تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی؛
- هر فردی، ضربه های ویرانگر شرک را تجربه کرده است؛
- پیرو آیین ابراهیم باش که موحّد بود و مشرک نبود؛
- توحید یعنی قدرت ندادن به هر عاملی بیرون از خودت؛
- تغییر کانون توجه خود را از همان وضعیتی که هستی، شروع کن؛
- اجازه دادن به خداوند برای هدایت به سر راست ترین “جگونگی”
- خداوند وقتی به هدایت تو ادامه می دهد که قدم اول را بر می داری؛
- معجزه نگاه مثبت و سپاسگزارانه، به هر اتفاق و شرایطی؛
این یک فایل صوتی نیست؛ یک دورهی کامل «ایمان در عمل» است.
آماده شوید تا شنوندهی یکی از شفافترین، تکاندهندهترین و شجاعانهترین داستانهای تحولی باشید که تا به حال شنیدهاید. این فایل، گفتگوی استاد عباس منش با «رزا» عزیز، از اعضای خانوادهی عباس منش ساکن انگلستان است؛ اما داستان رزا یک داستان معمولی نیست.
این فایل، روایت زندهی زنی است که به معنای واقعی کلمه، به «صفر» نه، بلکه به «صدها کیلومتر زیر صفر» سقوط کرد و به ما نشان میدهد که چگونه با استفاده از قوانین بدون تغییر خداوند، میتوان از عمق تاریکی، نوری خیرهکننده ساخت.
اگر احساس میکنید در بنبست هستید، اگر تنها، ناامید و شکستخوردهاید، این فایل برای شما آماده شده است.
در این فایل چه خواهید شنید؟
در این گفتگوی صمیمانه، رزا ما را به تاریکترین روزهای زندگیاش میبرد و قدم به قدم، مسیری که برای خلق معجزهاش طی کرده را برایمان روشن میکند:
۱. سقوط به عمق تاریکی
رزا داستانش را از جایی شروع میکند که در کشور انگلیس، به تازگی از همسرش جدا شده، از لحاظ روحی و مالی کاملاً شکسته، بدون هیچ دوست یا خانوادهای، در یک خوابگاه دانشجویی زندگی میکرده و تحت درمان روانپزشک بوده است. او به نقطهای رسیده بود که حتی توان صحبت کردن عادی بدون گریه را هم نداشت.
۲. انفجارِ «میل به تغییر»
نقطهی عطف، زمانی بود که روانپزشک او به تعطیلات رفت. رزا در تنهایی مطلق، به نقطهای رسید که به گفتهی خودش: «با تمام تکتک سلولهای بدنم دلم میخواست زندگیم رو تغییر بدم.» این «میل سوزان»، اولین جرقهی تحول بود.
۳. دو هفته انزوای سازنده: شکرگزاری از «هیچ»
او به یاد آموزههای استاد افتاد و تصمیم گرفت با فایلهای رایگان شروع کند. خودش را دو هفته در اتاق خوابگاه حبس کرد و دو کار اساسی را انجام داد:
- کنترل احساس: هرگاه احساس بد سراغش میآمد، به یاد حرف استاد میافتاد که: «عیب نداره ناراحت بشی، اما عیب داره به ناراحتیت ادامه بدی.» او بلافاصله با دوش گرفتن یا نوشتن، حال خود را خوب میکرد.
- شکرگزاری از صفر: او در ابتدا هیچ دلیلی برای شکرگزاری پیدا نمیکرد. در آن شرایط اسفبار، شروع کرد به شکرگزاری برای «سیب داخل یخچال»، «پتوی روی تخت» و «سقف بالای سرش».
۴. قانون «تکامل»: معمار یا گارسون؟
رزا که یک معمار تحصیلکرده بود، درک کرد که باید قانون «تکامل» را طی کند. او تصمیم گرفت به جای غرور، هر کاری که «میتواند» را شروع کند. بنابراین، با وجود اینکه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، به عنوان «گارسون» در یک رستوران مشغول به کار شد.
۵. «گرانبهاترین» درس: خدایا شکرت که گفتی «نه»!
در همان رستوران، مسیری برای یک مصاحبهی شغلی در یک شرکت ساختمانی برایش باز شد. او رزومهاش را فرستاد. شرکت بلافاصله جواب داد: «ما شما را نمیخواهیم!» و اینجا، «شاهکار» رزا رخ میدهد. او به جای ناامیدی، میگوید: «گفتم خدایا شکرت! حداقل یکی به من جواب داد! این یک قدم پیشرفت است!»
۶. معجزهی «نه» شنیدن و قدرت «تسلیم»
تنها ۳ روز بعد، همان شرکت تماس گرفت و گفت یک نیرو به طور اتفاقی انصراف داده و او استخدام شد! اما چالش بعدی بلافاصله ظاهر شد: مسئول خوابگاه به او گفت چون کار تماموقت پیدا کرده، باید خوابگاه را ترک کند! رزا جایی برای رفتن نداشت و میخواست از شغل جدیدش انصراف دهد تا بیخانمان نشود. در اوج گریه، تسلیم شد و گفت: «خدایا! یه بار انجامش دادی، دوباره هم میتونی!» لحظاتی بعد، مدیر خوابگاه بازگشت و گفت صاحبخانه استثنا قائل شده و او یک ماه دیگر فرصت دارد.
۷. کشف پازل تکامل
رزا بعداً فهمید که حقوق همان یک ماه گارسونی، دقیقاً برابر با پول پیش مورد نیاز برای اجارهی خانهی جدید بود. او درک کرد که اگر مستقیماً شغل معماری را به دست میآورد، باز هم شکست میخورد، چون پول پیش نداشت. آن مرحلهی «گارسونی» حیاتی و بخشی از نقشهی دقیق خداوند بود.
۸. از ترس از سخنرانی تا ارائه در آکسفورد
رزا در مسیر کارش، با ترسهایش روبرو شد. او که لهجهی انگلیسی کاملی نداشت، داوطلب شد تا به جای همکارانش، یک ارائهی تخصصی بدهد. این زن ۲۷ ساله، در مقابل ۳۷ کارشناس ارشد انگلیسی با ۳۰ سال سابقه کار، در آکسفورد سخنرانی کرد و همین شجاعت، درهای دورههای آموزشی تخصصی را به رویش باز کرد.
۹. وقتی «نعمت» به دنبال شما میآید
او که حالا با خرید دورههایی مانند «۱۲ قدم» و «عزت نفس»، عمیقتر روی خود کار کرده بود، دیگر به دنبال فرصتها نمیگشت. او اکنون یک «کارشناس رسمی ساختمان» در انگلیس است و پروژههای جانبی و پیشنهادات عالی، بدون هیچ تلاشی، از در و دیوار برایش میبارد.
این فایل، یک مستند واقعی از تسلیم، ایمان، درک قانون تکامل و شجاعت برای «شروع از هر کجا که هستی» است.
تمرین این قسمت:
اگر این جلسه برایت جرقهای زد، لطفاً تجربهی شخصیات از «تغییر» را در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزشهای استاد عباسمنش؛ شرایطت را عوض کردی. نوشتهی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهامبخشِ میلیونها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند.
- قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
- جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
- اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
- فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
- چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
- نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲27MB28 دقیقه














به نام خدایی که همواره درحال هدایت کردنمونه …
سلام به استاد عباسمنش عزیز
سلام به استاد شایسته
وسلام به دوستان متعهد و استواردرمسیر
به جرات میگم این فایل یکی از بهترین فایلهای سایت هست که ارزشش رو میلیون دلاری میتونید محاسبه کنید
من دقیقا یادمه روزی که این فایل رو گوش میدادم البته روزی که بعدچنددهمین بارگوشش میدادم و درک میکردم و به یک احساس ناب رسیده بودم دقیقا کجا بودم وتوچه حالتی داشتم به این صدای زیبای بهشتی گوش میدادم
داستان رزای عزیز قسمت 37 گفتگو بادوستان
قشنگ یادمه هروقت کم میاوردم فقط تو گوشیم سرچ میکردم 37 تو هررررررحالتی که بودم مهم نبود
هررررررجایی بودم مهم نبود
مشکلم هررررررچیز بود مهم نبود
من بااین صدا اروم میشدم درست عین یک لالایی ارام بخش بود
مثل یک مسکن قوی بود برام
اون حرف میزد من خودبه خود اشک میریختم
اونجایی که میگه :من یه شب تاساعت 11،12 داشتم توی خیابونا میگشتم بعد چشمم افتاد به یه رستوران ،
گفتم :عیب نداره کارگریه انجام میدم …
خدایا من حتی وقتی این جمله رو مینویسم گلوم بغض میکنه
حتی میتونم اون صدا رو با اون لحن توی ذهنم پخش کنمش توی تصورات خودم رزا رو توی اون رستوران توی اون سمینار توی محل کارش و حتی توی خوابگاه تصور کردمش وبارها وبارها خودم رو در جایگاه های مختلف زندگیم در نقش رزا گذاشتم و گفتم عیب نداره انجام میدادم
گفته تکامل ؟؟!گفته قدم به قدم ؟!؟!انجام میدم
استاد این همون جرقه بود برام این فایل رو من زندگی کردم حدود یک سال و نیم پیش
من در جایگاهی بودم که تازه کارگاه خیاطیم رو اولین مغازه م رو که فقط 18 متر بود رو افتتاح کرده بودم اما هیچ مشتری نبود چون باورهای من هنوز ایراد داشت چون من هنوز تغییر نداده بودم خودم رو!!! روزی نبود که به مسیرم شک نکنم و توی دلم نگم نکنه خیاطی رو اشتباهی انتخاب کردم
ایا توی این کار برای من پول هست؟؟
چرا من باید ادامه بدم ؟؟
اصلا کار درستی کردم مغازه اجاره کردم یا نه ؟؟
خدایا چقدر اون روزها پربودم از شک از تردید از ترس ارنگرانی از دلهره از کمبود از احساس ناامیدی
تنها سوالم از خدا این بود خدایا ایا انتخاب من برای کسب و کارم که خیاطی هست درسته یا نه؟؟فقط بهم بگو درسته یا نه به این درجه رسیده بودم ک اگر خدا بگه اشتباهی اومدی با وجود اینکه کلی هزینه کردم و زمان صرف کردم همه چیز رو میگذارم کنار و از کارگری توی یک مسیر جدید شروع میکنم تمام وجودم ترس از کرایه ی اخر ماه بود ویادمه وقتی تو اون اوضاع وخیم دوره دوازده قدم رو استارت زدیم باخواهرم درجلسه ی 6 به عنوان هدف اینطور نوشتم
خدایا فقط میخوام بدهی هام که اون زمان 25 میلیون بود پاس بشه و کرایه ی 2میلیون و 800 تومانیم رو بتونم راحت پرداخت کنم خدایا من هییییچ پول اضافه تری نمیخوام فقط همین دومورد رو برام اوکی کنی راضیم ازت…
وشروع کردم به سپاسگزاری وتوجه بر نکات مثبت
بیشترین چیزی ک اون روزها من رو اروم میکرد همین فایلهای کلاب هاوس بود چون باگوش دادن به مسیر هرکدوم از بچه ها من بیشتر امیدوار میشدم که عاقا اگه برای فلانی وفلانی وفلانی شده پس برای من هم میشه
به علاوه فایلهای اقارضاعطارروشن که اون هم بینظیررررررر بود من تموم قسمت هاش رو بارها وبارها گوش دادم
و کانال تلگرام که نتایج بچه ها اونجا میومد رو هم دنبال میکردم هروقت اضافه ای داشتم نتایج بچه ها رو میخوندم وباهربار خوندن و مرور کردن مخصوصا نتایج مالی بچه ها با خودم میگفتم بابا صبر کن برای توهم درست میشه
ببین اینها همه نتیجه گرفتن دیگه پس بازم ادامه بده
تنها کسی بودم که همیشه به خودم امیدواری میداد وهنوزم همونطوریه هروقت که احساس میکنم اوضاعم بهم ریخته فقط میرم پیاده روی وساعتها با خودم وبا خدا حرف میزنم و سعی میکنم به یک نکته مثبت توی اون چالش یاهرچیزی توجه کنم و اونو برای خودم بلد کنم
به جرات میگم همین یک ویژگی شخصیتیم رو اگر من بهتر وبهتر روش کار کنم تاابد برای موفقیتم کافیه ؛)
یادمه که شهوریور ماه 1403 با خودم تعهد دادم که فقط 3 ماه تمرکزی روی این کسب وکار کار میکنم
این بار فقط ذهنی وروی باورهام کار میکنم
من به اندازه ی کافی مهارت دارم اینو شک نداشتم
اما میدونستم باورهام نسبت به کارم خرابه
شروع کردم از مرور کردن الگوهای اطرافم ک موفق بودن و درامد های خوبی داشتن یک مورد رو انتخاب کردم درمورد اون شخص و موفقیت هاش باجزئیات توی دفترم نوشتم و از روی همون متن خوندم وصدای خودم روضبط کردم
من هم مثل شما استاد جان عاشق پیاده روی هستم عمدا مسیر کارگاه تاخونه رو پیاده طی میکردم تو هوای گرررررم که ادارات دولتی تعطیل میشدن از شدت گرما من پیاده راه میرفتم و اون فایلهارو باصدای خودم گوش میدادم
تو ی اون فایلها مثل یک دوست خودم خودم رو اروم میکردم و از مثالهای بچه های کلاب هاوس اقارضاوهمون الگوهایی که خودم پیداکرده بودم برای خودم منطق درمیاوردم و خودم رو قانع میکردم
این ضبط صدا وتکرار باورها خیلی به من کمک کرد
به علاوه نوشتن وسپاسگزاری
خیلی زیاد نمیتونستم اون قسمت ستاره قطبی که گفتید خواسته هاتون رو صبح بنویسید رو درست انجام بدم و همیشه میدیدم ک بیشتر احساسم بد میشه چون باید خیلی فکر کنم که چی بنویسم و میدیدم ک بیشتر داره احساسم بد میشه و باخودم گفتم بابااین تمرین برای اینه که احساسمون خوب بشه اگه اینطوریه که من فعلا با سپاسگزاری احساسم خوبه همونو انجام بدم درست انجام بدم کافیه
وهرازگاهی ک درلحظه یک خواسته مطابق با شرایط تمرین پیدا میکردم و توی ذهنم بود درجا مینوشتمش
احساس میکنم اولین اقدام من همون تعهدی بود که دادم برای ادامه ی مسیر اینطور برای خودم متعهد شدم که فقط تاشب یلدا وتا پایان اذر ماه کار میکنم واگر تا اون موقع شرایط تغییر کرد به گونه ای که راضی بودم ، ادامه میدم!! وگرنه کلا همه چیز رو میفروشم و میرم یک کار دیگه رو شروع میکنم
چون سه سال بود که داشتم کار میکردم با خودم میگفتم دیگه چقدر باید صبر کنم اگر میخواست جواب بده تاحالا باید من روراضی میکرد حتما مسیر رو اشتباهی اومدم!!
خداروشکر خدابرام درهاروباز کرد من فقط به هر روشی ک بود توی این مسیر ادامه دادم وفقط باخداحرف میزدم ساعتهای زیادی پیاده روی میکردم وفقط به فایلها وویس های خودم که ضبط کرده بودم گوش میدادم تا اروم اروم شرایط عوض شد
کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
اوضاع رفته رفته بهبود پیداکرد وعید1404 کسب و کاری که شک کرده بودم که نکنه اشتباهی انتخابش کردم،با درامداندکی که برام اورد حالا داشت کم کم دلم رو گرم میکرد که نه اشتباه ازیه جای دیگست
دقیقا یک ماه مونده بود به عید کلی حجم سفارشات رفته بود بالا و من واقعاهم خوشحال بودم و هم استرس داشتم که نکنه از پس شون به تنهایی برنیام
انقدر ولع پرداخت بدهی 25 میلیونی درمن زیادبود و چون تارگت گذاشته بودم تا اخر سال تسویه کنم همه ی سفارشات رو قبول میکردم که خداروشکر به هدفه رسیدم وسال 1404 من کل اون بدهی رو صاف کردم
تو اون روزهای قبل عید که اوج شلوغی کارمن بود خدایک نفر نیرو رو برام فرستاد من هم خوشحال بودم که اولین تجربه مو از داشتن یک کارمند ،یک نیروی کار ،که من قراره بهش حقوق بدم و اون قراره تو کارها کمکم کنه رو داشتم تجربه میکردم
ازخدا سپاسگزاربودم و تموم تلاشم رو میکردم که کارها روبه بهترین نحو مدیریت کنم بین دونفرمون و انصافا همه چیز داشت خوب پیش میرفت که رسیدیم به اواخر بهمن ماه
اون دوستم گفت ک قراره به زودی عروسی شو بگیرن و هر روز به بهانه های مختلف از کار میزد
بیشتر ساعاتی که باید حواسش پی کار میبود رو باتلفن صحبت میکرد ویکسری درگیری هایی داشت ک من اصلا دوست نداشتم اونها رو باخودش توی محیط کار بیاره این خط قرمز من بود خودم هم انصافا سعی میکردم که تواین موردخوب عمل کنم و ازون هم همچین توقعی روداشتم
اما اینطوری نبود تااینکه من دیدم کم کم داره تمرکزش رو از روی کار برمیداره و مدام دوست داشت زودتر ساعت کاریمون تموم بشه و فقط بره اونجا ها من چندین بار اول خودم رو کنترل کردم و بهش گوشزد کردم که عزیزم درکت میکنم شرایطت سخته ولی سعی کن اینجا توی این ساعت فقط حواست روی کارباشه واین مسئله چندبار تکرار شد که دیگه نتونستم تحمل کنم
توی بد مخمصه ای بودم
کلی سفارش برای شب عید از مزون ها قبول کرده بودم هرکدومشون پشت سرهم زنگ میزدن و میگفتن کی کارهامون اماده میشه هریک تماس کلی استرس بهم واردمیکرد
یک روز نشستم باخودم خلوت کردم و گفتم خدایا استاد میگه نباید باج بدی چرا من الان باید با همچین نیرویی مدارا کنم چرا من میترسم اینو جواب کنم بره؟؟خدایا من دیگه تحمل ندارم اعتبارم پیش مشتریا میره با این کیفیت پایین خدایا خودت کمکم کن من نمیدونم قراره کی بیاد کمکم کنه ولی میدونم که باید این نیرو رو رد کنم بره حداقل اینطوری خودم تمرکزم از روش برداشته میشه و کلی انرژیم سیو میشه
چون میدیدم که کلی از انرژیم برای کنترل کردن کیفیت اون داره الکی هدرمیره بعد اینکه اون میرفت خودم کلی وقت میزاشتم و اگر جایی رو خراب کرده بود درست میکردم
این اون چیزی بود که من ازش بیزار بودم
اون روزها تمرکزی دوباره شروع کردم قدم های 1 تا3 رو مرور کردن
اونجایی که استاد میگن:
من نمیدونستم کلوپ بازی های کامپیوتری رو جمع کنم بعدش قراره چیکار کنم اما اینومیدونم که اول باید اینو جمع کنم خب پس اینو جمع میکنم خدا قدم بعدی رو بهم میگه
ومن هم همون کار رو کردم
واون دوستمو کلا بااحترام عذرش رو خواستم
روزاول کلی استرس داشتم ولی یادمه خدا میگفت نترس خودمون دوتایی همه ی کارهاروانجام میدیم
چون نشتی انرژی مو بسته بودم و تمرکزم 100 درصد روی کار بود با یک سرعت باورنکردنی داشت کارها خوب پیش میرفت
یک ماه به عید مونده بود ومن هر روز از ساعت 6 گاها زودتر میومدم کارگاه و تا ساعت 9 شب یکسره کار میکردم خودم الگو هارو طراحی میکردم خودم برش میزدم خودم پای چرخ بودم خودم اتو میزدم خودم تموم دکمه هارو میدوختم و خداتو تموم اون روزها کمکم میکرد وکاری کرد که مشتری ها دیگه به من زنگ نمیزدن و استرس من کم شده بود و با ارامش بیشتری کار میکردم
وقتی به پرداخت کل باقی مونده ی بدهیم فکر میکردم انرژیم هزار برابر میشد خستگی نمیفهمیدم وبایک شور وشوق عظیم فقط کار میکردم
روزهای اول بااین امید که خب حالا خدا قراره یک نفر رو بفرسته اون شخص به زودی میاد میرفتم کارگاه و امید داشتم که امروز یافردا نشونه ای ببینم ولی چند روز گذشت و بعد که به خودم اومدم دیدم بابا من خودم دارم این کارهارو انجام میدم دیگه نیازی به کسی نیست
دیگه ازون روز یاد گرفته بودم اینطوری از خدا درخواست میکردم
به جای اینکه بگم خدایا یک نفر رو بفرست که کمکم کنه ،میگفتم خدایا کمکم کن دوتایی باهم کارهارو خودمون انجام بدیم ،خدایا انرژیمو چند برابر کن تا بتونم از پس کارها بربیام..
و بالاخره تموم اون سفارشات سروقت به دست مشتری ها رسید و من تونستم باپولی که بدست اوردم کل بدهی رو پرداخت کنم درسته که دم عید پول زیادی برام نموند که برم برای خودم کفش و لباس واین چیزهاروبخرم اما من واقعا قلبا خوشحال بودم که تونستم به اون هدف برسم
ازون روز هروقت کارهام زیاد میشد ونجواهامیومد که تنهایی از پس اینهمه کار برنمیای حالا میخوای چیکار کنی من اون روزهارو به یاد میارم ومیگم همونجور که اون سری با برنامه ریزی خدا کار کردیم و همه چیز عالی پیش رفت الانم همه چیزدرست میشه دیگه نمیترسم
وچقدر اون چالش برای من درس بزرگی داشت اینکه اول ازهمه به خدا امید داشته باشم که کارهامو میش ببره نه اینکه به امید یک نفر دیگه بمونم
واینکه باج ندم وشرایط سختی رو تحمل نکنم اگر کار داره سخت پیش میره حتما یک جای کار اشتباهه استپ بزنم واوضاع روبررسی کنم واز خداکمک بخوام
وهمچنین یاد گرفتم که روی توانایی های خودم بیشتر حساب کنم من به چشم خودم دیدم که وقتی ادم مجبور میشه از چه قدرت و توانایی بالایی برخوردار میشه
یادمه یکی از همون مشتری هام چند روز مونده بود به عید اومد کارهاش روببره گفت دمت گرم تنهایی چه خوب کارهارو جمع کردی
من همون لحظه توی دلم گفتم تنها نبودم خداکمکم کرد
چه تغییرات واقعی رخ داد؟
(احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
من ازون روز به بعد خیلی ایمانم به توانایی های خودم بیشتر شد خیلی ایمانم به خدابیشتر شد و بهتر درک کردم که اگر واقعا تسلیم خدا باشی واوضاع رو به خودش بسپاری نتیجه ماورای تصورات تو رقم میخوره و خیلی عالی میشه
از لحاظ مالی خب توی اون ماه فک میکنم ورودی مالی راحت به 25 تا30 میلیون رسید که خب درسته دیگه تکرار نشد و اون عدد ماه های بعد پایین تر بود اما اون ماه من تنها به خاطر یک هدف مشخص که اونم پرداخت بدهی بود با یک انگیزه ی وحشتنااااک بالا بیشتر از حدمعمول کار کردم و خب به هدف رسیدم ولحظه ی تحویل سال جدید وقتی که دیدم از همه ی اون بدهی ها رها شدم یک احساس بینظیر رو درقلبم داشتم که اون احساس رو با هیچی عوض نمیکنم
این اتفاق رو یکی از بزرگترین دستاوردهای خودم میدونم
وهمیشه برای خودم مرورش میکنم این اتفاق بزرگ نتیجه ی تسلیم من دربرابر خداوند وسپردن تموم کارها به خودش بود
درپناه حق