تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲


نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی؛
  • هر فردی، ضربه های ویرانگر شرک را تجربه کرده است؛
  • پیرو آیین ابراهیم باش که موحّد بود و مشرک نبود؛
  • توحید یعنی قدرت ندادن به هر عاملی بیرون از خودت؛
  • تغییر کانون توجه خود را از همان وضعیتی که هستی، شروع کن؛
  • اجازه دادن به خداوند برای هدایت به سر راست ترین “جگونگی”
  • خداوند وقتی به هدایت تو ادامه می دهد که قدم اول را بر می داری؛
  • معجزه نگاه مثبت و سپاسگزارانه، به هر اتفاق و شرایطی؛

این یک فایل صوتی نیست؛ یک دوره‌ی کامل «ایمان در عمل» است.

آماده شوید تا شنونده‌ی یکی از شفاف‌ترین، تکان‌دهنده‌ترین و شجاعانه‌ترین داستان‌های تحولی باشید که تا به حال شنیده‌اید. این فایل، گفتگوی استاد عباس منش با «رزا» عزیز، از اعضای خانواده‌ی عباس منش ساکن انگلستان است؛ اما داستان رزا یک داستان معمولی نیست.

این فایل، روایت زنده‌ی زنی است که به معنای واقعی کلمه، به «صفر» نه، بلکه به «صدها کیلومتر زیر صفر» سقوط کرد و به ما نشان می‌دهد که چگونه با استفاده از قوانین بدون تغییر خداوند، می‌توان از عمق تاریکی، نوری خیره‌کننده ساخت.

اگر احساس می‌کنید در بن‌بست هستید، اگر تنها، ناامید و شکست‌خورده‌اید، این فایل برای شما آماده شده است.


در این فایل چه خواهید شنید؟

در این گفتگوی صمیمانه، رزا ما را به تاریک‌ترین روزهای زندگی‌اش می‌برد و قدم به قدم، مسیری که برای خلق معجزه‌اش طی کرده را برایمان روشن می‌کند:

۱. سقوط به عمق تاریکی

رزا داستانش را از جایی شروع می‌کند که در کشور انگلیس، به تازگی از همسرش جدا شده، از لحاظ روحی و مالی کاملاً شکسته، بدون هیچ دوست یا خانواده‌ای، در یک خوابگاه دانشجویی زندگی می‌کرده و تحت درمان روانپزشک بوده است. او به نقطه‌ای رسیده بود که حتی توان صحبت کردن عادی بدون گریه را هم نداشت.

۲. انفجارِ «میل به تغییر»

نقطه‌ی عطف، زمانی بود که روانپزشک او به تعطیلات رفت. رزا در تنهایی مطلق، به نقطه‌ای رسید که به گفته‌ی خودش: «با تمام تک‌تک سلول‌های بدنم دلم می‌خواست زندگیم رو تغییر بدم.» این «میل سوزان»، اولین جرقه‌ی تحول بود.

۳. دو هفته انزوای سازنده: شکرگزاری از «هیچ»

او به یاد آموزه‌های استاد افتاد و تصمیم گرفت با فایل‌های رایگان شروع کند. خودش را دو هفته در اتاق خوابگاه حبس کرد و دو کار اساسی را انجام داد:

  • کنترل احساس: هرگاه احساس بد سراغش می‌آمد، به یاد حرف استاد می‌افتاد که: «عیب نداره ناراحت بشی، اما عیب داره به ناراحتیت ادامه بدی.» او بلافاصله با دوش گرفتن یا نوشتن، حال خود را خوب می‌کرد.
  • شکرگزاری از صفر: او در ابتدا هیچ دلیلی برای شکرگزاری پیدا نمی‌کرد. در آن شرایط اسف‌بار، شروع کرد به شکرگزاری برای «سیب داخل یخچال»، «پتوی روی تخت» و «سقف بالای سرش».

۴. قانون «تکامل»: معمار یا گارسون؟

رزا که یک معمار تحصیل‌کرده بود، درک کرد که باید قانون «تکامل» را طی کند. او تصمیم گرفت به جای غرور، هر کاری که «می‌تواند» را شروع کند. بنابراین، با وجود اینکه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، به عنوان «گارسون» در یک رستوران مشغول به کار شد.

۵. «گران‌بهاترین» درس: خدایا شکرت که گفتی «نه»!

در همان رستوران، مسیری برای یک مصاحبه‌ی شغلی در یک شرکت ساختمانی برایش باز شد. او رزومه‌اش را فرستاد. شرکت بلافاصله جواب داد: «ما شما را نمی‌خواهیم!» و اینجا، «شاهکار» رزا رخ می‌دهد. او به جای ناامیدی، می‌گوید: «گفتم خدایا شکرت! حداقل یکی به من جواب داد! این یک قدم پیشرفت است!»

۶. معجزه‌ی «نه» شنیدن و قدرت «تسلیم»

تنها ۳ روز بعد، همان شرکت تماس گرفت و گفت یک نیرو به طور اتفاقی انصراف داده و او استخدام شد! اما چالش بعدی بلافاصله ظاهر شد: مسئول خوابگاه به او گفت چون کار تمام‌وقت پیدا کرده، باید خوابگاه را ترک کند! رزا جایی برای رفتن نداشت و می‌خواست از شغل جدیدش انصراف دهد تا بی‌خانمان نشود. در اوج گریه، تسلیم شد و گفت: «خدایا! یه بار انجامش دادی، دوباره هم می‌تونی!» لحظاتی بعد، مدیر خوابگاه بازگشت و گفت صاحب‌خانه استثنا قائل شده و او یک ماه دیگر فرصت دارد.

۷. کشف پازل تکامل

رزا بعداً فهمید که حقوق همان یک ماه گارسونی، دقیقاً برابر با پول پیش مورد نیاز برای اجاره‌ی خانه‌ی جدید بود. او درک کرد که اگر مستقیماً شغل معماری را به دست می‌آورد، باز هم شکست می‌خورد، چون پول پیش نداشت. آن مرحله‌ی «گارسونی» حیاتی و بخشی از نقشه‌ی دقیق خداوند بود.

۸. از ترس از سخنرانی تا ارائه در آکسفورد

رزا در مسیر کارش، با ترس‌هایش روبرو شد. او که لهجه‌ی انگلیسی کاملی نداشت، داوطلب شد تا به جای همکارانش، یک ارائه‌ی تخصصی بدهد. این زن ۲۷ ساله، در مقابل ۳۷ کارشناس ارشد انگلیسی با ۳۰ سال سابقه کار، در آکسفورد سخنرانی کرد و همین شجاعت، درهای دوره‌های آموزشی تخصصی را به رویش باز کرد.

۹. وقتی «نعمت» به دنبال شما می‌آید

او که حالا با خرید دوره‌هایی مانند «۱۲ قدم» و «عزت نفس»، عمیق‌تر روی خود کار کرده بود، دیگر به دنبال فرصت‌ها نمی‌گشت. او اکنون یک «کارشناس رسمی ساختمان» در انگلیس است و پروژه‌های جانبی و پیشنهادات عالی، بدون هیچ تلاشی، از در و دیوار برایش می‌بارد.

این فایل، یک مستند واقعی از تسلیم، ایمان، درک قانون تکامل و شجاعت برای «شروع از هر کجا که هستی» است.


تمرین این قسمت:

اگر این جلسه برایت جرقه‌ای زد، لطفاً تجربه‌ی شخصی‌ات از «تغییر» را در قسمت کامنت‌های همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزش‌های استاد عباس‌منش؛ شرایطت را عوض کردی. نوشته‌ی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهام‌بخشِ میلیون‌ها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند.

  1. قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
  2. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزش‌های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
  3. اولین اقدام کوچک اما عملی‌ات چه بود؟
  4. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستاره‌ی قطبی، اقدام الهام‌گرفته،  و…)، با مثال مشخص.
  5. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راه‌حل)
  6. نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛‌ مالی)

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:

دوره 12 قدم


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1085 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «عسل» در این صفحه: 2
  1. -
    عسل گفته:
    مدت عضویت: 1045 روز

    1404/7/25روز468

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به بهترین استاد دنیا و مریم عزیز و دوستان گل

    امروز چندبار اومدم سراغ سایت و جلسه دوم این پروژه بهم چشمک میزد و هی میگفتم نه الان وقتش نیس و باید بشینم از جلسه اول استارت بزنم و …

    تا الان که اومدم بخوابم و چندتا از کامنت های دوستان و خوندم و دیدم نه نمیشه و باید گوش کنم

    بله قبلا گوش کرده بودم ولی این بار درک و حس متفاوتی داشت . چنددقیقه که گذشت و رزای عزیز گفت که معماری خونده اینجا جرقه زده شد و گفتم پس بی دلیل نبود که امروز این فایل هی چشمک میزد و تا انتها گوش کردم و پر شدم از احساس خوب. خدایا شکرت

    قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟

    همونطور در داستان هدایتم نوشتم. من 2تا مرحله سخت داشتم و شدیدا و عمیقا خدارو صدا کردم و هدایتم کرد .

    اول اینکه من هم مثل رزا معمارم و داستان زندگی ام خیلی مفصله اما فقط میخوام در همین حوزه کاری ام صحبت کنم

    منم مثل رزا اصلا برای کسی کار نکرده بودم و فقط درس خونده بودم و لذت برده بودم اصلا خودمو درگیر کار و پول دراوردن نکرده بودم تا اینکه توی مقطع ارشد با شخصی ازدواج کردم وازهمون دو هفته اول شرایط خیلی بد شد و متوجه شدم که چه اشتباه بزرگی کردم و خلاصه اینقدر افسرده شده بودم که نمیتونستم برای پایان نامه ام وقت بزارم با اینکه من معدل ارشدم 17/5هست . توی همون شرایط سخت بودم از طرفی غرور کاذب که من ارشد دارم و از طرفی هم باید هزینه های خودمو درمیاوردم رفتم سرچ کردم و یه دکوراسیونی نیرو میخواست و رفتم و 2ماه اونجا بودم و فکرکنم1/5میلیون حقوق میگرفتم سال 98 اگر اشتباه نکنم توی سیستم دفترشون یک فایلی بود به اسم کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد و من شروع کردم به خوندن و اومدم رفتم کتاب چاپی اشو خریدم و تصمیم گرفتم خواسته هامو بنویسم و ازاونجا هم استعفا دادم و گفتم میخوام پایان نامه امو جمع کنم و البته که کارهای طلاقمو هم کردم یعنی طلاق گرفتم و سفت شدم به زندگیم و اولین کاری که باید میکردم اتمام ارشد و دفاع پایان نامه و انجامش دادم خداروشکر بعد بخاطر باورهای خودم و اینکه تکاملمو طی نکردم رفتم یه دفتر معماری زدم و چندماه نشده با مخ اومدم پایین و درعرض کمتر از یک سال هم فشارهای طلاق و بعدشم شروع کار و مواجه شدن با شکست . چندماه اون دفتر بود و من اصلا نمیرفتم حتی سربزنم کلا افسرده شده بودم و خودمو باخته بودم و گفتم دیگه زندگی من تموم شد . تا اینکه یروز دقیقا فروردین 1400بود دقیقا فردای 13به بدر خداوند به قلبم انداخت که برو توی سطح شهر و بگرد هر پروژه ساختمانی دیدی بگو میخوام بیام کار آموزی و یعنی من تسلیم شدم و گفتم خدایا من روی مخ خودم حساب کردم خوردم زمین ایندفعه هرچی تو بگی همونه و گفتم مهم نیس که ارشد دارم میرم از صفر شروع می‌کنم دوتا پروژه ساختمانی بزرگ که اولین روز کاری سال جدید بود موافقت کردن که برم و کار یاد بگیرم و حدود3ماه شد که من بیشتر توی یکی از پروژ ها که توی مرحله نازک کاری بود حضور داشتم صبح تا ظهرمیرفتم ‌اینقدر ذوق داشتم و حالم خوب بود که حد نداشت به راحتی میرفتم توی طبقات و کلی اعتماد به نفسم رسد کلی نکات اجرایی یاد گرفتم دقیقا توی همین مرحله دیدم به اجرا علاقه مندم و یکی از مهندسین گفت خانم مهندس پروانه نظام داری گفتم نه گفت ازمون نزدیکه شرکت کن اولش مقاومت کردم و بعدش گفتم خب منکه دارم یاد میگیرم پس بزار مدارک حرفه ایی هم بگیرم و خلاصه من ازمون و شرکت کردم و دفعه اول قبول شدم و وقتی با شیرینی رفتم کارگاه ومهندسی که مدیر پروژه بود کلی منو تحسین کرد و گفت مهندسای اقا یی که چندین ساله توی اجرا هستن مثل فلانی و فلانی هنوز نتونستن توی ازمون قبول بشن و چقدر احساسم خوب بود و اعتماد به نفسم دوباره رشد کردم حالا جالبه داستان محیط کار بعدی که مشغول شدم یه مهندسی بود که معمار پروژه بود و گهگاهی میومد کارگاه و من میشناختمش خب من بعد از3ماه دیگه نرفتم کارگاه و خوندم برای ازمون روز ازمون وقتی اومدم بیرون و سوار ماشین بشم دیدم اون مهندس منتظره یه نفره و سلام و علیک کردم و گفت قیافه اتون آشناست و گفتم فلان پروژه بودم انگاری یه نفر بهم گفت بگو برای دفترت نیرو نمیخوایی ایشونم بخاطر همسرشون که اومده بود ازمون بده اومده بود من اینو کفتم گفت چرا میخواییم شمارشو داد و گفت فردا بیا دفتربرای مصاحبه گفتم باشه رفتم و بهم گفتن نرم افزار چیا بلدی و گفتم من ارشد دارم و میتونم کار پژوهشی و ایده پردازی های پروژه اتون و انجام بدم و گفتن باشه3ماه بیا کاراموزی گفتم باشه خلاصه ما اینجا برای اولین بار به صورت واقعی انگاری شغل داشتم و وارد حرفه خودم معماری شده بودم بماند که چه اتفاق های افتاد که توی داستان هدایت نوشتم و من 8ماه اونجا بودم و توی این مدت که اونجا بودم دوباره هدایت شدم یروزی بهم گفت خانم مهندس که پروانه طراحی داری گفتم نه هنوز گفت شرکت کن باید چند بار شرکت کنی تا قبول بشی دقیقا اینجا یادمه زنگ زدم به پارتنرم و گفتم بنظرت توی دوره آموزشی شرکت کنم ولی باید حقوق یک ماهم بدم نمی‌دونم اجاره خونه ارو چیکار کنم گفت شرکت کن تا اونموقع یکاری اش می‌کنیم من توی دوره شرکت کردم حدود4میلیون پول دوره بود و 4ماه هفته ایی 3روز میرفتم کلاس و خلاصه حتی پول خرید تخته شاسی هم نداشتم و از همون خانم مهندس قرض گرفتم و رفتم سرآزمون قشنگ یادمه ساعت 8ازمون شروع سرد و تا ساعت 3باید تمام مدارک و نقشه ها به صورت دستی آماده می‌شد ساعت 11تو بلندگو اعلام کردن که سوال یه مشکلی داره و باید دوباره از اول مراحل تحلیلی اتون انجام بدید نصف بیشتر بچه ها دیگه کارو رها کردن ولی من گفتم خدایا من با توکل به تو توی این ازمون شرکت کردم و خودت توی تحلیل ها کمکم کردی پس من همون مسیری که از صبح شروع کردم و ادامه میدم من قشنگ با صبر و حوصله حتی دیتیل هارو کشیدم و گفتم خدا بخواد من قبول میشم و بعدش دیگه رها کردم کم کم توی محیط کاری ام چالش ایجاد شده بود یعنی زن مهندس و خود مهندس داشتن ارشد میخوندن و یه جورایی ازمن غیرمستقیم داشتن سو استفاده میکردن توی کارهای دانشگاهشون ازیه جای به بعد دیدم نه نمیشه اینا توقع دارن من براشون پایان نامه بنویسم و من هیچ وقت ازاین کارهای غیراخلاقی نکردم بهشون کمک میکردم توی سرچ کردن و ایده دادن اما هیچوقت نتونستم بپذیرم که درقبال حقوقی که میگرم این کار غیراخلاقی و انجام بدم یه روزی به زن مهندس گفتم من تمامی سرچ ها و غایل میریزم روی هارد دیگه انشالله مشغول بشید به نوشتن پایان نامه منم اگر سوالی بود میتونم راهنمایی کنم و اینکه من میخوام توی پروژ های دفتر فعالیت داشته باشم بعد گفت باشه پس برو فلان آموزش و یاد بگیر و بیا منم خوش باور الان میفهمم منظورشون چی بود گفتم باشه و رفتم و شبش پیام داد قطع همکاری و حتی درخواست تسویه کردم 2ماه بعد نصفش زدن برام که دقیقا وقتی این پیام و دیدم ‌دنیا روی سرم خراب شد من موندم و اجاره خونه و هزینه های زندگی و پارتنرم تا فهمید بیکار شدم و حال روحی امم خراب شد منو ترک کرد در عرض یک هفته من همه چیزمو از دست دادم و پولی توی حسابم نبود اجازه خونه سنگین و رابطه عاطفی هم ترکید

    یک هفته خونه بودم و حتی توی یخچالم هیچی نداشتم فقط نون و کره بادوم و زمینی و عسل داشتم میخوردم و اصلا هم نزاشتم خانواده ام متوجه بشن دقیقا یه شب توی همین یک هفته اینقدر حالم خراب بود گفتم خدایا چیکارکنم من دیگه نمی‌دونم خودت نجاتم بده یه حسی گفت توی گوگل سرچ کن

    نوشتم خدایا کمکم کن

    جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزش‌های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟

    وقتی نوشتم خدایا کمکم کن یه ویدیوی دیدم توی آپارات یعنی اولین فایل بود

    فقط روی خدا حساب کن

    من این فایل گوش کردم و حق حق زدم شبانه و تنها

    کفتم خدایا منو ببخش که من به غیر تو حساب کردم

    کلی سرچ کردم تا متوجه اسم استاد بشم و توی کامنت های اون ویدیو توی آپارات دیدم یه نفر نوشته استاد عباس منش و سریع سرچ کردم و سایت اومد بالا و شروع کردم به دیدن فایلهای رایگان و یک هفته ایی بود گوش میکردم و ارزو داشتم دوره های استاد و بخرم ولی پول که نداشتم گفتم عیب نداره این همه فایل رایگان هست من با همین ها شروع می‌کنم و بعد توسط یکی از دستان خدا یه پولی برام‌واریز شد دقیقا نزدیک مبلغ قدم اول و با عشق خریداری کردم و گوش میکردم و همچنان هم دنبال کار میگشتم و یه عالمه مصاحبه میرفتم و ولی بازم نا امید نمیشدم میگفتم خدا درهارو باز میکنه اصلا قلبم یهجور دیگه ایی باهام حرف میزد تا اینه بازم هدایتی وارد یه مجموعه شدم به عنوان فروشنده این هدایت هم از طرف خدا اومد که اصلا حرفه خودتو ولش کن برو فروشنده شو و ادامه اشو میتونید توی داستان هدایت نوشتم بخونید تا یادم نرفته من دوباره برای باراول درازمون با نمره بالا قبول شدم .

    اولین اقدام کوچک اما عملی‌ات چه بود؟

    فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستاره‌ی قطبی، اقدام الهام‌گرفته، و…)، با مثال مشخص.

    ولی قدم از آشنایی با استاد این بود که شروع کردم به دیدن فایلای رایگان و نوشتن و دنبال کار گشتن اول توی حوزه کاری خودم و قدم و الهام بعدی این بود که برم توی حوزه فروش

    چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راه‌حل)

    خلاصه من یه کار خوب بعد از یک ماه از قطع همکاری پیداکردم با حقوق 2برابر و همه چیز خیلی خوب شده بود و دوباره اوضاع بعد 6ماه خوب نبود و خودم استعفا دادم و وارد یه شرکت ساختمانی شدم و اونجا هم حقوقم افزایش پیدا کرد و کم کم اوضاع بد شد و بعداز6ماه اخراج شدم حالا اینجا بگم من تا ورودم به این شرکت داشتم روی دوره ها کار میکردم یعنی تا 12قدم و خریدم و گوش کردم اما فقط یک بار و حتی یک کامنت هم نخوندم و ننوشتم حتی توضیحات هر فایل و هم نمیخوندم تا اینکه بعد قدم12 رها شد دوره ها و این اموزشها تا فروردین 1403که اومدم توی سایت دیدم استادم دوره احساس لیاقت و توضیح میدن و اسم سال 1403گذاشتم احساس لیاقت من فروردین ماه خریدم و روی خودم کار میکردم و 9تیر اخراج شدم و این جا یه تلنگر بزرگی بود برام و هدایت شدم که از اول دورها و فایلهارو شروع کنم و تکاملمو طی کنم با این دوره ها رو داشتم ولی از روز شمار تحول شروع کردم تاریخ تولد روز شمار من 1403/4/11 هست و ازاون روز هر روز گوش کردم و حداقل یدونه کامنت متعهد کردم که بنویسم

    نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛‌ مالی)

    نتایجی که من توی این 468روز از تولدم داشتم

    درخواست تدریس به دانشگاه دادم و خداوند همه کارهارو توسط دستانش انجام داد و من مدرس دانشگاهی که قبلا رزومه فرستاده بودم ولی ردم کرده بودن شدم

    هدایت شدم که دیگه وقتشه کسب و کار خودمو شروع کنم با لب تاب قدیمی و اموزشهای رایگان یوتوب شروع کردم و خدای مهربونم یه پروژه بازسازی برام فرستاد و انجام دادم

    آخرای همین پروژه خداوند الهام کرد طلاهای که پس انداز کرده بودی و بفروش و یه لب تا ب فوق حرفه ایی بخر و به روز ترین لب تاب دنیارو خریدم نقد و راحت حدود150میلیون بعدش دوباره پروژه های رایگان و غیر رایگان طراحی کردم پول ساختم از پس هزینه هام براومدم کلی اموزشهای استاد و خریدم کلی دوره های تخصصی خودمو خریدم کلی مهارت کسب کردم کلی تجربه کسب کردم. و همچنان هم دارم در این مسیر زیبا قدم برمیدارم خدایا شکرت که امشب هدایتم کردی که این ردپارو اینجا بزارم

    استاد عزیزم بینهایت از شما سپاسگذارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  2. -
    عسل گفته:
    مدت عضویت: 1045 روز

    1403/8/6

    روز113

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به استاد و مریم عزیز ودوستان گل

    خدایا شکرت بخاطر امروز و این فایل بی نظیر

    چقدر اشک ریختم چقدر حالم دگرگون شدم خدایا شکرت که وقتی بهت فکرمیکنم اشکام سرازیر میشه خدایا شکرت که توی قلبم هستی

    چقدر زیبا بود این جلسه چقدر درس داشت برای من

    نکات کلیدی این جلسه:

    خدایا من نمی‌دونم من نمیفهمم تو به من بگو

    چقدر برام آشنا بود مسیری که رزای عزیز طی کرده

    چقدر قابل تحسین بود ایمان و توکلی که نشون دادی

    چقدر لذت بردم از این اراده و حرکت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: