….
خدا میخاسته با این الهام این درس؟رو بگیری..
چرا داری تقلا میکنی که حتما با این الهام با فلان ذهنیتت برسه..
اونجا رها میکردم حالمو خوب نگه میداشتم..
بعدها الان که گذشته میدونم اون پروسه فلان درس رو بهم داده…
استادم!!!من خیلی توی این مورد.احساساتم غلیان میکرد.هنوزم احساس میکنم خرده هایی دارم.ولی سعی کردم هوشمندانه و همون باورهای توحیدیمو کار کنم..
و نخام زیاده روی کنم..بزارم پیش بره…
فقط نتیجه گیری از اینهمه صحبت…همگی برمیگرده به توحید….0
که خودش نیاز بکار کردن داره..منم دارم سعی میکنم نقطعه های اتکاهامون هر سری..توی هر موردی کنار بزارم…
و میدونم خداوند توی این زمینه مرا هدایت خواهد کرد…
استادم…اولا بخودم افتخار میکنم…که تونستم در این مسیر تلاشمو کنم.خیلی جاها هنوز کار دارم…ولی میدونم اگر گام شجاعانه برندارم…
و امیدم را از خدای خودم بگیرم و به دیگران بدم..
من همون نرگس سابقه ام..
که شبانه روز دنبال افراد اداره ها بود تا یکی پیدا بشه بهش کمک کنه..
و اون لطف خدا باعث شد.مایه آبروریزی خودش؟نشه…
من خیلی مسیرها رفتم..الحمدالله..تا دلت بخاد چک و لگد خوردم..من فقط میگم..خدایا …
هر صبح این باور رو میگم.
امروز صبح کنار رشته کوه بزرگ شهرمون..یه نگاهی بهش انداختم..
گفتم خدایا!!!!در برابر این استقامت کوه..منم بخودم متاهد میشم…
چه با نتیجه چه بد ن نتیجه..امروز رو سعی میکنم حال خودمو خوب نگهدارم…و تو مسیرت ثابت قدم باشم.و تو راهنما و هدایتگر من باش..
خدایا بیزنسم.روابطم.سلامتی ام..هر چی باشه رو خودت هدایت کن..
استاد توی فایلهای توحیدی شما میگین…
خداوند میدونه خاستهای شما رو ..نمیخاد مدام بهش یاداوری کنید…
درسته دوستداریید بهش؟برسین..اون خدا میدونه چه زمانی اون خاسته با شما هم مدار بشه..
منم میگم..
خدایا مثل این کوه بهم صبر بده..کمکم کن.تا سجده گویت باشم و تو مسیرت باشم…
آخه هیچ چیزی به زییایی صلات تو نیست..
من بچه که بودم..خانواده پدری مادرم…خیلی ادعای مذهبی دارن..فلان نماز شب فلان نماز چند رکعتی.فلان نماز فلان..خیلی توی این مسیرها هستند..یه ادعاهای خاصی دارن..من کاری به مسیرشون ندارم..
مادرم همیشه میگه..ادم مومن همینا هستند فقط دارن نماز میخونن.
با همون زبان بچگیم همیشه برام سوال بود..
یه چادر بزرگ بندازی روی سرت..و یه تار موهات پیدا نشه..منم یه ادم گرمایی هستم.
یادمه یه چادر دوختم جلوشه بسته بودم تا زیرش لخت باشم..
میگفتم یعنی چی…ساعتها بری بالا بیای پایین بعد فشار چادر و مواظب بودن چادر..
وای خدایا اونم نماز 100 رکعتی من حالم بد میشد..
فکرشم آزارم میداد…
اولین کاری که کردم اقدامات برلی از بیین بردن حاشیه ها بود واقعا از احساس گناه و و این چادر جاقچقورا راحت شدم..
خدایا شکرت…
و استادم…الان خیلی راحتم..خیلی احساس بودن در کنار خدا رو دارم..اصلا چقدر با همدیگه خوشحال و خوشبختیم…استادم کارایی میکنم که اون فرد نماز 100 رکعتی هنوز تو زندگی همچتین آبشنی از خداوند رو ندیده.و من امروز خیلی خیلی بیش از حد راضیم از؟بودن در کنار خودم و خدا..
اصلا یه زره هم حال نمیکنم با هیچکسی…اصلا بودن در کنار شخصی متضاد با خودم…
نمیتونم یه ثانیه هم تحملش کنم…نسبت به افراد نزدیکمم همینجور شدم..
حتی با وجود اینکه مومن رو از؟یسری چیزها میبیینن.
استادم در نهایت سپاسگزارتم بابت اینکه “ما رو از جهنمی که باورهای گذشتگانمون بهمون فهموندن نجات دادی….
استادم خیلی متشکرتونم.که این مسیر رو با مخالفتهای اطرافیانت…ادامه دادی..جونمونو نجات دادی…خدا داند در اینده چه شود..
در نهایت سپاسگزار خداوندم.که همیشه پیروز و سربلند هست.و همواره در حال هدایت ماست..این هم ترین آبشنه..
برای افرادی که بخان اهرم رنج و لذت رو بچشن..
برای تمامی عمرشون…
الحمدالله رب العالمین.
سلام دوباره در کامنت دوم
از یه نیمه شبِ عجیب:)
ساعت 3 بامداد سه شنبه ست
شب ساعت 12 و نیم بود تقریبا رفتم مثلا خوابیدم ولی اصلا خواب به چشمام نمیومد، جلسه پنجم قدم 11 که داشتم گوش میدادم هم تموم شد
دیگه خسته شدم و گرسنه هم شده بودم نزدیک 2 بود پاشدم رفتم برا خودم یه کورن فلکس درست کردم و قسمت 57 زندگی در بهشت رو گذاشتم و مشغول خوردن شدم
بعد گفتم یه کم کامنت بخونم
بعد یه دفه چشمم به اون نوتیفیکیشنِ Siri افتاد که دوباره داشت بهم ساجسشن، یا در واقع پیام و هدایت خدا رو میرسوند
رفتم اون توصیه رو انجام دادم، بعد اصلا نمیدونم چجوری شد یه دفه به دلم افتاد برم کامنتای جلسه آخر دوره هم جهت رو بخونم!
خیییلی وقته که من هیچ سری به کامنتای اون دوره نزدم، ولی به دلم افتاد
چندتا کامنتو همینجوری کلی خوندم و رفتم پایین، تا خدا دستمو گرفت برد وسطای کامنت خیلی طولانی معصومه حقانی عزیز
یا ایها المزّمل
قُم اللَّیل إلّا قلیلاً
…
وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا
إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلًا ثَقِیلًا
إنَّ نَاشِئَهَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِیلًا
…
رَّبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَکِیلًا
سبحان الله، نمیتونم براتون توصیف کنم چه حسی داشتم، تو پوست و کالبد خودم نبودم، معلق بودم، گیج بودم
خدایا شکرت
ساعت 3 نصفه شب اینجوری هدایت بشی به این آیه ها، اینجوری از خدا بشارت بگیری که به زودی ظرفت بزرگتر میشه و بیشتر و سنگین تر دریافت میکنی
اینجوری خدا بهت یادآوری و تاکید کنه که فاتَّخذهُ وکیلاً
خدایا شکرت، چه حس سرگشتگی شیرینیه
همینجوری اشک از چشمام جاری بود وقتی آیه ها رو میخوندم، وقتی حضور خدا و پیام گرفتن از خدا رو حس میکردم
خدایا مرسی که هی بهم یادآوری میکنی چه خدای بزرگی دارم
مرسی که وقتی ناخودآگاه یه نجواهای مخفی میان تو ذهنم که بترسوننم از نرسیدن به خواسته هام، بلافاصله یه ندایی پیامی هدایتی از طرف تو حس میکنم و نجواها دمشون رو میذارن رو کولشون و در میرن
خدایا من خودم و همه خواسته هام رو به تو سپردم
من این دو تا خواسته ی مهم فعلیم رو هم از تو میخوام
من به تو وصلم، و پیش تو همه چیز آسانه و فراوانه
هو علی هین
در مورد کار خوب پیدا کردن، من دارم سمت خودم رو انجام میدم و خداروشکر خوب هم دارم پیش میرم
اینکه در نهایت چی بشه و چه کاری و با چه کسی و تو چه منطقه ای بهترینه برای من، به تو میسپرم که هدایتم کنی و بهم نشونه بدی، و آسانم کنی برای آسانی ها
در مورد رابطه هم دارم سمت خودم رو انجام میدم، چیزایی که میخوام و دوس دارم رو مینویسم، اصل لیاقت و شایستگیم رو هرروز برای خودم تکرار و یادداشت میکنم، زیبایی ها و نکات مثبتی که تو رابطه ی اخیرم یا رابطه های قبلیم داشتم یادداشت و یادآوری میکنم و بابتشون خدا رو شکر میکنم
به خودم میرسم و برای خودم بها و ارزش قائل میشم
دیگه بقیه ش، تبدیل کردن این فرکانس ها به اتفاق واقعی، با توئه خدای دلبرم
فاتخذه وکیلا تو وکیل منی خدایا، و نِعمَ الوکیل، خودت بهترین نتیجه رو پیش روم بیار
خدایا شکرت برای بزرگیت و مهربونیت و عدل قشنگت و کلا قوانین قشنگت، شکرت برای خودت:)
شکرت برای نوازشهات که خیلی بیشتر و ملموس تر از قبل درک و حسشون میکنم، و چقدر لذتبخشه نوازش خدا
چقدر جای خوبیه روی دوش خدا
خدایا بازم عاشقتم
من برم یه کم قرآن بخونم و بعد بخوابم به امید خدا
ساعت 3:50 بامداد سه شنبه 9 دسامبر
که میشه روز نهم از تعهد 21 روزه:) چه روز قشنگی بشه:)
سلام و سپاس خدمت استادان عزیزم و دوستان عزیزم در سایت
نکته 1: با هیچ دلیل و منطقی در احساس بد نمون و خودتو بابت هیچ اشتباهی سرزنش نکن.
نکته 2: اصلا مهم نیست الان شرایط چطوریه شرایط تغییر میکنه.
نکته 3: روی هیچکس حساب نکن حتی روی عزیزانت و روی پای خودت وایسا. انتخاب کن خودت زندگی خودت رو خودت خلق کنی.
نکته 4: وقتی توحیدی عمل میکنی درهایی باز میشه که قبلا نمیدونستی وجود داره.
نکته 5: هر تغییری میدونی باید ایجاد کنی ولی نمیکنی از اهرم رنج و لذت استفاده کن.
تمرین:
شما در زندگیتان، کدام «طناب اتکا به غیر خدا» را رها کردید (یا میدانید که باید رها کنید)؟
شاید این طناب، اتکا به حقوق کارمندی بوده که جرات شروع کسبوکار خودتان را نداشتید.
شاید اتکا به یک فرد خاص (پدر، مادر، همسر، شریک) برای حمایت مالی یا عاطفی بوده.
شاید اتکا به مدرک تحصیلیتان بوده که جلوی تغییر شغل شما را گرفته.
یا شاید اتکا به یک مشتری خاص یا یک «آب باریکهی همیشگی» بوده.
جواب:
من چند سال قبل کارمند بودم و کار خیلی خوب بود و حقوقم هر ماه بیشتر میشد ولی هم یکسری تضادها اونجا برام پیش اومد و هم اینکه تصمیم گرفتم کسب و کار شخصیم رو راه بندازم بنابراین از کارم استعفا دادم و کسب و کار خودم رو شروع کردم هر چند بعد بخاطر پایان نامه ام که نیاز به تمرکز بالا داشت تمرکزم روی کسب و کارم کم شد و رشدمم کند شد ولی این شجاعت رو داشتم که حداقل این تصمیم شجاعانه رو گرفتم و بابتش خودمو تحسین میکنم.
در گذشته شده که بخاطر اتکا به یک فرد خاص مثل دوست ضربه خوردم ولی نمیخوام که این دوباره تکرار بشه. سعی میکنم آگاهانه حواسم باشه که به حمایت عاطفی هیچکس وابسته نشم و از خدا میخوام قلبم رو از عشق خودش پر کنه که محتاج عشق بنده هاش نباشم. نیاز عاطفی دارم ولی میخوام خدا خودش در بهترین حالت ممکن این نیازمو برآورده کنه. روی هیچ فرد خاصی کلید نمیکنم.
الان هم دارم به سهم اجاره ملک پدرم اتکا میکنم البته این ملک قابل استفاده نبود و خودم این ملک رو قابل استفاده کردم و دادم اجاره ولی خیلی دوست دارم کلا از این اجاره بینیاز بشم. کلا رها کنم سهمم رو بیخیال بشم و ببخشم به خانوادهام. روی پای خودم بایستم صد درصد مسئولیت زندگیمو به عهده بگیرم. هنوز این تصمیم رو نگرفتم. میگم بذار اول درآمدم بیشتر بشه بعد واگذار میکنم ولی شاید تصمیم درست اینه که اول قید این آب باریکه رو بزنم بعد درهای جدید باز میشه. مثل حامد جان که توضیح داد. نمیدونم دوست ندارم زجر بکشم. از طرفی اون پول رو حق خودم میدونم. شاید هنوز اونقدر شجاع نشدم و باید یکم به خودم زمان بدم و بیشتر رو خودم کار کنم.
ولی خودمو که نمیتونم گول بزنم من خودم باید پول بسازم. محتاج هیچ منبع درآمدی غیر از پولی که خودم میسازم نباشم. این یه حقیقته و نمیتونم نپذیرمش.
دارم سعی میکنم هر طور شده از این منبع درآمد زودتر دل بکنم برای اینکه خدا درهای جدید رو برام باز کنه و هم اینکه مجبور بشم و بیشتر به تکاپو بیفتم و جدیتر رو کسب و کارم تمرکز کنم و هر طور شده پول بسازم.
تمرین:
شما همین حالا برای کدام یک از اهداف بزرگ (کاری یا شخصی) که به دلیل ترس از آن فرار میکنید، میخواهید این اهرم را فعال کنید؟
کسب و کار شخصی.
1. آن “تصمیم بزرگ و ترسناکی” که به تعویق انداختهاید، چیست؟ (مانند راهاندازی بیزینس جدید، ترک شغل فعلی، یا تغییر یک باور بنیادین.)
تمرکز 100 درصد روی همین کسب و کارم.
2. رنج: اگر این تصمیم را به مدت 5 سال دیگر نگیرید، “بلاهایی” که بر سر زندگیتان میآید (به وضوح و با بزرگنمایی) چیست؟
هیچی بدبخت و بیچاره و فقیر و محتاج هر کس و ناکسی میشم. افسرده میشم. سنم میره بالا و به هیچکدوم از خواسته های معمولیم هم نمیرسم چه برسه به رویاهام. نون ندارم بخورم. از گشنگی میمیرم.
با خفت و خاری زندگی میکنم. خودم از خودم شرمنده ام. از خدای خودم شرمنده ام که اینهمه بهم فرصت داد و استفاده نکردم.
3. لذت: اگر همین امروز این تصمیم را بگیرید و موفق شوید، “لذت” و “دستاورد” شما در 5 سال آینده چگونه خواهد بود؟ (این لذت باید شما را جذب کند.)
خب من خیلیا رو میبینم کا در همین حوزه کاری من موفق هستن و دارن خوب پول میسازن. پس منم میتونم یکی از اونا باشم و پول بسازم و خوب زندگی کنم. طبیعی زندگی کنم. عزت و شرف داشته باشم. خودم به خودم افتخار کنم. دیگران بهم افتخار کنن. آرزوی هر مردی باشه که باهام ازدواج کنه. کلی شهرت نیک کسب کنم. محتاج غیر خدا نباشم. هر چی رو دوست دارم و نیاز دارم بخرم بدون اینکه درگیر حساب کتاب باشم. نیازهای ضروری زندگیم رو راحت برآورده کنم و بعد نیازهای لول بالاترم رو آرزوها و رویاهام رو.
محتاج ارث و میراث و اجاره ملک پدری نباشم و اختلافات خونوادگیم کلا حل میشه. هر جایی که دوست داشته باشم میتونم زندگی کنم. هر شهری هر کشوری که دوست داشته باشم میتونم برم سفر. زندگی رو میتونم زندگی کنم به معنی واقعی و از زندگیم لذت ببرم. تا 5 سال دیگه میتونم به همه خواستههایی که الان دارم برسم. 5 سال وقت دارم. میشه. میتونه اتفاق بیفته و اگه بشه واقعا تازه میشم همون دختری که همیشه میخواستم باشم. یه دختر مستقل ثروتمند خودساخته.
4. تعهد توحیدی: اکنون که اهرم فعال شد، شما چطور «امیدتان به حمایت دیگران» را قطع میکنید و با اتکای مطلق به خداوند (نه پدر، نه خانواده، نه شریک)، این گام شجاعانه را برمیدارید؟»
خدایا من الان هنوز محتاج اون ورودی مالی هستم ولی نمیدونم باید یهویی یه اقدام انتحاری انجام بدم و کلا این منبع درآمد رو حذف کنم بعد درهای جدید باز میشه
یا اینکه به خودم استرس ندم تمرکز کنم روی کارم به یک درآمد مناسب برسم بعد خودبخود دیگه به اون پول نیازی نخواهم داشت.
در کل احساس میکنم روش اول درستتره ولی میترسم به زجر و سختی بیفتم. دوست ندارم زجر بکشم واقعیتش میخوام راحت اتفاق بیفته. اون درآمدی که منو از این پول بینیاز میکنه میخوام برام راحت اتفاق بیفته. آدم زجر کشیدن نیستم. اگه بدونم این پول آب باریکه رو رها کنم یه در دیگهای باز میشه حتما این کار رو میکنم. ولی خب هیچ تضمینی نیس خودم اینو میسازم که این اتفاق میفته یا نه. هنوز ایمانم کامل نشده حس میکنم میشه ولی بازم میترسم. خدایا بهم الهام کن بگو چیکار کنم؟ از همین ماه این پول رو از زندگیم حذف کنم؟ یا کی؟ بهم بگو. واقعا با تمام وجود میخوام تغییر کنم.
با اینکه بیاد میارم من همون آدمیم که تمام دارو ندارم رو رها کردم و به تهران مهاجرت کردم و درها برام باز شد هم کار پیدا کردم هم اسکان مناسب هم دوست فوقالعاده ولی بازم برای این اقدام جدید ترس دارم. با اینکه اون اقدام قبلیم خیلی بنظرم شجاعانه تر و خفن تر بود چون من اون موقع مهاجرت هم کردم ولی الان میخوام تو همین شهری که هستم فقط یه پولی که همیشه میومد رو دیگه نگیرم. پس سختتر از قبلی نیس. میتونم. از عهده اش برمیام.
اول باید در قبلی رو رها کنم تا در جدید باز بشه.
نمیتونم خودمو گول بزنم نمیشه اول باید ایمانم نشون بدم باور کنم که یه در دیگه ای باز میشه و با این باو در قبلی رو رها کنم.
الان که اینا رو نوشتم واقعا به این نتیجه رسیدم که اول باید بیخیال اجاره مغازه ها بشم بعد خدا بزرگه از کار خودم میتونم پول بسازم.
الان این ایده اومد که به برادر بزرگم بگم که از این ماه اجاره ملک به حساب تو واریز بشه و سهم من رو هم نده. اگه مقاومت کرد یا تعارف کرد میگم سهمم رو برام نگه دار ولی واریز نکن. میخوام رو پای خودم وایسم.
مطمئنم درک میکنه و قبول میکنه.
خدایا شکرت
دقیقا 2 شب پیش که با دوست عزیزم صحبت میکردم خیلی تند و محکم برگشت بهم گفت تک هنوز نمیتونی از اون اجاره مغازه ها دل بکنی بعد صحبت مهاجرت رو میکنی؟ خیلی بهم برخورد و سعی کردم توجیه کنم ولی ته دلم میدونستم که باید این کار رو بکنم چند ماهه که این خواسته تو دلم بوجود اومده و اصلا خودم به دوستم گفتم که میخوام همچین تصمیمی بگیرم. برای اینکه میخوام خودم پول بسازم و محتاج کسی نباشم. واقعا این خواسته قلبی منه.
حتما اینا همش یه نشونه اس و یه مسیر تکاملیه برای اینکه من به این مرحله برسم و این تصمیم رو بگیرم و بعد به اون خواسته یعنی استقلال مالی و بی نیازی از دیگران برسم.
خدایا شکرت احساسم خوبه انجامش میدم. هر چی شد پاش وایمیستم. ممکنه مثل حامد عزیز وسط کار سختی هایی پیش بیاد و پشیمون بشم ولی برنمیگردم ادامه میدم تا مثل حامد نتایج بزرگ بگیرم.
شایدم هیچ سختی پیش نیاد. شاید الکی دارم میترسم. شاید از همون روزی که اون پول رو قطع کنم از زندگیم، یه در دیگه ای باز بشه.
من میسازم که قراره چه اتفاقی بیفته. پس اگه من میسازم من میخوام اینو بسازم که:
من این پولو واگذار میکنم به برادرم.
و بعد درامدم از کسب و کار خودم بیشتر میشه یا به یه کاری ایدهای هدایت میشم که دیگه به اون پول عملا نیازی نخواهم داشت.
و هرماه رشد میکنم.
و نتایج شگفتانگیز تو زندگیم شروع میشه به رخ دادن!
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند بخشنده مهریان
آرامش در پرتوی آگاهی ( قسمت دوم )
آگاهی های این فایل، مراقبه ای است با صدای استاد عباس منش برای به صلح رسیدن با خود. همچنان که متن را می خوانید،حتماً بارها فایل صوتی را گوش دهید و به مفاهیم آن فکر کنید.
دیدی که هر اتفاق خوب تنها نتیجه قلبی پاک بوده است و خواهد بود و قلبت را پاک کردی و سادهتر شدی و سادگی رهایی و همین است که اینجایی و هنوز مشتاقی و حالا میشنوی صدای خود ابدیت را که از درونیترین لایههای وجودت با تو حرف میزند.
من جانم و آگاهی ، تو جسمی و ذهن و من اصل تو ام، خود متعالی تو، خود لایتناهی تو، توی بینهایت، توی مقدس. وقتی فراموشم میکنی و فراموش میکنی که این زندگی تنها یک تجربه کوچک در ابدیت توست، سقوط میکنی و همین است که جامعه بشری، همه بشر امروز در سراشیبی سقوط هست و همین است که ارزشهای امروز همه بیارزشی است.
و تو تنها وقتی نجات مییابی که مرا دوباره پیدا کنی، خود لایتناهیت را، اصلت را و همین است که تو هرچند موفق، هنوز درون به دنبال چیزی میگردی. هنوز به آرامش نمیرسی، هنوز یک چیزی کم داری و آن قداست تو، ابدیت تو، اصل توست.
بیا این دیدار را گرامی بداریم. این دم را که برای همه پیش نمیآید و چه میشد اگر پیش میآمد؟ بیا بیشتر آشنا شویم. حکایت من و تو که حکایت جان است و جسم و من که از ازل بودم، این بار در تو تجلی یافتم؛ خیلی پیش از تولد، پیش از جنین، پیش از تصمیم و تو از من زاده شدی، از سکوت، از ابدیت، از قداست.
من آگاهیم ، تو جسم بودی و ذهن ، تا اینکه جسم آمد، جنین نوزاد و آگاه بودی و ساده، جز شادی و رهایی نمیشناختی و لحظهها را یکی یکی زندگی میکردی.
سکوت بودی و در گفتگویی آرام با من. تا نفس پیدا شد تا مشغولت کند، تا در شلوغی اندیشه ات صدایی از من نشنوی. نفس خشم را به تو آموخت. کینه را، حسد را، اندوه را، قالب را تا گفتگوهای درونی تو را، ذهن تو را آشفته کرد و ناپاکیها که از طبیعت نبودند، از خدا نبودند و جسم تو آنها را نمیشناخت، به این آشفتگی دامن زدند.
تصاویر آلوده، افکار آلوده، صداهای آ آلوده، گفتار آلوده و غذاهای آلوده جسم و ذهن تو را پریشان کردند و قیل و قال نفس را بیشتر و بیشتر تا سکوت را از تو گرفتند و سکوت زبان گفتگوی من بود با تو و من آرام آرام فراموش شدم و تو حتی فراموش کردی که لایتناهی هستی، مقدسی، ابدی هستی و زمینی شدی و سقوط کردی.
دست و پا زدنهای بینتیجه، روابط آزرده، تحقیرها، خشمها، کینهها، حسادتها، پریشانیها، بیشترخواهیها، فرافکنیها و مشکلاتی که با آنها عادت کرده بودی و فکر میکردی زندگی همین است. برای همه تلخ است. همه حقیقت همین است. زمین و زندگی زمینی و غافل بودی که آرامش و سعادت چنان به تو نزدیک است که در توست، در ذره ذره تو، و من آنقدر فراموش شدم که حتی نمیپذیری که زمانی بوده ام. چنان که آمدند و گفتند و گوش نکردی.
اما چه باک حالا سکوت کردهای که بشنوی و مرا تجربه کنی و سعادت را و این بیشک، بزرگترین اتفاق زندگی توست. همان که همیشه در انتظارش بودهای. همه آنچه تو را به سعادت میرساند بازگشت تو به اصل خویش است. بازگشت به من، توی لایتناهی، خود مقدس تو و تو تنها در سکوت و آرامش است که میتوانی به من بازگردی، وقتی نفس را و گفتگوهای درونیت را آرام میکنی.
هرگاه با مشکلی مواجه میشوی به من بازگرد. به درون و به خاطر بیاور که تو موجودی الهی هستی و همه این زندگی تنها یک تجربه کوچک فیزیکیست در زندگی ابدی و مقدس تو. تجربهای که بارها و بارها تکرار میشود و به خاطر داشته باش که تو لایتناهی هستی. تو لایتناهی هستی تو ماندگاری و پایدار.
دیشب بعد از خوندن کامنتهای عالی و بی نظیر دوستان در پروژه تغییر را در آغوش بگیر ( کامنتهای جلسه 17 دوره احساس لیاقت رو امشب میخونم ) زدم روی نشانه امروز من
و صفحه خوشگل مربوط به فایل (آرامش در پرتوی آگاهی ( قسمت دوم ) برام اومد
قبل از اینکه فایل و گوش بدم شروع کردم به خوندن مطالب مربوط به فایل
وقتی میخوندم چون فایل رو بارها و بارها قبلا گوش دادم دقیقا با خوندن متن ، صدای دلنواز استاد رو میشنیدم و بینهایت برام لذتبخش بود .
دیشب الهام خانم اومد گفت متن رو تو قسمت 17 پروژ کامنت کن ، اما گوش ندادم .
الان که دوباره وارد سایت شدم
الهام خانم دوباره اومد و منهم تسلیم شدم گفتم چشم و انجام دادم
استاد عباسمنش عزیز و بزرگوار و خانم مریم شایسته نازنین و دوست داشتنی و گروه تحقیقاتی بی نظیر عباسمنش بینهایت سپاسگزارم
@@@ با کمال احترام @@@
.
بنام خدای هدایتگر و مهربان
سلام گرم به همه دوستان عزیز در این سایت الاهی
خدایا شکر ات که کمک کردی اینجا باشم این آگاهی های ناب و ارزشمند دوستان عزیز را بشنوم
فکرکنم دو روز پیش بود از خدای بزرگم هدایت خواستم به من توفیق تعهد و عمل بیشتر در این مسیر را بدهد و گفتم یک نشانه یی بده که احساس ام خوب شود و قلبم باز حالا این فایل و این گفتگو ارزشمند بهترین نشانه از جانب پروردگارم بود که خیلی خوشحالم از این بابت
داستان زندگی دوستان و خصوصا حامد عزیز نمونه واقعی از اجرای توحید در عمل است وقتی سعی میکنی از شرک دور شوی وقتی توکل میکنی به خداوند درهای باز میشه که فکر میکنی وجود ندارد حامد عزیز ازت بینهایت سپاس گزارم چقدر این داستان ها ایمان آدم را قوی میسازد وقتی به او توکل میکنی و کارها را به او می سپاری چگونه خداوند درها را باز میکند دستان اش را از بینهایت طریق می فرستد قلب ها را نرم میکند برایت کافیست تو فقد به او توکل کنی باورهای توحیدی داشته باشی
خدای بزرگم تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم پرورگار بزرگم همه امورم را به تو می سپارم که تو بهترین هادی و بهترین کارساز هستی
خدایا خودم را به تو می سپارم از شر نجواهای شیطان که تو بهترین حافظ و نگهبان منی
خدایا خودت دستم را بگیر قلب ها را برایم نرم بساز دستان ات را برای کمک به من بفرست که دانا و توانا بر هرکاری
اما در رابطه به اهرم رنج و لذت خدا ره شکر با این صحبت های استاد اهمیت این موضوع را خیلی بهتر درک کردم دقیقا چیزی که استاد میگوید من هر وقت که کاری را با تمام تعهد انجام داده ام به این دلیل که دلایل خیلی قوی داشتم یا رنج انجام ندادن اش آن قدر زیاد بوده که باعث حرکت ام شده یک برهه ی از زندگی ام تعهد فوق العاده یی از خودم نشان دادم برای بدست آوردن سلامتی مهمترین دلیل اش این بود که اهرم رنج و لذت ساخته بودم که سه وقت صبح چاشت و شب می خواندم و همین کار انرژی مضاعفی به من میداد و باعث شده بود با تمام وجود انرژی بگزارم و روی خودم کار میکردم حالا هم دقیقا باید از همین اهرم استفاده کنم که میتواند انرژی و توانایی ام را چند برابر کند برای کار کردن روی فایل ها و آموزش ها
سپاس گزار خداوندم این روزها پر از اتفاقات خوب و رشد پیشرفت تکامل که درحال طی شدن است با خواندن کامنت دوست عزیز اصغر و پریسا درک جدید و بهتر از اهمیت اهرم رنج و لذت بدست آوردم و تمام سالهای عمرم جلوی چشمم ظاهر شد از اینکه چرا سالها رنج و سردردی های شدید افسردگی شدید مشکلات را تحمل کردم ولی با وجود که میدانستم باید تغیر کنم ولی نمیشد زورم نمیرسد نمیتوانستم تغیر کنم حالا دلایل اش را بهتر درک میکنم که رنج تغیر نکردن کمتر از رنج تغیر کردن بوده در ذهن من خیلی مواقع تغیر برایم خیلی سخت طاقت فرسا بوده که باعث شده هیچ حرکتی نکنم و آن رنج و سختی سردردی های مزمن و زجر را تحمل کنم و تغیر نکنم دقیقا این اهرم رنج و لذت باید درست شود باید به ذهن ات بقبولانی که تغیر نکردن چقدر زجر آور و وحشتناک است و ادامه این روند چه آینده ی تاریک را به دنبال دارد آن وقت است ذهن قانع میشود که باید تغیر کنی و تغیر امکان پزیر است
شما در زندگیتان، کدام «طناب اتکا به غیر خدا» را رها کردید (یا میدانید که باید رها کنید)؟
اتکا من به حقوق کارمندی است که باید رها کنم میدانم کار که فعلا دارم بزرگترین مانع در برابر پیشرفت و پرواز من است اما اول باید سلامتی ام را بدست بیاورم افسردگی و ترس های شدید که دارم را حل کنم بعدا از کارمندی بیایم بیرون
همین الان به هدایت الله این اهرم را برای بدست آوردن سلامتی درمان افسردگی و درست کردن باورهای که باعث ترس ونگرانی شدید در من را فعال میکنم از امروز قول میدم به امید خدا این اهرم را بسازم و حداقل دو مرتبه در روز مرور کنم تا انرژی و سوخت شود برای حرکت ام از جای که به لطف الله حالا وقت آزاد خیلی خوبی دارم میتوانم از زمان پیش آمده نهایت استفاده را بکنم و این چند ماه که بیکار هستم نقطه عطفی در زندگی ام شود که بعدا بهش افتخار کنم که چقدر خوب استفاده کردم و زندگی ام را متحول کردم
بنام خدا
سلام عرض میکنم خدمت شما برادر گرامی آقای عباس منش که حالا شما را استاد خود
میدانم و خانم شایسته محترم که شایستگی در
شخصیت شان نمایان شده و همه دوستان هم فرکانسی که میدانم تک تکشان برای این مسیر انتخاب و بر گزیده شده اند.
پروژه تغییر را در آغوش بگیر هم زمان شده با تغییرات زیاد و بزرگی برای همه ما واژ جمله برای خود من که احساس میکنم نسبت به چند ماه گذشته واقعاً انسان دیگری شده ام.
با اینکه از اول زندگیم همیشه در سیر و تحول بوده ام اما هیچوقت در این زمینه اینهمه تغییر نداشته ام.
بطور عمومی بیشتر ترسها و ضعفهایم به اعتماد بنفس و توانایی تغییر کرده و در همه زمینهها رشد قابل ملاحظه ای کردهام اما هنوز با آنچه که میخواهم فاصله دارم
واقعاً این روش زندگی شمارا خیلی دوست دارم و تحسین میکنم که پیوسته در حال بهبود وضعیت خود هستید و همیشه سعی میکنید در کار خود بهترین باشید.
باید بگویم که بدون اغراق با فاصله از خیلی ها جلوتر هستید
حتی از محققین بر جسته ای مانند جو دیسپنزا
نویل گادارد باب پراکتور برایان تریسی آنتونی رابینز و…….
احساس شخصی خودم این است که با وجود شما جهان جای بهتری خواهد بود و توسعه بیشتری خواهد یافت
با آرزوی بهترینها برای همه دوستان همراه و خانواده بزرگ عباس منش
سلام استادعباسمنش جانم سلام مریم بانوی قشنگم
سلام دوستای گلم
چقدر امشب حال دلم خوبه وخوشحالم البته که همه شبها حالم خوبه ولی امشب خوب تر وخاص تره
استادجانم ومریم گلی ودوستای عزیزم دلم خواست امشب حال خوش درونم رو اینجا به اشتراک بزارم.
امشب برادرزاده عزیزم رفت مراسم بله برون با دختری که خداروصدهزارمرتبه شکر باهم به نتیجه های خوب ومثبتی رسیدن.وصدالبته خانواده ها.
چون فقط من از این قضیه باخبرم و قراره تا مراسم اصلی هیچکس باخبرنشه نمیدونستم کجا باید خوشحالی مو مطرح کنم دیدم اینجا بهترین جاهست.
دیدم اینجاتنها جایی هست که فقط وفقط حرفهای خوب وخبرای خوش رو فریادمیزنن.
وای استاد دل تودلم نیست.ی دلشوره شیرینی دارم.ی حس خوبی تمام دلم خونه عروسِ.
استادجانم غیراینکه امشب اینهمه اتفاق خوب افتاده الان ی مدت زیادی بابت ی مسئله ای مدام دارم با خدا مشورت میکنم وعجبااااا از این فایلایی که پشت هم اومد وهمه مضمونش ی چیز بود.
جلسه2قدم 12،جلسه 7و8عزت نفس،فایل 16و15 همین دوره تغییر را درآغوش بگیر.
منی که مسئله ام بابت تغییربود وباید ی تصمیم بزرگ میگرفتم.و این فایلها منو برد به تسلیم منو برد به جایی که همه چیو سپردم بخدا.منی که راضی شدم به اینکه خدا منو توی این مسیربرده پس باید پایمردی کنم.
استادم شاید باورتون نشه ی مدت خیلی طولانی بود دنبال فایلای دوست عزیزمون آقای هادی ترابی بودم چون ی چیزهای جذاب ولی کمرنگی ازشون توذهنم بود هرچی گوشیم وسایت رو زیر و رو کردم پیداش نمیکردم.بطور خیلی معجزه آسا توی درایو گوشیم جایی که اصلا به فکرمم نمیرسید فایلا رو با همون پسوند hadi torabi پیدا کردم.من اصلا اسم وفامیل این دوست توحیدیمون رو فراموش کرده بودم و فکرشم نمیکردم با این پسوند بشه پیداشون کرد.
خلاصههه جونم براتون بگه که اون 5 فایل رو گمونم 10بارگوش کردمو کیف کردمو چه قفلهایی تو ذهن من شکسته شد.
چقدر مرور کردم از سال 98تاالان که با شما استادِ جان آشنا شدم چه تغییراتی کردم که حتی انقدر آروم و بدیهی بوده که متوجه نشدم.
اولین وبزرگترین تغییرم این بود که من حقوقم خیلی کم بود وهمیشه بسته اینترنتی فقط برا گوشیم میتونستم بخرم با شما و سایت که آشنا شدم تمام آرزوم شده بود که بتونم اینترنت وای فای بخرم که به مدت طولانی نت داشته باشم با حجم وسرعت بالا که بتونم فایلای استادرو تصویری دانلود کنم و ببینم.همه وجودم شده بود خریدن فایلای پولی همونطور که فایلای رایگان رو میجویدم وشبانه روزم رو پر کرده بود.دلم فایل پولی میخواست چون انصافا از لحاظ آرامش و شخصیت فایلای رایگان منو خیلی خیلی خیلی تغییر داده بود.خودم میفهمیدم که اون آدم قبل نیستم.دنیام عوض شده بود.اطرافیانم عوض شده بودند.
ازهمه مهم تر خدام عوض شده بود.دیگه خدایی رو لمس میکردم که از رگ گردن بهم نزدیک تر شده بود.
تمام عشقم شده بود خریدن دوره 12قدم.
وبالاخره منی که پولم به خریدن دوره ونت وای فای نمیرسید خدا جوری برام چید و دنیامو توی شغل ودرآمد عوض کرد که سال 1400 همه رو یکجا خریدم.
خداوند جوری برام چید که تا الان همچنان اینترنت وای فای ام به راهه و بغیر دوره 12 قدم دوره عزت نفس،عشق ومودت در روابط،حل مسائل رو هم خریدم.
دیدم دارم تو دنیای زندگی میکنم که رفتار آدمهایی که همیشه باهام تو جنگ وجدل بودن ودوستم نداشتن الان من براشون شدم قابل اعتمادترین و یکی از عزیزترین آدمهای زندگیشون.
انقدر اتفاقای ریز ودرشت خوب توی این چندسال برام پیش اومده که الان بخوام بگم میشه ی شاهنامه.
استادجانم تمام فایلایی که این چند مدت گوش کردم و عمیق شدم توش بهم یادآوری کرد که بقول شما انقدر نتایج آهسته میاد تو زندگیمون که اصلا متوجه نمیشیم و فکر میکنیم از اول همونجوری بوده اوضاع.
من یادم اومد که زندگی قبلیم چی بوده و این زندگی فعلی چیه؟
یادم اومد بابت چه چیزهایی باید سپاسگزاری کنم که ی زمانی آرزوشو داشتم.
یادم اومد که این نتایج رو خودم بوجود آوردم.
استاد جانم سپاسگزاری من تازه بیشتر از قبل شده تازه فهمیدم که خدابرام چیکارا کرده و چطور باید کرنش وستایشش کنم.
استادجانم الان دیگه ذهنم یاری نمیکنه که چی باید بگم.الان دیگه بقول بچه ها خدا چیزی نمیگه که بنویسم منم میگم چشششششم حضرت عشق گوش به فرمان شماهستم.
واز همینجا از همین کنج دنیای کوچیک اتاقم که توی شهر سردسیری غربی همدان دارم ی شب شاد پاییزی رو تجربه میکنم کامنت قشنگم رو تموم میکنم و روی ماه شما ومریم جون رو میبوسم.
درپناه خداباشید.آمین
به نام خدای مهربانم خدایی که هر اندازه باورش کنیم به همان اندازه میدهد خدایا من در برابرت تسلیمم و سجده شکر بجا میاورم
سلام زهرا جانم تحسینت میکنم عزیزم ماشالله
واقعا امثال شما عزیزان و بدست آوردن نتابجتون و دستاوردهاتون به انسان امید و انگیزه میده
و بهتر خدا رو و قوانینش باور میکنیم و دنبال این هستیم که چکار کردین چه کارهایی رو انجام دادین و چه کارهایی رو انجام ندادین که موفق شدین
خب خیلی برامون جالبه
همه چیز ذهن و باورهای ماست
و از همه مهمتر ممنونم که خبر خوش رو به اشتراک گذاشتی
زهرا جانم
تبریک میگم ازدواج برادرزاده نازنینتون رو خوشبخت بشن
ان شالله
دوستتون دارم
در پناه خداوند مهربانم باشین سالم و ثروتمند باشین
کبری عزیززززم سلام جان دلم
سپاسگزارم بابت نگاه قشنگت و توجه ات به کامنتم.
عزیزدلم اینا همه خواست خداس واقعا من کاره ای نیستم.
ممنونم ازت بابت تبریکت عزیزدلم.انشاا…بزودی شاهد کلی خبرخوب توی زندگی خودت باشی.آمین
صدالبته که تا گرفتن الباقی نتایج چیز زیادی نمونده دارم حس میکنم.
دارم سعی میکنم طبق قوانین رفتارکنم تا به نتیجه برسم.باتوکل بخدا
امیدوارم بزودی بیام از نتایج بزرگتر و بی نظیرم بنویسم.به امیداون روز
درپناه خدا باشید.آمین
بنام خدای یکتا!
خدایا شکرت!
161
خدایا ممنونم که هدایتم کردی به این مکان بهشتی، و اینقدر دوستان فوقالعاده ای دادی برایم،
تنها جایکه قلبم آرام میگیره حتی اگر ظاهرا اوضاع و شرایط بر وقف مرادم نباشد، رجوع به این مکان زیبا حالم رو خوب می کنه،
چقدر صحبت های دلنشین و تاثیر گذار داشتین دوستان خوبم،
ممنونم از شما استاد عزیزم که این فضا رو ایجاد کردین، مخصوصا این پروژه که باعث میشه محدودیت های ذهنی ام برداشته بشه، باورهای محدود کننده ام تبدیل بشه به باور های قدرتمند کننده، برای ذهنم باور پذیر بشه که اگر یکی تونسته پس منم میتونم،
ایمان، توکل،توحید چقدر قلب آدم رو آرام می کنه،
بیشتر از دوسال می شود که من عضو این خانواده بی نظیر هستم،
خدارا شکر می کنم ترس ها و تردید هام به مراتب کمتر شده،
قصه ها و نگرانی هام به مراتب کمتر شده،
ولی خیییلی جا داره رو خودم کار کنم،
خیلی جا داره شرک های ریز و درشتی که تو وجودم هست رو تبدیلش کنم به توحید و ایمان،
خیلی جا داره قدرت و بزرگی پروردگارم رو باور کنم و بهش تکیه کنم و فقط و فقط رو خودش حساب کنم،
خدایا دستانم را محکمتر بگیر،
حواست به من باشد که در مسیر درست بمونم،
خدایا می خواهم موحد باشم و مشرک نباشم،
دمتون گرم آقا حامد عزیز و آقا عرفان عزیز،
واقعا تحسین تون می کنم، این حد از ایمان و جسارتی که داشتین،
تنهایی زندگی کردن و رو پای خود وایستادن واقعا جسارت می خواهد،
تبریک می گم بهتون با این شرایط عالی که به خود تون ایجاد کردین،
ان شالله هر کجایی دنیا که هستین در آغوش گرم خدای توانا باشید،
بهترین هارو براتون آرزو دارم،
استاد توحیدی من، خیلی دوست تون دارم که چراغ راهم شدین و از جهل و تاریکی هدایتم کردین به سوی نور و روشنایی!
درپناه خدای توانا شاد باشید سلامت ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت…!
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام به استاد عزیزم ومریم جانم ودوستان گلم
استاد کامنتی که میخوام بنویسم شاید ربطی به این فایل نداشته باشه ولی نتایج کوچولویی که گرفتم ومیخوام بادوستانم به اشتراک بذارم
ذهنم هی نجوا میکنه که چی میخوای بنویسی و قراره چی بگی ولی همین که تمرکزم میذارم رو نتایجم و کنترلش میکنم و یاداوری میکنم برای خودم باعث میشه ازمسیر خارج نشم و منطقی کنم برای ذهنم
استاد من اسفند سال 99باشما اشنا شدم اون موقع عقد بودم بخاطر تضاد قوی که تو زندگیم برخوردم باعث شد باشما اشنا بشم و ازدواج کردم اولش با خونواده همسرم زندگی میکردیم همسرم یه مدتی بیکار شد بهم الهام شد که 12 قدم رو بخرم بااینکه داداشم داره این دوره رو ولی خودم خواستم بهاشو پرداخت کنم وقدم اول که خریدم یه کاری تو شرکت عسلویه برای همسرم پیدا شد به صورت معجزه ومن سپاسگزاری کردم احساس خوبم رو ادامه دادم قدم 2رو خریدم مهاجرت کردیم از شیراز به استان بوشهر به راحتی برامون خونه اوکی شد مثل اب خوردن استاد به صورت معجزه برای من کار اوکی شد اصلا بایه تلفن همه کارها راست وریست میشد چه معجزاتی رخ داد چقدررر رابطمون خوب شده ازلحاظ مالی هم نتیجه گرفتم ولی خیلی باید روباورهای ثروت کار کنم،ازلحاظ سلامتی هم ازهمون سال 99تاالان من به پزشک مراجعه نکردم وهیچ دارویی مصرف نمیکنم خدارو صدهزار مرتبه شکرش انرژیم خیلی خیلی بالاست روحیم عالیه خلاصه گذشت تا اینکه الان 4سال از ازدواجمون میگذره وتصمیم گرفتیم بچه دار شیم استاد باورتون نمیشه همه اطرافیان میگفتن تو 33 سالت شد دیگه سخته بچه دار شی باید بری دکتر فلان بهمان همیشه اینو بهم میگفتن ولی ته دلم قرص بود گفتم خدایی که به زکریا تو سن پیری بچه بخشیده به منم میبخشه و روباورهام کار کردم حتی در مورد عادت ماهانه ام باورهام درست کردم که خیلی طبیعی منظم شد بدون هیچ دارویی به این باور رسیدم پس الان اوکی شدم ومیتونم باردار شم یه جورایی تو ذهنم ساختمش وااای این باورها چه کارهایی که نمیکنه..خلاصه همکارام هی میگفتن چرا نمیری دکتر برای اینکه بارداربشی گفتم اوکی میشه گذشت تااینکه جایی که من کار میکنم یه خدمتکاری داریم یه روز اومد بهم گفت خانم ربیعی من دیشب خوابتو دیدم که شما بارداری من لبخند زدم گفتم واقعا گفت اره اخه من تو داروخونه کار میکنم گفتش حالا تو یه بی بی چک ببر گفتم نه بابا فک نکنم انگار خدا بهش الهام کرده بود از اون ور هم همسرم بهم پیام داد بی بی چک رو حتما بیار باخودت اخه من قبلا بارها انجام داده بودم نتیجه منفی میشد من به اصرار این خانم خدمتکار و همسرم تسته رو بردم خونه شبش ستاره قطبی نوشته بودم جوابش مثبت باشه و ذوق کنم باجزییات نوشتم خلاصه صبحش من تست رو دادم و جواب مثبت بود وای استاد چقدر ذوق کردم چقدر خوشحال شدم اینم بگم همون شب نیت کردم وزدم رو نشانه روزانه گفتم خدایا اگه باردارم واضح بهم بگو من رو دکمه زدم استااااااااااد توحید عملی قسمت 9 اومد استاد فایله در مورد شعر پروین بود که داستان موسی ومادر موسی بود وقتی نوزاد بود ومیخواست بندازتش تو رود یکی از بیتش این بود ما، به دریا حکم طوفان میدهیم
ما به سیل و موج فرمان میدهیم
من گفتم الله اکبر دیگه تموم من باردارررررررم این نشونه مال شب بود من صبح تست انجام دادم مثبت شد و فوری سجده کردم وچقدررررر سپاسگزاری کردم از خدا اخه بدوووون هیچ دوا ودکتری بدون هیچ هزینه ای به راااااحتی بهترین هدیه زندگیت رو خدا بهت میده
استاد من تو داروخونه کار میکنم میبینم چقدر خانم ها میان دارو برای بارداری میبرن که بچه دار شن چقدر هم هزینه هاش بالاست چقدر امپول تقویتی تزریق میکنن چقد بدو بدو بعضیا نتیجه میگیرن بعضیا نمیگیرن ولی من بدون هیچی فقط درخواست کردم وبه راحتی خدا بهم داد
همین جا میخوام به خانم هایی که این کامنتم رو میخونن این باور وبدم که قدرت خدا رو باور کنن اگه علاقه دارن بچه دار بشن فقط از خدا بخوان همین
نه فقط بچه همههههه چیو میده هرچی بخوایم مهم نیست خواسته چیه چقدر بزرگه یا کوچیکه اون فقط ایمان میخواد نشونه ایمان هم احساس خوبه ارامشه باید اجازه بدیم باید رها باشیم…باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد خودش میبردت هرجا دلش خواست به هرجا برد بدان ساحل همان جاست
استاد بعداین اتفاق چقدررر باورم نسبت به خدا تغییر کرد گفتم بقیه خواسته هام که سهله اونم بهم میده مثل اب خوردن یکی از دوستام و یکی ازعمه هام گفتن کدوم دکتر رفتی گفتم هیچ جا نرفتم خدا بهم داد
خدارو شکر خدا رو شکر خدا رو شکر
استاد عاشقتونم واقعا بیشترین سپاسگزاری که هروز انجام میدم توی دفترم هدایتم به این سایت واین مسیر توحیدی وعشق و لذت و خوشبختی
درپناه الله یکتا
بنام خدایِ رحمان
سلام فاطمه جان ،دوست قشنگم
چقدر از خواندن کامنتت لذت بردم،جوری از نتایجت خوشحال شدم که انگار اینا نتایج خودم بود میدونی شاید بخاطر اینکه من خودم هم این مسیر رو رفتم
وچقدر این جمله درسته باید پارونزد وا داد، باید دل رو به دریا زد
منم همیشه به خودم میگفتم خدایی که به زکریا در سن پیری با وجودیکه همسرش نازا بود بچه داد ،همون خدا میتونه به منم بده چون منم در سن 37 سالگی باردار شدم وخوشحالم از اینکه اینقدر قانون دقیق عمل میکنه ،فقط کافیه باور کنیم وایمان داشته باشیم
عاشقتم رفیق بهشتی وازت سپاسگزارم
بهترین بهترینها رو که فقط خداوند به آن عالم هست برات آرزو میکنم
به نام خدا خدایی که تمام اسامی پاک و زیبا از آن اوست
سلام به دوست عزیزم بسیار بسیار خوشحالم از این خبر خوبی که سر صبح خوندم و چقدر خوشحال شدم و قلبم نرم و آرام شد
الهی شکر برای این پاکی نوزادی که قرارع بزودی انشاالله بیاد و پا به این جهان زیبا بذاره
و بسیار از شما سپاسگزارم که این خبر رو با ماهم به اشتراک گذاشتید و ما رو هم خوشحال کردید تحسین میکنم شما رو بابت این ایمان و این توکل شما
بله خدا برای ما همه چیز میشود به شرط ایمان و به شرط پاکی دل
الهی شکر الهی شکر
سلام فاطمه جان..
شما در دو جهت به من نزدیک هستین..هم از طرف شیراز و هم از طرف بوشهر…
بهتون تبریک میگم بابت اینهمه ذوق و شوقی که توی سایت باهامون به اشتراک گذاشتین..
فاطمه جان…
دل سپردن بخداوند همینه..
وقتی باهاش هم فرکانس میشی برامون کن فیکون میشه..
خداوند خیلی ذوق و شوق ما رو داره تا بهمون نزدیک بشه..ولی ما انسانها از هر طرف دارییم بهش هجوم میارییم..
ولی این لطف خدا به بنده گانش همیشه و هر لحظه شامل حالش میشه..
من بهتون از صمیم قلبم تبریک میگم..انشالله همیشه روی خوش زندگی عاشقانتونو ببینید..
هر چیزی رو بخوای خداوند بهت میده…
خداوند دنیا رو برای لذت برای ما آفریده..تا نا خوب زندگی کنیم..حالا که فرمونت توی جاده زیباییها و قشنگیهاست..همین فرمون رو ول نکن..همون مسیر رو برو..اگه هم جایی پاهات اذیت شد..یکم مکث کن…با ایست بازم ادامه بده..
دقیقا زندگی خودمون روی همین برنامه ریزی یست…
دوستتت دارم دوست عزیزم..
نه فقط یه دوست بلکه دوستی که ذوق و شوقش بشه مسیری که در اینده به این سادگی “درها بروت باز بشه..
بنظر من کلمه دوست خیلی مقدسه!!!!
دوست ..یعنی کسیکه کنارش حالت خوب باشه…
کنارش احساس امنیت کنی
کنارش درسهای ایمان و توکل به خداوند رو یاد بگیری…
یه روز بازم هدایت خدا برای غلبه بر ترس ،”در قبرستان “رو انجام دادم..فقط ساعتش نزدیکای مغرب و شب بود..و بدون حضور کسی….
رفتم توی اون قسمتی که من یه روز یه شبه تاریکی دیده بودم که اون شیطان بود…
دقیقا شیطان بود..
ولی اون ساعت دیگه خبر از شیطان نبود..
حال هوای آرامشبخش..
خداوند بهم گفت نرگس!!!از یه مشت استخوون میترسی…
نگه به قبر فلان ها کن…همشون خواب هستند..
تا روز قیامت..
همینجور که ماهامو جسته گریخته روی سنگ قبرها میزاشتم.شبم بودم.
هیچکسی نبود مثل سریهای قبل..
بهم گفت نگاه این سنگ قبرها کن برای فلان سالهاست….
از اینها میترسی…
خیلی قلبم تند تند میزد..
خیلی حجمش سنگین بود
ولی باورام قوی شده بود.
بهم گفت از یه مشت استخووون میترسی…
از ادمها بترس ..بهم بلند گفت…
از ادمها بترس…
که میتوننن تو رو سر مسیر نادرست ببرن..
فقط بهم میگفت از ادمهای زنده بترس…
از آدمهای زنده بترس…
از حرفهاشون بترس..
هر موقع سر یه نوضوع بهم نیریزم..میگه!!!گفته های آنان تو را غمگین نکند..
اون لحظه به ارامش میرسم میگم نرگس مواظب باش..
دوست عزیزم بهتون تبریک میگم..
انرژی این فایل و خوندن کامنتا بسیار بالا هست..
محو خوندن نظرات و صحبتهای استاد شدم..هر روزم به لطف خدا داره بهتر میشه..
الحمدالله رب العالمین..
سلام عزیزم ؛مادرعزیز،پیشاپیش روز مادر رابهت تبریک میگم خواهر گلم ؛ایشالا یه نی نی ناز وسالم وصالح بیاری عزیزم;آفرین به این ایمان قوی؛تحسین میکنم این خواهر ایمانیم؛اینقدر این بخش کامنتادنتایج را دوست دارم وازخودنش لذت میبرم؛ودلم نمیخواد این نتایج تموم بشه؛خیلی این خانواده عالین؛خیلی دوست داشتنین؛خدایا هزاران مرتبه شکر برای این خانواده بزرگ و دوستان عزیزم که چقدر نتایج قشنگ گرفتن از اعتماد وایمان به خدا؛خیلی خوشحال شدم هم به خاطر برادر زاده مبارکشون باشه این پیوند ؛وبعد هم خودت عزیزم برای این نتایج به خصوص مادر شدنت؛مبارکت باسه عزیزم؛
به نام خدای مهربانیها؛ خدایی که آرامش دلها در یاد اوست.
کامنت دوم
تمرین:
1. آن “تصمیم بزرگ و ترسناکی” که به تعویق انداختهاید، چیست؟ (مانند راهاندازی بیزینس جدید، ترک شغل فعلی، یا تغییر یک باور بنیادین.)
پاسخ :
□ معجزهٔ اهرم رنج و لذت در ایجاد تحول مالی و زیستی انسان
مقدمه: لحظهای که زندگی صدایم کرد
گاهی در زندگی انسان به نقطهای میرسد که دیگر ادامه دادن مسیر قبلی ممکن نیست
نه به این دلیل که راه بسته است
بلکه چون روح انسان دیگر حاضر نیست زیر بار رنجهای تکراری خم شود.
سالها از زندگی من با درد، سردردهای میگرنی، افسردگی و محدودیتهای ذهنی سپری شد.
اما آشنایی من با استادعباسمنش واموزههای تحول افرین ایشان که دریچه ای ازجهانبینی جدید و آگاهی به رویم گشود.
آشنایی من درسال 98 بااستادعباسمنش نقطهٔ عطفی بود که مرا از زندگی قبلیام جدا کرد.
در همان ماههای اول تمرینی را تجربه کردم که بنیان وجودم را تکان داد:
●اهرم رنج و لذت.
این تمرین مرا وادار کرد برای اولینبار
باحقیقت پنهان زیررفتارهایم روبهرو شوم.
اینکه چرا سالها با بیماری زندگی کردم؟
چرا در مسائل مالی پیشرفتی نداشتم؟
چرا در تصمیمهای بزرگ زندگی همواره عقبنشینی میکردم؟
این نوشته روایت یک تحول است
تحولی که از درون آغاز شد
و اکنون در بیرون خود را به شکل یک بیزنس ساختوساز در حال رشد نشان میدهد.
●ریشهٔ تردیدها و تصمیمهای نیمهکاره
بیشتر انسانها میدانند باید پیشرفت کنند.
میدانند باید تغییر کنند.
میدانند باید تصمیم بگیرند.
اما چرا تصمیم بزرگ همیشه عقب میافتد؟
زیرا سیستم ذهنی انسان بر پایهٔ دو نیرو ساخته شده است:
1. نیروی رنج (دوری از درد)
2. نیروی لذت (حرکت به سوی خواستهها)
تا زمانی که رنج تغییر از رنج ماندن در وضعیت فعلی بیشتر باشد
ذهن اجازهٔ هیچ حرکتی نمیدهد.
من سالها در وضعیت سلامتی نامناسب و شرایط مالی محدود مانده بودم
نه اینکه چون نمیدانستم راهی هست
بلکه چون ذهنم به من میگفت:
«تغییر سخت است… خطرناک است… شاید موفق نشوی…»
اما یک روز به این نقطه رسیدم که:
دیگر ماندن در آن زندگی برایم غیرممکنتر از تغییر بود.
● مواجههٔ واقعی با رنج پنهان
در تمرین اهرم رنج و لذت من مجبور شدم با خودم صادق باشم:
• اگر با همین سبک زندگی ادامه دهم چه میشود؟
• پنج سال دیگر؟ ده سال دیگر؟
• با این وضعیت مالی چه احساسی خواهم داشت؟
• این ادامهٔ راه چه بلایی بر روح و جسم من خواهد آورد؟
وقتی این سؤالات را نوشتم،
برای اولینبار تصویری واضح از آیندهای دیدم که اگر تغییر نکنم
در انتظار من است.
و آن تصویر
چنان دردناک بود که همان لحظه تصمیم گرفتم:
تمام شد؛این مسیر دیگر مسیر زندگی من نیست.
●استفاده از نیروی لذت تصویر آیندهٔ رویایی
بعد از مواجهه با رنج
قدم بعدی ساختن تصویری از آیندهای بود که واقعاً میخواهم:
• سلامتی کامل
• آرامش ذهن
• ثبات مالی
• درآمدی که در آزادی زمان اتفاق بیفتد
• بیزنسی که عاشق آن هستم
• اثرگذاری بر زندگی دیگران
وقتی این تصویر را نوشتم
احساس عمیقی از قدرت در وجودم شکل گرفت.
ذهن من برای اولینبار باور کرد:
این تغییر ارزش دارد… این زندگی قابل دستیابی است…
●شفا از درون – رهایی از بیماری بیستساله
برای من اولین نشانهٔ اثرگذاری این تمرین شگفت انگیز
درمانی بود که هیچ پزشک، دارو یا روش درمانی نتوانسته بود طی 20 سال انجام دهد.
سردردهای میگرنی و افسردگی،
که بخش بزرگی از زندگیام را گرفته بودند.
در همان ماههای آغازین مسیر آگاهی درمان شدند.
وقتی آن اتفاق افتاد
ایمانی عمیق در من شکل گرفت:
اگر ذهن من قادر است بیماری جسمی را درمان کند
قطعاً قادر است شرایط مالیام را نیز متحول کند.
● تصمیم بزرگ – ورود به بیزنس ساختوساز
ساختوساز از سالها قبل عشق و علاقهٔ اصلی من بود
اما همیشه شروع آن را به تعویق انداختم.
تا اینکه دوباره تمرین اهرم رنج و لذت را انجام دادم.
این بار نوشتم:
○اگر وارد این بیزنس نشوم:
• همچنان در محدودیت مالی میمانم
• فرصتهای طلایی را از دست میدهم
• رؤیاهای من فقط رؤیا میمانند
• اعتمادبهنفسم در خودم فرومیریزد
• حسرت بزرگی تا آخر عمر همراه من خواهد بود
○اگر وارد این بیزنس شوم:
• وضعیت مالی من دگرگون میشود
• به علاقه و رسالت خودم نزدیکتر میشوم
• استقلال مالی پیدا میکنم
• برای دیگران شغل ایجاد میکنم
• زندگی باکیفیتتری میسازم
• لذت واقعی خلق و سازندگی را تجربه میکنم
این بار کفهٔ لذت بهقدری سنگین شد که دیگر حتی یک روز هم تأخیر جایز نبود.
● وقتی نیت پاک باشد، مسیر هموار میشود
از همان روزی که تصمیم گرفتم وارد ساختوساز شوم
اتفاقاتی افتاد که هر انسان آگاه میداند «تصادفی» نیستند.
• مقدمات کار بهطرز شگفتآوری فراهم شد
• ملک مناسب پیدا شد
• نقدینگی موردنیاز فراهم شد
• شرایط خرید مصالح مهیا شد
• حمایتها، همزمانیها و «الهامات» یکی پس از دیگری ظاهر شدند
تا جایی که همین هفته توانستم میلگرد و بتن را پیشخرید کنم
و اکنون منتظر صدور پروانه ساخت هستیم؛
پروانهای که احتمالاً تا بیست روز آینده آماده خواهد شد.
این سرعت پیشرفت نشان داد وقتی انسان در مسیر رسالت، ایمان و اقدام قرار بگیرد
کائنات با او همسو میشود.
● قدرت تصمیمگیری از هویت جدید میآید
هر تغییری که در بیرون رخ میدهد
نتیجهٔ تغییر «هویت درونی» است.
من دیگر آن فرد سالهای قبل نیستم.
دیگر از تغییر نمیترسم.
دیگر تصمیمها را عقب نمیاندازم.
دیگر رنج ماندن برایم قابلتحمل نیست.
اکنون از یک هویت جدید تصمیم میگیرم:
هویت فردی که ارزشمند است، توانمند است
و لایق بهترینهای زندگی است.
● شکرگزاری، ایمان و استمرار
سه عامل باعث شد این مسیر برایم عملی شود:
1. شکرگزاری
قدردانی از کوچکترین پیشرفتها، درهای جدیدی را باز کرد.
2. ایمان
ایمان به اینکه خداوند همراه کسی است که حرکت میکند.
نه کسی که فقط آرزو میکند.
3. استمرار
هر روز حتی روزهایی که انگیزهام کمتر بود
یک قدم برداشتم.
● جمعبندی
من تصمیم بزرگ خودم را گرفتم:
ترک زندگی قبلی و ورود به بیزنسی که سالها عاشقش بودم.
بااحترام وعشق
اصغرابراهیمی 17 اذر1404
سلام به استاد جان و مریم جون عزیزم که این دوره فوق العاده رو برامون مهیا کردن
سلام به دوست عزیزم بهتون از بابت تغییر خیلی بزرگی در مورد سلامتی و مالیتون انجام دادید تبریک میگم و خیلی خوشحالم خداوند زود پاسخ سوال هایم رو از طریق پیامتون دریافت کردم منم مثل شما از سلامتی که چند ساله درگیرشم و خداروشکر در این مدت با این سایت آشنا شدم بهتر شده ولی موقتی هست میخوام مثل شما ریشه کن کنم ممنون میشوم در این مورد راهنمایی بفرمایید
بانام خداوندرحمان ورحیم
سلام به روی ماهت فاطمهی عزیز؛ خداراشاکرم که کامنتم موردتوجه وعنایت شمانازنین قرارگرفت
ازت ممنونم بابت ابرازلطف ومحبتت وممنونم با این صداقت و مهربونی دربارهی بیماریات صحبت کردی اینکه تصمیم گرفتی درمان ذهنتی را شروع کنی خودش یک قدم بزرگه چون همونطور که استادعباسمنش همیشه میگویند:
«زندگی ما بازتاب باورهای درونی ماست.
وقتی درون درست شودبیرون هم خودش را تنظیم میکند.»
من اینجا مسیری که خودم طی کردم وباعث درمان بیماری 20ساله ام شدو کاملاً کاربردی و مرحلهبهمرحله است برات میگذارم تا بتونی با استفاده از تمرین «اهرم رنج و لذت» و مدیریت ذهنت بدنت را در مسیر سلامتی قرار بدی تو فقط کافیه هر روز چند دقیقه وقت بذاری و به بدن معجزهگرت اجازه بدی خودش را بازسازی کنه.
1) پذیرش: آغاز درمان ذهنی
اولین قدم اینه که بدانی بدنت دشمن تو نیست.
بدنت همیشه در تلاش بوده که تو را سالم نگه دارد حتی اگر امروز نشانههایی از بیماری نشان میدهد
به خودت بگو:
«این نشانهها “ضعف”نیستند پیامهاییاند که میگویند وقت تغییر رسیده»
وقتی از جنگیدن با بیماری دست برداری و وارد فرایند همکاری با بدنت بشی ذهن شروع به آرام شدن میکنه و این اولین قدم بهبود جسمه.
2) استفادهٔ عمیق و عملی از اهرم رنج و لذت
مرحلهٔ اول: ایجاد رنج نسبت به ادامهٔ وضعیت فعلی
یه برگه کاغذبردار یک طرف برگه بنویس:
اگراین بیماری ادامه پیدا کند 5 سال اینده چه اتفاقی میافتد؟وچه بلاهایی سرم میاد؟
به طورمثال
• چه چیزهایی را از دست خواهم داد؟
• چه احساساتی خواهم داشت؟
• چه کارهایی را نمیتوانی انجام بدهم؟
• چه کسانی ناراحت میشوند؟
• این لیست رامیتونی تاکامل شدن برگه ادامه بدی.
مرحله دوم : ایجادلذت نسبت به درمان بیماری ووضعیت فعلی
پشت برگه بنویس:
اگرمن موفق به کنترل این بیماری شوم در5سال آینده چه اتفاقات خوب وزیبایی راتجربه میکنم؟
به طورمثال
• هرروزسالم تروتندرست میشم
• اززندگی لذت بیشتری میبرم
• انرژی من صدهابرابرمیشه
میتونی این لیست رانیزتاکامل شدن برگه ادامه بدی
سپس هرروزصبح بلافاصله بعدازبیدارشدندازخواب به مدت 22 روز این برگه روبخون بااحساس خوب
مطمئن هستم نشانه هاش میاد اگرلازم بودبازه زمانی 22روزه راتاچندمرحله ادامه بده تاباتوکل برخدای مهربان نتیجه حاصل شود
من فقط یک مرحله انجام دادم وموفق شدم
تمام اینها را روی کاغذ بنویس.
هدف این کار ایجاد «درد ذهنی» است تا ذهنت اجباراً به مسیر سلامتی حرکت کند.
ذهن تنها وقتی تغییر میکند که «رابطهٔ درد و لذت» تغییر کند.
مرحلهٔ سوم: ایجاد لذت نسبت به سلامتی
حالا تصور کن که سلامت شدهای:
• انرژی داری و بدنت سبک است
• با آرامش از خواب بیدار میشوی
• کارهایی را که دوست داری با شادی انجام میدهی
• خانوادهات لبخند میزنند
• احساس قدرت و آرامش در بدن جاری است
این تصاویر را هم بنویس و آنها را هر روز مرور کن.
ذهن فقط دو چیز را میفهمد: «تصویر» و «احساس»
پس وقتی تصویر سلامتی را با احساس خوب همراه کنی بدنت شروع به تولید سلولهای جدیدو درمانگر میکند.
3) تغییر باورهای بیماریساز به باورهای سلامتساز
خیلی از بیماریها نتیجهٔ باورهاییاند که در کودکی یا اثرپذیری از دیگران شکل گرفتهاند مثل:
• «بدنم ضعیفه»
• «هیچوقت کامل خوب نمیشم»
• «بیماری ارثیه»
از امروز هر وقت چنین فکری آمد فقط بگو:
«این فکر مال گذشتهست من الان مسیر جدیدی انتخاب کردم»
بهجای آن یک باور سالم بگذار:
«بدن من قابلیت ترمیم دارد. سلامتی حق طبیعی من است»
4)هرروز جملات تاکیدی زیررامرورکن یامیتونی باصدای خودت ضبط کنی ودایم گوش کنی
جملات تاکیدی قدرتمند برای سلامتی (تکرار روزانه)
اینها را با احساس بگو:
به طورمثال
• بدن من هوشمند است و میداند چطور خودش را ترمیم کند.
• هر سلول من در حال بازسازی و جوانسازی است.
• من لیاقت سلامتی کامل دارم و آن را با عشق میپذیرم.
• انرژی زندگی از تمام وجودم عبور میکند و من را قویتر میکند.
• من هر روز سالمتر، آرامتر و پرانرژیتر میشوم.
• سلامتی در من جریان دارد و بهصورت طبیعی در حال بازگشت است.
• بدنم بهترین دوست من است و من با عشق از او حمایت میکنم.
اینها را صبح بعد از بیدار شدن و شب قبل از خواب بگو؛ بهترین زمان برای برنامهریزی ناخودآگاه است.
این لیست راهم میتونی کاملترش کنی.
جمعبندی
فاطمهی عزیز؛
راهی که انتخاب کردهای راهی کاملاً درست است.
تو نیازی به جنگیدن نداری فقط کافی است به بدن اجازه دهی کار خودش را انجام دهد.
من مطمئن هستم که با استمرار در تمرین اهرم رنج و لذت تغییر باورها و تصویرسازی، نشانههای بهبود را خیلی زود احساس میکنی.
باعشق واحترام
اصغرابراهیمی 20اذر1404
سلام به پدر عزیزم…
دوست دارم آقای ابراهیمی عزیز! با اسم پدر صداتون کنم.
خیلی برام دوستداشتنی هستین.
همینجا..
بقول زبانمون!!!(.رِی گلپلته ماچ میکنوم)
پدر جان!!نوشتهات عین خو خود خود خداست…تو خدای درونتو بوجود آوردی ..
همه ماها دارییم تو این مسیر ادامه میدییم..
چقدر انرژی این فایلها زیاد شده..
چند روزیه خداوند با بالا و پایین کردن نوشتهای بچه ها نکات اصلی رو برام گوشزد میکنه..
مخصوصا کلام آخرت..راجع ..اهمیت دانستن این کلام اصلیت..
(سه عامل باعث شد این مسیر برایم عملی شود:
1. شکرگزاری
قدردانی از کوچکترین پیشرفتها، درهای جدیدی را باز کرد.
2. ایمان
ایمان به اینکه خداوند همراه کسی است که حرکت میکند.
نه کسی که فقط آرزو میکند.
(تیر خلاصی)
3. استمرار
هر روز حتی روزهایی که انگیزهام کمتر بود
یک قدم برداشتم.)
مرسی پدر عزیز مهربونم.کاش تصویر زیباتم میدیدم…
راسی یه معجزه…منم سالها مشکل خلت توی بینی داشتم.خیلی دوستدارم قانون سلامتی رو بخرم..
خیلی اذیت میشم..وقتی بینی اییم میگیره..
با فشار زیاد باید بتونم راهشو باز کنم.
دیشب خواب دیدم رفتیم یه مطب..مادرمم همراه بود.
گفتم من بینیم خیلی میگیره.
یه شخص بینیمو گرفت..کندش..
یه لوله کرد ..
یه لحظه گفت ..
آخ….بینی شما حفره.ش گرفته..
با یه فشار حفره رو باز کرد.
و گذاشتش سر جا..
صحنه.ش کارتونی و جالب بود…
ولی اون لطف خدا بود.
امروز احساس میکنم گرفتگی نداره بینیم نفسم بازه…
خدایا شکرت…شکرت….شکرت..
دوست عزیزم…
همه ماها زندگی قبل تضادها رو داشتیم..
زندگی امروزمونم حل شدن تضادها هست.
من چند ماه پیش رفتم توی یه مطلب ایشون متخصص گوشی و حلق بینی بودن..
برام یه نسخه نوشت با یه پمپاز بینی..
برام زجر اور بود.بعدا داداشم حساب کرده بود..گفتم ..بنده خدا برای چی هزینه کرد.اشتباه کردم نتونستم ادامه بدم..
واقعا میبینم چقدر افراد میلیونها تومن هزینه میکنن.
دیشب بینیمو باز کرد…من الان 37 سالمه.تا دیشبم داشتمش ولی امروز شفا پیدا کردم..
مرسی پدر عزیزم…واقعا مایه مباهاتمونه…این مسیر رو هر چقدر پیش میری آسون میشه..
میخام بهت بگم!!دمت گرم بابت کامنتتت بیشتراشو اسکرین گرفتم.تا بیام نوشتهای زیباتو بخونم
در پناه خدا باشی…
اینم بگم..نوشتنت زیباست باعث میشه برات بنویسم..
دوستتدارم.
به امید الله میسپارمت..
بانام خدای مهربانیها…
سلام دخترم…
نرگس عزیزم…
هر بار که نام تو را زیر پستها میبینم همان موج آرام و لطیف انرژی آشنا از راه میرسد؛ همان انرژی مهربانی و صفای دل که همیشه همراه توست. تو مثل همیشه به من لطف داری و برایم مینویسی؛ و من هم از صمیم قلب قدردان این حضور گرم و این محبت بیدریغ هستم.
گاهی آدمها در این مسیرپر پیچوخم زندگی درست همان زمانی که نیاز دارند یک پیام، یک جمله، یک نشانه دریافت میکنند…
و تو برای من یکی از همین نشانههایی؛ دختری که با وجود همه چالشهایی که در مسیرش هست باز هم مهربانی را انتخاب میکندرشد را انتخاب میکندو با ایمان و امید، مسیرش را جلو میبرد.
گفتی این روزها کمی با مشکل تنفسی درگیری و میدانم چه حسّ سختی دارد وقتی بدن، نفسکشیدن را کوتاهتر میکند…
اما نرگس جان؛ باور کن همین هم بخشی از مسیر توست بخشی از فرایند قدرتمندی که تو را هر روز آگاهتر، قویتر و دوستداشتنیتر میکند. من برای درمان کاملت دعا میکنم و مطمئنم بهزودی این مرحله را هم پشت سرمیگذاری و از آن فقط یک تجربه و یک درس زیبا برایت میماند.
نرگس عزیز…
تواخیرا من را «پدر» خطاب میکنی… و چقدر این خطاب برایم شیرین و ارزشمند است. من هم با افتخار تو را دخترم صدا میکنم دختری که روح بزرگش وبلندش از ظاهر ظریفش بسیار قدرتمندتر است.
نرگس عزیزم…
زندگی، جمع لحظههایی است که میگذرانیم؛
و تو با ذهن زیبا و قلب مهربانت لحظههای خودت و اطرافیانت را روشنتر میکنی.
ازت ممنونم که هستی، ممنونم که مینویسی، ممنونم که محبت داری.
من هم همیشه دعاگوی تو هستم چه برای سلامتیات، چه برای آرامشت، و چه برای رشد بیزنسی که آیندهای بسیار روشن برایش میبینم.
نرگس جان…
بدان که جهان، همیشه پاسخ قلبهای مهربان را میدهد و تو یکی از همان قلبهایی.
همیشه بدرخشی…
هرزمان که دوست داشتی بازم بنویس …
باعشق ،برکت وانرژی خوب
ابراهیمی 20اذر1404
ممنونم متچکرم پدر بهشتی من!!!
روز گذشته”آرام خداوند بهم گفت..یبار دیگه الگوهای دستکشتو بررسی کن …
و امروز صبح که رفتم پیاده روی…و چقدر این پیاده روی برای من خوش یمن شده..
میدونی امروز به این درک رسیدم ،”ذهنم داره منو همراهی میکنه تا از زندگیم از شرایطم لذت ببرم…
مایه مباهات منه.
یه چند روزیه این الهام رسیده بجای شب صبح راهی این سفر غلبه بر ذهن بشم..
داشتم به ذهنم میگفتم تو باید فلان ساعت از خواب بیدور بشی.تا برییم پیاده روی.
دیدم بهم میگه نه”نه..امروز بیشتر بهش گوش؟کردم..
که بهم میگفت..
نرگس مگه هدفت از پیاده روی احساس خوب نیست!؟
منم گفتم آره..
مگه هدفت برای سلامتی روحی و جسمیت نیست!؟
گفتم آره
مگه برای اینکه از زندگی و نشانه های خداوند و بزرگ شدنت…کمک میکنه نیست!؟
گفتم اره..
گفت پس بزار هر گاه حالت خوبه پیاده روی کن..
بخدا پدرم!!!داشت بهم میگفت..
هر گاه حالت خوبه…من داشتم ناآگاهانه بهش حمله میکردم..
واقعا …همینه وقتی روی خودت کار میکنی.ذهنتم کم کم باهات راه میاد..
ولی شیطان ناگفته نمونها..یسری حرفهایی میزد..ولی ذهنم میگفت..لذت ببر..
امروز که داشتم زیر درخت سدر..ما میگیم.کُنار..داشتم میوه شو میخوردم اینو بهم میگفت..
گفتم ببیین…چقدر ذهنم آدم حسابی شده…خودش بیشتر از من دوستداره لذت ببره..
پدر من…راسی..امروز که داشتم الگوهامو برای قدم بعدی..یه بهبود میدادم…دیدم باران رحمت الهی بعد از ماه ها ..بر سرمون فرود میاد…
میدونی چیه..هر الهامی که میاد دقیقا هماهنگ میشه به یه خوشحالی….
همین الان مرحله الگوی دستکش شماره یک تمام شده…رفتنم برای لاین بعدی..
دیگا دلم برای بهشتم تنگ شده بود..گفتم بیام…صلات خودمو بجا بیارم…
راسی یچیزی..دیشب از خداوند طلب قانون سلامتی کردم..گفتم یه نشانه میخام..
یه جونور کوچولو هست.همون جیرجیرک..تا دستش؟میزاری.میپره بالا..چند قدم رو میپره..
دیدم افتاد روم..
بنده خدا رو زدم کشتم..
بعد گفتم ببین خدا بهم نشانه داد زود..
ولی در مسیر هدایت قربانی شد..
پدر عزیزم….خیلی سپاسگزار خداوندم هستم …
که در مسیر بهشتم..
یه شب روی دوششو نشستن رو توی خواب بهم الهام شد…داشتم با همدیگه پرواز میکردیم روی بهشت..
و اینقدر انرژی بهشت و سدای ابشارها و صدای پرندگان زیبا بود…
که اون لحظه دوستنداشتم برگردم…
با خداوند یچیزیه …که فقط خود خود خودت میتونی بهش”تکیه کنی….
وقتی بهش تکیه کردی..دنیاتو تعقییر میده…
اینروزا حال هوای هر کدوممون با خودشناسی بهمین مسیر میره..
مرسی پدر محترم من که ساعتها با هم اختلاف داریین..
الانم یه بارون حسابی میباره..من مثل بچها “گفتم این لحظه لحظه شادیه..رفتم تو بارون حسابی خیس شدم.و اومدم بقیه کارا…رو انجام دادم..
چه شبی و روزی شد…خداوند را سپاسگزارم که هر لحظه داره زندگیمو به بهترین شکل ممکن میسازه..
شب خوبی رو داشته باشی.دوستتدارم پدر نازنینم.
درود برشما
چقدر زیبا و عالی در مورد این اهرم صحبت کردین.
چقدر الگوی مناسبی برای من میتونین باشین.
و
من به لطف خدا، از کامنت شما به عنوان یه الگوی درست، استفاده میکنم تا قدمهای ساخت بیزینسمو، محکمتر بردارم.
بهتون تبریک میگم به خاطر چشیدن طعم ایمان، در این لحظات زندگیتون.
موفق و شاد باشین در پناه الله یکتا
بانام خداوندعشق وثروت
خانم حدیث صالح عزیز؛
باسلام ودرودفراوان
از لطف، مهربانی و انرژی زیبایی که در پیامتان جاری بود، صمیمانه سپاسگزارم. باور دارم هیچ اتفاقی در این جهان تصادفی نیست و پیام پرمهر شما یکی از همان نشانههای قشنگی است که جهان هستی برای من فرستاد تا بیادبیارم انرژیهای خوب همیشه راهشان را پیدا میکنند.
برای شمانازنین از عمق وجودم بهترینها را آرزو میکنم؛
آرامشی که هر صبح با آن چشم بگشایید.
سلامتیای که توان و شادیتان را چندبرابر کند.
سعادتی که در تکتک لحظههای زندگیتان جاری شود.
و ثروتی که نه فقط در حسابهای مالیتان بلکه در روابط، در عشق و در حس رضایت درونیتان جاری باشد.
امیدوارم زندگیتان سرشار از اتفاقات خوب، نشانههای الهی و درهای تازهای باشد که یکییکی رو به شما گشوده میشوند.
و باور دارم همانطور که خودتان با مهربانی، جهان را زیباتر میکنید، جهان هم زیباترینها را به سمت شما بازخواهد گرداند.
با احترام و انرژی خوب
اصغرابراهیمی 20اذر1404