درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۴
موضوع این برنامه: ورود به مدار نعمتها
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- اساسیترین قانون خداوند: احساس خوب = اتفاقات خوب؛
- رابطه احساس خوب و خوش شانسی؛
- اگر بتوانی در شرایط نادلخواه، احساس خود را خوب نگه داری، پاداشها راضی کننده است؛
- ارتباط بین شکرگزاری و رزق؛
- راهکار ورود به مدار نعمتها و بیشتر ماندن در این مدار؛
- راهکار “رسیدن به احساس خوب” در شرایط نادلخواه؛
- “احساس خوب”، نتیجه کنترل ذهن است؛
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۴20MB21 دقیقه














بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
وَنَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ إِبْرَاهِیمَ ﴿5١﴾
و نیز آنان را از مهمانان ابراهیم خبر ده.
إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقَالُوا سَلَامًا قَالَ إِنَّا مِنْکُمْ وَجِلُونَ ﴿5٢﴾
هنگامی که بر او وارد شدند، پس سلام گفتند. [ابراهیم] گفت: ما از شما ترسانیم.
قَالُوا لَا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلَامٍ عَلِیمٍ ﴿5٣﴾
گفتند: نترس که ما تو را به پسری دانا مژده می دهیم.
سوره مبارکه حجر
=====================================
سلام به استاد عباس منش عزیزم،سلام به استاد شایسته جانم و سلام به دوستان توحیدی من در غار حرا
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتًا غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّىٰ تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَىٰ أَهْلِهَا ۚ ذَٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ(27 نور)
ای اهل ایمان! به خانه هایی غیر از خانه های خودتان وارد نشوید تا آنکه اجازه بگیرید، و بر اهل آنها سلام کنید، این برای شما بهتر است، باشد که متذکّر شوید.
و سلام بر خدایی که انقدر قشنگ درمورد همچین جزئیاتی در قرآن صحبت کرده…به قول استادجان:روانشناسی خدارو حال میکنید؟!:)
آره استاد،ما خیلی با خدایی که شما به ما نشونش دادی حال میکنیم،خدا نگو طلا بگو،خدا نگو عشق بگو،خدا نگو چت جیپی تی عالم بگو:)
انقدر هوشمند و دقیق و بی نقص….که بازمبه قول شما داره هربار یک آس جدید رو میکنه:)
شروع دوباره ی تمرکز من روی قدم 1 دوره ی مقدس دوازده قدم و نوشتن خط به خط صحبت های شما…همزمان با آپلود قسمت 4 درک عمیق تر خداوند…لایو استاد عرشیانفر با استاد عباس منش…لایوی که جهان من رو کن فیکون کرد…
اون موقع ها توicu شیفت میدادم،کل حقوقم ده تومنم نبود،3،4میلیون قسط هم داشتم،نیلا نیکا 4 ساله شون بود،منم تازه با صدای استاد عرشیانفر یک چیزهایی از قانون میفهمیدم و تلاش میکردم بنویسم و انجامشون بدم.
یک روز عموم اومد و گفت استاد عرشیانفری که توی اینستا فالوش کردی با یک استادی لایو گذاشته،این مصاحبه رو من میخوام برام دانلودش کن.
منم میگفتم حاجی ولمون کن،من وقتشو ندارم،هزارتا کار ریخته رو سرم،خب خودت رو برو دانلودش کن،چی کار من داری؟!
ولی عموم دست از سرم برنمیداشت!!!!هرروز پیغام میداد این لایو رو برام پیدا کن و دانلودش کن!!!
واقعا چرا عموم گیر داده بود؟!چرا به من میگفت؟!و چرا وقتی براش دانلود کردم،هیچ وقت دیگه نیومد این لایو رو ازم بگیره؟!چرا واقعا چرا ؟!
کی عموم رو مجبور کرد که منو تحت فشار بزاره؟!کی همه چیز رو هماهنگ کرد که من نتونم عروسی همکارم برم؟!کی اون شب دخترای 4 ساله رو که همیشه تا پاسی از شب بیدار میموندن رو زود خوابوند؟!کی منو اون شب تو خونه تنها نگه داشت و بعد مدام صدا میزد بیا این لایو رو نگاه کن،این برای توعه،این لایو برای توعه…
چرا من با دیدن این لایو مسخ شده بودم؟!چرا احساس میکردم دارم یکیرو پشت سر استاد میبینم که داره برام دست تکون میده؟!
یکی داره میگه بیا،من تورو صدا زدم…بیا اینجا…بیا تو تیم من…
وَهَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ مُوسَىٰ ﴿٩﴾
و آیا سرگذشت موسی به تو رسیده است؟
إِذْ رَأَىٰ نَارًا فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَارًا لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى ﴿١٠﴾
هنگامی که آتشی دید، پس به خانواده اش گفت: درنگ کنید؛ بیتردید من آتشی دیدم [می روم] شاید شعله ای از آن را برایتان بیاورم یا نزد آتش [برای پیدا کردن راه] راهنمایی بیابم.
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ یَا مُوسَىٰ ﴿١١﴾
پس چون به آن آتش رسید، ندا داده شد: ای موسی!
إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ ۖ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ﴿١٢﴾
به یقین این منم پروردگار تو، پس کفش خود را از پایت بیفکن؛ زیرا تو در وادی مقدس طوی هستی.
هیچوقتیادم نمیره اون گیجی و مستی رو که انگار یک حجمی از نور وارد قلبم شده بود…
ایناستاده کیه؟!چرا انقدر حرفاش منطقیه؟!چرا صداش انقدر قلبم رو آروم کرد؟!چرا استادمن در مقابلش سکوت کرده؟!چرا فقط اون میتونه حرف بزنه؟!
همون شب،همون شب،همون شب شد تاریخ ورود من به این جهان توحیدی و این غار حرا…
هیچ وقت یادم نمیره،وقتی قدم 1 رو شروع کردم و رسیدم به جلسه قرآنی،یک روز قبل اینکه برم شیفت icu ،با سرعت رفتم ccu پیش همون همکارم که منو با استاد عرشیانفر آشنا کرد بهش گفتم زهره من وارد سایت استاد عباس منش شدم،من دوره ی دوازده قدم رو شروع کردم،باورت نمیشه استاد داره یک چیزهایی از قرآن میگه که من هیچ وقت نشنیدم،نمیدونی چقدر خوبه،نمیدونی چقدر بهشته …
چه روزهای عجیب و غریبی بود …من بودم و یک حجم عظیمی از نور که هر روز زندگیم رو ،روشن و روشن تر میکرد…
خدایا ؟!آخه کی میگه تو نیستی ؟!کی میگه تو حواست نیست؟!کی میگه تو روت کردی اونور و بیخیال مایی؟!کی میگه تو جواب نمیدی ؟!کی میگه تو مارو به حال خودمون رها کردی؟!کی میگه نمیشه اوضاع رو تغییر داد؟!کی میگه زندگی فقط زجر و تقلاست ؟!
پس این همه کارها رو کی انجام داد ؟!کی این حجم از هماهنگی رو مدیریت کرد؟!اصلا کی میتونست که انجام بده؟!
استاد همین امروز داشتم صحبت های شمارو تو جلسه ١ قدم١ توی دفترم مینوشتم که میگفتید:آدم ها وقتی به یک سری نتایج میرسن خیلی زود براشون عادی میشه و ذوق و شوقشون رو از دست میدن…و یادشون میره از کجا شروع کردن و چه مسیری رو طی کردن این نتایج رو تونستن خلق کنند.
استاد اون موقع که من صدای شمارو در جلسه ١ قدم ١شنیدم،من یک پرستار icu بودم با شیفت های سنگین،cpr،اعزام،همکارهای عجیب و غریب،ده تا رئیس تو محل کار،از بیستم ماه قبل باید برنامه درخواستیمو میدادم که چه روز هایی رو نیاز دارم آف باشم،تازه اگر بهم میدادن،اگر یک برنامه ی مهمونی عروسی یا حتی بیماری پیش میومد،باید تو سر خودم میزدم تا بتونم یک شیفت رو جابه جا کنم،دغدغه های مالی،حالا قسط عقب نمونه،چطوری بچه هارو کلاس بفرستم ،چطوری کارهای خونه رو انجام بدم،هزار جور سختی به خودت بده برای اینکه آدم هایی که باهاشون در ارتباطی ازت راضی باشن،محتاج محبت شریک عاطفی،از ترس نمیتونستم تو چشم های بابام نگاه کنم،حرف زدن که بماند،مامانم دائم در حال بازخواست کردن مخصوصا در مسائل مذهبی،اضافه وزن بالا ،معده داغون و…..به قول لیلا جان بشارتی: در رنج و در رنج و در رنج…
استاد الان که دارم براتون مینویسم حداقل ٣ تا کارت بانکی دارم که هرکدومش بهم آرامش مالی میده،زمانم آزاده آزاده،پدری که من میترسیدم به چشاش نگاه کنم،الان رفیق منه،مادری که برای چادر نپوشیدن باهام قهر میکرد الان بهم میگه تو خیلی نور داری …روابطم کلا کن فیکون شده،آدم ها بدون هیچ کار خاصی بهم احترام میزارن و عشق میدن،همه میخوان یک جوری بهم خدمت کنن،ارتباطم با خدا و هدایت هایی که ازش دریافت میکنم دیوانه کننده ست،کلی معجزه توی زندگیم رخ داده و از همه مهم تر دارم با عشق تو مسیر عشق و علاقه م حرکت میکنم….
همین الان که دارم براتون مینویسم یک دفتر کنار دستمه که دفتر پروژه ی فایل های توحید عملیه،یک دفتر پروژه ی سوره ی نوره،یک دفتر برای مطالب جلسات قدم ١،یک دفتر برای پروژه ی درک عمیق تر قوانین خداونده،یک دفتر برای تمرین نمود های فراوانی جهان خداونده و یک دفتر که از همه بزرگتره،دفتر شکرگزاری و ستاره قطبیمه،البته دوتا چیز دیگه که دیدنش بهم احساس خیلی خوبی میده،یکیش کلاه شماست …همون کلاهی که این اواخر همیشه روی سرتون بود و من از برادرم هدیه ش گرفتم و دومی یک کاتالوگ از محصولات شرکتی که توی کیش براشون کار میکردم،برای اینکه همیشه یادم باشه خدا چه جوری توی زندگیم معجزه خلق کرد و همه چیز رو به طرز معجزه آسایی تغییر داد(از وسط میدون جنگ اورژانس کودکان تا قلب جزیره ی کیش)
و البته چندتا نقاشی و دست نوشته از طرف دوقولو ها که روش نوشته مامان ما خیلی دوستت داریم و یک پاکت نامه که یک قلب قرمز روش کشیده و با دست خط نیلا روش نوشته:«از طرف خدا»
داخلش یک نامه ست که کلا دو خطه:
سعیده من تو رو خیلی دوست دارم،تورو خیلی دوست دارم هروقت میبینمت داری خیلی خوب کنترل میکنی،حتی وقتی با گوشی بازی میکنی:)
کلا نیلا نیکا خیلی برای من پیغام میارن،به طرز عجیبی دقیق زمانی که احتیاج به یک نور هدایت دارم…چون کلا خیلی شکرگزاری میکنند انگار به خدای درونشون خیلی وصلن…
مثلا همین دوشب پیش بود که داشتیم قبل خواب شکرگزاری هامون رو میگفتیم،یکدفعه نیکا گفت مااااامااااان نیلا داره گریه میکنه !!!!من اولش فکر کردم اتفاقی افتاده یا دلش برای آقاجون بی بی جون تنگ شده،گفتم چی شده مامانی ؟!چرا گریه میکنی ؟!گفت وقتی داشتم برای چیزهایی که خداجون بهمون داده شکرگزاری میکردم گریه م گرفت …
و من فقط داشتم به صحبت های استاد فکر میکردم که وقتی ذهن و روح آدم در یک راستا قرار میگیره آدم از خوشحالی گریه میکنه …
با خودم گفتم این گریه بزرگترین سرمایه ی این بچه هاست،امیدوارم به امید الله،تو همین مسیر بمونن و اتصال به اصلشون رو فراموش نکنند.
استاد با اختلاف صحبت های شما درمورد عدم ایستایی جهان و تغییرات لحظه ای بسیار بسیار حال منو خوب میکنه ،چون دقیقا زمانی که سر یک اتفاقی حالم گرفته میشه،شیطان دقیقا از همینجا نجوا میکنه که برای چی داری تلاش میکنی حالت رو خوب کنی؟!اوضاع دیگه تغییر نمیکنه…
با اینکه این همه معجزه توی زندگیم رخ داده هاااا،هربار خدا به شکل جادویی به کنترل ذهن من پاسخ داده و اوضاع رو تغییر داده اما این یک مورد خیلی توی ذهن من بولد میشه که زمانی که افکار منفی میخواد بیاد و من میخوام با تایم اوت جلوش رو بگیرم ،دقیقا این نجوا رو میشنوم:خودتو خسته نکن:/دیگه تایم اوت گرفتن هم فایده نداره!!!
درحالیکه بدون هیچ استثنایی همیشه فایده داشته،همیشه وقتی تلاش کردم در موقعیت های مختلف ذهنم رو کنترل کنم،اوضاع تغییر کرده،اما باز هم در موقعیت جدید،این نجوا سر و کله ش پیدا میشه …
اتفاقا یک نکته ی خیلی جالبی از همین مدل گمراه کردن شیطان تو آیه ٢١ نور بود که برای خودم خیلی درس داشت…اینکه شیطان گام به گام آدم هارو منحرف میکنه …
به قول استاد اگر بتونی همون اول جلوش رو بگیری میتونی راحت بازی رو تغییر بدی،اما اگر جلوی نجواهارو نگیری و این ادامه پیدا کنه،دیگه کار واقعا سخت میشه …
اون نکته تفسیر نور این بود:
«خُطُواتِ» جمع «خطوه» به معناى گام است. قرآن در مورد نحوهى منحرف کردن شیطان، عبارتِ «خطوات الشیطان» را به کار برده است تا بگوید: شیطان، گام به گام انسان را به سوى انجام گناهان مىکشاند.
در قرآن چند مرتبه از «خُطُواتِ الشَّیْطانِ» سخن به میان آمده است؛ یک جا مىفرماید:
«ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّهً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ» «1» همگى در صلح و آشتى درآیید و از گامهاى شیطان پیروى نکنید. و در جاى دیگر مىفرماید: «کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلالًا طَیِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ» «2» از چیزهاى حلال و دلپسند بخورید و مواظب گامهاى شیطان باشید و از آن پیروى نکنید. در این آیه نیز پیرامون اشاعهى فحشا نسبت به مؤمنین مىفرماید: از گامهاى شیطان پیروى نکنید.
داستان همون داستانی که همیشه استاد جان میگن که غورباقه رو اگر بزاری تو آب و آروم آروم گرمش کنی،اون نمیفهمه و آخرش میپزه و میمیره …
این یعنی من باید همیشه حواسم به افکار توی سرم باشه،حواسم به حرف هایی که میزنم باشه،حواسم به چیزهایی که میشنوم باشه…همه چیز قدم به قدم اتفاق میافته و اگر از همون اول ذهنم رو کنترل نکنم دیگه افسارش از دستم در میره…
اما خب همین که بدونم خاصیت این جهان اینکه کمال مطلق وجود نداره،آرامش دائمی وجود نداره،بلکه من باید همیشه به سمت بهتر شدن حرکت کنم،خیلی با خودم بیشتر در صلح درمیام،خیلی بیشتر با خودم مهربون میشم…
یکی از چیزهایی که من اصلا توش خوب نیستم،این مهربون بودن با خودمه،من خیییییلی به خودم سخت میگیرم،یعنی از وسط افکار و رفتار و نتایجم،مو رو از ماست میکشم بیرون …این درحالیکه با بقیه خیلی مهربونم …خیلی بهشون احساس ارزشمندی میدم،خیلی به تکاملشون احترام میزارم و خیلی نکات مثبتشون رو بولد میکنم …ولی با خودم ؟!نه اصلا …
الان صدای استاد تو جلسه ٢ احساس لیاقت توی سرم میپیچه که میگن:بچه ها به اندازه ای که با خودتون مهربان باشید،جهان با شما مهربانه!به خدا غیر ازین هیچی نیست …
امیدوارم این بیماری کمالگرایی رو هرچه بیشتر و بهتر درمان کنم…چون استاد بهم یاد داده:این یک تمرین دائمیه…
یک جمله ی دیگه ای که توی این فایل استاد چند بار تکرارش کرد و شنیدنش بهم خیلی احساس خوبی میداد این بود که استاد گفتن حفظ «حال خوب» نیاز داره به داشتن یک «ذهن قوی».
توی این مورد میتونم به خودم نمره ی خوبی بدم،چون قبل از آشنایی با استاد من خیلی ذهن ضعیفی داشتم،با کوچکترین مسئله پیش پا افتاده زندگی برام جهنم میشد،اما الان من مسائلی رو توی زندگیم حل کردم و حرکت هایی کردم که خیلی وقت ها وقتی درموردش با بقیه صحبت میکنم اصلا نمیتونن باور کنن چطور یک آدم میتونه توی این شرایط ذهنش رو کنترل کنه و احساسش رو خوب نگه داره!اصلا بهم میگن تو چطوری این کارو انجام دادی؟!بعد من تازه اون موقع میفهمم چقدر عوض شدم،چقدر قوی تری شدم و چقدر تجربیات ارزشمندی توی زندگیم دارم که شخصیت الان من رو ساخته…
شخصیتی که هیچ وقت وجود نداشت ولی ساخته شد،خشت به خشت با قدرت توحید و آموزش های استاد …
من شدم شبیه به کسی که شمع تو دستش داره و خیلی وقت ها میبینم که بقیه میان و ازش نور میگیرن ،این درحالیکه من اصلا نمیخوام درمورد این موضوعات صحبت کنم یا کسی رو نصیحت کنم،من به شدت سرم توی کار خودمه و هر روز دارم برای بهبود شخصیتم و رسیدن به اهدافم قدم برمیدارم …
و حتی میدونم که اگر شمعی توی دستم باشه،اعتبار و کردیتش از من نیست،اگر خدا من رو هدایت میکرد من تو همون مداری های تاریک و درب داغون در حال دست و پنجه نرم کردن با سختی ها و تقلاهای زندگی بودم…
دعا میکنم خدا کمکم کنه ،این ذهن رو از این موقعیتی که هست قوی و قوی تر بسازمش و باز هم سد هایی رو بشکنم که الان انگار رویا به نظر میرسه …اما رویا نیست…فقط چندتا مدار بالاتر در انتظار منه که بهشون برسم فقط کافیه به اصل قانون درست عمل کنم:
احساس خوب=اتفاقات خوب
=====================================
تمرین ستاره ی قطبی میانه ی روز ،قربه الی الله🩵
🟣دیروز به محض اینکه کامنتم رو برای جلسه ٢ قدم ١ ارسال کردم برام یک ایمیل اومد از پسر ناز سمانه جان صوفی،این درحالی بود که من توی کامنتم نوشتم وقتی دارم این تمرین رو انجام میدم انگار دارم خدارو میبینم که بهم لبخند میزنه…و عکسی که سمانه جان از حافظ جان فرستاد یک لبخند دلبرانه ی بی نهایت زیبا بود که دقیقا قلبم بهم گفت این همزمانی یعنی خدا داره بهت لبخند میزنه سعیده…و من از شوق این همزمانی ها و این حجم از زیبایی روی پام نبودم…من بودم و صدای آهنگ و شلنگ تخته انداختن:)
🟣با همون حال خوب از خونه زدم بیرون برای خرید،یک دفعه یک آشنای بسیار دور توی خیابون دیدم،وقتی بهش سلام کردم،با چشم های گرد شده انگار مارک زاکربرگ رو تو ایران دیده بهم گفت:سلااااام سلطان :))) من از خنده داشتم تو خیابون میترکیدم:)))) آخه به یک دختر ریزه میزه ی صد و شصت سانتی میگه سلطان:))))))خدایاااااا شکرت،دااااره خوش میگذره :))))
🟣با همون خنده و احساس خوب برگشتم خونه،دیدم یک همسایه ی جدید داریم،یک دختر ناز و دلبر و مهربون،اصلا با دیدنش قلبم بااااز شد…به طرز عجیبی این دختر تو دل برو و مثبت بود،اومده تو آسانسور میگه من نیلوفرم،شما؟!گفتم من سعیده م،دستشو آورد جلو با چشم های ذوووق زده و گفت چه اسم قشششنگی:))) آقاااا چقدر جهان آدم های باحالی داره:)))چقدر خوبن همههههه،خدایااا شکرررررت.
🟣چند روز پیش بود صبح محجوبه بهم پیام داد میای امروز باهم بریم باشگاه؟!گفتم من بیرون از خونه کار دارم نمیرسم بیام،بعد اون روز هوا خیلی ابری و طوفانی بود،بهم میگه: مواظب باش باد تورو نبره سعیده خِشکَعیت:)))) چقدر من تو خیابون خندیدم،کلا مازندرانی ها خیلی باحالن،خیلی خنده دارن،خیلی اصطلاحات باحالی میگن،خِشکعیت به کسی میگن که خیلی لاغر باشه:))خدایا شکرت من همون سعیده م که انقدر اضافه وزن داشتم اگر با چوب بهم میزدن مثل لاستیک قِل میخوردم میرفتم اون سر دنیا :))))) چه کرد این قااانون سلااااامتی باااا ماااا،خدایا مرررسی که هستی،استااااد مررررسی که هستی ….
🟣امروز صبح مامانم زنگ زد گفت کارت بانکی که گم کرده بودی پیدا شد،کلی خداروشکر کردم که دیگه لازم نبود کارت جدید صادر بشه،امروز متوجه شدم باگ سایت برطرف شده و دیگه اگر پاسخ داشته باشی برات نقطه ی آبی میاد ،خیلی خوشحال شدم که دیگه نیاز نیست هربار قسمت پاسخ هارو چک کنم،امروز نیلا نیکا از راه مدرسه رفتن خونه ی دوستشون با اینکه من خیلی مقاومت دارم ولی پذیرفتم و گفتم این کمک خداست که من وقتم آزاد تر بشه،خدایا شکرت.
🟣دیروز داشتم یک سری کامنت هام رو توی کیش نوشته بودم میخوندم و انقدر ذهن و روحم در یک راستا قرار گرفت که همینجوری اشک از چشام جاری شده بود ،بعد دیدم بابام دوتا ویدئو روی واتس اپ فرستاده از سگ گله ای که همیشه توی زمین کشاورزی میبینتش،همیشه این فیلم هارو به گوشی نیلانیکا میفرسته اما اینبار فرستاد روی واتس اپ …فقط بخاطر اینکه خدا پیغامش رو به من برسونه…
وقتی بابا داشت از اون سگ فیلم میگرفت از ضبط ماشینش این آیه پخش شد:
رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدْتَنَا عَلَىٰ رُسُلِکَ
پروردگارا! آنچه را که به وسیله فرستادگانت به ما وعده داده ای به ما عطا فرما
این هم زمانی ها کار کی میتونه باشه غیر از خدا؟!هیچ کس هیچ کس…
🟣دیروز داشتم یک ویدئو توی یوتیوب میدیدم که داشت کره زمین رو از توی فضا نشون میداد،خیلی زیبا و حیرت برانگیز بود،یک بنده خدایی هم کامنت گذاشته بود:سبحان الله…آخه چطور این عظمت توی فضا معلق وایساده…
باور کردنی نبود که چند نفر اومده بودن به فحش و توهین بهش گفته بودن که خدا کجا بود؟!این فقط بخاطر گرانشه و….
وقتی اینارو دیدم یاد صحبت های استاد درمورد کتاب های سپاسگزاری افتادم که میگفتن تو همه شون نوشته بود سپاسگزاری کنید،ننوشته بود از کی!!!فقط یا نوشته بود از یونیورس سپاسگزاری کنید یا نوشته بود سپاسگزاری کنید…
بعد استاد میگن:سپاسگزاری از کی؟!سپاسگزاری از کی؟!چطور جرات نمیکنید اسم خدارو بیارید!؟
وَقُلْ لِلَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَلَىٰ مَکَانَتِکُمْ إِنَّا عَامِلُونَ ﴿١٢١﴾
و به کسانی که ایمان نمی آورند، بگو: به اندازه قدرتتان عمل کنید، و ما هم عمل می کنیم.
وَانْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ ﴿١٢٢﴾
و به انتظار بمانید که ما هم منتظریم.
وَلِلَّهِ غَیْبُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَإِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَتَوَکَّلْ عَلَیْهِ ۚ وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ﴿١٢٣﴾
نهان آسمان ها و زمین فقط در سیطره دانش خداست، همه کارها به او باز گردانده می شود؛ پس او را بندگی کن و بر او توکل داشته باش، و پروردگارت از آنچه انجام می دهید، بی خبر نیست.
و من چقدر این تیکه از آیه رو دوست دارم…
وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ…
وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ…
وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ…
خداروصد هزار مرتبه شکر برای داشتن خدایی که همیشه هست،همیشه میبینه،همیشه میشنوه،همیشه پاسخ میده و هرگز از هیچ یک از مخلوقاتش غافل نیست و توکل کردن بر اون همیشه وسط دیوار ها،در جادویی باز میکنه ….
دوستون دارم استاد از روشنی قلبم
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام آقای گنجی
الهی که حال دلتون عالی باشه،دوقولوهای عزیز غرق سلامتی و آرامش و شادی…
این صحبت استاد در یکی از جلسات دوره ی هم جهت با جریان خداوند هست،اگر اشتباه نکنم در جلسه 7 که مربوط به باور فراوانی هست.
خداروصدهزارمرتبه شکر برای اشک هایی که از چشم ها سرازیر میشه و قلب رو شست وشو میده،این اشک ها بزرگترین سرمایه ی زندگی ماست…اشک های اتصال به خداوند…
شما و خانواده ی بهشتیتون رو در پناه نور میسپارم و الله یارتون باشه همیشه.