تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲


نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی؛
  • هر فردی، ضربه های ویرانگر شرک را تجربه کرده است؛
  • پیرو آیین ابراهیم باش که موحّد بود و مشرک نبود؛
  • توحید یعنی قدرت ندادن به هر عاملی بیرون از خودت؛
  • تغییر کانون توجه خود را از همان وضعیتی که هستی، شروع کن؛
  • اجازه دادن به خداوند برای هدایت به سر راست ترین “جگونگی”
  • خداوند وقتی به هدایت تو ادامه می دهد که قدم اول را بر می داری؛
  • معجزه نگاه مثبت و سپاسگزارانه، به هر اتفاق و شرایطی؛

این یک فایل صوتی نیست؛ یک دوره‌ی کامل «ایمان در عمل» است.

آماده شوید تا شنونده‌ی یکی از شفاف‌ترین، تکان‌دهنده‌ترین و شجاعانه‌ترین داستان‌های تحولی باشید که تا به حال شنیده‌اید. این فایل، گفتگوی استاد عباس منش با «رزا» عزیز، از اعضای خانواده‌ی عباس منش ساکن انگلستان است؛ اما داستان رزا یک داستان معمولی نیست.

این فایل، روایت زنده‌ی زنی است که به معنای واقعی کلمه، به «صفر» نه، بلکه به «صدها کیلومتر زیر صفر» سقوط کرد و به ما نشان می‌دهد که چگونه با استفاده از قوانین بدون تغییر خداوند، می‌توان از عمق تاریکی، نوری خیره‌کننده ساخت.

اگر احساس می‌کنید در بن‌بست هستید، اگر تنها، ناامید و شکست‌خورده‌اید، این فایل برای شما آماده شده است.


در این فایل چه خواهید شنید؟

در این گفتگوی صمیمانه، رزا ما را به تاریک‌ترین روزهای زندگی‌اش می‌برد و قدم به قدم، مسیری که برای خلق معجزه‌اش طی کرده را برایمان روشن می‌کند:

۱. سقوط به عمق تاریکی

رزا داستانش را از جایی شروع می‌کند که در کشور انگلیس، به تازگی از همسرش جدا شده، از لحاظ روحی و مالی کاملاً شکسته، بدون هیچ دوست یا خانواده‌ای، در یک خوابگاه دانشجویی زندگی می‌کرده و تحت درمان روانپزشک بوده است. او به نقطه‌ای رسیده بود که حتی توان صحبت کردن عادی بدون گریه را هم نداشت.

۲. انفجارِ «میل به تغییر»

نقطه‌ی عطف، زمانی بود که روانپزشک او به تعطیلات رفت. رزا در تنهایی مطلق، به نقطه‌ای رسید که به گفته‌ی خودش: «با تمام تک‌تک سلول‌های بدنم دلم می‌خواست زندگیم رو تغییر بدم.» این «میل سوزان»، اولین جرقه‌ی تحول بود.

۳. دو هفته انزوای سازنده: شکرگزاری از «هیچ»

او به یاد آموزه‌های استاد افتاد و تصمیم گرفت با فایل‌های رایگان شروع کند. خودش را دو هفته در اتاق خوابگاه حبس کرد و دو کار اساسی را انجام داد:

  • کنترل احساس: هرگاه احساس بد سراغش می‌آمد، به یاد حرف استاد می‌افتاد که: «عیب نداره ناراحت بشی، اما عیب داره به ناراحتیت ادامه بدی.» او بلافاصله با دوش گرفتن یا نوشتن، حال خود را خوب می‌کرد.
  • شکرگزاری از صفر: او در ابتدا هیچ دلیلی برای شکرگزاری پیدا نمی‌کرد. در آن شرایط اسف‌بار، شروع کرد به شکرگزاری برای «سیب داخل یخچال»، «پتوی روی تخت» و «سقف بالای سرش».

۴. قانون «تکامل»: معمار یا گارسون؟

رزا که یک معمار تحصیل‌کرده بود، درک کرد که باید قانون «تکامل» را طی کند. او تصمیم گرفت به جای غرور، هر کاری که «می‌تواند» را شروع کند. بنابراین، با وجود اینکه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، به عنوان «گارسون» در یک رستوران مشغول به کار شد.

۵. «گران‌بهاترین» درس: خدایا شکرت که گفتی «نه»!

در همان رستوران، مسیری برای یک مصاحبه‌ی شغلی در یک شرکت ساختمانی برایش باز شد. او رزومه‌اش را فرستاد. شرکت بلافاصله جواب داد: «ما شما را نمی‌خواهیم!» و اینجا، «شاهکار» رزا رخ می‌دهد. او به جای ناامیدی، می‌گوید: «گفتم خدایا شکرت! حداقل یکی به من جواب داد! این یک قدم پیشرفت است!»

۶. معجزه‌ی «نه» شنیدن و قدرت «تسلیم»

تنها ۳ روز بعد، همان شرکت تماس گرفت و گفت یک نیرو به طور اتفاقی انصراف داده و او استخدام شد! اما چالش بعدی بلافاصله ظاهر شد: مسئول خوابگاه به او گفت چون کار تمام‌وقت پیدا کرده، باید خوابگاه را ترک کند! رزا جایی برای رفتن نداشت و می‌خواست از شغل جدیدش انصراف دهد تا بی‌خانمان نشود. در اوج گریه، تسلیم شد و گفت: «خدایا! یه بار انجامش دادی، دوباره هم می‌تونی!» لحظاتی بعد، مدیر خوابگاه بازگشت و گفت صاحب‌خانه استثنا قائل شده و او یک ماه دیگر فرصت دارد.

۷. کشف پازل تکامل

رزا بعداً فهمید که حقوق همان یک ماه گارسونی، دقیقاً برابر با پول پیش مورد نیاز برای اجاره‌ی خانه‌ی جدید بود. او درک کرد که اگر مستقیماً شغل معماری را به دست می‌آورد، باز هم شکست می‌خورد، چون پول پیش نداشت. آن مرحله‌ی «گارسونی» حیاتی و بخشی از نقشه‌ی دقیق خداوند بود.

۸. از ترس از سخنرانی تا ارائه در آکسفورد

رزا در مسیر کارش، با ترس‌هایش روبرو شد. او که لهجه‌ی انگلیسی کاملی نداشت، داوطلب شد تا به جای همکارانش، یک ارائه‌ی تخصصی بدهد. این زن ۲۷ ساله، در مقابل ۳۷ کارشناس ارشد انگلیسی با ۳۰ سال سابقه کار، در آکسفورد سخنرانی کرد و همین شجاعت، درهای دوره‌های آموزشی تخصصی را به رویش باز کرد.

۹. وقتی «نعمت» به دنبال شما می‌آید

او که حالا با خرید دوره‌هایی مانند «۱۲ قدم» و «عزت نفس»، عمیق‌تر روی خود کار کرده بود، دیگر به دنبال فرصت‌ها نمی‌گشت. او اکنون یک «کارشناس رسمی ساختمان» در انگلیس است و پروژه‌های جانبی و پیشنهادات عالی، بدون هیچ تلاشی، از در و دیوار برایش می‌بارد.

این فایل، یک مستند واقعی از تسلیم، ایمان، درک قانون تکامل و شجاعت برای «شروع از هر کجا که هستی» است.


تمرین این قسمت:

اگر این جلسه برایت جرقه‌ای زد، لطفاً تجربه‌ی شخصی‌ات از «تغییر» را در قسمت کامنت‌های همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزش‌های استاد عباس‌منش؛ شرایطت را عوض کردی. نوشته‌ی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهام‌بخشِ میلیون‌ها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند.

  1. قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
  2. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزش‌های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
  3. اولین اقدام کوچک اما عملی‌ات چه بود؟
  4. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستاره‌ی قطبی، اقدام الهام‌گرفته،  و…)، با مثال مشخص.
  5. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راه‌حل)
  6. نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛‌ مالی)

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:

دوره 12 قدم


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1085 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «زهرا رحمتی» در این صفحه: 1
  1. -
    زهرا رحمتی گفته:
    مدت عضویت: 1018 روز

    سلام ب استاد عزیزم و خانوم شایسته و دوستان هم فرکانسی ام دوست عزیزم رزا جان امروز ک از تکاملت گفتی با صدای زیبات خیلی اشک ریختم خیلی تحت تاثییر عملکردت شدم اون جمله ی زیبات رو ک گقتی استاد من تکاملم با کار کردن تو رستوران طی کردم و پولشو اگه نداشتم تو اون شرایط اوضاعم خیلی سخت میشددر واقع اون هدایت خدا ک در گارسون مشغول شدی هم تو رو ب خواسته ات رسوند و پول اون یک ماه کار کردنتم برکت پله ی بعدی زندگیت شد اینجای صحبتهات خیلی منو تکون داد خیلی زیاد تحسینت میکنم و منم تکامل رو از سن خیلی کم طی کردم وقتی ک خیلی سن کمی داشتم شاید بگم دوران ابتدایی رو میگذروندم من از طریق تلکتست شبکه 4هم اندیشان از مدیر اون گروه ک اقا پیام و امید بودن حرفای انگیزشی رو میخوندم و در حد چند لحظه حالمو خوب میکرد اما عمل کردن ب قانون و نمیدونستم مثلا میگفتن ک حالتو خوب نگه دار من نمیدونستم چجوری حالمو بهتر کنم و اینم اضافه کنم و همه ی حرفاشون و تو دفترم مینوشتم و هنوزم دارمشون با اینحال فقط چند لحظه اروم بودم و بعدش از درون ناراحت و بدون عزت نفس بودم و بعدا با تلکتست شبکه 2اشنا شدم و اونم فضاش مثل هم اندیشان بود و حالا اسمش یادم نیست بازم همون روال ادامه داشت و من در لحظه حالم خوب بود و هیچی از عملکرد و توحید و اینا رو نمیدونستم و با اینحال چندین دفتر از جملات انگیزشی رو پر کرده بودم و همیشه تو زندگیم دنبال مشاور یا روانشناسیکه بتونه از تونستن و قدرت و عزت نفس و عشق برام حرف بزنه میگشتم چون ما تو یه شهر کوچیک زندگی میکنیم و اون سالها همه میگفتن ک اصلا اینجا مشاوره نیس و نداریم با اینحال من بازهم پیگیر بودم یادمه حتی با مخابراتم تماس گرفتم و اونام گفتن ک نداریم بعد من با یک تضاد برخوردم و یکی از اقواممون یک مشاوره ی درسی رو ب من معرفی کرد ک گفتن ایشون در همه زمینه کار بلده و میتونی بهش اعتماد کنی خلاصه من چند جلسه کلاس مشاوره رفتم و بازهم من خلاءهام بیشتر میشد یه روز تو مدرسه بودم ک ب طور هدایتی رفم تو کتابخونه ی مدرسه و داشتم کتابها رو نگاه میکردم ک اسم یه کتاب منو ب خودش جذب کرد”ذهنیتتان را تغییر دهید تا زندگیتان تغییر کند”اون روز تمرکزی اون کتاب و خوندم و همیشه وقتی ب هر دلیلی ناراحت و عصبی بودم اون کتاب و میخوندم و همون لحظه اروم میشدم و بعدش همون ادم بودم با همون باورها…تو همون حال و هوا بودم ک یه روز کتابفروش سیار اومده بود تو کوچمون و داشت کتابهاشو ب همسایه هامون معرفی میکرد و من تا اینو فهمیدم همه ی پولم رو ک همه ی پس اندازم بود دادم کتابهای انگیزشی البته اینم بگم اکثر اون کتابها چیزی نبودن ک من میخاستم اما کتاب چه کسی پنیر مرا جاب جا کرد و قورباغه رو قورت بده اون لحظه برای من بسیار ارزشمند بودن و همیشه اون ها رو میخوندم اما حرکت کردن و نمیدونستم ب چه شکله و فقط ارامش لحظه ای بود و بس.و بعدها بخاطر ی تضاد دیگه تو زندگیم رفتم سرکار و برای اینکه روحیم بهتر بشه مشغول کار کردن شدم و یه کسی ک اونجا کنار مغازه ای ک من فروشندگی میکردم بود که بسیار انسان ارزشمند و بزرگی بوده و هست اون فرد خیلی درک بالایی از زندگی داشت و یه شخصی بود ک از صفر ب عرش رسیده بود و در سن خیلی کم بدون هیچ سرمایه ای ب تهران مهاجرت کرده بود و اونقدر تو کارش حرفه ای بود و عزت نفس داشت ک تو رستورانها و هتل هایی کار میکرد که سران کشور اونجا میرفتن و همیشه میگفت وقتی اونجا بالا شهر تهران کار میکردم یه مغازه ای بود روبروی رستوران اونا ک لباس بچگانه فروش داشته و میگفتن ک اونجا همیشه تجسم میکردم یه روز منم همچین مغازه ای رو خواهم داشت با همین اسم”ارمغان کودک”وقتی این حرفا رو به من میگفتن ک خودشون صاحب مغازه ارمغان کودک بودن و خدا ایشون تو مداری قرار داد ک خانومشون اموزشگاه خیاطی داشتن و تمرکزی برای مغازه با کمترین هزینه بهترین کیفیت و ب مشتری ارائه میدادن خلاصه من همیشه سعی میکردم تایم های بیکاریم رو با صحبت کردن با این فرد بگذرونم و همیشه ب من اگاهی های درست میداد و اونقدر ازشون یاد گرفتم ک یکی از بهترین جمله هاش این بود ک بهم گفت این حرفی رو ک میخاد بهم بگه در همه جنبه های زندگیم تاثییر داره گفت “هیچوقت خودمو ارزون نفروشم”این جمله اش تلنگری شد ک اجازه ندم هرکسی ک باهام مهربونه اجازه بدم ازم سواستفاده کنه این حرفش باعث شد دوستیمو با افرادی ک هم مدارم نبودن و مناسب من نبودن کات کنم این حرفشون باعث شد ک تو انتخاباهام همیشه این سوال و از خودم بپرسم این جاییکه قراره برم از ارزون بودن منه یان؟این کار اگه انجام بدم از ارزون بودن منه یا نه؟یا حتی تو مورد احساسیم میگفتم این کار و نکنم و خودمو ارزون نفروشم خلاصه ک در همه موردی برام کارا بودو هست کم کم مدار من بالاتر رفت و همین فرد کتاب دکتر حسابی و چندین کتاب دیگه رو ب من داد و خوندم و یه روز ب من گفت ک یه غرفه کتاب فروشی هست و منم ادرس و گرفتم و حقوق اون ماهمو یکم از حقوق ماه ایندمو گرفتم و رفتم با اینکه خیلی اون پول لازمم بود و دوستمم همرام بود و مدام میگفت پولتو بی ارزش ندون و ب کتاب نخر و نمیخای بااینحال من رفتم کتابفرشی و کتاب شفای زندگی و ده ها کتاب و خریدم و هرچقدر ک کتاب ها رو میخوندم اصلا ب طور واضح نگفته بودن ک چکار کنم برای تغییر باورهام و زندگیم و عملکرد یا شایدم من در مدار درک اون کتابها نبودم یادمه از یه کتابفرشی کتاب 4اثرفلورانس اسکاویل شین رو خریدم و اونقدر کلماتش مفهومی و سنگین بود برام ک تا سالها بعد اصلا نمیفهمیدم چی نوشته حتی خوندن ی خط از کتاب و درکش برام اسون نبود البته الان چندین بار خوندمش بعد تا اینکه در مدار خوندن کتاب شفای زندگی لوئیز ال هی قرار گرفتم تازه اونموقع بود ک زهرای دیگه متولد شد یه حس دیگه ارامش و عزت نفس و دوست داشتنی که نسبت بخودم هیچوقت تجربه نکرده بودم هر روز و هرروز بهتر و بهتر شدم جملات اخر هرفصلشو بارها میخوندم چون دقیقا انگار ک کنارشون هستم و داشتن ذهن منو باز میکردن جای سوالی نبود! بعد از یه مدت کار کردن رو خودم یکی از اقواممون یه فایل از یه استاد برام اورد و گفت چون میدونستم تو این موضوع رو دوست داری برات اوردمش منم تحت تاثیر حرفاش قرار گرفتم پراز ذوق و شوق بودم داشتم روی خوش زندگی رو میدیدم البته ک چیز بیرونی تغییر نکرده بود اما من سرخوش بودم نیاز ب تایید کسی نداشتم ادعا در اوردن نبود بی تفاوتی نبود ک از درون خودمو جر بدم تا مثلا مغرور ب نظر بیام واقعا نیازی ب دیده شدن نداشتم بعد از دیدن اون فایل چون خودم گوشی نداشتم و همه ی پولم رو ب کتاب میدادم ب داداشم گفتم تو گوگل یا اینستا دنبال اسم این مرد بگرد حتما از این حرفای خوب میزنه من حتی نمیدونستم ک تو این زمینه باورسازی استادانی رو داریم ک دوره دارن و راهنمایی میکنن همون شب اون استاد و تو اینستا دنبال کردیم و اون فامیلمونم تو روبیکا یکی از فایلهاشو ک جمله تاکییدی بود برام گذاشت و من اون فایل و کامل نوشتم و هرروز تکرار میکردم ک من روح بزرگ خداهستم و از این جمله های زیبای تاکییدی دیگه فیلم منفی ترسناک و عاشقانه ی ک اشک ادم و در میاوردن و نگاه نکردم و همه ی اهنگای منفی رو ک از بر بودم و حتی دفترم پر کرده بودم و پاره کردم و گوش نکردم تا اینکه ی دوره از اموزه های اون استاد رو خریدیم و ارتباط معنوی بسیار زیادی رو با خدا تونستم برقرار کنم یعنی سبک سبک بودم و این مسئله بود ک من فقط همه جا با همه ی مردم جر و بحث داشتم و ساعتها کل کل کردن ک من ی قانونی رو فهمیدم شمام بیاین این باورها رو جایگزین کنین و با اینک اون استاد خیلی تاکیید میکرد جر و بحث نکنین و راجب قانون حرف نزنین با اینحال من کار خودم و میکردم و هرروز بیشتر ترسهام بهم حمله میکردن ک فردا روز من موفق نشم چی بقیه چی میگن تازه اونا موفق میشن من همینجام و هرروز نگرانی و ترسهام با حرف زدن راجب قانون با دیگران بیشتر و بیشتر میشد و نگاه دیگران برام خیلی مهم شد و ارتباط معنویم با خدا ب کل قطع شد و تا چن روز بیشتر نمیتونستم اون دوره رو برم دیگه اگه حرف خوبیم میزدم بخاطر چشم و هم چشمی بقیه بود ک روم نمیشد بگم منم ناراحتم و افسرده ام مثل شما و درونن ب زهرای گذشته برگشته بودم و روابطم ب شدت ضعیف شده بود من خیلی راه ها رو برای جذب طرف مقابلم کردم کل سرمایه ی زندگیم رو خرج امامزاده و طلسم و دعا و پول دادن ب مشاوره های انگیزشی کردم قرعه کشی هام و حقوق ماهانه ام صرف همچین چیزای شد ک ب هیچ جای خوبی ختم نشد و دو روز رابطه ی عاشقانه ام تجربه نکردم اونقدر از درون خسته و عصبی و پر از ترس بودم و همیشه ام با اینحال برای بقیه حرفای خوب میزدم و نای نفس کشیدنم نداشتم و اونقدر از خودم کنده بودم ب این و اون داده بودم ک چیزی از خودم برام باقی نمونده بود دیگه منی وجود نداشتم و مشرک بودم…یه شخصی رو برای خودم خدا میکردم ی بتی میساختم و ب طرز عجیب و باور نکردنی از اون شخص ضربه میخوردم حالا میشد صاحب کارم باشه یا نزدیکانم و یا کسی ک بهش علاقه داشتم خلاصه من از درون یه انسان ناتوان و شکسته و داغون بودم و حتی برای خدا هم ادعای ادمی رو در میاوردم ک همه چی در زندگیم اکیه یعنی فکر میکردم عملکرد ب قانون اینه ک حرف منفی نزنی همین!بعدها با توکل ب خدا از محیط کارم بیرون اومدم و تا مدتها سر کار نرفتم و اونقدر از خدا هدایت و حمایت میخاستم و هرروز بخدا میگفتم تو دست منو بگیر توفکر زیباتر از این افکارم بهم بده تو بشو افکارم تو بشو احساساتم و توی یه برهه از زندگیم ک واقعا هیچی نبودم یعنی چیزی برای خودم نمونده بودم و چون فردی ک دوست داشتم منو نمیدید منم تموم شدم ینی فقط یه جسم بودم ک نفس میکشیدم البته اینو بگم ک سالها این فرد با رفتارهاش بهم عشقشو ثابت کرد درست بود ارتباط دوستی نداشتیم بااینحال خانواده هامون میدونستیم ک دوسم داره و بزودی نامزدی میشم من اونموقع هیچ کار خاصی بقول معروف دلبری نمیکردم اما این فرد ب من خیلی توجه داشت اما من پیش فرضهام و ورودی هام نامناسب بود و باور نمیکردم همچین کسی منو دوست داشته باشه اونو از خودم دور کردم و …برگردیم ب ادامه حرفام اره من چون اونو طی سالها خدای خودم کردم با نبودنش خدامم رفت شادیم رفت عشقم رفت همه چیم ..تا اینکه فایل شما رو دیدم ک راجب عشق و مودت بود و تو زمین پرادایس بودین و گفتین تو زمینی ک کویره نمیشه برنج بکاری باید بخدا بگی هدفت برنج کاشتنه تو هر زمینی با اون حرف تمام ترسهام رفت نگرانی هام و هرچیزی منفی ک درونم بود رفت چون اصل قضییه رو فهمیدم هدف من تجربه عشق شادی ارامش اعتماده حالا با هرکسیکه خدا برام در نظر گرفته..چقدر اروم شدم چقدر برای ذهنم مثال روشنی بود و دیگه نجوای نداشت چقدر روح و ذهنم با همون یه فایل هماهنگ شد و چقدر از خدا و شما سپاسگزارم استاد..زندگی بدون ترس و نگرانی از دست دادن برام بهشته برام بالاتر از هرچیزیه..و دیگه وقتی گفتین ک زندگی در بهشت رایگانه هر روز فایلها رو نگاه میکردم و میکنم چقدر دیدگاهم متفاوت شد چون اون شخصی ک من دوست داشتم تعصبی و از بُعد بدبینی بود ناخوداگاه همچین شخصیت ها رو دوست داشتم یعنی هرچیزی ک اون شخص بود حتی اگه یک باور اشتباه در مورد ثروتمندشدن ک دزدی باشه داشت منم اون باور و داشتم یعنی هرچی که اون بود و ویژگی هاش بود ناخوداگاه برام عزیزم بود بعلاوه هرکسی ک اون ویژگی ها رو داشت بازم اونام برام قابل احترام بودن ک بعدا فهمیدم بخاطر دوست داشتن اشتباهم بوده ک فکر کردم سلیقه ی من همچین شخصیتی هستش خلاصه بعد از چن ماه عضو سایت شدم و یه شخصی ک از قبل تو محیط کارم میشناختم با من تماس گرفت و بهم پیشنهاد کار داد و هر بهانه ای رو میاوردم ک سرکار نرم و بگم نمیام قبول میکرد با حقوق چندین برابر و گفتن پول اژانس رفت و برگشتتم میدم بعلاوه پورسانت و تایم های زیاد بیکاری..خلاصه منم یه نشانه گرفتم و اون فایل راجب ادمهای خوش شانس بود و با اون کفشهای زیباتون و اون اهنک زیبا تو محیط زیبای کریسمس تمپا با اون شادی بچه ها زیر فواره های اب و اون درختهای اکلیلی زیبا ک بقول شما جبران بشه یه جورایی بخاطر نبودن برف‌..و گفتین ادمهای خوش شانس از فرصتهاشون استفاده میکنن و منم بلافاصله قبول کردم و گفتم خدایا اگه تو میخای و میدونی ب نفع منه منو جوری هدایت کن ک وقتی بخودم بیام اونجا مشغول کار باشم و اینجوریم شد..استاد اونجا ب خدا گفتم ک میخام هزار هزار تومن این پولمو برای چیزی هزینه کنم که تو میخای استاد ب اندازه ای ک این پول برای من برکت داشت ک همه ی بدهی هامو پرداخت کردم و کلی خرید کردم و دوره ی زیبای عشق و مودت رو خریدم و اینم بگم صاحب کارم یه مرد بزرگ و شریف بودن و ایشونم انسانی بودن اهل مطالعه و بسیار پاک بسیار خوب بودن و اینم بگم چن ماهی ک اونجا کار کردم باورهام نسبت ب ادمهای بازاری بسیار تغییر کرد چون همه ی کساییکه اونجا کسب و کار داشتن برخلاف چیزی ک من سالها دیده بودم و باور کرده بودم انسانهای پاکدامن شریف و بزرگ بودن یعنی بغیر از بُعد مالی باورهام ب شدت نسبت ب افراد بازاری بهتر شد و بگم عالی عالی شد یعنی این صاحب کار من عشوه گری دخترا رو نمیدید هیچ کس و قضاوت نمیکرد هیچ دین و مذهب و سیاستی رو هیچ موجودیتی رو…یعنی خدا بهترین جاییکه میتونست منو ببره برای جایگزین کردن باورهای درست ک ب چشم خودم میتونستم ببینم و لمس کنم و تجربه کنم اون مغازه بود و خداروشکر میکنم و اینو الان دارم درک میکنم وقتی ک اونجا بودم با اینکه عضو سایت بودم و سریال زندگی در بهشت رو میدیدم ب یه حس بی تفاوتی رسیدم یعنی اون زهرای ناراحت یا عصبی یا خوشحال نبودم بدون هیچ حسی یعنی ب مرحله ای رسیدم ک میگفتم اگه اون شخصی ک میخاستمش الان بیاد بهم بگه دوسم داره و قصد ازدواجم داره خوشحالم نمیکرد میگفتم خب بگه دوسم داره اخرش ک چی یعنی هیچ چیز و هیچ کس برام مهم نبود حتی خودمم تا چن ماهی گذشت از این حس بی تفاوتی خسته شدم تو خلوت خودم میگفتم خدایا هدایتت کو؟؟؟کجایی پس؟کی قراره ک منم خوشبختی واقعی رو تجربه کنم ..این حسها برا موقعیه ک من دوره ی عشق و مودت رو نخریدم استاد من نفهمیدم کی از اون حالت ناراحت و افسرده در اومدم میدونم با دیدن سریال زندگی در بهشت بود اما چیزی نبود ک زور بزنم دفترها پر کنم و از این حرفا من فقط برام جالب بود نگاه میکردم ولذت میبردم و نفهمیدم کی ب حس بی تفاوتی 100درصد رسیدم یعنی منیکه میگفتم 800سال عمر از خدا میخام اون روزای بی تفاوتیم میگفتم خب خدام الان بگه موقع مرگته میگم اکی تمومش کنیم یعنی نسبت ب همه چی حتی خدام بی تفاوت بودم..تا اینکه هر روز دقایقی رو با خدا حرف میزدم ک کو کمکت کو توجه ات ب من و از این حرفا و هرروز میگفتم هدایتم کن ب مسیر درست و بعد ک دوره رو خریدم استاد چن روزی رو روی خودم تمرکزی کار کردم ..من عاشق ویوی تمپای شما بودم و ب سفری هدایت شدم ک اصلا قرار نبود من برم و رفتیم با ی خانواده ای ملاقات کردم سرشار از ثروت محبت توحید و عشق..و ویوی خونشون حتی رنگبندی تزئینی خونه ها همشون کپی خونه های تمپا بود حتی اون خونه بلند گرد مانندم تو همون زاویه دید بود و من چقدر از خدا بابت اون سفر سپاسگزاری کردم و اهنگ یارا توهم هوای ما دارا رو گوش کردم و بعد ب چیتگر رفتیم و خیلی خیلی خوب بود تمرکزم رو زیباییهای سفر بود تو مسیر هرچیز زیبایی رو میدیدم تحسین کردم و 9ساعت تو جاده بودن برام اندازه 9دقیقه بود و سلامتیم عالی تر شد و بطور معجزه چن بار دیگه ب مسافرت رفتم و یک هفته ب روستا رفتم و مرغ و خروس و اردک و طبیعت رو لمس کردم با نگاه متفاوت و زیباتر.. ازجاییکه فکرشو نمیکردم برام خاستگار اومد البته یسری چیزا رو ک من میخاستم نداشتن و از صمیم قلبم بخاطرش سپاسگزاری کردم و از فرداشم ی خاستگار دیگه برام اومد و من اونقدرم رو دوره تمرکز نکرده ام فقط گوش دادم و از حس عملکردن بیرون اومدم و فکر کنم فایل 5رو گوش میکردم که ی خاستگار دیگه برام اومد و همشون بینهایت ثروتمند بودن و چن روزه تصمیم گرفتم ک بیام از اول دوره رو گوش بدم با تمرکز 100درصد بااینکه هنوز دوره رو تموم نکردم دو روزه رو فایل روز اول کار میکنم و امشبم از جاییکه فکر نمیکردم بازم یکی ازم خاستگاری کرد …الان ارامش خیلی خوبی رو دارم نگاه خیلب خوب توحیدی رو دارم میسازم تا چن وقت پیش برای ثروت و محبت و عشق قدرت و ب بقیه داده بودم همیشه گله مند و پر توقع بودم الان مدتیع رو خودم کار میکنم و ثروت داره برام میاد و هدایت خدا و اطرافیانم توجه بسیار زیادی ب من دارن و بقول دوستمون ناراحت میشم با اینحال تو حس ناراحتی نمیمونم..تو افکارم باخودم حرفای مثبت میزنم و از نتایج میگم باورهای اشتبامو پیدا میکنم دیگه با هیچ کس تو هیچ زمینه ای بحث نمیکنم وقتی بدونم نسبت ب قانون مقاومت داره حتی خانواده ام حرص اینو نمیخورم کمتر ادمها رو قضاوت میکنم برای تایید شدن دیگران تقریبا هیچ کاری نمیکنم و دیدگاه بهتری نسبت ب خدا و قوانینش دارم سپاسگزار ترم چیزایکه لازممه بعنوان هدیه دریافت میکنم بدون اینکه بخام ب کسی بگم و هنوزم نجواها هست و تو کل روز میخاد خوراکهای قدیمی رو بهم بده و من باید خیلی بیشتر با لطف ووجود خدا همت ب خرج بدم و باورهای درست رو جایگزین کنم و استاد این حرفتون تو فایل دانلودی ها ب اسم الهام و شهود الهی ک گفتی خدا اجابتمون میکنه ب شرط اینکه مام خدا رو اجابت کنیم ب اندازه ای رو من تاثیر داشت ک نمیتونم با کلمه ها توصیفش کنم عاشقتونم با اینحال امیدوارم منم تو زندگیم نتایج خیلی بزرگی رو و بگیرم و با شما و مریم جان ب اشتراک بزارم و امیدوارم خدای هدایتگرم بزودی در شرایط و زمان و مکان مناسب دیدنمون رو برام فراهم کنه مشتاق دیدنتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: