درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۱
موضوع این برنامه: مفهوم مشیت و “خواست خداوند” از دیدگاه خداوند در قرآن
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- “مشیت”، قانون کلی و بدون تغییر جهان است؛
- دامی خطرناک به نام “فقط حرفهای قشنگ زدن”؛
- “انشاالله”، به معنی اگر خدا بخواهد نیست بلکه به معنی: اگر با مشیت (قوانین) خداوند هماهنگ باشد؛
- خداوند برای شما هیچ تصمیمی نمیگیرد؛
- ” ابلاغ پیام” مهم است نه فهماندن آن به دیگران. افرادی که آماده شنیدن باشند، پیام را می شنوند و جدّی میگیرند؛
- قدم اول برای هدایت این است که: عجز خود را در برابر خداوند و نیاز به هدایت او، بپذیری؛
- اصل اساسی آموزش: اول از همه خودت به آنچه آموزش میدهی عمل کن؛
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۱20MB21 دقیقه














سلام و درود فراوان به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی.
قسمت آخر صحبتهای استاد عزیز در مورد عجز و ناتوانی ما در برابر تغییر دیگران بود که میخام تجربمو تو این زمینه بگم .
در گذشته فکر میکردم عقل کل خانواده هستم خودمو خیلی قوی میدیدم یه جورایی خودمو رئیس خانواده نشون میدادم فکر میکردم توانایی انجام هر کاریو دارم به خیال خودم آدم دلسوز و مهربونی هستم و همیشه نگران زندگی اطرافیانم به خصوص نزدیکانم هستم
فک میکردم خیلی عاقل و بی نقص هستم بنابراین همیشه انگشت اشارم سمت بقیه بود و بدون اینکه به نقاط ضعف خودم توجهی داشته باشم مدام ضعفها و نواقص بقیه رو چک میکردم در یک کلام همیشه دنبال تغییر دیگران بودم دیگرانی که میگم همسرم ، پدر و مادرم و خواهر برادرام بودن .
بابت خانواده ی همسرم تلاشی نمیکردم چون خودمو در مقابل اونها ضعیف میدیدم و ازشون میترسیدم بنابراین سمت کسایی میرفتم که از خودم ضعیفتر میدونستم البته بیشتر با این فکر جلو میرفتم که خانوادم عزیزای من هستن و من در مقابل رفتارها و عملکردهای اشتباهشون احساس مسئولیت میکنم خیلی وقتا جای اونها خیلی کارا رو انجام میدادم چون فکر میکردم از پسش بر نمیان. تمام وقت و انرژیم حتی وقتایی که تنها بودم با فکر کردن بهشون میگذشت و تمامی افکارم دنبال راه چاره ای برای مشکلاتشون بود .
ظاهراً مهربون بودم اما خیلی جاها زور میگفتم خیلی جاها راحت صدامو بالا میبردم خیلی راحت اجازه مداخله در امور شخصیشون داشتم .زیاد امر و نهی میکردم بنابراین مدام در پی کنترلشون بودم .
کسی که مدام بخواد تو زندگی دیگران سرک بکشه به هر دلیلی که میخواد باشه فرقی نمیکنه زمانی که انرژی زیادی ازش بره کم کم عصبانی میشه توقعاتش بالا میره شاید با خشم رفتار کنه .
عصبانی میشدم چون انقدر مغرور بودم که میگفتم چرا طبق میل من رفتار نمیکنن ؟!!
هیچکسو قبول نداشتم جاهایی که کسی به حرفام اعتنا نمیکرد خیلی بیشتر عصبانی میشدم ولی باز دست از تلاش برنمیداشتم طبیعتاً حس نفرت تو وجودم خیلی بالا پایین میشد تا اینکه خسته شدم دیگران رو هم خسته کرده بودم به قول معروف به جایی رسیدم که درماندگی خودمو حس کردم حس کردم کسی دیگه بهم احترام نمیذاره و وجودم مایه ی عذاب و رنجش دیگرانه . به قول معروف اینجا بود که دیگه عاجز شدم متوجه شدم توانایی و قدرت تغییر بقیه رو ندارم زمانی که خدا رو بیشتر شناختم و زمانی که با قوانین جهان هستی آشنا شدم دیگه تسلیم شدم کم کم نگاهمو به همه چیز و همه کس تغییر دادم فهمیدم تو زندگی دیگران هیچ نقشی ندارم و تمامی احساسات و کارام در مقابل دیگران برای تغییر زندگی بهتر ، هیچ و پوچ بوده و هیچ نقشی جز تغییر زندگی خودم ندارم از همه مهمتر اینکه خیلی از روابطه هامون شکر آب میشد خیلی جاها باعث خدشهدار شدن رابطهها میشدم خیلی راحت همه رو قضاوت میکردم حالا که یاد اون روزا میفتم میگم چ عجوبهای بودم چ آدم مغرور و خودخواهی بودم .
آشنایی با قوانین جهان هستی اینکه هر فردی خودش خالق اتفاقات زندگی خودشه و هیچکس جز خودش تا وقتی که نخواد نمیتونه صدمه به زندگیش وارد کنه باعث شد بفهمم کارهای تو زندگی کسی نیستم اگه فکر میکردم میخوام ناجی بقیه باشم اونم نیستم و نمیتونم باشم .
انقدر عاجز و درمانده هستم که اگه بتونم فقط به خودم توجه داشته باشم و دنبال ضعف و نواقص خودم بگردم و سعی در تغییر اونها داشته باشم همین کمک خیلی بزرگیه به اطرافیانم هم ، خواهد بود .
بار اولی که این جمله رو شنیده بودم نمیتونستم بپذیرمش که اگه من تغییر کنم با تغییرای من بقیه هم تغییر میکنن البته نه در امور شخصی و در همه ی زمینهها ، منظورم ، داشتن رابطه ی خوب بین منو و دیگران بود رابطهای که جز احترام و محبت و توجه چیز دیگهای نباشه .
اکثر ماها هر تلاشی برای دیگران انجام میدیم به خاطر دریافت همین احساس هستش که بهمون احترام بذارن و به جا و به اندازه محبت و توجه داشته باشن و دوستمون داشته باشن ، پس اینکه من فکر کنم مسئولیت کسیو قبول کنم ، دخالت تو زندگی کسی داشته باشم یا دلسوزی کنم یا زندگی کسیو کنترل کنم همه ی اینها به جای استحکام رابطه ، رابطه ها رو خدشهدار میکنه بنابراین باید دست از این کارام برمیداشتم و خودمو تسلیم میکردم تسلیم اینکه من عاجز و ناتوانم در مقابل زندگی دیگران ! من به تنهایی از پس مشکلات کسی برنمیام باید صبور میشدم باید آگاهانه نگاهمو از زندگی دیگران برمیداشتم باید یاد میگرفتم تا کسی ازم درخواستی نکرده نباید حتی احساسی بشم بیشتر سکوت کنم سعی کنم پای حرفهای بقیه نشینم و تا جایی که میتونم از زندگی کسی چیزی ندونم
هرچی کمتر میفهمیدم آرامش بیشتری داشتم آگاهانه سعی میکردم پای غیبت و قضاوتهای بقیه نشینم که ذهنم درگیر چیزی نشه .
خیلی سال کشید و خیلی زمان برد ولی بالاخره یاد گرفتم به حد و مرز و حقوق دیگران احترام بزارم ، به عقاید و دین و مذهب هر کسی احترام بزارم ، تو هر موضوعی که به من ربطی نداره دخالتی نداشته باشم باور داشته باشم قدرت و توانایی نجات زندگی کسیو ندارم ، هیچ وقت نخوام کسیو کنترل کنم ، سعی کنم هر کسی رو با هر ویژگی ای که داره بپذیرم و دوستش داشته باشم تا جایی که کسی خسارتی وارد نکرده منم کاری به کار کسی نداشته باشم حتی در اون صورتم اگه کسی خسارتی بهم وارد کنه باید یاد بگیرم از راه درستش و خیلی اصولی اون موضوع رو حل و فصل کنم که خیلی جاها تجربه بهم نشون داده فاصله گرفتن و سکوت کردن بهترین راهکاره .
متوجه شدم قدرت و تواناییم در خلق اتفاقات خوب و در تغییرات مثبت خودم ، خیلی زیاده .
وقت و انرژیم باید صرف خودم بشه به جای توجه به سهم و نقش دیگران توجهم به سهم و نقشهای خودم باشه برای خودم برنامهریزی داشته باشم. با ایمانی که به خدا پیدا کردم ترسها و حس دلسوزی و نگرانی هامو کنار بذارم و به احساسات و عواطف خودم توجه کنم هرجا هر کسی نیازی بهم داشت و درخواستی ازم داشت حتماً در حد توانم کمکشون کنم . از محبت کردن دریغ نمیکنم ولی محبتی که از راه درستش باشه نه از سر احساسات مخرب !
وقتی این تغییرات مثبت رو کردم پی بردم چقدر اینطور عزیزتر و محبوبتر هستم و دیگران کنارم احساس راحتی و آرامش دارن . بنابراین پذیرش واقعیتها اولین پله ی آگاهیم بود
سعی کردم وابستگیهامو کنار بذارم و جایی زور الکی نزنم امروز با قبول عجزم نیرو میگیرم تا قدمهای درست تری بردارم وقتی دست از تلاشهای مخربم برای دیگران برداشتم آرامش بیشتری وارد زندگیم شد حتی بابت همسرم که از همه مهمتر بود. چون کنارم زندگی میکرد و خیلی سختتر بود بتونم خودمو در مقابلش تغییر بدم اما تونستم کم کم و آروم آروم غلبه به غرور و خود خواهی هام کردم .
زمانی که تو مسیر درست میفتیم خداوند به طرق مختلف با اتفاقات مختلف بهمون نشون میده که هر چقدر دنبال تغییرات مثبت خودمون باشیم و دست از تغییرات دیگران برداریم زودتر و بهتر و قشنگتر به اهدافمون میرسیم این احساس رو معجزه میدونم و خیلی حس خوبی ازش میگیرم که چ جالب با تغییرات خودم چ تغییرات قشنگی از طرف مقابلم دریافت میکنم بدون اینکه دست و پایی زده باشم بدون اینکه وقت و انرژی زیادی بزارم .
خدا رو شکر خیلی سال از اون وقتا میگذره از اون سالهایی که خیلی زورگو بودم درسهای زیادی گرفتم و افکارم خیلی بزرگتر شد.
فکر میکنم انقدی رشد کردم که اگه موضوع یا ناراحتی تو زندگی دیگران پیش بیاد مداخلهای نداشته باشم .
رهایی و آزادی برای هر فردی شیرینه . هر کسی دوست داره خودش هر چیزیو تجربه کنه به قول استاد عزیز حرف خوب زدن مهم نیست مهم اینه که ببینی چ نتایجی تو زندگی شخصی خودت هست و دیگران خیلی خوب همه چیزو میبینن و میفهمن و هر کسی که بخواد خودش از تو درس یا کمک میگیره هر کسی هم نخواد ، نخاسته و ب تو ربطی نداره . بنابراین هیچ وقت نباید به خودمون اجازه ی دخالتی تو زندگی کسی بدیم .
همیشه بابت ضعفهایی که دارم از خداوند کمک و هدایت میخام و خداوند خیلی قشنگ هر چن گاهی ممکنه تلخ باشه ولی بهم نشون میده که همین تلخی ها و گاهی رنجها و ناراحتی ها باعث بزرگ شدن و رشد و تغییرات مثبتم میشن .
اینکه استاد عزیز همیشه میگن قبل از وقوع اتفاقات بد ، خودتون متوجه بشین تو مسیر غلطی هستید همینه .
باید آگاه باشیم به همه ی اموارت و عملکردهامون و اتفاقاتی که دور و ورمون میفته ، ببینیم هر چیزی نشون دهنده ی چ درس یا پیامی هستش که زودتر دنبال راه حل مناسب باشیم .
تجارب گذشته همیشه درسها و پیامهای خودشو داره که باید ازش استفاده کنیم تا تو دام نیفتیم .
مرسی استاد عزیز
مرسی که هستید
الهی که همیشه باشید
سلام به استاد عزیز و گرامی خودم و مریم جان عزیزم و تمامی دوستان گرامی.
خدا رو شکر تو این چند سال اخیر که دورههای استاد رو کار کردیم افکار و باورها و درکمون نسبت به این قضیه که همه ی اتفاقات از سمت و سوی خودمون پیش میاد ، تغییر کرده و دیگه مثل قبل از خدا توقع نمیکنیم. در واقع زمانی توقع میکنیم که خودمون در راستای هر چیزی تلاش کرده باشیم یعنی سهم و نقش خودمون رو درست انجام داده باشیم و بعد از خدا درخواست میکنیم که سهم خودش رو برامون انجام بده.
اینکه هر اتفاقی تو زندگی من میفته من بگم خدا برام رقم زده کاملاً با منطق من در تضاد هستش دیگه مثل گذشته نمیپذیرم که خدا هر کس را که بخواهد هدایت میکند. این درسته که : خدا هر کس را که خودش بخواهد هدایت میکند تازه اینم نه که به کلام باشه بلکه باید عمل من نشون بده یعنی من در هر لحظه سعی کنم در فرکانس یا مدار بهتری قرار بگیرم.
یادمه اون موقعها که باور غلطی داشتم خیلی جاها به هر علتی حالا یا به خاطر تنبلی یا به خاطر عدم مسئولیت یا به خاطر خود خواهی و توقع زیاد در کل که به خاطر عدم درک قوانین جهان کنار میشستم و فقط چشمم دنبال این بود که خدا باید برام کاری بکنه و اگه اتفاقات طبق میل من پیش نمیرفت میچسبوندم به اینکه حتماً خدا مصلحت ندونسته.
کلاً زاویه دیدم نسبت به این قضیه که خداوند هر کیو بخواد هدایت میکنه یا به هر کی بخواد نعمت میده خیلی اشتباه بود. الان خدا رو شکر میکنم که نگاهم نسبت به اون سالها خیلی تغییر کرده.
تسلیم بودن و اعتراض نکردن نسبت به آنچه که اتفاق میفته خیلی فرق داره با اینکه من هیچ کاری نکنم.
زمانی به خدا اثبات میکنم که من تسلیمم که با احساس خوب و لذت بردن ، به زندگیم ادامه بدم.
اینکه من کاری نکنم ولی همچنان با احساس بد و حسایی مثل ترس و نگرانی به زندگیم ادامه بدم اسمش تسلیم یا رها کردن نیست بلکه اسمش فرار از واقعیتها و انکار کردنه!!!!
اونایی که دنبال کسب آگاهی نمیرن همیشه بهانهای برای فرار از واقعیتها دارن مثل گذشته ی خودمون .
اما کسی که آگاهی کسب میکنه و با تجاربی که به دست میاره هر روز بیشتر از روز قبل پی به قوانین جهان میبره خوب میفهمه که سهم و نقش خودش چیه و سهم و نقش خدا چیه .
به همین جهت دست از جنگیدن و یا زور زدن و حتی فریب دادن خودش برمیداره.
چن روز پیش همسرم بدون مقدمه یه دفهای بهم گفت مادرش بش گفته چون برادرش مریضه خونهای که توش مستاجره رو میخواد براش بخره که یه وقت استرس و اضطراب باعث حاد شدن بیماریش نشه یعنی از سر دلسوزی و ترحم و حتی ترس به قول خودش گفته من مادرم میترسم که اگه این کارو نکنم یه اتفاقی برای بچم بیفته بعداً عذاب وجدان بگیرم به همین خاطر مادر شوهری که دلش بند هر هزار تومنش بود، الان میخواد چند میلیارد پول به پسر کوچیکش بده تا به خیال خودش از عذاب وجدان بیرون بیاد. چون فکر میکنه دعوا و مشاجرههای چند سال پیششون که خودش خیلی پسرشو نفرین میکرده باعث بوجود اومدن این بیماری در پسرش شده . بگذریم….
موضوعی که به من مرتبطه اینه که تا همسرم این موضوع رو مطرح کرد ،بقدری عصبانی شدم که در عرض 10 دقیقه قسم خوردم که دور کل خانوادشو خط میکشم . از اینکه این همه افکار و باورهای پوچی دارن و اینکه چقد بین بچههاشون فرق میزارن.
درست، ده دقیقه کشید تا من آروم شدم.
همسرم توجیه و منطقهای خودشو میوورد که منو آروم کنه ولی من تو اون 10 دقیقه هیچی تو مغزم نمیرفت تا اینکه لا به لای صحبتهای همسرم، هی یکی یکی قوانین تو ذهنم مرور میشد و یه دفعه منی که آمپرم به هزار چسبیده بود مثل کسی که آب یخ ریخته باشن رو سرش ، یه دفعه آروم آروم شدم.
این اومد تو ذهنم که هر کسی پاسخ فرکانس خودشو دریافت میکنه.
این اومد تو ذهنم که هیچ دلیل و منطقی برای مجاب کردن جهان به خاطر حال بدیت نداری .باید همیشه و در هر شرایطی احساسامو خوب نگه دارم .باورهای فراوانی اومد تو ذهنم اینکه جهان پر از نعمت و فراوونیه.
شرک خدا اومد تو ذهنم که با این رفتارم دارم به خدا شرک میورزم و نگاهم به اینه که مادر شوهرم یه کمکی به ما بکنه که وضعیت ما بهتر از این باشه.
این اومد تو ذهنم که نباید حس لیاقتمو زیر سوال ببرم و ارزشهای خودمو به خاطر چن میلیارد پول، پایین بیارم.
جایگاه خودمو با جاریم با برادر شوهرم با بچههاش مقایسه کردم و گفتم ناهید هیچ وقت نخواه که جای اونا باشی و کسی بخواد به هر علتی به تو کمک مالی کنه .همین که بینیاز از کسی هستی، همین که خانوادم از بزرگترین ثروت که سلامتی هستش برخوردار هستن، ینی من صاحب همه چیز هستم. چیزهایی که با میلیاردها پول نمیشه عوضشون کرد.
وقتی تو ذهنم اومد که مادرشوهرم داره سهم ماها را هم به پسر کوچیکش میبخشه ، این جمله رو به خودم یادآوری کردم که « خدایا من به تو و عدالت تو یمان دارم هیچ حقی از من گرفته نمیشود و من آسوده خاطر هستم ».
که میدونم اینم ب خاطر باورهای کمبودمونه که از بود و نبود بزرگترهامون مال وثروت میخایم.
و اینکه« خداوند و قوانین جهان در حال انجام کارهستن تا ثروت و نعمت وارد زندگی من بشه».
خیلی جالبه همه این آگاهیها و باورهایی که تو این چن ساله یاد گرفتمشون و سعی میکنم تو عمل نشون بدم ،لابه لای صحبتهای همسرم به ذهنم خطور کرد. از اینکه اون 10 دقیقه رو مثل بم منفجر شدم ناراحت شدم ولی از اینکه خیلی زود احساسم نسبت به اون قضیه خاموش شد خیلی خوشحال شدم .خودمو بخشیدم و احساسمو نسبت به خانواده ی همسرم بخصوص مادرشو و برادر شوهرم خوب کردم.
کل قضیه رو در عرض چن دقیقه فراموش کردم و دیگه با همسرم راجع بهش صحبت نکردم حتی تونستم تو خلوت خودم تمام گفتگوهای ذهنی و نجواها را خاموش کنم و از این بابت خیلی خدا رو سپاس گفتم . چون در گذشته من کسی نبودم که به راحتی از این موضوعها بگذرم. از اینکه نگاهم به دنیا و جهان تغییر کرده بود خودمو تحسین کردم حتی لابه لای حرفها این تو ذهنم اومد که ناهید خانم درسته که برادر شوهرت بیماره و به نظر عمر کوتاهی داره اما تو خودت میدونی که عمر ، دست خداس و حتی تو نمیدونی که تا فردا زنده هستی یا مرده ؟!!!! پس نمیخواد حرص و جوش مال دنیا و یا رفتارهای دیگرانو بزنی. تمرکزتو بذار روی همون ایمانی که به خدا داری و مطمئن باش اگه با هم همین ایمان پیش بری خداوند بهترینها رو نصیبت میکنه من امسال خودمو متعهد کردم صبور باشم و توکلم رو با احساس خوب و لذت بردن از داشته هام به خداوند ثابت کنم بنابراین نباید در جهت خلاف تعهدم پیش برم.
پس خودمو تسلیم تمام اتفاقاتی که تو زندگیم میفته میکنم هر چن بر خلاف میل من باشن. هر چن به نظر غیر قابل تحمل و یا مشکل ساز باشن.
رعایت قوانین جهان و داشتن افکار و باورهای مثبت مطمئنم مشیت الهی را هم ، به بهترین شکل ممکن دریافت خواهم کرد.
استاد جونم عاشقتم.
الهی باشی همیشه که وجودت باعث آرامش زندگیمه .
گفتگوی استاد عباس منش قسمت 41.
سلام به استادعزیز شیوا سخنم .
بازم بحث توحیدی که من میمیرم براش .اگه استاد ساعتها هم تو این زمینه صحبت کنن ،من سیر نمیشم که هیچ خسته هم نمیشم وتا آخر صحبتهارو با عشق ولذت گوش میدم.
چون میدونم از خدا شناخت کافی ندارم .وهرچقدرم گوش بدم و مطالب جدیدیا حتی تکراری بشنوم باز نیاز دارم این مطالب رو گوش بدم.
هر شناختی هم که تا حالا پیدا کردم که باعث ایجاد افکار و باور جدید نسبت به خدا، تو زندگیم شده ،طبیعتا از استاد عزیزآموختم .
منم ازاون دسته افرادی بودم که همیشه این ابهام رو داشتم که چرا خدا گفته «به هر که بخواهد،میدهد ».
منم میگفتم پس وقتی قراره خودش دل به خواهی به هرکی میخاد روزی ببخشه ،من چکاره ام ؟!پس منتظر میشینم ببینم آیا منم جزعه اون افراد هستم یانه ؟! از اون جایی که خودمو جز دار و دسته ی خوب خدا نمیدیدم .از طرفی تضاد برام وجود داشت پس چرا ثروتمندا ،پولدارتر میشن؟چرا به آدمای فقیر یا تنگدست توجهی نمیشه؟!
تمرکزم روی پاسخ همین سوالات خودم بودبنابراین چیزدیگه ای هم اگه وجود داشت ،من نمیدیدم.
اما وقتی از استاداین حرفو شنیدم که این جمله در مورد مشیت خداس .ینی هر فردی که طبق قوانین جهان پیش بره به او داده میشود.میشه گفت این جمله ی خدا در قرآن سندی هستش که ما بریم دنبالش وبدسش بیاریم.با این تفاسیر نگاهم به این جریان خیلی زیاد تغییر کرد.
اول از همه توقعاتم رو از خدا برداشتم .اینکه بی خیال نشسته بودم ویه سری باور غلط تو ذهنم پرورش داده بودم رو پاک کردم.
وباورهای جدید را جایگزینش کردم.
باور اینکه من به جهان اعتماد کنم وحرکت کنم .باایمانم در هر لحظه منتظر هدایت خداوند باشم وبعد هرآنچه اتفاق افتاد رو بپذیرم.
ایمان واعتمادباهم در کنار هم هستن ،فرقی نمیکنه اگه ایمان داشته باشی اعتماد میکنی یااینکه اگه اعتماد داشته باشی ایمان پیدا میکنی.
این دو کلمه ی مکمل هم هستن.
تا وقتی هم ایمان واعتمادت به یقین نرسه ،انجام هرکاری فایده نداره .
باید اینا باشن تا تو موفقیتها وخواسته هاتو بدست بیاری.
اگه غیر این باشه که شرک محسوب میشه.
وظیفه ی ما اینه که بیاییم بیندیشیم که ما چکار کنیم که در این مدار قراربگیریم تااز تمامی نعمتها بهره مند بشیم؟
وقتی استاد میگن خداوند تصمیم گیرنده نیست که بخواهد دهنده یا غیر دهنده باشد .ینی من باید شروع به حرکت بکنم .من باید این مسیر زیبا رو کشف کنم وبیفتم تو جاده ی صاف خدا.
هرچقدر ایمانم بیشتر باشه بیشترمورد لطف وعنایت خداوند قرار میگیرم چون تو قوانینش اینو گفته.
تازه اینجور که استاد میگن وقتی خدا رو داشته باشیم لزومی هم نداره زیاد تلاش کنیم ودست وپای زیادی بزنیم.فقط کافیه ما خودشو باور داشته باشیم بقیه ی مسائل خود به خود حل میشن.
اما چ کنیم که ما انسانهای سرکشی هستیم واز چنان غروری برخورداریم که کمتر بندگی میکنیم وبیشتر رو کله ی خودمون راه میریم.
فکر میکنیم عقل کل هستیم ونیاز به کمک کسی نداریم اما وقتی دست از پا دراز تر برمیگردیم وبه غلط کردم میفتیم وبا شکستها ودردهاوسختیهای زیادی مواجه میشیم تازه یادمون میفته خدای هم هست .
واین خیلی دردناکه .
اینجاس که سرزنشها واحساس گناهها سراغمون میاد که چرا ازاول اعتماد نکردیم؟!
واین اتفاق بارها و بارها برامون افتاده وهنوزم درس عبرت برامون نشده که خدایی هست به چ قدرتمندی وبزرگی ،انقدی که من بخام .
فقط نیاز به باور من داره که شکر خدا ما داریم تمرین میکنیم .
من به شخصه نگاهم خیلی تغییر کرده .تو زمینه ی مالی بهتر از همه باورش دارم.
تو زمینه سلامتی هم همین طور.یه کم مقاومت تو زمینه روابط عاطفی دارم که اونم روزانه دارم تمرین میکنم وسعی میکنم برای هر روزم اعتماد کنم.
در این که باور همچنین خدایی منو به بی نهایت نعمتها وآرامش وخوشبختی میبره که شکی وتردیدی ندارم.
ولی چرا موقه ای که باید یادمون بیفته خدا هست ودست از نگرانی وپریشون حالی وترسهامون برداریم ،
یادش نمیکنیم .اینجاس که من بندگی خودموپس میزنم .
اگه بخام بندگی خدا روبکنم باید تو عمل نشون بدم کلام وحس من به هیچ دردی نمیخوره.
پس خدا رو وارد زندگیم میکنم .
یه چیزی هم هست ،چیزی که خودمم باهاش در گیر بودم .
هرجا که خودم فکر میکنم خدا میتونه کمکم کنه ازش تقاضا میکنم وهرجا که فکر میکنم نه نمیتونه ،خودم دست به کار میشم .
دقت کردید اکثرمون به این شکل عمل میکنیم ینی انتخاب میکنیم که خدا کجاها،قدرتمندوبهتر از ما عمل میکنه وکجاها نمیتونه .
واین همون شرکه .
خیلی راحت شرک میورزیم در حالیکه فکر میکنیم مشارکت چ کار شاقی انجام میدن .همیشه نگاهمون به ایراد گرفتن از بقیس در حالیکه خودمون بدتر از خیلیا عمل میکنیم .
خب چکار کنم که خدا همیشه یادم باشه ؟
چکار کنم که برای انجام هر کاری خودمو به هدایت خودش بسپارم؟
چکارکنم که در مسیر درست باشم؟
چکار کنم خدا رو بیشتر از هرکسی بپرستم وباور کنم که کسی قدرتمند از این نیرو نیست در جهان؟
هرروز باید این سوالات رو به خودم یاد آوری کنم و در هر پیشامدی به خصوص اتفاقات ناجالب ،توکل وامیدم رو از دست ندم .
ما در مسیری باید قرار بگیریم که دریافت کننده ی نعمات خداوند باشیم .واینو خودمون انتخاب میکنیم.
پس انقد از خدا گله وشکایت نکنیم وخدا رو مورد قضاوت قرار ندیم.
منه بنده هرچقدر به این درک برسم که من در مقابل پروردگارم عاجز وناتوان هستم ،بیشتر سمت وسوی خدا میرم.
اینکه خودم احساس قدرت میکنم ،دست بکار میشم دیگه .
ولی اعلام ناتوان بودن در برابر خدا،باعث میشه صبر بیشتری بکنیم ،امید بیشتری داشته باشیم ،تقلای بیمورد نکنیم.
اعتماد، ایمان ،باور به پروردگارمون به عرش میبره .
کاش در هر لحظه تو ذهنمون بمونه.
بله وقتی این سه مرحله رو رد کردیم ،افراد مناسب ،شرایط مناسب ،اتفاقات خوب وعالی برامون بوجود میادوخداوند در مسیر الهی خودش ما رو هدایت میکنه سمت خواسته های بزرگمون ، سمت خوشبختی وآرامش وشادابی هر چ بیشتر.
منه تنها قدرت وتوان رسیدن به این همه خواسته رو ندارم ،باید راهنمایی چون خدا داشته باشم تا بااطمینان خاطر قدم بردارم.
انشالله این تجربه هایی که میشنویم واین درسهایی که میگیریم ، عبرتی باشه برامون تا رفتار وواکنشهای درست در مواقع پیشامدها داشته باشیم .
استاد جونم ممنون وسپاسگزارم ازت که هستی .
بودنت انگیزه برای رسیدن من به خواسته هام ودرک بیشتر ازپروردگارمه.
سلام زهره جان عزیز.
نمیدونم برای تغییرات دخترت از چه روشهایی استفاده کردی. فقط اینو میدونم که نصیحت کردن و تحمیل کردن حرفامون نه تنها هیچ فایدهای نداره بلکه باعث لجاجت بیشترشون میشه.
تجربهای که من تو این زمینه دارم اینه که تا جایی که تونستم بهشون نزدیک شدم بدون اینکه کنترلشون کرده باشم یا اینکه حس کنن من مراقبشون هستم. بچهها دوست دارن آزادی کاملو داشته باشن .
منم در حد توان و آگاهی خودم ، تو همه ی زمینهها راهنماییشون میکنم . از اونجایی که باهاشون خیلی رفیق هستم بدون اینکه سوالی ازشون بپرسم خودشون به وقتش همه ی توضیحات رو بهم میدن .
به درخواستهاشون تا جایی که میتونم توجه میکنم البته نه در حدی که زیادهروی داشته باشن.
ک خداروشکر زیاده خواه نیستن.
حتی خیلی جاها بر خلاف میلم کنارشون هم بازی خواسته هاشون بودم .چون دیدم چقد نیاز به توجه ما دارن.
توجه به نقاط مثبت وتحسین کردنشون هم تاثیرات خوبی در تغییراتشون داره.
اینو متوجه شدم که هر چقد خودم رو خودم بیشتر کار کنم و تمرکزم روی تغییرات مثبت خودم باشه در واقع خودم در فرکانس یا مدار مثبتی قرار گرفته باشم ناخودآگاه بچهها هم بیشتر طبق میل من رفتار میکنن. البته طبق میلی که میگم منظورم رفتارهای خودخواهانه نیست منظورم نگرانی و دغدغههای ما بزرگترهاس.
هرجا که ترس یا نگرانی سراغم میاد تنها امیدم و تنها کسی که باعث آرامشم میشه خداست.
تمام امور زندگیمو به خودش سپردم و ایمان دارم که همه جا بهتر از خودم از بچههام مراقبت میکنه.
انقدر ایمان دارم که حتی اگه ببینم بچم یه مسیر اشتباهی رو داره میره ، جز همون راهنمایی که گفتم کاری از دستم بر نمیاد انجام بدم، اجازه میدم وارد اون چالش بشه و هر بار دیدم که خودشون از انجام و سماجت کاراشون پشیمون میشن و دیگه اون کارو تکرار نمیکنن.
بچههای حالا دوس دارن هر چیزی رو خودشون تجربه کنن تا بفهمن درسته یا غلط. اگه قرار باشه هر بار من جلوی اشتباهاتشون رو بگیرم ، رشد نمیکنن و با یقین به درک موضوعاتی که باهاش درگیر هستن نمیرسن .
به قول استاد عزیز میگن اجازه بدید بچهها قبل از ازدواج با رعایت حد و مرزها هر چیزیو تجربه کنن.
وظیفه ی ما فقط دادن اعتماد به نفس بچههاست .
اونها اونی نمیشن که ما میخوایم. اونی میشن که ما هستیم.
اگه طبق اصول و قواعدی که استاد عزیز در رابطه با قوانین جهان به آموختن پیش برید ،جای هیچ نگرانی نیس.