درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۷
موضوع این برنامه: اتصال به الهامات الهی
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- شما چقدر میتوانی به خدا اعتماد کنی؟
- چگونه خود را در مدار دریافت الهامات خداوند قرار دهیم؛
- “قلب”، دریافت کننده الهامات خداوند میشود وقتی که …
- چگونگی دریافت الهامات؛
- رابطه “آرامش قلبی” و “دریافت الهامات الهی”
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی درک عمیقتر قوانین خداوند | قسمت ۷20MB21 دقیقه














بنام خداوند بخشنده بخشایشگر…
بنام پروردگاری که در همه حال “در حال هدایت ماست تا بشنوییم و گوش بفرما باشیم برای درک کردن و عمل کردن…
و عمل کردن آن دریافتها…چند قدم ما رو بسمت مسیرهای آسان و راحت “”
جاییکه هیچ تقلاییی نیست….
هیچ زجری نیست…
جاییه که فقط لذت و آرامش و احساس خوب و احساس رشده…
استادم اینروزا با درک این فایلها و در جهت پیشبرد دستکشام در مرحله آماده سازی آنها به مسیر پروجکت حضوری”..اونم توسط الهامات خودش!!! برای یه کمپانی بزرگ طراحی لباس و شب و عروس…
که هنوزم نمیدونم فرستاده بشه یا نه…
فقط میدونم قدمی بوده که طرحم انتخاب شده…
استادم این بیست خورده ایی روز میخام از تجربیات همین حول و حوشهای این مسیر “دستکشهای نرگس رو بگم!!!
حتما نزدیکایی شما هم..انشالله اگه خدا بخاد میاد..
چون از خداوند خاستم ..و همیشه دوستداشتم یه روز کارآفرین بشم…و بتونم جهانی کار کنم…
.و بازم از ایمان به غیب نمیدونم..
سعی کردم ایمانمو حفظ کنم!!!!!!!!
و سعی کردم….در مسیر آموزشهای شما که مثل قرآن یادآوری هست…
با قدرت هر چه تمامتر ادامه بدم…
میخام راجع به الهامی که یه شاخه ،” از طرح پارچه ایی که روی دفتر و قرآنام توی جاسازی تخت الهیم دوخت شده بود….داستانشو بگم…
استادم.الان نزدیک به چند روزه…که من فقط میشکافم…و هدایت میاد خوببب حالا بیا فلانکار رو انجام بده…
بازم امروز…کاری که یه هفته خورده ایی روی همین پلن کار کرده بودم…
دیدم بازم اونکاری که میخام نیست…
و یه لحظه بهم گفت فلان مدل انجامش بده…
و بازم همه رو شکافتم…
و بازم از صفر شروع کردم…
استادم دارم خودمو میبینم…..که چقدر توی این زمینه ..سر سپردگی به لطف خودش….در برابرش…چقدر باعث شده….من تسلیمش باشم..اگه راهی رو میرم…و میدونم مسیرش اشتباه میشه”رو برگردم…
و این برگشت…داره منو هر بار اسانار و راحتر میکنه….وقتی میرم خرازی…من کاملا سعی کردم انتخاب رو بزارم با مسئولیت خداوند..
اونجا سعی میکنم ذهنمو ببندم..
استاد دقیقا منو میبره سمت وسیله ایی که نیازمه…
و اومدم توی کارم بکار ببندم بدردم نخورد…
همین چند دقیقه پیش که توی اتاق کارم بودم…
همون وسیله بکارم اومد…
استادم….دقیقا همون ترجمه ایی که دوست عزیزم راجع به الهاممم کرده بود رو دارم اینروزا توی نحوه اجرای تزیین دستکشامو میبینم…
وقتی بررسی میکنم کارامو …میبینم چقدر خداوند زیبا،”قدم به قدم پلنها رو واسم چیده..
چقدر پروجکتام تکاملی قوی شدند…
استادم….هر چقدر که بیشتر بهش پایبندتر میشم..
.
میگم خدایا چجور میتونم سپاسگزارت باشم….فقط اون لحظه در سکوت اینهمه لطفش “آرام میشوم…
میخام بگم…این یه نقطعه خیلی کوچکه..
مگه تسلیم چیه!!!یادمه اون موقعها توی همین حیطه کاریم….اصلا همین سال گذشته اوایل پروجکتام…
یه روز با چند مرحله از تدوین عکسبرداریام در یکی از سایتای ایرانی…و رد اون سایت بخاطر یسری خاستهاش…
من یه لحظه بهم ریختم و شروع کردم به گریه کردن…اینقدر ضعیف بودم…
چی میشه من الان بیش از چند بار میشکافم..کاری که دوختش ظریفه اونم با نخهای خاص با سیم برق…
اینقدر نیاز به دقت و جزئیات داره…
چی میشه من دیگه مثل اون موقعها کم نمیارم…
و استاد دیدمممم ذهنم توی این موضوع یچیز پذیرفته براش شده..
میگه آخ جون یه چیز زیباتر و راحتر و اسانتر در راه دارییم..
و چی میشه..شکافتنش اینقدر آسانه…
یادمه اون گذشته ها یه اشتباه کوچک چقدر خودمو میزدم…
یادمه قانون سیستم و نرم افزارا رو نمیدونستم..تا هر بار که کار میکنم سیو کنم…
از صبح تا شب یه طرح لباس با سیستم کشیدم ..با قطعی برق همگی پریید..
استاد …اینقدر گریه کردم..
حالا گریه رو ول کن..
خودمو میزدم….
که خدا!!!این چه بلایی بسرم آوردی..
واقعا سخت بود…
بخاطر چی بود!؟؟؟؟
بخاطر عمل نکردن به قانون سبستم و نرم افزار و یسری باورام…
استادم الان من این مسیر برام پذیرفته شده هست…
توی این مدت..علم من بازم از دستکشهام میتونم بگم به اندازه چند سال گسترش پیدا کرده…
یعنی من تمام وقت…تمام تمرکزم روی بهتر شدنه…
و درک الهامات خداوند…که خودش نقطعه بولد همین مسیر هست..
میخام بگم!!!!تسلیم یعنی کارم توی یه نقطعه گیر کرده…رهاش میکنی…میری یکم استراحت میکنی و سعی میکنی هدایت بشی…
اون لحظه نقشه راهو برات ترسیم میکنه…
.
و این لطف خداوند میخام بگم هر ثانیه معجزاتشو توی این دستکش میبینم…
توی فایل قبلییم قید کردم…
چند شب پیش بازم بهم گفت پایین کار رو بشکاف…
حالا حساب کنید دوخت کار دست..اونم دقیق ریز..یجایی زخمی و پاره شد…
و بهم الهام کرد که فلانکار انجام بده..چون شکافتنش حوصله بر بود…
و این اتفاق…ببهم گفت کاملا بچینش..یعنی اون لحظه که سوراخ شد بهم نریختم..چون خیلی سخته…
مخصوصا توی دستکش که ظریفکاری خیلی مهمه..دوختش میلی متر هست…
ولی من اون لحظه مکث کردم..و بدون ترس و احساس بد…
بهم پلن بعدی رو گفت..فورا …بچینش منم هر دو رو همون قسمت چیدم..
گفتم قدم به قدم که رسیدم به این مکان یکاریش میکنیم با همدیگه.
من قدرت خداوند همراهمه..بهم کمک میکنه..پس میچینمش….بعدا یه راهی برای کوتاه شده دستکشم پیدا میکنم….
استاد عزیزم…همینه که شما مبگید…هر باوزی منطق میخاد…
دقیقا همینه!!!!
وقتی براش؟منطق میاری ..حالا هر کسی بسته به اون سبک زندگیش در تمامی جنبه ها…همین باعث میشه….
زود خاموش بشه…..و بره برای نقطعه الهام….
و میخام بگم..خداوند انگار در بست منه…
مثل اینکه یکی همراته ولی تو نمیبینیش..ولی حسش میکنی..
تا بهش میگم خدا خوبه…فورا میزنه به چشممم تایید میکنه…
یا روی کاغذ مینویسم و میندازم پایین….
دقیقا جوابم..توی اون برگه باز میشه یا تو دستم میپره…
یه نشانه بهم میده که اینکار رو انجام بده یا نده…
خیلی دارم سعی میکنم…که همیشه با همین تفکر باشم…
استاد عزیزم همین الان یه تماس داشتم برای صادرات…
نمیدونم این مسیر پروجکت حضوری به چه سمتی خاهد رفت..سعی کردم تسلیمش؟باشم ،”و اون …بهم بگه و من عمل کنم و این مسیر همیشه پایدار رو هر بار…قوی و قوی ترش کنم…
به امید یه زندگی سراسر توحید”در راه بهشت…
خدایا من عاشق توام….هر چند که میگی بهم بشکاف برو پلن بعدی!!!
داری همه راه ها رو بهم نسون میدی تا بدونم…مسیری بهم خوش میگذره که اسان و راحت باشه…
الحمدالله رب العالمین…
.اینم ستاره قطبی من..برای قدم بعدی..تاج الهام گونه ام…که هر سری بعد چند هفته داره اون شکلی که خدا میخاد میشه…..
اینم پیام محسن هدایتی راجع به الهاممم و مسئله تاج الهامیم که چند روزه کارم شکافتنه و رفتن به پلن بعدیه!!!
…….
[اون لحظه ای که گفتن “بشکاف” ==>> و تو شکافتی… نه فقط دستکش رو، ک ِ ورژن قدیمی نرگس رو.
و چه خوب که اشک نیومد از ضعف، از عبور و گذار اومد. از این که دیگه میدونستی خـــــدا عقب تر ازکارت نیس؛ جلوتره.
نرگس جان خوابت عجیب آشنا بود… سراشیبی ای که باید بالامیرفتی، لباسی که مال خودت بود اما یادت رفت بیاریش،
و برگشتن تند… ==>> قبول داری که همه ش میگفت: “”اون چیزی که فکرمیکنی لازمه، همیشه همراهت نیس؛ امااون چیزی که لازمه، خودش تورو پیدا میکنه“” ؟؟؟]
از خوابم بگم!!!الهامی بود که اونروزا عجله داشتم که زود تموم بشه بفرستم برای پستچی توی شهر فلان توسط فلان شخص…..
شبش خواب دیدم که توی یه سراشیبی طولانی رفتم روی یه چاه عمیقی…چاه نبود..اتاقم بود…کمد پارچه ایی که محل آویزان کردن لباسهام هست….توی یه جایگاه خاصی روی چاه عمیق گذاشته بود..و من بازم رفتمو رفتم…و موفق شدم…و تونستم به هر طریقی شده لباسمو بردارم..
و از اون موان با سرعت اومدم اومدم ولی استاد طولانی بود..
وقتی اومدم…دیدم اون لباسی که توی کمدم آورده بودم..نیست…
گفتم وای خدایا بازم باید برگردم..و تقلا برای بازگشتن داشتم که از خواب بیدار شدم..
و این خواب من توی اینروزا در مسیر پروجکت حضوری….و تفسیر دوست الهیم برای من.
این بود…
که اون چیزی که لازمه”خودش تو رو پیدا میکنه..
و من دارم اینروزا توی قدمهام بیشتر حسش میکنم..
در ادامه…فقط فقط فقط سپاسگزار این بهشت و این خدای بزرگم میباشم که نام توحید و عمل بهسو با جان دل به من هدیه داد…و هر چی رو توی این مسیر بدست آوردم رو “””فقط فقط ..لطف خودش میلینم..
اون تقاضای زیاده منه …و من حتی این عقلمممم بازم لطف خودش میبینم ..که اینقدر عاشق شده که تمام شب و روزش شده فقط فقط تعمق و تدبر در این مسیر….و میخام بگم اینم لطف خداست بر سرمون..
الهی صدها هزاران میلیونها بار شکرت…بابت بزرگیت….
بنام خداوند بخشنده مهربان…
سبحان الله از عظمت گفته های درک .عمیق قوانین خداوند…
سلام و درود به استاد “قلب الهی گونه ام…
استادی که خورشید درک عمیق ربّمونو به من آموزش داد..
و مرا از تاریکیها نجات داد…
قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَىٰ إِلَیَّ أَنَّمَا إِلَٰهُکُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ وَاسْتَغْفِرُوهُ ۗ وَوَیْلٌ لِلْمُشْرِکِینَ
بگو: من بشری مانند شما هستم، [نه از جنسی دیگر که سخنم را نفهمید] به من وحی می شود که معبود شما فقط معبود یکتاست، پس [با دوری از افراط و تفریط] به سوی او رو کنید، و از او آمرزش بخواهید، و وای بر مشرکان؛
الَّذِینَ لَا یُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ کَافِرُونَ
همانان که زکات نمی دهند و آخرت را انکار می کنند.
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ
بی تردید کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، برای آنان پاداشی همیشگی است.
……..
من نرگس…میخام از تجربیاتم توی این چهارسال خورده ایی بگم!!
چهار سالی که این وجود الهی و درکش رو توی تمام مسیرهام بولدتر کردم..
با این ایمان که خداوند با من است و من طبق هدایتهای او پیش؟میرم…
جاهاییم بود که خیلی سخت بود پاهام از شدت ترس به لرزه افتاده بود…
بهش میگفتم خدایا بهم کمک کن..و سعی میکردم آرام باشم..
و اون بهم آرامش میداد…
و باهام بصورت خیلی واضح صحبت میکرد..
و بهم گفت…
نرگس راه بیفت..هیچ خطری تو رو تهدید نمیکنه من با تو هستم .پس نترس…
و من تونستم توی جابجای شهرم در تاریکیها تمام غلبه بر ترسهای 30 خورده ایی از سالهای زندگیمو بشکونم…
یادمه 13.عید 402 بود…بهمتوی اون آرامش سکوت نخلستان گفت!!
نرگس تو مسیر من باش هر چی که بخای توی این دنیا بهت میدم..هز ثروت.از ازدواج..از خر چیزیکه بخای…
یادمه ورودم با سایت..و اونهمه شور و شوق…فقط فقط فقط به این دلیل بود که بتونم با کمک خداوند به خاسته هام برسم..
و از قبل استاد عزیزم صحبت شما رو توی سایتای معتبر شبانه روز توی اتاق کارم گوش میدادم..
تا اینکه به سایت شما دعوت شدم…
همه اینها بخاطر این بود….
که من میگفتم ..
خدایا چرا من هر کاری میکنم توی زمینه های زندگیم به خوشبختی نمیرسم..
چرا بیزنسم همیشه لنگه و با زجره…
خدایا چرا امامان وحی تو رو میشنیدن..
.چرا تو مسیر زندگی از طرف تو هدایت میشدند..
استاد دلیل من از تمام اتفاقات زندگیم….
فقط فقط …
میخاستم به منم وحی بشه…بخدا هیچی از این موضوعات نمیدونستم..انگار خداوند از درون این ورژن رو توی وجودم بولد کرده بود که من میتونم با هدایتش کارامو پیش ببرم..
استاد خدا شاهده ورودم اون اوایل به سایت شما گزینه توحید بود..
تمام خاستهامو رها کرده بودم فقط مبخاستم از توحید بشنوم…
من کلا بیزنسمو قطع کردم.اصلا دیگه پول ساختن برام مهم نبود…اصلا برام مهم نبود که 33 سالمه بهیجا نرسیدم….حالا برم فلان کار رو انجام بدم..
.من شبانه روز به گوش دادن فایلای شما بود استاد فیکس چند ماه…
تا اینکه هدایت بیزنسم اومد ..وقتی من از نظر شخصیت توحیدی و درک قوانین و الهامات رشد کرده بودم..
خداشاهده الان به این مدت عضویتم من بجز چند مورد از کارم فروش چنان بزرگی نداشتم..خداوند میدونست شخصیت من …مهارت من ..خیلی نیاز به تمرکز بالا داره…
و خودش از بی نهایت طریق کارت پولمو شارژ میکرد..تا من تمام تمرکزم روی خودم باشه..
.و حقیقتا مواردایی که وارد زندگیم میشدند و منو اذیت میکردن تا منو وارد یه پروسه اشتباه ازدواج کنن..استاد اونا کاملا حذف شدند…
.و خداوند یه محیط آرامشبخش رو تا به الان برام توی این مدت وضع نمود تا من فقط به رشد خودم کمک کنم..
بخدا !!!کی میتونه همچنین کاری برات انجام بده…
یفرد شخص نزدیکم بخاطر یه شرایطی منو خیلی اذیت میکرد و چند وقت پیش به اجبار میخاستن دست به دست بدن تا من وارد یه مسیر نخاسته بشم…
گفتم خدایا من امیدم تو هستی تو بهم الهام کردی و من بهت ایمان دارم..
خودت بهم رحم کن…
خدا شاهده اون فرد و وعده های پوچش از بیین رفت…
و میخام از تجربیاتم برای غلبه بر ترسها بگم..
من جاهایی رفتم..یه نقزعه هایی از شهرم رفتم..که هر چی خانمهای شهرمو توی اون مناطق بزارم..حتما!!!اون اشخاص یه قدممم نمیتوننن پیش برن…
ولی من با کمک خداوند تونستم…
و من جاهاییی رفتم که هیچ کسی فکر نکنم تونسته این مسیرها رو پیاده روی کنه.
مثل همون ورژن قبلی نرگس…
همه این حرکتها فقط فقط بخاطر وحی و الهام خداوند بود…اگر نبود من یه قدممم نمیتونستم پیش برم…
وقتیکه……من آماده بودم….
اینم بگم!!!
به اندازه اییکه من آماده شدم تکاملی تونستم توی ساعتهای مختلف غلبه بر ترسها رو انجام بدم…
من میخام استادم یه جمله بگم!!!
هر چیزیکه
هر چیزیکه
که توی این مدت بدست آوردم…فقط الهام پروردگار بوده….
تمام نتایجی که از اون الهام برداشت کردم..باعث شد قدم به قدم رشد شخصیتیم و بیزنسم قوی بشه……
استاد عزیزم…یه شب که توی بیمارستان بخاطر پدرم که بیمار شده بود…توی اون تنهایی خودم که هیچکسی نبود…
خیلی حالم خوب نبود…
دیدم خداوند فورا دست بکار شد و منو بیهوش کرد..
دیدم صورت بهشتی خودم روبرو وایساده..بهم نگاه میکنه میخنده…
بهم با حسش گفت…
نرگس بخند ..بخند..نگران نباش…و من لبخند زدم..
بهم گفت هیچ اتفاقی نمیفته…
استادم من معجزه ها توی اون زمان دیدم..
من برای ملاقاتم از خداوند هدایت میخاستم که برم یا نه..
یجایی بهم گفت حق نداری وارد بشی…
و یجاهایی که باید نمیرفتم…که اشخاص دیگه ایی از افراد خانواده ام بودن..و وضعیت خیلی ناجالب بود..
خداشاهده منو از اون موقعیت دور میکرد…و یکاری میکرد تا من پاهامو جلوتر نزارم…
الله اکبر….
و الهامی بهم شد….بهم گفت هیچ برگی بدون اذن خدا روی زمین نمیفته…
هنوز موقع مرگ این شخص نرسیده..پس بکار خودت ادامه بده…
و …..میخام توی اینروزا که دارم بیزنسمو رشد بدم از تجربیاتم بگم!!اونم بحث تسلیم بودن توی ورژن بالا…
من خواب الهامی دیدم که دارم با عجله یه مسافت طولانی رو پیش میبرم تا یه وسیله که لباس بود با خودم بیاریم پایین.م…اون لباس رو زود زود آوردم ..ولی وقتی اومدم دیدم اون لباس همراهم نیست…
و از فرد بچه های سایت تفسیر زیبایی کرد..که اونم باید گوش بفرمای خداوند و هدایتهاش باشم…
من کارمو بعد از یه هفته چند روز هر چی بود..بهم الهام شد نرگس باید همه رو بشکافی….
و یجایی از دستکشم ناخاسته پاره شد….بهم نریختم…
حالا حساب کنید استاد..با یه سوراخ..اگه با ذهن بهش نگاه کنی…
خیلی ذهن میتونه اونو بولد کنه و تو رو از ادامه دادن دست بکشونه…
گفتم بهتر..اینم پلن خداست..اون یکی دستکشم مثل همین چیدم…و تعلل نکردم..
و هدایت بعدی برای قدم بعدی اومد….
استاد حساب کنید….
هر چی رو کار کردی رو بشکافی….و تو بیای دونه به دونه…نخ هایی که دوختی رو باز کنی…خیلی دوختا ریز بود..
ولی الهام خداوند بود..
اونجا فهمیدم با اون الهام کارام ریزه کاریهای زیادی داره من نباید عجله کنم..
و امروز قدمهای جدیدشم…الهامی بهم داد..که اگه همه سران دنیا توی رشته طراحی دوخت رو جمع میکردن نمیتونستتن همچنین ابشنی توی این ورژن دستکش به من کمک کنند…
استادم دستکشای من هم از نظر الگویی و هم دوختی…میتونم با قطعیت بگم…هیچ جای دنیا و کره زمین توی رشته طراحی و دوخت هنوز کسی نتونسته انجامش بده..
.و دستکشای من توی چندین سابقه تحصیلی من نتونست به این جایی که من هستم برسه..
و بازم میخام بگم!!!همه هدایت الله بود…و من هر روز توی خلوت خودم هر لحظه..هر دوختی که میزنم میگم….
سعی میکنم!!!!!!!!
میگم خدا خوبه….
چجور خوبه…
و اون هدایت میکنه …
قدم بعدی رو برمیدارم….
میخام بگم…..هدایت و الهام چیزیه که من به لطف خودش بازم….. وقتی من میخام که هدایت بشم و خودمو اماده میکنم ..اون میگه..من انجام میدم…
و دو شب پیش من نسبت به یه موضوع خیلی خیلی حالم خوب نبود…
و خدا با یه هدایت ..و رفتن به یه شخص…کارمو کن فیکون کرد…
استادم توی طی روز اینهمه معجزات برامون پیش میاد..
بنظرت !!!!میتونیم به این فکر کنیم برگردیم به ذهنمون…
اینروزایی که خیلی از ادمها بخاطر شرکشون جان خودشونو از دست دادند…
و خیلی از اطرافیانم چشم انتظار اینن که شاهزاده شون برگرده….
و دست به انجام کاری نمیزارن…
همین خواهر و برادرانم…
و کل خانواده ام…
حالا من نرگس…با ایمان توی همین مدت کم..نخاستم همرنگ جامعه باشم…
توی مسیر درست پیش رفتم….
اون الهامات خداوند و قدمها و رشد و پیشرفت من کجا!!!!!
و اون افراد نزدیکم کجا!!!!
و این نشون دهنده چیه!!!
نشون دهنده اینه که من با الهامات خداوندممم هستم..
و در کنارش با صحبتای شما استاد عزیزمو..گوش بفرمای قرآن که یاداوری برای افرادی که در مسیر درست هستند…!!!میباشم..
و من هر روز از خداوند هدایت میخام که همیشه..تا نفس در جانم هست…یه لحظه هم به باورهای پیشینیان خودم باز نگردم..
.
و اینو بدونم…هیچ عوامل بیرونی توی زندگی من تاثیر گزار نیست…
و من نرگس..
فقط هدایت و حمایت خداوند را دارم…
و من مسیرها رو با همین ورژن هدایت پیش میبرم…
انشالله……
استادم خداوند بخاطر چند ماه خاسته من برای ورود به قانون سلامتی…هفته گذشته بهم توی دوش؟حمام الهام کرد..که خودتو آماده کن اول ماه رمضان برای قانون سلامتی…
من حقیقتا الان هیچ آمادگی مالی برای خرید این دوره ندارم…
ولی به وعده هاش ایمان دارم..
مدامم نجوا میگه با کدوم پول..
ولی مدام نشانهاش؟میاد…
انشالله هر چی خیره پیش بیاد…انشالله من همینطور که از لحاظ ذهنی که تو این مسیر قرار گرفتم..به زودی از لحاظ غذایی هم قرار میگیرم..
چون من مشکلات پوستی دارم و یسری مشکلات دیگه شبانه روز از خداوندم هدایت میخام….و خداوند وعده ماه رمضان رو بهم الهام کرد…
.حالا برو حالش ببر…
.خدایا شکرت …
خدایا سپاسگزارم که همیشه بهم الهام میکنی و منم سعی میکنم بیشتر و بیشتر گوش بفرمات باشم..
چون میدونم سعتدت زندگی من عمل به الهامتتت بوده..
مخصوصا تو دل تاریکهایی که پیاده روی میکردم..و هر کسی منو میدید میگفت دختر چرا از این مسیر میای!!
ولی من جوابی نداشتم…
و خیلی جاها هم به کسی نگفتم..چون حتما مقاومت میکردن و احساسمو بد میکردن…..
در نهایت…سپاسگزار خداوندممممم که الهاماتش هماهنگ بود به اندازه ایی که من توان انجام اونکار رو داشتم…
و هیچ وقت بهم سخت نگرفت…
و منو قدم به قدم رشد داد…
و سپاسگزارشم تا ابد…
یوقتایی هست که سپاسگزاری حقیقتا برام سخت میشه..از بس معجزات تو زندگی دارم…
استاد عزیزم دوستتتدارم…..ممنونم بابت گفته های شیرینت…
از دست دادن عزیزانت..و حرف زدن خیلی اسونه..ولی عمل کردن خیلی سخته…
و اینم جزو این تکامله که هر چی میگیم باید عمل پشتش باشه…
و نخاییم حرفی بزنیم که عمل بهش سختمون باشه..
سعی کنیم تکامل رو توی خودمون و افراد ببینیم ..تا کمتر خودمونو و دیگران رو قضاوت کنیم…
یچیزی بگم..خیلی جالبه.دیروز برادر زادهدام که ایشون 5.خوردهداییشه…
داشت میگفت عمه نرگس من هر شب خواب تو رو میبینم…
گفتم دیگه چه خوابی دیدی..
گفت خواب دیدم یه خانمی بهم گفت…
زمین خطرناکه…
الله اکبر…
استاد حالا حساب کنید به این بچه هم الهام میرسه..خدا داند..این بچه بزرگ بشه آیا به سرزمین بهشت شما هدایت بشه یا نه…
دقیقا این الهامات از زبان این شخص داشت بهم یاداور میشد که وارد مسیر همه گروهی ادمها نشیم..که مثل اونا عمل کنبم و نتیجه بگیرییم..
مامانش بهش میگفت …اون خانمه چی گفت..
میگفت بهم گفت..
زمین خطرناکه…
گفتم این هدایت الله هم توی این فایل بنویسم که بازم این هدایت الله بود که برای دومین بار ذخیره پیاممو بزنم.
الحمدالله رب العالمین
عاشقتم استاد بهشتیم…در پناه خداوند بزرگ میسپارمت….
سلام و درود به سعیده توحیدی عزیز….
سعیده !!!یادته همیشه قبل از این اگاهیها و توحید و روی خداوند حساب باز کردن!!!…
چقدر همیشه دلمون یچیز خوشمزه میخاست!؟؟؟؟؟
نمیدونم تو هم همچنین تجربه ایی داشتی..یا نه!!!.
این چیز خوشمزه،”رو همیشه فکر میکردم یه غذاست.!؟؟؟..
همیشه از خودم سوال میکردم…
یچیز خوشمزه میخام..
و نمیدونستمممم اون چیه؟؟؟….
و اگه مادرم در جواب سوالم” بهش میگفتم!!..یچیز خوشمزه چیه!
دلیلشو نمیدونست..
و منم نمیدونستم!!!!
نمیدونم آیا همچنین ورژنی از درون قبلنا”بهش رسیده بودی..
ولی برای من همیشه این سوال بود!؟؟؟
.
سعیده خدا شاهده من همیشه بدنبال همچنین تفکری بودم….
هیچی خوشحالم نمیکرد…
هیچی بهم لذت نمیداد…
حتی دوستانی که در کنارشون لذت میبردم..
بعد یه مدت زیر دلم میزد…
همیشه فکر میکردم فلان موقعیت!!!
ولی وقتی بهش میرسیدم بازم خلا”داشتم…
سعیده….اینروزا منم مثل تو..مثل همه افرادیکه در این بهشت هستند….حالا هر کسی با توجه با پذیرفته شدن اون نور الهی درونش و اجازه دادنش بهش….
چقدر زندگیمون پر بار شده.
چقدر حالمون خوبه…
چقدر هم نشین این خدا بودن لذت میبرییم..
سعیده دارم هر دوختی رو روی دستکشم میزنم…
بهش میگم خدا خوبه..
اون میزنه پشت چشم راستم،”و کلاممو تایید میکنه..
یه لحظه چشممم میپیچه و نوری زرد توی تمام چشمانم میچرخه..
.
یا بیشتر وقتا زیر دوش حمام نورهای طلایییش برام مثل قطرات آب ..بالا و پایین میاره.من این صحنه رو عاشقشم..
وقتی این نور برام روشن میشه که وارد مسیر جدیدی میخام بشم!!!.
.
روز جمعه بهم گفت با فلان اشخاص تفریح نرو..داداشم میگه..نرگس خیلی خاموش شدی..
بیشتر وقتا فکر میکنه من افسرده شدم…
چون اینروزا ساعتها توی اتاق کارم مشغولم….
ولی…اون نمیدونه!!
که من عاشق اصلم شدم….
عاشق کسی شدم که میتونه با قدرتش تمام دنیا رو مثل بارش بارانش روی سرت فرو بریزه..
سعیده جان…عاشق این خدا بودن..از همه چیز با ارزشه..
تو رو از تمام وابستگیا دور میکنه.
اصلا وجودتو از هر چیز دنیوی مِیکنه !!!
خیلی خوشحالم که اشکام اینقدر پاک و زلال هستند…
از بس ثانیه های زندگیم پر از معجزات الهی هست…
امروز آیه های شراب بهشتی رو گوش میدادم…
راجع به منطقهای قرآن….به قوم موسی…
که از دست قوم فرعون نجات یافتند…
و همسرانشونو میگرفتند به برده داری ..و فرزندانشو سر می بریدند..
و خداوند میگفت شما رو نجات دادییم..
یادم از قربانیهای خودم توسط افراد افتاد..
یادم از زندگی قبلم افتاد…
اونجا گفتم !!!!!!
خدایا!!!
اگه من هدایت نمیشدم….باید چکار میکردم!!
چقدر بدبخت و قربانی بودم
چقدر در مسیر ناپاکی بودم…
چقدر پولام در مسیر اشتباه تلف میشد..
و خیلی چرا کردم…..و واقعا اونجا بخودم گفتم….
خدایا شکرت که پیدات کردم…
و منو هدایت کردی به مسیر خودت.
خیلی خیلی سپاسگزاری کردم…
سعیده این لحظه شیطان داشت از این صحبتم سو استفاده میکرد..
و داشت مدام گذشتمو برام رونمایی میکرد تا حالم بد کنه!
و من حقیقتا خیلی دوستندارم زیاده روی کنم.تو رفتارهای گذشتم…
و بازم شروع کرد به وراجی کردم..بهش گفتم..
حالا این شد. من دعوت خدا رو پذیرفتم و امروز خداوند کنارمه..پس وراجی نکن ذهن کثیف..
و اون خاموش شد و خداوند یبار دیگه منو تایید کرد…
…….
سعیده میدونی این هدایت…چه چیزی رو برامون بولد کرده…
پریشب…طبق یه خاسته ایی ..که داشت کانون توجهمو بهم میریخت…
خداوند بهم هدایت کرد فلانکار رو انجام بده..برو فلان مغازه فلان شخص ..اون نیازتو بخر …
سعیده دیدی!!تو مسیر درست تو رو از خیلی ضررها مصون در امان میزاره…و تو رو میبره جاهایی و افرادیکه راه درست هستند..
منو هدایت کرد به شخصی درستکار و من نیازمو که بازم هدایت خودش بود خریدم..امروز بوسش کردم و ازش سپاسگزاری کردم…خیلی خوشحال شدم..
….در ادامه
سعیده جان!!!گفته هات..خیلی خیلی الهی گونه بود..
واقعا نبود سایت…باعث شد…
تا ما خودمونو بیشتر پیدا کنیم…و بیشتر بدونیم چقدر عمل به گفتهای استاد عزیز دارییم!!
منم خیلی رشد کردم…
و اینهمه رشد رو…بهمه دوستانم و مخصوصا شما سعیده عزیز توحیدیمون تبریک میگم!!!
در پناه خداوند بزرگ حق تعالی میسپارمت..
انشالله همیشه پر از نور الهی باشی…
دوستتدارم…
سلام مرتضی جان…
همین الان هدایت شدم تا الهامی که خداوند راجع به سوال تو از خانم زمانی پرسیدین رو بگم!!!
اولا”””مرتضی عزیز…همجای دنیا طرز تفکر افراد”بسته به نگرششون و بسته به جامعه “شون متفاوت باشه..
ولی چکیدش…حتما ناسپاسی و عجله هست!حالا هر کسی به هر طریقی!
مبخام بگم!
قانون خداوند کاری نداره تو امریکا باشی یا من نرگس توی جنوب یا مرتضی در شمال…
استاد توی یه لایوی..که همین راجع به شرایط ایران بود!یه فایلی گذاشته بود…
همون لحظه یسری افراد دقیقا روبرو پنجره برج استاد توی تمپا یه جمعی “که تعدادشون خیلیم نبود اعتراض میکردن…
الانم توی سایته..یه فایلی دقیقا قبل از فایل شرایط جنگی هست…
و استاد اومد کامنتای بچه ها” رو بست و اومد یه تعداد افراد که اکثرا”سیاه پوست و خانم بودند تصویرشو نشون داد..و شروع کرد به صحبت کردن..
حتما برو فایل رو ببین.
یحرف جالبی زد….
چیزیکه که من از حرفهای استاد برداشت کردم!!!
که این بود!!! …مهم نیست توی چه کشوری باشید..ادمی که نگاهش ناجالب باشه و همیشه دلیلی برای اعتراض داشته باشه.همیشه اتفاقات بد رو تجربه میکند!.
و اگه برییم از تک به تک.این افرادی که پایین دارن اعتراض میکنن” سوالشون کنیم راجع به وضعیت زندگیشون….
اگه شرایطی باشه که شخصی پیداشون کنی ازشون سوال بگیری..
حتما توی تمام جنبه های زندگیش بدترین وضعیت رو داره…چه بحث روابط ..چه بحث ثروت….
استاد توی یکی از فایلاشون میگه…
مهم نیست تو چه کشوری هستی…حتی توی سوئیس که بهترین و پولدارترین کشوره…میبینی چقدر افراد هستند که کارتن خوابن…
.
مرتضی جان…استاد قبل از اینکه وارد امریکا باشه….بخاطر پروژه مهاجرتش تحقیقتات گسترده ایی داشته..که الان اگه فایلهاشو ببینی میبینی این وضعیت اتحقیقتات بخاطر شناخت خودش و شناخت گفته ها و حرفهای ما بچه های سایت…ووووو…غیره
و قوانین با عدالت الهی….
تحقیقتات گسترده داره..
بازم فایل جدیدشون توی همین چند وقت پیش راجع به مشکلات روحی..همون فوبیای ترس از کودکی….و صحبتشون از یسری افراد در امریکا…صحبت میکرد..که افراد وارد مواد اعتیاد اور شدند…
پس فکر نکن..که من نرگس در جنوبم و شما توی شمال هستین ..با یفرد امریکایی…یچیز متفاوت زیادی هست…
اره برای منم همیشه سوال بود..و اتفاقا این نشانه خداوند بود که بازم بیاد بیارم….
که دلیل اتفاقات خوب زندگیمون فقط بخاطر کانون توجهمون هست..
ولی اینو بدون….اون خانم که توی بهترین نقاط شهر امریکا اعتراض و خشونت میکنه…
.
با استادی که از اونسر دنیا با عشق و روی خدا حساب باز کردن…
چقدر میتونه حرفهااااا داشته باشه..که خودتم میدونم…
پس به فرع نچسب…ما ایرانیا همیشه فکر میکنیم و همیشه از هر فردی که سوال بگیری بازم همین حرفها رو میزنه…
که خارجیا با ما متفاوتن….
یا اون شخصی که خارج از ایرانه خیلی بهتر از ماها زندگی میکنه!
…
یه روز داشتم به دوستم راجع به یه زیبایی حیاطمون میگفتم..
میدونی ایشون بهم چی گفت!؟
بهم گفت…فلانی اقواممون رفته آلمان…
تو داری از این زیبایی میگی!!
یادمه یه خبری از یه افرادی که اون موقع خودم ناآگاه بودم..
از اون اشخاصی که توی هواپیما کشته شده بودند…
گفته بود ما که رفتیم ولی خدا بداد مردم شما مردم ایران برسه…
چیشد!؟به چند دقیقا نرسید اولین موشک بهش اصابت کرد بخاطر شرایط جنگی…از بیین رفتن..
حالا….
نمیدونم اینحرف صحت داشت ولی…اون موقعها که نرگس خیلی تو اینستا بود این پیام رو خوند…
میخام بگم!!!فکر نکن….نگاه اون خارجیا با ما متفاوته هر جا که باشی…
بقول قدیمیا ..همجا آسمان آبی ایست…
آسمان برای کسی آبی هست در همجا..که نگرشششو برمیداره همجا آبی میبینه….
بجز رنگ آبی و اون دغدغه های گذشتتت نیست…
که خود منم همینجور بودم…
……در ادامه….
یه شب یه الهام بهم رسید….
الهام بزرگی بود…
دقیقا راجع به این مسائل بود….
خواب دیدم از خونه فرار کردم با یه کیپی از تقریبا اشنا و نزدیکانم..
ولی به اسم فرار رفته بودییم اروپا…. که بعد از اون کشور،” هر کسی که دوستداشت میتونست به کشورهای دیگه.که مورد علاقش بود مهاجرت کنه…
و اون شخص رانننده بهمون گفت پیاده بشید بریید استرتجت کنید ..و بعد بگیین میخایین چه کشوری سفر کننید…
هر کدوممون یه کشوری رو انتخاب کردییم..
وقتی رفتیم برای استراحت…من یه لحظه که از اون اتوبوس پیاده شدم…
با یه کشور فوق العاده زیبا و رویایی و پر از امکانات…هر چی که بگی زیبا بود کم نبود…
دقیقا همون مکانهایی که من دوستدارم…
و یه لحظه خیره شده بودم به شهر..
بخودم میگفتم….
30 خورده ایی سال زندگی کردیم!؟
نگاه اروپا کن..چقدر امکانات زندگی دارن….
چقدر این کشور پیشرفته هست…
و یه لحظه منو برگردوند به خونمون ایران…
دیدم نزدیکانم داشتن پشت سرمون حرف میزنن.
که یه دختر چه معنی داره فرار کنه…و همینجور داشتن با عصبانیت صحبت میکردن..و وضعیت خیلی ناجور بود..
و یه لحظه برگشتم به شرایط الانم
دیدم….اون شهر زیبا جلوی چشمانم کاملا نازیبا شد….
و همه چیز یه رنگ خاص و ناجالب گرفت….
و خیلی حالم بد بود…
از یطرف…اون شهرو امکاناتش…
از یه طرف….شرایط زندگی قبلم ..
دقیقا …
نرگس وسط برزخ مونده بود…نه میتونست برگرده به ایران با اون شرایط…
نه میتونست برگرده به این شرایط….
و یه لحظه گرسنم شد..برگشتم توی یه رستوران اروپایی ..همجا خیلی خیلی زیبا بود…
آزادی پوشش بود…
آزادی همه چیز بود…
ولی من نه زبانی بلد بودم..
و نه میتونستم صحبت کنم.
نه پول داشتم غذا بخرم..
و هیچی و هیچی نداشتم…
و اون مکان و ادمهاااااا از جهنممممم برامممم نازیباتر شده بود…
و من نرگس تنها…و هیچ راه بازگشتی نه به قبل خودم..و نه مکان بعدی داشتم…
اتفاقا دوست عزیزم…سوال شما سوال خود منم بود…
فقط؟میدونم….تا ما از درون شخصیتمون قوی نشه…
هیچ وقت…نمیتونیم…شرایط خوبی رو داشته باشیم…
خودممم توی این موضوع هنوز جای کار دارم…
نگاه زیباببین توی هر شرایطی خیلی خیلی مهمه….
که باید این نگاه زیبا رو بسازییم..
توی سریال زندگی در بهشت…
استاد عزیز و خانم شایسته عزیز…رفتن برای تماشا کردن پشت اون سوله بزرگ…
فایل جالبیه…
و استاد…اول درون رو فرستادن ..منطقه رو که وارسی کرد بعد خودشون قدم برداستن..
دیدن چقدر اون قسمت چشمه ها داره..کلی برنامه ریزی کردن تا بتوننن اون قسمتم مثل بقیه قسمتا پاکسازی کنن..
و همینجور که اومدند بیرون..
خانم شایسته..یه لحظه دوربیین رو برد سمت دیوار ساخه ایی همسایه..
گفت ایشون چند ساله که ما اینجا هستیم..هنوز به همون شکل مونده…
اینا صحنه هایی هست…که توی فایلا دیدمشون…
دوست عزیزم…
مرتضی عزیز….این مسیر نیاز داره به هماهنگی ذهن روح..
اصلا ربطی به جلیگاه فعلی ما نداره..
من خودم ..سعی کردم نسبت به محل زندگیم برخورد خوب داشته باشم..
بخدا چیزهایی میبینم که یه عمر 33 سال گذشتم ندیده بود.
پس این مسیر رو ادامه بده…
حتما دوست عزیزمون که خارج از ایران هستن همین نگرش رو دارن..
ولی اگه هم سمیه جان از تجربیاتش بنویسه حتما گفته های خودم میشه…
ولی اینو بدوننننن وقتی تو یه ادم دیگه میشی…
اتفاقات و شرایط و ادمهای اطرافتم تعقییر میکننن
پس….
ماها رنگ باورهای جامعه .مونو گرفتیم..
درسته شرایط خارج از کشور از نظر ظاهری حتما خیلی بهتر ا ماها هست…
ولی ظاهر هیچ فایده ایی نداره…برای شخصی که از درون مشکل داره…
استاد روی خودش کار کرد…و هدایت شد.به اون جایی که آزادی رو میخاست…
و خیلی ایرانی هستند توی همون کشور هر روز بدنبال اییین که فحش ایران بدن.اخبار بد بدن..و تمام وقتشون روی از بییین بردن این حکومت باشه…
و این شکل اتفاقات تا دلت بخاد توی رسانه ها که همه ماهاااا دنبالش کردیم یه زمانی تا دلت بخاد زیاد بوده
برات بهترینها رو آرزو میکنم مرتضی عزیز….
انشالله همیشه خداوند یارو نگهبانمون باشه…
سلام و درود به مادر عزیزم بهشتیمون…..
واقعا صمیمانه بهتون تبریک میگم!!!
که توی این شرایط تونستین ذهنتونو کنترل کنید و بتونید آیه تلقین رو روی جنازه فرزندتون بخونید….
خانم سلیمی واقعا توی این شرایط ،”برای خودم هنوز پیش نیومده..ولی یچیزی هست که برلی همه پیش میاد…
بقول قدیمیا!!!میگه!!!شتریه که دم در همه میخابه…..
ولی اینجاها مثل تیغ دو لبه هست…
یا میتونه تو رو بخاک سیاه بکشونه.که کل زندگیتو مختل کنه….
یا میتونه قوی ببارت بیاره…
خانم سلیمی یچیزی بگم بهتون…
من خیلی از دیدن جسد یه فرد میت میترسیدم….
و یا قبرستان…کل توی همین محدوده..
من تا 33 سالگی همیشه کابوس میدیدم…
تقریبا این محل خیلی نزدیک محل زندگیمون هست….
و من به لطف خدا با تکاملم توی این مسیر …
چه الهاماتی دریافت کردم..و چه مسیرهایی “اونم تو دل تاریکی شب این مسیر قبرستان رو پیاده روی کردم..و …
به روز دم دمای غروب بود..الهام شد که این ساعتم پیش برم تا بخوره به تاریکی…
خیلی خیلی برام سخت بود….
و توی اون تاریکی بدون نبود یکنفر…که اون یکنفرم از اون محل رفت….
خداوند با صدای رسا بهم گفت نرگس میترسی!؟
بهش گفتم اره خدا….
هر کاری کنم از این محل میترسم مخصوصا الان که داره تاریک میشه…
میدونی خدا چی بهم گفت….
بهم گفت از یه مشت استخووون میترسی که هیچ جووونی ندارن و توی یه مشت خاک خوابیدن…
استخوان ترس داره….
بهم گفت یه لحظه سکوت کن…
و وایسا فرار نکن…
تکامل قبلی از اون محل زود عبور کردم..
بهم گفت بازم میترسی گفتم اره ولی سعی میکنم نترسم نگاه کنم..
و مدام بهم گفت جملات بعدیشو…
که از یه مشت استخون نترس….
از ادمها بترس که میتوننن تو رو از دینت برگردوند و تو رو گمراه کنن..
مدام بهم میگفت از حرفهای ادمها بترس…. از یه مشت استخووون نترس..
و رفتم جلوتر که بعداش دیدم قبر یه جوان دقیقا همین 20 خورده ایی سال هست….
براش آماده کرده بودن…..
و بهم گفت نترس توی قرر رو نگاه کن….
خانم سلیمی مادر بهشتیم….
من توی این عمر 30 خورده ایی ساله هیچ وقت توی قبر رو ندیده بودم….
گفتم نرگس ببیین خدا چی بهت گفت….
که فقط از حرفهای ادمها بترس…همینه استاد میگه…زیپ دهنتونو ببندید…اگه ذهن شروع کرد به وراجی کردن…
زیپتونو که ببندید اون خودش آرام میشه…
خداوند توی قرآن این باور رو مدام بهم یادآوری میکنه….که میگه…
بگو !!خدایا پناه میبرم به خودت از شر شیطان رانده شده…
خانم سلیمی میخام بگم..این پاشنها اینقدر قوی هستند…که واقعا نیاز به کنترل ذهن قوی هست…
من هر روز سعی کردم بخداوند بگم…
که خدایا من انسانم تحت تاثیر قرار میگیرم..
خدایا کمکم کن که بتونم عمل کنم اونم اگاهانه..
و خیلی لطفش شامل حالم میشه..باعث میشه با هر اشتباهی خودمو بپذیرم و سعی کنم بازم بهتر عمل کنم…
چون هر چقدر به خودشماسی میرسی….رفتار اشتباهی که سالیان سال تو درونت بوده..هر بار با قطع هر شاخه اییش پر رنگتر شده…و بولدتر شده و بیشتر درکش میکنی باید با قدرت بیشتر از بیین ببریش…
و من دارم بیشتر به نقزعه صحبت خدا توی پا گذاشتن روی قبرهای چند ساله به این درک برسم..که مواظب باشم…
و از حرفهای ادمها بترسم و نیفتم توی دامشون …
خدایا پناه میبرم بخودت از شر شیطان رانده شده..
یه موضوع دیگه…
من کل تابستان همین سال دو اتفاق برای فرد نزدیکم افتاد..
که اونم پاره گی قلب پدرم بود…
و شکستگی پای مادرم بعد از خوب شدن پدرم…
حالا حساب کنید دو بیمار اونم خودم به تنهایی ..چون کل خانواد ام مخصوصا خواهرام ازدواج کردن..
اونا هم میومدن ولی یجاهایی بیشتر خودم تنها بودم…
.کار خونه.و غذا هم بود…
و بی حوصلگی این فرد پا به سن…
ولی اونروزا….درسهایی بهم داد که میتونم هر لحظشو بنویسم..
روزیکع این اتفاق برای مادرم افتاد..بعد چند ماه ..ما رفتیم آبتنی توی یه چشمه.و بعد تماس گرفتن که زود بیاییم خونه..
انگار از قبل میدونستم که میخاد این اتفاق بیفته..
ولی من ارام بودم…و..
و مورد پدرم…شب توی بیمارستان دو الهام بهم رسید..اونم روح خودم بود که بهم نگاه کرد اونم توی بیداری…بهم گفت نرگس نگران نباش بخند بخند بخند…
و من خندیدم اون چهره جلوی چشممم نامدید شد و الهام بعدی اومد..که برگی بدون اذن خدا روی زمین نمیفته…
و من اون تنهاییا و بیمارستان چقدر رشد شخصیتی کردم چقدر در صلح بودن خودم را دیدم..
چه الهاماتی و چه لطف پروردگاری..
چقدر قدر سلامتی رو دونستم چه صحنه هایی از گرفتاری ادمها برای یه زره تنفسها رو دیدم…
.
میخام بگم….لطف خداوند شامل حالمون شده…انشالله که بتونیم توی این دنیا سرافراز بالا بیاییم..و یادمون بمونه گفته خداوند توی قبرستان…
که وارد حرفهای همه گیر ادمها نشیم…
اونروز بچه داداشم که یه دختر نازیه و بسیار رمانتیک…
توی اون فضای سرسبز کوه نشسته بودییم….
جاتون خالی خانم سلیمی یه بهشت تمام معنا…
جنوب الان بهار شده…
ما چیزی بنام زمستان سرد و برف مانند ندارییم…
توی اون زیباییها ماهک بهم گفت که عمه نرگس خوابتو همیشه میبینم که روی کوه هستی میگی اینجا خیلی زیباست تو هم بیا…
و بهش گفتیم دیگه چه خوابی دیدی..
بهم گفت خواب دیدم یه خانمی گفت…
زمین خطرناکه….
الله اکبر..مدام مبگفت….
در پناه رب العالمین…باشید مادر بهشتی نازنینم…
سلام و درود به دوست عزیزم!!!!
و نوشتن کامنتی ،”که در پایان شبی پر از فراوانی…درک الهامات خداوند برای بهتر شدن..
سمانه جان!!!!ممنونم که برام نوشتی…
میخام یچیزی بگم!!!
بازم برگشتم به خوندن همین کامنت خودم در روز گذشته…
امروز بازم پاشنه ام برام بولدتر و بولدتر شد..
یچیزی!!!!دیدی توی آبی که خیلی خیلی روشن و واضح هست…یه تکه کثیفی میفته…
چقدر خودشو تو دل اون زیباییها نشون میده…
منم توی همین ورژن به لطف نشانه های خداوند قرار گرفتم..
فکر میکردم! این نازیبایی هایی که میگمو “یچیز بد نیست..
یچیز پیش افتاده میدیدمش…
ولی صحبت استاد توی حرفهاش و پیام شما و بازگشت به پیام خودم..
خیلی یه لحظه…..
درونمو ریختم بیرون…
که نرگس مواظب تممیزی اون درونت باش…
و اون کثافتی که راجع بهش حرف میزدی،”!و فکر میکردی یچیز پیش افتاده هست..دقیقا همین میتونه وجودتو نابود کنه…
کلا”””.میخام بگم!!!هر چقدر زلاتر و زیباتر و الهی گونه تر میشیم..
بهمون نسبتممممم
نازیباییهامون بیشتر روی آب میاد…
مثل شستن حبوباته…دیدی وقتی آبش میکنی برای پخت و پز…اون حبوباتی که سبک هستند روی آب میان…
و اونا رو میریزیم بیرون..
چون پختشون جالب نیست…
دقیقا ماها هم همینجورییم..
و وقتیکه سنگ داشته باشن..
محلی ما میگن ،”ریگ شور”میکنیم…
و عملیات جداسازی انجام میشه…
و خداوند هم توی قرآن همینکار رو با اعمال ما نشون میده…
سمانه جان….من امروز یه الهام و اقدامی بهم رسید..
خداوند آزمایشم کرد که ببینم چقدر حریصم…
و در جواب..بازم یه نشانه فرستاد که درست نیست..
یکم شاید حال بدی باشه ها…
میدونی چی بهش گفتم!؟
بهش گفتم خدایا…
توی این مدتی که در حضور تو هستم..
اونم آگاهانه و بیاد اوری کارهایی که برام انجام داده…
چقدر بخودم بالیدم که نرگس چیدر نگرشت راجع به خداوند قوی شده…
گفتم خدایا با تمام وجودم بابت تمام این فلان و فلان خاسته ام..که من نرگس “هیچ مسیری نمیدونستم و همه رو بدون اینکه من مسیر مشخص کنم بهم دادی…
سمانه جان!!!!من مدام الهاماتی بهم میرسه…مثل اینروزا دستکشهام…
بخدا هر لحظه…من اصلا کوک نمیزنم…
خودش کوک میزنه…
من اصلا نمیدونم این قسمتای تزیین دستکش کجاها و به چه سمتی میره…
میخام بگم…اون داره اون کارا رو انجام میده…
اصلا “فکر نمیکنم این نرگس دیگه اختیار ذهن رو داره….احساس میکنم اون نرگسه!!!
خودش نرگس…
همه چیز خودشه…
وای خدای من دیوانه شدم..
سمانه اصلا احساس میکنم تو این دنیا نیستم…
اصلا احساس میکنم نرگس ذهنم دیگه وجود درونی نداره…
.
همش خودشو میبینم…نمیتونم بدون اجازش کوچکترین قدم برم..هر گاه میرم. اونکار منو خسته و ناامید میکنه….
بعد از چند دوره کار کردن…بهم گفت همه رو بشکاف…
الله اکبر…
دیشبم تاج روی دستکشمو که خودش بهم الهام کرده بود…
ولی اونچیزی که اون میخاست نبود….
بهم گفت بشکافش …
بهم گفت اینجور بدوزش..
وای بازم امشب پایینش مشکل داست گفت به این شکلش کن…
اصلا این مدت بیشت و خورده ایی روز انگار توی یه فضای دیگه هستم…
دوست خوبم….پیامت درونمو منقلب کرد….
و اینم مدار ماست…
هفته گذشته روز سه شنبه بهم الهام کرد اول ماه رمضان قانون سلامتی وارد زندگیت میشه…
و دفتری که ماهاااا براش اماده کردم که چجوری هدایت میشم در جواب سوالی که 7 آذرماه نوشته بودم…
براش نوشتم…
و بهم گفت مشکلاتی که الان داری بنویس…
چقدر مورد هست…
و میدونم همینجور که ذهنم تا قانون در درونش رخنه نکنه..جوابی رو نمیگیره…
از اونطرفم تا من ورودی غذای نامناسب رو میدم بدنم بهمین شکل خستگی و مشکلات داره…
و دارم میبینم شوق و ذوق خداوند رو…اون روزیکه بهم الهام کرد اونم توی حموم…
من بیشتر الهامات قوی ام..توی حمام زیر دوشه…
و حتی دریافت نورهای طلایییش…
همون روز هماهنگ شد با شخصی که سالها به خونه ما دیدنی نیومده بود..و اونم گفته بود میخام نرگس خانم رو ببینم…
و ایشون از تهران به شهرش سفر چند روزه داشته بود…
و ایشون یه هدیه “اسکناسی به من داد…
ببببین کار خدا رو……
که چقدر کارها رو به شکل درستش؟برات انجام میده..
و نشانه های قانون سلامتی هر بار بهتر بهتر وارد زندگیم میسه…و ماهک عزیزم…
برام یه عروسک به بعی آورد گذاشت روی تخت زیبایم..که بازم اینم هدیه از طرف خدا …توی پیاده رویم بود…
سمانه جان…هدایت خدا اینقدر زیاده..دوست دارم که بازم این نشانه میبینم..
یه دفتر بخرم مخصوص همین هدایتها و الهامات…
…..
حالا که دوست خوبمی…یه غلبه بر ترس تو دل تاریکی برات بگم..اون جوابی که سالها من ازش فراری بودم..
یه روز بعد از تکاملم توی قبرستان…اونم دم دمای غروب و آذان مغرب بود..
هیچکسی توی قبرستان نبود…
جاییکه من یه روز یه شبه سیاهی رو دیدم که از ترسش به شخص نزدیکم گفتم تو رو خدا فرار کنیم..
.
خیلی حالم خوب نبود…
ترس زیاد بود….
خدا اون لحظه بهم گفت…
نرگس میترسی!؟؟؟
گفتم خدا اره….
بهم گفت یه لحظه وایسا..
گفتم نمیتونم…
گفت وایسا نترس…
و من وایسادم ..ولی با لرزش پا…
بهم گفت نگاه کن…..
پس نترس..
یکم نگاه کردم به اون متطقه پر از قبر…
قبرایی که میشه سالها کابوسشو میدیدم..
.
و همینجور که دستور حرکت رو بهم داد…
.
پا میزاشتم روی قبرهای قدیمی…
.
بهم گفت…..نرگس از یه مشت استخوون نترس…
استخونایی که از بیین رفتن..
این استخونا توی یه مشت خواب چه ترسی دارن..
بلند بهم گفت!!!
از ادمها بترس…که میتونن تو رو از بیین ببرن…
میتوننن تو رو گمراه کننن با حرفهاشون…
از اونا بترس…و مدام بهم میگفت..الله اکبر..
رفتم دیگه یکم شب شده بود من بودمو اون فضا…
توی مسیر یه قبر آماده برای جسد جدید دیدم..
بهم گفت برو توشو نگاه کن..
رفتم….نگاه کردم اونم برای اولین بار…
بخودم گفتم نرگس ببین کل زندگیت تو این دنیا خلاصه میشه توی این وجب خاک..
دیگه خودتی و اعمالت…
تا زنده ایی قدر زنده بودنتو بدون…
و سعی کن درونتو الهی گونه تر کنی…
جاییکه هیچکسی بدادت نمیرسه…
سمانه جان..مثل این موقع شب که ساعت 11 شبه…از ترس خداوند توی پتومممم مچاله میشم…
خیلی ازش میترسم…
من یجاهایی توی شهرم سفر کردم…
وقتی دستور میداد…وقتی میرفتم….همجا تو دل اون تارکیها و ترسها برام بهشت میشد…
دوست عزیزم….من خیلی دوستدارم از الهاماتتم مدام توی سایت بنویسم…
و میدونم باعث میشه تا خودم خیلی توی اعمال و رفتارم دقیقتر بشم…
میدونم همه ماها. کم و زیادی توی عمل به قوانین دارییم قدم برمیدارییم…
میدونی اینروزا خیلی دارم سرسپرده میشم…
و دارم میزارم بیشتر هدایت بشم..
گفته های استاد بیشتر توی درونم رنگ میگیره..
قدمهای شجاعانه بیشتری رو برمیدارم..
و خدایییش..هر جا هم هنوز آمادگیشو نداشتم….
بهم گفته الان نمیخاد اینکار رو انجام بدی…
من همه رو لطف خودش میبینم…
چون میدونم عذاب آخرت…خیلی شدیده…
و من مدام توی قرآن و خوابهام بهم الهام میشه..
و من بسیار سپاسگزار خداوندمم.
که اون الهامات باعث شد..اعمالمو بیشتر تحت کنترل قرار بدم..
و بیشتر بتونم عملگرا باشم..
چون زندگی دنیوی بالاخره تمام میشه…
و اونچیزی که میمونه….اون اعمال ماست..
پس کمتر حرص پول رو بخورم…
چون میدونم خدا روزی دهنده منه…و طریقشو نمیدونم..و نمیتونم پیش بینی کنم به چه شکل…
عجله…عجله….رو بردارم..
و سعی کنم آرامتر و با لطف الهاماتتش این مسیر رو پیش ببرم..
سمانه جان بببخش کامنتم طولانی شد..
ولی میدونم این نوشتنها باعث میشه من خودمو بیشتر و اگاهانه تر توی مسیر درست “راهنمایی کنم..
و از اونطرفممم رُوم بشه از خداوند دعوت داشته باشم برای انجام دادن خاستهام…
چون همه چیز از منه……و منم”که اختیار کامل بر اوضاع زندگیم در هر جهتی..بسمت پروردگارم رو دارم..
دوستتدارم سمانه جان..امروز اتفاقا اومدی توی حسم…
به مامانم گفتم…ما جنوبیا به مامان میگیم. دِی…
بهش گفتم دِی یه دوستیم دارم اسم فرزندش حافظ هست..
و ایشون گفت چقدر خوب…
به سلامت خیر و خوبی از طرف خداوند “رب العالمین”. میسپارمت!!!دوست عزیزم..