این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-15 08:26:532025-10-30 23:17:10تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدا عزیز و بزرگ به نام خدایی که جهانم را آفرید و هدایتم کرد
سلام به استاد عزیز استاد جان راهنما و مریم جان پر تلاش و زیبا
من فکر میکردم که تغییر خاصی و آنچنانی نداشتم و هیچ تکامل و پله پله ای توی زندگیم نبوده
میخوام بگم که چند روز پیش برای یک شرکتی رفته بودم مصاحبه و تست بدم، همزمان با من یه دختر دیگه ای که دانشجو بود هم اونجا بود برای تست دادن، یهو از من پرسید که شما چطور با این شرکت هایی که گفتی قبلا کار کردی و الان سفارش دهنده داری
من خودم یهو این به زبونم اومد که خب آروم آروم و قدم به قدم بوده دیگه، من بعد از دانشگاهم همش فعال بودم اما جایی هم بود به صورت حضوری برم دوست داشتم و دنبالش بودم
یه روز با مامان اینام میخواستیم بریم بیرون که سر کوچمون یه دفتر فنی بود و سالها بود که اونجا بود و من فقط چندتا خرید ازش کرده بودم یهو خواهرم پشت شیشه رو نگاه کرد دید نوشته به یک طراح نیازمندیم و من رفتم سوال کردمو این اولین قدم من بود که اقدام کردم برای کار کردن رسمی و شاید باورتون نشه که چقدر کار من اونجا راحت بود، یعنی یه طور با مزه ای که هر ساعتی میخواستم برای خودم مرخصی میگرفتم، تا خونمون 5 دقیقه راه بود و من چیزی میخواستم میرفتم خونه و برمیگشتم، محیط کار عالی و ایده آل، سردم میشد گرمم میشد بهشون میگفتم و زودی نیاز منو برطرف میکردن
خلاصه همه چیز عالی و ریلکس پیش میرفت تا جایی که من دیدم خیلی همه چیز یه جور پیش میره و همزمان یک دوره ای هم در. رابطه با کارم میدیدم و با استاد اون دوره مستقیما در ارتباط بودم و این شد که استادم منو به یک شرکت معرفی کرد و از اون دفتر فنی به داخل خونه و یک کار راحت تر و از راه دور هدایت شدم و چقدررر خیر و برکت داشت اون کار و چه دوستی ها و آشنایی هایی شکل گرفت
و جالب اینجاست که مدیر اون کار و همکارم در واقع با شما استاد جان آشنا بود و چه پیشرفت هایی که نکرده توی این سال های اخیر، من البته با شما از طریق بردارم و بعد جدی تر از طریق خواهرم با شما آشنا شدم و کم کم از فایل های رایگان که شروع کردم همزمان با همین کاری که انجام میدادم
و حدودا 2 سال با این مجموعه کار کردم و یه زمانی نمیدونم سر چه قضیه ای بود که اینترنت اینا قطع شد و کارمون کم شده بود و ایشون کلا رفت سمت فروش وی پی ان و کلا ترکوند همشم اسم استاد رو میاره که من با دوره هاش ترکوندم و خداروشکر.
و من خودم استاد واقعا از همه فایل ها لذت بردم و استفاده کردم با دیدن فایل های شما شکرگزاری رو شروع کردم به دوره 12 قدم هدایت شدم و تمرین ستاره قطبی که دلم میره وقتی انجام میدمو شب ها اونطور سوپرایز میشم و قبل از اون یه کتاب از سایت خریدم که اصن انقدر خوشحال بودم و شکرگزاری میکردم به خاطر اینکه تونستم بلاخره یه محصول بخرم از سایت خداروشکر
و من توی این مرحله از این کار هم فاصله گرفتم و ازشون جدا شدم در حالی که کار دیگه ای نداشتم و فعلا پروژه های شخصی تکو توک بود
خیلی نگذشته بود که من با یه گروه دیگه و گروه گردشگری آشنا شدم اونم کارم از راه دور اما یک شرکت خیلی لاکچری و عالی هستن که سفرها بالا 20ـ30 تومن هست و منم خب خیلی هنوز اونطور کارم نیست که این درآمدو داشته باشم ولی خب عاشق یفر هم هستم و به شدت عکسو فیلمهایی که میبینم تجسم میکنم و همین شده که هم خود شرکت و هم از جاهای مختلف وبه من سفر هدیه داده شده :) خداروشکر صد هزار مرتبه شکر واقعا باورکردنی نبود که رفتم توی صحنه هایی قرار گرفتم که یک عالمه وقت توی عکسو فیلما میدیدمشون مثلا دو سال پیش بود فکر کنم که شما سفر به دور آمریکا جاهایی رفته بود که دریا بود آب گرم هم رفتید و ما خانوادگی فایل هارو میدیدیم
چقدر جذاب دقیق هم آب گرم رفتیم همون زمان هم برای اولین بار قشم رفتیم و زیبایی هاش دقیقا مثل جاهایی بود که شما رفتید آب آبی و تمیز وای عالیه
ممنون از شما و هر کسی که کامنت منو خونده و میخوام بگم که فقط کافیه ما بخوایم و واقعا باور کنیم، اقدام کنیم و پیش بریم خداوند به زیبایی هدایت میکنه…
خداروشکر خداروشکر خداروشکر
استاد جانم هرجا که هستید غرق در نعمت و فراوانی باشید در پناه خدا سلامت و شاد
این فایل رو چقدر من هدایت میشدم گوش بدم اما بار آخر که گوش دادم یه طعم دیگه داشت برام.
باورهای قدیمی به خصوص اونهایی که پاشنه آشیل هست چنان مثل سیمان چسبیده به همه تار و پودم که هر چقدر تلاش میکنم و فکر میکنم ازش دور شدم میبینم نه! انگار هنوز باز هم ازش مونده.
اما اینبار مرحله آخرش هست اگر ادامه بدم اون سیمانهای شل شده فرو میریزه و من چقدرمنتظرشم.
البته این مرحله رو قبلاً با عشق تا حدودی انجام دادم اما در مسیری که هم برام لذت بخش بود هم عاشقش بودم ولی اینبار در مسیری که باز هم عاشقشم اما یکی از ترسناک ترین مسیرهای زندگیم هست ، ولی من انجامش میدم رسیدم به مرحله گذار از این ترس و چون ایمان دارم خداوند همراهمه داره برام لذت بخش هم میشه.
استاد شایسته جان سپاسگزارم برای سوالهای عالی که طرح کردین و کار مارو راحت تر و نتیجه بخش تر کردین.
استاد جان با عشق این فایل هارو کار میکنم و تو دفترم مینویسم اما هم به خاطر فرصت محدودم هم این که گاهی مثالهام شخصیه نمیتونم اینجا بنویسم.
ولی هم برای اعلام حضور دوست دارم بنویسم هم مستمر بودن کار کردن روی فایلها ، حتی اگر کوتاه باشه.
سلام به استاد عباس منش عزیز و همه یاران و هم فرکانسی های نازنین. من لیدا هستم. الآن در مرحله حساسی برای تغییر هستم. امروز مشغول مرور گذشته و تغییرات این ده سال گذشته بودم و داشتم به خودم دل و جرات می دادم که ببین چقدر جسارت و قدرت و ایمان به خرج دادی احسنت بتو که این همه امتحانات سخت را به سر بلندی گذراندی. حالا نوبت قدم بعدی است. از چه می ترسی تو که تا اینجا اینگونه آمدی؟
در سال 2015 بادوره های ناب شما, استاد عزیز آشنا شدم . در آفریقای جنوبی زندگی می کردم . قبل از کرونا بود . در شهر کوچکی زندگی میکردم و همسرم تصمیم گرفته بود همانجا اقامت کند. شرایط آن شهر برای من که عاشق تغییر و رشد بودم و برای پسرم که در حال رشد بود اصلا مناسب نبود . من تصمیم گرفته بودم از آن شهر خارج شوم. شروع به آموزش های رایگان کردم. کار م خبرنگاری برای روزنامه محلی آن منطقه بود و به دلایلی آن روزنامه منحل شد و من کار خود را ازدست دادم. شرکتی تاسیس کردم و وارد کار بازار یابی شدم و سپس املاک. املاک برایم قابل لمس تر بود چون همسرم و قبلش پدرم در این کار فعالیت می کردند . به مشاوره املاک پرداختم و کم کم یاد گرفتم چگونه خرید و فروش و اجاره انجام بدهم . شرکت ما یک شعبه جدید در شهر بزرگتر باز کرد و من داوطلب شدم فعالیتم را در آنجا ادامه بدهم. در سال 2018 توانستم پسرم را به شهر بزرگتر بیاورم . همراه یک پسر دیگری که خانوادهاش را از دست داده بود و من او را در خانواده پذیرفتم که همراه پسرم که او هم تک پسر بود دوتایی رشد کنند. ماسه نفری در شهر بزرگ زندگی کردیم. همسرم حاضر به تغییر مکان نبود و من مجبور شدم تنهایی عمل کنم با اینکه رابطه خوبی داشتیم و لی او حس می کرد تغییر برایش بسیار سخت است. در سال 2020 من مالکیت یه ساختمان را در دست گرفتم و شروع کردم به جمع کردن اجاره و پرداخت بدهی ها. شروع کردم به پس انداز برای خرید یک آپارتمان و در فکر این بودم که چگونه سرمایه گزاری را یاد بگیرم که در سال 2024 دریک تصادف رانندگی مادرم فوت شدند و پدرم به شدت صدمه دیدند.
آنها در ایران زندگی می کردند و من این حس را داشتم که باید به ایران برگردم و زمانی را کنار آنها بگذرانم. حالا دیگر پدرم به بودن من نیاز داشت و من باید بین استقلال و موفقیت و کنار خانواده بودن یکی را انتخاب میکردم . با توجه به اینکه من 30 سال بود از ایران خارج شده بودم در سال1368. می دانستم وقت این است که در کشور خودم و خانواده باشم. پسری که با ما زندگی می کرد بورسیه دانشگاه گرفت و به تایلند رفت و پسرم هم بورسیه یک دانشگاه در قبرس را گرفت . من شرکت را نمی توانستم بفروشم فقط می توانستم شرکت را منحل کنم و از آفریقای جنوبی خارج بشوم و به ایران بیایم که کنار پدر باشم. با پس انداز کمی که اندوخته بودم و درآمد اجاره آپارتمانی که خریده بودم هزینه یکسال دانشگاه پسرم را فراهم کردم و به ایران آمدم.
با واگذاری شرکت خودم به ایران که اومدم دیدم پدرم نیاز به کمک دارد. الآن حدود نه ماه است که در ایران هستم. کارهای امور ملکی پدر را به عهده گرفتم و بدنبال کسب درآمد از وارد آن و صادرات بین ایران و آفریقا هستم. ترس بزرگ من از قطع شدن درآمد خارج از ایران است. وحشتی که روبرو شدم با آمدن به ایران (در شرایط کنونی) می دانم ایران همیشه شرایط کنونی دارد . و من حالا ترسیده ام ولی تغییراتی که خودم بود آورده ام همیشه به نفع من بوده. حالا موقع امتحان و گذشتن مانع شرایط کنونی است. من با اینکه امروز از ترس و التهاب مغزم قفل شده بود . وب سایت استاد را باز کنم و قابل تغییر را در آغوش بگیر به من جان داد. پاشدم. دفتر شکر گزاری ام را باز کردم تاریخ 21 نوامبر 2025 را نوشتم و شروع به نوشتن شکرگزاری ها کردم. با دوازده قدم، روانشناسی ثروت و دوره عزت نفس شروع میکنم. امروز جمعه است. فردا اولین روز کاری در ایران است و من آماده ام. ساعت 3:30 صبح قبل از اذان بیدار می شوم شکرگزاری ، آموزش و ورزش شروع می کنم. بسمالله قبل از اینکه شرایط کنونی با هر تغییر دیگری سراغم بیاید من بدنبال تغییر می روم. وجودم از شکر گزاری ها گرم می شود و بدنم را که از ترس و اظطراب منجمد شده را گرم می کند. می دانم این بار بهتر از قبل می شود. خدایا به امید تو یا رزاق.
سلام لیدا جان چقدر متنی که نوشتی زیبا بود چقدر بوی شجاعت وقدرت میداد اینکه توانستی شرایط خودت را از یک شهر کوچک عوض کنی و در یک شهر بزرگ تر کسب و کار خودت را راه بندازی همه اینها نشانهی ایمان قوی تو بود
تو با وجود تنها بودنت بدون همسرت تصمیم گرفتی رشد کنی واین برای من خیلی الهام بخش هست
وقتی دیدم سرپرستی یک نفر را برعهده گرفتی چقدر تحسینت کردم لیدا جان تو خیلی شجاعی که با تمام ترس هات پا روی موانع گذاشتی ورشد کردی
الان هم یکبار دیگر باید توکلت را نشان بدی تو شرایط خوبت را بخاطر پدرت ترک کردی
تو کار درست انجام دادی اگر من هم بودم همین کار میکردم به اون خدایی که احترام به پدر ومادر همسو با احترام به خودش دانسته توکل کن دوباره شجاعتت رانشان بده و من منتظر نوشتن موفقیت های بزرگت هستم
نمیدونم چرا ولی خیلی دلم میخواست برات بنویسم داستان زندگیت به شدت حال خوبی به قلبم داد
به نام خدایی که همین نزدیکیست و یادش آرمش بخش قلبهاست
سلام استاد عزیزم و خانوم شایسته مهربان و دوستان همفرکانسیم
رزای عزیز واقعا غوغایی در درون ما به وجود آوردی تو چه کردی با ما دختر اشکمونو در آوردی. تو تمام باورهای محدودکننده و شرک آلود رو که تو ذهن ما بود خورد کردی واقعاً کیف کردیم از شنیدن صدای ملکوتیت که انگار زبان خدا شده بودی و داشتی به ما می گفتی و لا خوف علیهم ولا هم یحزنون.
به خدا وندی خدا بعدا از این فایل آرامشی بهم دست دادکه تا حالا زیاد تجربش نکرده بودم.
احسنت به تو دختر بهشتی.
وقتی داشتی داستانتو می گفتی یاد خودم افتادم که از وقتی با استاد آشنا شدم چطور ردپای خداوند در زندگیم پر رنگ شد. چند سالی بود که کارمند بودم و شرایط زندگی یک روال عادی داشت به لحاظ مالی هر ماه یک حقوق می گرفتم که تا آخر ماه سعی میکردیم که طوری خرج کنیم که کم نیاریم. از لحاظ روابط نسبتاً رابطه خوبی با همسرم و اطرافیان داشتم و از لحاظ معنوی ارتباطم با خداوند معمولی بود به لحاظ سلامتی هم در سلامت کامل بودم چون از وقتی یادم میاد ورزش می کردم اما من با اینکه شکرگزار این شرایط بودم اما برام راضی کننده نبود و همیشه دوست و دوست داشتم کسبوکار خودم رو داشته باشم.
درسالهای گذشته به این کار هم اقدام کرده بودم و یک باشگاه بدنسازی تآسیس کردم که به دلیل شراکتی کار کردن و یکسری باورهای مخرب ادامه دار نبود.
تا اینکه دل و به دریا زدم و به خدا گفتم من نمیدونم تو میدونی خودت هدایتم کن.
خیلی طول نکشید که از زبان یک دوست نام زیبای استاد عباسمنش رو شنیدم این اسم برام خیلی آشنا بود خیلی فکر کردم تا اینکه یادم اومد سال 87 یک فایل از ایشون دیده بودم و گفتم این حتما یک نشانه از طرف خداونده.تو اینترنت جستجو کردم و مستقیم هدایت شدم به سایت عباسمنش دات کام.
جرقه زده شد.اولین فایلی که دیدم یکی از قسمتهای توحید عملی بود. هیاهویی در وجودم شکل گرفت که تا صبح داشتم به حرفای استاد فکر میکردم که ما تا حالا تو مسیر اشتباهی بودیم اون خدایی که استاد داره معرفی میکنه با اون خدایی که از گذشته تو ذهن ما بوده فرق داره از اونجا بود که مسیر عشق آغاز شد ما شدیم سرگشته و حیران به دنبال یافتن خود در بیابان بی آب و علفی که ذهن برای من ساخته بود.
خدایا تو چقدر بزرگ و بخشنده ای که بنده تو با اینکه به تو بی ایمانه و هر روز به شکلهای مختلف شرک می ورزه و اسیر هوا و هوس شیطانیه باز هم رهاش نمی کنی
هرشب فایلهای استاد رو میدیدم و با شور و اشتیاق خاصی لحظه شماری می کردم تا شب بشه برم پای لب تاب و فایل ببینم چون روز سر کار بودم. هر روز تو دفتر شکرگزاریم بابت نعمتهایی که تو زندگیم بود شکر میکردم تو محل کار تو جمعهایی که بحثهای منفی وبیهوده میکردن شرکت نمیکردم حتی یه کاغذ چاپ کرده بودم که لطفا در این مکان غیبت نکنید و سعی میکردم خودم هم این کارو نکنم.تلوزیون رو کلا جمع کردم منی که هیچ فیلم و سریالی از زیر دستم در نمیرفت . اتفاقات خوبی تو زندگیم داشت میوفتاد تو محل کار ارتقا شغلی پیدا کردم کارانه بیشتری دریافت می کردم. انگیزم برای رسیدن به اهدافم روز به روز بیشتر می شد. سعی کردم همسرم هم با من هم مسیر بشه اما اون مخالفت می کرد و من چون قانون رو خوب نمی دونستم از این می ترسیدم که من وارد مدارهای بالاتر بشم و این باعث بشه که اون از زندگیم خارج بشه و من چون خیلی دوسش دارم نمی خواستم این اتفاق بیفته و از خدا خواستم که با من هم مسیر بشه و باورتون نمیشه وقتی اون تضاد تو زندگیمون بوجود اومد که داستانش رو تو قسمت اول براتون گفتم فردای اونروز که هسرم حالش خیلی خوب نبود یه همسایه قدیمی به دیدندش اومده بود. وقتی دیده بود حال همسرم زیاد خواب نیست و علتش رو جویا میشه همسرم براش تعریف میکنه که همچین اتفاقی برای پسرم افتاده و اون هم کلی باهاش صحبت می کنه و بهش آرامش میده و در آخر بهش میگه بیا برات یه فایل بفرستم این فایل رو گوش بده خیلی بهت آرامش میده برای استاد عباسمنشه بعدش همسرم میگه اسمش خیلی آشناست و وقتی من از سر کار اومدم برام تعریف کرد که همچین اتفاقی افتاده تو این استاد عباسنش رو میشناسی وقتی اینو گفت من اشک تو چشام حلقه زد گفتم الله اکبر چطور خواسته من به این زودی اجابت شد خدایا شکرت.
گفتم این همونیه که من چند بار بهت گفتم بیا من عضو این سایت شدم تو هم فایلشو گوش بده با هم کار کنیم. گفتی من این چیزا رو دوست ندارم. بعدها فهمیدیم که اون خانم همسایه اصلا عضو سایت استاد نبود و با آموزه هاش هم خیلی آشنایی نداشت فقط اومده بود این پیامو به همسرم بده و بره.
این شد که ما به لطف الله با هم هم مسیر شدیم و چه معجزه ها که تو زندگی ما اتفاق افتاد و هر روز خداوندو شکر می کنیم که ما وارد این این مسیر زیبا و الهی شدیم.
خیلی عاشقتم استاد عزیزم امیدوارم که یک روز از نزدیک ببینمت محکم بغلت کنم بهت بگم که تا آخر عمر شاگرد مکتب الهی شما هستم از شما دوستان همفرکانسی سپاسگذارم که بااین کامنتهای زیباتون بهم انرژی میدید دم همتون گرم . یا حق
این فایل فوقالعاده هست هر زمان که گوش دادم با شنیدن صدای رزای عزیز اشکم جاری شده و خدا را شکر کرده ام .
بارها و بارها گوش داده ام و از شنیدنش سیر نشده ام .
خدارا شکر برای وجود چنین الگوهایی ،که ما بچه های سایت بهشون دسترسی داریم .
من خودم جزو افرادی بودم که با خوردن چک ولگد و زمانی که دیگه خسته بودم توانستم این مسیر را پیدا کنم و تغییر کنم و خدارا هزاران بار شکر میکنم که به این مسیر هدایت شدم .
زمانی زندگی برام رنج مطلق بود
همه چیز تکراری ،همش غم و غصه
همش دعوا و ناراحتی
همش صحبت گرانی چک ،بدهی ،طلبکار
همش گریه های من و نالیدن
اعتماد به نفس پایین و از خدا طلب مرگ کردن
و دیگه نگم …
با آشنایی با استاد جانم ،گوش دادن فایلها تصمیم گرفتم تغییر کنم به خودم گفتم دیگه بسه بیا یه جور دیگه زندگی کن ،بیا به خدا توکل کن اعتماد کن ،مسیرت را عوض کن
اوایل خیلی سخت بود چون جو و محیط اطرافم همش تنش و اضطراب بود اما وقتی من قدم برداشتم وقتی ایمانم را نشان دادم درها باز شد
مسیر نشان داده شد شرایط عوض شد
خدارا هزاران بار شکر که در مسیر تغییر قرار گرفتم
تکاملی مسیر را طی کردم و هر روز آنقدر زندگی برایم شیرین هست که نمیتوانم توصیف کنم .
هر صبح با عشق بیدار میشم روز جدید ،زندگی جدید ،با تمرین ستاره قطبی روزم را می سازم
قلبم پر از آرامش و یاد خداست
اطرافم انسانهای خوب و مهربان پر شده است
برای خودم هدف تعیین کرده ام و با توکل به خدا پیش می روم .
فایلهای توحیدی استاد بیشترین تاثیر را رویم گذاشت .توحید عملی و فایل فقط روی خدا حساب کنید
چقدر دلم را قرص کرد چقدر شرک هایم را شناختم و قدرت را از بقیه گرفتم و به خدا دادم .
من عاشق سفر و طبیعت هستم با فایلهای سفر به دور آمریکا کلی حال دلم خوب شد خودم را در این سفرها کنار استاد جان و مریم جانم می دیدم انرژی مثبت بهم تزریق میکرد و کلا تمرکزم را به روی نکات مثبت و زیباییها میبرد. و با دیدن این زیبایی ها ،چقدر به مسافرتهای عالی رفتم خدایا شکرت .
اولین اقدام عملی برای داشتن حال خوبم ،تهیه دفتر شکرگزاری بود هر روز در دفترم شروع به نوشتن نعمتهایم کردم و خدارا شکر کردم و این نوشتنها ،تمرکز مرا از کمبودها برداشت و تمرکزم را روی داشته هایم گذاشت
دست از مقایسه خودم با دیگران برداشتم ،تمام حواسم را روی زندگی خودم متمرکز کردم سعی کردم هر روز بهتر از دیروزم باشم و قدم های کوچک اما مستمردر مسیر هدفم بردارم
در مسیر تکامل گامهایی که برداشتم
دفتر شکرگزاری که هر روز و هر شب قبل خواب شکرگزاری ام را انجام میدهم
تمرین ستاره قطبی که تمرین بی نظیر هست
کنترل ورودی ها و تمرکز بر روی زیبایی ها و نکات مثبت
دوری از فضاهای منفی
بیشتر تفریح کردن و حال دلم را خوب نگه دارم
و چقدر نتایج خوب و عالی گرفته ام سلامتی و روابط خوب ،همکاران هم فرکانس ،اعتماد به نفس بالا و هر روز بهتر میشوم .
از استاد عزیزم و مریم جانم سپاسگزارم برای این دوره عالی و رویایی
خدایا سپاسگزارم که مرا جزو افرادی قرار دادی که به آنها نعمت داده ای .
من هربار که این فایل رو گوش میدم پر از حس ناب خدایی میشم، همون حسی که فقط ماه رمضون تجربش میکنم و هر سال منتظرم که ماه رمضون زودتر از راه برسه برای تکرار تجربه این حس ناب :)
من سال پیش که تصمیم گرفتم شرایطم رو تغییر بدم با سایت استاد آشنا شدم، گرچه قبلاً، حدود پنج، شش سال پیش در اینستاگرام یک فایل از ایشون دیده بودم ولی اون موقع اصلاً نمیدونستم که استاد کی هستن و شغل و رسالتشون چیه…
و چون زمانی بود که اینستاگرام تازه بین مردم محبوب شده بود و پیج ها پشت هم به افراد نشون داده میشدن من هم پیج استاد رو اون وسطا گم کردم، فقط یادم بود که استاد تو فایلی که دیده بودم سوار جت اسکی بودن و یه جمله گفتن که همیشه تو ذهنم حک شده بود، اینکه “تا نرید جاهای دیگه و امکانات که وجود داره رو نبینید هیچ وقت خواسته ای در شما شکل نمیگیره، شما باید برید و ببینید چه چیزهایی در جهان وجود داره تا بخواهید که شما هم داشته باشیدش”….
این جمله باعث شد من دوباره به یاد استاد بیوفتم و به این فکر کنم که چجور دوباره پیداشون که، شاید باورتون نشه، فردای همون روز استاد یه فایل جدید پست کردن که برای من اولین پست در هوم اینستاگرام نشون داده شد، در حالی که قبلاً این اتفاق برام نیوفتاده بود طی این پنج شش سال….
و از اونجا هدایت شدم به فایل استاد که با استاد عرشیانفر لایو داشتن و من از اون فایل پاشنه آشیلم رو پیدا کردم و آرامش رو به چشم دیدم و کلی اتفاقات مثبت و اجابت خواسته هام
ولی جدیدا دوباره تضادهای قبلم دارن تکرار میشن، نمیدونم من از مسیر منحرف شدم یا اون تضادها از ریشه حل نشدن، خلاصه هر چی که هست من دارم تلاش میکنم که بیشتر به مسیر صراط مستقیم هدایت بشم و سمت خودم رو درست انجام بدم با کمک خداوند و این پروژه زیبا…..
سلام با استاد عزیز و مریم جان و سلام به همه دوستان….
قبل از اینکه کامنت بنویسم اینو از خداوند درخواست کردم که خدایا من نمیدانم چه بنویسم تو منو کمک کن تو منو هدایت کن تو منو به مسیر صحیح ببر و کلاً با خدا به زبون خودم حرف ….
وقتی که تسلیم خداوند میشی و میگی من نمیدانم و میدانی تو منو هدایت کن و روی شونههای خداوند میشینی اون وقتی که خداوند بهت میگه که چیکار باید بکنی شاید از طریق یک نفر شاید از طریق یه پیام شاید از طریق یک ایده فقط باید شاخکها را تیز کنیم تو الهامات رو دریابی م.
همه ی اینها لاصه میشود توی احساس خوب اتفاقهای خوب. رزای عزیز وقتی که احساس خودش را خوب نگهداشت اون موقع به مسیر جدید هدایت شد همه اینها از احساس خوب با وجود آمد.
و شکرگزاری بزرگترین فرکانس به خداوند است وقتی شکرگزاری کنیم یعنی خواستههامون همون موقع مورد اجابت قرار میگیره……
« هدف : استقلال مالی و رسیدن به ثروت بیشتر ، میخوام دستم بره توی جیب خودم .میخوام از زیر پوشش دولت بیام بیرون. چیکار کنم؟
حاضری از زیر صفر شروع کنی؟ حاضری کارگری کنی ؟
آره حاضرم
اون کاری که الان فکر میکنم میتونم و هیچ پیش نیاز خاصی هم نداره ، میرم انجامش میدم.
خدایا تو به من بگو »
داشتم پیاده روی میکردم و گام دوم از پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو هم گوش میکردم و همزمان نت برداری هم میکردم و اینا رو توی نت گوشیم نوشتم :
خدایا من میخوام به استقلال مالی برسم. تو به من بگو چیکار کنم. میخوام از زیر پوشش دولت بیام بیرون. میخوام کسب و کار خودم رو راه بندازم. حتی حاضرم کارگری کنم.
شب یکی از خانمهای ورزشکار سالن قبلی زنگ زد بهم.
که مسئول بسیج اون محله هم بود .
گفت سانس خالی برای سالن جور شده. شما وقت دارین بیاین؟
اونجا که سانس خالی داشت. اداره یک سانس برای ورزش عصرگاهی به من داده بود. ولی چون من دو جای دیگه کلاس ورزش صبحگاهی هم میرفتم،حقوقی نمیدادن. میگفتن چه یک کلاس بری چه ده کلاس یک حقوق میدیم. از تهران اینطوری دستور دادن. اونم ماهی یک و چهارصد
منم هدفم کسب تجربه بود .گفتم تجربه رو از همین دو کلاس به دست میارم. چرا زمان و انرژیمو بذارم برای کلاس سوم؟
آیا این نشانه ای هست از سمت خداوند برای شروع کسب و کارم؟
اما چرا اونجا؟
اصلا از اونجا خاطره خوبی ندارم. جایی که زمستون ها بخاری رو روشن نمیکردن و تابستون ها کولر نداشتیم.بدون هیچ امکاناتی. جایی که خانمها به حرف من گوش نمیکردن. وسط کلاس میرقصیدن و نظم کلاس رو به هم میریختن. و من نمیدونستم چه برخوردی باید باهاشون بکنم. خانمها بچه هاشون رو میاوردن و بچه ها توپ بازی ، اسکیت سواری ، طناب بازی ، دوچرخه سواری میکردن و از بین ما رد میشدن، و حواس ما رو پرت میکردن. و هر چی بهشون میگفتم گوش نمیکردن. حتی توپ رو از بچه ها میگرفتم ، مادرها میگفتن ولشون کنین بذارین بازی کنن. و جلسه بعد دوباره همون مسائل . یک محیط شلوغ و بی نظم و پر تنش که باید داد میزدم تا صدام برسه. اصلا به خاطر کلاس من نمی آمدن. به خاطر بازی بچه ها شون میامدن.
و حتی بعضی وقت ها خود مادرها ته سالن با بچه ها توپ بازی میکردن.
بعضی ها خیلی مذهبی بودن به آهنگ ها گیر میدادن.
وسط انجام حرکات هر کدوم جداگانه میگفتن خانم نگاه کنین ببینید من درست میرم حرکت رو ، حرکت اون رو اصلاح میکردم ، باز بعدی … ، کل تایم کلاس میرفت و توی دلم میگفتم پول هم ندادن انتظارات زیادی هم دارن ، در اصل من حرکت رو باید انجام بدم و اونها با توجه به اجرای من و توضیحات من حرکت رو برن. نه اینکه دونه دونه بخوام چکشون کنم. اگه اشتباه بود خواهم گفت دیگه .
درسته پرجمعیت ترین کلاسم بود و همه تعجب میکردن که چه جوری خانمها 2 تا 4 توی اوج گرما میان ورزش ، اونم سالن بدون کولر .
اما یه فضای سمی و پر تنش و پر از انرژی منفی بود برام . که وقتی تعطیل شد من خوشحال شدم. یعنی خودم تعطیل کردم به بهانه اینکه حقوق نمیدن و برام نمیصرفه.
هم انرژی و هم زمانم رو میذاشتم و از آخر باید کلی ذهنم رو آروم میکردم و ذهنم رو کنترل میکردم که در مقابل این رفتارها خونسردی خودم رو حفظ کنم.
حالا در همون محیط پیشنهاد کار به من شد. که به صورت خصوصی و پولی کار کنم اونجا.
باید قبول میکردم یا نه؟
این چه نشانه ای برای من داره؟ چه درسی برای من داره؟
من مقصر بودم که فضای کلاس به اون شکل بود.
من فرکانس مناسب ارسال نکردم.
به قول استاد من چه فرکانسی ارسال کردم که اونها این رفتار رو داشتن؟
من باید درس های بیشتری رو یاد بگیرم.
درس مدیریت کلاس ، مدیریت خانمها.
همیشه ابهت مربی ورزشی خودم که 15 سال پیشش یوگا میرفتم رو تحسین میکردم. بیرون از کلاس و خارج از تایم کلاس شوخ و خوش برخورد و خوش رو. ولی توی تایم کلاس ها طوری برخورد میکرد که کسی به خودش اجازه نمیداد حتی با کلامش فضای کلاس رو به هم بریزه.یا حرف بی ربطی بزنه. و کسانی که توی کلاس ها بودن از تمام تایم کلاس استفاده مفید رو میکردن.
علت اینکه من این رفتار رو نداشتم :
ترس از ناراحت شدن خانمها بوده. نکنه اگه بگم ساکت باشین یا کمی جدی باشم و کمی ابهت داشته باشم ، ناراحت بشن و دیگه نیان .
من رو به عنوان یک مربی مهربون میشناسن و بارها گفتن که ما لبخند مهربونت رو دوست داریم که همیشه لبخند به لب داری .
در کل کلاس به همه نگاه میکنم و به همه لبخند میزنم. و چه انرژی هم از من میگرفت
من ریشه شرک خفی رو در وجود خودم پیدا کردم.
( من به خاطر حفظ دوست داشتنی بودن از سمت دیگران ، همیشه به همه لبخند میزنم.
یه جایی خوندم این ویژگی به خاطر کمال گرایی هست و اینکه از کودکی گفتن اگر این کار رو بکنی دوستت داریم. و من همیشه در تلاش برای کامل بودن و در تلاش برای دوست داشتنی بودن از نظر دیگران (
یکی دیگه از علت هاش این بوده که میگفتم این کلاس رایگانه و نباید سخت بگیرم. خانمها پولی ندادن که بخوام سخت بگیرم بهشون . میان که خوش باشن و حال دلشون خوش باشه و لذت ببرن.پس نباید سخت بگیرم.
من شرک خفی داشتم. برای نگه داشتن اونها هر رفتاری رو تحمل میکردم و در واقع باج میدادم که فقط بیان و کلاس هام پر باشه از جمعیت. که نگن این مربی خوب نبود. بگن چه مربی خوبی که کلاس هاش پر از جمعیته.
جمعیت و شاگردها رو کی میاره؟ خداوند
این کلاس رو کی برام فراهم کرد؟ خداوند
پس خداوند هم شاگردهای مناسب رو سر راهم قرار میده. وقتی قدرت رو بدم به خداوند نه به انسان ها ، نه به شاگردها
یادت رفته روز اول با 6 نفر شروع کردی؟ و کم کم تعدادشون به 70 نفر هم رسید؟
پس چی شد که دوباره تعداد کم شد و در حد 10 نفر به زور میان؟
قدرت رو دادم به انسان ها ، به اینکه چیکار کنم که اونها راضی باشن؟
شرک ، شرک ، شرک
ریشه تمام مشکلات از شرک میاد.
و کاری که من باید انجام بدم اینه که ببینم از نظر خودم چه کاری درست هست. نظم و احترام در حین کلاس ها حفظ بشه.حرف نامربوط و شوخی اضافی وسط کلاس نباشه. تایم کلاس به صحبت های غیر مربوط نره. کسی حرکات رو مسخره نکنه. یعنی اجازه ندم کسی بخواد حرکت اضافی داشته باشه و فضای کلاس رو به هم بریزه.ابهت همراه با روی باز و عشق و محبت. ولی هر کدوم به جا و به موقع خودش.
در کل ترمزهای ذهنی من برای قبول این درخواست و این نشانه :
خاطره بدم از اونجا
( که بالا گفتم)
زمان و کم آوردن وقت برای کار کردن روی خودم.
( من تازه خوشحال بودم که وقتم آزاد شده که میتونم بیشتر روی خودم و آموزش دیدنم کار کنم. اگه این کار رو قبول کنم دیگه تایم و انرژی برای آموزش دیدن ندارم (
و مسئولیت پذیری :
چون اونجا رایگان بود ، خیالم راحت بود که هر حرکت و زنجیره ای کار بشه مهم نیست.اگه تعطیل کنم بعضی روزها اشکال نداره ، اگه دیر برسم اشکال نداره. اگه زود تعطیل کنم اشکال نداره. اونها که پولی ندادن که توقعی داشته باشن.
ولی اگر بخوام خصوصی کار کنم :
باید قبل از شاگردهام برم ، بعد از اونها بیام بیرون.
به تمام سوالاتشون جواب بدم. وقت کافی براشون بذارم.تعطیلی نباید داشته باشم چون پول اونها از بین میره.
طراحی تمرین های عالی انجام بدم. در حین انجام حرکات کامل چکشون کنم.
اگه خصوصی کار کنم باید این شرایط رو تحمل کنم. میتونم؟
اصلا ظرف وجودم آماده است برای برگزاری یک کلاس خصوصی؟ برای یک مربی خصوصی بودن؟
مربی خصوصی بودن همون طور که پولش بیشتره ، انرژی و زمان بیشتری رو هم میخواد.
یه جور ترس از قبول مسئولیت دارم انگار.
خداوند با این پیشنهاد کاری میخواست به من یادآوری کنه که برای پول بیشتر ، برای راه اندازی کسب و کار خصوصی آمادگی های بیشتری نیاز هست. و من هنوز درس های زیادی هست که نگرفتم.
بنام خدایی مهربان
سلام به همه دوستان خوبم و استاد عزیزم
جلسه دوم پروژه تغییر
یکی از توحیدی ترین فایلها
چقدر عالی رزای عزیز خودش را از تحت صفر از کارگری کردن به بلندترین جایگاه هم از لحاظ اعتماد به نفس و هم از لحاظ احساس خوب رسانده ،
همیشه احساس خود راخوب نگهداریم حتا زمانیکه اوضاع بد است ، چون اشکالی نداره که ناراحت باشی اما مشکل دارد که به ناراحتت ادامه بدهی.
(خداوند از بینهایت طریق نعمت های اش را میرساند. ) حرف عالی و کاملا درست، اگر با خدا باشی حتما او ترا در مسیر درست قرار میدهد.
در مسیر نعمت ها و برکات.
هر جا که ایستادیم جز نازیبایی نتیجه نداشت اما هر جا که حرکت کردیم و ایمان داشتیم خداوند جهان ما را دگرگون کرد .
گرچه ظاهر بعضی چیزها نازیبا است اما باید به نقشه خداوند ایمان داشته باشیم .
چون خداوند میفهمه.
چون خداوند نتیجه را میدانه .
چون خداوند قادر است.
ح
خداره صدهزار مرتبه شکر
به نام خدا عزیز و بزرگ به نام خدایی که جهانم را آفرید و هدایتم کرد
سلام به استاد عزیز استاد جان راهنما و مریم جان پر تلاش و زیبا
من فکر میکردم که تغییر خاصی و آنچنانی نداشتم و هیچ تکامل و پله پله ای توی زندگیم نبوده
میخوام بگم که چند روز پیش برای یک شرکتی رفته بودم مصاحبه و تست بدم، همزمان با من یه دختر دیگه ای که دانشجو بود هم اونجا بود برای تست دادن، یهو از من پرسید که شما چطور با این شرکت هایی که گفتی قبلا کار کردی و الان سفارش دهنده داری
من خودم یهو این به زبونم اومد که خب آروم آروم و قدم به قدم بوده دیگه، من بعد از دانشگاهم همش فعال بودم اما جایی هم بود به صورت حضوری برم دوست داشتم و دنبالش بودم
یه روز با مامان اینام میخواستیم بریم بیرون که سر کوچمون یه دفتر فنی بود و سالها بود که اونجا بود و من فقط چندتا خرید ازش کرده بودم یهو خواهرم پشت شیشه رو نگاه کرد دید نوشته به یک طراح نیازمندیم و من رفتم سوال کردمو این اولین قدم من بود که اقدام کردم برای کار کردن رسمی و شاید باورتون نشه که چقدر کار من اونجا راحت بود، یعنی یه طور با مزه ای که هر ساعتی میخواستم برای خودم مرخصی میگرفتم، تا خونمون 5 دقیقه راه بود و من چیزی میخواستم میرفتم خونه و برمیگشتم، محیط کار عالی و ایده آل، سردم میشد گرمم میشد بهشون میگفتم و زودی نیاز منو برطرف میکردن
خلاصه همه چیز عالی و ریلکس پیش میرفت تا جایی که من دیدم خیلی همه چیز یه جور پیش میره و همزمان یک دوره ای هم در. رابطه با کارم میدیدم و با استاد اون دوره مستقیما در ارتباط بودم و این شد که استادم منو به یک شرکت معرفی کرد و از اون دفتر فنی به داخل خونه و یک کار راحت تر و از راه دور هدایت شدم و چقدررر خیر و برکت داشت اون کار و چه دوستی ها و آشنایی هایی شکل گرفت
و جالب اینجاست که مدیر اون کار و همکارم در واقع با شما استاد جان آشنا بود و چه پیشرفت هایی که نکرده توی این سال های اخیر، من البته با شما از طریق بردارم و بعد جدی تر از طریق خواهرم با شما آشنا شدم و کم کم از فایل های رایگان که شروع کردم همزمان با همین کاری که انجام میدادم
و حدودا 2 سال با این مجموعه کار کردم و یه زمانی نمیدونم سر چه قضیه ای بود که اینترنت اینا قطع شد و کارمون کم شده بود و ایشون کلا رفت سمت فروش وی پی ان و کلا ترکوند همشم اسم استاد رو میاره که من با دوره هاش ترکوندم و خداروشکر.
و من خودم استاد واقعا از همه فایل ها لذت بردم و استفاده کردم با دیدن فایل های شما شکرگزاری رو شروع کردم به دوره 12 قدم هدایت شدم و تمرین ستاره قطبی که دلم میره وقتی انجام میدمو شب ها اونطور سوپرایز میشم و قبل از اون یه کتاب از سایت خریدم که اصن انقدر خوشحال بودم و شکرگزاری میکردم به خاطر اینکه تونستم بلاخره یه محصول بخرم از سایت خداروشکر
و من توی این مرحله از این کار هم فاصله گرفتم و ازشون جدا شدم در حالی که کار دیگه ای نداشتم و فعلا پروژه های شخصی تکو توک بود
خیلی نگذشته بود که من با یه گروه دیگه و گروه گردشگری آشنا شدم اونم کارم از راه دور اما یک شرکت خیلی لاکچری و عالی هستن که سفرها بالا 20ـ30 تومن هست و منم خب خیلی هنوز اونطور کارم نیست که این درآمدو داشته باشم ولی خب عاشق یفر هم هستم و به شدت عکسو فیلمهایی که میبینم تجسم میکنم و همین شده که هم خود شرکت و هم از جاهای مختلف وبه من سفر هدیه داده شده :) خداروشکر صد هزار مرتبه شکر واقعا باورکردنی نبود که رفتم توی صحنه هایی قرار گرفتم که یک عالمه وقت توی عکسو فیلما میدیدمشون مثلا دو سال پیش بود فکر کنم که شما سفر به دور آمریکا جاهایی رفته بود که دریا بود آب گرم هم رفتید و ما خانوادگی فایل هارو میدیدیم
چقدر جذاب دقیق هم آب گرم رفتیم همون زمان هم برای اولین بار قشم رفتیم و زیبایی هاش دقیقا مثل جاهایی بود که شما رفتید آب آبی و تمیز وای عالیه
ممنون از شما و هر کسی که کامنت منو خونده و میخوام بگم که فقط کافیه ما بخوایم و واقعا باور کنیم، اقدام کنیم و پیش بریم خداوند به زیبایی هدایت میکنه…
خداروشکر خداروشکر خداروشکر
استاد جانم هرجا که هستید غرق در نعمت و فراوانی باشید در پناه خدا سلامت و شاد
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ
أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ
سلام استاد جان
سلام به استاد شایسته و دوستان خوبم
این فایل رو چقدر من هدایت میشدم گوش بدم اما بار آخر که گوش دادم یه طعم دیگه داشت برام.
باورهای قدیمی به خصوص اونهایی که پاشنه آشیل هست چنان مثل سیمان چسبیده به همه تار و پودم که هر چقدر تلاش میکنم و فکر میکنم ازش دور شدم میبینم نه! انگار هنوز باز هم ازش مونده.
اما اینبار مرحله آخرش هست اگر ادامه بدم اون سیمانهای شل شده فرو میریزه و من چقدرمنتظرشم.
البته این مرحله رو قبلاً با عشق تا حدودی انجام دادم اما در مسیری که هم برام لذت بخش بود هم عاشقش بودم ولی اینبار در مسیری که باز هم عاشقشم اما یکی از ترسناک ترین مسیرهای زندگیم هست ، ولی من انجامش میدم رسیدم به مرحله گذار از این ترس و چون ایمان دارم خداوند همراهمه داره برام لذت بخش هم میشه.
استاد شایسته جان سپاسگزارم برای سوالهای عالی که طرح کردین و کار مارو راحت تر و نتیجه بخش تر کردین.
استاد جان با عشق این فایل هارو کار میکنم و تو دفترم مینویسم اما هم به خاطر فرصت محدودم هم این که گاهی مثالهام شخصیه نمیتونم اینجا بنویسم.
ولی هم برای اعلام حضور دوست دارم بنویسم هم مستمر بودن کار کردن روی فایلها ، حتی اگر کوتاه باشه.
عاشقتونم
إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ
صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلَا الضَّالِّینَ
سلام به استاد عباس منش عزیز و همه یاران و هم فرکانسی های نازنین. من لیدا هستم. الآن در مرحله حساسی برای تغییر هستم. امروز مشغول مرور گذشته و تغییرات این ده سال گذشته بودم و داشتم به خودم دل و جرات می دادم که ببین چقدر جسارت و قدرت و ایمان به خرج دادی احسنت بتو که این همه امتحانات سخت را به سر بلندی گذراندی. حالا نوبت قدم بعدی است. از چه می ترسی تو که تا اینجا اینگونه آمدی؟
در سال 2015 بادوره های ناب شما, استاد عزیز آشنا شدم . در آفریقای جنوبی زندگی می کردم . قبل از کرونا بود . در شهر کوچکی زندگی میکردم و همسرم تصمیم گرفته بود همانجا اقامت کند. شرایط آن شهر برای من که عاشق تغییر و رشد بودم و برای پسرم که در حال رشد بود اصلا مناسب نبود . من تصمیم گرفته بودم از آن شهر خارج شوم. شروع به آموزش های رایگان کردم. کار م خبرنگاری برای روزنامه محلی آن منطقه بود و به دلایلی آن روزنامه منحل شد و من کار خود را ازدست دادم. شرکتی تاسیس کردم و وارد کار بازار یابی شدم و سپس املاک. املاک برایم قابل لمس تر بود چون همسرم و قبلش پدرم در این کار فعالیت می کردند . به مشاوره املاک پرداختم و کم کم یاد گرفتم چگونه خرید و فروش و اجاره انجام بدهم . شرکت ما یک شعبه جدید در شهر بزرگتر باز کرد و من داوطلب شدم فعالیتم را در آنجا ادامه بدهم. در سال 2018 توانستم پسرم را به شهر بزرگتر بیاورم . همراه یک پسر دیگری که خانوادهاش را از دست داده بود و من او را در خانواده پذیرفتم که همراه پسرم که او هم تک پسر بود دوتایی رشد کنند. ماسه نفری در شهر بزرگ زندگی کردیم. همسرم حاضر به تغییر مکان نبود و من مجبور شدم تنهایی عمل کنم با اینکه رابطه خوبی داشتیم و لی او حس می کرد تغییر برایش بسیار سخت است. در سال 2020 من مالکیت یه ساختمان را در دست گرفتم و شروع کردم به جمع کردن اجاره و پرداخت بدهی ها. شروع کردم به پس انداز برای خرید یک آپارتمان و در فکر این بودم که چگونه سرمایه گزاری را یاد بگیرم که در سال 2024 دریک تصادف رانندگی مادرم فوت شدند و پدرم به شدت صدمه دیدند.
آنها در ایران زندگی می کردند و من این حس را داشتم که باید به ایران برگردم و زمانی را کنار آنها بگذرانم. حالا دیگر پدرم به بودن من نیاز داشت و من باید بین استقلال و موفقیت و کنار خانواده بودن یکی را انتخاب میکردم . با توجه به اینکه من 30 سال بود از ایران خارج شده بودم در سال1368. می دانستم وقت این است که در کشور خودم و خانواده باشم. پسری که با ما زندگی می کرد بورسیه دانشگاه گرفت و به تایلند رفت و پسرم هم بورسیه یک دانشگاه در قبرس را گرفت . من شرکت را نمی توانستم بفروشم فقط می توانستم شرکت را منحل کنم و از آفریقای جنوبی خارج بشوم و به ایران بیایم که کنار پدر باشم. با پس انداز کمی که اندوخته بودم و درآمد اجاره آپارتمانی که خریده بودم هزینه یکسال دانشگاه پسرم را فراهم کردم و به ایران آمدم.
با واگذاری شرکت خودم به ایران که اومدم دیدم پدرم نیاز به کمک دارد. الآن حدود نه ماه است که در ایران هستم. کارهای امور ملکی پدر را به عهده گرفتم و بدنبال کسب درآمد از وارد آن و صادرات بین ایران و آفریقا هستم. ترس بزرگ من از قطع شدن درآمد خارج از ایران است. وحشتی که روبرو شدم با آمدن به ایران (در شرایط کنونی) می دانم ایران همیشه شرایط کنونی دارد . و من حالا ترسیده ام ولی تغییراتی که خودم بود آورده ام همیشه به نفع من بوده. حالا موقع امتحان و گذشتن مانع شرایط کنونی است. من با اینکه امروز از ترس و التهاب مغزم قفل شده بود . وب سایت استاد را باز کنم و قابل تغییر را در آغوش بگیر به من جان داد. پاشدم. دفتر شکر گزاری ام را باز کردم تاریخ 21 نوامبر 2025 را نوشتم و شروع به نوشتن شکرگزاری ها کردم. با دوازده قدم، روانشناسی ثروت و دوره عزت نفس شروع میکنم. امروز جمعه است. فردا اولین روز کاری در ایران است و من آماده ام. ساعت 3:30 صبح قبل از اذان بیدار می شوم شکرگزاری ، آموزش و ورزش شروع می کنم. بسمالله قبل از اینکه شرایط کنونی با هر تغییر دیگری سراغم بیاید من بدنبال تغییر می روم. وجودم از شکر گزاری ها گرم می شود و بدنم را که از ترس و اظطراب منجمد شده را گرم می کند. می دانم این بار بهتر از قبل می شود. خدایا به امید تو یا رزاق.
بهنام خداوند بخشندهی مهربان
و یاری امام زمان
سلام لیدا جان چقدر متنی که نوشتی زیبا بود چقدر بوی شجاعت وقدرت میداد اینکه توانستی شرایط خودت را از یک شهر کوچک عوض کنی و در یک شهر بزرگ تر کسب و کار خودت را راه بندازی همه اینها نشانهی ایمان قوی تو بود
تو با وجود تنها بودنت بدون همسرت تصمیم گرفتی رشد کنی واین برای من خیلی الهام بخش هست
وقتی دیدم سرپرستی یک نفر را برعهده گرفتی چقدر تحسینت کردم لیدا جان تو خیلی شجاعی که با تمام ترس هات پا روی موانع گذاشتی ورشد کردی
الان هم یکبار دیگر باید توکلت را نشان بدی تو شرایط خوبت را بخاطر پدرت ترک کردی
تو کار درست انجام دادی اگر من هم بودم همین کار میکردم به اون خدایی که احترام به پدر ومادر همسو با احترام به خودش دانسته توکل کن دوباره شجاعتت رانشان بده و من منتظر نوشتن موفقیت های بزرگت هستم
نمیدونم چرا ولی خیلی دلم میخواست برات بنویسم داستان زندگیت به شدت حال خوبی به قلبم داد
درپناه خدا باشی
به نام خدایی که همین نزدیکیست و یادش آرمش بخش قلبهاست
سلام استاد عزیزم و خانوم شایسته مهربان و دوستان همفرکانسیم
رزای عزیز واقعا غوغایی در درون ما به وجود آوردی تو چه کردی با ما دختر اشکمونو در آوردی. تو تمام باورهای محدودکننده و شرک آلود رو که تو ذهن ما بود خورد کردی واقعاً کیف کردیم از شنیدن صدای ملکوتیت که انگار زبان خدا شده بودی و داشتی به ما می گفتی و لا خوف علیهم ولا هم یحزنون.
به خدا وندی خدا بعدا از این فایل آرامشی بهم دست دادکه تا حالا زیاد تجربش نکرده بودم.
احسنت به تو دختر بهشتی.
وقتی داشتی داستانتو می گفتی یاد خودم افتادم که از وقتی با استاد آشنا شدم چطور ردپای خداوند در زندگیم پر رنگ شد. چند سالی بود که کارمند بودم و شرایط زندگی یک روال عادی داشت به لحاظ مالی هر ماه یک حقوق می گرفتم که تا آخر ماه سعی میکردیم که طوری خرج کنیم که کم نیاریم. از لحاظ روابط نسبتاً رابطه خوبی با همسرم و اطرافیان داشتم و از لحاظ معنوی ارتباطم با خداوند معمولی بود به لحاظ سلامتی هم در سلامت کامل بودم چون از وقتی یادم میاد ورزش می کردم اما من با اینکه شکرگزار این شرایط بودم اما برام راضی کننده نبود و همیشه دوست و دوست داشتم کسبوکار خودم رو داشته باشم.
درسالهای گذشته به این کار هم اقدام کرده بودم و یک باشگاه بدنسازی تآسیس کردم که به دلیل شراکتی کار کردن و یکسری باورهای مخرب ادامه دار نبود.
تا اینکه دل و به دریا زدم و به خدا گفتم من نمیدونم تو میدونی خودت هدایتم کن.
خیلی طول نکشید که از زبان یک دوست نام زیبای استاد عباسمنش رو شنیدم این اسم برام خیلی آشنا بود خیلی فکر کردم تا اینکه یادم اومد سال 87 یک فایل از ایشون دیده بودم و گفتم این حتما یک نشانه از طرف خداونده.تو اینترنت جستجو کردم و مستقیم هدایت شدم به سایت عباسمنش دات کام.
جرقه زده شد.اولین فایلی که دیدم یکی از قسمتهای توحید عملی بود. هیاهویی در وجودم شکل گرفت که تا صبح داشتم به حرفای استاد فکر میکردم که ما تا حالا تو مسیر اشتباهی بودیم اون خدایی که استاد داره معرفی میکنه با اون خدایی که از گذشته تو ذهن ما بوده فرق داره از اونجا بود که مسیر عشق آغاز شد ما شدیم سرگشته و حیران به دنبال یافتن خود در بیابان بی آب و علفی که ذهن برای من ساخته بود.
خدایا تو چقدر بزرگ و بخشنده ای که بنده تو با اینکه به تو بی ایمانه و هر روز به شکلهای مختلف شرک می ورزه و اسیر هوا و هوس شیطانیه باز هم رهاش نمی کنی
هرشب فایلهای استاد رو میدیدم و با شور و اشتیاق خاصی لحظه شماری می کردم تا شب بشه برم پای لب تاب و فایل ببینم چون روز سر کار بودم. هر روز تو دفتر شکرگزاریم بابت نعمتهایی که تو زندگیم بود شکر میکردم تو محل کار تو جمعهایی که بحثهای منفی وبیهوده میکردن شرکت نمیکردم حتی یه کاغذ چاپ کرده بودم که لطفا در این مکان غیبت نکنید و سعی میکردم خودم هم این کارو نکنم.تلوزیون رو کلا جمع کردم منی که هیچ فیلم و سریالی از زیر دستم در نمیرفت . اتفاقات خوبی تو زندگیم داشت میوفتاد تو محل کار ارتقا شغلی پیدا کردم کارانه بیشتری دریافت می کردم. انگیزم برای رسیدن به اهدافم روز به روز بیشتر می شد. سعی کردم همسرم هم با من هم مسیر بشه اما اون مخالفت می کرد و من چون قانون رو خوب نمی دونستم از این می ترسیدم که من وارد مدارهای بالاتر بشم و این باعث بشه که اون از زندگیم خارج بشه و من چون خیلی دوسش دارم نمی خواستم این اتفاق بیفته و از خدا خواستم که با من هم مسیر بشه و باورتون نمیشه وقتی اون تضاد تو زندگیمون بوجود اومد که داستانش رو تو قسمت اول براتون گفتم فردای اونروز که هسرم حالش خیلی خوب نبود یه همسایه قدیمی به دیدندش اومده بود. وقتی دیده بود حال همسرم زیاد خواب نیست و علتش رو جویا میشه همسرم براش تعریف میکنه که همچین اتفاقی برای پسرم افتاده و اون هم کلی باهاش صحبت می کنه و بهش آرامش میده و در آخر بهش میگه بیا برات یه فایل بفرستم این فایل رو گوش بده خیلی بهت آرامش میده برای استاد عباسمنشه بعدش همسرم میگه اسمش خیلی آشناست و وقتی من از سر کار اومدم برام تعریف کرد که همچین اتفاقی افتاده تو این استاد عباسنش رو میشناسی وقتی اینو گفت من اشک تو چشام حلقه زد گفتم الله اکبر چطور خواسته من به این زودی اجابت شد خدایا شکرت.
گفتم این همونیه که من چند بار بهت گفتم بیا من عضو این سایت شدم تو هم فایلشو گوش بده با هم کار کنیم. گفتی من این چیزا رو دوست ندارم. بعدها فهمیدیم که اون خانم همسایه اصلا عضو سایت استاد نبود و با آموزه هاش هم خیلی آشنایی نداشت فقط اومده بود این پیامو به همسرم بده و بره.
این شد که ما به لطف الله با هم هم مسیر شدیم و چه معجزه ها که تو زندگی ما اتفاق افتاد و هر روز خداوندو شکر می کنیم که ما وارد این این مسیر زیبا و الهی شدیم.
خیلی عاشقتم استاد عزیزم امیدوارم که یک روز از نزدیک ببینمت محکم بغلت کنم بهت بگم که تا آخر عمر شاگرد مکتب الهی شما هستم از شما دوستان همفرکانسی سپاسگذارم که بااین کامنتهای زیباتون بهم انرژی میدید دم همتون گرم . یا حق
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام به استاد عزیزم ،خانم شایسته نازنینم
سلام به تمام دوستان خوبم
این فایل فوقالعاده هست هر زمان که گوش دادم با شنیدن صدای رزای عزیز اشکم جاری شده و خدا را شکر کرده ام .
بارها و بارها گوش داده ام و از شنیدنش سیر نشده ام .
خدارا شکر برای وجود چنین الگوهایی ،که ما بچه های سایت بهشون دسترسی داریم .
من خودم جزو افرادی بودم که با خوردن چک ولگد و زمانی که دیگه خسته بودم توانستم این مسیر را پیدا کنم و تغییر کنم و خدارا هزاران بار شکر میکنم که به این مسیر هدایت شدم .
زمانی زندگی برام رنج مطلق بود
همه چیز تکراری ،همش غم و غصه
همش دعوا و ناراحتی
همش صحبت گرانی چک ،بدهی ،طلبکار
همش گریه های من و نالیدن
اعتماد به نفس پایین و از خدا طلب مرگ کردن
و دیگه نگم …
با آشنایی با استاد جانم ،گوش دادن فایلها تصمیم گرفتم تغییر کنم به خودم گفتم دیگه بسه بیا یه جور دیگه زندگی کن ،بیا به خدا توکل کن اعتماد کن ،مسیرت را عوض کن
اوایل خیلی سخت بود چون جو و محیط اطرافم همش تنش و اضطراب بود اما وقتی من قدم برداشتم وقتی ایمانم را نشان دادم درها باز شد
مسیر نشان داده شد شرایط عوض شد
خدارا هزاران بار شکر که در مسیر تغییر قرار گرفتم
تکاملی مسیر را طی کردم و هر روز آنقدر زندگی برایم شیرین هست که نمیتوانم توصیف کنم .
هر صبح با عشق بیدار میشم روز جدید ،زندگی جدید ،با تمرین ستاره قطبی روزم را می سازم
قلبم پر از آرامش و یاد خداست
اطرافم انسانهای خوب و مهربان پر شده است
برای خودم هدف تعیین کرده ام و با توکل به خدا پیش می روم .
فایلهای توحیدی استاد بیشترین تاثیر را رویم گذاشت .توحید عملی و فایل فقط روی خدا حساب کنید
چقدر دلم را قرص کرد چقدر شرک هایم را شناختم و قدرت را از بقیه گرفتم و به خدا دادم .
من عاشق سفر و طبیعت هستم با فایلهای سفر به دور آمریکا کلی حال دلم خوب شد خودم را در این سفرها کنار استاد جان و مریم جانم می دیدم انرژی مثبت بهم تزریق میکرد و کلا تمرکزم را به روی نکات مثبت و زیباییها میبرد. و با دیدن این زیبایی ها ،چقدر به مسافرتهای عالی رفتم خدایا شکرت .
اولین اقدام عملی برای داشتن حال خوبم ،تهیه دفتر شکرگزاری بود هر روز در دفترم شروع به نوشتن نعمتهایم کردم و خدارا شکر کردم و این نوشتنها ،تمرکز مرا از کمبودها برداشت و تمرکزم را روی داشته هایم گذاشت
دست از مقایسه خودم با دیگران برداشتم ،تمام حواسم را روی زندگی خودم متمرکز کردم سعی کردم هر روز بهتر از دیروزم باشم و قدم های کوچک اما مستمردر مسیر هدفم بردارم
در مسیر تکامل گامهایی که برداشتم
دفتر شکرگزاری که هر روز و هر شب قبل خواب شکرگزاری ام را انجام میدهم
تمرین ستاره قطبی که تمرین بی نظیر هست
کنترل ورودی ها و تمرکز بر روی زیبایی ها و نکات مثبت
دوری از فضاهای منفی
بیشتر تفریح کردن و حال دلم را خوب نگه دارم
و چقدر نتایج خوب و عالی گرفته ام سلامتی و روابط خوب ،همکاران هم فرکانس ،اعتماد به نفس بالا و هر روز بهتر میشوم .
از استاد عزیزم و مریم جانم سپاسگزارم برای این دوره عالی و رویایی
خدایا سپاسگزارم که مرا جزو افرادی قرار دادی که به آنها نعمت داده ای .
در پناه رب العالمین سالم و شاد باشید
سلام به دوستان عزیزم و استاد بی نظیرم
من هربار که این فایل رو گوش میدم پر از حس ناب خدایی میشم، همون حسی که فقط ماه رمضون تجربش میکنم و هر سال منتظرم که ماه رمضون زودتر از راه برسه برای تکرار تجربه این حس ناب :)
من سال پیش که تصمیم گرفتم شرایطم رو تغییر بدم با سایت استاد آشنا شدم، گرچه قبلاً، حدود پنج، شش سال پیش در اینستاگرام یک فایل از ایشون دیده بودم ولی اون موقع اصلاً نمیدونستم که استاد کی هستن و شغل و رسالتشون چیه…
و چون زمانی بود که اینستاگرام تازه بین مردم محبوب شده بود و پیج ها پشت هم به افراد نشون داده میشدن من هم پیج استاد رو اون وسطا گم کردم، فقط یادم بود که استاد تو فایلی که دیده بودم سوار جت اسکی بودن و یه جمله گفتن که همیشه تو ذهنم حک شده بود، اینکه “تا نرید جاهای دیگه و امکانات که وجود داره رو نبینید هیچ وقت خواسته ای در شما شکل نمیگیره، شما باید برید و ببینید چه چیزهایی در جهان وجود داره تا بخواهید که شما هم داشته باشیدش”….
این جمله باعث شد من دوباره به یاد استاد بیوفتم و به این فکر کنم که چجور دوباره پیداشون که، شاید باورتون نشه، فردای همون روز استاد یه فایل جدید پست کردن که برای من اولین پست در هوم اینستاگرام نشون داده شد، در حالی که قبلاً این اتفاق برام نیوفتاده بود طی این پنج شش سال….
و از اونجا هدایت شدم به فایل استاد که با استاد عرشیانفر لایو داشتن و من از اون فایل پاشنه آشیلم رو پیدا کردم و آرامش رو به چشم دیدم و کلی اتفاقات مثبت و اجابت خواسته هام
ولی جدیدا دوباره تضادهای قبلم دارن تکرار میشن، نمیدونم من از مسیر منحرف شدم یا اون تضادها از ریشه حل نشدن، خلاصه هر چی که هست من دارم تلاش میکنم که بیشتر به مسیر صراط مستقیم هدایت بشم و سمت خودم رو درست انجام بدم با کمک خداوند و این پروژه زیبا…..
قبل شروع این پروژه بارها بارها این قسمت گوش داده بودم و هربار کلی گریه میکردم از داستان این خانم
و نمیتونم بگم چقدر باعث تغییر من شد
سعی کردم تو هر اتفاق به ظاهر ناجالب دقیقا همین حرف تکرار بکنم که خدایاشکرت اینم هست ، میتونست حتی همین هم نباشه :)
و واقعا حرفهای خانم رزا نشون میده
فقط باید راه بیوفتی ، به هموارترین شکل ممکن خدا هدایتت میکنه :)
به نام خداوند رزاق
سلام با استاد عزیز و مریم جان و سلام به همه دوستان….
قبل از اینکه کامنت بنویسم اینو از خداوند درخواست کردم که خدایا من نمیدانم چه بنویسم تو منو کمک کن تو منو هدایت کن تو منو به مسیر صحیح ببر و کلاً با خدا به زبون خودم حرف ….
وقتی که تسلیم خداوند میشی و میگی من نمیدانم و میدانی تو منو هدایت کن و روی شونههای خداوند میشینی اون وقتی که خداوند بهت میگه که چیکار باید بکنی شاید از طریق یک نفر شاید از طریق یه پیام شاید از طریق یک ایده فقط باید شاخکها را تیز کنیم تو الهامات رو دریابی م.
همه ی اینها لاصه میشود توی احساس خوب اتفاقهای خوب. رزای عزیز وقتی که احساس خودش را خوب نگهداشت اون موقع به مسیر جدید هدایت شد همه اینها از احساس خوب با وجود آمد.
و شکرگزاری بزرگترین فرکانس به خداوند است وقتی شکرگزاری کنیم یعنی خواستههامون همون موقع مورد اجابت قرار میگیره……
خدایا شکرت
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی
« هدف : استقلال مالی و رسیدن به ثروت بیشتر ، میخوام دستم بره توی جیب خودم .میخوام از زیر پوشش دولت بیام بیرون. چیکار کنم؟
حاضری از زیر صفر شروع کنی؟ حاضری کارگری کنی ؟
آره حاضرم
اون کاری که الان فکر میکنم میتونم و هیچ پیش نیاز خاصی هم نداره ، میرم انجامش میدم.
خدایا تو به من بگو »
داشتم پیاده روی میکردم و گام دوم از پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو هم گوش میکردم و همزمان نت برداری هم میکردم و اینا رو توی نت گوشیم نوشتم :
خدایا من میخوام به استقلال مالی برسم. تو به من بگو چیکار کنم. میخوام از زیر پوشش دولت بیام بیرون. میخوام کسب و کار خودم رو راه بندازم. حتی حاضرم کارگری کنم.
شب یکی از خانمهای ورزشکار سالن قبلی زنگ زد بهم.
که مسئول بسیج اون محله هم بود .
گفت سانس خالی برای سالن جور شده. شما وقت دارین بیاین؟
اونجا که سانس خالی داشت. اداره یک سانس برای ورزش عصرگاهی به من داده بود. ولی چون من دو جای دیگه کلاس ورزش صبحگاهی هم میرفتم،حقوقی نمیدادن. میگفتن چه یک کلاس بری چه ده کلاس یک حقوق میدیم. از تهران اینطوری دستور دادن. اونم ماهی یک و چهارصد
منم هدفم کسب تجربه بود .گفتم تجربه رو از همین دو کلاس به دست میارم. چرا زمان و انرژیمو بذارم برای کلاس سوم؟
گفتم برام به صرفه نبود که بیام.
گفت خانمها حاضرن پول بدن. چقدر میگیرین؟ خانمها خیلی شما رو دوست دارن.
آیا این نشانه ای هست از سمت خداوند برای شروع کسب و کارم؟
اما چرا اونجا؟
اصلا از اونجا خاطره خوبی ندارم. جایی که زمستون ها بخاری رو روشن نمیکردن و تابستون ها کولر نداشتیم.بدون هیچ امکاناتی. جایی که خانمها به حرف من گوش نمیکردن. وسط کلاس میرقصیدن و نظم کلاس رو به هم میریختن. و من نمیدونستم چه برخوردی باید باهاشون بکنم. خانمها بچه هاشون رو میاوردن و بچه ها توپ بازی ، اسکیت سواری ، طناب بازی ، دوچرخه سواری میکردن و از بین ما رد میشدن، و حواس ما رو پرت میکردن. و هر چی بهشون میگفتم گوش نمیکردن. حتی توپ رو از بچه ها میگرفتم ، مادرها میگفتن ولشون کنین بذارین بازی کنن. و جلسه بعد دوباره همون مسائل . یک محیط شلوغ و بی نظم و پر تنش که باید داد میزدم تا صدام برسه. اصلا به خاطر کلاس من نمی آمدن. به خاطر بازی بچه ها شون میامدن.
و حتی بعضی وقت ها خود مادرها ته سالن با بچه ها توپ بازی میکردن.
بعضی ها خیلی مذهبی بودن به آهنگ ها گیر میدادن.
وسط انجام حرکات هر کدوم جداگانه میگفتن خانم نگاه کنین ببینید من درست میرم حرکت رو ، حرکت اون رو اصلاح میکردم ، باز بعدی … ، کل تایم کلاس میرفت و توی دلم میگفتم پول هم ندادن انتظارات زیادی هم دارن ، در اصل من حرکت رو باید انجام بدم و اونها با توجه به اجرای من و توضیحات من حرکت رو برن. نه اینکه دونه دونه بخوام چکشون کنم. اگه اشتباه بود خواهم گفت دیگه .
درسته پرجمعیت ترین کلاسم بود و همه تعجب میکردن که چه جوری خانمها 2 تا 4 توی اوج گرما میان ورزش ، اونم سالن بدون کولر .
اما یه فضای سمی و پر تنش و پر از انرژی منفی بود برام . که وقتی تعطیل شد من خوشحال شدم. یعنی خودم تعطیل کردم به بهانه اینکه حقوق نمیدن و برام نمیصرفه.
هم انرژی و هم زمانم رو میذاشتم و از آخر باید کلی ذهنم رو آروم میکردم و ذهنم رو کنترل میکردم که در مقابل این رفتارها خونسردی خودم رو حفظ کنم.
حالا در همون محیط پیشنهاد کار به من شد. که به صورت خصوصی و پولی کار کنم اونجا.
باید قبول میکردم یا نه؟
این چه نشانه ای برای من داره؟ چه درسی برای من داره؟
من مقصر بودم که فضای کلاس به اون شکل بود.
من فرکانس مناسب ارسال نکردم.
به قول استاد من چه فرکانسی ارسال کردم که اونها این رفتار رو داشتن؟
من باید درس های بیشتری رو یاد بگیرم.
درس مدیریت کلاس ، مدیریت خانمها.
همیشه ابهت مربی ورزشی خودم که 15 سال پیشش یوگا میرفتم رو تحسین میکردم. بیرون از کلاس و خارج از تایم کلاس شوخ و خوش برخورد و خوش رو. ولی توی تایم کلاس ها طوری برخورد میکرد که کسی به خودش اجازه نمیداد حتی با کلامش فضای کلاس رو به هم بریزه.یا حرف بی ربطی بزنه. و کسانی که توی کلاس ها بودن از تمام تایم کلاس استفاده مفید رو میکردن.
علت اینکه من این رفتار رو نداشتم :
ترس از ناراحت شدن خانمها بوده. نکنه اگه بگم ساکت باشین یا کمی جدی باشم و کمی ابهت داشته باشم ، ناراحت بشن و دیگه نیان .
من رو به عنوان یک مربی مهربون میشناسن و بارها گفتن که ما لبخند مهربونت رو دوست داریم که همیشه لبخند به لب داری .
در کل کلاس به همه نگاه میکنم و به همه لبخند میزنم. و چه انرژی هم از من میگرفت
من ریشه شرک خفی رو در وجود خودم پیدا کردم.
( من به خاطر حفظ دوست داشتنی بودن از سمت دیگران ، همیشه به همه لبخند میزنم.
یه جایی خوندم این ویژگی به خاطر کمال گرایی هست و اینکه از کودکی گفتن اگر این کار رو بکنی دوستت داریم. و من همیشه در تلاش برای کامل بودن و در تلاش برای دوست داشتنی بودن از نظر دیگران (
یکی دیگه از علت هاش این بوده که میگفتم این کلاس رایگانه و نباید سخت بگیرم. خانمها پولی ندادن که بخوام سخت بگیرم بهشون . میان که خوش باشن و حال دلشون خوش باشه و لذت ببرن.پس نباید سخت بگیرم.
من شرک خفی داشتم. برای نگه داشتن اونها هر رفتاری رو تحمل میکردم و در واقع باج میدادم که فقط بیان و کلاس هام پر باشه از جمعیت. که نگن این مربی خوب نبود. بگن چه مربی خوبی که کلاس هاش پر از جمعیته.
جمعیت و شاگردها رو کی میاره؟ خداوند
این کلاس رو کی برام فراهم کرد؟ خداوند
پس خداوند هم شاگردهای مناسب رو سر راهم قرار میده. وقتی قدرت رو بدم به خداوند نه به انسان ها ، نه به شاگردها
یادت رفته روز اول با 6 نفر شروع کردی؟ و کم کم تعدادشون به 70 نفر هم رسید؟
پس چی شد که دوباره تعداد کم شد و در حد 10 نفر به زور میان؟
قدرت رو دادم به انسان ها ، به اینکه چیکار کنم که اونها راضی باشن؟
شرک ، شرک ، شرک
ریشه تمام مشکلات از شرک میاد.
و کاری که من باید انجام بدم اینه که ببینم از نظر خودم چه کاری درست هست. نظم و احترام در حین کلاس ها حفظ بشه.حرف نامربوط و شوخی اضافی وسط کلاس نباشه. تایم کلاس به صحبت های غیر مربوط نره. کسی حرکات رو مسخره نکنه. یعنی اجازه ندم کسی بخواد حرکت اضافی داشته باشه و فضای کلاس رو به هم بریزه.ابهت همراه با روی باز و عشق و محبت. ولی هر کدوم به جا و به موقع خودش.
در کل ترمزهای ذهنی من برای قبول این درخواست و این نشانه :
خاطره بدم از اونجا
( که بالا گفتم)
زمان و کم آوردن وقت برای کار کردن روی خودم.
( من تازه خوشحال بودم که وقتم آزاد شده که میتونم بیشتر روی خودم و آموزش دیدنم کار کنم. اگه این کار رو قبول کنم دیگه تایم و انرژی برای آموزش دیدن ندارم (
و مسئولیت پذیری :
چون اونجا رایگان بود ، خیالم راحت بود که هر حرکت و زنجیره ای کار بشه مهم نیست.اگه تعطیل کنم بعضی روزها اشکال نداره ، اگه دیر برسم اشکال نداره. اگه زود تعطیل کنم اشکال نداره. اونها که پولی ندادن که توقعی داشته باشن.
ولی اگر بخوام خصوصی کار کنم :
باید قبل از شاگردهام برم ، بعد از اونها بیام بیرون.
به تمام سوالاتشون جواب بدم. وقت کافی براشون بذارم.تعطیلی نباید داشته باشم چون پول اونها از بین میره.
طراحی تمرین های عالی انجام بدم. در حین انجام حرکات کامل چکشون کنم.
اگه خصوصی کار کنم باید این شرایط رو تحمل کنم. میتونم؟
اصلا ظرف وجودم آماده است برای برگزاری یک کلاس خصوصی؟ برای یک مربی خصوصی بودن؟
مربی خصوصی بودن همون طور که پولش بیشتره ، انرژی و زمان بیشتری رو هم میخواد.
یه جور ترس از قبول مسئولیت دارم انگار.
خداوند با این پیشنهاد کاری میخواست به من یادآوری کنه که برای پول بیشتر ، برای راه اندازی کسب و کار خصوصی آمادگی های بیشتری نیاز هست. و من هنوز درس های زیادی هست که نگرفتم.