این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-15 08:26:532025-10-30 23:17:10تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
از وقتی با آگاهی سایت آشنا شدم اینقد روند زندگیم تغییر کرده ک از هرکجای بگم تغییره.
اما اگر منظور از این سوال در پروژه ی درآغوش تغییر هستش.حقیقتش فقط سه گام اومدیم و هنوز نتایج محسوسی نداشتم.ولی امید.انگیزه.اشتیاق فوق العاده ای دارم برای ادامه ی این مسیر قشنگ
چون میدونم خیلی چیزا قراره با این گامها بسازم
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
من از فایل توحیدی استاد با مفاهیم ایشون رابطه گرفتم و همچنان بشدت دارم میرم جلو
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
کشف باورهای محدود کننده م و تلاش و تمرین برای حذفش با بی نهایت تمرین و تکرار و روش های متنوع.
و همیشه ایرپاد توو گوشمه یا آموزشهای استاد یا ویس هایی ک خودم شخصی سازی کردم توسط آگاهی استاد
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
این پنج گام منو با دنیای درونم آشنا کرد.
با اینکه من تنهام و مجبورم تنهایی را بپذیرم.تنها بدنیا آمدم و تنها از دنیا خواهم رفت.و اینکه عاشق و رفیق جون جونی خودم باشم.و اینکه اون تصورات رویایی از زندگی.عشق.خوشبختی.بزارم کنار و هرانچیزی ک هست رو ببینم.من به اجبار باید زندگی کنم.پس انتخاب میکنم ب بهترین نحو زندگی کنم
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
هر جا ک قدرت رو دادم ب عوامل بیرونی گیر کردم.
اونجا ک سکوت کردم و ب درون خودم اندیشیدم و باصدای درونم ارتباط گرفتم و قدرت رو دادم دست خدایی ک درون منه مشکل حل شد.البته ن ب این راحتی.با یقین کامل.تسلیم کامل.ایمان کامل.زور زدن نمیخاد فقط باید آرام.ارام رو خودم کار کنم مدارم ک بالا بره جهان خودش درست میکنه
اگه نتایج هامو در طول این چند سال ک شروع کردم بگم.خیلی نتایجم خوبه.
از لحاظ احساسی 80 درصد حالم بهتره
از لحاظ روابط با همسرم 90درصد بهترم.
روابط با خانواده و دوستیابی 60 درصد بهترم.سلامتی با شروع قانون سلامتی استاد 50درصد بهترم چون خیلی وقتا قانون شکنی میکنم.البته اگه کامل طبق دستور استاد برم نتایجم صد میشه.
شغلم 50 درصد راحت تر شده
درآمدم سه برابر شده
البته من فقط و فقط ب هدف تغییرات شخصیتی اینجام.من میخام لطیفه ای ک میخامو متولد کنم.و الان داره همون چیزی ک میخامو میسازم.از لحاظ شخصیتی 50 درصد تغییر کردم
دوستان و رفقای گل سلام هرجا هستید در صحت و سلامتی باشید
درود و مهر می فرستم بر استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز
جواب تمام سوالات قسمت دوم دوره تغییر را در آغوش بگیر
رفیق حتما کامنت برو بخون ضرر نمی کنی
چطور با آموزشهای استاد عباسمنش؛ شرایطت را عوض کردی؟
1. قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
ماجرای آشنایی من با استاد عباسمنش از اینجا شروع شد که دنبال کسب درآمد بودم که داشتم به خدا می کفتم خدایا خودت یه راهی رو نشونم بده از یه جایی شروع کنم تا اینکه یه روز رفتم پیش پسر دائیی ام کتاب تکنولوژی فکر دکتر آزمندیان رو بهم داد بعد یه خوردشو خوندم دیدم حرف های خوبی میزنه اما باورشون برام سخت بود اون موقع رفتم اسم آزمندیان رو گوگل کردم و رزومه شو دیدم و یه خورده دیگه سرچ کردم دیدم کسی بجز ایشون توی ایران توی این حوزه کار نکرده گفتم باشه پس با همین کتاب شروع می کنم ببینم چی میگه حدود یک سوم کتاب رو خوندم دیدم سرعت مطالعه ام خیلی افتضاح هست.
— توی اینترنت سرچ کردم و با استاد عباسمنش و چندتا از جلسات کلاس های خصوصی شون در مورد موفقیت بود رو دانلود کردم و دیدم داره همون ها رو میگه که بعد من پکیج تندخوانی شون رو خرید داری کردم و روی اون کار کردم دیدم واقعا جوابه. اما متاسفانه یه چندماه کار کردم و دیگه ادامه ندادم تا چندین سال بعد یهویی یه ویس از استاد عرشیانفر که توی کلاس ایشون شرکت کرده بود رو گوش دادم که گفتن ماشینش رو فروخته بود که بره دبی برا همایش استاد عباسمنش خیلی برام جالب بود اومدم گفتم بذار در مورد استاد عباسمنش سرچ کنم ببینم چکار می کنه در واقع من جز اولین دنبال کننده های استاد عباسمنش بودم ولی به دلایل مختلف و فاصله زمانی زیاد باعث شد نشه از آموزش های ایشون استفاده کنم باید بگم در مدار ایشون نبودم.
2. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
من فایل های استاد رو گهگاهی گوش میدادم اما جدی نبودم و تا حدودی باور داشتم تا اینکه یک ویس با موضوع: معنی حزن در قرآن گوش دادم که باعث شد پارادایم یا دگرگون بشم. متاسفانه من فقط ویس ها رو گوش میدادم و تمرینی انجام نمی دادم تا اینکه در مهر ماه سال 1402 به صورت جدی اومدم تا یک هفته کامنت های بچه و سایت رو مطالعه کردم که بدونم چی به چیه .
این اول جذب من بود :
خرید دوره دوره 12 قدم. در ادامه میگم………….حالا چطوری هیچ پولی نداشتم گفتم بذار اول ماه حقوقم واریز شد هر طور شده دوره روانشناسی ثروت رو می گیرم که پولم نرسید گفتم خوب حالا بذار ببینم کدوم دوره همه ازش تعریف می کنند که با دوره 12 قدم آشنا شدم و کامنت ها رو خوندم و گفتم این همون دوره هست که من لازمش دارم.
یه روز شب قبل از خواب گفتم خدایا من می خوام قدم اول رو بگیرم یا تغییراتی اتفاق می افته یا نه پولشو ندارم خودت برام جورش کن. البته بگم من توی تلگرام تمام دوره های پولی استاد رو دانلود شده داشتم اما هیچ وقت نشد حتی یک دقیقه از اون فایل ها رو ببینم .
توی کامنت ها خوندم که یه سریا مثل من این مورد رو داشتند که آموزش ها رو پاک کرده بودند و بعداومده بودند دوره ها رو خریداری کرده بودند. من گفتم حالا بذار دوره پولی که خودم دانلود کردم رو می بینم جواب گرفتم بعد دوره رو کامل می خرم .بچه ها به خدا اولین فایل رو خواستم ببینم اول فایل استاد گفتند راضی نیستم که از روش های نادرست دروه ها رو تهیه کنید دیگه دستم نمی رفت دوره ها رو ببینم.
3. اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
یه روز اومدم توی سایت روی دکمه مرا به نشانه ام هدایت کن زدم . خدای من :فایل قانون پرداخت بهای استاد اومد کامل دیدمش و چندتا کامنت مشابه داستان تهیه دوره رو دیدم گفتم دیگه تمومه باید تمام دوره های استاد رو از توی سیستمم پاک کنم و همین کار رو کردم و گفتم خدایا از راه حلال می خوام قدم اول دوازده قدم رو بخرم نمی دونم چطوری خودت برام جورش کن روز بعد یه مشتری داشتم که بعد از مدت ها پول اجناسی که برده رو بهم داد و پیام داد که پولو واریز کردم .بچه ها به اللهی که می پرستم پولی که توی کارتم داشتم فقط می تونستم قدم اول رو بخرید خلاصه قدم اول رو خریدم و اومدم روی دوره کار کردم .
همون اول گفتم خدایا کمک کن که هر قدم رو که تموم کردم بتونم قدم بعدی رو تهیه کنم و در مدار باشم .شروع کردم به دیدن دوره و بلا فاصله انجام تمرین ها و تجربه کردن نتایج جدید که افکارم به وجود می آورد در طی دوهفته چنان اتفاقاتی رو رقم زدم که باورم شده بود که من خالق زندگیم شرایط و اتفاقات هستم .
4. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
من قبل از شروع دوره کتاب معجزه شکرگذاری رو هر روز می خوندم و تمریناتش رو فقط سب ها قبل از خواب انجام میدادم. و متن کتاب رو توی نت گوشیم نکته برداری می کردم وقتی دوره رو خریدم.
*تمرین ستاره قطبی رو هر روز انجام می دادم و 99 درصد خواسته های همون روز برآورده میشد
*به نشانه ها و هدایت های خداوند توجه می کردم و سریع بهم الهام میشد که فلان کار رو بکن فلان چیز رو بگو
*اهرم رنج و لذت با وجود اینکه برا خیلی ها خوب بود من انجامش ندادم اما وقتی در طول روز چیزی رو می خواستم قبلش تو ذهنم می گفتم می خوام اینطوری بشه و دقیقا بلا فاصله اتفاق می افتاد در واقع باید بگم من دیگه باورم شده بود که یه جادوگر شدم. مثلا تو صف نانوایی چند نفر تو صف بود می گفتم می خوام زودتر از همه این ها نون بگیرم، خدا برام انجامش میداد. یا می گفتم برم فلان اداره سریع کارمو انجام میدن و خیلی زود کارم راه می افته حالا این در حالی بود که کار اداریم خیلی گیر و مشکلات داشت. یا توی ترافیک سنگین می گفتم خدا جونم یه جای پارک زیر سایه یه جای امن برا ماشینم می خوام و حتی می گفتم زیر درخت نباشه که پرنده ها ….
خلاصه کلی اتفاقات کوچیک و بزرگ که توی کامنت ها برا بچه ها گفتم.
شماره پنج رو حتما روش فکر کن:
5. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
وقتی که با نجواهای شیطان رو به رو می شدم و توکلم رو نشون می دادم و میگفتم الان شیطان داره از خدا دور میکنه ولی من بنده خدا هستم همه بر من سجده کردند این دشمن منه و داره منو گول میزنه بعد می گفتم خدا جونم فقط از تو می خوام امیدم به توعه هر اتفاقی می افته بذار بیفته من باز شکر گذار تو هستم و بهت اعتماد دارم
احساسی:آرامش و حال خوب حس خالق بودن حس اینکه من می تونم خیلی کارها بکنم .چنان خوشحال بودم می گفتم خدا همراهم هست و مثل یک غول چراغ جادو هر جا برم فقط کافیه من لب تر کنم اون برام انجامش میده بچه ها خدا شاهده اینقدر به خدا اعتماد داشتم و دارم که هر چیز می خواستم برام اهمیت نداشت که خدا انجامش بده یا نده در واقع انتظاری نداشتم و نگران نبودم. همه چی رو به اون می سپردم و خدا خودش خوشکل همه چیز رو در زمان درست بهم می گفت.
سلامتی از بعد سلامتی با وجود مشکلاتی که دارم. هیچ اقدامی نکردم و تمرینی انجام نمی دم اما صد در صد دوره قانون سلامتی رو تهیه می کنم.
در بعد کار: فقط می تونم بگم نوشتم چی می خوام ظرف مدت 3 ماه درآمدم سه برابر شد ضمن اینکه حرکت می کردم و از خدا هدایت و حمایت می خواستم که قدم بعدی رو بهم بگه.
*اتفاقات زیادی و جذابی برام افتاد که توی دفتر تمرین ها و شکرگذاری های روزانه ام نوشتم و گفتم چکار کردم که فلان نتیجه رو گرفتم
بچه ها هر چیزی رو بنویسید….
شروع کنید
شروع کنید
شروع کنید
مثل من دیر شروع نکنید
الان من سره عقل اومدم…
من اولین خوراکی به بدنم بدم خوراک ذهنی هست بعدش هر چیزه دیگه ایی.
اگه نشانه یا هدایتی از این نوشته گرفتی خدا رو شکر
خدایا خیر و ثواب و برکت این نوشته برسه به دست مرحوم پدرم
به نام خداوند بزرگ و بلند مرتبه که به شدت برایم کافی ست.
سلام به استادان عزیز و دانایم
پروژه تغییر را در آغوش بگیر قسمت دوم
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
به قدری تغیرات در من آرام آرام و مرحله و مرحله طی د که وقتی الان به گذشته م نگاه میکنم فکر میکنم همیشه همینطوری بودم ولی در واقع شخیصیت من قبل از تغییر یک شخصیت بسیار بسیار بسیار معترض ، گلایه مند ، مقایسه گر بود .
تا میدیدم کسی پیشرفت داشته ذهن من میگشت دنبال اینکه اون پیشرفت رو با بهانه تراشی ها زیر سوال ببره و براش عوامل بیرونی رو در نظر بگیره و در یک کلام اصلا و به هیچ عنوان نمیتونستم کسی رو ببینم که از من بالاتر و بهتر باشه . و از ارتباط گرفتن با آدم هایی که تو هر جنبه و زمینه ( زیبای ظاهری ، وضعیت مالی خوب ، جایگاه اجتماعی بالاتر و …) امتناع میکرد . انقد معترض و گلایه گر بودم که برای همه آدم ها نسخه میپیچیدم و اطهار نظر میکردم و حتی کار به جایی کشیده بود ک میگفتم خدا باید تو فلان شرایط فلان کار رو انجام میداد . وای که چقدز داغون و له بودم و فقط خدا میدونه که تا اون سن اولین آشنایی من با شما که 25 ، 26 بودم ، چقدر درها رو روی خودم بسته بودم .
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
استاد من سال96 اولین بار با شما آشنا شدم که اوایل دوره های شما رو بصورت غیر قانونی استفاده میکردم ، هربار که شما اول دوره میگفتید من راضی نیستم و حرام است قلبم میگفت گوش نده ولی ذهنم میگفت بزن جلو تا این تیکه رو نشنوی و میگفت از نتیجه ای که از این فایل ها گرفتی برو و پول رو تو سایت پرداخت کن و من شاید تا دو سه سال خودمو گول زدم تا جایی که واقعاااا نتیجه ی آنچنان نگرفتم ، همونقدر نتایج که گرفتم مطمئنم از فایل های رایگان بوده ، و دیگه نتونستم صدای قلبم رو خاموش کنم و کلا هرچی دوره از شما داشتم پاککردم و بعد نشستم فقط فایل های دانلودی و سری اول سفر به دور آمریکا و توحید عملی هایی که گذاشته بودید اونموقع سه قسمت اومده بود فک کنم .
اولین فایلی که تکونم داد فایل دعای کمیل بود انقلابی در من بوجود آورد که خدایا چی هستی دقیقااااااا ، مخصوصا اونجاش که گفتید اگه قرار بود بخاطر گناهان خدا رو مواخذه کنه ما باید تو همون سال های اول زندگی مون نابود میشدیم
یا فایل شعر پروین اعتصامی در مورد اون پیرمرد که پولی نداشت و به همه کس رو میزد ، هنوزم که هنوزه وقتی این فایل روگوش میدم بی اختیار میشم و اشک ها هست سرازیر میشه .
اولین دوره ای که خریدم دوره در صلح بودن با خودمان بود که جلسه 5 و 6 خیلی خیلی خیلییییییی برام چراغ بود تا تاریکی های ذهنم و تونستم اون تار عنکبوتی که تمام وجودم رو گرفته بود کنار بزنم .
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
اولین اقدام این بود که تو محیط کار ، تو جمع خونواده ، یا فامیل و دوستان اگر کسی راجع به نفری که حضور نداشت خواست اظهار نظر کنه و در یک کلمه غیبت کنه ، و اگر از من نظری میخواست هیچی نمیگفتم و اونموقع البته بلد نبودم خوبی هاش رو بگم ولی همینکه همراهی نمیکردم برای من قدم بزرگی بود و سکوت میکردم و میگفتم الله اعلم .
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص
اولی ش این بود که اعراض کردم از هرچیزی که دوست نداشتم ، اگر تو خیابونی تصادفی دعوایی میدیدم به هیچ عنوان بهش توجه نمیکردم و و همه ی توجهم رو زیبایی های طبیعت محل زندگی م بود مخصوصا اینکه موهبت جنگل و دریا رو تو شمال با هم داریم ما و تو استپ دوم چون بزرگترین مانع ذهنی م رو پدرم میدیدم ( بخاطر نقطه ی مقابل هم بودنمون تو تفکرات مخصوصا مساله حجاب و پوشش و اعتقادی ) خیلی سخت بود اوایل که تو رفتار ها و شخصیت پدرم دنبال نکات مثبت باشم ولی ؛ تمام تلاشمو میکردم که انجام بدم .
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
تو همون مثال مشخص پدرم یه روزهایی پیش میومد که بحث بوجود بیاد اونروزا اصلاااااا نمیتونستم یا وقتایی که میخواستم برم بیرون با ترس و لرز اینکه الان گیر میده و وقتایی ک شب اجازه نمیداد جایی بمونم با وجود اینکه من تو اون سن و سال واقعااااا دوست داشتم تجربه کنم ارتباطات دختر و پسر رو ( هرچند که کار خودمو میکردم ولی همراه با حس ترس و غذاب وجدان و احساس گناه ) ، با وجود سخت گیری هاش ذهنم نجوا میکرد و میگفت این دیگه چه خونواده داغونی و من قفل میکردم و واقعااااااا هیچ خوبی ازشون به ذهنم نمیرسید ولی چون هدفم استقلال و تنها زندگی کردن بود ، میرفتم تو خاطرات بچگی م میگشتم و یاد کادوها و محبت هایی که بهمون میکرد میفتادم و همش برای خودم مرور میکردم و از فایل های روابط دوره قانون آفرینش یاد گرفتم که هییییچ بدی در موردش نباید به زبون و ذهنم بیارم .
بعد از سه چهار ماه ایشون خودشون اومدن گفتن که اکر میخوای بری تهران و کاری که برات در تظر کرفته شده ، برو و فقط مراقب خودت باش و من معجزه رو به چشم خودم دیدم و هرکی میشنید من مستقل شدم از تعحب شاخ در میورد ، حتی برادرم به پدرم میگف چرا اجازه دادی ، ولی بهرحال من با آموزه های شما به ارزوم رسیدم و چهار سال تو آزادی کامل بودم و با وجود اینکه تو بدترین تجربه عاطفی م برکشتم شمال ولی بعدها متوجه شدم که چقدر خیر و برکت در اون اتفاق نهفته بود ، و اکر برنمیکشتم شاید نابودی در انتظار من میبود .
و وقتی برگشتم دوباره خودم رو به سایت و محصولات شما بستم و ازتون فاصله نگرفتم باید اعتراف کنم تو زندگی مستقلم از شما دور بودم و فراموش کردم که قانون رو باید همواره و همواره بهش عمل کنی بقول خودتون نمیشه یه بشکه غذا خورد و گفت تا یکسال غذامو خوردم و نمیخوام دیگه بخورم ، قانون رو باید هر روز و هر روز بهش عمل کرد .
و این جمله ای که همه تو این سایت میگن که منِ الان هیچ ربطی به منِ قبلا نداشته
خدای من، چقدر حتی صِرف شنیدن این تجربیات توحیدی رزا جون آرامشبخش بود.
من هم از یه جایی به بعد اشکهام سرازیر شد از این ارتباط زیبای رزا و خدا.
بعد از آزاده جان، این دومین باری بود که از تجربیات شفاهی اعضای خانواده استاد عباس منش قلبم پر از شوق شکر و ثنای خدا شد.
ممنونم استاد بابت خلق این همه زیبایی. همهی اینها رو ما مدیون شما هستیم که خدای به این مهربانی و قهاری رو بهمون معرفی کردین.
از قضا منم مدتی است که بر سر یک دوراهی هستم برای تغییر شغلم.
وقت شنیدن صحبتهای رزا جان و در حالی که اشک صورتم رو خیس کرده بود همراه با رزا گفتم: خدایا، منم نمیدونم. منم رزای توام…خودت راه رو نشونم بده.
به نظر من، سختتر مرحله برای رزا شدن اونجاست که ایشون میگه: با تمام وجود و با تکتک سلولهای بدنم خواستم که تغییر کنم. برای رزا شدن، برای رسیدن به اینجا که ندونی از کجا میاد و فقط بیاد، باید با تمام وجود بخواهیم که تغییر کنیم. تغییر برای بندهی او شدن و آزاد شدن. خدایا شکرت.
کاش من هم روزی توی گفتوگوی شفاهی با استاد، بتونم از ارتباط صمیمانهی خودم با خدا بگم؛ از اینکه چطور به تعبیر استاد عزیزمون بر روی شانههاش نشستم و او هم من رو برد. خدایا شکرت. خدایا سلام…ما همه رزای تواییم.
میخوام از مسیر قشنگی بگم که بعد از آشنایی با این سایت و آموزشهای استاد و استفاده از فایلهای هدیه و محصولات ،خدا با ظرافت خاص خودش برام چید.
یه روز بعد از کلی هدایتهای الهی، توی درمانگاه نزدیک خونهمون مشغول به کار شدم. پرستار بودم، شیفتهام شلوغ بود ولی با عشق و شادی میگذشت. من عاشق کارم بودم، اصلاً متوجه گذشت زمان نمیشدم. وسط کار، ویسهای استاد رو گوش میدادم، تمرینهامو انجام میدادم و از ته دل حس میکردم خدا داره منو هدایت میکنه.
تا اینکه یه تضادی پیش اومد …
استاد توی 12 قدم گفته بودن اگر داری روی خودت کار میکنی ،هر تضادی ک پیش میاد واسه این که تو رو بالاتر ببره.
یه روز رفتم درمانگاه، دیدم همه چی عوض شده! گفتن معاونت درمان، درمانگاه رو واگذار کرده به بخش خصوصی و اون شرکت نیروهای جدید خودشو آورده . گفتن تشریف ببرید خونه تا بعد تماس بگیریم برای تسویه.
روپوشم رو برداشتم، خداحافظی کردم، اومدم توی ماشین نشستم و زدم زیر گریه… ظهر تابستون بود، دو بعد از ظهر، آفتاب داغ، و من از ته دل گریه میکردم چون کارمو، محیطشو و بیمارامو واقعاً دوست داشتم.
بعد از گریههام، توی ماشین با خودم گفتم: من نباید بیکار بمونم. استاد همیشه گفته باید ورودی مالی داشته باشید، از یه جایی شروع کنید.
رفتم خونه، همسرم خواب بود، خیلی عمیق… نشستم توی سایت دیوار دنبال کارگشتم. چشمم خورد به یه آگهی کافیشاپ نزدیک خونه که باریستا میخواست. پیام دادم، گفت همین الان بیایید صحبت کنیم.
به همسرم گفتم: من یه کار جدید پیدا کردم، دارم میرم مصاحبه. اونم غرق خواب بود و اوکی داد، در حالیکه اگه بیدار بود هیچ وقت اجازه نمیداد برم کافیشاپ کار کنم.
رفتم مصاحبه، مدیر تا منو دید گفت: عه! شما همون پرستاری نیستی که عید نوروز اومدی خونه عمهم و براش سرم وصل کردی؟
عمهش یکی از بیمارام بود! از قضا آشنا دراومدیم. بعد که رفتم خونه و گفتم، همسرم هم اون آقا رو شناخت، گفت همکلاس قدیمیشه!
خدا دلها رو برام نرم کرد و همسرم هم راضی شد من برم اونجا مشغول شم.
شروع کردم کار باریستا. فقط سه روز طول کشید تا کامل یاد بگیرم. زودتر از ساعت کاری میرفتم، صاحب کافه، آقای رحیمپور، ریموت در کافه رو بهم داد و عملاً کافه دست من بود.
هر روز که میرفتم، اول از همه ویسهای استاد رو پلی میکردم. ظهرای تابستون، کافه خلوت بود و من وسط اون سکوت قشنگ، با احساس عالی کار میکردم، با لبخند، با ایمان.
با اینکه درآمدش کم بود، اما برکتش زیاد بود. گاهی بین کار مریضهام تماس میگرفتن (من هوم کر هم کار میکنم) ساعت تزریقشونو برای بعد از کار کافه تنظیم میکردم. پس هم از کافه درآمد داشتم، هم از بیمارانم.
یه روز یکی از بیمارام گفت: خونهمون با همه قشنگیاش کوچیکه، دوقلوهام دارن بزرگ میشن، باید بریم دنبال خونه سهخواب.
اون لحظه یه جرقه توی ذهنم خورد، با خودم گفتم: من چرا تا حالا همچین خواستهای نداشتم؟ منم یه خونهی جدید میخوام، سهخواب، روشن، بزرگ و پر از عشق.
از همون روز این خواسته وارد دلم شد.
یکی از مشتریای ثابت کافه، یه آقای محترم بود که مشاور املاک داشت همسایهی کافه. همیشه با آرامش میاومد قهوه میخورد، تماسهاش رو اونجا جواب میداد.
با دقت به حرفاش گوش میدادم و دیدم آدم درستیه، حقکشی نمیکنه، صادق و خدا ترسه. خیلی با تصور من از مشاورین فرق داشت.
یه روز موقع حساب گفت: بیزحمت ببینید حسابم چقدره تا کارت بکشم.
گفتم: یه میلیون بدهکارید.
کارت رو کشید و گفت: یه شماره کارت بدید. منم چون گاهی دستگاه جواب نمیداد، شماره خودمو دادم.
بعدش یه انتقال زد و دیدم 200 هزار تومن انعام فرستاده.
خیلی خوشحال شدم، چون اون موقع داشتم روی فایلهای ثروت کار میکردم و اینو نشونهی خوبی دیدم.
همون خدایی ک به دل ایشون انداخت انعام واسه من واریز کنه ،همون خدا به دلم انداخت که نکنه فکر کرده من وضع مالیم بده که بعد درمانگاه اومدم کافه. شب به همسرم گفتم ماجرا رو. خندیدم و گفتم:
میخوای به مهندس بگم بیاد خونهمونو ببینه و قیمت بده، شاید خدا خواست خونه جدید بگیریم؟
اینطوری مهندس میدید خونه زندگی مارو و نظرش در مورد منم عوض میشد .
همسرم گفت: نجمه، اگه بگه ده میلیون بزارید روش تا سهخواب بدم، من ندارم توی حسابم.
منم در حالی که داشتم چای میریختم گفتم: ما که قرار نیست بدیم، خدا میخواد بده.
فرداش با مهندس هماهنگ کردم بیاد خونه رو ببینه. اومد و جوری با همسرم گرم گرفتن که انگار سالهاست رفیقن. از همونجا مسیر باز شد…
کمکم خونههایی که برامون پیدا میکرد رو بازدید میرفتیم. بعضیا لوکیشن خوب نداشتن، بعضیا نور کم، بعضیا نقشهی جالبی نداشتن.
یه روز همسرم تماس گرفت و گفت با مهندس میام خونه و گفت: چای دم کن.
همون شب، قرارداد پیشخرید خونهمون نوشته شد
قرار شد مهندس زمین خودش رو بسازه و یه واحدش رو ما برداریم.
هر روز توی تمرین ستاره قطبیم مینوشتم: خدایا، لطفاً مشتری مناسب رو بفرست.
خدا فرستاد خیلی زود و براحتی .چون چرخهای زندگی ما روون شده بود با انجام تمرینات با فایلهای 12قدم با قانون آفرینش با سریال سفر به دور آمریکا و زندگی در بهشت . خونهمون رو فروختیم، برای یه سال رهنش کردیم، پولش رو دادیم به مهندس برای ساخت خونهی جدید.
توی این مدت خدا دلها رو برام نرم کرد، برکت زندگیمون زیاد شد.
من فقط چهار ماه اونجا کار کردم و بعد کافه تعطیل شد، ولی برای من پر از خیر و معجزه بود.
همون انعام 200 هزاری شد شروع یه موج برکت.
بدون پرداخت حتی یه ریال کمیسیون، خونهمون رو فروختیم و دوباره رهنش کردیم و خونهی جدید خریدیم.
و حالا به لطف و یاری خدا، تا دو ماه دیگه خونهی توحیدیمونو تحویل میگیریم.
از یه خونهی 87 متری دوخوابهی 15 سال ساخت، داریم میریم به یه خونهی 154 متری سهخواب، یه خواب مستر، غرق در نور، صفر، کلید اول، توی بهترین لوکیشن شهر…
همهش با هدایت خدا بود، از همون روزی که بهم گفت وسایل کهنه، مندرس و شکسته رو از خونهت بده بیرون.
اون موقع نمیدونستم چه انرژی بزرگی رو آزاد میکنه، اما امروز دارم نتیجهشو میبینم.
خدایااا شکرت
برای تکتک هدایتهات، برای نشونههات، برای اینکه همیشه بهترین مسیر رو برام میچینی حتی وقتی خودم نمیدونم کجا دارم میرم.
تویی خالق تمام این هماهنگیهای زیبا
خدایااااا باورم نمیشه… اما بیدارم…
خدایااااا شکرت…
این لحظهها رو شاید هزار بار توی ذهنم تصور کرده بودم، اما حالا که توی واقعیت هستم، قلبم فقط خدایاا اسم تورو صدا میزنه.
از یه خونهی ساده و قدیمی دوخواب 87 متری، از یه محلهی متوسط اومدم به خونهای که بوی نویی میده…
صفر، کلید اول، تاپ لوکیشن، 154 متر نور و آرامش، سه خواب، یه خواب مستر، پر از سکوت.
آسانسوری که راه رو برام هموار میکنه، کابینتهای هایگلاس براق که برقش انگار انعکاس لطف توئه…
مبلهای نو، سرویس خواب تازه، فرشهای نویی که با عشق انتخابشون کردم…
هر گوشه از این خونه، یه آیهست از قدرت تو.
به هر طرف که نگاه میکنم، فقط تویی. فقط حضور تو، فقط هدایت تووو، فقط لطف بیپایان تو.
و اما آشپزخونهام…
اون سینک دوقلو و بزرگ که با هر قطرهی آب، انگار از مهربونیت جاری میشه…
هود لمسی که هر بار روشنش میکنم، حس میکنم دارم با انگشت، معجزه لمس میکنم.
گاز صفحهای ظریف، فر توکار، شیرآلات نو و شفاف… همهشون یه پیام دارن:
تو لایق بهترینها بودی نجمه، و من خدای تو فراموشت نکردم.
این آشپزخونه فقط یه فضا نیست، یه مهر تأییده از طرف تو بر تمام صبر و توکلهام.
من با دست خالی شروع کردم، ولی با دل پر از توکل و شکرگزاری…
و تو جواب دادی، با معجزههات، با نشونههات، با باز کردن درهایی که حتی فکرش رو هم نمیکردم.
استاد این خونه فقط یه سقف نیست، یه پناهگاهه که با عشق و ایمان ساخته شده.
این خونه جوابِ شکرگزاریهای روزانمه، نتیجهی اون روزاییه که با ایمان گفتم:
خدایا، میدونم که بلدی… تو درستش میکنی. نمیدونم چطوری، اما بهت ایمان دارم که منو به خواستهم میرسونی.
امروز رسیدم…
اما میدونم که این فقط یه ایستگاهه.
هنوز هم با توکل، هنوز هم با شکر، مسیرم ادامه داره.
خدایاا تو بهم یاد دادی که وقتی امید هست، وقتی تویی، هیچچیز محال نیست.
خدایا، ازت ممنونم…
برای هدایتت، برای لطف بیپایانت، برای اینکه نشون دادی همیشه کنارمی، حتی وقتی نمیدیدمت.
من دیدم، باور کردم، حرکت کردم… و رسیدم.
و باز هم با عشق ادامه میدم…
خدایااا شکرت بابت آجر به آجر این خونهی قشنگ توحیدی.
عاشقانه، با تکتک سلولهای بدنم میپرستمت.
هرچی در اختیارمه، همه از فضل توئه
به امید اجابت آرزوی همهی شما عزیزان
و سپاس فرااااوان از استاد عشق، استاد ابراهیم نشانم که منو با این مسیر و جاده آسفالت خوشبختی آشنا کرد . در پناه الله شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید .
خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
مرا به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی .
خدای ثروتمندم من هرآنجه دارم از آن توست و تو از فضل و عشق بی نهایتت به من میبخشی .
سپاسگزارتم که یکبار دیگه کمکم میکنی برای نوشتن .
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم .
خداقوت
من قبل از آشنایی با استاد و تغییر ، در دنیایی از جهل و نادانی و شرک زندگی میکردم و اصلا از این قوانین خبر نداشتم و خدای خوشگلم بخاطر اون همه ورودیای داغون یک خدای وحشتناک و خشمگین و انتقام گیرنده بود که همش میخواست ازم امتحان بگیره و همش منو عذاب بده و منتظر اشتباهاتم بود که بزنه خورد و خاکشیرم کنه و من پُر بودم از ترس ، وابستگی ، شرک ، احساس گناه و احساس قربانی بودن و قربانی شدن و اون زندگی و شرایط رو پذیرفته بودم و خودمو مستحق میدیدم و میگفتم که حق من همینه و من محکومم به این زندگی .
یادمه که به شدت داغون بودم و با تمام وجودم از خدا خواستم بهم رحم کنه و اصلا یادم نیست که چطوری کتاب معجزه شکرگزاری راندا برن به دستم رسید و من شروع کردم به انجام دادنش بعد با یه نفر آشنا شدم که انگار تنها ماموریت زندگیش این بود که منو با استاد آشنا کنه و اون تو تلگرام برام فایلای استاد رو میفرستاد و من تشنه بودم و بازم میخواستم که اون رفت و من تو تلگرام فایل استاد (فقط روی خدا حساب کن) رو شنیدم و من عاشق اون فایل شدم و بارها و بارها و بارها گوش میدادمش و کم کم از تلگرام دوره های استاد رو خریدم که وقتی سایت رو پیدا کردم اونارو پاک کردم .
شکرگزاری میکردم ، خودم رو سرگرم کار میکردم ، در طول روز بارهااا فایل (فقط روی خداحساب باز کن) رو گوش میدادم ، از فامیل خیلی زیاد فاصله گرفتم جوری که اصلا مراسم و دورهمی ها رو شرکت نمیکردم .
فایلای استاد تو تلگرام رو گوش میدادم ، خواسته هام رو مینوشتم ، این عبارت تاکیدی رو که از تو فایلای استاد شنیده بودم و حسابی به دلم نشسته بود رو بارها و بارها با خودم تکرار میکردم :” خدای عزیزم من آماده هستم ، من مهیا هستم ، من اجازه میدهم ، من قلبمو باز کردم تا تو منو هدایت کنی به راه راست ، به مسیر درست ، به مسیر ثروت و نعمت و برکت و سلامتی و عشق و حال خوب .”
تو مسیر زندگی و طلاقم به بن بست رسیده بودم و تو کارمم با چالش روبرو بودم و میفهمیدم که دارم تو مسیری میرم که تهش نابودیه و من درمانده و ناامید ازش درخواست کمک کردم و اون یکی یکی گره هارو باز میکرد ، منو وارد رابطه ای که الان هنوزم توش هستم کرد و یک آدم درست رو سرراهم قرارداد ، هدایت شدم به یک محیط کاری بهتر و پاداش اون تغییرات تو شخصیتم دوره 12قدم استاد بود به صورت درست و قانونی .
با اینکه من حتی یک درصد هم به گفته های استاد عمل نکردم اما نتایج برای من عالی بود .
وارد یک رابطه درست و سالم و عاشقانه شدم .
پارتنرم با من هم مسیر شد .
آدمای نادرست اطرافم حذف شدن .
هدایت شدم به محیط کاری سالم .
از نظر سلامتی سردردا و زیر سِرُم رفتنا تموم شدن .
از لحاظ مالی هم کلی رشد کردم و پول ساختم .
اما بعدش که از مسیر دور شدم نتایج هم خیلی کمرنگ شدن ، البته من هیچ وقت ارتباطم رو با سایت قطع نکردم و فایلا رو گوش میدادم و میدم اما اعتراف میکنم که تو عمل کردن بسیاااار ضعیف هستم .
خدای عزیزم سپاسگزارتم که اجازه دادی تا دوبار بنویسم و این کمالگرایی و مهم بودن نظر دیگران رو داری برام کم رنگ میکنی .
ایشان را هدایتى است از پروردگارشان و ایشانند که رستگارند.
[سوره لقمان]
============================================
سلامی به زیبایی خالق هدایتگر
خداجونم متشکرم و خوشحالم برای این که:
_ پارهای از تو هستم و همیشه بهت وصلم حتی وقتهایی که فراموش میکنم.
_ سپاس گزارم برای لبخند و حال خوبم چون هدایت هات همیشه به روی من باز هست و به لطف تو که آنها را میبینم و در حد توانم بهش عمل میکنم.
_ خوشحالم و بینهایت متشکرم برای سلامتی و آرامشی که بهم دادی به لطف شناختن تو یک کوچولو بهتر از قبل. دوست دارم رب العالمین جونم.
_ خدایا بینهایت متشکرم برای رزاق و وهاب بودنت همیشه از جایی که فکرش را نمیکنم به من روزی میدهی.
===============================
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
سرگردان و گیج بودم، برام سوال بود هدفم در این زندگی چی هست؟ باید از کی خواستههام بخواهم به کی متوسل بشم؟ خدا یا امامها اصلا این کار درست هست یا نه؟ هیچی نمیدانستم. آنچه که خانواده باور داشت بدون چون و چرا انجام میدادم و کم کم حس خوبی نسبت بهش نداشتم ، دلم میخواست عقاید و باورهای خودم را داشته باشم و براساسش رفتار کنم نه یک سری بایدها و نبایدهایی که بهم گفته شده بود از طرفی شهامت تغییر نداشتم . در خانواده یک جورایی مثل قوروق شکنی بود. همین طور دلم میخواست از درون شاد باشم و خوشحال و از خودم فراری نباشم. اعتماد به نفسم به شدت گره خورده بود به تعریف و تمجید دیگران برای همین همیشه سعی میکردم به بقیه کمک کنم و گوش شنوا بودم برای بدبختی و مشکلات دیگران تا بیشتر دوستم داشته باشند تا آن دختر خوب خانواده باشم.
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟ تغییرات با فایل های خدا را بهتر بشناسیم و قانون جذب از دیدگاه قرآن و آن که راجب دعای امام علی صحبت کرده بود در کل با فایلهای توحیدی آرام آرام تغییرات در من شروع شد. تا این لحظه محصولی تهیه نکردم به جز کتابها و نتایج از فایلهای رایگان گرفتم و کتابها. نتایج ملموس و بزرگم در روابط ( رب و خانواده و دوستان) هست. اما نتایج کوچکتری هم در زمینه مالی گرفتم که هر وقت بزرگ شد آنها را انشالله بازگو میکنم.
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟ شروع کردم به سپاس گزاری نوشتن / حرف زدن با خدا و دست بر داشتن از توسل به غیر او ( البته این زمان برد، در واقع هرچی بیشتر فایل گوش میدادم و در قرآن جست و جو میکردم، بهتر شرک در این زمینه را درک کردم) / مطالعه قرآن بدون پیش داوری و جست و جوی ریشه کلامتی مثل عذاب و صلا و کفر و…/هر بار از خودش میخواستم کمکم کند و نجاتم بده چون من انسان واقعا هیچ نمیدانم و اوست که داننده غیب اوست که نعمت داده و بر همه چیز مسلط و خبیر هست./ نوشتن راجب خواستههام
چالش و غلبه:
1. خواندن نماز ( ارتباط با ربی جونم) به شیوهای که بهم آرامش میدهد و هیچ کس دربارهاش نتواند نظر بده و دخالت کند چون یک چیز بین من و خدای من هست. نه آنچه که در جامعه هست و هزار و یک تبصره و ماده بهش خورده و هرکسی یه چیزی میگه.
راه حل: کاملا طبیعی بر طرف شد من کار خاصی انجام ندادم گفتم خدایا من همچین چیزی میخواهم بعد مسیر باز شد. سر یک موضوع دیگه به توصیه خانواده مشاور رفتم و تصمیمم را گفتم و عمل کردم به آنچه که میخواستم خانواده اول به شدت مخالف بود عین گذر از خط قرمز بود. اما آرام آرام پذیرفتن و سو تفاهم های بسیاری به مرور زمان حل شد. این تصمیم، من را چند پله به خانوادهام نزدیکتر کرد چرا که باعث شد یادبگیرم عقایدشان قضاوت نکنم و کمتر دخالت کنم و نظر بدهم و حواسم بیشتر به خودم باشه تا دیگران و خشمم به شدت کاهش پیدا کرد در واقع زندگی در کنار هم با افکار و عقاید متفاوت را یادگرفتم و یاد میگیرم همچنان.
2. برداشتن پوشش سر که بهش هیچ اعتقادی ندارم با وجود این که فکر میکردم جزو خط قرمز های مادرم هست اما کاملا طبیعی و به راحتی اتفاق افتاد.
راه حل: تسلیم رب بودم و سعی میکردم از بحث کردن خودداری کنم و این حرف استاد با هرچی بجنگی آن را بزرگتر میکنی در سرم تکرار میشد همین طور این باور که من با افکار و فرکانسم خالق زندگیم هستم وقتی بتوانم ذهنم کنترل کنم وقتی بتوانم اعراض کنم از ناخواسته از مدارش خارج میشم و به سمت خواسته میرم پس زیبایی اطرافم میدیدم به جای فکر کردن به راضی کردن مادرم و نصیحت و تذکراتی که میداد خیلی راحت پذیرفته شد اصلا خودم نفهمیدم چی شد. اما شد.
3. بهبود روابطم با مادرم : رابطه خوبی در ظاهر داشتیم اما در اعماق وجودم از دستش ناراحت بودم چون فکر میکردم افکار و عقایدش را به من تحمیل میکند و من هیچ قدرتی ندارم . آن را مقصر میدانستم اما وقتی مسئولیت رفتارها و سخت گیری هاش را پذیرفتم و شروع کردم دیدن لطف و محبتی که از وقتی جنین بودم تا به این لحظه که رشد کردم، دیدن عشق و حمایتی که پشت رفتارهای سخت گیرانه اش بود و باعث شد من لوس و دست و پاچلفتی نباشم و بتوانم خودم از پس کارهای خودم بربیام و بنیان شخصیتی که دنبال راه حل برای مسائلش را در وجودم پرورش داد آن ناراحتی از بین رفت از همه مهم تر فهمیدم هر چی خودم باشم و دست از خود سانسوری بردارم نه تنها ارتباطم با مادرم خراب نمیشه بلکه زیباتر و دوست داشتنی تر هم شده، بیشتر از قبل بهم نزدیک هستیم با وجود اختلاف نظرهایی که داریم اما لذت دو چندان میبرم از لحظاتی که کنار هم هستیم.
4. اعتماد به نفسم نسبت به قبل به شدت افزایش پیدا کرد راحتتر با آدم ها ارتباط میگیرم و حرف میزنم و اغلب شادم.
خلاصه که از یک آدم افسرده که از دست زمین و زمان شاکی بود و طلب کار تبدیل شدم به یه دختر آرام و منطقی و روابطم هم با اطرافیانم به نسبت قبل بهتر شده و همه دوستم دارند و برام احترام قائل هستند. از همه مهمتر خودم خودم را بیشتر از قبل دوست دارم و با خودم آشتی کردم و هنوز هم جای کار دارد به نسبتی که بتوانم بیشتر خودم را قبول داشته باشم به همان نسبت زندگیم لذت بخشتر میشه. الان دیگه گوشی برای شنیدن مسائل و غم و غصه دیگران ندارم و افراد این را به خوبی فهمیدن.
قبلا آدم مغروری بودم اما با تضادی که بهش خوردم غرورم به توکل به رب و تسلیم بودن در برابرش تبدیل شد و هرچی به گذشته نگاه میکنم نتایج ریز و درشتی که گرفتم وقتی بود که روی عقل و برنامههای خودم حساب نکردم و گفتم خدایا ریش و قیچی دست خودت من هیچی نمیدانم من تسلیم خودت هدایتم کن و سپاس گزار آنچه که داشتم بودم و از کوچک ترین نشانهها لذت میبردم اما همین که شروع میکردم به حساب روی عقلم و نمیدیدم نعمتهایی که رب داده آرام آرام نتایج کم رنگ و کم رنگتر میشد.
تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که نعمت داده ای و نه گمراهان و نه آنان که برآنها غضب کرده ای.
یارب چنان کن سرانجام کار، تو خوشنود باشی و ما رستگار.
شنیدن قسمت 2پروژه تغییر و تجربه رزا جان نشانه امروز من شد،در حالیکه تو شرایط چالشی مشابه هستم،صحبت ها و مسیر رزا جان باعث قوت قلب بیشترم شدو همونطور که استاد عزیز اشاره کردن اشک منم با شنیدن تجربه و حس رزا عزیز در اومد بخصوص اون بخشی که گفتن شکرگذاری کردم برای دادن پاسخی که منفی بود برای درخواست کار و بینش جدیدی برای من شد ،
صحبتهایی با کلی باورهای عالی قدم های عالی،کلی جملات طلایی و دلنشین،الهی همیشه شاد و سلامت باشین،سپاسگذار خدای مهربونم برای شنیدن این فایل،تشکر از رزا جان و ممنون از استاد عزیز و خانم شایسته عزیز برای تهیه این پروژه
سلام و درود فراوان
گام 2
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
از وقتی با آگاهی سایت آشنا شدم اینقد روند زندگیم تغییر کرده ک از هرکجای بگم تغییره.
اما اگر منظور از این سوال در پروژه ی درآغوش تغییر هستش.حقیقتش فقط سه گام اومدیم و هنوز نتایج محسوسی نداشتم.ولی امید.انگیزه.اشتیاق فوق العاده ای دارم برای ادامه ی این مسیر قشنگ
چون میدونم خیلی چیزا قراره با این گامها بسازم
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
من از فایل توحیدی استاد با مفاهیم ایشون رابطه گرفتم و همچنان بشدت دارم میرم جلو
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
کشف باورهای محدود کننده م و تلاش و تمرین برای حذفش با بی نهایت تمرین و تکرار و روش های متنوع.
و همیشه ایرپاد توو گوشمه یا آموزشهای استاد یا ویس هایی ک خودم شخصی سازی کردم توسط آگاهی استاد
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
این پنج گام منو با دنیای درونم آشنا کرد.
با اینکه من تنهام و مجبورم تنهایی را بپذیرم.تنها بدنیا آمدم و تنها از دنیا خواهم رفت.و اینکه عاشق و رفیق جون جونی خودم باشم.و اینکه اون تصورات رویایی از زندگی.عشق.خوشبختی.بزارم کنار و هرانچیزی ک هست رو ببینم.من به اجبار باید زندگی کنم.پس انتخاب میکنم ب بهترین نحو زندگی کنم
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
هر جا ک قدرت رو دادم ب عوامل بیرونی گیر کردم.
اونجا ک سکوت کردم و ب درون خودم اندیشیدم و باصدای درونم ارتباط گرفتم و قدرت رو دادم دست خدایی ک درون منه مشکل حل شد.البته ن ب این راحتی.با یقین کامل.تسلیم کامل.ایمان کامل.زور زدن نمیخاد فقط باید آرام.ارام رو خودم کار کنم مدارم ک بالا بره جهان خودش درست میکنه
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
اگه نتایج هامو در طول این چند سال ک شروع کردم بگم.خیلی نتایجم خوبه.
از لحاظ احساسی 80 درصد حالم بهتره
از لحاظ روابط با همسرم 90درصد بهترم.
روابط با خانواده و دوستیابی 60 درصد بهترم.سلامتی با شروع قانون سلامتی استاد 50درصد بهترم چون خیلی وقتا قانون شکنی میکنم.البته اگه کامل طبق دستور استاد برم نتایجم صد میشه.
شغلم 50 درصد راحت تر شده
درآمدم سه برابر شده
البته من فقط و فقط ب هدف تغییرات شخصیتی اینجام.من میخام لطیفه ای ک میخامو متولد کنم.و الان داره همون چیزی ک میخامو میسازم.از لحاظ شخصیتی 50 درصد تغییر کردم
به نام الله یکتا
دوستان و رفقای گل سلام هرجا هستید در صحت و سلامتی باشید
درود و مهر می فرستم بر استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز
جواب تمام سوالات قسمت دوم دوره تغییر را در آغوش بگیر
رفیق حتما کامنت برو بخون ضرر نمی کنی
چطور با آموزشهای استاد عباسمنش؛ شرایطت را عوض کردی؟
1. قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
ماجرای آشنایی من با استاد عباسمنش از اینجا شروع شد که دنبال کسب درآمد بودم که داشتم به خدا می کفتم خدایا خودت یه راهی رو نشونم بده از یه جایی شروع کنم تا اینکه یه روز رفتم پیش پسر دائیی ام کتاب تکنولوژی فکر دکتر آزمندیان رو بهم داد بعد یه خوردشو خوندم دیدم حرف های خوبی میزنه اما باورشون برام سخت بود اون موقع رفتم اسم آزمندیان رو گوگل کردم و رزومه شو دیدم و یه خورده دیگه سرچ کردم دیدم کسی بجز ایشون توی ایران توی این حوزه کار نکرده گفتم باشه پس با همین کتاب شروع می کنم ببینم چی میگه حدود یک سوم کتاب رو خوندم دیدم سرعت مطالعه ام خیلی افتضاح هست.
— توی اینترنت سرچ کردم و با استاد عباسمنش و چندتا از جلسات کلاس های خصوصی شون در مورد موفقیت بود رو دانلود کردم و دیدم داره همون ها رو میگه که بعد من پکیج تندخوانی شون رو خرید داری کردم و روی اون کار کردم دیدم واقعا جوابه. اما متاسفانه یه چندماه کار کردم و دیگه ادامه ندادم تا چندین سال بعد یهویی یه ویس از استاد عرشیانفر که توی کلاس ایشون شرکت کرده بود رو گوش دادم که گفتن ماشینش رو فروخته بود که بره دبی برا همایش استاد عباسمنش خیلی برام جالب بود اومدم گفتم بذار در مورد استاد عباسمنش سرچ کنم ببینم چکار می کنه در واقع من جز اولین دنبال کننده های استاد عباسمنش بودم ولی به دلایل مختلف و فاصله زمانی زیاد باعث شد نشه از آموزش های ایشون استفاده کنم باید بگم در مدار ایشون نبودم.
2. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
من فایل های استاد رو گهگاهی گوش میدادم اما جدی نبودم و تا حدودی باور داشتم تا اینکه یک ویس با موضوع: معنی حزن در قرآن گوش دادم که باعث شد پارادایم یا دگرگون بشم. متاسفانه من فقط ویس ها رو گوش میدادم و تمرینی انجام نمی دادم تا اینکه در مهر ماه سال 1402 به صورت جدی اومدم تا یک هفته کامنت های بچه و سایت رو مطالعه کردم که بدونم چی به چیه .
این اول جذب من بود :
خرید دوره دوره 12 قدم. در ادامه میگم………….حالا چطوری هیچ پولی نداشتم گفتم بذار اول ماه حقوقم واریز شد هر طور شده دوره روانشناسی ثروت رو می گیرم که پولم نرسید گفتم خوب حالا بذار ببینم کدوم دوره همه ازش تعریف می کنند که با دوره 12 قدم آشنا شدم و کامنت ها رو خوندم و گفتم این همون دوره هست که من لازمش دارم.
یه روز شب قبل از خواب گفتم خدایا من می خوام قدم اول رو بگیرم یا تغییراتی اتفاق می افته یا نه پولشو ندارم خودت برام جورش کن. البته بگم من توی تلگرام تمام دوره های پولی استاد رو دانلود شده داشتم اما هیچ وقت نشد حتی یک دقیقه از اون فایل ها رو ببینم .
توی کامنت ها خوندم که یه سریا مثل من این مورد رو داشتند که آموزش ها رو پاک کرده بودند و بعداومده بودند دوره ها رو خریداری کرده بودند. من گفتم حالا بذار دوره پولی که خودم دانلود کردم رو می بینم جواب گرفتم بعد دوره رو کامل می خرم .بچه ها به خدا اولین فایل رو خواستم ببینم اول فایل استاد گفتند راضی نیستم که از روش های نادرست دروه ها رو تهیه کنید دیگه دستم نمی رفت دوره ها رو ببینم.
3. اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
یه روز اومدم توی سایت روی دکمه مرا به نشانه ام هدایت کن زدم . خدای من :فایل قانون پرداخت بهای استاد اومد کامل دیدمش و چندتا کامنت مشابه داستان تهیه دوره رو دیدم گفتم دیگه تمومه باید تمام دوره های استاد رو از توی سیستمم پاک کنم و همین کار رو کردم و گفتم خدایا از راه حلال می خوام قدم اول دوازده قدم رو بخرم نمی دونم چطوری خودت برام جورش کن روز بعد یه مشتری داشتم که بعد از مدت ها پول اجناسی که برده رو بهم داد و پیام داد که پولو واریز کردم .بچه ها به اللهی که می پرستم پولی که توی کارتم داشتم فقط می تونستم قدم اول رو بخرید خلاصه قدم اول رو خریدم و اومدم روی دوره کار کردم .
همون اول گفتم خدایا کمک کن که هر قدم رو که تموم کردم بتونم قدم بعدی رو تهیه کنم و در مدار باشم .شروع کردم به دیدن دوره و بلا فاصله انجام تمرین ها و تجربه کردن نتایج جدید که افکارم به وجود می آورد در طی دوهفته چنان اتفاقاتی رو رقم زدم که باورم شده بود که من خالق زندگیم شرایط و اتفاقات هستم .
4. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
من قبل از شروع دوره کتاب معجزه شکرگذاری رو هر روز می خوندم و تمریناتش رو فقط سب ها قبل از خواب انجام میدادم. و متن کتاب رو توی نت گوشیم نکته برداری می کردم وقتی دوره رو خریدم.
*تمرین ستاره قطبی رو هر روز انجام می دادم و 99 درصد خواسته های همون روز برآورده میشد
*به نشانه ها و هدایت های خداوند توجه می کردم و سریع بهم الهام میشد که فلان کار رو بکن فلان چیز رو بگو
*اهرم رنج و لذت با وجود اینکه برا خیلی ها خوب بود من انجامش ندادم اما وقتی در طول روز چیزی رو می خواستم قبلش تو ذهنم می گفتم می خوام اینطوری بشه و دقیقا بلا فاصله اتفاق می افتاد در واقع باید بگم من دیگه باورم شده بود که یه جادوگر شدم. مثلا تو صف نانوایی چند نفر تو صف بود می گفتم می خوام زودتر از همه این ها نون بگیرم، خدا برام انجامش میداد. یا می گفتم برم فلان اداره سریع کارمو انجام میدن و خیلی زود کارم راه می افته حالا این در حالی بود که کار اداریم خیلی گیر و مشکلات داشت. یا توی ترافیک سنگین می گفتم خدا جونم یه جای پارک زیر سایه یه جای امن برا ماشینم می خوام و حتی می گفتم زیر درخت نباشه که پرنده ها ….
خلاصه کلی اتفاقات کوچیک و بزرگ که توی کامنت ها برا بچه ها گفتم.
شماره پنج رو حتما روش فکر کن:
5. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
وقتی که با نجواهای شیطان رو به رو می شدم و توکلم رو نشون می دادم و میگفتم الان شیطان داره از خدا دور میکنه ولی من بنده خدا هستم همه بر من سجده کردند این دشمن منه و داره منو گول میزنه بعد می گفتم خدا جونم فقط از تو می خوام امیدم به توعه هر اتفاقی می افته بذار بیفته من باز شکر گذار تو هستم و بهت اعتماد دارم
6. نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
احساسی:آرامش و حال خوب حس خالق بودن حس اینکه من می تونم خیلی کارها بکنم .چنان خوشحال بودم می گفتم خدا همراهم هست و مثل یک غول چراغ جادو هر جا برم فقط کافیه من لب تر کنم اون برام انجامش میده بچه ها خدا شاهده اینقدر به خدا اعتماد داشتم و دارم که هر چیز می خواستم برام اهمیت نداشت که خدا انجامش بده یا نده در واقع انتظاری نداشتم و نگران نبودم. همه چی رو به اون می سپردم و خدا خودش خوشکل همه چیز رو در زمان درست بهم می گفت.
سلامتی از بعد سلامتی با وجود مشکلاتی که دارم. هیچ اقدامی نکردم و تمرینی انجام نمی دم اما صد در صد دوره قانون سلامتی رو تهیه می کنم.
در بعد کار: فقط می تونم بگم نوشتم چی می خوام ظرف مدت 3 ماه درآمدم سه برابر شد ضمن اینکه حرکت می کردم و از خدا هدایت و حمایت می خواستم که قدم بعدی رو بهم بگه.
*اتفاقات زیادی و جذابی برام افتاد که توی دفتر تمرین ها و شکرگذاری های روزانه ام نوشتم و گفتم چکار کردم که فلان نتیجه رو گرفتم
بچه ها هر چیزی رو بنویسید….
شروع کنید
شروع کنید
شروع کنید
مثل من دیر شروع نکنید
الان من سره عقل اومدم…
من اولین خوراکی به بدنم بدم خوراک ذهنی هست بعدش هر چیزه دیگه ایی.
اگه نشانه یا هدایتی از این نوشته گرفتی خدا رو شکر
خدایا خیر و ثواب و برکت این نوشته برسه به دست مرحوم پدرم
شاد و پیروز باشد.
28 مهر 1404
به نام خداوند بزرگ و بلند مرتبه که به شدت برایم کافی ست.
سلام به استادان عزیز و دانایم
پروژه تغییر را در آغوش بگیر قسمت دوم
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
به قدری تغیرات در من آرام آرام و مرحله و مرحله طی د که وقتی الان به گذشته م نگاه میکنم فکر میکنم همیشه همینطوری بودم ولی در واقع شخیصیت من قبل از تغییر یک شخصیت بسیار بسیار بسیار معترض ، گلایه مند ، مقایسه گر بود .
تا میدیدم کسی پیشرفت داشته ذهن من میگشت دنبال اینکه اون پیشرفت رو با بهانه تراشی ها زیر سوال ببره و براش عوامل بیرونی رو در نظر بگیره و در یک کلام اصلا و به هیچ عنوان نمیتونستم کسی رو ببینم که از من بالاتر و بهتر باشه . و از ارتباط گرفتن با آدم هایی که تو هر جنبه و زمینه ( زیبای ظاهری ، وضعیت مالی خوب ، جایگاه اجتماعی بالاتر و …) امتناع میکرد . انقد معترض و گلایه گر بودم که برای همه آدم ها نسخه میپیچیدم و اطهار نظر میکردم و حتی کار به جایی کشیده بود ک میگفتم خدا باید تو فلان شرایط فلان کار رو انجام میداد . وای که چقدز داغون و له بودم و فقط خدا میدونه که تا اون سن اولین آشنایی من با شما که 25 ، 26 بودم ، چقدر درها رو روی خودم بسته بودم .
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
استاد من سال96 اولین بار با شما آشنا شدم که اوایل دوره های شما رو بصورت غیر قانونی استفاده میکردم ، هربار که شما اول دوره میگفتید من راضی نیستم و حرام است قلبم میگفت گوش نده ولی ذهنم میگفت بزن جلو تا این تیکه رو نشنوی و میگفت از نتیجه ای که از این فایل ها گرفتی برو و پول رو تو سایت پرداخت کن و من شاید تا دو سه سال خودمو گول زدم تا جایی که واقعاااا نتیجه ی آنچنان نگرفتم ، همونقدر نتایج که گرفتم مطمئنم از فایل های رایگان بوده ، و دیگه نتونستم صدای قلبم رو خاموش کنم و کلا هرچی دوره از شما داشتم پاککردم و بعد نشستم فقط فایل های دانلودی و سری اول سفر به دور آمریکا و توحید عملی هایی که گذاشته بودید اونموقع سه قسمت اومده بود فک کنم .
اولین فایلی که تکونم داد فایل دعای کمیل بود انقلابی در من بوجود آورد که خدایا چی هستی دقیقااااااا ، مخصوصا اونجاش که گفتید اگه قرار بود بخاطر گناهان خدا رو مواخذه کنه ما باید تو همون سال های اول زندگی مون نابود میشدیم
یا فایل شعر پروین اعتصامی در مورد اون پیرمرد که پولی نداشت و به همه کس رو میزد ، هنوزم که هنوزه وقتی این فایل روگوش میدم بی اختیار میشم و اشک ها هست سرازیر میشه .
اولین دوره ای که خریدم دوره در صلح بودن با خودمان بود که جلسه 5 و 6 خیلی خیلی خیلییییییی برام چراغ بود تا تاریکی های ذهنم و تونستم اون تار عنکبوتی که تمام وجودم رو گرفته بود کنار بزنم .
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
اولین اقدام این بود که تو محیط کار ، تو جمع خونواده ، یا فامیل و دوستان اگر کسی راجع به نفری که حضور نداشت خواست اظهار نظر کنه و در یک کلمه غیبت کنه ، و اگر از من نظری میخواست هیچی نمیگفتم و اونموقع البته بلد نبودم خوبی هاش رو بگم ولی همینکه همراهی نمیکردم برای من قدم بزرگی بود و سکوت میکردم و میگفتم الله اعلم .
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص
اولی ش این بود که اعراض کردم از هرچیزی که دوست نداشتم ، اگر تو خیابونی تصادفی دعوایی میدیدم به هیچ عنوان بهش توجه نمیکردم و و همه ی توجهم رو زیبایی های طبیعت محل زندگی م بود مخصوصا اینکه موهبت جنگل و دریا رو تو شمال با هم داریم ما و تو استپ دوم چون بزرگترین مانع ذهنی م رو پدرم میدیدم ( بخاطر نقطه ی مقابل هم بودنمون تو تفکرات مخصوصا مساله حجاب و پوشش و اعتقادی ) خیلی سخت بود اوایل که تو رفتار ها و شخصیت پدرم دنبال نکات مثبت باشم ولی ؛ تمام تلاشمو میکردم که انجام بدم .
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
تو همون مثال مشخص پدرم یه روزهایی پیش میومد که بحث بوجود بیاد اونروزا اصلاااااا نمیتونستم یا وقتایی که میخواستم برم بیرون با ترس و لرز اینکه الان گیر میده و وقتایی ک شب اجازه نمیداد جایی بمونم با وجود اینکه من تو اون سن و سال واقعااااا دوست داشتم تجربه کنم ارتباطات دختر و پسر رو ( هرچند که کار خودمو میکردم ولی همراه با حس ترس و غذاب وجدان و احساس گناه ) ، با وجود سخت گیری هاش ذهنم نجوا میکرد و میگفت این دیگه چه خونواده داغونی و من قفل میکردم و واقعااااااا هیچ خوبی ازشون به ذهنم نمیرسید ولی چون هدفم استقلال و تنها زندگی کردن بود ، میرفتم تو خاطرات بچگی م میگشتم و یاد کادوها و محبت هایی که بهمون میکرد میفتادم و همش برای خودم مرور میکردم و از فایل های روابط دوره قانون آفرینش یاد گرفتم که هییییچ بدی در موردش نباید به زبون و ذهنم بیارم .
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
بعد از سه چهار ماه ایشون خودشون اومدن گفتن که اکر میخوای بری تهران و کاری که برات در تظر کرفته شده ، برو و فقط مراقب خودت باش و من معجزه رو به چشم خودم دیدم و هرکی میشنید من مستقل شدم از تعحب شاخ در میورد ، حتی برادرم به پدرم میگف چرا اجازه دادی ، ولی بهرحال من با آموزه های شما به ارزوم رسیدم و چهار سال تو آزادی کامل بودم و با وجود اینکه تو بدترین تجربه عاطفی م برکشتم شمال ولی بعدها متوجه شدم که چقدر خیر و برکت در اون اتفاق نهفته بود ، و اکر برنمیکشتم شاید نابودی در انتظار من میبود .
و وقتی برگشتم دوباره خودم رو به سایت و محصولات شما بستم و ازتون فاصله نگرفتم باید اعتراف کنم تو زندگی مستقلم از شما دور بودم و فراموش کردم که قانون رو باید همواره و همواره بهش عمل کنی بقول خودتون نمیشه یه بشکه غذا خورد و گفت تا یکسال غذامو خوردم و نمیخوام دیگه بخورم ، قانون رو باید هر روز و هر روز بهش عمل کرد .
و این جمله ای که همه تو این سایت میگن که منِ الان هیچ ربطی به منِ قبلا نداشته
خدای من، چقدر حتی صِرف شنیدن این تجربیات توحیدی رزا جون آرامشبخش بود.
من هم از یه جایی به بعد اشکهام سرازیر شد از این ارتباط زیبای رزا و خدا.
بعد از آزاده جان، این دومین باری بود که از تجربیات شفاهی اعضای خانواده استاد عباس منش قلبم پر از شوق شکر و ثنای خدا شد.
ممنونم استاد بابت خلق این همه زیبایی. همهی اینها رو ما مدیون شما هستیم که خدای به این مهربانی و قهاری رو بهمون معرفی کردین.
از قضا منم مدتی است که بر سر یک دوراهی هستم برای تغییر شغلم.
وقت شنیدن صحبتهای رزا جان و در حالی که اشک صورتم رو خیس کرده بود همراه با رزا گفتم: خدایا، منم نمیدونم. منم رزای توام…خودت راه رو نشونم بده.
به نظر من، سختتر مرحله برای رزا شدن اونجاست که ایشون میگه: با تمام وجود و با تکتک سلولهای بدنم خواستم که تغییر کنم. برای رزا شدن، برای رسیدن به اینجا که ندونی از کجا میاد و فقط بیاد، باید با تمام وجود بخواهیم که تغییر کنیم. تغییر برای بندهی او شدن و آزاد شدن. خدایا شکرت.
کاش من هم روزی توی گفتوگوی شفاهی با استاد، بتونم از ارتباط صمیمانهی خودم با خدا بگم؛ از اینکه چطور به تعبیر استاد عزیزمون بر روی شانههاش نشستم و او هم من رو برد. خدایا شکرت. خدایا سلام…ما همه رزای تواییم.
به نام خدای نور وروشنایی
خدای هدایتگرم به سمت الهی
خداییی که منبع لیاقته
خدایی که از رگ گردن بمن نزدیکتر واجابتگرمن
به به عجب هدایتی
عجب فایلییییییییییییی
اولین باری که این فایل رو گوش دادم سالها قبل بود که از این قانون اصلا نمیدونستم ودرک فایلابرام خیلی سخت بود
روزهایی که در اوج ناامیدی بودم
روزهایی که در اوج افسردگی بودم
ولی اون روزها این فایل رزاجانم روزموساخت
یعنی از این فایل به بعد باعث شد
که من مشتاقتر بشم به این مسیر
اونجابود که من هم همینجوری کلامی شکرگزاری میکردم تااینکه کم کم حالم بهترشد
واز خدا خواستم بازم حالم هرروز بهتراز روز قبلم بشه
اونجا بااینکه در فرکانس پایین بودم گفتم خدایا من میخوام تااخرین نفسم بمونم تو این مسیر نمیدونم چه جوری
نمیدونم از چه راهیی
فقط کمکم کن هرروز مشتاقتر بشم وبمونم اینجا
که شکر خدا تاالان بودم هرچند گاها ولکردم ولی خداروشکر برگشتم
صدای رزای عزیزم وقدم هاش
شجاعتش هربار بمن هم یاداوری میکنه که لیلی تو هم مثل رزا میتونی
فقط قدم هارو بردار
قدمی که باید ورمیداشتم اینبود که تو این مسیر بمونم
بنابراین ثبت نام کردم وروزی
یک فایل گاها بیشتر گوش میدادم
وهرروز حالم کمی بهتر وبهتر شد وعلاوه بر حالخوب
کلی نعمت وموهبت خدا هم از درودیوار روانه ی زندگیم شد
فایل های رایگان استاد باعث شد من دوره هاشو خریداری کنم والان به لطف خدا چندین دوره ی استاد رو دارم
وچیزی که یه روزی ارزوم بود الان شده داشته ی زندگیم
امیدوارم روزی بریه که بشم شاگرد زرنگ دانشگاه عباسمنش ودر تمامی جنبه های زندگیمهمچون الماسی بدرخشم و امید وانگیزه باشم برای دیگران
دوستون دارم
در پناه پرورگار جهانیان شاد وثروتمندوسعادتمند باشین فرشته های دوست داشتنی
سلام به استاد عزیز و همهی دوستان بهشتی
میخوام از مسیر قشنگی بگم که بعد از آشنایی با این سایت و آموزشهای استاد و استفاده از فایلهای هدیه و محصولات ،خدا با ظرافت خاص خودش برام چید.
یه روز بعد از کلی هدایتهای الهی، توی درمانگاه نزدیک خونهمون مشغول به کار شدم. پرستار بودم، شیفتهام شلوغ بود ولی با عشق و شادی میگذشت. من عاشق کارم بودم، اصلاً متوجه گذشت زمان نمیشدم. وسط کار، ویسهای استاد رو گوش میدادم، تمرینهامو انجام میدادم و از ته دل حس میکردم خدا داره منو هدایت میکنه.
تا اینکه یه تضادی پیش اومد …
استاد توی 12 قدم گفته بودن اگر داری روی خودت کار میکنی ،هر تضادی ک پیش میاد واسه این که تو رو بالاتر ببره.
یه روز رفتم درمانگاه، دیدم همه چی عوض شده! گفتن معاونت درمان، درمانگاه رو واگذار کرده به بخش خصوصی و اون شرکت نیروهای جدید خودشو آورده . گفتن تشریف ببرید خونه تا بعد تماس بگیریم برای تسویه.
روپوشم رو برداشتم، خداحافظی کردم، اومدم توی ماشین نشستم و زدم زیر گریه… ظهر تابستون بود، دو بعد از ظهر، آفتاب داغ، و من از ته دل گریه میکردم چون کارمو، محیطشو و بیمارامو واقعاً دوست داشتم.
زنگ زدم به اون همکارم، گفت: «آره، مگه خبر نداری؟ درمانگاه واگذار شده.»
بعد از گریههام، توی ماشین با خودم گفتم: من نباید بیکار بمونم. استاد همیشه گفته باید ورودی مالی داشته باشید، از یه جایی شروع کنید.
رفتم خونه، همسرم خواب بود، خیلی عمیق… نشستم توی سایت دیوار دنبال کارگشتم. چشمم خورد به یه آگهی کافیشاپ نزدیک خونه که باریستا میخواست. پیام دادم، گفت همین الان بیایید صحبت کنیم.
به همسرم گفتم: من یه کار جدید پیدا کردم، دارم میرم مصاحبه. اونم غرق خواب بود و اوکی داد، در حالیکه اگه بیدار بود هیچ وقت اجازه نمیداد برم کافیشاپ کار کنم.
رفتم مصاحبه، مدیر تا منو دید گفت: عه! شما همون پرستاری نیستی که عید نوروز اومدی خونه عمهم و براش سرم وصل کردی؟
عمهش یکی از بیمارام بود! از قضا آشنا دراومدیم. بعد که رفتم خونه و گفتم، همسرم هم اون آقا رو شناخت، گفت همکلاس قدیمیشه!
خدا دلها رو برام نرم کرد و همسرم هم راضی شد من برم اونجا مشغول شم.
شروع کردم کار باریستا. فقط سه روز طول کشید تا کامل یاد بگیرم. زودتر از ساعت کاری میرفتم، صاحب کافه، آقای رحیمپور، ریموت در کافه رو بهم داد و عملاً کافه دست من بود.
هر روز که میرفتم، اول از همه ویسهای استاد رو پلی میکردم. ظهرای تابستون، کافه خلوت بود و من وسط اون سکوت قشنگ، با احساس عالی کار میکردم، با لبخند، با ایمان.
با اینکه درآمدش کم بود، اما برکتش زیاد بود. گاهی بین کار مریضهام تماس میگرفتن (من هوم کر هم کار میکنم) ساعت تزریقشونو برای بعد از کار کافه تنظیم میکردم. پس هم از کافه درآمد داشتم، هم از بیمارانم.
یه روز یکی از بیمارام گفت: خونهمون با همه قشنگیاش کوچیکه، دوقلوهام دارن بزرگ میشن، باید بریم دنبال خونه سهخواب.
اون لحظه یه جرقه توی ذهنم خورد، با خودم گفتم: من چرا تا حالا همچین خواستهای نداشتم؟ منم یه خونهی جدید میخوام، سهخواب، روشن، بزرگ و پر از عشق.
از همون روز این خواسته وارد دلم شد.
یکی از مشتریای ثابت کافه، یه آقای محترم بود که مشاور املاک داشت همسایهی کافه. همیشه با آرامش میاومد قهوه میخورد، تماسهاش رو اونجا جواب میداد.
با دقت به حرفاش گوش میدادم و دیدم آدم درستیه، حقکشی نمیکنه، صادق و خدا ترسه. خیلی با تصور من از مشاورین فرق داشت.
یه روز موقع حساب گفت: بیزحمت ببینید حسابم چقدره تا کارت بکشم.
گفتم: یه میلیون بدهکارید.
کارت رو کشید و گفت: یه شماره کارت بدید. منم چون گاهی دستگاه جواب نمیداد، شماره خودمو دادم.
تا خواست واریز کنه، گفت: عه! خانم امانی؟ همشهری خودمونید که.
بعدش یه انتقال زد و دیدم 200 هزار تومن انعام فرستاده.
خیلی خوشحال شدم، چون اون موقع داشتم روی فایلهای ثروت کار میکردم و اینو نشونهی خوبی دیدم.
همون خدایی ک به دل ایشون انداخت انعام واسه من واریز کنه ،همون خدا به دلم انداخت که نکنه فکر کرده من وضع مالیم بده که بعد درمانگاه اومدم کافه. شب به همسرم گفتم ماجرا رو. خندیدم و گفتم:
میخوای به مهندس بگم بیاد خونهمونو ببینه و قیمت بده، شاید خدا خواست خونه جدید بگیریم؟
اینطوری مهندس میدید خونه زندگی مارو و نظرش در مورد منم عوض میشد .
همسرم گفت: نجمه، اگه بگه ده میلیون بزارید روش تا سهخواب بدم، من ندارم توی حسابم.
منم در حالی که داشتم چای میریختم گفتم: ما که قرار نیست بدیم، خدا میخواد بده.
فرداش با مهندس هماهنگ کردم بیاد خونه رو ببینه. اومد و جوری با همسرم گرم گرفتن که انگار سالهاست رفیقن. از همونجا مسیر باز شد…
کمکم خونههایی که برامون پیدا میکرد رو بازدید میرفتیم. بعضیا لوکیشن خوب نداشتن، بعضیا نور کم، بعضیا نقشهی جالبی نداشتن.
یه روز همسرم تماس گرفت و گفت با مهندس میام خونه و گفت: چای دم کن.
همون شب، قرارداد پیشخرید خونهمون نوشته شد
قرار شد مهندس زمین خودش رو بسازه و یه واحدش رو ما برداریم.
هر روز توی تمرین ستاره قطبیم مینوشتم: خدایا، لطفاً مشتری مناسب رو بفرست.
خدا فرستاد خیلی زود و براحتی .چون چرخهای زندگی ما روون شده بود با انجام تمرینات با فایلهای 12قدم با قانون آفرینش با سریال سفر به دور آمریکا و زندگی در بهشت . خونهمون رو فروختیم، برای یه سال رهنش کردیم، پولش رو دادیم به مهندس برای ساخت خونهی جدید.
توی این مدت خدا دلها رو برام نرم کرد، برکت زندگیمون زیاد شد.
من فقط چهار ماه اونجا کار کردم و بعد کافه تعطیل شد، ولی برای من پر از خیر و معجزه بود.
همون انعام 200 هزاری شد شروع یه موج برکت.
بدون پرداخت حتی یه ریال کمیسیون، خونهمون رو فروختیم و دوباره رهنش کردیم و خونهی جدید خریدیم.
و حالا به لطف و یاری خدا، تا دو ماه دیگه خونهی توحیدیمونو تحویل میگیریم.
از یه خونهی 87 متری دوخوابهی 15 سال ساخت، داریم میریم به یه خونهی 154 متری سهخواب، یه خواب مستر، غرق در نور، صفر، کلید اول، توی بهترین لوکیشن شهر…
همهش با هدایت خدا بود، از همون روزی که بهم گفت وسایل کهنه، مندرس و شکسته رو از خونهت بده بیرون.
اون موقع نمیدونستم چه انرژی بزرگی رو آزاد میکنه، اما امروز دارم نتیجهشو میبینم.
خدایااا شکرت
برای تکتک هدایتهات، برای نشونههات، برای اینکه همیشه بهترین مسیر رو برام میچینی حتی وقتی خودم نمیدونم کجا دارم میرم.
تویی خالق تمام این هماهنگیهای زیبا
خدایااااا باورم نمیشه… اما بیدارم…
خدایااااا شکرت…
این لحظهها رو شاید هزار بار توی ذهنم تصور کرده بودم، اما حالا که توی واقعیت هستم، قلبم فقط خدایاا اسم تورو صدا میزنه.
از یه خونهی ساده و قدیمی دوخواب 87 متری، از یه محلهی متوسط اومدم به خونهای که بوی نویی میده…
صفر، کلید اول، تاپ لوکیشن، 154 متر نور و آرامش، سه خواب، یه خواب مستر، پر از سکوت.
آسانسوری که راه رو برام هموار میکنه، کابینتهای هایگلاس براق که برقش انگار انعکاس لطف توئه…
مبلهای نو، سرویس خواب تازه، فرشهای نویی که با عشق انتخابشون کردم…
هر گوشه از این خونه، یه آیهست از قدرت تو.
به هر طرف که نگاه میکنم، فقط تویی. فقط حضور تو، فقط هدایت تووو، فقط لطف بیپایان تو.
و اما آشپزخونهام…
اون سینک دوقلو و بزرگ که با هر قطرهی آب، انگار از مهربونیت جاری میشه…
هود لمسی که هر بار روشنش میکنم، حس میکنم دارم با انگشت، معجزه لمس میکنم.
گاز صفحهای ظریف، فر توکار، شیرآلات نو و شفاف… همهشون یه پیام دارن:
تو لایق بهترینها بودی نجمه، و من خدای تو فراموشت نکردم.
این آشپزخونه فقط یه فضا نیست، یه مهر تأییده از طرف تو بر تمام صبر و توکلهام.
من با دست خالی شروع کردم، ولی با دل پر از توکل و شکرگزاری…
و تو جواب دادی، با معجزههات، با نشونههات، با باز کردن درهایی که حتی فکرش رو هم نمیکردم.
استاد این خونه فقط یه سقف نیست، یه پناهگاهه که با عشق و ایمان ساخته شده.
این خونه جوابِ شکرگزاریهای روزانمه، نتیجهی اون روزاییه که با ایمان گفتم:
خدایا، میدونم که بلدی… تو درستش میکنی. نمیدونم چطوری، اما بهت ایمان دارم که منو به خواستهم میرسونی.
امروز رسیدم…
اما میدونم که این فقط یه ایستگاهه.
هنوز هم با توکل، هنوز هم با شکر، مسیرم ادامه داره.
خدایاا تو بهم یاد دادی که وقتی امید هست، وقتی تویی، هیچچیز محال نیست.
خدایا، ازت ممنونم…
برای هدایتت، برای لطف بیپایانت، برای اینکه نشون دادی همیشه کنارمی، حتی وقتی نمیدیدمت.
من دیدم، باور کردم، حرکت کردم… و رسیدم.
و باز هم با عشق ادامه میدم…
خدایااا شکرت بابت آجر به آجر این خونهی قشنگ توحیدی.
عاشقانه، با تکتک سلولهای بدنم میپرستمت.
هرچی در اختیارمه، همه از فضل توئه
به امید اجابت آرزوی همهی شما عزیزان
و سپاس فرااااوان از استاد عشق، استاد ابراهیم نشانم که منو با این مسیر و جاده آسفالت خوشبختی آشنا کرد . در پناه الله شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید .
اِلهی وَ رَبّی مَن لی غَیرُک
خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
مرا به راه راست هدایت کن به راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی .
خدای ثروتمندم من هرآنجه دارم از آن توست و تو از فضل و عشق بی نهایتت به من میبخشی .
سپاسگزارتم که یکبار دیگه کمکم میکنی برای نوشتن .
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم .
خداقوت
من قبل از آشنایی با استاد و تغییر ، در دنیایی از جهل و نادانی و شرک زندگی میکردم و اصلا از این قوانین خبر نداشتم و خدای خوشگلم بخاطر اون همه ورودیای داغون یک خدای وحشتناک و خشمگین و انتقام گیرنده بود که همش میخواست ازم امتحان بگیره و همش منو عذاب بده و منتظر اشتباهاتم بود که بزنه خورد و خاکشیرم کنه و من پُر بودم از ترس ، وابستگی ، شرک ، احساس گناه و احساس قربانی بودن و قربانی شدن و اون زندگی و شرایط رو پذیرفته بودم و خودمو مستحق میدیدم و میگفتم که حق من همینه و من محکومم به این زندگی .
یادمه که به شدت داغون بودم و با تمام وجودم از خدا خواستم بهم رحم کنه و اصلا یادم نیست که چطوری کتاب معجزه شکرگزاری راندا برن به دستم رسید و من شروع کردم به انجام دادنش بعد با یه نفر آشنا شدم که انگار تنها ماموریت زندگیش این بود که منو با استاد آشنا کنه و اون تو تلگرام برام فایلای استاد رو میفرستاد و من تشنه بودم و بازم میخواستم که اون رفت و من تو تلگرام فایل استاد (فقط روی خدا حساب کن) رو شنیدم و من عاشق اون فایل شدم و بارها و بارها و بارها گوش میدادمش و کم کم از تلگرام دوره های استاد رو خریدم که وقتی سایت رو پیدا کردم اونارو پاک کردم .
شکرگزاری میکردم ، خودم رو سرگرم کار میکردم ، در طول روز بارهااا فایل (فقط روی خداحساب باز کن) رو گوش میدادم ، از فامیل خیلی زیاد فاصله گرفتم جوری که اصلا مراسم و دورهمی ها رو شرکت نمیکردم .
فایلای استاد تو تلگرام رو گوش میدادم ، خواسته هام رو مینوشتم ، این عبارت تاکیدی رو که از تو فایلای استاد شنیده بودم و حسابی به دلم نشسته بود رو بارها و بارها با خودم تکرار میکردم :” خدای عزیزم من آماده هستم ، من مهیا هستم ، من اجازه میدهم ، من قلبمو باز کردم تا تو منو هدایت کنی به راه راست ، به مسیر درست ، به مسیر ثروت و نعمت و برکت و سلامتی و عشق و حال خوب .”
تو مسیر زندگی و طلاقم به بن بست رسیده بودم و تو کارمم با چالش روبرو بودم و میفهمیدم که دارم تو مسیری میرم که تهش نابودیه و من درمانده و ناامید ازش درخواست کمک کردم و اون یکی یکی گره هارو باز میکرد ، منو وارد رابطه ای که الان هنوزم توش هستم کرد و یک آدم درست رو سرراهم قرارداد ، هدایت شدم به یک محیط کاری بهتر و پاداش اون تغییرات تو شخصیتم دوره 12قدم استاد بود به صورت درست و قانونی .
با اینکه من حتی یک درصد هم به گفته های استاد عمل نکردم اما نتایج برای من عالی بود .
وارد یک رابطه درست و سالم و عاشقانه شدم .
پارتنرم با من هم مسیر شد .
آدمای نادرست اطرافم حذف شدن .
هدایت شدم به محیط کاری سالم .
از نظر سلامتی سردردا و زیر سِرُم رفتنا تموم شدن .
از لحاظ مالی هم کلی رشد کردم و پول ساختم .
اما بعدش که از مسیر دور شدم نتایج هم خیلی کمرنگ شدن ، البته من هیچ وقت ارتباطم رو با سایت قطع نکردم و فایلا رو گوش میدادم و میدم اما اعتراف میکنم که تو عمل کردن بسیاااار ضعیف هستم .
خدای عزیزم سپاسگزارتم که اجازه دادی تا دوبار بنویسم و این کمالگرایی و مهم بودن نظر دیگران رو داری برام کم رنگ میکنی .
سپاسگزارتونم استاد عزیزم و مریم جانم .
در پناه الله باشید .
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشنده بخشاینده
تِلْکَ ءَایَٰتُ ٱلْکِتَٰبِ ٱلْحَکِیمِ(٢)
اینک آیات آن کتاب استوار و درست
هُدࣰى وَرَحْمَهࣰ لِّلْمُحْسِنِینَ(٣)
که نیکوکاران را هدایت است و رحمت
ٱلَّذِینَ یُقِیمُونَ ٱلصَّلَوٰهَ وَیُؤْتُونَ ٱلزَّکَوٰهَ وَهُم بِٱلْأٓخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ(4)
همانان که نماز برپا مىدارند و زکات مىدهند و به آخرت یقین دارند
أُوْلَـٰٓئِکَ عَلَىٰ هُدࣰى مِّن رَّبِّهِمْۖ وَأُوْلَـٰٓئِکَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ(5)
ایشان را هدایتى است از پروردگارشان و ایشانند که رستگارند.
[سوره لقمان]
============================================
سلامی به زیبایی خالق هدایتگر
خداجونم متشکرم و خوشحالم برای این که:
_ پارهای از تو هستم و همیشه بهت وصلم حتی وقتهایی که فراموش میکنم.
_ سپاس گزارم برای لبخند و حال خوبم چون هدایت هات همیشه به روی من باز هست و به لطف تو که آنها را میبینم و در حد توانم بهش عمل میکنم.
_ خوشحالم و بینهایت متشکرم برای سلامتی و آرامشی که بهم دادی به لطف شناختن تو یک کوچولو بهتر از قبل. دوست دارم رب العالمین جونم.
_ خدایا بینهایت متشکرم برای رزاق و وهاب بودنت همیشه از جایی که فکرش را نمیکنم به من روزی میدهی.
===============================
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
سرگردان و گیج بودم، برام سوال بود هدفم در این زندگی چی هست؟ باید از کی خواستههام بخواهم به کی متوسل بشم؟ خدا یا امامها اصلا این کار درست هست یا نه؟ هیچی نمیدانستم. آنچه که خانواده باور داشت بدون چون و چرا انجام میدادم و کم کم حس خوبی نسبت بهش نداشتم ، دلم میخواست عقاید و باورهای خودم را داشته باشم و براساسش رفتار کنم نه یک سری بایدها و نبایدهایی که بهم گفته شده بود از طرفی شهامت تغییر نداشتم . در خانواده یک جورایی مثل قوروق شکنی بود. همین طور دلم میخواست از درون شاد باشم و خوشحال و از خودم فراری نباشم. اعتماد به نفسم به شدت گره خورده بود به تعریف و تمجید دیگران برای همین همیشه سعی میکردم به بقیه کمک کنم و گوش شنوا بودم برای بدبختی و مشکلات دیگران تا بیشتر دوستم داشته باشند تا آن دختر خوب خانواده باشم.
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟ تغییرات با فایل های خدا را بهتر بشناسیم و قانون جذب از دیدگاه قرآن و آن که راجب دعای امام علی صحبت کرده بود در کل با فایلهای توحیدی آرام آرام تغییرات در من شروع شد. تا این لحظه محصولی تهیه نکردم به جز کتابها و نتایج از فایلهای رایگان گرفتم و کتابها. نتایج ملموس و بزرگم در روابط ( رب و خانواده و دوستان) هست. اما نتایج کوچکتری هم در زمینه مالی گرفتم که هر وقت بزرگ شد آنها را انشالله بازگو میکنم.
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟ شروع کردم به سپاس گزاری نوشتن / حرف زدن با خدا و دست بر داشتن از توسل به غیر او ( البته این زمان برد، در واقع هرچی بیشتر فایل گوش میدادم و در قرآن جست و جو میکردم، بهتر شرک در این زمینه را درک کردم) / مطالعه قرآن بدون پیش داوری و جست و جوی ریشه کلامتی مثل عذاب و صلا و کفر و…/هر بار از خودش میخواستم کمکم کند و نجاتم بده چون من انسان واقعا هیچ نمیدانم و اوست که داننده غیب اوست که نعمت داده و بر همه چیز مسلط و خبیر هست./ نوشتن راجب خواستههام
چالش و غلبه:
1. خواندن نماز ( ارتباط با ربی جونم) به شیوهای که بهم آرامش میدهد و هیچ کس دربارهاش نتواند نظر بده و دخالت کند چون یک چیز بین من و خدای من هست. نه آنچه که در جامعه هست و هزار و یک تبصره و ماده بهش خورده و هرکسی یه چیزی میگه.
راه حل: کاملا طبیعی بر طرف شد من کار خاصی انجام ندادم گفتم خدایا من همچین چیزی میخواهم بعد مسیر باز شد. سر یک موضوع دیگه به توصیه خانواده مشاور رفتم و تصمیمم را گفتم و عمل کردم به آنچه که میخواستم خانواده اول به شدت مخالف بود عین گذر از خط قرمز بود. اما آرام آرام پذیرفتن و سو تفاهم های بسیاری به مرور زمان حل شد. این تصمیم، من را چند پله به خانوادهام نزدیکتر کرد چرا که باعث شد یادبگیرم عقایدشان قضاوت نکنم و کمتر دخالت کنم و نظر بدهم و حواسم بیشتر به خودم باشه تا دیگران و خشمم به شدت کاهش پیدا کرد در واقع زندگی در کنار هم با افکار و عقاید متفاوت را یادگرفتم و یاد میگیرم همچنان.
2. برداشتن پوشش سر که بهش هیچ اعتقادی ندارم با وجود این که فکر میکردم جزو خط قرمز های مادرم هست اما کاملا طبیعی و به راحتی اتفاق افتاد.
راه حل: تسلیم رب بودم و سعی میکردم از بحث کردن خودداری کنم و این حرف استاد با هرچی بجنگی آن را بزرگتر میکنی در سرم تکرار میشد همین طور این باور که من با افکار و فرکانسم خالق زندگیم هستم وقتی بتوانم ذهنم کنترل کنم وقتی بتوانم اعراض کنم از ناخواسته از مدارش خارج میشم و به سمت خواسته میرم پس زیبایی اطرافم میدیدم به جای فکر کردن به راضی کردن مادرم و نصیحت و تذکراتی که میداد خیلی راحت پذیرفته شد اصلا خودم نفهمیدم چی شد. اما شد.
3. بهبود روابطم با مادرم : رابطه خوبی در ظاهر داشتیم اما در اعماق وجودم از دستش ناراحت بودم چون فکر میکردم افکار و عقایدش را به من تحمیل میکند و من هیچ قدرتی ندارم . آن را مقصر میدانستم اما وقتی مسئولیت رفتارها و سخت گیری هاش را پذیرفتم و شروع کردم دیدن لطف و محبتی که از وقتی جنین بودم تا به این لحظه که رشد کردم، دیدن عشق و حمایتی که پشت رفتارهای سخت گیرانه اش بود و باعث شد من لوس و دست و پاچلفتی نباشم و بتوانم خودم از پس کارهای خودم بربیام و بنیان شخصیتی که دنبال راه حل برای مسائلش را در وجودم پرورش داد آن ناراحتی از بین رفت از همه مهم تر فهمیدم هر چی خودم باشم و دست از خود سانسوری بردارم نه تنها ارتباطم با مادرم خراب نمیشه بلکه زیباتر و دوست داشتنی تر هم شده، بیشتر از قبل بهم نزدیک هستیم با وجود اختلاف نظرهایی که داریم اما لذت دو چندان میبرم از لحظاتی که کنار هم هستیم.
4. اعتماد به نفسم نسبت به قبل به شدت افزایش پیدا کرد راحتتر با آدم ها ارتباط میگیرم و حرف میزنم و اغلب شادم.
خلاصه که از یک آدم افسرده که از دست زمین و زمان شاکی بود و طلب کار تبدیل شدم به یه دختر آرام و منطقی و روابطم هم با اطرافیانم به نسبت قبل بهتر شده و همه دوستم دارند و برام احترام قائل هستند. از همه مهمتر خودم خودم را بیشتر از قبل دوست دارم و با خودم آشتی کردم و هنوز هم جای کار دارد به نسبتی که بتوانم بیشتر خودم را قبول داشته باشم به همان نسبت زندگیم لذت بخشتر میشه. الان دیگه گوشی برای شنیدن مسائل و غم و غصه دیگران ندارم و افراد این را به خوبی فهمیدن.
قبلا آدم مغروری بودم اما با تضادی که بهش خوردم غرورم به توکل به رب و تسلیم بودن در برابرش تبدیل شد و هرچی به گذشته نگاه میکنم نتایج ریز و درشتی که گرفتم وقتی بود که روی عقل و برنامههای خودم حساب نکردم و گفتم خدایا ریش و قیچی دست خودت من هیچی نمیدانم من تسلیم خودت هدایتم کن و سپاس گزار آنچه که داشتم بودم و از کوچک ترین نشانهها لذت میبردم اما همین که شروع میکردم به حساب روی عقلم و نمیدیدم نعمتهایی که رب داده آرام آرام نتایج کم رنگ و کم رنگتر میشد.
تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که نعمت داده ای و نه گمراهان و نه آنان که برآنها غضب کرده ای.
یارب چنان کن سرانجام کار، تو خوشنود باشی و ما رستگار.
یاحق.
بنام رب بی همتا !
درود خدمت شما استاد عزیز
ان شالله در حفظ الله باشید
خداوند را سپاسگذارهستم بابت این همه اگاهی
چقدررررخوبشد رزا عزیز به خواستش رسید
یادمان باشد ما دست از دستان خداوند هستیم که باهر بار رسیدن به خواسته ما ،ما جهان را جایی بهتر میکنیم به زندگی کردن .
زرا ای عزیز برای همه ما یک الکو موفق است که توانست به جواب منفی طرف خوشحال شد !!!!
مگرر ما این توانایی را داشتیم؟؟
بنام خدا بخشنده مهربان
شنیدن قسمت 2پروژه تغییر و تجربه رزا جان نشانه امروز من شد،در حالیکه تو شرایط چالشی مشابه هستم،صحبت ها و مسیر رزا جان باعث قوت قلب بیشترم شدو همونطور که استاد عزیز اشاره کردن اشک منم با شنیدن تجربه و حس رزا عزیز در اومد بخصوص اون بخشی که گفتن شکرگذاری کردم برای دادن پاسخی که منفی بود برای درخواست کار و بینش جدیدی برای من شد ،
صحبتهایی با کلی باورهای عالی قدم های عالی،کلی جملات طلایی و دلنشین،الهی همیشه شاد و سلامت باشین،سپاسگذار خدای مهربونم برای شنیدن این فایل،تشکر از رزا جان و ممنون از استاد عزیز و خانم شایسته عزیز برای تهیه این پروژه