درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۳


موضوع این برنامه: مفهوم تغییر باور


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • “اراده”، زیر مجموعه “مشیت” است؛
  • در مسیر قانون حرکت کردن و نگران نتیجه نبودن، “قدرت عملگرایی” را بالا می‌برد؛
  • مسیر تکاملی درک قوانین، عمل به آنچه درک شده و نتیجه عمل به آنچه تا اینجا درک شده؛
  • تغییر شخصیت یک فرایند تکاملی است و پیمودن آن نیازمند اراده پولادین است؛
  • اراده لازم برای تغییر شخصیت، از باور به این قانون می‌آید که: “شرایط بیرونی من بازتاب شخصیت درونی‌ام است”؛
  • باورها یک شبه ایجاد نشده‌اند که یک شبه تغییر کنند؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

356 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «رستا» در این صفحه: 2
  1. -
    رستا گفته:
    مدت عضویت: 1829 روز

    بنام ربّ نورانی یکتا که هر چه دارم از اوست

    خداجونم ربّ من ارباب من خیلی دوستت دارم و سپاسگزارتم

    امروز و امشب خیلی بمن لطف داشتی و خیلی رزق و برکت داشتم.

    و این جمله چقدر با امروز من همخونی داشت؛

    اراده لازم برای تغییر شخصیت، از باور به این قانون می‌آید که: “شرایط بیرونی من بازتاب شخصیت درونی‌ام است”؛

    من امروز تلاش کردم بدون توجه به ناخواسته‌های اطرافم فقط رو بهبود شخصیتم و بهبود احساسم تمرکز کنم و دیدم که چقدر راحت داره شرایط اطرافم تغییر میکنه چون از درون آرامش داشتم و سعی میکردم حفظش کنم.

    خداجونم تو خیلی مهربون و وهابی؛ سپاسگزارتم

    امروز از طریق یکی از دستات که بعد از ماهها دیروز باهم حرف زده بودیم بمن 7 میلیون و 6٠٠ دادی.

    و از طریق دوست و همسایمون 2٠٠ تومن.

    صبح کمکم کردی افکارمو جمع و جور کنمو مثبتش کنم. تو بمن تقوا و کنترل ذهن دادی و نتیجه‌هاش پشت سر هم اومد.

    بوم بوم بوم ؛

    حالم که عالی شد با خوندن یه کامنت که یادآوری اصول قوانین جهانت بود خداجونم سپاسگزارتم

    بیدار و هشیار نگهم داشتی و قبل رفتن بچه‌ها به مدرسه ، فایل تصویری عبارات تاکیدی جلسه‌ی دوم قدم نهم رو پلی کردمو حالم شروع به تغییر کرد. پارسا خیلی توجهش جلب شد وقتی عصر از مدرسه برگشت خیلی خوشحال بود و شروع کرد به تعریف کردن که چقدر اون جملات رو گفته و اتفاقات باحال براش رخ داده.

    من آروم شده بودم. بعد رفتن بچه‌ها سریال زندگی در بهشت قسمت 85 و قسمت 15 سفر بدور آمریکا رو دیدم.

    مامانم از صبح هماهنگتر بود و آروم بودیم در کنارهم.

    گاهی میخندیدیم و حرف میزدیم خیلی مسالمت‌آمیز و من مقاومت کمتری به رفتارهاش داشتم. مریضیاش کمتر بود خیلی واضح. امشب که رفته بود زود بخوابه هم چند بار تا ساعت ده بیدار شد و یبار گفت نمیدونم چرا خوابم نمیبره امروزم که صبح زود بیدار شدم ظهرم که زیاد نخوابیدم یا خوابم نبرد. اما من میدونستم؛ من تقوا داشتم امروز و افکار ناخوب کمتری راجع به مادرم داشتم و این تقوا جواب داده بود. خیلی خوشحالم خدای من فدات بشم با این قوانین قشنگت.

    و تازه خیلی نتایج دیگه از سمت مامانم گرفتم؛ امروز ساعت 8/5 نبود که رفت ناهرو بپزه. این خیلی عجیب بود اصلنم غر نزد.

    عصری قشنگ چایی دم کرده بود. یه چای خوش عطر

    و داشت به‌ها رو خورد میکرد تا مربا درست کنه و شب بارش کرد.

    اصلا ناله نکرد سر بیماریاش و… .

    رفت پای کمد گاز نشست و طبقه‌ی ادویه‌هاشو قشنگ تمیز و مرتب کرد.

    امشب داشت میگفت فردا صبح ساعت هشت ایشالا فریزرو تمیز میکنم. خیلی عجیبه‌ها. برنامه‌ریزیم کرده برای فردا.

    من خسته شده بودم از رفتارا و اخلاق مامانم و همش داشتم توجه میکردم به اونا اما امروز از لحظه ای که خواستم، ربّ نورانی من کمکم کرد و چقدر باید واقعا از ته دل باور داشت که خدا میتونه کمک کنه، باید فقط اراده کنی تا طبق مشیتش، اتفاقات عالی رخ بده برات

    و واقعا که تغییر شخصیت یک فرایند تکاملی است و پیمودن آن نیازمند اراده پولادین است؛

    باید هر روز اراده کنم و هم‌جهت باشم با خداوند تا شخصیتم کاملا تغییر کنه و ناخودآگاه بتونم عالی و مثبت فکر کنم.

    خب نتایج دیگه اینکه دوست عزیزم بهم زنگ زد تا احوالپرسی کنه. اون خیلی زود بزود این کارو نمیکنه. منم که زنگ میزنم چند دفعه یکبار گوشیشو جواب میده. خلاصه زنگ زد و گفت بزی که قرار بود سر ببرن رو سر بریدن و نصف تنه‌ش رو که هشت کیلو و 2٠٠ بوده رو گذاشتن برای ما بعلاوه‌ی جیگرش. اینم پاداش من.

    گفتم شیره خرما میخوام گفت باشه اونم دارم میارم برات و چند بار گفت دیگه چی میخوای، هرچی میخوای بگو.

    همسایمون هم یکساعت بعدش زنگ زد. چندماهه که حالی نپرسیده بود ازم. فک میکنم روش نمیشد بابت ناخواسته‌ای که برای همسرم رخ داده هیچی بپرسه. بهرحال کلی احوالپرسی کرد و گفت که هرکاری داشتی بهم بگو.

    پرسید زایمانت کی هست؟ گفتم شیش روز دیگه شنبه بیستم دی

    غروبم پسرش امیر محمد زنگ زد و گفت ایلیا بیاد خونمون. ایلیا هم لپ تاپشو برداشت و رفت. حدود سه ساعت موند. برای شامم امیرمحمد اجازه گرفت و نگهش داشتن.

    وقتی ایلیا اومد دو تا صدی داد بهم گفت که خاله داده

    اینم یه پاداش دیگه.

    من سرشب نشستم پای چرخ خیاطی و چند تا لباسا رو که باید با نخ مشکی میدوختمو دوختم. یهویی این ایده اومد بذهنم که بشینم مرتب کنم پای چرخو و یکم بدوزم. عالی شد

    اتاقم خیلی مرتب شد.

    فقط یکم دیگه دوخت و دوزا مونده. انشاالله فردا به یاری خداجونم تمومش میکنیم.

    و اتاقو کاملا مرتب میکنیم و برای مهمونا آماده میکنیم.

    فرشای تو هالو جمع میکنیم و میذاریم کنار تا پسر همسایمون بیاد ببره قالی‌شویی. امشب با مامانش صحبت کردم گفت باشه حتما.

    ماشینم میاد میبره درست میکنه و میاره. خداجونم شکرت.

    پارسا رو ساعت چار بش گفتم بره نونوایی. رفت بدون بهونه و هفت تا نون تازه گرفت و زود اومد. خودش با قیچی همشونو نصف کرد و گذاشت تو پلاستیک نون تا من رفتم.

    خب دیگه اینکه غروب به سمیرا جان زنگ زدم سفارشاتمو دادم و با اون یکی همسایمون که دوستمم هست هماهنگ کردم رفت گرفت و اومد. بعد گفتم بیاد تو باهم یه چایی بخوریم. اومد و نشستیم باهم، هی میگفت کاری چیزی داری خیاطی میخوای کمکت کنمو، نشست کمک مامان به خورد کرد و… . خیلی مهربونتر شده

    خداجونم اینا از فضل توهه.

    برام سه کیلو پرتقالم گرفت.

    منم پول پرتقالا و نون و کاهوی پریروزو زدم به کارتش.

    ساعت ٠٠:٠٠ ربّ نورانی من میگه من خیلی دوستت دارم. دورت بگردم منم عاشقتم.

    حالا من از سمیرا جان چیا گرفتم؛ حلواارده، عسل، لوبیاچیتی، روغن زیتون مالشی و دو تا روغن برا مامانم و یه ارده و پودر نارگیل برا خودم.

    روغنا رم پاداشم بودا پاداش تقوا؛ آخه قرار بود تا بیستم آماده کنه. اول گفت یکی دارم بعد گفت اگه بیشتر میخوای میتونم دو تا بهت بدم. گفتم آره حتما و دو تا گذاشت برام.

    و همین الان که داشتم به خداجانم میگفتم خدایا دوست دارم، فروشگاه لوازم لپ تاپ و کامپیوتری که پریشب سفارش کیبورد و موس ایلیا رو آورد، 6٠ تومن خسارت کیبورد رو زد بکارتم.

    امشب پارسا هال رو جاروبرقی کشید، ظرفا رو شست، ایلیا آب کشید. ایلیا پودر نارگیلا رو ریخت تو قوطی مخصوصش و لوبیاچیتیا رو تو ظرف دردار. بقیه لوبیاچیتا رم ریختم تو ظرف و برام شست قشنگ و آب کرد گذاشت کنار.

    خداجونم شکرت.

    ظهر قرمه‌سبزی و برنج باحالی خوردیم. منکه نصفشو شب خوردم. مامانم که حاضری و پارسام گفت چیزی نمیخوام. ایلیام که خونه دوستش خورده بود.

    راستی مریم خانومم ساعت هفت یه زنگ بهم زد خیلی جالب بود چند وقت بود که نمیتونست زنگ بزنه و هم فرکانس نبودیم و امروز و امشب که من هماهنگ بودم زنگ زد. بهترین دوست خوش انرژی من که قوانین رو خوب بلده و واقعا بهشون عمل میکنه.

    خداجونم شکرت.

    راستی شاهین صبح تونست با مامانم حرف بزنه و صدای ضبط شده‌ از باجه پخش نمیشد ، این اولین پاداشم بود و حال مامان بهتر شد که با دومادش حرف زد.

    ایلیا که از مدرسه اومد گفت مامان میدونی امتحان قرآنمو بیست شدم.

    حدود نیم ساعت با من حرف زد و خوشحال بود. کلی بوسم کرد و شکممو نوازش کرد و با آجیش حرف میزد.

    دقیقاً یک هفته‌ی دیگه همچین روزی بامید خدا من از بیمارستان مرخص شدم و دختر قشنگم کنارم و در آغوشمه.

    سپاسگزارتم ربّ نورانی من.

    در مسیر قانون حرکت کردن و نگران نتیجه نبودن، “قدرت عملگرایی” را بالا می‌برد؛

    امروز من خیلی خوب اینو درک کردم، بعد مدتها که فراموشش کرده بودم. واقعا نگران نتیجه نبودم و از خداوند میدونستم که قلبمو باز کرده، چندین بار امروز ازش خواستم که قلبمو باز کنه تا بتونم ارتباط نزدیکی باهاش بگیرم و متصل بشم به نورش و چندبار حس کردم اون اتصال رو و برای همین رهاتر بودم و نگران نتبجه نبودم و قدرت عملگراییم واقعا بالا بود.

    چون با یه ناخواسته‌ هم مواجه شدم ولی تا الان هم به لطف خدا تونستم ذهنمو کنترل کنم و میدونم که نتیجه‌ش عالی میشه. تا الانم نتیجه‌ش بد نبوده فقط کامل نشده.

    استاد جانم سپاسگزارتم عاشقتم من

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  2. -
    رستا گفته:
    مدت عضویت: 1829 روز

    بنام ربّ نورانی یکتا

    سلام سعیده جانم

    نمیدونی پریروز صبح با چه ذوقی واست کامنت نوشتم ولی نمیدونم چرا ارسال نشد و الخیر فی ماوقع… الان دوباره از نو مینویسم.

    امیدوارم حال دلت عالی باشه عزیزدلم

    خیییلی ممنونم که برام نوشتی و بیادم آوردی تمام موهبتهایی که این چند وقت داشتم و خیلی پیش اومده که ازشون غافل شم.

    دوباره رفتم کامنتمو خوندم و دیدم چه برکتهایی تو روزهای سخت داشتم.

    و از وجود دختر قشنگم بهت بگم که هجدهم دیماه بدنیا اومد در سلامتی کامل… با اینکه دکتر سه هفته قبل زایمان گفته بود باید استراحت مطلق داشته باشم وگرنه ممکنه زایمان زودرس داشته باشم و بچه نارس باشه و بره تو دستگاه. منم تو شرایطی نبودم که بتونم استراحت مطلق کنم، شاهدم اون چرخ خیاطیه که با اون شکم شب آخریه رفتم پاش و دو تا متکای کوچولو دوختم:))

    دورت بگردم مهربونم که دوست داشتی کنارم باشی و تو خیاطی بهم کمک بدی. همین که گفتی یه دنیا برای من ارزش داره عزیزدلم

    در حالی کامنتو ادامه میدم که آرتمیس قشنگم تو بغلمه و دارم قربون صدقش میرم.

    امروز 25 روزشه.

    همسرم هنوز برنگشته ولی خدا این چند روز نشونه‌های زیادی داده که بزودی میاد پیشمون.

    با اینکه برای زایمانمم نبود ولی خداوند همواره دستهاشو میفرستاد و همه‌ی کارهامو انجام میداد.

    انشاالله تو کامنتهای بعدیم از یسری اتفاقات قشنگی که افتاد مینویسم.

    بازم ازت ممنونم سعیده‌ی عزیزم که برام نوشتی. پریروز که سایتو باز کردم دیدم وای سایت داره کار میکنه و باز شد و وقتی کامنتتو خوندم نمیدونی چه ذوقی کردم خیلی خوشحال شدم و با لبخند و ذوق برات نوشتم.

    الهی که زندگیت همواره پر برکت و پر روزی، لبت همیشه خندون، تنت سالم و ثروت بباره تو زندگیت

    میبوسمت عزیزدلم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: