درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۳
موضوع این برنامه: مفهوم تغییر باور
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- “اراده”، زیر مجموعه “مشیت” است؛
- در مسیر قانون حرکت کردن و نگران نتیجه نبودن، “قدرت عملگرایی” را بالا میبرد؛
- مسیر تکاملی درک قوانین، عمل به آنچه درک شده و نتیجه عمل به آنچه تا اینجا درک شده؛
- تغییر شخصیت یک فرایند تکاملی است و پیمودن آن نیازمند اراده پولادین است؛
- اراده لازم برای تغییر شخصیت، از باور به این قانون میآید که: “شرایط بیرونی من بازتاب شخصیت درونیام است”؛
- باورها یک شبه ایجاد نشدهاند که یک شبه تغییر کنند؛
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۳7MB8 دقیقه













بنام یکتای هستی بخش…
سلام به بهترین استاد دنیا و دوستان در مسیر…
چندروزی بود که به یک تضادی برخورده بودم ولی انصافا خیلی خوب تونستم تو این چند روز ذهنمو کنترل کنم و احساسمو خوب نگه دارم…اونم اینکه مادرم الان 4روزه که بیمارستان بستریه…
اولین روزی که مادرم دچار مشکل شد خیلی برام سخت بود که ذهنم رو کنترل کنم چون من آرایشگرم و یک ماه به خاطر ماه رمضان تعطیلم …من به شدت ادم وسواسی هستم از این لحاظ که حتما باید طبق برنامه پیش برم واگر کوچکترین اتفاقی خارج از برنامم بیفته به کل به هم میریزم و بسته به کوچیکی و بزرگی اون اتفاق زمان میبره تا من بتونم ذهنم رو دوباره به مسیر درست هدایت کنم…تصور کنید آدمی که برای یک روز تعطیلش در هفته کلی برنامه میریزه که مبادا لحظه ای از زمانش به هدر بره وقتی برنامه ریخته تو این یک ماه تعطیلات تمام تمرکزشو بزاره برای کار کردن روی خودش و دوره ها و پکیجهای آموزشی به صورت فشرده وقتی با همچین تضادی روبه رو میشه چه حالی پیدا میکنه…
حالا نه اینکه فکر کنید مثلا من چقدررر دارم خوب رو خودم کار میکنم و چقدر ادم متعهد و با انظباطی هستم نه…کلمه وسواس رو به این دلیل به کار بردم که از این جنبه ی ضعف شخصیتم بگم که من به شدت ادم شکننده و غیر قابل انعطافیم…و این ویژگی رو با برخورد به همین تضاد تونستم پیداش کنم…از اونجایی که خب مادرم بیمارستانه من هم مجبور بودم کنارش باشم و کلی ناخواسته میدیدم و از طرفی هم باید بیام خونه ی مادرم و به خونه زندگی برسم و حواسم به پدرم و برادرم باشه و به کل از برنامه هام موندم…البته به جز دوره ی عشق و مودت استاد که جزء برنامم بوده و سفت و سخت دارم بهش عمل میکنم…هر چقدر بیشتر میگذره بهتر میتونم درک کنم که انگار خداوند با این تضاد خودبه خود منو داره هول میده به سمت تغییر…یعنی هیچ راه گریزی نیست و من راهی به جز تغییر ندارم…حالا دارم میفهمم که من به خاطر همین یک ویژگی ای که داشتم هیچ وقت از لحظاتم لذت نمیبردم مثلا اگر یه برنامه برام پیش میومد که واقعا هم برام لذت بخش بود ولی همش ته ذهنم هی میخواستم سریع تموم شه برم سراغ آموزشای استاد یا حالا آموزشهای مربوط به افزایش مهارتم…یعنی من لذت بردن رو کار بیهوده ای میدونستم و ته دلم میگفتم خب دیگه بسه خوش گذرونی سریع برو سراغ فایلا تا حداقل یه کار مفیدی هم کرده باشی…
خلاصه که نمیدونم حرفام به هم ربط داشت یا نه ولی امشب وقتی که کمی احساس نارضایتی تو قلبم داشتم هدایت شدم به این فایل. وقتی رسیدم به اون تیکه ای که استاد گفتم من با اینکه اینهمه ساله رو خودم کار کردم ولی حس میکنم 5 درصدهم تغییر نکردم انگار این تیکه جواب این حال الان من بود …چون مدام سوالم اینه که من اینهمه ساله دارم رو خودم کار میکنم پس چرا مثلا تو این مسئله من تغییر نکردم…استاد میگن که آقاجان صفر و یکی به همه چی نگاه نکن…باور یه دکمه نیست که بزنی تق تغییر کنه…آرام آرام آرام تغییر میکنه به همون نسبتی که تو واقعا رو خودت کار میکنی به همون نسبتی که تو الگوهای متضاد با اون چه که تا به امروز دیدی و شنیدی رو پیدا میکنی به همون نسبت که تو باور میکنی…
این فایل جوابگوی حال الان من بود
لایق بهترینها هستید