درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۷
موضوع این برنامه: اتصال به الهامات الهی
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- شما چقدر میتوانی به خدا اعتماد کنی؟
- چگونه خود را در مدار دریافت الهامات خداوند قرار دهیم؛
- “قلب”، دریافت کننده الهامات خداوند میشود وقتی که …
- چگونگی دریافت الهامات؛
- رابطه “آرامش قلبی” و “دریافت الهامات الهی”
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۷20MB21 دقیقه














بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین
سلام به شما استاد عزیز و گرانقدرم، سلام به همه دوستان خوب و اعضای صمیمی خانواده عباسمنش که هر کدوم مون در مسیر تکامل خودمون در تلاش هستیم تا هر بار رشد کنیم و به ظرف درک و آگاهی هامون بیفزاییم و آماده دریافت نعمت های بی پایان و بی انتهای الهی بشـیم.چقدر اینجا قشنــگه، چقدر سپاسگزارم این بـهترین جای دنیای خودم هستم. که همه سعی میکنیم با تمام نقاط ضعف و چالش ها و بالا و پایین های زندگی مون خوب زندگی کنیم و جهان رو جای بهتری برای زندگی کردن کنیم.جایی که داریم یاد میگیریم فقط به خدا اعتقاد نداشته باشیم بلکه اعتماد کردن بـخدا رو تمرین می کنیم. جایی که جهت همه رو به سمت خداست و هدف مون اینه تا فکر خدا رو بیشتر بفهمیم، تا خدا بهتر درک کنیم، قوانینـش رو درک کنیم…اینجا جایی هست که منـو از منِ قدیمم داره هربار متمایزتر میکنه…جایی که صحبت ها و مباحثه ها هم ختم میشه خدا و درک قوانین خدا و پیشرفت و رشد و حال خوب.
از استاد عزیزم خیلی سپاسگزارم برای شرکت در همچین برنامه ها و دعوت های خوب، سپاسگزارم از استاد عرشیانفر عزیز برای ایجاد و این دعوت خوب، برای این ویرایش ها و تدوین ها و پروژه های گام به گام.واقعا خیلی سپاسگزار تک تک شما عزیزانی که حتی من نمیدونم چه کسانی هستند تا باعث شده همچین فایل های با کیفیت و پرمحتوا و پرمغزی به دستم برسه. حتی سازنده همین لپ تاپم، کسی که اینترنت رو اختراع کرده حتی…واقعا پر از احساس خوب و قدردانی ام از همه چیز و همه کس برای این همه سخاوت و عشق و دوستی…
_ چقدر استاد عرشیانفر قشنگ گفتن که: مـا باور داریم که حس خوب محصول یک ایدئولوژی هست. ایدئولوژی (Ideology) که جمله اش رو استاد جان به در و دیوار خونه شون چسبونده IN GOD WE TRUST ما بخدا اعتماد داریم
_ خواهش میکنم یکی دوسال روی کلمه ” اعــتـماد” توقف کنیم. اینکه من چـقدر بخدا اعـتـماد دارم؟!
مثال بچه دوساله شیرینی که خدا میاد و ازت میگیره اونجا تو به چی اعتماد داری که لب به اعتراض باز نمیکنی؟! اینکه بچه رو خودش داده، خودشم گرفته. مــن به حِـکمتـش اعتماد دارم.
پیشنهاد استاد عرشیانفر اینه که بشینیم فکر کنیم من چقدر به خدا اعتماد دارم؟! تا به کجا بخدا اعتـماد دارم؟!
مثال غذا دادن به اون کارتن خواب معتاد پررویی که با زبون معتادیش در جواب اینکه بهش میگن بیا یک دونه غذا بگیر و میگه تو بیا و یکجورایی غذا اینجوری بهش داده نمیشه. بعد برمیگرده میگه: خودش میـرفـسته. و بعد چند دقیقه یک ماشین نگه میداره و بهش غذا میده. واقعا ما چقدر بخدا اعتماد داریم که خودش میرفـسته!…
حس خوبِ من، محصولِ کارخانه ی اعتـماد من است. به میزانی که اعتـماد داری حس خوب دریافت میکنی. اعتماد نداری پس حس خوب سهمت نیست، چون کارخونه ات تعطیله.کارخونه اعتمادت…
_داشتن بُنیه شهودی چیزی که استاد عرشیانفر درمورد استاد عباسمنش میگن. اینکه ایشون با خورشید درونش اون زمان، به اون اتفاق مرگ فرزندشون نگاه کردند تا از هم نپاشن و بتونن خودشون رو آروم نگه دارند. شُهود گفته بچه ات رفت پیش خدا و اونجا خیلی بیشتر بهش خوش میگذره.دوسال ماموریت داشته پیش شما باشه و بعد رفته همونجایی که ازش اومده. این شهود معنوی استاد رو آروم کرده که انگار بغل گوششون میگفته لَا تَخَفْ وَلَا تَحْزَنْ …
_ این شُهود رو ما باید فـعالش کنیم. خُب چطوری فعالش کنیم؟! با همون نگاهی که من بـخدا اعتماد دارم. خُب چرا بهش اعتماد داری؟! خُب مگه اون بچه رو ما ساختیم، خودش بچه رو بهمون داده. بچه ایی که به طور معجزه آسا بدنیا اومد…
اینکه اون شهود و الهام بتونه، کار کنه دست ماست ما باید به این نقطه برسیم.
_ سید حسین عباسمنش، شما چطوری خودتو در اون اتفاق آروم کردی؟! با همین فکر که همینجوری که خودش بچه رو به ما داد و معجزه آسا اومد، همینجوری هم رفته. حــتما یک خیـری هست.
در شرایطی خبر فوت فرزندشون رو بهشون دادند که ایشون بعد مدت ها از تهران اومده بودن بندعباس و کلی با دوستان شون تدارک دیده بودن و برنامه ریخته بودن خوش بگذرونن. که گوشیشون زنگ میخوره و بدون اینکه خبر رو بگن راه میفتن تووی جاده از بندعباس به سمت تهران…استاد میگن در طول مسیر یک جا نگه داشتند و بی وقفه داشتند، گریه میکردند اینکه اولـش نمیتونی ذهنت رو کنترل کنی. بعد یادم اومد به ادعاهایی که توی سمینارها خودم کرده بودم اینکه بتونه مثل ابراهیم باشه و در مواقع سخت خودشو کنترل کنه. بعـد قـلـبـم بهم گفت یادته تو این حرف ها رو به مردم میزدی؟! مَـردش هستی الان عمل کنی، او بالای سِن سخنرانی کردن و حرف زدن خیلی کار راحتی هست، بیا اینجا ببینم میتونی یا نه. همه ی اتفاق ها یکجوری از قبل رقم خورده بود تا من آماده بشم و دیدن الگویی مثل آقای عشقیار و از دست دادن سه تا پسر جوانش و دیدن شهید شدن هاشون و اینکه ایشون هنوز آرام و زیبا زندگیـشو میکرد و برعکس همسر آقای عشقیار که آلزایمر گرفته بود بخاطر این اتفاق ها و شرایط بدی رو تجربه میکرد.
اینکه استاد حرکت کرد و توی پارک های تهران از پیرمردها میپرسید اگر شما د یک جمله درمورد زندگی به من نصحیت کنید چیه. توی همین حرکت کردن ها بصورت هدایتی با آقای عشقیار آشنا میشن و یکجورایی ذهن شون برای این لحظات آماده شده بود. استاد قدم هاشو برداشته هرکاری بهش گفته میشده و به ظاهر کارهای مهمی بنظر نمیرسیده رو انجام میداده. این فرق استاد با خیلی از ما هاست. با منه من چند وقته متوجه شدم یکسری ایده ها که احتمالا الهام و قدم هایی هست که باید بردارم رو برنمیدارم چون ظاهرا اصلا مهم و بزرگ و خاص نیستند. یعنی من قدم هامو نصفه نیمه برمیدارم، من اون کلیدهایی که میخواد در این بازی زندگی یکجایی یک در خفن و یک صندوقچه رو برام براحتی باز کنه رو همیشه دنبال نکردم و بعد به سختی میفتم چون در طول مسیر شاید همون کار به ظاهر بیخود و بی اهمیت رو انجام ندادم. یعنی من پرش دارم بین عمل کردن بین ایده های قلبم با ایده های مغزم. یکجاهایی با ذهن تحلیل گر و نجواهای شیطان یکسری ایده های الهامی و قدم های کوچیک رو برنداشتم. و اینجوری میشه که هنوز من اینقدر آسان نشدم برای آسانی ها. چون یکجاهایی همون شیطان که تصمیم منو تغییر داد یا نذاشت یک ایده ساده رو انجام بدم با این انجام ندادن ها اجازه دادم سنگ جلوی پام بندازه و یکم هنوز مسیر دست انداز داشته باشه. خیلی از قبل خودم بهتر شدم اما الان میفهمم من خیلی آدم شهودی نیستم و شاید برای همین کارم سخت میشه تا این ذهن منطقی رو که یک عمر فرمان دستش رو کنترل کنم اصلا ناخودآگاه و بصورت پیش فرض فرمان دست مغز و منطق و عقل منه. من خیلی باید روی این بُنیـه شهودی و عمل به الهامات کار کنم. خیلی باید تمرین کنم خیلی باید بیشتر جدی بگیرم و اینقدر روی مغز و عقل ناقص خودم حساب نکنم. باید خیلی حواسـم باشه تا کم کم صدای الهام درونی برام بلندتر از نجوا و صدای مغز و شیطان بشه.
_ مغز کارش نجواست، مغز یک دقیقه هم نمیتونه ما رو آروم کنه.
کلمه الهام از ریشه «ل ـ هـ ـ م» فرهنگنویسان عربی، «لَهْم» را «بلعیدن به یکباره» و «بلعیدن» معنا کردهاند.
وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها «1»
وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها «2»
وَ النَّهارِ إِذا جَلَّاها «3»
وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها «4»
وَ السَّماءِ وَ ما بَناها «5»
وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها «6»
وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها «7»
فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها «8»
«1» به خورشید سوگند و گسترش نور آن.
«2» به ماه سوگند، آنگاه که از پى خورشید در آید.
«3» به روز سوگند آنگاه که زمین را روشن سازد.
«4» به شب سوگند، آنگاه که زمین را بپوشاند.
«5» به آسمان سوگند و آنکه آن را بنا کرد.
«6» به زمین سوگند و آنکه آن را گسترانید.
«7» به نفس سوگند و آنکه آن را سامان داد.
«8» پس پلیدىها و پاکىهایش را به او الهام کرد.
_ریشه وحی بارها و بارها اومده و استاد وقتی داشتند در مورد ریشه الهام و وحی تحقیق میکردند رسیدند به کلمه قـلـب
آیاتی مثل:
فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ
در دلِ آنان بیماریِ [سختی از نفاق] است، پس خدا به کیفرِ نفاقشان بر بیماریشان افزود، و برای آنان در برابر آنچه همواره دروغ می گفتند، عذابی دردناک است. «سوره بقره آیه 10»
الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
[بازگشتگان به سوی خدا] کسانی [هستند] که ایمان آوردند و دل هایشان به یاد خدا آرام می گیرد، آگاه باشید! دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرد. «سوره رعد آیه 28»
أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ یَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ
آیا در زمین گردش نکرده اند تا برای آنان دل هایی [بیدار و بینا] پیدا شود که با آن بیندیشند یا گوش هایی که با آن [اندرزها را] بشنوند؟ حقیقت این است که دیده ها کور نیست بلکه دل هایی که در سینه هاست، کور است! «سوره حج ایه 46»
.
.
.
بعد بررسی کل آیات مربوطه استاد متوجه شدند که ارتباطی بین قلب و هدایت وجود داره. این چه قلبی هست؟ در قرآن به قلب فیزیکی که در سینه میتپه رو میگه فوأد.
وقتی در قرآن از کلمه “قلب” استفاده کرده به معنی یک جایگاه معنوی یا دستگاه دریافت کننده الهامات هست.
اما من باید بخواهم تا ایمانم بیشتر بشه.
خداوند هدایـتگر همه هست، اما به سمتی که خودشون بخواهند. مــا اصــلـیم اون انرژی اون فقط وقتی با تو صحبت میکنه که تو آماده باشی، اگـر تو آماده نباشی اون با تو صحبت نمیکنه.
یکی از پیامبرپرسید که داستان فلان چیز چیه؟ پیامبر گفت من فردا بهتون میگم. تا 40 روز به پیامبر الهام نشد. چرا الهام نشد. چون قطع کرد. چون فکر میکرد هر وقت بخواد بهش داده میشه، نه اینجوری نیست هـر وقت آماده باشی بهت داده میشه. هر وقت از لحاظ فرکانسی آماده بشی بهت گفته می شود.
پیامبران خدا رو انتخاب کردند نه اینکه خداوند پیامبران رو انتخاب کرده.
تفاوت زیاده بین این دو کلمه.
و همینطور تفاوت هست بین کلمات مشیت و اراده و خواست خداوند…
ما مثل رادیو هستیم. اگر روی اون موج خاص نباشیم، پیام خداوند رو دریافت نمیکنیم.اون موج اسمــش چیه؟!موج آرامش
وقتی شما آرام هستی خدا با شما صحبت میکنه و پیام خداوند رو دریافت می کنیم. اول تو باید خودتو آرام کنی بعد اون کمکت میکنه تا آرام تر بشی. تو باید بتونی بر نجواهای ذهنت غلبه کنی وگرنه با خشم و عصبانیت و … شیطان بر تو مسلط میشه…
ای خدای مهربانم منــو روی موج آرامش استوارتر کن، خودت کمکم کن تا از این موج خارج شدم سریع خودم تنظیم کنم تو میدونی من ضعیف و فراموشکارم پس تنها از تو یاری میجویم کمکـم کن حواسم باشه. من میخوام این رابطه برقرار باشه: قلب آرام= دریافت الهامات الهی خدایا کمکم کن تا حواسم به این رابطه هم باشه: قلب ناآرام= دریافت نجواهای شیطانی . من میخوام هم جهت با جریان تو و مسیر تو در موجی که دریافت کنم پیام های تو رو قرار بگیرم هر بار بیشتر و بهتر، هربار با ایمان تر و قوی تر…
به نام فرمانروای عالمیان
سلام به استاد عزیزم و دوستان در مسیر آگاهی و توحیدم
یعنی این لایو و گفتگو چطور اینقدر هماهنگ میتونه بشه با ذهن من واقعا چطور. این هماهنگی اتفاقی نیست. من اینجاهای لایو رو نبودم اما تو قسمت قبلی دقیقا ذهنم رفت به سمت اعتماد و اطمینان و ایمان قلبی به خداوند…و حالا میشنوم و میبینم آقای عرشیانفر عزیز به عنوان دستی از دستان خداوند اشاره میکنند به جمله ایی که بقول ایشون منش عباس منشی ها شاکله اش از همین جمله است که وقتی استاد میان آمریکا و این میشه عبارت طلایی در و دیوار و ماشین و فایل هایی که ضبط میکنن و اونم این جمله است in god we trust _ ما به خدا اعتماد داریم
واقعا چقدر همین یک جمله به ظاهر ساده پر از نکته و آگاهی است. چقدر این جمله قدرتمنده و پــر از ابهت و اعتبــار توحید گونــه ایی هست که بقول استاد مردم آمریکا این رو در اون زمان ها به عنوان شعار یا عبارت قدرتمند روی پول و دلارهای خودشون نوشتن.خدایا من چطور نشکنه تمام باورهای اشتباهم که از بچگی شنیده بودم آمریکایی ها فلان و بهمان هستند. اونا شیطان بزرگ هستند. بابا نکنه خودتون شیطان هستین که به اونا این برچسب ها رو چسبوندین. چطور باورهام بی طرف تر نشه با این همه آگاهی و فایل هایی که خواسته و ناخواسته توسط استاد عزیز و مریم شایسته مهربانم ضبط شدن و من از شروع ورود به سایتم باهاشون بمب بارون از نوع اصلاح باوری شدم.
حالا این مـن جدید میدونه که چرا اینقدر این کشور باشکوه و ثروتمندتر میشه هربار.
این مـن جدید میدونه و باورش شده که ملت ها و دولت ها و آدم های یک کشور هـم نان باورهای غالب و جمعی خودشون رو میخورن. اونا با این بـــاور قدرتمند و توحیدی که تبدیلش کردن به یک جمله پر از حرف، کجای داستان خداباوری و توحید و ایمان به ربوبیت الله هستند. واقعا باید خجالت کشید وقتی یادم میاد اولین بار که دلار آمریکا دیدم و بررسی اون توسط آقای رائفی تو یک سی دی دیدم. چرا واقعا اونجا اگر اینقدر دقتش خوب بوده، این جمله رو بهش اشاره نکرد و همش داشت از نمادسازی و فرقه های فلان بهمان حرف میزد. خوشحالم که رنگ و روی حتی سخنران های مثلا باسواد برام اینقدر کمرنگ شدن اینقدر منطقم قدرتمندتر و توحیدی تر داره میشه که سریع با ورودی نامناسب و مخرب گول نخورم. من دیگه بچه دانشجو جوگیری نیستم که فقط واکنش گرا باشه و ادعای منطق های پر از محدودیت داشته باشه. الان من یک همیشه شاگرد مکتب و منش یگانگی و توحیدم. یک شاگرد با منش اینکه جز الله کسی قدرت نداره. منشی که دانش جستن رو با آکاه شدن و آگاهی کسب کردن از شهود و الهام و قوانین ثابت خداوند دنبال میکنه و رهرو حقیقت است و بس…با کمال احترام استاد عزیزم رو هم که من همیشه شاگرد ایشون هستم و خواهم ماند رو هم دستی از دستان خداوندی میدونم که اومده تا ندا و بشارت هدایت به راه راست رو به من نشون بده. اما قرار نیست مرید و شاگرد ایشون بودن باعث بشه من از ایشون بتی و قدرتی بسازم که خودم رو در گمراهی ببرم. من اهل بت ساختن نیستم، من اهل قدرت دادن به کسی نیستم میخواد استاد عزیزم باشه میخواد هرکسی باشه. من با تمام وجودم احترام میذارم اما قرار نیست ایشون رو تو ذهنم اینقدر خفن و گنده کنم که رسیدن به مرتبه ایشون برام بشه یک محال…مثل تمام اسطوره های دینی یا غیردینی. مثل همین مثال حضرت زینب یا حضرت ابراهیم. من تحسین شون میکنم، الگو میگیرم، فکر میکنم درباره رفتار و اندیشه هاشون اما قرار نیست فکر کنم اونا اینقدر خفن هستن که من انگشت کوچیکه شون نمیشم. قرار نیست همین اتفاق هم بذارم تو ذهنم بیفته که انگار من چیزی از اونا کم دارم. بقول قران و استاد عزیزم ما همه به یک اندازه دسترسی داریم ب یک منبع و نیرو، به یک قدرت، همـه بـرابـریــم…پس چی میشه نتیجه ها فرق میکنه؟!. اون دیگه به میزان ایمان و اعتماد و کار کردن های من روی ذهنم برمیگرده به کنترل ذهن یا نفسم برمیگردم. به اینکه چقدر آمــاده هستم برای دریافت شنیدن هدایت ها و راهنمایی های خــدا. که خداوند یکتا هم به همه راهنمایی میکنه و همه رو هدایت میکنه. به راهی که خودشون انتخاب کنن…خداوند از طریق قلب مون، همون قلبی که جایگاهش خداست، جایگاهش عشق و نوره به ما وحی میکنه ما رو هدایت میکنه. اصلا کلام خداوند رو میشه فقط و فقط در آرامش شنید، میشه فقط و فقط با اون آرام شد. مگه قلب و روح و ذهن هماهنگ شده ما با چیز دیگه ایی هم آروم میشه؟ نه نمیشه
بقول استاد عزیز این ذهن ما حتی نمیتونه ما رو برای یک دقیقه آروم کنه.
پس چی شداین همه قلدری و سلطنت ذهن بر کل اندام ها و رفتارهامون.مغرور به چی شدی…ذهن در برابر صدای اون قلب آرام و پر از گشودگـی و یاد خدا حرفی نداره برای گفتن و مثل یک بچه چموش رام شده و خیره یک گوشه میشینه و فرمون رو رها میکنه تا بزرگترش ببردش به جای امن و مطمئن. به جایی که میدونه اون آدرسش رو خوب بلده. به جایی که میدونه که اون از جنس اونجاست و از اونجا اومده و هیچ وقت راه رو گم نمیکنه. پس ذهن اینجاست که هماهنگ میشه با قلب و روح مون و یادمیگیره بشنوه و عمل کنه و با اون پیش بره. با اون تو مسیری قدم بذاره که سراسر عشق و لذت و حال خوبه. آره اینا رو داره میگه تا یادم بیاد تا یادم بمونه فرمانده رو چه کسی قرار بدم قـلـبـــــم. صداشو بشنوم و درکش کنم تا به سرمنزل مقصود برسم. برسم همونجایی که تک تک سلول هام، اتم های بدنم میشناسنش و میخوان که برم سمتش. واقعا اونجا کجاست همه جا و هیچ جا… اونجا جایی هست که کنترل کردن و ناظر بوودن روی زندگی قشنگ ترین اتفاق هرلحظه ام میشه. مثل الان که اومدم برای بار سوم این قسمت رو نگاه کنم و بعد بیام بنویسم. اما بنام خدا نوشتم و آغاز شد بی قضاوت بی فکر اضافه و جاری شدم به عنوان یک کامنت که واقعا نمیدونم چی شد و از کجا به اینجا رسید اما میدونم میخوام حسش کنم و ازش هدایت خواستم و اینا تازه شروع راه مــن برای دریافت الهامات و هدایته.
خدایا شکرت که همه چیز میشوی همه کس را…
به شرط پاکی دل….
خدایا شکرت برای وجودم که در وجودت غرق هست و گاهی یادم میره کجا دنبالت بگردم.
خدایا بارها شکرت برای نعمت نوشتن، خواندن، دیدن و ادراکم
خدایا شکرت برای تلفیق قدرتمندترین ابزارهای مادی و غیرمادی در وجودم که تو خالقشی تو خالق قادر و توانای منی و در فهم من نمیگنجی و همین که لحظـه ایی حسـت میکنم برام دنیایی باز میشه. دنیایی که با جوشش اشکم و تپش قلبم میگه پامو گذاشتم به اونجای درستی که فقط همه تویی و من غرق در تو. هیچی نمیتونم بگم جز سکوت کنم تا تو منو آروم کنی و اشک هامو پاک کنی و به من بگی خوش اومدی.
بگی چقدر خوب از ابزارها و توانایی هایی که در اختیارت گذاشتم (مثل جسم و مغز و قلب و …) استفاده کردی و دوباره اومدی به سرزمین یکی شدن ها و یگانگی. به سرزمین عشق و نور و آگاهی. خوش اومدم به دنیای هدایت شدگان و راه یافتگان به حقیقت ابدی و ازلی. خدایا دوســـتت دارم که اینقدر این همه هستی و منو سرشار میکنی.سرشار از بودن و شدن.
معبــودم شکـــرت بی نهایتــم بی نهایت شکـــــرت
سلام به شما دوست ارزشمندم
سلام به شما زکیه لرستانی عزیز
چقدر ازت ممنون و سپاسگزارم که وجود پرمهرت اینجا برام ردپا گذاشتی. واقعا سورپرایز شدم.
در حالی اومدم توی سایت که در سفر تو جمع دوستان همسرم اصطلاح عشق بوقلمونی رو گفت و یادم از کامنت خودم روی اون قسمت در این موضوع افتاد، خدا اینجوری هدایتم کرد بیام گوشیمو بردارم و سرچ کنم تا بتونم دیدگاه مرتبط با اون اصطلاح رو پیدا کنم،(اولین کامنت که اومد بالا، کامنت آذر 1399 خودم بودم، چقدر کیف کردم و بعد به دوستان گفتم و کامنتم رو خوندم تا اونا هم بدونن منظورم از عشق بوقلمونی چی بود) و در همین حین، چه همزمانی شد و دیدم آخ جون نقطه آبی رنگ دارم…
و الان کامنت پر مهر شما زکیه قشنگم رو خوندم و لذت بردم و سرشار از حس قدردانی شدم برای وجودت، برای کامنت گذاشتنت و این توجه خوبت به نکات ردپای نوشته شده ی من،… رفتم کامنت خودمم خوندم و این فایل به سرعت برام مرور شد و چه پازل قشنگی شد و اون اصطلاح و این کلمه و مفهوم قلب و فواد در قرآن…
✓ آرامش و حس خوب=دریافت الهامات الهی
قلب ناآرام ،حس بد=دریافت نجوای شیطانی
چقدر من ازت ممنون و سپاسگزارم برای یادآوری این نکات طلایی:
و ی چیز خیلی مهمی ک یاد گرفتم
اینکه من باید آماده ی دریافت باشم ک الهامات و دریافت کنم
چقدر قشنگ آخرش گفتی زکیه جان:
آرامش و حس خوبه ،ک نتیجه اش میشه صدای زیباو آرامش بخش خدا
واقعا نمیدونی چقدر خوشحالم الان از خوابم میتونم بزنم اما اینجا توی بهترین جای دنیای خودم، لا به لای کامنت ها و ردپاهای خودم به یاد بیارم و با تو صحبت کنم. دوستانی که برای نوشتن ارزش قائل هستن، تاثیر این ردپاها رو دیدن مثل من، مثل همین کامنتم که گفتم سرچ کردم و دیدمش.
دلم میگه لینک دیدگاهم رو اینجا ثبت کنم پــس میگم چــشــم
https://abasmanesh.com/fa/living-in-the-paradise-111/comment-page-2/#comment-700190
زکیه جان با عشق روی ماهت رو میبوسم
ارادتمندت فهیمه
برات صمیمانه از الله یکتا بهبودهای درونی و بیرونی رو خواهانم ♡