درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۸


موضوع این برنامه: نحوه تشخیص الهامات


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • “نشانه” تشخیص الهامات خداوند از نجواهای ذهن؛
  • “قدرتِ” تسلیم شدن در برابر خدا؛
  • شما چه زمانی دست از ادامه ی مقاومت بر می‌داری؛
  • قدرت احساس خوب؛
  • کدامیک را برای پیروی انتخاب کرده‌ای؟ “ذهن” یا “قلب”؟!
  • راهکار مسائل، همواره گفته می‌شود اما فقط وقتی آماده شوی، جواب را می‌شنوی؛
  • قدم اول برای آماده شدن: بپذیر ایراد از خودت بوده و بهبود آن ایراد را شروع کن؛
  • قدم دوم، تسلیم بودن در برابر هدایت‌های خداوند و بی چون و چرا عمل به آنها؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

394 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه(نرگس) علی پور» در این صفحه: 5
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1541 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم..

    بنام تنها تنها تنها فرمانروای جهانیانم….

    خداییکه مرا آفرید و مرا هدایت نمود…و تا ابد این مسیر عشق الهی را خواهم پیمود…

    سلام و درودی به صبح زیبای جهان اطرافم…که قبل از اینکه بیام صلاتمو بجا بیارم…

    رفتم صلاتمو با طبیعت با کوه..با حیاط زیبامون که مثل پردایس شما استاد عزیزم میمونه””””بجا اوردم..

    و نشانه خداوند که سر سبزی رو در لابه لای سنگهای کوه بود!!!

    [که ناگفته نمونه یه روز همین ویوووو،” فرسنگها با چشمانم من…دورترین نقطعه بود و من اصلا نمیدیدمش!!!!!.اون اویل این ویوووویی که سالها من ازش دور بودم..خداوند این مسیر که گوشه حیاطمون هست رو بهم الهام کرد. و من هر روز صبح میرم این صحنه رو میبینم و صلات خودمو بجا میارم..استادم…دقیقا یه تکه از بهشت.میمونه..کوه اینقدر به چشمانم نزدیک سده که میتونم با دستانم بگیرمش…]

    و…..

    در ادامه صبحتم….

    بهم “یاداور نمود…که بهار سرسبزی زندگیت هر روز و هرروز با تسلیم بودن در برابر من…. ماندگار می شود…

    …………..

    خدایا سپاسگزارم که همه روز” تو دل این طبیعتی که مثل پردایس استاد میمونه..رو برام زیباتر و زیباتر میکنی…..و من هر روز طلووع صبحمو با تو”و با این زیباییها ” آغاز میکنم….

    و این ستاره قطبی هم نشینی با سوره حمد و تل قلعه زیبا ،”باعث شده دریافتم در طی روز بهتربن خودش باشه…الحمدالله رب العالمین..

    ……………..

    سلام استاد جواهر نشانم…..استادی که جواهرهای زندگیمو بهم نشون دادی….

    و خوشحالم که هر روزه من توی زندگیم جواهرهای خوشبختی و سعادتمندی دنیا و آخرتمو پیدا میکنم…

    هیچی از این زیباتر نمیشه و نخواهد بود….

    من اینروزا توی حال هوای عشق و عاشقیم…

    عشق عاشقی که بیین منو و خدای درونم هیچ وقت فکر نمیکنم تمامی داشته باشد…

    چند روز پیش دختر بچه داداشم…ایشون بسیار رویایی هستند..احساس میکنم بچگیای خودمه..

    بهم گفت عمه هر شب خوابتو میبینم..

    که روی کوه نشستی میگی!!

    ماهک بیا اینجا خیلی زیباست…

    خیلی خوش میگذره…

    و بهم گفت….یه خانم…توی خواب بهم گفت ..

    زمین خطرناکه!!!

    استاد عزیزم…دیدی…این دختر بچه ..چی میدونه از اینکه زمین خطرناکه چیه!!!!

    میخام بگم!!!به همه ما الهام میرسه….

    و ما باید این مسیر قلب قلب الهی گونه رو همیشه آگاهانه قدرشو بدونیم و سعی کنیم هر روز صداشو بولدتر کنیم…

    راجع به یه تجربه شخصیم بگم…که بچه بودم دقیقا همسن همین ماهک که بهش الهام میشه…و میاد با من صحبت میکنه…

    من یه الهام اونم هم توی شب..و هم توی بازیام میدیدمش….

    خواب دیدم یه پسر بچه با فلان لباس میاد روبروم بهم میخنده….

    و من همیشه این صحنه جلوی چشممم بود…

    همیشه با اون زبان بچگیم”میگفتم خدایا این پسر بچه کیه…یعنی چی‌…

    دیگه تا 33 سالگیم…..

    که بعد یه مورد که ایشون “خاستگارم بود وارد زندگیم شد….

    و من بخاطر یسری باورهام حقیقتا هنوز آمادگی شرایط ازدواج رو نداشتم..

    همیشه میگفتم…

    خداوند خودش شرایطشو برام توی زمان درستش مهیا میکنه….

    با وجود اینکه هیچ آگاهی از چطوریش ..و این مطالب نداشتم…

    تا اینکه این شخص یکم بیشتر مقاومت کردند و از هر طرف بهم هجوم آوردند که تو باید با اینفرد ازدواج کنی…

    انگار از درون این شخص رو به عنوان فردیکه میخام پذیرفته بودم…

    با وجود اینکه یسری شرایط که اونم کار خدا بود از نظر من غایب شد…

    ولی از هر طرف که یسری افراد بودند بهم تحمیل میکردن تو باید اینکار و این ازدواج رو انجام بدب..که خودش داستانش ساعتها طول میکشه..و یکم شخصیه!!!

    و دلیل شخصیشم..بخاطر یسری رفتارهای خودم بود …و اطرافم….

    و من بعد چند سال…که سال 97 این مورد برام پیش اومد..بعد از اون…تمام خوابهام ازدواج با این شخص بود..

    و از هر طرف از نزدیکانش این مورد رو مدام بهم پیشنهاد میدادن..

    ولی از نظر فیزیکی ما از همدیگه دور بودییم..

    تا سال 1400…. الهام پشت سر هم میومد…گفتم خدایا این مورد برای چند ساله…چرا خوابها و الهاماتتت دست از سرم برنمیداره..این چه رازیه چه چیزیه!!!که مدام درونمو به سمت این ازدواج متمایل میکنی…

    و یسری تضادها توی زندگیم که واقعا مثل بتوننن ساختمان بود..روی سرم خراب شد..

    و استاد پافشاری خداوند از بی نهایت طریق…منو وادار کرد که باید تو این ازدواج رو قبول کنی..

    و یجورایی من از درون به این شخص هماهنگ شده بودم…

    گفتم خدایا من تسلیییم…

    همه لحظ زندگیم ریخته بهم…

    خدایا تو بهم بگو..

    استاد من نماز خوندنم..مثل تیم فوتبال بود…

    همیشه به دختر عممم میگفتم چکار کنم که مثل تو نماز بخونم..

    زیر اون چادر لباس نمیپوشیدم تا گرممم نشه..به زور با دقت هر چه تمامتر داشتم با سرعت نماز گذشتگان رو میخوندم…

    و نرگس با یسری افکار و باورهای گذشتگان…مانده بودم که باید چکار کنم..

    و از اونطرفم بلا استثنا الهامات”به هر طریقی برای این ازدواج به من الهام میشد…

    که تو باید با این شخص ازدواج کنی….

    من یجور دیگه بیخیالش شده بودم..

    ولی این الهام میومد که توووووو نرگس باید یسری تعقییرات توی درونت بوجود بیاری تا با این شخص ازدواج کنی..

    استاد من سال 401..تسلیم شدم….

    دقیقا 97.این مورد برام پیش اومد…401 تسلیم شدم..

    و ایشون رفت!!!!ولی همه دستانش بر سر من ریخته شد که من با این شخص توی زمانش با هم ازدواج میکنیم…

    و من دقیقا نیمه دوممم بود..همون حدودای آبانماه…بچه شما شدم….و تو هم پدر من شدی..

    و من از همون روز روی خودم کار کردم..و من فقط عطش اون سوالات و جوابها رو داشتم.اولین فایلهااا فایلهای توحیدی بود…

    که انقلابی در درونم بوجود اومد که بازم یاعتها طول میکشه…

    استادم شب بهم الهام شد….که توی آسمون بودم..و اومدم از پله ها توی یه اتاقکی…

    و اون شخصم از پله روبرو بسمت من اومد و ما یجا روبروی هم قرار گرفتیم…

    شخصی از نزدیکانش که تقلا میکرد برای ازدواجمون..بهم گفت دختر خالهام اومدن به دیدنت نرگس‌..

    دیدم دو تا خانم…یکیشون چهرشون پوشیده بود..

    و یکیشون قد بلند و یه خال زیبا کنج لب…

    بهم گفت!!!

    نرگس بهت تبریک میگم…تو لایق بهترینها هستی…و کلی تعریف و تمجید کرد..که تو دختر خوبی هستی….و بهت تبریک میگم…

    ایتادم خدا شاهده..یه بچه کوچولو که یه پسر بچه بود..لباس پرچم امریکا پوشیده بود..

    به محض اینکه این شخص با من صحبت کرد و ازدواجمونو تبریک گفت..

    شروع کرد به خوشحالی و رقصیدن…

    و من مات و مبهوت بودم…

    و یه لحظه چشم من چند فرسنگ رفت جلوتر و یچیزی رو برام بولد کرد..اونم حلقه ازدواجم توی دست اون شخص که همسرم بود…

    و اونجا از خواب بلند شدم…

    و همون روزای اوایل ..که حدودا یه چند ماهی گذشته بود..من این الهام شد..

    و بهم به تصویر رو نشون داد..

    .بهم گفت….

    …….

    نرگس!!!برای افتادن اتفاقات خوب زندگیت بسپار بخداییکه تمام کارهاس به موقع هست

    ….

    بهم گفت زمان ازدواجتو تو تعیین نمیکنی من تعیین میکنم…

    و برو تمام وقتتو بزار روی بیزنست…استاد الهام پشت الهام که داستانش طولانی میشه الله اکبر…

    و من بیزنسم تا به امروز شکل گرفت به لطف خودش…قدمهایی بهم گفت که اگه..تمام جهان و سران بزرگ رسته طراحی و دوخت رو کنار هم توی یه جلسه مهم میزاشتن..نمیتونستتت بههمچنین دقتی برنامه ریزی کنن..

    و تمام قدمها باعث شد تا متو به این باور برسونه که تو باید جهانی کار کنی…

    و نمیدونم این سطح جهانی به کجا میخاد ختم بشه..

    فقط میدونم باید با احساس خوب پیش برم..

    استادم من اصلا کوک نمیزنم..

    خدا کوک میزنه و نقش الگو و دوختامو برام می چینه…

    و هم در برابر اینهمه کار فقط اشک میریزم. استادم….

    توی عمر 30 خورده ایی سالم..

    از عمر 18 سال کارییم نمیتونمممم همچنین آبشنی رو باهاش مقایسه کنم…

    برییم …برای ادامه داستان ازدواجم…سال 402..این حدودا بود…

    که از طرف خداوند شماره ایشون …و مهم تر..عکسی از ایشون..که استاد دقیقا خواب بچگیام بود برام واضح …از طرف نزدیکش..برای من فرستاده شده…

    و دقیقا یه روز بعد از یه غلبه بر ترس…بهم گفت تصویر بچگی خودت و بچگی ایشون رو بزار کنار همدیگه…

    و من اینکار رو انجام دادم…

    و من…

    سال1400 توی دفتر نقاشی ام..بدون اینکه بدونم این شخص چه چهره ایی داره… و من با یه استاد دیگه توی ایران با همین موضوعات کار میکردم و یسری چیزا رو درک کرده بودم…و جوابهایی گرفته بودم..

    اون موقع یه الهام رسید توی دفترت این چهره رو نقاشی کن…

    استادم خودش اون چهره بزرگسالی همسرم رو نقاشی کرد…

    و چند ماه بعد که با شما آشنا شدم..تمام فایلای ایشون که استادم بود رو حذف کردم و به شما پیوستم..و اون خوابها و الهامات…

    تا سال…403…الله اکبر…..

    یه روز صبح زود بیدارم کرد…که اون شماره ایی که قبلنا از این شخص توسط نزدیکاش برات عرستاده شد.و توی گوشیت حذف شد..کار من بود..

    پس این شماره رو توی گوشی حدیدت سیو کن..

    و منو صبح زود که تاریکم بود از خواب بلند کرد..

    و استاد اون میگفت..

    من سیو میکردم…

    و بهم گفت برو توی واتسابت …الله اکبر

    بعد از سالها …چهره یار خودشو نمایان کرد…که دقیقا چهره نقاشی ام که سال 1400 کشیده بودم توی این تصویر بولد شد…

    اولین عکسش…استاد با فایل نشانه ام که شما توی سریال زندگی در بهشت کار میکردین..و یه کلاه سبز رنگ پوشیده بودیین..

    و دقیقا همین شخصم با همون کلاه شما کنار دریا بودن…

    و ذهنم میگفت این خودش نیست..

    و خدا میگفت خودشع…

    و همینجور وراجی کرد..

    و من از شدت این الهام…اشک از چشمانم بیرون میومد که اونفردی که من تصویرشو کشیده بودم و بعد سالهاااا خداوند اون چهره رو بهم نشون داد..

    و من دیدم ذهنم میگه این خودش نیست..

    استاد خداشاهده..بعد از چند روز ایشون تصویر دقیقتری از خودش گذاشت…

    و اونجا هنوز بیشتر شبیه اون نقاشی دفترم شد…

    و استاد زمانشم بهم گفته..یعنی حدوداش…ولی من سپردم بخودش..

    میدونی….نمیخام بگم خوشحالم!!!

    میخام بگم…خوشحالم از این،”که خداوند میدونه چکاری رو کجا توسط چه شخصی چجوری انجام بده…

    و من مدام الهاماتی از ایشون درک کردم که دقیقا همون همسر الهی که من میخام هست..

    استادم اینقدر نشونها زیاده از این شخص که میتونم ساعتها راجع بهش صحبت کنم..

    و اینم بگم!!!من الان به مدته چند ساله…هیچ خاستگاری بجز ایشون نداستم..و هر کسیم بوده..به یه طریق که شنیدم از من دور شده…

    مثل اصحاب کهف که موقعه اییکه توی اون غار پناه گرفتند….

    اینقدر اجسادشون وحشتناک بود که هر کسی وارد اون غتر میشد ..پا میگذاشت فرار…

    استاد الان …زندگی ازدواج منم توی این چند سال… میتونم بهمین شکله من هیچ موردی نداشتم..و استاد فضای آرامشبخش که من تمام توانمو بزارم روی بیزنسم..

    اینقدر برنامه ریزی خداوند دقیقه !!!که فقط مات و مبهوت شدم….میگم خدایا…تو چکار کردی که من اینقدر با درونی پر آرامش میتونم این مسیر رو پیش ببرم..

    استادم زندگیم هر چشم بهم زدنی پر از آرامشه..

    حتی ادمهای اطرافم ..شهرم….

    همگی پر از آرامشه..

    هر جا هم ظاهرش یکم ناجالب بوده..دیدم خیر من بوده…

    استادم اینم داستان همسر الهی من…هنوز نمیدونم کی؟کجا؟چطور؟به چه سکل؟؟؟

    فقط میدونم…خدا خودش برنامه شو توی زمان خودش برقرار میکنه..

    و من فقط اینروزا دارم طبق هدایتش دستکشهامو پر و بال میدم..

    خداوند را شاکرم…اگر زمین و آسمانها قلم بشن…نمیتوننن این حد از سپاسگزار مرا نوشته کننن..و میدونم این سپاسگزاری فقط بخاطر عدالتشه…

    عدالتی که من خودمو با تلاش زیاد..و انصافا اینروزا برام آسانتر شده…

    دارم باهاش هماهنگ مبکنم چون دلیلشو میدونم چرا!!!”

    فردیکه سالها از بچگی توی خوابم بود رو به من نشان داد…و بهم درسها رو آموخت…و نمیدونمممم میخاد این ازدواج چی بشه..

    فقط میدونم…خودش منو هدایت میکنه …

    اون خودش بسمتم آورد..خودشم بخاد یا نخاد باهام همراهی میکنه..من سعی کردم و سعی میکنم تسلیمش باشم…

    چون خودشش زمان درستشو میدونه…

    و استادم زندگیم پر از معجزه و آرامش هست..اصلا به این فکر نیستم خدا 37 سالمه ..امسال میرم توی 38…

    اصلا!!!

    اصلا سعی کردم..خوشبختیمو بودن با یفرد ندونم..

    چون اون خدا …

    خیلی برام عزیزه توی قلبم…

    استادم دارم سعی میکنم..که زندگی دنیا حتی ثروتممم و براش تقلا کردنم باعث نشه من از خداوند و این آرامش دور بشم…

    و دارم سعی میکنم و سعی خواهم کرد..همیشه آرامش داشته باشم…

    و این آرامش باعث شده که بیشتر از زندگیم لذت ببرم..

    استادم دیدن اون شخص خوشحالم کرد خیلی!!!!!….ولی اون خوشحالی “من!!! بیشتر بسمت قدرت خدا بود،”و وعده هاش بود….و اینو بخودم یادآور کردم که نرگس…بببین…

    وقتی دل بخداوند میبندی همه کار برات انجام میده…

    …..

    استادم!!!دوستان عزیزم….من قبلش خاستگارهایی داستم که تا پای ازدواج رفت…

    ولی من از درون رضایت اینفرد رو نداشتم..

    چون از زندگیم چیزهای بزرگتر از اون افکارها رو میخاستم…

    خداشاهده…یه روز توی همون اسارت گفتم..خدایا من زورم نمیرسه…

    من ناتوانم من نمیدونم چکار کنم..من از درون با این شخص هماهنگ نیستم خودت یجوری این مسیر رو برام بهم بزن..

    اون زمانهایی که من ناآگاه بودم…

    خدا شاهده..صبحش با من صحبت کردند..و دلایلی آوردن و من پا پس کشیدم…

    و هم اونا رضایت داشتن..و هم من!!

    و خیلی راحت این مسیر ازدواج نادرست از بیین رفت…

    و همین چند ماه پیش یه شخص نزدیکم بهم گفت نرگس سنت میره بالا…

    و داستن نقشه میکشیدن…و من اون لحظه پناه بردن بخداوند…

    به روز نکشید نقششون تباه شد….

    ……..

    و من سعی کردم همجوره تسلیم امر خداوند باشم و واقعا خودمو انداختم توی بغلش…

    مبگم خدایا من ناتوانم خودت بهم رحم کن که با ارامش تکاملمو بگذرونم..

    و اینروزا فقط دارم از بیزنیم لذت میبرم…

    اصلا احساس نمیکنم ..کی میخاد این ازدواج سر بگیره…

    سعی کردم خیلی تسلیمش باشم….

    و بودن خودمو و لذت زندگیمو خیلی پابند این ازدواج نکردم..

    و هر موقع بهشم فکر میکنم این مورد وابستگی رو…میبینم احساسم بد میشه..

    ……

    در نهایت سپاسگزار خداوندم مممم که منو روی دوش خودش گذاشته…و داره منو بسمت مسیرهای عالی هدایت میکنه.و من نرگسم سعی کردم تسلیمش باشم…

    سپاسگزارم استاد عزیزم که بهمون اموزش میدین تا خودمونو روی این جریان هماهنگ کنیم..

    چون ذهن براوردن خایته ها رو یه قدمی میبینه..

    ولی خداوند از نمای دور میبینه..

    پس چقدر خوبه ما همیشه روی الهیمون کار کنیم تا بهترینها رو برای خودمون رقم بزنیم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  2. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1541 روز

    سلام سمانه جان..

    صبح روشنایی رو بهت تبریک میگم…

    اینجا هوا بهاریه…شکر خدا که جونه های گلهای حیاطمون در اومدند و کلی من ذوقشونو دارم..

    راسی یادته اون موقعها که ابتدایی بودییم….

    تصویر روی پیک نوروزیمون چه شکلی بود..

    یه درخت زیبا با غنچه های رنگ صورتی و دور تا دور اون درخت پر از گل””و پرنده پرستوها داشتن شادی میکردن..

    [راسی پرستوها هم به شهرمون اومدند هر روز برام آواز میخوننن]

    ..در ادامه …

    من همیشه اون صحنه و بوی ادکلان معلم و اون فضای بهاری رو با تمام وجودم هنوز حسش میکنم….

    چقدر حالمون خوب و عالی بود….

    من همیشه از همون بچگیم رویایی بودم…..

    با دوستانمون میرفتیم تو اون فضای اطراف مدرسمون..

    یه گل زیبا سفید رنگ کوچولو موچولو بود.. اونا رو میچیدییم بسته بندی میکردیم میومدیم خونه…

    همیشه سفره عیدمون پر از گلهای وحشی کوه “محل زندگیمون بود..

    انشالله عید امسال گلهامون دراومدند حتما یه کلیپ میزارم تا زیباییاشو ببینی که دارم از چه صحنه ایی صحبت میکنم..

    گفتم اول صبحه…خداوند بیدارم کرده تا ستاره قطبیمو با حال خوب پیوند بدم.همین الان صدای پرنده ها آوازشون روی درخت کُنار ..میاد…..

    …….یه داستان برات بگم!!

    یادمه یه گلخونه داشتیم بابام همیشه از شیراز گلهای زیبا میخریید و توی پله های گلخونمون میزاشت…

    با یه تصویر عکس مادر و فرزندش ” بود و اون حس خوب رو هر موقع نگاه میکردی..

    خود بخود عاشق مهر مادری خوب و عالی “میشدی…

    و در گلخونه رو که باز میکردی بوی گل نارنجی و سبزیاش” روی تخته سنگها “دیوانت میکرد..

    یعنی خونه ما حیاط خلوتش سنگهای کوه و دشت بود….

    حالا حساب کن..بعدا اون حیاط سنگی شد …یه خونه جدید..

    همیشه غازهامونو میبردیم کوه…غازهامون از شدت زیبایی کوه “خودشون از تخت سنگها پرواز میدادن….

    خواهرم فکر میکرد نیلز هست…

    وای چه بچگیهای رمانتیکی داشتیم…

    سمانه جان…من از بچگی خواب میدیدم این کوه یه تکه از بهشت هست …و یه روز صبح زود بهم الهام رسید که نرگس بزن بروووو کوه…

    و منم درنگ نکردم..همین حوالی اسفند ماه بود..

    یه تکه” از کوه کاملا گلهای بنفش با گلهای سفید.بودد …

    یعنی از شدت زیبایی حالت بهم میریخت…

    یه لحظه فکر کردم توی دنیا نیستم…

    اونجا اینقدر سپاسگزاری کردم.

    من عادت دارم میرم روی سر قله..

    و از اونجا نگاه زیباییها میکنم…

    اینقدر توی اون مسیر پیادهروی کردم که برام شده یه کتاب حفظ…

    میخام بگم….من نرگس با همچنین بهشتی روبرو بودم…

    ولی سمانه جان!!که خودتم میدونی..من همیشه دلیل حال خوبمو گره میزدم از بودن کنار یه شخص …

    و خیلی خیلی اواخر این مورد توی ذهنم بولد شده بود..

    تا جاییی که لطف خدا شامل حالم شد..

    الان دیگه فقط فقط باید تنهای تنها ..باید باشم…

    چون اینقدر الهامات بهم نزدیک میشه…اینقدر سپاسگزاریام قوی میشه….

    وقتی میام پایین احساس میکنم رفرش شدم….

    من تقریبا چند ساعت چند ساعت توی اون خلوت راز و نیاز میکنم..

    واقعا هر روزمو تیون میکنه…

    و اینم بگم…باید هدایت بشم..

    چون کوه یه حس قوی و استقامت داره…

    بنظر من نیاز به یه درونی شکوفا و یه حس قوی داره…

    و حتما باید تنها باشی…

    من اون موقعها خیلی همیشه باهاش صحبت میکردم..

    میگفتم بهم کمک کن…!!!

    ….

    و امروز که روش میشینم دیگه اونحرفها نیست..

    دیگه فقط سپاسگزاری خداست…

    و حس خوب..

    اونم توی دل تاریکی شب که میشه…

    و یادمه همون روزای اولی که توی بهشتمون راه پیدا کردم..اولین نور خدا “که سالها از من دور بود رو توی کوه پیدا کردم…

    اینقدر این نور سمانه جان زیبا و بزرگ بود..

    که خودش سرمو چرخوند…بهم نشون داد….

    ..و بعد اون…

    و من هر شب عاشقتر رها از زمین توی بلندی از خداوند برای قدمهای بعدی زندگیم گام بردامیداشتم.فکر میکردم نور خدا توی همچنین فًضاهایی هست…..و بعداش که من پذیرفتمش”””

    بهم گفت نمیخاد برای نزدیک شدن من بیای کوه…و بهم کم کم نور خودشو نشون داد…و بهم نزدیک شد..الان تا بهش میگم خوبه فورا بهم آلارام میده ….

    …..

    که یه شب ساعت 9…این حدودا بود…روی تخته سنگی خوابم برده بود…

    و من خیلی خیلی رفرش شده بودم که پدرم اعتراض کرد…

    …….وووو

    من هر روز به عشق خوندن کتابهای رویاهاااا میرفتم تو دل بکر ترین قسمت….و جوری مینشستم که خونه ها رو نبینم و شروع میکردم به خوندن…

    الله اکبر…

    چقدر مسیر و راهم شکوفا شد..

    و واقعا من هر روز سپاسگزار خداوندممم که همجوره داره منو هدایت میکنه بسمت زیباییها و قشنگیها…

    و من عاشق این خداوندمممم

    به زودی کلیپ بهارمو بببین.تا بدونی از چی صحبت میکنم..

    …..در ادامه صحبتهام…

    سمانه جان خصلتهای انسانی یچیزیه که همیشه ما دارییم..

    و این ذهنمممم همیشه کار خودشو انجام میده…

    یچیزی بگم!!!

    ما کامل نیستیم..و کامل نخاهیم بود…

    و اینم جزو وجودی ماست…

    یجاهایی اشتباهم میشه…

    منم خیلی خیلی دارم سعی میکنم که بازم این باور ،”باعث نشه بیفتم روی مومنتمی منفی…

    چون ذهنم کارش اینه برگرده به عادتهای رفتاری خودش…

    ولی یه انسان عاقل و یه بنده درستکار ….اینه!!!که بتونه از این ورژن اونم بصورت اگاهانه و طبق تکامل و قدم به قدم..هر بار….خودشو هی بهتر و بهتر کنه..

    همین دو سه روز پیش بازم من داشتم عادت رفتاری که بدگویی پشت سر فرد نزدیکم میکردم..

    حالا این بد گویی در جهت درست بودا…

    ولی دیدم این اتفاق توی چند سری هی داره درون منو آزار میده.و احساسمو بد میکنه…

    و اینم بگم بدگویی…در این مورد بود…که فلان شخص نمیتونه کارشو تمییز راجع به مسئله خونه انجام بده…

    بقول ما شیخ رو توی ده رسوندن بود..

    و هی داشتم راجع بهش صحبت میکردم و عیب و ایراد میگرفتم..

    سری قبلم توی چند مدت پیش بود..

    ولی….

    اینم بگم…یسری عادتها ..چون ماها دارییم روی خودمون کار میکنیم مدت زمانش تعقییر میکنه..

    و من …گفتم نرگس!!چند تا دلیل آوردم…

    نگاه کردم به احساسم…دیدم..بخاطر یسری شرایط…دارم عیب و نقص از این شخص میگیرم…

    دیدم اصلا این عیب من…اصلا دلیل درست نداره…و گمراه کننده از سمت شیطان هست..که این اعمال منو درست نشون بده…..

    وقتی دیدم ته تهش احساس بده..فورا بهش غلبه کردم..و اونم بگم تکاملی ….

    و بخودم گفتم!!!دلیل آوردم و دلیلم میارم از این به بعد…..

    که!!!نرگس.

    …..اولا اینو بدون یسری رفتارهای اطرافیانت بخاطر باورهای خودشونه…

    و تو نمیتونی روی شخصیت این شخص تاثیر بزاری..

    هر جور به این موضوع نگاه کردم..دیدم من واقعا الان هیچ ابزاری برای بهتر کردن اونکار رو ندارم..و نمیتونم…کاری کنم که این شخص با من هماهنگ بشه و بحرفم گوش بده..

    چون دیده بودم…..

    رفتارهای قبلنمو و جوابهایی که گرفتمو….

    سعی کردم کاری به کار هیچکسی و باورهاش نداشته باشم…

    و دیدم ذهنم.. همین روز گذشته رفت روی عادت یه شخصی که مهمانمون بود.اومدن صحبت کنم و یه تکه اییشو رفتم ولی زود بخودم اومدم..

    گفتم نرگس بازم فضولی میکنی‌..

    دیدی سمانه جان!!!!!

    ذهن و باورها به کجاهاااا میره..

    و …

    زود تحسینش کردم با همون رفتارش…

    خیلی زود….

    و میخام بگم!!!!!!!

    ماها ذهنمون بمباران شده از یسری رفتارها..

    وقتی سریال زندگی در بهشت رو میدیدم…

    رفتار استاد و همسر عزیزشون خانم شایسته..

    که چقدر خانم شایسته عزیز برخورد خوب در برابر یسری کارهای استاد داشتن..

    منم فورا توی رفتار با مادرم همینکار رو انجام میدادم.

    بعضی موقع “کم میوردم.

    ولی تمرین میساختم که عملیش کنم…و جواب داد و من به آرامش رسیدم..و پذیرفتمش….

    و چشم پوشی کردم..

    همین روز گذشته…چشمممو خیره کردم تا ذهنم وارد احساس بد نشه…و دارم میبینم عادتهایی قبلنم چقدر بهتر داره میشه…

    این بخاطر سفت و سخت و تکامل خودمه….چون پاشنها خیلی خیلی فشار میارن که تو باز گردی..

    ولی اینم بدون به اندازه ایی نتیجه میگیری که واقعا متاهد باشی..

    تا درس خون کلاس بشی…معلممم دوستتتداره بهت هدیه میدی تشویقت میکنه..

    و کلی پورسانت میگیری…

    تا تنبل باشی هیچی عائلت نمیشه..

    حالا خداوند همینکه میگه یبتر گفته اونم توی سوره فاتحه که من بخشنده و مهربانم..

    دقیقا همینه..ولی ماها هم باید خوب عمل کنم تا با این خدا هماهنگتر بشیم…

    دیگه مثل معلم نیست که اون تنبلم اگه حتی بکمم باشه صفر بده.

    خدا میگه داره تکاملشو میگذرونه…پس بزارم به خودشناسی برسه….

    در ادامه ….

    سمانه جان….وقتی این موارد رو که نوشتی خوندم دیدم هنوز ذرات سلولی توی یسری از همین نوشتها رو دارم..

    و سعی کردم زود…قدم به قدم نابودشون کنم..

    و خیلی شخصیتم رشد کرد..

    ولی میدونم اگه شل کنم خیلی زود برمیگرده ..خیلی زود…

    چون پاشنه ام توی یسریشون هنوز مثل کِرم میللوله…

    مرسی سمانه جان عزیز روز خوبی رو داشته باشی..

    عاشقانه برات بهترینها رو میخام..

    بوی بهشت می آییید…

    خودتو آماده کن …

    اونم عاشقانه…

    الحمدالله رب العالمین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1541 روز

    سلام و درود به اقای شاه محمدی عزیز…

    چقدر فامیلی زیبایی رو داریید…شاه گل محمدی…من اینجور تعبیرش میکنم…

    بوی گل محمدی!!!!

    که میدونم این بوی گل محمدی دقیقا همیشه توی پیامات دارم حسش میکنم…

    بهتون تبریک میگم…دوست بهشتی من…

    و اینم لطف خداست….

    ….

    آقای شاه محمدی عزیز!!!..نوشته هاتون بسیار زیبا بود …

    و اون خواب لیلای زیباتونو گفتین…

    چقدر خداوند همجوره در حال هدایت ماست..

    منم دیشب خیلی مجرای بینی ام گرفته بود نفسم کاملا گرفته بود..

    و هفته گذشته هدایت الله اومد که اول ماه رمضان قانون سلامتی رو میخری…

    و قدم به قدم دفتر قانون سلامتی که از قبل براش آماده کرده بودم تکاملی نوشتهاش شروع شد..

    الهام اومد ..

    نرگس از وضعیت امروزت بنویس..

    و چند صفحه پر کردم..

    دیشب نفسم بدجور گرفته بود..یبار رفتم یه دکتر فوق تخصص..چند تا قرص و دارو بهم داد ..هیچ استفاده ایی نکردم..

    و حالم بد شد…

    و دیشب گفتم خدا نجاتم بده از این بینی همیشه گرفته…

    و دیشب ساعت 11 بلند شدم…

    بهم گفت از شرایطتت تاهد بنویس که من نرگس تا آخر عمرم به متاهدام به قانون سلامتی..

    و از شرایط وضعیت بینی ام نوشتم و گفتم خدایا منو نجات بده..

    و متاهدام تا لحظه عمرم از این قانون استفاده کنم..

    .

    گفتم 8 روز دیگه مونده…تا برسی به زندگی اصل خودت…

    و خیلی خوشحالم ..

    آقای؟شاه محمدی عزیز….

    بهتون تبریک میگم…

    انشالله همه ماها…به اون خاستهایی که میخاییم برسیم…

    و بتونیم بهترینها رو برای خودمون رقم بزنیم….

    چون……خداوند بیشتر از ماها دوستداره ما زندگی خوبی رو در دنیا و اخرت برای خودمون رقم بزنیم..

    یه صبح بهم الهامی رسید..

    دیدم پای سفره یسری ادمها هستم…چند تا شونو میشناختم..

    ولی بقیه مشخص نبودن..

    و دیدم توی سفره انواع غذاهاست..و همه هم با شکلهای زیبا آراسته بودن..

    یه شخص یه قاش خیار بهم داد..یکم حالت خرابی رو داشت..

    من هر چی از اون سفره میخوردم..

    هیچ مزه ایی بهم نمیداد…

    دقیقا بعد از این الهام خرید قانون سلامتی توی همین چند روزه..

    دارم میبینم..غذاها و خوارکیهایی که میخورم…

    بدنمممم اصلا بهش خوش نمیگذره…

    همه چیز توی دهنم تلخه….

    و اینم لطف خداست…

    که قانون سلامتی رو بتونم با قدرت هر چه تمامتر توی این عمر 37 ساله ام از بیین ببرم..

    و واقعا دیگه خودم خسته شدم…

    و بدون…

    این تضادها در اینده خیلی به منو و شماها کمک میکنه…

    تضادهایی که منبع خیرو برکتن…

    و منم اون لحظه تنگی تنفسم اولش خوابمو بهم زد..

    ولی گفتم خدایا منو نجات بده تا من به ارامش سلامتی برسم…

    و فورا خداوند پاسخگوییم شد…

    دوست بهشتیم…آقای شاه محمدی عزیز سپاسگزارم بابت نوشتهای دلگرمتون..انشالله که همیشه رزق خداوند بدرقه تمامی راه هامون باشه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: