درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۶


موضوع این برنامه: شرایط دریافت هدایت خداوند


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • تعریف شهود: خداوند قطعاً طبق وعده‌اش، هدایت‌هایش را به سمت من ارسال می‌کند؛
  • زمانی هدایت های خداوند را دریافت می‌کنی که با کنترل ذهن و تغییر زاویه دید، خود را به احساس خوب می‌رسانی؛
  • وقتی در فرکانس “توجه به ناخواسته” و “احساس بد” هستی، “الهامات درونی” خود را غیر فعال می‌کنی؛
  • معجزه تفکر الخیر فی ما وقع؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

467 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «حسین و نرگس» در این صفحه: 2
  1. -
    حسین و نرگس گفته:
    مدت عضویت: 2114 روز

    سلام به استاد عزیزم و دوستان نازنین

    موضوعی که مدتهاست خداوند به من متذکر میشه اینه: هیچ اتفاقی باعث رنج نیست!! هر چیزی اون بیرون باعث رنج توست، داره به تو میگه که باورهای ریشه ای و ذهنی متناسب با اون موضوعات داری که اون باعث رنج اوست

    در واقع موضوعات به خودی خود تاثیری در احساس ما ندارند، مگر به واسطه تفسیر ذهنی ما از اون موضوعات

    احساس طبیعی و ریشه ای ما که از وجود خود آی ما نشات گرفته، زیر نگاه ذهنی ما مدفون شده

    وقتی این شد، احساسات ما ناشی از درک حقیقت نیست، بلکه ناشی از تفاسیر ذهنی ماست

    در نگاه حق بین آرامش مطلقه، و به اندازه ای که ما از حالت آرامش بی قید و شرط دور میشیم، در واقع داریم در نگاه های ذهنی اسیر میشیم

    و هر چقدر نگاه ما الهی میشه، ما درک می‌کنیم حقیقت لذت رو، ما درک می‌کنیم حقیقت اشیا رو، ما وقتی آتش رو میبینیم، آتش میشویم، ما آتش را میفهمیم…

    کودک حالش خوبه، سرخوشه، اگر ناراحتی میکنه، این ناراحتی صرفا حرکتی برای دفع عامل بیرونیه، اما این ناراحتی نشات گرفته از تفسیر ذهنی نیست و بنابراین به نشخوار ذهنی تبدیل نمیشه، برای همینه که کودک وقتی گریه میکنه، بعد از چند دقیقه آرام میشه

    چون هنوز ذهن منطقی و قضاوتگرش شکل نگرفته

    چون هنوز خود آی درونش رو بی واسطه درک میکنه، و اونو با نگاه ذهنی محدود نمیکنه

    که بگه من ارزشمندم اگر…

    که بگه من خوشبختم اگر…

    نکته مهم اینجاست که وقتی ما در مرتبه ذهنی، باورهای غلطی داریم، این باورها هم در مواجهه با امور مرتبط باعث رنج ما میشن، و هم خود این باورها اون مسئله رو ایجاد کردن

    اول به خودم میگم

    کسی که از مشکل مالی رنج میبره، یعنی ارزشمندیشو به شرایط مالی گره زده، یا اینکه ارزشمندیشو به نظر دیگران وصل کرده و چون دیگران بخاطر شرایط مالیش تاییدش نمیکنن بنابراین رنج می‌برده یا دلایلی مثل این

    و خود این باورها که رنج های ما رو ایجاد میکنن مسائل رو ایجاد میکنن، یعنی همین وصل کردن ارزشمندی به مباحث مالی، ما رو از شرایط مطلوب مالی دور می‌کنه

    همین وصل کردن خوشبختی به شرایط مالی یا نظر دیگران یا … ما رو از ثروت دور می‌کنه

    من نیاز دارم همیشه اینو به خودم متذکر بشم، من قرار نیست پول بسازم برای اینکه حالم خوب بشه، بلکه من با کار کردن روی باورهام و شکستن باورهای غلط، باید آگاهی و حال خوب بی دلیل خودم رو باز پس بگیرم، و به موازات این اخلاص و خالص شدن، ثروتی که با باورهای غلط مسدود شده بود جاری میشه، ان‌شاءالله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  2. -
    حسین و نرگس گفته:
    مدت عضویت: 2114 روز

    إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَأَخْبَتُوا إِلَىٰ رَبِّهِمْ أُولَٰئِکَ أَصْحَابُ الْجَنَّهِ ۖ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ

    قطعاً کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند و به پروردگارشان آرامش و اطمینان یافتند، اهل بهشت اند و در آن جاودانه اند.

    سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامی

    خواستم منطق احساس خوب رو اینجا از یه زاویه دیگه بیان کنم که داستان چیه، برای خودم و دوستان عزیزم…

    و بنظرم زیباترین روش برای بیان مفاهیم همون روش قرآنه که داستان محوره…

    میخوام مثالی بزنم که برای دوستان هم ملموس باشه… داستان بندباز فرانسوی به نام فیلیپ پتی… ایشون بین برج های

    جهانی در ارتفاع 400 متری بندبازی کردن و حتی بند محافظ به خودشون نبستن و با وجود ترس و وحشت بسیار بخاطر

    هیجانی که بهشون میداد و لذتی که از این کار میبردن حاظر شدن این ریسک وحشت ناک رو انجام بدن… وقتی با تمام

    ترس ها و نجواها شجاعانه پا روی طناب میزارن اتفاق عجیبی میفته… تمام اون ترس ها به ناگهان از بین میره و یه احساس

    شعف وصف ناپذیر و شهود بر ایشون غالب میشه تا حدی که به راحتی به پایین نگاه میکنن، و حتی به نشانه تسلیم و کرنش

    در مقابل پروردگار روی طناب به حالت تعظیم میشینن و این حرکات رو تا 45 دقیقه انجام میدن درحالی که پلیس بخاطر غیر

    قانونی بودن این کار در هر دو سمت طناب انتظار میکشه که ایشون رو دستگیر کنه و همراهانشون از شدت هیجان و ترس

    در حال قالب تهی کردن هستن… خواستم مکانیزم این داستان رو توضیح بدم… ذهن منطقی وقتی چیزی رو برای اولین بار

    تجربه میکنیم که براش هیچ منطقی نچیده و دیتایی نداره اجازه میده ما اون شرایط رو “آگاهانه” و با “پیروی از شهود درون”

    تجربه کنیم… بخاطر همین موقتا خودشو کنار میکشه. این تجربه میتونه بوییدن یک گل جدید، رفتن به یه شهر یا طبیعت

    جدید، رفتن به قله و کوهپیمایی و هر مثال دیگه ای باشه… اتفاقی که میفته در اون لحظه انسان آگاهه و در چنبره ذهن

    اسیر نشده چون ذهن منطقی که حکومت وجود ما رو به دست گرفته، این ابزاری که فقط باید ابزار باشه اما جای ما روی

    تخت نشسته، موقتا کنار کشیده… در اون لحظات ما احساس شعف و لذت خاصی میکنیم که فکر میکنیم حاصل دیدن اون

    طبیعت یا بوییدن اون گل و تجربه جدیده اما موضوع فراتر از این داستانه… موضوع تجربه اون داستان جدید به همراه

    آگاهی و شهود درونه… این آگاه بودن حتی اگر گلی برای بوییدن نباشه و حتی اگر محیط جدیدی برای تجربه نباشه

    به خودی خود بی نهایت لذت بخشه چون وقتی ذهن منطقی کنار میره ما حضور خدا رو در ورای واژه ها و استدلال های

    ذهن منطقی احساس میکنیم… اما وقتی اون موضوع تجربه شد و دیتاش در مغز و قسمت خودآگاه یا همون ذهن منطقی

    ذخیره شد دفعات بعدی به ما اجازه نمیده که آگاهانه اون لذت رو دوباره تجربه کنیم.. و داستان عادت کردن از اینجا شروع

    میشه… وقتی انسان بتونه آگاه بمونه هر بار از دیدن یک صحنه بینهایت به وجد میاد… کسانی که تجربه مرگ داشتن

    همشون اذعان میکردن که بی نهایت احساس شعف داشتن بخاطر اینکه بزرگترین مانع در درک حقیقت وجودی خودشون

    و عالم کنار میره و اون هم ذهن منطقیه… و جالب اینجاست که وقتی انسان آگاهه، به مبدا متصله و الهامات رو دریافت

    میکنه… به قول اکهارت توله بدترین دانشمندان اونهایی نیستن که نمیتونن فکر کنن، بلکه اونهایی هستن که بیشتر از بقیه

    فکر میکنن!!! پیامبران اکثرا امی بودن…یعنی انباشت دیتا نداشتن، خالص و پاک بودن برای دریافت الهامات و برای آگاهی

    و شهود… به قول علامه حسن زاده آملی: “مثل شکارچی باشید”… شکارچی هر لحظه مراقبه و هیچ زمانی رو از دست نمیده..

    شکارچی چی باشیم؟ شکارچی افکار که ذهن میفرسته تا ما رو توی هزارتوی خودش فرو ببره و از آگاهی و احساس خوب

    محروم کنه… دوستان داستان احساس خوب اینه… به اندازه ای که احساسمون خوبه از چنبره ذهن منطقی و حسابگر رها

    شدیم و به مدار فرکانسی خداوند نزدیک شدیم… ذهن فقط باید ابزاری باشه که با دست شهود به حرکت در بیاد و هر

    زمان که کارمون باهاش تموم میشه باید زمین گذاشته بشه… نه اینکه صبح تا شب با نجواهاش ما رو زمین گیر کنه…

    جهاد اکبری باید…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: