تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۷
موضوع این قسمت: قانون تغییر: چرا میدانیم اما عمل نمیکنیم؟
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- اگر بر خداوند توکل کنی، خداوند برایت کافی است؛
- به وسیله اهرم رنج و لذت، هر تغییری را میٔتوان ایجاد کرد. تغییراتی مثل: ترک هر عادت مخرب و ایجاد هر عادت سازنده؛
منابع بیشتر:
دوره روانشناسی ثروت 1 | جلسه 2
دوره شیوه حل مسائل زندگی | جلسه 3
این جلسه گفتوگوی صمیمانهای است میان چند دانشجو و استاد عباسمنش که از یک «احساس گناه» آغاز میشود و به یک «استراتژی عملی برای جهش» ختم میگردد.
۱) همراستایی، قانون و آرامش: از احساس گناه تا اقدام درست
یکی از دوستان اعتراف میکند که مدتی ناآگاهانه فایلها را از سایتهای غیرمجاز تهیه کرده است و حالا عذاب وجدان دارد. پاسخ روشن است:
- ماندن در احساس بد، راهحل نیست.
- از صفحهی رسمی سایت abasmanesh.com وارد شوید و مستقیماً آدرس را در نوارِ مرورگر بنویسید تا دچار سایتهای جعلی نشوید.
- با فایلهای هدیه (صوتی/تصویری) شروع کنید.
- اگر نتیجه گرفتید، از همان نتایج برای سرمایهگذاری روی محصولات عمیقتر استفاده کنید.
۲) شواهد هدایت و قانون جذب در زندگی واقعی
چند روایت الهامبخش میشنوید:
دوستی که در اوج قرنطینه، با کارِ جدی روی «قدم اول و دوم» جهش درآمدی شگفتانگیزی را تجربه میکند و هم زمان عزتنفسش بالا میرود.
در ادامهی فایل، ما شاهد نتایج شگفتانگیزِ اعتماد به همین «مسیر درست» هستیم. داستان «حامد» عزیز یکی از نمونههای «توحید عملی» است:
- شرک پنهان: او در خانوادهای مرفه بزرگ شده بود و تمام اتکایش به پدرش بود.
- تصمیم بزرگ و نقطه عطف: زمانی که خانوادهاش از ایران میروند، او (در ۱۶-۱۷ سالگی) تصمیمی شجاعانه میگیرد: در ایران بماند و زندگیاش را «خودش» و با اتکا به «خدا» بسازد، نه پدرش.
- بهای تصمیم: او روزهایی را تجربه کرد که با ۵ هزار تومان برای دو روز زندگی میکرد. در حالی که ترسها و نجواها به او میگفتند «اشتباه کردی، بدبخت میشوی»، او در کنار دریا با خدا عهد بست: «خدایا، من این تصمیم را گرفتم، خودت من را هدایت کن.»
- نتیجهی توحید: خداوند «دستانش» را، از جمله استاد، سر راه او قرار داد. او که قبلاً درآمد بالای ۲۰۰ میلیون را تجربه کرده بود، خبر میدهد که پس از صحبت قبلیاش، درآمدهایش چندین برابر شده است.
این داستان، معجزهی رها کردن «اتکا به غیر خدا» و چنگ زدن به «قدرت مطلق» خداوند است.
این روایتها نشان میدهند وقتی باور و اقدام هماهنگ میشوند، «نشانهها»، «افرادِ درست» و «فرصتهای همفرکانس» مثل قطعات پازل سرِ راهتان مینشینند.
داستان «حامد» یک درس خیرهکننده از «توحید عملی» بود. او آگاهانه «طنابِ اتکا به پدر» را رها کرد تا فقط به خداوند تکیه کند و دیدیم که جهان چگونه برایش معجزه کرد.
همهی ما در زندگی، «طناب»هایی داریم که به آنها آویزان شدهایم و مانع اعتماد کامل ما به خدا شدهاند.
شما در زندگیتان، کدام «طناب اتکا به غیر خدا» را رها کردید (یا میدانید که باید رها کنید)؟
- شاید این طناب، اتکا به حقوق کارمندی بوده که جرات شروع کسبوکار خودتان را نداشتید.
- شاید اتکا به یک فرد خاص (پدر، مادر، همسر، شریک) برای حمایت مالی یا عاطفی بوده.
- شاید اتکا به مدرک تحصیلیتان بوده که جلوی تغییر شغل شما را گرفته.
- یا شاید اتکا به یک مشتری خاص یا یک «آب باریکهی همیشگی» بوده.
۳) نسخهی عملی برای «تصمیمهای بزرگ»: اهرم رنج و لذت
سؤال یکی از دوستان: چرا با وجود مطالعه و شنیدن فایلها، هنوز برای تصمیمهای بزرگِ کاری میترسم؟
پاسخ: هر تغییرِ پایدار، از اهرم رنج و لذت میگذرد.
- تا وقتی «رنجِ تغییر نکردن» در ذهنتان کمتر از «رنجِ تغییر کردن» باشد، حرکت نمیکنید.
- باید «لذتِ آینده» را چنان بزرگ و زنده کنید که شما را بکشد به جلو، و «رنجِ ماندن در وضع موجود» را آنقدر شفاف کنید که دیگر نتوان در آن ماند.
تمرین این قسمت:
بزرگترین مانع ما برای ایجاد تغییرات بزرگ، ترس از شکست است که ما را در حالت روزمرگی و رکود نگه میدارد. استاد در پاسخ به این ترس، راهحل قدرتمند اهرم رنج و لذت را معرفی کردند.
شما همین حالا برای کدام یک از اهداف بزرگ (کاری یا شخصی) که به دلیل ترس از آن فرار میکنید، میخواهید این اهرم را فعال کنید؟
لطفاً دقیقاً بنویسید:
۱. آن “تصمیم بزرگ و ترسناکی” که به تعویق انداختهاید، چیست؟ (مانند راهاندازی بیزینس جدید، ترک شغل فعلی، یا تغییر یک باور بنیادین.)
۲. رنج: اگر این تصمیم را به مدت ۵ سال دیگر نگیرید، “بلاهایی” که بر سر زندگیتان میآید (به وضوح و با بزرگنمایی) چیست؟
۳. لذت: اگر همین امروز این تصمیم را بگیرید و موفق شوید، “لذت” و “دستاورد” شما در ۵ سال آینده چگونه خواهد بود؟ (این لذت باید شما را جذب کند.)
۴. تعهد توحیدی: اکنون که اهرم فعال شد، شما چطور «امیدتان به حمایت دیگران» را قطع میکنید و با اتکای مطلق به خداوند (نه پدر، نه خانواده، نه شریک)، این گام شجاعانه را برمیدارید؟»
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۷28MB30 دقیقه














بنام خداوند بخشنده مهربان همیشگی…
خداوندیکه “همیشه سایه اش بر سر بنده گانش هست…
خداوندیکه همواره در حال هدایت و حمایت ماست..
……
تمرین فصل جدید در آغوزش تعقییر…الحمدالله رب العالمین…
من فاطمه و نرگس علی پور” تولید کننده “خلق دستکش زنانه کاربردی..
بعد از سالها تلاش ،مدرک تحصیلی به مدت 6 سال و به مدت 15 سال تقلا و بدو بدو ها.در حوزه رشته طراحی دوخت.
امروز که دارم این پیام رو مینویسم 37 سالمه.من متولد 29/6/67 میباشم….
و امروز به مدت عضویت 4 سال چند روز…در مسیر درست و مسیر راه الهی تونستم”به یاری خودش و عزت نفس در تمامی جکبه ها..چیزی رو تولید کنم.
که به قطعیت،میتونم بگم توی حوزه خودم هنوز کسی نتونسته بهمچنین ورژنی از کار من تولید کنه..
چون کلاسی که من شرکت کردم پولش؟از طرف خدا بهم الهام شد.و هدایت من تو این مسیر…باعث شد…که از باورهای دوستانم در فضای مجازی دور بشم..
و بتونم چیزی رو خلق کنم.که امروز بصورت واضح ارزشمندی این دستکش بهبود یافته رو میتونم توی دستان اکثرایت افرادی که میپوشن.جزو بهترینها باشه..
این تمرین..گویای همین مسیر مد نظرم می باشم..
……………………….
آن “تصمیم بزرگ و ترسناکی “که به تعویق انداخته اید چیست!
(مانند راه اندازی بیزنس جدید-ترک شغل فعلی-یا تعقییر یک باور بنیادین)
استادم!!!من توی این چهار سال..دقیقا اقدامات من..فقط “مختص”” مسیر بیزنس و یا مسیر سلامتی.یا در مسیر رابطه ..نبود…
منظورم اینه….
همه این موارد بنظر من بهم متصل هستند….
بر فرض من ترس از یسری عوامل توی زندگیم داشتم…
خداوند بهم الهام میکرد باید اینکار رو انجام بدی..مسیر من ترس شدید از قبرستان بود .کلا از فرد مُرده. قبر و فلان میترسیدم…
مخصوصا جاهایی که انبوه قبرها بود..
یادم اون اوایل بیزنسم که اسفند 402.آخرای سال.بهم الهام شد و یسری قدمها توی اوایل سال 403 برداشتم..
و پیش رفتم..
بهم گفت باید بری قبرستان.و اون اصرار با اصرار..دقیقا مثل کتاب رویاها
.بهم گفت…رک و پوست کنده…
اگه پیش نرفتی خبری از نوفقعیتتت نیست.من میگفتم میترسم…!
اون میگفت اگه نری..خبر از کارافرین شدنت و رابطه فلان و ثروتتت و فلانها نیستا..
پس برو من همراهتم..
یه اوضاعی داشتیم!
میخام بگم!!!هر اقدامی بهم الهام میشد….
اینم بگم.طبق تکامل من..
من یه مشکل جنسی “این خودافشایی من.برای یه دختر خیلی حرفه…ولی اصلا برام مهم نیست..
چون من خیلی توی این مورد مشکل داشتم.
استاد خداشاهده همون روز اول در سایت اون مشکل حل شد..
من 35 سال…توی این مورد مشکل داشتم..
و اینقدر روی باورم کار کردم.یوقتایی ماها طول کشید.ولی بعداش به لطف خودش ناپدید شد..چون خیلی آزار میدیدم.اونم لطف خدا بود…
گفتم خدایا خسته شدم هدایتم کن..
استادم توی بحث روابط…تا دلت بخاد مشکل داشتم..من با برادر بزرگم.سالها مشکلات داشتم..بدون استثنا هفته هفت روز ما بد تو شاخ هم میزدیم..
روابطم با پدر برادر.خواهر.ووو مشتریان.الله اکبر تا دلت بخاد باورای خاص خودمو داشتم…
و خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی باور توی رابطه داشتم.که مشکل ساز تمام زندگیم در هر جتبه ایی از زندگیم شد..
من میگم مشکل رابطه..باعث میشه مشکل بیزنس .مشکل سلامتی هم بهم بزنه..
یا مشکل ثروت..هم همینجور هم توی سلامتی و هم رابطه در تماسه..
همه چیز در هر جنبه ایی بهمدیگه متصل میشن..
و هر گاه هر نشتی از این موارد بیاد…باعث میشه مثل کِرم همه رو کثیف کنه…
من یه مثال دارم…محصولات ما خرمای زاهدی هست.همون خرما خشک..ما بهش میگین قَصب..
اگه توی یه محیط بزارم.بدون سردخانه…اگه چند تا از این خرماهای خشک حشره پروانه بزنه..کل قصبها پروانه ایی میشن..
بهمین خاطر فقط توی سردخانه میزارن.یا فورا توی همون نخلستان یجا با هم میفروشن..
استاد دقیقا این مثال…نمونه بارزه یک نشانه خداونده…
بهمین دلیل کنجکاوی در طبیعت خیلی مهم هست..
میخام بگم…طبق فرمول جلسه اول عزت نفس..تصمیمات به تعویق افتاده….
باعث شد من تمام جنبه ها رو یک به یک انجام بدم.تا بتونم این دستکش رو هم از نظر الگویی و هم از نظر دوختی و خیلی موارد دیگه..
یه دستکش پارچه مرغوب میخاد..
الگو برداری دقیق میخاد.
کیفیت دوخت میخاد..
من خیلی پارچه خراب کردم.ولی گفتم اشکال نداره..من ادامه میدم..
دستکش من جز یه اموزش ساده مزونی نبود..
همین!!!!
من سایزبندیش کردم…دوختشو مدل استاندارد جامعه زدم..شماره نخ دوختمو روی استاندارد گذاشتم..خیلی حاها با دست دوخت کردم..برای اتکیتش تکامل گذروند و خیلی موارد..
خداوند بهم گفت یه گوشه بزار..بازم اون قلق مزونی داشت..و خیلی موارد دیگه…میتونم ساعتها راجع بهش صحبت کنم..
منیکه “مدرک لیسانس این رشته بهترین دانشگاهای دولتی و نیمه دولتی گرفتم…هیچی عائلم نشد.بعدام سابقه کار تمرکزی زیاد…
چیشد!؟؟؟؟؟
جوابش برلی تمرین بعدی براتون میگم!!!میدونم خودتم میدونی!؟؟؟؟؟
……………………
تمرین بعدی…
2..رنج: اگر این تصمیم را به مدت 5 سال دیگر نگیرید، “بلاهایی” که بر سر زندگیتان میآید (به وضوح و با بزرگنمایی) چیست؟
اره استاد عزیزم…چیزیکه بقول خودت قسم حضرت عباسم نیست..
من عاشق صحبتاتم…که اینقدر حرفتون رُک و پوست کنده هست..
من همیشه آرزوی همچنین صحبتهایی به خودم بودم..ولی بعضی وقتا ازش فرار میکردم..
ولی میدونم عمل نکردن هیچ احساس دلسوزی نداره..آب هویچ بدی..آب هویچ تحویل میگیری بدون برو برگرد….اخخخ قربون زبانت که اینقدر دقیق روش کار کردی که سدی مثل روحت…
استادم منم سعی کردم همینجور بخودم سخت بگیرم…نه برای آزار خودم..بلکه طبق قانون باید عمل کنم.اگه میخام جواب بگیرم…
استادم…اونجاهایی که الهام میشنیدم…و یکم میترسیدم…و خداوند بهم میگفت..اگه پیش نری خبر از موفقعیتت نیست…
من خودمو هُل میدادم…
من یه عصر تا شب به مدت 4 ساعت فقط داشتم غلبه بر ترس انجام میدادم..هیچکس نبود …
خیلیم برام سخت بود…
استادم من سفرهای متوالی چند ساعته داشتم..هر جای شهرم که میدونستم ترس داره رفتم…
مثل دیوانها..
مثل اینکه یه دوست ترسو و ناجالب داشته باشی..و منصرفت کنه..که اون شیطان بود..اون میگفت من انجامش میدادم…
ترسم بودا!!!خیلی….چون میدونستم داره منو میترسونه..میگفتم میرم تو دلش..
در کنارش..خدا بیشتر بود….
اینم بگم…
استادم!!!اهرم رنج…توی دریافت خاستهام خیلی شدیده…میدونم اگه پیش نرم..اگه در برابر الهامات کم بیارم…من به واضح سخن خدا رو شنیدم..
خداوند برای ما اسانیها میخاد..
اصلا نیاز نیست برای رسیدن به خاستهامون با افراد بجنگیم…
من دیدم توی کامنتا چند تا از بچه ها دارن با شرایطشون میجنگن..
بخدا من نجنگیدم…من براحتی به یسری خاستها رسیدم..
به الله قسم…..هیچکسی نفهمید..
جهان داره کارها رو انجام میده..فقط باید بزارییم هدایت بشیم..
من با برادرم نجنگیدم..خودش درست شد..و در برابرش بازم به الله قسم…خیلی راحت میلیونها بهم هدیه دادن…
من دارم اینا رو میگم چون از طرف این قانون خیلی مسائل و مشکلاتمو حل کردم…
قانونی که راه حل ساده بهت میگه..
یه مثال بزنم…من سر یه وام چند میلیون تومانی در سال 98..یه دردسری تا چند یال گریبانم بود و هر دفعه این شخص بهم توهین میکرد.
گفتم خدایا این پول رو اصلا نمیخام..
خدایا کمکم کن..
با خرید دوره عزت نفس در اوایل مهرماه 403..تونستم با یه الهام..که بهم گفت!سود مولتو میبخشم..در صورتیکه کل پول رو مونده تا بهمن ماه تسویه کنی..
و ایشون هم راضی قرار دادمون منهل شد..و من از ایشون میلیونها تومن بدون هیچ چشم داشتی دریافت کردم.حتی لباس و چیزهای دیگه…
و جهان کار خودشو انجام داد….
من میگم..رنج ..خیلی خوب تو ذهنم نقش بسته..من میخام با تمام قواّ این مسیر رو پیش ببرم..
و میدونم اینهمه نتیجه بخاطر چند ماه هست.خدا داند تا 5 سال دیگه من کجای این دنیاییم..
و همه رو لطف خدا میبینم…
استادم!!یه شبهایی زیر پتو که میخام بخابم..از ترسش بدنم به لرزه میفته…از قدرتش..از جهنمی که بهم نشون داده..
خیلی الهامات از خداوند بهم گفته میشه قطعا برای شما هم هست..
من قبلنا از یسری حرفها سوپرایز میشدم..ولی الان که هر اتفاقی میفته…میگم..هذا من فضل ربی..
خدایا اینهمه خوشبختی فقط از آن تو هست من که بجز خودت هیچکسی رو ندارم..
من خیلی ازش؟میترسم…احساس میکنم تنها چیزیکه خوشحالم میکنه..و اون لحظه منو قدرتمند میکنه..بهترین هدیه های دنیا..لحظه اییه که ازش میترسم…اون لحظه خیلی ناتوانی خودمو میبینم.
استادم من سفرهای درون شهری میرم.بدون گوشی…یه شخص بهم گفت..گوشیتو همراهت ببر.شاید یه اتفاقی برات افتاد…
گفتم نرگس…اگر خدا همراهته هیچ اتفاقی نمیفته..و داشت غم ناراحتی بهم میداد..
بدون استثنا هر روز مادرم بهم میگه…
بقول زبان خودمونی.
دختر بیصحاب میبرنتا….
ولی من سعی کردم حرف نزنم..و بگم اون خداست با منه…
من بیشتر احساسم با خداوند نزدیک میشه..
بیشتر روش حساب باز میکنم..
تمرین….
لذت: اگر همین امروز این تصمیم را بگیرید و موفق شوید، “لذت” و “دستاورد” شما در 5 سال آینده چگونه خواهد بود؟ (این لذت باید شما را جذب کند.)
لذت…همین نتایج کوچکه….
مگه عقل خودم میدونست من میتونم همچنین چیزی رو خلق کنم…
همه بچه های اون سایت میگفتن..لباس عروس مدل فولترینگگ.مدل ترنینگ.مدل تاپلکس..ندل دامنهای چینهای عربی ..مدل فلان قلق مزونی..
بخدا من نمیدونستم…
میدونم اون خداییکه منو تو این مسیر گذاشت..بقیه هم انجام میده تا همین آخر سال نمیدونم میخاد چه راه هایی رو بروم باز کنه..
خدا داند 5 سال دیگه کجا هستم..
استادم!!!من عاشق. عاشق…. این توع ورژنم که روی؟شونهاش بشینی باهاش پرواز کنی…
یه شب با هم رفتیم بهشت…وای چه صبحی بود…چه جیزهایی بهم نشون داد..
استادم من از بچگی یه الهام بهم شد..دقیقا اون تصویر توی صفحه نمایش؟گالریم هست..
حساب کنید..من از بچگی بهم الهام میشد..
استادم !!سواد خاصی نداشتم.یه شب خواب دیدم یه آدم مهربون..با اون خصلتهایی که اون باور گذشتگانمون راجع بخداوند بهمون گفته بودن.
خواب دیدم یه مرد خوش اخلاق با ریش بلند.
بهم گفت میدونی من کی هستم؟
گفتم خدا..
گفت آفرین عزیزم…اونو تو حس بهم میگفت..و ایشون داشت ناز منو میکشید…
استادم من همیشه خدا رو تا بزرگ شدم به اون شکل میشناختم..
اره میدونم….جواب تمرین من…هر کسی تو مسیر استقامت کنه و اینو با شور شوق بیشتر پیش ببره حتما ..عرض کنم نه فقط 5 سال دیگه..همین فردا چقدر خوبیها براش رقم میخوره ..5 سال دیگه…انشالله احساس میکنم شرایطم عالیه…
که حتی شاید تصوراتممم کنارش کم بیاره..
تمرین آخر..نقطعه اصل کاری!!!
4…تعهد توحیدی: اکنون که اهرم فعال شد، شما چطور «امیدتان به حمایت دیگران» را قطع میکنید و با اتکای مطلق به خداوند (نه پدر، نه خانواده، نه شریک)، این گام شجاعانه را برمیدارید؟»
مبخام بگم!!!تمام صحبتهام..تمام مسیرهام..تمام اقداماتم توی این چهار سال فقط بر پایه توحید بوده….
مگه ما انسانها بحز این حرف دیگه اییم دارییم..
نمیگم به این موضوع تونستم خیلی خوب عمل کنم.ولی هر موقع این اتکاها رو از دوشم برداشتم..باعث شد پاداش خوبی از طرف خدا بهم برسه..
چون ما انسانیم..
یدفعه ..
شده من یه الهام بهم رسیده..بعد باید یجاهایی رهاش؟کنم بخدا…
ولی از اونطرف دارم به اون میچسبم..اوایل بیزنسم باعث میشد خیلی روی اون الهام حساب کنم.میدونی چجور بود اون الهام درسشو بهم داده بود.دیگه موقع رها کردن بود..حالا یجایی بدون نتیجه میشد..
من فکر میکردم این بی نتیجه یعنی یچیز بی فایده..
و اونجا من کم طاقت میشدم..و بخودم میومدم..میگفتم..نرگس….
خدا میخاسته با این الهام این درس؟رو بگیری..
چرا داری تقلا میکنی که حتما با این الهام با فلان ذهنیتت برسه..
اونجا رها میکردم حالمو خوب نگه میداشتم..
بعدها الان که گذشته میدونم اون پروسه فلان درس رو بهم داده…
استادم!!!من خیلی توی این مورد.احساساتم غلیان میکرد.هنوزم احساس میکنم خرده هایی دارم.ولی سعی کردم هوشمندانه و همون باورهای توحیدیمو کار کنم..
و نخام زیاده روی کنم..بزارم پیش بره…
فقط نتیجه گیری از اینهمه صحبت…همگی برمیگرده به توحید….0
که خودش نیاز بکار کردن داره..منم دارم سعی میکنم نقطعه های اتکاهامون هر سری..توی هر موردی کنار بزارم…
و میدونم خداوند توی این زمینه مرا هدایت خواهد کرد…
استادم…اولا بخودم افتخار میکنم…که تونستم در این مسیر تلاشمو کنم.خیلی جاها هنوز کار دارم…ولی میدونم اگر گام شجاعانه برندارم…
و امیدم را از خدای خودم بگیرم و به دیگران بدم..
من همون نرگس سابقه ام..
که شبانه روز دنبال افراد اداره ها بود تا یکی پیدا بشه بهش کمک کنه..
و اون لطف خدا باعث شد.مایه آبروریزی خودش؟نشه…
من خیلی مسیرها رفتم..الحمدالله..تا دلت بخاد چک و لگد خوردم..من فقط میگم..خدایا …
هر صبح این باور رو میگم.
امروز صبح کنار رشته کوه بزرگ شهرمون..یه نگاهی بهش انداختم..
گفتم خدایا!!!!در برابر این استقامت کوه..منم بخودم متاهد میشم…
چه با نتیجه چه بد ن نتیجه..امروز رو سعی میکنم حال خودمو خوب نگهدارم…و تو مسیرت ثابت قدم باشم.و تو راهنما و هدایتگر من باش..
خدایا بیزنسم.روابطم.سلامتی ام..هر چی باشه رو خودت هدایت کن..
استاد توی فایلهای توحیدی شما میگین…
خداوند میدونه خاستهای شما رو ..نمیخاد مدام بهش یاداوری کنید…
درسته دوستداریید بهش؟برسین..اون خدا میدونه چه زمانی اون خاسته با شما هم مدار بشه..
منم میگم..
خدایا مثل این کوه بهم صبر بده..کمکم کن.تا سجده گویت باشم و تو مسیرت باشم…
آخه هیچ چیزی به زییایی صلات تو نیست..
من بچه که بودم..خانواده پدری مادرم…خیلی ادعای مذهبی دارن..فلان نماز شب فلان نماز چند رکعتی.فلان نماز فلان..خیلی توی این مسیرها هستند..یه ادعاهای خاصی دارن..من کاری به مسیرشون ندارم..
مادرم همیشه میگه..ادم مومن همینا هستند فقط دارن نماز میخونن.
با همون زبان بچگیم همیشه برام سوال بود..
یه چادر بزرگ بندازی روی سرت..و یه تار موهات پیدا نشه..منم یه ادم گرمایی هستم.
یادمه یه چادر دوختم جلوشه بسته بودم تا زیرش لخت باشم..
میگفتم یعنی چی…ساعتها بری بالا بیای پایین بعد فشار چادر و مواظب بودن چادر..
وای خدایا اونم نماز 100 رکعتی من حالم بد میشد..
فکرشم آزارم میداد…
اولین کاری که کردم اقدامات برلی از بیین بردن حاشیه ها بود واقعا از احساس گناه و و این چادر جاقچقورا راحت شدم..
خدایا شکرت…
و استادم…الان خیلی راحتم..خیلی احساس بودن در کنار خدا رو دارم..اصلا چقدر با همدیگه خوشحال و خوشبختیم…استادم کارایی میکنم که اون فرد نماز 100 رکعتی هنوز تو زندگی همچتین آبشنی از خداوند رو ندیده.و من امروز خیلی خیلی بیش از حد راضیم از؟بودن در کنار خودم و خدا..
اصلا یه زره هم حال نمیکنم با هیچکسی…اصلا بودن در کنار شخصی متضاد با خودم…
نمیتونم یه ثانیه هم تحملش کنم…نسبت به افراد نزدیکمم همینجور شدم..
حتی با وجود اینکه مومن رو از؟یسری چیزها میبیینن.
استادم در نهایت سپاسگزارتم بابت اینکه “ما رو از جهنمی که باورهای گذشتگانمون بهمون فهموندن نجات دادی….
استادم خیلی متشکرتونم.که این مسیر رو با مخالفتهای اطرافیانت…ادامه دادی..جونمونو نجات دادی…خدا داند در اینده چه شود..
در نهایت سپاسگزار خداوندم.که همیشه پیروز و سربلند هست.و همواره در حال هدایت ماست..این هم ترین آبشنه..
برای افرادی که بخان اهرم رنج و لذت رو بچشن..
برای تمامی عمرشون…
الحمدالله رب العالمین.
سلام آقای مقدم گل گلاب…و هوشمندانه…
احسان اقا!متشکرم که اینقدر زیبا نوشتی..
بقول ضرب المثل زبان ما!!!
پاتهِ نادِی رِیش…
یعنی …پاهاتو گذاشتی روی نقطعه اصلی….
احسان مقدم عزیز….
دقیقا همینه..ذهن ما اهرم رنج رو خیلی خوب درک کرده..
یادم از گذشته خودم اومد قبل از این آگاهیها..
همیشه یکی از درون بهم میگفت..نرگس تو باید زندگی خوبی رو در دنیا تجربه کنی.
خیلی زیبا و آرام بهم میگفت..
چون زبان ذهنم بلند بود…بهم میگفت دروغ میگه….بحرفش گوش نکن..و حالم بد میشد.
خدا شاهده بدون استثنا من هر لحظه تو زندگیم با این دو نوع جنس برخورد میکردم.و حالم بد میشد..
و اونجا بود..که گفتم خدایا من واقعا نمیدونم چکار کنم.
تو مدام یچیزی بهم میگی..
تو خوابم میومد…تصویرشو برام میورد…مدام بهم گفته میشد..
گفتم خدایا این چه نشانه ایی..این چه چیزیه که شب و روزمو گرفته..
تا اینکه تضاد یه شخص شب بهم یه تو گوشی حسابی زد..
گفتم ای نرگس…
باید تعقییر کنی…
دقیقا همینه….و اون شب نقزعه شروع من توی مسیر بهشتی به لطف خودش شروع شد..
احساسن جان!من از 7 مهرماه شب در تاریکی شروع کردم پیاده روی..من جاهایی میرفتم..که هیچکسی نبود بدون گوشی فقط خودمو لباس تنم و با فرد اصلی کار..که خودتم میدونی..اون خدای بزرگم.روح مقدسم..
مدام بهم میگفتن.اونجاها نرو..یکی میگیره میبردتا..ولی من سعی کردم بحرفشون گوش ندم..
.
چون سال گذشته…خداوند یه روز بهم گفت باید بری قبرستان..در راستای بیزنسم بود.
گفتم میترسم..
چون اهرم رنج و لذت رو چشیده بودم بخاطر عملکردم..
گفتم نرگس!؟درسته سختته..درسته برام یچیز نشده.تو همیشه از قبرستان مخصوصا از اون قسمت تاریک پشت قبرها میترسیدی..
ولی باید عمل کنی..این حس خیلی قوی هست..
گفتم خدا صبح برم!؟
گفت نه..همین عصر باید بری تا شب بشه!!
الله اکبر..
گفتم تو راه قبرستان باغه کوهه غارهای بزرگه…من میترسم..
گریه میکردم پاهام میلرزید..
یکم بخودم دلداری کردم.
گفتم چون خدا گفته الان مقاومتش زیاده…
قبلنا هم میترسیدم.ولی اینم باید انجام بدم.
گفتم باشه..
چشماممو پاک کردم.پا6ام میلرزید حالم خیلی بد بود..
مامانم گفت دختر کجا..
گفتم کار واجب دارم..
تو راه گفتم خدایا هدایتم کن قدم به قدم هدایتم کرد..
خدا بهم گفت..نرگس…اگه حرکت نمیکردی…
اگه بحرفم گوش؟نمیکردی.خبر از موفقعیتتت نبود.
مگه نمیخاستی کارافرین بشی؟
گفتم اره…
بهم گفت ..تو بحرف این خانمهای تو خیابون نگاه نکن.که اگه بهشون بگی میخام برم فلان جا..بگن دیوانه ایی.
شاید از طرف اینا یچیز پوچ و بی هدف باشه..
ولی از نظر من خیلی مهمه…
باید ادامه بدی..
احسان جان!!قدم به قدم هر حا که از کودکی ترس داشتم.بخاطرش شب باید مامانم کنارم میخوابید..
من تمام اون قدمها رو رفتم تا شب.شد.بخداوندی خدا…
خداوند یه شخص رو برام فرستاد با سه تا بچهاش.تا زمانی که من قبرستان بودم اسکورت منو میدادن تا من نترسم..
و من وقتی دم دمای غروب و شب بود تو وسط اون نخلستان اومد ..یه قسمتی از حیاط همسایه اون قسمت نشستم چقدر باد الهی رو که نسیمش روی صورتم مبخورد رو نوازش کردم..
روی قبری که نشسته بودم بهم گفت عکس بگیر یادگاری بزار.اونجا چشمانم محو شد نور خدا برام روشن شد..
احسان حان من بعد اون چند مرحله حتی ساعت 8..9 شبم اون مسیر رو رفتم..
یه شب رفتم تو گور یه شخصم نگاه کردم..
وای ترسم بود ولی تجربش کردم..
احسان عزیز…بعد اون چه دستاوردهایی برای بیزنسم شکل گرفت…
زمانش طولانی میشه..
فقط میخاستم بهت بگم.حرفت کاملا درسته..
ما همیشه باید صبر داشته باشیم و هوشمندانه باشیم و بتونم بهترینها رو برای خودمون رقم بزنیم..
مرسی عزیزم..روز یا شب خوبی داشته باشید..
به امید الله بزرگ میسپارمت…
سلام الهام جان…
میخاستم با تمام وجودم از دستاوردهایی که بدست اورده ایی اونم با توکل و ایمانت بهتون تبریک بگم..
الهام حان..دقت کردی جهش بچها ها تو سایت چقدر قوی شده..
این نشون میده ذوق و شوق خداوند تو درون تک به تکمون که از روح الله هستیم زیاد شده..
دیشب یه دوستیمو بعد از 6 سال پیش دیدم..ایشون گفت نرگس پیدات نیست..
خیلی با هم صحبت کردیم.راجع به خلق دستکشهام اگهی کردم..
گفتم ناراحت نشیا…حقیقتا برام عزیز هستین..ولی من مسیرم با شما متفاوته..
شما یه دغدغه ایی داریید.
منم یه دغدغه دیگه..
اصلا حوصله این جلسه ها رو ندارم..
نمیتونم بیام توی جمعتون..فرصتم محدوده…
ایشون خندید..بهم گفت راست میگی..
ما بچه دارییم و گرفتاریم…
تو هم کارت واجبتره..
دوست عزیزم..بودن با شماها دوستان بهشتیم…
و بودن در این مسیر خیلی برام ارزشمنده.
و امن امروز که دارم این کامنت رو مینویسم..و روحم با روح خدا پیوند خورده..
بنظرت!؟
ادم عاقل میتونه از این مسیر بازگشت بخوره..
نمیگما..خودم یوقتایی کم میارم.ولی سعی کردم به یاداوری نتایجم و مخصوصا خلق دستکشهام که برای اولین بار تو جهان…چون تحقیقی که کردم.از نمونه کار من هنوز کسی نتونسته به الگوی و دوخت درست و دقیق برسه..
ولی من به لطف خدا رقمش زدم..
طراحی و دوخت.دستکش پارچه ایی کشی زنانه کاربردی نرگس..
و امروز خوشحالم که از پسش براومدم..و میدونم تا 5 سال دیگه من یه فریلنسر قوی ای هستم خیلی برنانه ها دارم..
و من باید بتونم بهترینهای خودمو خلق کنم..
چون درونم از رشدو گسترش هست..
خدای من بهم وعده داد..
یه شب منو روی دوشم گذاشت..
و روی بهشت منو پرواز داد..
و اونجا قبلش بهم گفت..راه میانه رو برو تعادل داشته باش…
نرگسم تو در مسیر بهشتی…
تو فقط همینراهو ادامه بده..
دوست عزیزم.منم دارم تکاملمو توی زمینه سلامتی میگذرونم..من شبانه روز تمام ذوق و شوقم روی دریافت این تجربه هست..
همین الان توی تلوزیون بهم گفت بنویس ..دریافت تجربه..
انشالله…..
من امیدم بخداست میدونم منو همراهی میکنه..و میدونم…باید به خاستهام برسم..
چون داشتن یه بدن سالم…نیاز به ساخت یه اهرم رنج و لذت قوی هست…
در ادامه ..ممنونم دوست عزیزم..منم همینو همیشه میگم..نرگس ادامه بده و کم نیار…باید بتونی به خاسته ات برسی..
اهرم رنج و لذت خوب “برام ساخته شده ؛”همین باعث شده تا بتونم بهترینها رو برای خودم رقم بزنم.و رقم خواهم زد…
سلام مریم عزیز…
واقعا به شجاعتتون تبریک میگم که میتونید جنجالهای زندگیتونو جمع کنید…
واقعا این خودش یه استقامت و صبر بزرگی رو میطلبه..
خقیتا نوشته بودین یبار مرگ موش خوردم.بدونم اینقدر قوی بود که عمل نکرده بود..
خندمم گرفت..ولی این خودافشاییتونو تحسین میکنم..
انشالله خداوند همیشه یارو نگهبانت باشه..و از غار زندگیت بیرون بیایی و بهتربنها رو برای خودت بسازی..
دوست عزیزم….یه لحظه خودمو جای شما گذاشتم…
واقعا درکش نیاز به صبر قوی هست…
من یه دختر مجردم.و کل خواهرام به لطف خدا ازدواج کردن..
بعد از اینکه خواهرم ازدواج کرد مسیر تضاد برام اومد.و لطف خدا شامل حالم شد بیام تو ابن مسیر..
و فهمیدم اگر تعقییر نکنم..من میمیرم..و یه روز حسرت میخورم..
نه فردی بودم هر ازدواجی رو بهم تحمیل کنن.
نه فردی بودم مثل اکثرا دوستانم..بتونم به اون روش زندگی کنم..
لطف خداوند شامل حالم شد.و امروز در این بهشتم..
و لطف خداوند و خوردن اون مرگ موش…برای شما بزرگترین خیر و خوبی از طرف خودشه..
و خداوند میدونسته شما موقعه مرگتون نیست…
مرگ رو تجربه کردم..توی یه تصادف..
ولی اونجا دقیق دیدم یکی منو بغل کرد گذاشت روی زمین.توی کمتر از یه چشم بهم زدن.
دوست عزیزم…بهتون افتخار میکنم.این مسیر توحیدی رو ادامه بده..
همین اذان مغرب خداوند یا ایه الذین امنوا..رو بهم یاداور شد.
و وعده بهشت و وعده.شو بهم داد..
بهم گفت حتما وعده خداوند حقه..و بهت میرسه..
راسی چهرتون بسیار زیبا و الهی هست..تحسینت میکنم مادر عزیزم..
روزتونم مبارک مادر بهشتی و با استقامت.
انشالله خداوند توی این غار باورهای گذشته ات به زودی نجاتتت دهد….
سلام فاطمه جان..
شما در دو جهت به من نزدیک هستین..هم از طرف شیراز و هم از طرف بوشهر…
بهتون تبریک میگم بابت اینهمه ذوق و شوقی که توی سایت باهامون به اشتراک گذاشتین..
فاطمه جان…
دل سپردن بخداوند همینه..
وقتی باهاش هم فرکانس میشی برامون کن فیکون میشه..
خداوند خیلی ذوق و شوق ما رو داره تا بهمون نزدیک بشه..ولی ما انسانها از هر طرف دارییم بهش هجوم میارییم..
ولی این لطف خدا به بنده گانش همیشه و هر لحظه شامل حالش میشه..
من بهتون از صمیم قلبم تبریک میگم..انشالله همیشه روی خوش زندگی عاشقانتونو ببینید..
هر چیزی رو بخوای خداوند بهت میده…
خداوند دنیا رو برای لذت برای ما آفریده..تا نا خوب زندگی کنیم..حالا که فرمونت توی جاده زیباییها و قشنگیهاست..همین فرمون رو ول نکن..همون مسیر رو برو..اگه هم جایی پاهات اذیت شد..یکم مکث کن…با ایست بازم ادامه بده..
دقیقا زندگی خودمون روی همین برنامه ریزی یست…
دوستتت دارم دوست عزیزم..
نه فقط یه دوست بلکه دوستی که ذوق و شوقش بشه مسیری که در اینده به این سادگی “درها بروت باز بشه..
بنظر من کلمه دوست خیلی مقدسه!!!!
دوست ..یعنی کسیکه کنارش حالت خوب باشه…
کنارش احساس امنیت کنی
کنارش درسهای ایمان و توکل به خداوند رو یاد بگیری…
یه روز بازم هدایت خدا برای غلبه بر ترس ،”در قبرستان “رو انجام دادم..فقط ساعتش نزدیکای مغرب و شب بود..و بدون حضور کسی….
رفتم توی اون قسمتی که من یه روز یه شبه تاریکی دیده بودم که اون شیطان بود…
دقیقا شیطان بود..
ولی اون ساعت دیگه خبر از شیطان نبود..
حال هوای آرامشبخش..
خداوند بهم گفت نرگس!!!از یه مشت استخوون میترسی…
نگه به قبر فلان ها کن…همشون خواب هستند..
تا روز قیامت..
همینجور که ماهامو جسته گریخته روی سنگ قبرها میزاشتم.شبم بودم.
هیچکسی نبود مثل سریهای قبل..
بهم گفت نگاه این سنگ قبرها کن برای فلان سالهاست….
از اینها میترسی…
خیلی قلبم تند تند میزد..
خیلی حجمش سنگین بود
ولی باورام قوی شده بود.
بهم گفت از یه مشت استخووون میترسی…
از ادمها بترس ..بهم بلند گفت…
از ادمها بترس…
که میتوننن تو رو سر مسیر نادرست ببرن..
فقط بهم میگفت از ادمهای زنده بترس…
از آدمهای زنده بترس…
از حرفهاشون بترس..
هر موقع سر یه نوضوع بهم نیریزم..میگه!!!گفته های آنان تو را غمگین نکند..
اون لحظه به ارامش میرسم میگم نرگس مواظب باش..
دوست عزیزم بهتون تبریک میگم..
انرژی این فایل و خوندن کامنتا بسیار بالا هست..
محو خوندن نظرات و صحبتهای استاد شدم..هر روزم به لطف خدا داره بهتر میشه..
الحمدالله رب العالمین..
سلام به پدر عزیزم…
دوست دارم آقای ابراهیمی عزیز! با اسم پدر صداتون کنم.
خیلی برام دوستداشتنی هستین.
همینجا..
بقول زبانمون!!!(.رِی گلپلته ماچ میکنوم)
پدر جان!!نوشتهات عین خو خود خود خداست…تو خدای درونتو بوجود آوردی ..
همه ماها دارییم تو این مسیر ادامه میدییم..
چقدر انرژی این فایلها زیاد شده..
چند روزیه خداوند با بالا و پایین کردن نوشتهای بچه ها نکات اصلی رو برام گوشزد میکنه..
مخصوصا کلام آخرت..راجع ..اهمیت دانستن این کلام اصلیت..
(سه عامل باعث شد این مسیر برایم عملی شود:
1. شکرگزاری
قدردانی از کوچکترین پیشرفتها، درهای جدیدی را باز کرد.
2. ایمان
ایمان به اینکه خداوند همراه کسی است که حرکت میکند.
نه کسی که فقط آرزو میکند.
(تیر خلاصی)
3. استمرار
هر روز حتی روزهایی که انگیزهام کمتر بود
یک قدم برداشتم.)
مرسی پدر عزیز مهربونم.کاش تصویر زیباتم میدیدم…
راسی یه معجزه…منم سالها مشکل خلت توی بینی داشتم.خیلی دوستدارم قانون سلامتی رو بخرم..
خیلی اذیت میشم..وقتی بینی اییم میگیره..
با فشار زیاد باید بتونم راهشو باز کنم.
دیشب خواب دیدم رفتیم یه مطب..مادرمم همراه بود.
گفتم من بینیم خیلی میگیره.
یه شخص بینیمو گرفت..کندش..
یه لوله کرد ..
یه لحظه گفت ..
آخ….بینی شما حفره.ش گرفته..
با یه فشار حفره رو باز کرد.
و گذاشتش سر جا..
صحنه.ش کارتونی و جالب بود…
ولی اون لطف خدا بود.
امروز احساس میکنم گرفتگی نداره بینیم نفسم بازه…
خدایا شکرت…شکرت….شکرت..
دوست عزیزم…
همه ماها زندگی قبل تضادها رو داشتیم..
زندگی امروزمونم حل شدن تضادها هست.
من چند ماه پیش رفتم توی یه مطلب ایشون متخصص گوشی و حلق بینی بودن..
برام یه نسخه نوشت با یه پمپاز بینی..
برام زجر اور بود.بعدا داداشم حساب کرده بود..گفتم ..بنده خدا برای چی هزینه کرد.اشتباه کردم نتونستم ادامه بدم..
واقعا میبینم چقدر افراد میلیونها تومن هزینه میکنن.
دیشب بینیمو باز کرد…من الان 37 سالمه.تا دیشبم داشتمش ولی امروز شفا پیدا کردم..
مرسی پدر عزیزم…واقعا مایه مباهاتمونه…این مسیر رو هر چقدر پیش میری آسون میشه..
میخام بهت بگم!!دمت گرم بابت کامنتتت بیشتراشو اسکرین گرفتم.تا بیام نوشتهای زیباتو بخونم
در پناه خدا باشی…
اینم بگم..نوشتنت زیباست باعث میشه برات بنویسم..
دوستتدارم.
به امید الله میسپارمت..
سلام مریمی عزیز..
دوست قشنگ تقریبا همشهری خودم..
میگوییم.یچی!…ای بوشهریل کلا حال هواشون خاشه!!
تونم همیجوری هسی…
درکل گرم و اهل شعر و شاعری هسن….
یه روز اومدییم شهرستان آبپخش.خیلی قشنگ بی…
چند روز پیش از بوام گفتوم..بوا ای شهر بوشهر…
گرک کله بندی کجویی بوشهره..
گفت قبل عالیشهر…
خیلیم گورک هسه خوو.
خدا بخا یه ردز بییم اونجا بینیمت..
حرف زیبایی زدی…زدی تو خالش..
همه چیز لذت و احساس خوبه..
امروز توی پیاده روی کله صبح..
از خداوند پای کوه..بهش؟گفتم خدایا بهم مثل این کوه صبر بده..
تا احساس خوبمو..
به رسیدن به خاستهام پیوند نزنم.
و سعی کنم….لذت بردن از زندگی رو به چیزی که نمیدانم رقم بزنم.
مریم عزیز با تمام وجودم بابت نوشتهای زیباییت ممنونم..
خیلی باحالی…
در پناه خداوند میسپارمت..
راسی شعر اول نوشتهاتم زیبا بود..
سپاسگزارم..بابت این نوشته..چیزی که بابد خیلی مواظبش باشیم…حالم همیشه خوب باشه…
(و همه اینها، تنها و تنها با اتکاء به قدرت خداوند میسّر شده است چون عهد بستیم که خدایا تنها تو رامی پرستیم و در هر کاری تنها از تو یاری می جوییم
حتی اگر خواست تو این باشد که باید فعلا در مواردی صبر کنم
باید حال و احساسم را عالی نگه دارم و از لحظه های بودن و حضورم در این دنیای زیبا لذّت ببرم و با عشق ادامه دهم)
مریم عزیز…چند هفته پیش برای یه خاستهام..یه الهام بهم رسید.
بهم گفت الان موقع اجابت این خاسته نیست..
باید صبر کنی تو وقت خودش اتفاق میفته..
ذهنم میگفت خاسته تو جدا شدنه..
بازم یه الهام رسید..من از نظر درونی هنوز پذیرش اون اتفاق رو ندارم..
دوست عزیزم…به محض اینکه یه زره شک و تردید میکنی..فورا خداوند تو عمل میاد…تا ذهنت تو رو از مسیر دور نکنه..
و خیلی خیلی الهامات دیگه مدام داره بهم میگه..هنوز شرایطش نیست باید صبر کنی..
و دیدم زمانش که رسید فورا بهمون بزرگی خودش کن فیکون شده..
دو شب پیش یه خواسته داشتم.یه شب بعداش بهم داده شد…
اینقدر سریع..به 24 نرسید…
دوست عزیزم..
خیلی دوستتدارم…میدونی اینروزا به چه نتیجه ایی رسیدم…
به این نتیجه..
که انتخاب یه دوست از لحاظ فرکانسی ،” خیلی مهمه..
دوستی که باعث بشه به خوشبختی برسی و کنارش احساس آرامش داشته باشی..
حالا این انتخاب برای همسرم هست…
انشالله برای همه ماها که تو این مسیر هستیم اتفاق بیفتد..
همه ماها تو این سایت..بجز دوست یه خانواده بهشتی هستیم که فقط دارییم بهمدیگه تحسین کنیم.و باعث رشد همدیگه بشیم…
بازم سپاسگزارم از نوشتهای زیبای گرم جنوبیت…
زیرِ اوو نخلِ بلندو
سِرِ او کیچه قِشنگو
موبا یه ضرب و نیمبون
اکه فراموشُم نشُد چیشاش، صِدایِ قِشنگش چی؟
اگه نرفت اَتوو خاطرُم قِد و بالای بلندش چی؟
اگه نرفت کِسی تو دلُم دیگه تا آخرِ عمرُم
یه غِریبه جا مونه پر کنه غِم نگاش خوندش چی؟
تو با اوو دامنِ زردوو
مِگه اَ یاد مو میره؟
ای همه خاطره بازی
بقیشم برو گوش کن!..فعلا..خدا نگهبان قلبت باشه..
ممنونم متچکرم پدر بهشتی من!!!
روز گذشته”آرام خداوند بهم گفت..یبار دیگه الگوهای دستکشتو بررسی کن …
و امروز صبح که رفتم پیاده روی…و چقدر این پیاده روی برای من خوش یمن شده..
میدونی امروز به این درک رسیدم ،”ذهنم داره منو همراهی میکنه تا از زندگیم از شرایطم لذت ببرم…
مایه مباهات منه.
یه چند روزیه این الهام رسیده بجای شب صبح راهی این سفر غلبه بر ذهن بشم..
داشتم به ذهنم میگفتم تو باید فلان ساعت از خواب بیدور بشی.تا برییم پیاده روی.
دیدم بهم میگه نه”نه..امروز بیشتر بهش گوش؟کردم..
که بهم میگفت..
نرگس مگه هدفت از پیاده روی احساس خوب نیست!؟
منم گفتم آره..
مگه هدفت برای سلامتی روحی و جسمیت نیست!؟
گفتم آره
مگه برای اینکه از زندگی و نشانه های خداوند و بزرگ شدنت…کمک میکنه نیست!؟
گفتم اره..
گفت پس بزار هر گاه حالت خوبه پیاده روی کن..
بخدا پدرم!!!داشت بهم میگفت..
هر گاه حالت خوبه…من داشتم ناآگاهانه بهش حمله میکردم..
واقعا …همینه وقتی روی خودت کار میکنی.ذهنتم کم کم باهات راه میاد..
ولی شیطان ناگفته نمونها..یسری حرفهایی میزد..ولی ذهنم میگفت..لذت ببر..
امروز که داشتم زیر درخت سدر..ما میگیم.کُنار..داشتم میوه شو میخوردم اینو بهم میگفت..
گفتم ببیین…چقدر ذهنم آدم حسابی شده…خودش بیشتر از من دوستداره لذت ببره..
پدر من…راسی..امروز که داشتم الگوهامو برای قدم بعدی..یه بهبود میدادم…دیدم باران رحمت الهی بعد از ماه ها ..بر سرمون فرود میاد…
میدونی چیه..هر الهامی که میاد دقیقا هماهنگ میشه به یه خوشحالی….
همین الان مرحله الگوی دستکش شماره یک تمام شده…رفتنم برای لاین بعدی..
دیگا دلم برای بهشتم تنگ شده بود..گفتم بیام…صلات خودمو بجا بیارم…
راسی یچیزی..دیشب از خداوند طلب قانون سلامتی کردم..گفتم یه نشانه میخام..
یه جونور کوچولو هست.همون جیرجیرک..تا دستش؟میزاری.میپره بالا..چند قدم رو میپره..
دیدم افتاد روم..
بنده خدا رو زدم کشتم..
بعد گفتم ببین خدا بهم نشانه داد زود..
ولی در مسیر هدایت قربانی شد..
پدر عزیزم….خیلی سپاسگزار خداوندم هستم …
که در مسیر بهشتم..
یه شب روی دوششو نشستن رو توی خواب بهم الهام شد…داشتم با همدیگه پرواز میکردیم روی بهشت..
و اینقدر انرژی بهشت و سدای ابشارها و صدای پرندگان زیبا بود…
که اون لحظه دوستنداشتم برگردم…
با خداوند یچیزیه …که فقط خود خود خودت میتونی بهش”تکیه کنی….
وقتی بهش تکیه کردی..دنیاتو تعقییر میده…
اینروزا حال هوای هر کدوممون با خودشناسی بهمین مسیر میره..
مرسی پدر محترم من که ساعتها با هم اختلاف داریین..
الانم یه بارون حسابی میباره..من مثل بچها “گفتم این لحظه لحظه شادیه..رفتم تو بارون حسابی خیس شدم.و اومدم بقیه کارا…رو انجام دادم..
چه شبی و روزی شد…خداوند را سپاسگزارم که هر لحظه داره زندگیمو به بهترین شکل ممکن میسازه..
شب خوبی رو داشته باشی.دوستتدارم پدر نازنینم.
ای بنازومت.که ناز نفست خاش بی..
ای…..به به…خدا بخووو هوا خاش وابو ..یه روز بییام ناز نفست بینوم…
چه خاشه…مخصوصا توی ای حال هوایل بییی” بوشهر…
مثل امشو که بارون میا….
سی تووله…جیکه..باینک..
شمانم از ایچیل داریین..
.شاید بچه های این سایت ندوننن..
منطقه جنوب..این نعمتهای خدایی رشد میکنع.واقعا خوردن داره..
مریم جان..اسم کافه اوردی..مثل خصلتهای شما بوشهریها مشخصه دنج و خودمونیه…
نگووو که دلوووم پی دلته….
آخ کجا منزلته.
میگوووم…..حتما میام…
به خداوند بزرگ میسپارمت..که ایقه حال دلت خوبو خاشه.
دنیا همینه….باید لذت ببری..
همین الان قدم الهی نصف کارش تموم شد…
فقط نمیدونم میخاد مسیر بعدی چی بشه..
ولی میدونم یجای خیلی خوبی میخام برم..
الهام خدا مثل بارون میا..
فقط بهم میگووو.
توحید یادت نره…
همیشه توحیدی باش.و توحیدی بمان…
از طریق یه دوسی بهم گفت..
کارت درسته..
کم نیاز فقط برو جلووووو
مریمی خودته جمع کن الان خو هواپیما وسط(فدهتتتت) (همون حیاطت)..میشینوم…هههه ..
نرگس با الگوهای جدید الهامیش..با قرتقراق (رعد برق) امشووو..که هوا بارونیه…!!!!