درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۶


موضوع این برنامه: شرایط دریافت هدایت خداوند


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • تعریف شهود: خداوند قطعاً طبق وعده‌اش، هدایت‌هایش را به سمت من ارسال می‌کند؛
  • زمانی هدایت های خداوند را دریافت می‌کنی که با کنترل ذهن و تغییر زاویه دید، خود را به احساس خوب می‌رسانی؛
  • وقتی در فرکانس “توجه به ناخواسته” و “احساس بد” هستی، “الهامات درونی” خود را غیر فعال می‌کنی؛
  • معجزه تفکر الخیر فی ما وقع؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

467 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه(نرگس) علی پور» در این صفحه: 6
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1625 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا

    سوگند به خورشید و گسترش روشنی اش

    وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا

    و به ماه هنگامی که از پی آن برآید

    وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا

    و به روزچون خورشید را به خوبی آشکار کند

    وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا

    و به شب هنگامی که خورشید را فرو پوشد

    وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا

    و به آسمان و آنکه آن را بنا کرد

    وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا

    و به زمین و آنکه آن را گستراند

    وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا

    و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود،

    فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا

    پس بزه کاری و پرهیزکاری اش را به او الهام کرد.(خیر و شرش )

    قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا

    بی تردید کسی که نفس را [از آلودگی پاک کرد و] رشد داد، رستگار شد.

    وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا

    و کسی که آن را [به آلودگی ها و امور بازدارنده از رشد] بیالود [از رحمت حق] نومید شد.

    ……………….

    سلام و درودی دوباره به صبح روشنی بخش پروردگارم….

    قبل از اینکه تجربیاتم در این چهار سال خورده ایی در این بهشتم را یادآوری کنم..استفاده از همین نور عالم تاب همان شهود قلبیم…

    بیام راجع به یه باور رو برای خودم و دوستانم به اشتراک بزارم…

    من هر لحظه در روز و شب …همیشه میام کنج یطرف محل زندگیم نگاه یه قسمتی از کوه میکنم و زیباییهاشو برای خداوند بیان میکنم و سپاسگزاری میکنم….

    و میخام بگم…کنج این خلوتگاه من با کوه رو که هر موقع تصویربرداری میکنم..افرادی که این تصویر رو میبیننن…میگن چقدر زیباست….

    استاد عزیزم..من نرگس 33 سال توی این فضا زندگی میکردم..هیچ وقت نتونسته بودم…این محلی که من همیشه عبور میکردمو بببینم…

    یه باوری از گذشتگان هست…که میگن افرادی که با ایمان هستند…آسمانها و هر چیزی که هست رو نزدیک میبیننن…

    من هنوز به درجات بالای ایمان نرسیدم..دارم هر لحظه براش واقعا تلاش میکنم…

    و از زمانیکه آگاهانه به این ایمان و شهود درونی رسیدم….استادم….خونه ما و این کوه‌…توی شهرم معروف شد…

    اتفاقا یکی از اقواممون که سالها نیومده بود خونمون..بعد از یه مدت گفته بود من تصویر خونتونو دیده بودم خیلی زیبا بود..چرا من خیلی زیبایی نمیبینم…

    استادم بخاطر نگاه من…و دیدن زیباییهای درونم…اون فضا برای من زیبا میشد..و برای اون افراد نازیبا بود..مثل زمانی که منم خودم به ندت 33 سال زندگی تو اون فضا جز نازیبایی چیزی رو نمیدیدم…

    الان اون کوه. و اون طبیعت محل زندگیمون که فرسنگها از ببینده خود من دور بود..با قدم گذاشتن توی این بهشت زیباتر و رنگی تر و نزدیکتر شد…

    استادم یوقتایی حس میکنم آسمان چند متریم هست..اینقدر که بهم نزدیکه‌…..

    قبلنا یکم نازیبایی بود..ولی الان خیلی خیلی روزها و ساعتها اگه میخام در روز تقسیمش کنم کل ساعت زیباییهاست…

    و من هر روز معجزات خداوند رو صدای اون بهشتی که خداوند بهم الهام کرد رو توی بیداری توی کوه شنیدم…

    و به لطف الهی سالهای اول…یه عسل بزرگ اونم از بهترین نوع عسل که توی کوه کندو میکرد..دقیقا پشت اتاقم که فضای باز هست…به میزان چند کیلو عسل خالص بهمون هدیه داد..که همه افراد نزدیکم تعجب کرده بودن…

    و میخام بگم…این بخاطر همون شهود درونیم بود..و لطف خدا بود….زیباییهایی که 33 سال من ازش محروم بودم…به لطف خداوند برای من به روئت پیوست..

    و چشمانی که نمره تقریبا 2 میرسید..برای من روشنایی بخش..و من اصلا دیگه هیجا از عینک استفاده نمیکنم…

    این نتایج ..یه گوشهاییش هست..میخام بگم بخاطر لطف خداوند و قوانین بدون تعقییرش بود..و به من یه عمر زیبا و یه تولد دوباره زندگی کردن،” بخشید …

    …..

    اره از مثال خودم! در این اتفاقات اخیری که باعث شد،”خیلی از افراد شهرم قربانی یسری وعده های پوچ…بشن…

    برای من مبارکی و خوش یمنی بود…

    و من دعوت شدم به پروجکت کردنم اونم بصورت حضوری توی یکی از کمپانیهای لباس شب و عروس..توسط شخصی..که ایشون بصورت جهانی کار میکنه…

    و ایشون گفتن باید نمونه کارتو برامون پست کنید.تا ببینیم…

    و من دقیقا از همون شب….شروع کردم تا یه هفته فیکس شبانه روز روی بررسی الگو و دوخت…

    و قدم به قدم…که به مسئله بر میخوردم…که ناگفته نمونه همین اوایل کار..زود خسته و ناامید میشدم…

    ولی چون من از درون به لطف آگا6انه کار کردن روی خودم قوی شده بودم….

    فورا میگفتم نرگس مواظب احساست باش تا بتونی این مسائل رو حل کنی…

    و به ثانیه نمیکشید…از خداوند هدایت میخاستم..

    و من این نوع ورژن از خداوند کشیدم بیرون..بهش میگم خدایا این مسیر خوبه یا فلان..

    فورا میزنه به چشمممم میگه برو جلوو..

    و اون از طریق چشممم تایید میکنه …

    و یا بدنم شروع به لرزه میفته…

    و از طریقای مختلف ازش هدایت میخام..

    من اون لحظه احساس بد رو میزارم کنار..

    چون باور دارم ..اینم خیلی قوی کردم طبق پروجکتهای قبلنم که هدایت میشدم ولی اگه کارم نمیشد .بازم اون ترسها فورا قلبمو به تسخیر خودش میگرفت…

    ولی اینبار..کل این باور..که من در مسیر انجام کار بهترین و جهانی هستم..و فقط یه نیرو میتونه بهم کمک کنه که اونم خداونده…و خداوند این مسئله رو راه حل داره بهم کمک میکنه…

    و دقیقا به ثانیه نمیکشه….بهم میگه پیش برو بهت میگم…

    این یه جز کوچک توی این بیست روز اخیر هستا..دستکشهای من هر پروجکتی هر قدم الگو و دوختی ساعتها صحبت داره…

    روز گذشته..برای همون ایده شاخکهای روی دستکشم…دیگه قفل کردم…گفتم خدایا قدم بعدی رو بگووو…

    بهم گفت توی پلاستیک پشت سرت…داخلش پرچم گذاشته…و نگاه کردم دیدم آره….

    الله اکبر

    چون رویه اون کارم سیماش درمیومدند…و من تکاملی به این پرچم رسیدم..

    بهم گفت حالا اون سیم برق نازک رو دورش بپیچون…و بعد روش لایه فلان بزار و با نخ مشکی اونم بصورت فلان دوخت کن…

    تمام این قدمها رو بصورت تصویر آورد جلوم…

    خیلی دقیق و واضح…

    و کارم به مرحله پایانی رسید….و چقدررررر زیبا و نور الهی گرفت…

    استادم من از سال 85.این حدودا دانش آموخته این رشته بودم…تا به الان همچنین دقت و تمرکزی مثل این شهود توی این سالها ندیدم…

    حالا که من این شهود رو دارم….چرا استفاده نکنم!؟؟؟؟؟

    چرا!؟؟؟

    حالا این یه قطعه کوچک از یه نمونه از اون ورژن دستکشام بوده..اونم برای یه شاخک تزئینی روی انگشت…

    الان من به لطف خداوند عید امسال تولد دو سالگی قدمهای دستکشامو برمیدارم…

    تمام اون پروجکتها..تمام اون اقدامات عملی…میشه ساعتها صحبت کرد…

    مثل تجربیات خود شما استاد عزیز..و دوستان بهشتیم…

    دیگه من چکاری در برابر این نیرو میتونم انجام ندم هست!!!!

    و من این فرمول رو اینقدر روی خودم کار کردم که الان به لطف خودش خودکار انجام میده…

    همین قبل از انجام اینکار…رفتم بیرون مورد آزمایش خداوند بخاطر یه باوری قرار گرفتم…فورا توی نهان زیپ دهنمو کشیدم…

    و سعی کردم و تلاشممم کردم که هیچی نگم…..

    استادم من نمیگم خیلی خوبم…بعضی وقتا ذهنم خیلی وراجی میکنه و تلاشش خیلی برام سخت میشه..ولی اون لحظه باید خیلی آگاهانتر خاموشش کنم..اونم با سپاسگزاری..

    ولی یوقتایی اصلا صداش در نمیاد…مخصوصا توی بیزنسم و حل مسئله دستکشهام …اینجاها سعی کردم صداشو بکُشم…و همین اتفاقم افتاده…

    و من تمام مسئله الگو و دوختی رو بر پایه همین باور … دخیل بستم…و بهمین خاطر الهامات خداوند میاد کارم را 100 برابر زیباتر و آسانتر میکنه..

    من روزانه توی ورژنهای دستکشام دارم خلاقتر و آسانتر میشم…و همه رو لطف شهود قلبم میدونم..

    یه زره.شو..کردیت به عقل ناقصم توی بیزنس قبلی خودم نمیدیدم..

    چون اونا گمراهی و کل شقی و حال و بد بود…

    و من از خداوند تشکر میکنم….که لطف خداوند شامل حالم شد….

    که امروز و تا نفس در جانم هست این مسیر شهود الهامی رو ادامه بدم..و حاضرم بخاطرش جانم که [سعی میکنم،”] خیلی عزیزه بدم…

    چون…..

    کل داستان خوشبختی ما همینه..و دلیل موفقعیت شما….استاد عزیزم که دارم با چشمانم نظاره و برای خودم آگاهانه یادآوری میکنم..

    بخاطر همین نوع تفکره….

    همین تفکر باعث شده منم ادامه بدم و کم نیارم..

    شهود و دریافت نور آن…نیاز به یه باور محکمممم داره…که ازش تخطی نکنی..و با قدرت ادامه بدی…

    این مثال …منو یاداوری نشانه ایی قرار داد..که مربوط به قانون سلامتی میشه..که منم دارم توی مسیرش تکاملمو میگذرونم..

    من خلط پشت گلو خیلی دارم..و واقعا اذیتم میکنم که اونم دکتر بهم گفت آلرژیه…

    ولی من طبق مسیر این بهشتم و قانون سلامتی بخاطر واکنش غذاهایی که میخورم هست..

    چون ورودی نامناسب به بدنم میدم..

    و خیلی چیزها رو حذف کردم..ولی چون هنوز این مسیر ،”نا مفهموم برام…چون توی مدارش قرار نگرفتم…

    میبینم….دلیل این وضعیت بخاطر وردیهای اشتباه هست…

    و هر موقع وارد این مسیر میشم حتما حذف خاهد شد…

    دقیقا ذهن منم…همین نوع تفکر رو داره‌..اگه ورودی باورهای اشتباه رو بهش دادی…

    نمیزاره برای خاستهات قدم برداری…

    و اینقدر نجوا سر میده..که تو الهامات رو .نمیتونی دریافت کنی..

    که کل جامعه ما…دقیقا همین رفتار رو داره…و کل جامعه ما بدنبال بدنبال خوشبختی که وعده هاش پوچ و بی اثره…میگردن….و بهمین خاطر…دلخوش به چیز عوامل بیرونی هستند..

    و خداوند توی قرآن گفته….که ما چشمانشونو در اون دنیا کور خواهیم کرد…که…

    سوال میپرسن ما در دنیا بینا بودییم..

    چرا الان نابینا هستیم…

    و خداوند میگه….چون …در اون زمان به هدایتهام گوش نمیکردییم….

    این نقطعه….عطف یه انسان هست…..که خداوند میگه یا ایها ناس…

    این مردم…فقط منو بپرسید…..

    یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ

    ای مردم! پروردگارتان را که شما و پیشینیان شما را آفریده است، بپرستید تا [با پرستیدن او] پروا پیشه شوید.

    اره…..ولی یه افراد میتوننن توی این مسیر بیان..که اگاهانه روی خودشون کار کننن…

    تا به ایها الذین آمنوا برسند….

    و بیاد بیارن..نعمتهاشون و آگاهانه تمرکز کننن و روی خودشون این استمرار رو ادامه بدن تا خون در رگهاشون هست…

    و منم نرگس!!!!

    این قرارداد ایمان و شهود الهی رو سعی میکنم همیشه توی تمام لحظات زندگیم استفاده کنم..

    چون میدونم..

    قادر مطلق خداست..

    من یه نیروی عالم تاب توی درونم دارم.‌و میتونم ازش”بنفع خودم تمامش کنم!!!

    الحمدالله رب العالمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  2. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1625 روز

    بنام تنها خالق هستی…

    بنام خداوندیکه که هر لحظه در حال هدایت و حمایت من است…

    و کارهامو به بهترین شکل ممکن انجام میدهد…

    این فایل داره یه قانون رو خوب بهمون نشون میده…

    اونم داشتن احساس خوب…اونم داشتن حال خوب…حالی که همجوره ما رو بخودش پیوند میده…

    پیوندی که به اصل خودمون به بهشت خودمون میرسونه…

    وای چی بگم…از این اصلی که همیشه یه گوشه ایی از قلبم..داشت منو با خودش هم صدا میکرد..

    ولی اینقدر زمزمه های شیطان بهم احساس نگرانی در اینده و گذشته داده بود..

    که این احساس خوب در تاریکی مطلق خودش مونده بود…

    چی بگم!!!!از این شیطان…شبی که قدم به قدم طبق الهامات خداوند داشتم کتاب رویاهایی که رویا نیستند رو میخریدم…

    شیطان از شدت ناراحتی داشت از اینبرو اونبر میپرید…و چنان وحشتی از این صحنه کردم..

    همون لحظه خداوند صداشو تو وجودم برد بالا ..بهم گفت نترس…

    من کنارتم…!!!!!

    سالها درمانده این احساس خوب بودم…

    و تا امروز احساس خوب حاصل استمرار در این مسیر الهی داره بیشتر خودشو تو زندگیم نشون میده…

    .

    و من به لطف خداوند این احساس خوب رو تونستم با خودشناسی خودم و نقاط:ضعفم..بدست بیاورم…

    و عزت نفسم رشد کرد.احساس خوب بیشتر تو وجودم ماندگار شد…

    و عجله ها و دور ماندن هاااا از درونم دور شد …

    نمیدونم چجور بگم….خوشبختی و سعادتمندی یه انسان…در دنیا و اخرت..داشتن احساس خوبه..

    احساس خوب یه داروییه!!! که توی هیچ دارخونه ایی در جهان پیدا نیست…

    فقط تنها راه رسیدن بهش داشتن عزت نفس و خودشناسی هست…

    که برای تقویتش:باید براش زمان بزاری تا به این نقطعه برسی…

    چه روزهایی این مومنتمی احساس بد سراغم میومد..همون لحظه سّمشو تو بدنم در جریان مینداخت…

    واقعا اون لحظه رو نمیشه وصف کرد..چقدر بیشتر می بُردم….

    چقدر داشتن احساس خوب عالیه‌..‌احساسی که قدم ها یکی پس از دیگری “میان “به تو راه نجات یاد میدن..

    .

    و من واقعا نجات یافتم!!!!!!!

    نجات یافتم!!!!!!

    نجات یافتم!!!!!!

    این عین عدالت درست واقعیه…ما قدرت اختیار دست خودمونه به کدوم مسیر هدایت بشیم…

    احساس بد…..اتفاق بد

    احساس خوب اتفاق خوب

    اینجا خداوند به ما در دو جهت یاری میکنه…

    پاداشش برای افرادیه که بتونن توی شرایطی که بظاهر ناجالب میشه..که حتی همون تضادم برای بزرگ شدن ما هست..بتونیم با این ایمان الخیر فی ما وقع ادامه بدییم…

    اونجاها هست که خداوند پاداششو در برابر کنترل ذهنت میفرسته…

    دلیل اومدن من تو این مکان بهشتی بخاطر این تضاد بود…که منو هدایت کرد که امروز در مسیر صرات المستقیم باشم…

    خداوند را شاکرم…که انروز به لطف خودش.توی مکان بهشتی”زندگی میکنم که سراسرش امید و عشق و حال خوبه…

    و این احساسات خوب شده جزو بهترین مکمل خوراکی زندگیم…

    و همین احساسات خوب..هدایتهایی میاد که هیچ کسی حتی بزرگترین فرد فلان جامعه هم نمیتونسته همچنین برنامه ریزی دقیقی رو برام بچینه…

    و من امروز در تمامی جنبه های زندگیم رشد کرده ام.و هر روز این مومنتمی مثبت در جریانه و هر روز زندگیم برکت داره..

    حدودا سه روز پیش یه شخصی اومد پیشم…

    ایشون کارمند هست..سر صحبت شد..گفت خوشبحالتون که همچنین فضای سرسبزی داریین..و واقعا داریید لذت میبریید…

    زندگی ما اصلا حالش خوب نیست…

    و یه نکته ارزنده ایی گفت.یه لحظه انگار خداوند باهام صحبت کرد!!!

    که نرگس خیرو برکت فقط به داشتن پول زیادی نیست..درسته اونم خیلی مهمه…

    ولی چیزی که مهمه…ما تو ساعات روزمون.توی کارمون.توی حالمون.توی همه چیزمون خیرو برکت از ما “دور شده…

    منظورش تقلا و سختیها نمیزاره از زندگیمون لذت ببرییم..کل ساعات روزمون با همینا از بیین میره..

    واقعا خیرو برکت احساس خوب چقدر میتونه توی تمام جنبه های زندگیت تاثیر گزار باشه…

    .

    وقتی تو حیاطمون میشینم..از صدای پرنده ها..از بوی شب بوی درختمون..ار رقص کبوترها در اسمان..از همه چیز لذت میبرم..همین باعث شد رشد و نموی درختانمون و این احساس خوب در تمام لحظه های زندگیون پر ثمر باشه…

    و من این احساس خوب و امید رو از تک به تک اعضای خانوادهمون میبینم…

    وقتی من تعقییر کردم..روح و روان زندگیمون و برکت خونمونم تعقییر کرد…

    واقعا احساس خوب چکارهایی رو که نمیده..فقط برای حفظش:باید روزانه روش کار کنیم..

    مثل خونه ایی میمونه که هر روز باید مرتب” نگهش دارییم..و بهش برسیم..

    ذهنم برای داشتن احساس خوب نیاز به تمییزکاری مداوم، داره ..وووو

    همینه که استاد عزیزم میگن بهشت را به بها میدهند نه بهانه…

    همه چیز نیاز به بها داره..و این جریان احساس خوب رو هر لحظه باید روش کار کرد تا زندگی رو هر لحظه بنفع خودمون تموم کنیم…

    دیگه اینجا زرنگی خودمونو میطلبه….که بخاییم بهترینهای خودمان باشیم….

    داشتن احساس خوب….اتفاق خوب….

    به امید بهترینها برای یه زندگی عالی در تمامی جنبه های زندگی و سعادتمندی در دنیا و اخرت..و دریافت الهامات قدم به قدم رشد و نمو پیدا کردن برای مسیرهای بهتر و راحتر…..

    خدایا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جوییم.

    خدایا ما را براه راست راه کسانیکه نعمت بخشیده ایی هدایت کن..

    الهی امین یا رب العالمین.

    خدایا من عاشق هدایتهات هستم..

    سپاسگزارم که هر لحظه داری هدایتهای بهتری رو بهم میدی تا من بهتر درکت کنم و بیشتر تو مسیرت ثابت قدم تر باشم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1625 روز

    بنام الله

    سلام و درود به سایت بهشتیم.که مرا هدایت نمود تا طعم زندگی توحیدی را از تمام وجودم بچشم.

    حدودا از اول هفته و وارد شدنم به مدار بالاتر.و هدایت شدن به پاشنه ایی که سالیان سال ضررهایی چه از نظر روحی چه از نظر مالی بر من وارد کرده بود..من فکر میکردم تعقییر کردم ولی ،بازم سر کله زره هایی از این شرایط برام اتفاق افتاد..

    بخودم قول دادم تا سه روز تمرین سفت سختی برای ذهنم بکار ببندم..

    و امروز روز سوم این تعقییر هست…چیزی که برام اتفاق افتاد و انشالله که باز درک کرده باشم..این شد،که من به آرامش بیشتری رسیدم..و به این درک افتادم چقدر ماها بعضی موقعها کارهایی انجام میدیم که فکر می کنیم اگه من با این تعقییر شخصیت ادامه ندم دنیا به آخر میرسه..

    استاد عزیزم من به این درک رسیدم.ذهنم داشته این مورد رو پایان دنیا میدونسته..و الان با این تمرین فهمیدم.یه موضوع پیش افتاده ایی بیش نیست.که داشته فقط منو از درون خودم دور میکرده…

    دقیقا روز گذشته صبح ساعت 10خورده ایی بهم الهام شد.که بیام ترسی که از بچگی نسبت به قبرستان داشتم و جای خاصی که من قبلا به وحشت انداخت ‘رو خودم تنهایی به اون محل برم.گ

    اینقدر این الهام واضح بود.که گفتم خدایا برام خیلی سخته.من چجور تنهایی برم قبرستونی من میترسم …من نمیتونم انجامش بدم.خیلی گریه کردم موقع رفتنم پاهام سست شده بود ولی بهم گفت باید اینکار رو انجام بدی…

    بصورت عملی….و من مدام ازش پرسیدم عصر یا صبح.بهم گفت همون عصر چون باید بخوره به شب..باید اینکار رو انجام بدی..و من مدام از رفتن میترسیدم و اون مدام میگفت باید بری..

    و بهم گفت..یفردیم فوت کرده..میارن مرده شور خونه…

    ..ووو

    و من از گذر یه منطقه میان نخلستانها که بازم ترس من بود..پیش رفتم..استادم خیلی برام سخت بود.دقیقا دیروز همین موقع من داشتم حرکت میکردم..

    و دقیقا تو اون قسمت بهم گفت.الهامی که از طرف من به شما میرسه شاید از دید عموم غیر منطقی باشه.پس ادامه بده و من با صحبت با خداوند قدمهامو برداشتم..

    و نقطعه به نقطعه قبرستان رو گشتم..

    و چیشد..اتفاقی که افتاد .چند نفر وارد اون قسمت شدن.و به من ارامش دادن.و همون قسمتی که من خیلی مبترسیدم پیش رفتم..و رفتم یجایی بهم گفت همینجا بشین.

    و کلی باهام صحبت کرد و دیدم چیزی که من ازش میترسیدم هیچی نبوده چنان آرامشی داشتم که پاهام از سستی دراومد.و تا دقیقا تا دم دمای مغرب تو قبرستان بودم.و خداوند نور هدایتشو برام جاری کرد و مهر تایید رو زد…

    اینقدر گریه کردم بقض خوشحالی و ترس کنار هم بود ولی ارامش پایه اش بود …

    بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر میشد…یه احساس خاص داشتم.

    استاد عزیزم..میخام بگم آخر پایان صحبتهای هادی عزیز.که در مورد خودتون میگفتین ..که وقتی ایده خداوند بهتون میگه اینکار رو انجام بدیین و شما براتون خیلی سخت بوده.از اول صبح تا اون موقعه ایی که من حرکت کردم مثل یه رادیو پشت سر هم تکرار میشد..

    که ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت هست.بهت میگه اینکار رو انجام بده.باید انجام بدی..درسته ‘سخته!

    واقعا برای من سخت بود..استادم تو عمرم اینجور صدای خداوند رو بالا درک نمیکردم.اینقدر این حرف شما بزام تکرار شد..که اینکار این ایده برای تو خوبه باید انجامش بدی باید انجامش بدی.

    پاهام میلرزید چشمانم دوسو شده بود..گفتم خدا هیچکس تو قبرستونی نیست من باید چحور برم.نمیگن این شخص کیه..گفت باید باید بری..

    دیگه ما به لطف خداوند و با ارامش کار و پای لنگان حرکت کردیم..و من تنها تو وسط قبرهای بهم فشرده صحبت شما رو یبار دیگه گوش کردم..

    و دقیقا برگشتم که دیگه کم کم رو به تاریکی بود یفرد فوت کرده بود..و داشتن میشستنش!

    و همون صحبت خداوند که بهم گفته بود.دقیقا انجام شد..

    میخام این حرکتمو بنویسم و ثبت کنم..ایده خداوند تو حالتی میاد که باید عمل کنی!واقعا آرامش رو در اون حالت درک کردم..

    اگه خانواده ام میدونستن..میگفتن تو دیوانه ایی.

    چون خیلی توکل بزرگی مبخاد و میبینم افراد نزدیکم .اگه این مورد براشون پیش بیاد احتمال چند درصد یکار احمقانه بدونن..

    خداوند به من ارامش داد تا تونستم باور گذشتگانم را از بچگی به من قبولونده شده رو نابود کنم.واقعا عمل سختی برام بود..ولی احساس میکنم بزرگم کرد..

    و سعی کردم تو هر شرایطی آزامشمو حفظ کنم و بدونم همه چیز آرامشه..همه چیز احساس خوبه..

    این سه روز درهایی پس از دیگری برام باز شده..و با نشانه پروردگار مهر بزرگی بر قلبم زد تا پاشنهامو درک کنم و اقداماتمو عملی کنم….

    استاد عزیزم..واقعا آرامش همه چیزه..این آرامش تو اون شرایط سخت باعث شد..تا من بیشتر وجود الهی رو در درونم حس کنم…و بدونم این توحید همه چیزه..فقط همه چیز خودشه همه چیز خودشه.

    ذهن هیچی نیست..موقعه ایی که بهم الهام کرد.اینقدر ذهنم دروری گفت از انجام اینکار که قلبمو به طپش درآورده بود پاهامو سست کرده بود..گفتم خدایا..

    این باور قرآنی که رفتن موسی در دربار فرعون…گفت چه چیزی موسی باعث شد که حرکت کنی..

    گفت خدایا من بسوی تو شتافتم تا خوشنودی ات را بدست بیاورم..

    همینو گفتم و حرکت کردم.

    .دیشب در حین خواب از ترس تنها بودنم در اون قبرستان ترس وجودمو گرفته بود که با هدایت خداوند تونستم بر ذهنم غلبه کنم..

    و من همین الان یچیزی درونم نیاز داشت..و اومدم این فایل رو یبار دیگه نگاه کنم و از اتفاق این روزه سه روزه برای ذهن نجواگرم بنویسم.و هدایتی برای دوستان عزیزم.

    و بخودم منطقی کردم این ایده رو…که اگه اینکار رو انجام ندادی.حالا مدام شما بهم میگفتین این الهام رو باید عملی نکنی اگه نکنی ایمان نداری…..

    و بخودم گفتم اگه با انوزشای این سایت هستی اگه میخای به جاهای خوب برسی اگه میخای به موفقعیتهای زیاد برسی باید باید انجامش بدی..و همین منطقی.کردن برای ذهنم همون صحبت شما در کتاب رویاها..باعث شد.آرامش دردرونم حفظ کنم و قدممو قوی کنم و حرکت کنم.

    تشکر از شما استاد عزیزم.که این مکان رو فقط عملی ساختین نه حرف مفت..انشالله بتونم این ارامش رو تو تمام ثانیهای زندگیم ازش پیروی کنم!و حرکت کنم.

    و صحبت شما تو این فایل هم..اینه…که بتونی تو سرایط سخت خودتو به ارامش و احساس خوب برسونی…و دقیقا قدم به قدم خداوند بهم میگفت برو اینجا برو اونجا..و باعث شد تا من از درون بزرگ بشم ..

    همین حرکت از درون منو یه درجه به احساس خوب رسوند..و حرکتهای بیشتری برای قدمهای دیگری که در اینده برام پیش میاد…..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1625 روز

    سلام و درود به سعید عزیز!

    میخام این هدیه ارزشمند الهی رو بهتون تبریک بگم.نوش جانتون این مسیر با ارزش الهی…

    انشالله همیشه در پناه خداوند باشی…دوست عزیزم.من لایق دیدن کامنت شما بودم.و لطف خداونده که مرا به سرزمین بهشتی هدایت نمود….

    …..

    چقدر کامنتتون باعث میشه ما متاهدتر نسبت به مسیرمون باشیم.

    خیلی شور و شوق داشتم وضعیت مهاجرتتون بکجا کشونده شد..

    خیلی خیلی خیلی خوشحالم براتون..

    حدودا چند روز قبل با خوندن کامنت شما یچیزی بهم گفت…گفت خدایا هدایتم کن تا منم تو اینراه نتایجم بیاد…

    بهم گفت هر کس به اندازه توانش به اندازه درونش بهش نعمت میدییم..

    میدونی چیه!ما هر کدوم یه فرایند خاصی برای موفق شدنمون دارییم.هر کسی با توجه به مقدار درک اون اگاهیها و کار کردن روی عملگراییشه!…نتیجه میگیره.

    هر چقدر قوی تر سرعت بیشتر…

    پس میشه همون روی خودمون کار کردن!

    سعیده جان ما هر کدوممون بسته با اون ظرفمون نعمت خداوند رو بدست میارییم.

    من این نعمت الهی ‘ و شهامت و شجاعتتونو بهتون تبریک میگم!

    خیلی خوشحالم از اون وضعیت به شرایط عالی رسیدین..و حتما خداوند همون توپ زرد رنگی که تو دستان دخترتون بود..دقیقا همون نعمت بزرگ خداوند هست که سرتاسر زندگیتون بهتون ارزانی کرده..تبریک از جان و دلم…..

    میخام در نهایت بگم!…

    کامنتاتتون باعث میشه با قدرت بیشتری قدم بردارم..و بیشتر روی خودم کار کنم…

    این نعمت و خوشبختی که خداوند بهتون داده..همه برمیگرده به شجاعتی که تو زندگیتون و راهتون نشون دادین!

    و خاشع و فروتن بودین در مقابل خداوند..

    بازم بیا ‘از این سفر الهی و قرآنی،برامون بنویس!..

    در پناه الله باشی دوست عزیزم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1625 روز

    سلامی دوباره به پدر عزیزم…

    حال و احوالاتت میدونم ایتروزا در مسیر عشق الهی هست…

    چقدر گفتهاتتتت با باوری عمیق و خلاصه شده ،”میومد…

    [زندگی دیگر میدان جنگ نیست!!!

    بلکه حرکت کردن درمسیرودرجهت جریان خداوند وهم جهت شدن باجریان الهی است.]

    چقدر زیبا….. ولی درکش با عمل کردن بهش…نیاز به اگاهانه زندگی کردن داره‌..

    .

    پدر عزیزم….یچیزی بگم…

    عمل به این اموزه ها توی نتیجه عملکردی..خودشو نشون میده..

    ما هر کدوممم توی یه شرایطی بزرگ شدییم…و دقیقا اون شرایط توی اون حوزه باورای ما رو ساختن…

    و بعد از یه عمر زندگی در یه مسیر اشتباه….

    هنوز نقطعه های ویرانگرش وجود دارد…

    همین روز گذشته من بخاطر یه عملم یکم بهم ریختم…

    بخودم گفتم چرا نرگس…

    دیدم من خیلی حساسم به اون شخص..که اگه اینکار اشتباه رو انجام میده..

    بازم برامون دردسر ساز میشه‌.

    و من حساس شدم به اون شخص نزدیکم….

    و واقعا من ضربه ها بخاطر این نوع نگرش خوردم و زمان خودمو صرف این باور اشتباه کردم..

    و هم بخودم ظللم کردم..و هم رفتار ایشون رو روی خودم بولد کردم..

    پدر عزیزم…امروز صبح آزمایش شدم..ولی فورا بخودمو جمع کردم زیپ دهنمو کشیدم و نزاشتم نجوا سر بده و پلن بعدی رو بچینه.و من عملیش کنم..

    من خیلی توی این موضوعات حساس شدن روی افراد نزدیکم پاشنه داشتم…

    و اینقدر نجوا زیاد بود ..که واقعا دستمو بسته کرده بود..

    اون درون عصبانیت منو به خشم درمیورد…

    من به لطف خداوند کم کم ..تکاملی آبش کردم..

    ولی دو روز پشت سر هم بازم باقیماندش بیرون اومد…

    و…

    من نرگس میدونم باید خیلی روی این موضوع کار کنم..

    و بخودم یادآور بشم..که زندگی دنیایی و خطا ها و اشتباهاتی که از افراد نزدیکم باعث عصبانیت من میشه..و اون عصبانیت قدم بعدی همون پرخاشگری رو بوجود میاره…سعییییی کنم کاتش کنم..

    اونم با عراض کردن…

    بقول قرآن..سوره یاسین..سایت شراب بهشتی میگه…گفته های آنان تو را غمگین نکند…

    .

    اره پدر جان….این آموزه ها بصورت عملی خودشونو نشون میده…

    ولی اینو خوب روی خودم کار کردم.اونم تکاملمو به لطف خداوند گذروندم…

    اونم اینه!!!

    من توی این بیست روز کارم وارد مسیر پروجکت حضوری برای یه کمپانی طراحی و شب و عروس جهانی”شد…

    ایشون گفتن باید نمونه کاراتونو برام پست کنید..

    و صبح ردز قبل از اینکه اینترنت قطع بشه من قدمهای جدیدمو شروع کردم..

    الان بیست روزه میگذره.. خدا شاهده..این بیست روز دقیقا کار من از اون کارای اولیه الگویی و دوختی به اندازه 20 سال رشد کردم..

    چه الهاماتی چه دریافتایی….که توی همین فایل همین الان پیاممو فرستادم برای این بهشتم..

    و من با این باور در این مسیر رشد بیزنسی هستم…

    که باید مسئله حل کنم…

    دیگه به لطف خدا…که قبلنا بود..الان حس عجله..ترس..ناامیدی رو کنار گذاشتم و چسبیدم به شهودم…

    پدر جان..بهش میگم..خدای مهربونم بر فرض این دوخت رو اینجور کنم بهتره یا اونجور…یکم با آرامش ….

    سکوت میکنم…میزنه به پشت چشم راستم…

    میگه درسته..برو جلو…

    وای…وقتی بدنم به لرزه میفته…چشامو و گوشهامو تکون میده.. و من مطمیئن تر این مسیر رو پیش میرم..

    .

    پدر جان!!!کارایی که انجام دادم…اصلا نمیتونم جایگزینش کنم به روز اول…اینقدر که دستکشم زیبا شده…

    که خودددم متحیر میمونم..

    و همین حال خوب..باعث میشه من بیشتر تسلیمش باشم و بیشتر ازش هدایت بخام..

    و لطف خودش..عقلمو کاملا بستم….

    هفته گذشته بعد از یه عجله کاری و تند تند کار انجام دادم…دیدم دستکشم خیلی نازیباست…

    و بعد گفتم خدایا مقایسه با فلان مسیر میکنم راضی نیستم…

    بخدا!!!میدونی بهم چی گفت…

    گفت نرگس عجله هاتو کردی!

    منم گفتم اره‌..

    بخدا تو خواب بهم الهام شد که دارم با عجله کار میکنم.مسافتشم خیلی طولانی بود..

    بهم گفت..درسهاتو یاد گرفتی توی روند کاریت…

    تمام قدمها رو که باید انجام میدادم عملی رو…بهم گفت!

    گفت الان کار چند روزت رو….همه رو بشکاف….

    الله اکبر…

    پدرم…من فورا منطق خدا رو که شنیدم و درسهایی که بهم داد..

    تمام اونا رو شکافتم.‌.یجا از کارم پاره شد..

    بهم گفت بچینش…

    من بدون اینکه عصبانی بشم فورا انجامش دادم..

    اگه من نرگس بدون این اگاهی این کار رو انجام میدادم..

    حتما تسلیم ذهن میشدم و دست برمیداشتم…

    لطف خدا و شهودش و درسهاش ادامه دادم ق.

    الله اکبر.

    قدمهای بعدی رو بهم گفت..

    الان پدر جان…

    چقدر دستکشم زیبا شده..

    دیشب بهم گفت آییینه دوزی کار کن..

    و رفتم سوزندوزی بلوچ..با یه روش ساده تر قدم به قدم پیش رفتم..

    حالا امروز داستان جدید دارم.خیلی شور شوق دارم برییم برای قدم شهودی دیگه‌..

    پدرم بازم میام از نتایجم میگم..

    میخام بگم…

    کل داستان همینه….

    اونم میزان پذیرش ماست..که همه چیز رو کن فیکون میکنه…

    الان که مینویسم بدنم به لرزه در اومده..

    نمیدونم چجور میزان این شادی درونی رو وصف کنم…

    اونم بخاطر پایبند بودن به قوانینش هست و باز کردن این نور عالم تاب درونیه…

    .

    راسی پدر جان..من بخاطر این الهام در بیست روز پیش…من یه مکان توی تاریکی شب رو پیاده روی کردم…

    توی قبرستان دور افتاده محل امنم.و توی یه نخلستان بزرگ شهرم بدون حضور یه موجود انسان..که بنظرم یه نرد هم میترسه..ولی من انجامش دادم..

    و شب قبلش بازم توی یه نقطعه شهرم که همه اینها ترسهای یه عمر از زندگیم بود…

    و همه این خوشبختیها توی این بیست و خورده ایی از روزم رو لطف خداوند میبینم..

    .

    وقتی من توی بیست روز اینهمه کار انجام میدم..توی چند سال دیگه کجا هستم!!

    الله اکبر…..

    پدر جان انشالله یه روز حضوری ببینمت به امید موفقعیت برای شما و همسر نیمه قلب الهیت…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1625 روز

    سلام صبح ابری زیبا به سعیده همیشه دوستداستنی توحیدی خداوند….

    و سلام به برانی که به دستور الهی بر سرمان فرو می ریزد….

    ….

    سعیده اینروزا حال و هوای جنوب کاملا بهاری شده..چند روز پیش رفتم کوه..دیدم کوهمون سرسبز شده و گلهای بادام،” شکوفه های صورتی کردن…

    میوه کُنار خوردم…اینقدر بزرگ بود که بلند صدای بچه داداشم زدم ولی اونا پاسخگو نبودن..

    خدا بهم گفت نرگس!

    تو اومدی زیباییهای منو ببینی.

    این میوه های خوشمزه نصیب تو شده..

    پس کسی رو صدا نزن برای خودت نوش جان کن…و لذت ببر..

    کل دستم و جیبم کُنار بود…

    …..

    رفتم توی قله کوه …توی قسمتی که چال سنگی هست آب جمع شده بود ..کلی آب باران خالص شده خوردم..

    و روی همون تختخواب سنگیم توی پنهانی کوه خوابیدم و آفتابم حسابی گرممم کرده بود…

    یکممم بررسی کردم امسال چه گلهایی با چه رنگایی روییده میشه…

    احتمالا بازم گل سفیده و با رنگ بنفش” باشه…

    یه گلی هست..شبیه پنکه هست..بچه که بودییم اونو از بلندی مینداختیم پایین…

    مثل پره های هواپیما عمل میکرد…

    سعیده..همون صحنه ایی که خوابیده بودم…جلوم..اونبر شهرم کوه هاش پر از ابر بود…ولی نور خورشید غوغایی کرده بودم..

    من از شدت زیباییها فقط مونده بودم توی سکوت خودم…

    و اونطرفتر درختایی که بچگیامون داداشم نشونده بود..و اون سرسبزیها آدم رو بیهوش میکرد و نسیم خنک.. الله اکبر ..یه قطعه بهشت…

    حیاط خلوت بچگیامون کاملا کوه بود..یادمه در گلخونمونو که باز میکردییم…پر از سرسبزی و گل زرد و گل شقایق قرمز بود..

    ما به گل شقایق اون شکلی که توی شهر ما سبز میشه..

    میگیم..

    گل..چیش دَردو…

    منظورم…گلی که چشماتو درد میاره…

    که اینم یه باور بود..من اینقدر جلوی چشمام گرفتم ولی درد نیومد..هههه

    ……

    سعیده جان بعد کلی سپاسگزاری به مدت تقریبا یکساعت خورده ایی و لذت بردن از کوه…

    اومدم پایین …

    واقعا اینهمه خوشبختی و لذت…کسیکه اینهمه زیبایی جلوی چشممش بود..

    ولی بخاطر اون وجود تنهاییاش باید افراد رو دلیل اون زیباییهاش؟میدونست…

    اون لحظه گفتم خدایا !!اگه منو هدایت نمیکردی…

    چجور میتونستم زندگی کنم..

    چطور میتونستم بهشت افرادمو ببینم و لذت ببرم..

    چطور میتونستم خودم از تنهای خودم لذت ببرم..

    وقتی درونی میشم سعیده از اتفاقات خوب زندگیم…

    میگم اگه این تفکر نبود…

    من مثل بقیه افرادی که توی خونه هاشونن..

    که وقتی منو میبیننن بهم میگن نرگس چجور تنهایی میری کوه..

    خدایا شکرت که منو از اون تفکرات بیرون کردی…

    حالا جوری شدم که فقط دوستدارم تنهای تنها باشم..

    حالا هر کسی میگه برییم کوه..میگم ببخش …

    یا جوابش نمیدم…

    یا اگه قولم بدم با افرادی مثل خودم هست که باهاشون لذت میبرم…

    سعیده میدونم این نعمت…چیزی نبوده که قبلنا باشه..

    این بخاطر نعمت بودن در این بهشته…

    که واقعا باید بخاطرش همجوره سپاسگزار خدادند باشیم..

    ….

    سعیده جان !!

    راجع به صحبتایی که نقل کردی…

    چند نشانه دیدم….

    و نشانه ایی که اول صبحی خداوند بهم هدیه داد…

    تا طبق قانونی که استاد توی اون قدمها باهاتون صحبت کرده ..برای منم بخشیده بشه..

    میدونی سعیده همین نوشتها انفاق زندگیت هست…

    هر کدوم از ماها که مینویسییم و نگرشمونو بیان میکنیم انفاق میکنیم….

    که خداوند توی قرآنم بیان کرده..

    این نشانه بود…که منم قربون صدقه خداوند خیلی برم….

    چشم!!!سعیده منم میبینم اول گفتهات قربون صدقه خدا میری..

    سعیده دو شب هدایت شدم..سه نقطعه شهرمو پیاده روی کنم..

    یکی!!دیدن مرده شور خونه و جسد سه انسان بود..چه الهاماتی چه همزمانیهایی..

    چقدر اونجا ناتوان بودن خودمو دیدم.فردی بهم گفت بیا نگاهش کن.گفتم چون تصادفیه نگاه نمیکنم…

    و پلن بعدی به سمت گورستان دور افتاده شهرم اونم توی تاریکها..که زمانی برام سوال بود که میشه توی تاریکی رفت..روزش ترسناک بود برام .چی برسه به شبش

    و هدایت شدن..توی تاریکی هنوز مطلقتر توی نخلستانهای بزرگ شهرم..

    که وقتی خدا نور زد که باید اینراهو بری…

    شک نکردم..گفتم الهی امیدی به امید خودت…

    و شب قبلش بازم توی یه نقطعه دیگه ترسهای کودکیم…

    و این پلنها…و جسارتم و لطف خداوند باعث شد قدمهای جدیدم…برای دستکشهام باز بشه…

    فردی که ایشون کاراشو توی سراسر دنیا میفرستن..بهم پیام داد خانم فلان….

    نمونه کاراتو حضوری برامون پست کنید…

    ایشون هم در ایران و هم استانبول دفتر لباس و شب و عروس دارن..

    و بصورت مزون دوزی به تمام کشورها میفرستن.چه خارجی چه ایرانی…

    و دقیقا یه روز قبل از اینکه اینترنت قطع بشه..من شروع کردم کار کردن روی دستکشهام..

    سعیده…همینه که میگی..راجع به خداوند..

    من بهش؟میگم خدا اینکار رو انجام بدم یا ندم…

    میزنه پست چش راستم میگه فلان کن…

    خیلی زود جوابمو میده…

    و من دلگرم میشم…

    بهم گفت تاج روی انگشتای دستکشتو روی جلد قرآن نگاه کن..و اینو درست کن…

    دیشب بعد بیست روز به لطف خودش به شکل کاملا هدایتی ساخته شد…

    سعیده منم میخام طبق فرمایش استاد عزیز و نوستهات..هنوز بیشتر دلبری خدا و تسلیمش باشم..

    یعنی سلول به سلول این دستکش با هدایت ساخته شد..که خودمم تعجب میکنم من توی 18 سال سابقه کاری و مهارتی تونستم همچنین کاری رو انجام بدم…

    و تکاملم توی این بیست و خورده ایی روز چقدر زیبا بوده…

    سعیده جان…نمیدونم آیه نمونه کارام برای این شخص پست میشه یا نه!!

    چون نمیخام جهانی بودن اونکارای شخص رو شرک خودم کنم..

    میگم هدابت میشم…

    چون این نقطعه عطف ماست که میتونه بهترینها رو رقم بزنه…

    سعیده جان و نشانه دیگه..سوره ضحی امروز بدرقه ستاره قطبی ام شد…

    دوستتدارم در پناه خداوند میسپارمت….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای: