تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی؛
- هر فردی، ضربه های ویرانگر شرک را تجربه کرده است؛
- پیرو آیین ابراهیم باش که موحّد بود و مشرک نبود؛
- توحید یعنی قدرت ندادن به هر عاملی بیرون از خودت؛
- تغییر کانون توجه خود را از همان وضعیتی که هستی، شروع کن؛
- اجازه دادن به خداوند برای هدایت به سر راست ترین “جگونگی”
- خداوند وقتی به هدایت تو ادامه می دهد که قدم اول را بر می داری؛
- معجزه نگاه مثبت و سپاسگزارانه، به هر اتفاق و شرایطی؛
این یک فایل صوتی نیست؛ یک دورهی کامل «ایمان در عمل» است.
آماده شوید تا شنوندهی یکی از شفافترین، تکاندهندهترین و شجاعانهترین داستانهای تحولی باشید که تا به حال شنیدهاید. این فایل، گفتگوی استاد عباس منش با «رزا» عزیز، از اعضای خانوادهی عباس منش ساکن انگلستان است؛ اما داستان رزا یک داستان معمولی نیست.
این فایل، روایت زندهی زنی است که به معنای واقعی کلمه، به «صفر» نه، بلکه به «صدها کیلومتر زیر صفر» سقوط کرد و به ما نشان میدهد که چگونه با استفاده از قوانین بدون تغییر خداوند، میتوان از عمق تاریکی، نوری خیرهکننده ساخت.
اگر احساس میکنید در بنبست هستید، اگر تنها، ناامید و شکستخوردهاید، این فایل برای شما آماده شده است.
در این فایل چه خواهید شنید؟
در این گفتگوی صمیمانه، رزا ما را به تاریکترین روزهای زندگیاش میبرد و قدم به قدم، مسیری که برای خلق معجزهاش طی کرده را برایمان روشن میکند:
۱. سقوط به عمق تاریکی
رزا داستانش را از جایی شروع میکند که در کشور انگلیس، به تازگی از همسرش جدا شده، از لحاظ روحی و مالی کاملاً شکسته، بدون هیچ دوست یا خانوادهای، در یک خوابگاه دانشجویی زندگی میکرده و تحت درمان روانپزشک بوده است. او به نقطهای رسیده بود که حتی توان صحبت کردن عادی بدون گریه را هم نداشت.
۲. انفجارِ «میل به تغییر»
نقطهی عطف، زمانی بود که روانپزشک او به تعطیلات رفت. رزا در تنهایی مطلق، به نقطهای رسید که به گفتهی خودش: «با تمام تکتک سلولهای بدنم دلم میخواست زندگیم رو تغییر بدم.» این «میل سوزان»، اولین جرقهی تحول بود.
۳. دو هفته انزوای سازنده: شکرگزاری از «هیچ»
او به یاد آموزههای استاد افتاد و تصمیم گرفت با فایلهای رایگان شروع کند. خودش را دو هفته در اتاق خوابگاه حبس کرد و دو کار اساسی را انجام داد:
- کنترل احساس: هرگاه احساس بد سراغش میآمد، به یاد حرف استاد میافتاد که: «عیب نداره ناراحت بشی، اما عیب داره به ناراحتیت ادامه بدی.» او بلافاصله با دوش گرفتن یا نوشتن، حال خود را خوب میکرد.
- شکرگزاری از صفر: او در ابتدا هیچ دلیلی برای شکرگزاری پیدا نمیکرد. در آن شرایط اسفبار، شروع کرد به شکرگزاری برای «سیب داخل یخچال»، «پتوی روی تخت» و «سقف بالای سرش».
۴. قانون «تکامل»: معمار یا گارسون؟
رزا که یک معمار تحصیلکرده بود، درک کرد که باید قانون «تکامل» را طی کند. او تصمیم گرفت به جای غرور، هر کاری که «میتواند» را شروع کند. بنابراین، با وجود اینکه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، به عنوان «گارسون» در یک رستوران مشغول به کار شد.
۵. «گرانبهاترین» درس: خدایا شکرت که گفتی «نه»!
در همان رستوران، مسیری برای یک مصاحبهی شغلی در یک شرکت ساختمانی برایش باز شد. او رزومهاش را فرستاد. شرکت بلافاصله جواب داد: «ما شما را نمیخواهیم!» و اینجا، «شاهکار» رزا رخ میدهد. او به جای ناامیدی، میگوید: «گفتم خدایا شکرت! حداقل یکی به من جواب داد! این یک قدم پیشرفت است!»
۶. معجزهی «نه» شنیدن و قدرت «تسلیم»
تنها ۳ روز بعد، همان شرکت تماس گرفت و گفت یک نیرو به طور اتفاقی انصراف داده و او استخدام شد! اما چالش بعدی بلافاصله ظاهر شد: مسئول خوابگاه به او گفت چون کار تماموقت پیدا کرده، باید خوابگاه را ترک کند! رزا جایی برای رفتن نداشت و میخواست از شغل جدیدش انصراف دهد تا بیخانمان نشود. در اوج گریه، تسلیم شد و گفت: «خدایا! یه بار انجامش دادی، دوباره هم میتونی!» لحظاتی بعد، مدیر خوابگاه بازگشت و گفت صاحبخانه استثنا قائل شده و او یک ماه دیگر فرصت دارد.
۷. کشف پازل تکامل
رزا بعداً فهمید که حقوق همان یک ماه گارسونی، دقیقاً برابر با پول پیش مورد نیاز برای اجارهی خانهی جدید بود. او درک کرد که اگر مستقیماً شغل معماری را به دست میآورد، باز هم شکست میخورد، چون پول پیش نداشت. آن مرحلهی «گارسونی» حیاتی و بخشی از نقشهی دقیق خداوند بود.
۸. از ترس از سخنرانی تا ارائه در آکسفورد
رزا در مسیر کارش، با ترسهایش روبرو شد. او که لهجهی انگلیسی کاملی نداشت، داوطلب شد تا به جای همکارانش، یک ارائهی تخصصی بدهد. این زن ۲۷ ساله، در مقابل ۳۷ کارشناس ارشد انگلیسی با ۳۰ سال سابقه کار، در آکسفورد سخنرانی کرد و همین شجاعت، درهای دورههای آموزشی تخصصی را به رویش باز کرد.
۹. وقتی «نعمت» به دنبال شما میآید
او که حالا با خرید دورههایی مانند «۱۲ قدم» و «عزت نفس»، عمیقتر روی خود کار کرده بود، دیگر به دنبال فرصتها نمیگشت. او اکنون یک «کارشناس رسمی ساختمان» در انگلیس است و پروژههای جانبی و پیشنهادات عالی، بدون هیچ تلاشی، از در و دیوار برایش میبارد.
این فایل، یک مستند واقعی از تسلیم، ایمان، درک قانون تکامل و شجاعت برای «شروع از هر کجا که هستی» است.
تمرین این قسمت:
اگر این جلسه برایت جرقهای زد، لطفاً تجربهی شخصیات از «تغییر» را در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزشهای استاد عباسمنش؛ شرایطت را عوض کردی. نوشتهی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهامبخشِ میلیونها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند.
- قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
- جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
- اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
- فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
- چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
- نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲27MB28 دقیقه














سلام به همگی
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
قبل از تغییر کردن من به شدت برگی در باد بودم، به شدت از زندگی ای که داشتم ناراضی بودم سالها قبل کتاب راز رو خوندم و به شدت هیجان زده شده بودم ولی دقیقا با یه جمله از یکی از آشنایان که اون موقع قبولش داشتم همه چیز رو رها کردم
به شدت احساس قربانی شدن داشتم، از اینکه زندگیم اونطوری که میخوام پیش نمیره به شدت خشم داشتم، اوج این دوران زمان کارمند شدنم بود، همکاری داشتم با رفتارهای تاکسیک که به شدت روح و روان من رو آزار میداد، اون زمان حتی دعا کردن هم بلد نبودم، همه دعاهام منفی بود، خدایا به فلان مریضی دچار نشم، خدایا امروز که رفتم سرکار انقدر صلوات نذر میکنم سمیرا روی اعصاب من پیاده روی نکنه
و البته مدیری داشتم به شدت خوش اخلاق و انسان، که همین اخلاق خوبش باعث سواستفاده اون خانوم میشد و نمی تونست بهش چیزی بگه و از طرفی هر وقت اسم این رو میاوردم که میخوام این کار رو رها کنم، مامان بابام میگفتن چطوری دلت میاد آقای فلانی رو ول کنی و چون اون هست ما خیالمون راحته، انگار کل دنیا ناامن بود و همین یه جا برام امن بود
به غیر از این هم با یه سری از همکاران دوست بودم که هر روز یکی شون با اون یکی درگیری داشت و من میانجی بودم این وسط، که این رابطه دوستی که به مو رسیده بود پاره نشه و همین موضوع هم به شدت ازم انرژی میگرفت
شروع تغییرات من از یه وبلاگ شروع شد، و بعد خرید این کتاب و اون کتاب، درست مثل تشنه ای که بوی آب به مشامش خورده باشه، فهمیده بودم که میشه این زندگی رو تغییر داد و همه اش در حال جستجو بودم که چطوری؟
همین که من مشغول خودم شدم و از توجه به سمیرا دست برداشتم، اتفاقات توی زندگی من شروع شد، کار به جایی رسیده بود که با اینکه خیلی از تایم روز، با سمیرا توی یه اتاق تنها بودیم من اصلا نمی دیدمش و صداش رو نمی شنیدم، من دیگه توی دنیای خودم و خوندن مطالب و سرچ کردن و سرچ کردن غرق شده بود، طوری که گاهی که صدام میکرد اصلا متوجه نمی شدم و باید دستش رو تکون میداد که متوجه اش میشدم و فکر میکردم که داره با تلفن صحبت میکنه
و کمتر از یکماه بعد کون فیکونی اتفاق افتاد و مدیرم رفتم و سمیرا هم در حمایت از اون رفت، و شرکت یه تیم نرم افزار جدید تشکیل داد و من هم به اون تیم پیوست
همه اون همکارانی که باهاشون دوست بودم طی ماجراهای دیگه ای از شرکت رفتن و فقط یکی شون موند و چون دفتر کار ما به قسمت دیگه ای از شرکت که دورتر از ساختمان اصلی بود منتقل شد همون یه نفری هم که مونده بود رو دیگه نمی دیدم و این بار تیم جدید اونقدر آدمهای فوق العاده ای داشتن و اونقدر هوام رو داشتن که کار برام فقط لذت و لذت و لذت بود
باورم نمیشد که پنج سال خودم باعث و بانی این همه تشنج اعصاب بودم و بعد تغییر خودم در کوتاهترین زمان ممکن، به معنای واقعی کلمه از همه چیزهایی که آزارم میداد رها شدم
پلنی که من داشتم این بود که من از شرکت برم، ولی پلن خدا این بود که من بمونم و همه اون آدمهایی که دیگه در مدار جدید من جایی نداشتند برن
اون روزها نه می دونستم اعراض چیه؟ نه می دونستم مدارها چیه؟ ولی به قول استاد مهم نیست تو قانون رو بدونی یا نه، اون داره کار خودش رو میکنه
بعد از اون اونقدر توی گروههای تلگرامی که محتوای موفقیت داشتن عضو شده بودم که فهمیدم یه سری دوره هایی هم هست و اول از همه با دوره های آقای شریفی که اون زمان مناسب مدار اون موقع من بود شروع کردم و هر چقدر من تغییر میکردم تاثیرش رو توی دنیام هم میدیدم
تا اینکه بعد تقریبا دو سال به تضاد حجم کاری زیاد و حقوق کم برخوردم و از اون کار اومدم بیرون، مدیر سابقم گفت بیا با هم پروژه ای کار میکنیم و من با شوق فراوان استعفا دادم
فریلنسر شده بودم و هم آزادی زمانی داشتم و هم آزادی مالی، البته نسبت به اون زمان خودم
اون موقع دیگه اسم استاد رو شنیده بودم با میکسهای ویدئوها و فایل هایی که ازش توی همون گروههای تلگرامی دیده بودم یادمه یه روز به مامانم گفتم که یه استادی هست که غول مرحله آخره، ولی دوره هاش خیلی گرونه
و مامانم گفت تو که تا حالا هر چی برای این آموزشها هزینه کردی بهت برگشته ، پس دوره اش رو بخر
اول از همه دوره عشق و مودت رو خریدم که بلکه دیگه ازدواج کنم ولی اونجا فهمیدم که عزت نفسم ایراد داره و این دوره رو هم تهیه کردم
این در شرایطی بود که بعد یه مدت پروژه ای کار کردن دیگه نتونستیم پروژه ای بگیریم و مدیرم بهم گفت دنبال کار بگرد، این در حالی بود که من خردادماه یه خونه خریده بودم و تا بالای گلوم زیر قسط و قرض بودم و آبان ماه بیکار شدم
و با آخرین پولی که داشتم دوره روانشناسی ثروت رو خریدم، و یه مدت بعد توی یه شرکت نرم افزاری (که اولین بار با اونها کارمندی رو شروع کرده بودم و فامیل اون شرکته پخشه بودند) با حقوقی که اون روز برام عالی بود مشغول به کار شدم
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
استاد تمام این مسیر من مدام داشتم تغییر میکردم و هر چقدر من بیشتر تغییر کردم بیشتر نتیجه گرفتم ولی جایی که میشه اسمش رو گذاشت جرقه، شرکت توی دوره 12 قدم بود، من قبل از اون دوره های عشق و مودت و عزت نفس و روانشناسی ثروت یک رو گرفته بودم ولی انگار تکاملم رو طی نکرده بودم و دقیق نفهمیده بودم که شما چی میگید، درسته یه نتایجی گرفته بودم ولی هنوز این چرخه زنگ زده بود و این گاریه رو به زور می کشیدم
یادمه که یه مدت بود داشتم فایلهای رایگان رو گوش میکردم توی یکی از این فایلها شما گفتید وقتی می بینید هزینه ای که برای خودتون و آموزش خودتون میکنید بهتون برمیگرده، چرا پس دوره ها رو تهیه نمی کنید و روی خودتون سرمایه گذاری نمیکنید
و همین جمله اتون باعث شد من دوره دوازده قدم رو توی دی ماه 99 به عنوان کادوی تولد خودم تهیه کنم، دوره ای که انگار داشت من رو تاتی تاتی پیش می برد و تازه داشتم متوجه صحبتهای شما میشدم
تا اینکه توی یکی از فایلهای قدمها داشتید در مورد این صحبت میکردید که اگه کاری سخته یعنی تو داری انجامش میدی ولی اگه کارها رو به خدا بسپاری به راحتی انجام میشن
و با همین حرف شما من از اون کار استعفا دادم، من مدیر پروژه بودم و کارم استقرار نرم افزار بود کاری که دوستش نداشتم و از طرفی مشتری آخری که من مدیرپروژه اش بودم سمت سیدخندان بود و خونه ما هم کرج، یعنی مسیر غرب به شرق رو هر روز رفتن
بماند که بعد چند روز سر این پروژه رفتن به شکل ماورایی زنداییم گفت بیا خونه ما، و من شش ماه رفتم خونه داییم که توی یکی از برجهای روبروی باملند بود با یه ویوی عالی از دریاچه چیتگر، و من هر روز که از سرکار میومدم اول میرفتم دوره دریاچه قدم میزدم و بعد میومدم خونه و اون شش ماه اونقدر به من و داییم و زنداییم و دو تا نوه هاش که مسئولیتشون افتاده بود گردن اونها، خوش گذشت که هنوزم همه اشون اصرار میکنند که بازم بیا و بمون
ولی باز هم خونه داییم غرب بود و من شاید 45 دقیقه جلو افتاده بودم ولی باز باید تا شرق میرفتم و شش ماه هم این مسیر رو رفتم ولی دقیقا بعد از عید که اون شرکت به جایی نزدیکای کرج، نقل مکان کرد و همه چیز میرفت به سمت آسون شدن، من با اون جمله شما استعفا دادم
و علیرغم اصرارهای فراوان از طرف مدیرم که فیلد کاریت و سبک کاریت رو عوض میکنیم من نپذیرفتم و روی حرف خودم موندم، و تیرماه رسما از اون کار اومدم بیرون، ده روز بعد از بیرون اومدنم باز بهم پیغام دادن که ساعتی باهامون کار میکنی و من پذیرفتم با مبلغی که دو برابر حقوق قبلیم بود باهاشون کار کنم، همه چیز خیلی آسون شده بود نهایت روزی 4-5 ساعت، اونم از خونه کار میکردم و بقیه روز تمرینهای دوازده قدم رو انجام میدادم یا با مامان بابام میرفتیم به دل طبیعت و اون تابستون بی نهایت بهمون خوش گذشت
اواخر شهریور از سمت اون شرکت پخشه بهم پیغام دادن که من رو برای ریاست نرم افزار شرکتشون میخوان، منی که یه روزی یه کارشناس ساده از اونجا اومده بودم بیرون، به عنوان رئیس نرم افزار برگشتم، چیزی که خیلی بیگ شات بود برای همه
ولی عجیب تر از همه برنامه ریزی خداوند و همزمانی ها بود، یک ماه بعد از بیرون اومدن من از کارم، اون شرکت پخش هم با خانومی که رئیس نرم افزارشون بود به چالش خورده بود و عذرش رو خواسته بودند و مونده بودن که چیکار کنند، که کسی بهشون گفته بوده خبر دارم فلانی الان بیکاره، انقدر این همزمانی های خداوند دقیق بود که خیلیا فکر میکردن من رانت اطلاعاتی چیزی داشتم که از اون کار اومدم بیرون و کسی باورش نمیشد که این پلن رو خداوند چیده، در خصوص حقوق هم من با اعتماد به نفس کامل یه مبلغ بالا رو درخواست دادم، مبلغی که معادل ساعتی کار کردنم بود، و انگار خدا کاری کرده بود که من از قبل با این مبلغ راحت شده باشم و احساس لیاقتش رو ساخته باشم و از طرفی اونها هم از شرکت قبلم استعلام گرفته بودند و فهمیده بودند که من همین الانشم دارم این مبلغ رو میگیرم هر چند به صورت ساعتی
و من با احساس لیاقتی که توی دوازده قدم ساخته بودم و با توکلی که توی دوازده قدم یاد گرفته بودم اون کار رو، توی یه شرایط متشنج پذیرفتم و دستهای خداوند هم به کمکم اومدند و همه چیز عالی پیش رفت
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
شاید بشه گفت همین که من تمرکزم رو گذاشتم روی خودم و رشد خودم، همین موضوع هم باعث شد ناخودآگاه به دیگران یا چیزهایی که آزارم میداد توجه نکنم و طبق قانون توجه هر جایی که میره انرژی هم همونجا میره
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
بهترین دوران من دوران کار کردن روی دوازده قدم بود، جایی که به شدت به احساس خوب= اتفاقات خوب تاکید میشد و من هم خیلی روی خوب بودن احساسم به هر طریق و روشی تمرکز میکردم، و خود دوره هم یه روال تکاملی داشت
بعد از اون درسته دوره های دیگری رو تهیه کردم، ولی استاد یه جورایی اصل رو فراموش کردم اصل احساس خوب داشتن رو، دیگه انگار همه اش دنبال فرمولها بودم انگار داشتم با نگاه ریاضی وار به مسیر نگاه میکردم، اینکه حتما باید روزی اینقدر فایل گوش بدم، انقدر تایم کامنت بخونم، وای چرا وقت کم میارم، وای چرا امروز نرسیدم
درست مثل بچه ای که به زور خودش رو می نشونه پای مشق و درس، ولی خدا رو شکر بعد یه مدت بیراهه رفتن با دوره هم جهت با جریان خداوند، اون احساسه داره دوباره جوانه میزنه و امیدوارم با این دوره جدید و با این فایل و صحبتهای رزا که هر بار گوش میدی، باز هم تحت تاثیر قرار میگیری، این روند برام ادامه پیدا کنه
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
من سال گذشته از کارم اومدم بیرون، گاهی هنوز باورها در تو نهادینه نشده ولی فکر میکنی تغییر کردی در مورد من هم همینطور بود و هیچ چیز اونطوری که میخواستم پیش نرفت و من مدام داشتم عصبی تر میشدم ولی با این وجود اصلا دوست نداشتم به کار قبلیم برگردم، احساس شکست میکردم
ولی نیروهام و مدیرم و حتی مدیرعاملم مدام پیغام میدادن که خستگیت در نرفت، کی برمیگردی و از یه جایی به بعد خدا هم بهم نشونه میداد که برگرد ولی من داشتم مقاومت میکردم و باهاش دعوا میکردم
تا اینکه علیرغم میل باطنیم پذیرفتم، یادمه شب قبل از حضور مجددم، اونقدر احساس سنگینی در قلبم حس میکردم که اصلا نمی تونستم بخوابم و مدام داشتم با خودم و خدای خودم می جنگیدم
فردا صحبش که میخواستم به عنوان اولین روز برم سرکار، پنج دقیقه از خونه دور شده بودم و در بهترین مکان و نه در وسط اتوبان، یه صدای طاقه وحشتناکی از ماشینم شنیدم و دیگه فرمون قفل شد و من به زور ماشین رو رسوندم خونه و با اسنپ رفتم سرکار
انگار همون سیلیه بود که خدا بهم زد که چته؟ چرا انقدر ناشکری، حقوقت که خیلی بیشتر از قبل شده و از طرفی همه نیروهات و مدیرانت هم تشنه برگشتنتن و با این سیلی انگار به خودم اومدم و پذیرفتم لطف خداوند رو
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی
من قبل از این دقیقا احساس برگی در باد بودن رو داشتم، ولی الان حس و حالم عالیه، همه چیز در حال حاضر در دنیای من فوق العاده اس، کارم، درآمدم، سلامتم، آدمهای فوق العاده فراوان توی زندگیم، شرایط مالیم، از همه بالاتر آرامشم
خودم رو با بعضی از آدمهای اطرافم که مقایسه میکنم مثلا برادرم که شرایط مالی مشابه من داره، ولی مدام در حال کنترل کردنه همه چیزه، مدام مواظبه و برای هر چیزی کلی جوانب احتیاط رو با عقل خودش در نظر میگیره و رعایت میکنه، و خیلی جاها سلامتش رو هم تحت تاثیر قرار میده
ولی من الان پر از امیدم، برای زندگی، برای یادگیری، برای تجربه های جدید، در صورتی که قبلا پر از ترس بودم ترس از اتفاقات و آدمهایی که ممکنه بهت آسیب برسونند
ولی الان من تکیه ام به خداونده، گاهی توی رانندگی یاد حرف بعضیا میفتم که تو هم اگه مراقب باشی ولی هستند کسانی که اونها مراقب نیستند و اونا میزنند بهت، اتفاقی که به خصوص برای یکی از همکارهام افتاد، ولی من با خیال راحت رانندگی میکنم و خیلی وقتها درگیر گوش دادن فایلها هستم و میگم خدایا خودت مواظب من هستی و برای من اتفاق بد نمیفته، تازه من که رانندگی بلد نیستم اداش رو در میارم تو خودت باید برونی
شاید هنوز به خیلی چیزهایی که میخوام نرسیده باشم ولی دیگه حریصانه نمی خوامشون، دیگه عجله ندارم، از اول مهرماه زندگی مجردی رو شروع کردم با اینکه همه میگفتن با حقوق خوبی که داری برو قسطی همه چیز رو بخر و بعد کم کم پرداخت کن، ولی من قبول نکردم و یواش یواش دارم وسایل خونه ام رو میخرم و از این مسیر لذت میبرم، خونه ام پر از آرامشه ،پر از احساس خوبه، پر از خداست
مستاجرم موقع تحویل خونه بهم گفت که این همسایه دیوار به دیوار، آدمهای مشکل داری هستند و زن و شوهر، مدام دارند با هم دعوا میکنند ولی دقیقا روزی که من اولین روز رو اومدم که توی خونه خودم بمونم، دیدم که همسایه بغلی داره اسباب کشی میکنه، خدای من دیگه چطوری باید به من ثابت کنه این زندگی قانون داره
خدایا بابت همه چیز شکرت