درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۷


موضوع این برنامه: اتصال به الهامات الهی


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • شما چقدر می‌توانی به خدا اعتماد کنی؟
  • چگونه خود را در مدار دریافت الهامات خداوند قرار دهیم؛
  • “قلب”، دریافت کننده الهامات خداوند می‌شود وقتی که …
  • چگونگی دریافت الهامات؛
  • رابطه “آرامش قلبی” و “دریافت الهامات الهی”

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

338 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «زلیخا جهانگیری⁦» در این صفحه: 1
  1. -
    زلیخا جهانگیری⁦ گفته:
    مدت عضویت: 2480 روز

    این متن خیلی عالی بود، (من ننوشتم) در مورد خلع سلاح کردن ذهن، با کمی ویرایش، اینجا کپی میکنم:

    «دستا بالا، بی‌حرکت!» نترسین، اینو به ذهن‌ام می‌گم. «اسلحه‌تو بنداز!»

    اما چه‌جوری می‌شه ذهن رو خلعِ سلاح کرد؟ مگه ذهن چه اسلحه‌ی خطرناکی داره؟ این فکرا توو ذهن‌ام می‌چرخه که خودش با حالتی حق‌به‌جانب، مظلومانه، می‌گه: «من همه‌ی این کارا رو برای حفاظت از تو انجام می‌دم. واسه این که هیچ وقت ناچار نشی اشتباهتو گردن بگیری. من خیلی می‌دونم؛ خیلی باسواد ام.»

    فضیلت‌های اندیشیدن و تواضعِ فکری. تواضع فکری یعنی جایِ خودمون رو در باور داشتن بشناسیم؛ بدونیم حقِ داشتنِ کدوم باور رو داریم. یعنی بدونیم باوری که داریم، چه‌قدر موجه!

    از کجا اومده؟

    و با چه سند و مدرکی قبولش کردیم؟

    بعد از اون، به درجه‌ی باورمون هم آگاه باشیم، مثلاً بتونیم بگیم از یک تا ده، چه‌قدر اون باور رو قبول داریم.

    بی‌شک، فکر کردن به این جنبه‌های یه گزاره که ما به عنوانِ باورِ موجهِ صادق پذیرفتیم‌اش، تعصبِ ما رو نسبت بهش کم می‌کنه. اما چی می‌شه که جای خودمون رو گم می‌کنیم؟ گویی گاهی نمی‌دونیم که چی نمی‌دونیم.

    با یه عبارتِ «خودم دیدم/شنیدم» گمون می‌کنیم به تمامِ حقیقت دست پیدا کرده‌یم. همه‌ی اینا کارِ ذهنه.

    ولی من دیگه گولِ مظلوم‌نمایی‌هاشو نمی‌خورم. حالا نوبتِ اعترافه: «آهای، ذهنِ محترم، زانو بزن و اقرار کن. بگو این فکرا رو از کجا آوردی؟ این باور رو کِی درست کردی؟ برو شناسنامه‌ش رو بیار.»

    [ذهن] سراسیمه همه‌جا رو زیر-و-رو می‌کنه. گوشه-پس‌گوشه‌ها رو می‌کاوه، دنبالِ مدرک. اینو فلان‌جا خونده‌م، اونو بهمان‌جا شنیده‌م؛ اینو فلانی گفت، اونو خودم استنباط کردم؛ اینو حدس می‌زنم، اونو مطمئن نیستم.

    همه‌ی مدرک‌ها جلوش تل‌انبار شده‌ن. نگاهش که به اونا می‌افته، خودش شرمنده می‌شه. می‌دونه که از هیچ‌کدوم نمی‌تونه 100٪ مطمئن باشه. اسلحه‌شو زمین می‌ذاره و می‌گه: «نمی‌دونم».

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای: