درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۳
موضوع این برنامه: مفهوم تغییر باور
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- “اراده”، زیر مجموعه “مشیت” است؛
- در مسیر قانون حرکت کردن و نگران نتیجه نبودن، “قدرت عملگرایی” را بالا میبرد؛
- مسیر تکاملی درک قوانین، عمل به آنچه درک شده و نتیجه عمل به آنچه تا اینجا درک شده؛
- تغییر شخصیت یک فرایند تکاملی است و پیمودن آن نیازمند اراده پولادین است؛
- اراده لازم برای تغییر شخصیت، از باور به این قانون میآید که: “شرایط بیرونی من بازتاب شخصیت درونیام است”؛
- باورها یک شبه ایجاد نشدهاند که یک شبه تغییر کنند؛
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۳7MB8 دقیقه













به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استاد عزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به تک تک دوستانم.
الْمُؤْمِنُون
فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ ۖ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ(١١6)
خدا فرمانروای بِحقّ عالَم است، همانکه معبودی جز او نیست و ادارۀ کلانِ جهان آفرینش دست اوست. (١١6)
سلام برتو ای تنها فرومانروای به حق عالم، ایکه تنها مالک جهان هستی و مالک همه ی ما توهستی، ای تنها صاحب اختیارم، یاری ام کن تا تنها تورا بپرستم و تنها از تو هدایت بجویم…
اینکه ادعا کنم تنها تورا می پرستم وتنها از تو یاری می جویم، ادعای بزرگی هست!!
هر روز حتی روزی چندبار از خودم می پرسم، مینا تو واقعا فقط وفقط خدا رو می پرستی؟ وتنها از خدا کمک میخوای؟؟؟
واین سوال باعث میشه زومم برگرده به افکار ونیت های درونیم وبه گفتار ورفتاری که در کل شبانه روز ازم سر میزنه…
النُّور
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ ۚ وَمَنْ یَتَّبِعْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ ۚ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَکَىٰ مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَٰکِنَّ اللَّهَ یُزَکِّی مَنْ یَشَاءُ ۗ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ(٢١)
ای مومنان! پا جای پای شیطان نگذارید. هرکس دنبالش راه بیفتد، بدبخت و بیچاره میشود؛ چونکه او به کارهای زشت و ناپسند فرمان میدهد. اگر لطف و بزرگواری خدا نبود، هرگز هیچیک از شما در خودسازی موفق نمیشد؛ ولی خدا هرکه را لایق ببیند، توفیق خودسازی میدهد. آخر، خدا شنوای داناست. (٢١)
ای مومنان؟ مومن چه کسی هست؟
در گذشته ی نه چندان دور برای من شخص مومن ومسلمان کسی بود که نماز میخوند، مسجد وهیئت میرفت، قرآن میخوند، حجاب داشت، یا ریش و ….
ولی از وقتی با سیدحسین عباسمنش آشنا شدم، مفهوم این کلمه، و مفهوم خیلی از چیزهایی که در من به شکل یه باور قدرتمند در اومده بود تغییر کرد.
چون توی این سایت و با آگاهی های شما استاد قشنگ ومهربونم، دیدم وشنیدنم و تجربه کردم و آگاه شدم، از اینکه مومن و مسلمان بودن ربطی به اون ظواهر و کارها نداره…
در اصل اصلا نمیشه از ظاهر به این آسونی، به درک درستی از این مطلب رسید..
این باطن آدمها وباطن زندگیشون هست ، مغز زندگیشون هست که نشون میده کی مومن ومسلمان( تسلیم و باتقوا وخودمراقب) هست.
من اینجا خدا رو شناختم، کلامش رو درک کردم، در حد توان خودم و شاید سر سوزن!!
خدایی که عادل ترین هست و این دنیا وآدمها واین زندگی زمینی رو با تمام عدل و انصافش بنا کرده،بر اساس قوانینی بدون تغییر و همیشگی و پابرجا، و هرگز کوچیکترین ظلمی به کسی نمی کنه وهرگز در سنت وقوانین الهی اش ذره ای تغییر ایجاد نمی کنه…
اینو که شنیدم و فهمیدم ودرک کردم، خواستم که تجربش کنم، خودم با چشمهام عدل وانصاف خداوند رو، برقراری سنت الهی اش رو، وعمل به قوانین و بازتابش رو در زندگیم ببینم…
شاید مثل ابراهیم که گفت: خدایا میخوام دلم قرص بشه به اینکه مردگان رو دوباره به همون شکل زنده می کنی و خدا هم گفت: برو چندتا پرنده رو بگیر وقطعه قطعشون کن ومخلوطشون کن و توی چندین جای مختلف ودور قرار بده وبعد به اسم هر کدومشون رو صدا بزن، می بینی که هر کدوم دوباره به شکل اولشون برمیگردند و به سمت تو خواهند اومد….
وحضرت ابراهیم یه همچین معجزه هایی وشگفتی هایی از خداوند و…..کلی معجزه دیگه دید که به خداوند اونقدری اعتماد کرد که بخواد فرزندش رو براش قربانی کنه…
چون ابراهیم میدونست که خداوند قادر مطلق هست و به انجام هر کاری توانا….
اونجا که مادر موسی می ترسید که فرزندش رو بکشند با اینکه از قبل میدونست فرزندش همونی هست که روزی به پیامبری برگزیده میشه، ولی هنوز ترس از دست دادنش رو داشت ولی خداوند بهش قوت قلب داد وگفت: نترس وغمگین نباش، به تو برش میگردونیم پس در رود رهاش کن و…
والبته که خیلی زود به وعده وقولش در حق مادر موسی عمل کرد…
اونجا که به ابراهیم وهمسر پیرش، وانجا که به ذکریا وهمسر پیرش، فرزند عطاء کرد…
واونجا که به مریم بدون داشتن همسر، فرزندی بخشید…
واونجا که به موسی معجزه ها عطاء کرد….
واونجا …….
بله سیدحسین عباسمنش هم، که خداشو به خوبی شناخته بود و ازش لطف وصفا بسیار دیده بود و در برابر ربش متواضع و فروتن بود و گوش به فرمانش و صبور در سختی ها، اومد به ما گفت: به منه مینا گفت:
عزیزم تو با ابراهیم وموسی وعیسی ومریم و محمد و…..
هیچ فرقی نمی کنی، خدای اونها خدای تو هم هست، خدا همون خداست..
اگه بتونی سرسوزن بهش اعتماد کنی، برای تو هم معجزه میکنه، کارها وامورات تو رو هم سر وسامان میده، زندگی رو برای تو هم آسان میکنه، به تو هم عزت و نعمت وبرکت در مال و خیر و سعادت می بخشه…
امااااا آیا تو حاضری اون شرکهای درونت، اون باورهای پوچت رو بریزی دور؟
همون افکار وگفتار و رفتار وعقایدی که یک عمر باهاشون زندگی کردی و نه تنها بهت کمکی نکردند بلکه باعث حقارت وبدبختی ات شدند؟؟
اگه حاضری بسم الله، بیا تا قدم به قدم، هر روز کمی بیشتر این خدا رو وقوانینش رو باهم بشناسیم فقط اینجا باش و جایی نرو…..
تا توهم از خیر دنیا وآخرت وخوشبختی نسیبت بشه…
منم موندم، گفتم یک عمر 37و38 سال با عقاید وباورهای خودم و چیزهایی که ذره ذره توسط خانواده و معلمین و جامعه …در من شکل گرفته بود زندگی کردم نتیجه اش انقدر فاجعه آمیز شده..
حالا 6 ماه هم با سیدحسین عباسمنش باشم توی این مسیر…..
یادمه از تماشای سریال سفر به دور امریکاو زندگی در بهشت شروع کردم …..
کم کم دیدم که سبک دیگه راه وروش آسانتری برای زندگی کردن هم وجود داره، که صرفا به خاطر داشتن پول زیاد نیست…
بلکه ریز شدم توی رفتار استاد ومریم جان، دیدم این دو نفر، دارند بهم دیدن داشته ها و تمرکز بر روی زیبایی ها رو آموزش میدن…..
چیزیکه در ظاهر یه کار معمولی به نظر میرسید ولی در باطن انجامش کار هر کسی نبود، یا حداقل برای منیکه یک عمر تمرکزم روی نداشته هام وروی طرف مقابلم حالا در هر جایگاه ونقشی که داشت، و روی دیگران وزندگیشون بود…..
همین یه کار، همین دیدن خودم و اونچه که امروز دارم و می تونم برای شاد کردن دل خودم انجامش بدم، دیدن زیبایی های اطرافم که به طور طبیعی در اطرافم هستند از قبل وجود داشتند ومن برای دیدن وداشتنشون نیازی به پرداخت هزینه ای نداشتم، همین باعث شد من از اون شرایط روحی و روانی اسفناک وبد، در عرض کمتر از یکماه به جایی برسم، که انگار داشتم توی یه کره دیگه زندگی میکردم، جائیکه همه چیز بدون استثناء منو صدا میزدند وبه من می گفتند خوش آمدی، به یه دنیای جدید، به یه من جدید، به یه زندگی جدید خوش آمدی….
اولش در ظاهر همه چیز همون شکلی بوداااااا، ولی من در باطن داشتم کم کم تغییر میکردم…
من برای داشتن حمام و آب وبرق وگاز ، برای تخت خوابم، برای داشتن گوشی واینترنت، برای وجود استاد عباسمنش وفایلهاش، برای چای و نون تازه وبرای پیاده روی توی شهر ودیدن جنب وجوش مردم، برای خواب شیرین شبهام که سالها با کابوس سپری شده بود…..
برای همین ها واز همینجا شروع کردم به سپاسگزاری وقدردانی….
و به تدریج قلبم بازشد، چشم ها وگوشهام باز شدند و دریچه ای از جهانی پر از شادی به روم باز شد…
که اتفاقا خودم اون رو خلق وساخته بودم ونه هیچ کس دیگه….
دیگه نیازی به داشتن پول زیاد، یا بودن کسی در کنارم برای همراهی، یا نیاز به خیلی چیزها نداشتم،
چون تمام تمرکزم اومده بود روی خودم، تا مثل استادعباسمنش ومریم جان حرف بزنم و رفتار کنم حتی شده به تقلید ودر ظاهر….
انقدر ادامه دادم انقدر ادامه دادم این تمرکز به روی خودم و حذف حضور و فکر و تایید دیگران و حدف تلوزیون واخبار و ارتباط با آدمهای منفی نگر اطرافم حتی اگه از افراد نزدیک خانوادم بودند….
انقدر تمرکز گذاشتم روی خوندن قرآن اونم بدون تعصب واز خدا میخواستم که قلبم رو برای درک وپذیرش کلامش وفرمانش که هدایت کننده هست به سمت خوشبختی باز کنه…
من هم خدا رو امتحان میکردم، منم اوایل باهاش معامله میکردم، مثلا میگفتم فلانی بهم بدی کرده، حقمو خورده، حرف زشتی بهم زده، اوکی من به خاطر شما که خدای منی و بهم فرمان دادی که خوشرفتارترین باشم، جوابشو نمیدم، که موضوع کش پیدا نکنه، واگذارش می کنم به خودت، به جاااااش تو هم پاداش منو سریع بهم بده واتفاقا همش چشم انتظار می نشستم تا یه اتفاق خوب یه معجزه ای چیزی در زندگیم رخ بده والحق والنصاف که خدا هم سریع جواب میداد سریع پاداش میداد…
این مسیر بده بستون دوستانه ادامه پیدا کرد و هی ظرف وجود من بزرگتر شد و به خدا نزدیکتر شدم ودرک قوانینش برام آسونتر شد..
اگر چه بعدها فهمیدم خداوند هیچوقت منو رها نکرده بوده وهمیشه داشته ازم مراقبت میکرده کارهامو سروسامان میداده بهم نعمت های فراوانی بخشیده بوده منتهی من انقدر غرق در نداشته هام ومقایسه ها وغرق در جهالت وتاریکی بودم که قدرت درک ودیدنشون رو نداشتم، وتازه الان داشت چشم دلم بینا میشد، دقیقا زمانیکه با خدا از در رفاقت وارد شده بودم، و زوم کرده بودم ببینم چقدر قوانینش درسته ..
هرچقدر به قوانین بیشتر عمل میکردم، میدیدم راحتی وآسانی بیشتری داره برام اتفاق میفته، چرخ زندگیم رون تر شده….
قلبها برام مهربونتر شده بودند، رزق وروزی وبرکت زندگیم راحت و آسون وحلال وپاک و آماده و جاری وساری تر شده…
سلامتیم وشادابیم بیشتر شده ….
کارهام به راحتی انجام میشه وانگار دستانی پشت پرده غیب کارها رو که از نظرم سخت بودند رو برام به راحتی انجام میدادند…..
جلوتر که اومدم ودر خودم دقیقتر که شدم، دیدم من کلا شخصیتم عوض شده، یعنی چون طرز باور ونگاهم به زندگی عوض شده بود افکار وگفتار و رفتارمم به طبع تغییر کرده و بهتر شده بود….
اصلا کسی به من کاری نداشت، اصلا مشکل غیر قابل حلی وجود نداشت ، سوال خاصی توی ذهنم نبود….
چون دیگه با تمام وجودم پذیرفته بودم ویقین داشتم که منه مینا هر چی بکارم همونو درو می کنم…
مگه میشد گندم بکارم و منتظر رویش جو یا برنج باشم؟؟؟
مگه میشد وقتی سرم گرم زندگی خودم بود، حواسم به رفتار وگفتار خودم بود و تمرکزم روی اینکه امروز چیکار کنم که آدم مفیدتر، شادتر و سلامتری باشم، باز رنج وسختی ودرد بیاد سراغم؟
مگه میشد منی که بر خلاف گذشته ام، دیگه دنبال پیدا کردن زیبایی در هر کسی وهر چیزی وهر شرایطی بودم، باز نا زیبایی ببینم؟
اصلا اون چیزی هم که در این مسیر به شکل نازیبایی میدیدم ویا شاید الان ببینم، اونم درش خیر وزیبایی فراوانی هست برام….
در کل به قول شما استاد قشنگ ومهربونم، باید باید باید شخصیتم تغییر کنه تا شرایط زندگیم تغییر کنه….
مگه میشه من همون آدم قبل باشم با همون افکاروگفتار وباورها وعقاید، بعد بخوام شرایط دیگه ونتایج دیگه ای رو در زندگیم شاهد باشم؟؟
جهان هستی بر پایه نور وعشق ومهربانی بناشده، هر کسی افکارش وگفتارش ورفتارش رو با منفی ها وتمرکز بر نازیبایی ها، آلوده کنه، بدون شک از نور وعشق ومهر جدا ودور میشه!!!
هممون تجربه کردیم که 99 درصد اون تاریکی و درد ورنج در ذهن ودر درون ماست ، وتا خودمون نخوایم هیچکسی نمی تونه مارو از اون تاریکی وظلم به خود نجات بده….
من از وقتی درک کردم که خدا چقدر عاشق منه، دارم تمرین می کنم عاشق خودم باشم، ومعشوقی پسندیدنی….
نسبت به خودم آسان گیرتر شدم، بیشتر خودم رو می بخشم در اشتباهات، بیشتر خودم رو تشویق می کنم، سعی می کنم هر روز به یاد رفتن از این دنیا باشم واین یاد آوری مرگ باعث میشه بیشتر از زندگیم وداشته هام واکنونم لذت ببرم…
آگاهانه خودم رو از بدنه ی جامعه، که 98 درصدشون در تاریکی هستند دور نگه میدارم و اصلا دلم نمیخواد دیگه به تاریکی و به اون روزهای سرد و تلخ وسیاه برگردم..به اون گفتار وافکار ورفتارهای احمقانه و اشتباه که جز عاداتم شده بودند وبه سختی ترکشون کردم.
خداوند در جای جای قرآن همیشه داره از بخشش ومهربانی اش حرف میزنه، همیشه در حال هدایت ماست تا بیشتر از زندگیمون لذت ببریم.
و وقتی بهش نزدیک میشی ودل به دلش میدی، در لحظه الهامات وهدایتهاش رو بر تو معلوم میکنه به آسانی…
واتفاقا متوجه ات میکنه که از طرف خودشه که داری آسان هدایت میشی به سمت اسانی ها…
همون آسانی هایی که دیگران دارند عذاب میکشند تا بهش برسند!!!
و خوبی جهانش اینه که قانونی بدون تغییر براش گذاشته، یعنی به قول شما استاد عزیزم وقتی به قانون و قانون گذار اعتماد میکنی دیگه پشتت گرمه، که مجوز دستته، بهت اجازه داده به عمل به قوانینش با شادی و عشق و ارامش و برکت و نعمت وعزت وسلامتی وراحتی ورضایت زندگی کنی…و هیچ عهدی هم به غیر خودش در جهان وجود نداره که وقتی منه مینا در مسیر صراط مستقیم ودرستش هستم، بهم آسیبی بزنه، یا این سعادت وخوشبختی درونی رو ازم بگیره…
چون من انتخاب کردم که در این مسیر باشم و خودم رو با تمام وجود بهش تقدیم کردم…
واگه حتی لحظه ای وساعتی و روزی، خودم خواسته یا ناخواسته، از این مسیر دور بشم، باز هم طبق قانون بدون تغییرش اسیر درد ورنج وتاریکی میشم..
ان شالله که خداوند کمک کنه همه ی ما هر لحظه وهمیشه در این مسیر ثابت قدم بمونیم، حالا که حجت برما تمام شده و میدونیم که کدوم مسیر (کدوم عقاید وباورها وعمل بهشون )مارو به خیر دنیا وآخرت میرسونه وکدوم مسیر( عقاید وباورهای وعمل اشتباه) ما زندگی دنیا وابدی ما رو جهنمی میکنه…
خدایا بار الهی پروردگار، این از لطف توست که به ما فرصت درست زندگی کردن ودرست بندگی کردن عطاء کرده ای، پس در این راه پشت وپناه و یاورمان باش همیشه، آمین
الْمُؤْمِنُون
وَقُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنْتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ(١١٨)
وبگو «خدایا، مرا بیامرز و به من لطف کن که تویی بهترین مهربان.» (١١٨)