درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۸


موضوع این برنامه: نحوه تشخیص الهامات


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • “نشانه” تشخیص الهامات خداوند از نجواهای ذهن؛
  • “قدرتِ” تسلیم شدن در برابر خدا؛
  • شما چه زمانی دست از ادامه ی مقاومت بر می‌داری؛
  • قدرت احساس خوب؛
  • کدامیک را برای پیروی انتخاب کرده‌ای؟ “ذهن” یا “قلب”؟!
  • راهکار مسائل، همواره گفته می‌شود اما فقط وقتی آماده شوی، جواب را می‌شنوی؛
  • قدم اول برای آماده شدن: بپذیر ایراد از خودت بوده و بهبود آن ایراد را شروع کن؛
  • قدم دوم، تسلیم بودن در برابر هدایت‌های خداوند و بی چون و چرا عمل به آنها؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

450 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محسن توحیدی» در این صفحه: 3
  1. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 721 روز

    🟢⬜️⭕️ وقتی آیه ای از قرآن در نیویورک اجـــــرا شد؛  مهاجرت و من ، و لحظاتی که دیدم قلب جلوتر از ذهن راه میره

    نمیدونم خبر رو چطور شنیدین .  یه روز صبح هفته پیش بین قهوه سرد شده روی میز و نوتیفیکیشنهایی که هیچ کدومشون سیاسی نبود…. اما یه تیتر نگهم داشت: زهران ممدانی شهردار نیویورک، مسلمان و شیعه، تو یه دستور رسمی به یه آیه از قرآن استناد کرده. سوره نحل آیه 41. درباره هجـــــرت. درباره آدمهایی که از ظلم فرار میکنن و خـــــدا وعده داده جاشون رو تو دنیا نیکو کنه.

    اولش ذهنم فعال شد روی مهاجر ICE غیرقانونی| فشار رسانه ای | انتخابات. اما یه چیزی ته دلم تکون خورد که از جنس تحلیل نبود. آیه رو دوباره خوندم: “وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا…” / آدمهایی که بعد از ظلم، هجرت کردن. …. همینجا مکث کردم….

    آخه من خیلی وقتا هجرت مادی رو تاریخی میدیدم. مکه، مدینه، پیامبر، اصحاب … اما، بعد از مدتها مجددا هجرت قرآنی رو معاصر دیدم. زنـــــده. وســـــط نیویورک.

    راستش رو بخواین، قبل از اینکه بخوام درباره کار اون شهردار قضاوت کنم، مجبور شدم یه قدم عقب برم. از خودم بپرسم: اگه من جای اون بودم چی؟ ==>> بین ذهن و قلبم یه جدال شروع شد.

    ●‌ ذهنم گفت :

    تو مقام رسمی هستی. قانون مهمه. امنیت مهمه. اگه هر کسی به دین ش استناد کنه، سنگ روسنگ بند نمیشه!

    قلبم گفت:

    اگه آدمی فقط بخاطر تولدش تو یه جغرافیا، حالا باید از ترس دستگیری زندگی کنه چی؟ اگه واقعا مظلوم باشه چی؟ اگه هجرت ش شبیه هجرت صدراسلام باشه چی؟؟؟

    □ همینجا رسیدم به یکی از مهمترین سؤالهای زندگی م: نشونه تشخیص الهام از نجواهای ذهن چیه؟

    ذهن معمولا سریع حرف میزنه. پر سر و صدا. استدلال پشت استدلال| قلــــــــــب اما آرومـــــه. کوتـــــاه میگه. نه فریاد میزنه، نه میترسونه. فقط یه حس شفـــــاف میده.

    (اصلا به خاطر یاد گرفتن ِ همین قانون خدا بود که سالها پیش عمیقا عاشق خدا شدم.)

    اونروز، من دیدم ذهنم دنبال “درست بودن سیاسی” بود،

    ولی قلبم دنبال “درست بودن انسانی و آرامش “.

    فرقش خیلی ظریفه.

    بیایین روراست باشیم.

    استناد رسمی به قرآن تو آمریکا اتفاق کوچیکی نیس. کشوری که روی جدایی دین و دولت بنا شده، حالا یه مقام شهری میاد و میگه من برا حمایت از مهاجرها، به این آیه تکیه میکنم.

    این یه حرکت سیاسی نیس.  این یه انتخاب درونیه.

    ⬜️ اینجا دیگه موضوع برای من شخصی شد.

    چند سال پیش، من هم در برابر یه تصمیم مهم ایستاده بودم. نه درسطح شهرداری نیویورک، اما تو زندگیم. باید بین “امن موندن” و “درست بودن” یکی رو انتخاب میکردم.

    ○ ذهنم میگفت=> ریسک نکن. قانون بازارها همینه. همه همین کارو میکنن.

    ○ قلبم میگفت => این مسیری که همه میرن مسیر تو نیس.

    ■ مددددتها مقاومت کردم. چون مقاومت راحتتر از تسلیم شدنه. عجیبه، نه؟ ما فکر میکنیم تسلیم شدن ضعفه. اما واقعیت اینه که مقاومت کردن تو برابر حقیقت، در درازمدت ،انرژی بیشتری میبره.‌ اما تسلیم شدن در برابر حقیقت، برعکس چیزی که فکر میکردم، سبـــــک میکنه. یه لحظه سخت داره، اما بعدش آرامشه. چون دیگه لازم نیس بجنگی.

    بالاخره اون روز مجددا بهم گوشزد شد قدرت واقعی، تو تسلیم شدنه. تسلیم آدمها شدن نه هاا. تسلیم هدایت.

    ~~~○○~~

    برگردم به داستان نیویورک.

    ▪︎ خیلیا احتمالا گفتن این کار خطرناکه.

    ▪︎ خیلیها هم احتمالا تحسینش کردن.

    ▪︎▪︎ اما من به لایه عمیقــــــــــترش فکر کردم.

    چه زمانی یه آدم در مقام قدرت، حاضر میشه هزینه بده و به چیزی فراتر از عرف سیاسی تکیه کنه؟ ==>> وقتیکه دیگه نتونه صدای درونش رو نادیده بگیره. باور دارم راهکار مسائل وسوالهامون همیشه گفته میشه. همیــــــــــشه. اما ما فقط وقتی آمــــــــــاده باشیم، جواب رو میشنویم.

    🟣 قدم اول آماده شدن چیه؟ پذیرفتن اینکه شاید تا الان اشتباه میکردم. انصافا این سختترین بخش ماجراست.

    شاید آمریکا سالها مهاجرت رو فقط از زاویه امنیت دیده. شاید ما هم تو زندگی شخصی مون، بارها آدمها رو فقط از زاویه “قانون خشک” دیدیم، نه از زاویه “داستان پشت سرشون”. وقتی بپذیری ممکنه نگاهت ناقص بوده، تازه جا برای هدایت باز میشه. ( یه نوع قانون خلاء)

    قدم دوم ؟ همونجور که استاد گفتن ؛ تسلیم بودن تو برابر هدایتهای خدا و بی چون و چرا عمل کردن.

    ○نه اینکه تحلیل نکنم

    ○ نه اینکه قانون رو حذف کنم

    ●  تازه وقتی بعد از تحلیل، قلبم هنوز همون حرف رو میزنه، “”جرئت کنم عمل کنم . “”

    🟢 یه چیز دیگه هم اون روز بهم یادآوری شد :

    قدرت احساس خوب، واااقعا شوخی نیس ⇐ وقتی آدمی تصمیمش رو از روی ترس میگیره، حتی اگه منطقی باشه، یه تلخی تهش میمونه ⬅️  اما وقتی ازجای درست میگیره، حتی اگه سخت باشه، یه آرامش عجیبی همراهشه.

    من نمیدونم پشت درهای بسته شهرداری نیویورک چه گذشته. نمیدونم مشاورها چی گفتن. اما حدس میزنم اون لحظه ای که دستور رو امضا کرده، یا آروم بوده یا نبوده.

    و این مهمه. چون تو نهایت، هر کدوم از ما باید انتخاب کنیم:

    ذهن یا قلب؟ ذهن لازمه. قلب جهت میده. ذهن بدون قلب، سرد و محاسبه گر میشه. قلب بدون ذهن، خام و بی’ساختار.

    اما

    وقتی قلب جلو میره و ذهن پشتش ساختار میسازه، اتفاق متفاوتی میفته.

    یه مهاجر غیرقانونی رو تصور کن 》نه بعنوان “پرونده”. بعنوان آدم.

    شاید پدریه که از جنگ فرار کرده | شاید مادریه که برای بچه ش آینده میخواد | ‌شاید هم کسیه که اشتباه کرده و حالا گیر افتاده.

    مهاجرت همیشه قهرمانانه نیس. گاهی فقط از سر ناچاریه. وقتی آیه میگه : “پس از آنکه ظلم دیدند” =>=> یعنی یه پیش زمینه ای هست. یه زخمی. یه فشار.

    متاسفانه مامعمولا نتیجه رومیبینیم، نه مسیر رو. راستش بخاطر همین ، این داستان برای من سیاسی نیس. یه آینه ست.

    ⭕️ 1 . چند بار تو زندگیم خودم رو “مهاجر” دیدم؟ نه از کشورااا ، از نسخه قدیمی خودم. 2 . چند بار مجبور شدم از عادتها، باورها، حتی آدمها هجرت کنم چون احساس میکردم تو اون فضا ب ِ خودم ظلم میکنم؟

    🟪 هر هجرتی هزینه داره | تنهایی داره | ترس داره.

    اما یه وعده الهی هم داره: “لنبوئنهم فی الدنیا حسنه…” /جاشون رو تو دنیا نیکو میکنیم =>=> این وعده فقط برای قرن هفتم که نیس. برای هر کسیه که از ظلم حتی ظلم به خودش بیرون میاد.

    ~~~~○~

    آخرش برمیگردم به خــــــــــودم.

    من چه زمانی دست از مقاومت برمیدارم؟

    ● وقتی دیگه نتونم انکار کنم که جواب رو شنیدم.

    ● وقتی بفهمم مسئله بیرون نیس، درونه.

    ● وقتی بپذیرم ایراد ازخودم بوده و شروع کنم به اصلاحش.

    □□ اونوقت، تازه هدایت واضح میشه.

    شاید داستان شهردار نیویورک سالها بعد فقط یه حاشیه تاریخی باشه. شاید هم نقطه عطفی بشه تو گفتگوی قرآن و قانون توی امریکا و اروپا .

    🟩 اما برا من، یه یادآوری بود.

    یادآوری اینکه گاهی وسط شلوغترین شهر دنیا، یه آیه قدیمی میتونه زنده بشه.

    نه تو مسجد | نه تو کتاب | یه جایی که‌ 1400 سال پیش موریانه ای پشت درهای بسته کعبه خوردش اما‌ الان مُهر شد=> یعنی توی یه امضــــــــــا زنده شد.

    و من هم، تو زندگیم، هر روز در حال امضا کردن تصمیمهایی هستم که یا از ترس میان ، یا از ایمان.

    انتخاب با منه. با توئه =>/> ذهن یا قلب؟

    و اگه جرئت کنم قلبم رو جلو بفرستم، آیا حاضرم هزینه ش رو هم بدم؟

    من هنوز دارم یاد میگیرم. اما یه چیز رو فهمیدم:

    🟣 هجرت فقط جابجایی جغرافیا نیس. هجرت، جابجایی سطح آگاهیه.

    و هر بار که از ترس به اعتماد مهاجرت میکنم، حس میکنم یه جای نیکوتر تو همین دنیا برام باز میشه.

    ⬜️ صدای استاد داره توی گوشم زمزمه میشه : [اگر احساس خوبی داشته باشی، مستمرا ؛  در تـــــمام جـــــنبه های زندگی ؛ شکوفا میشی . فرقی نداره بخاطر توجه به کدوم قسمت ، احساسم بهتره => آروم که شدی در لاین ‌توکل و الهام قرار میگیری . پس قرآن میگه : با هزاران فرشته به شما کمک میکنیم ||| جلسه دهم دوره همجهت باجریان خداوند؛ تایم بیست و پنج تا چهل]

    ~~~ —~~

    🪶 محسن ؛

    کسی کِ هنوز بین ذهن وقلبش مذاکره میکنه،

    اما هر روز بیشتر بِ صدای آرومتر اعتماد میکنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 65 رای:
  2. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 721 روز

    به نام همون خدایی که دل رو بزرگتر ازجغرافیا آفرید…

    امین جان، خوندم و لبخند زدم. از اون 11 ماه. اون 11 ماهی که گفتی سر کار نرفتی و فقط دنبال ارتقای خودت بودی، اونجا اصل داستانه. خیلی آدما فکرمیکنن مهاجرت یعنی از یه شهر بری یه شهر دیگه، اما تو تجربه کردی که مهاجرت یعنی از یه نسخه قدیمی خودت بری به یه نسخه بالغ تر. اون آرامشی که گفتی کل وجودتو گرفته بود، نشونه اینه که اون مهاجرت از از جنس رشدبود.

    فرقش خیلی مهمه. فرار اضطراب میاره، رشد آرامش. وقتی آدم درست مهاجرت میکنه حتی اگ ِ جیبش خالی باشه دلش پره، و وقتی دل پر باشه درها بازمیشه. نه جادویی، تازه طبیعی. چون نگاهت عوض میشه، رفتارت عوض میشه، فرکانست عوض میشه و دنیا ب ِ فرکانس جواب میده.

    کیف کردم از :” نه در مکه بلکه فرسنگها آن طرف تر.” =>> این نقطه جذابه. آگاهی جغرافیا نمیشناسه، نور پاسپورت نمیخواد، هجرت مختص قرن هفتم نیست. وقتی یه آیه تو نیویورک زنده میشه یعنی حقیقت محدود ب ِ خاک ومرز نیس، == این برای من هم الهام بخشه.

    نه بخاطر سیاست و این چرندیات ، بخاطر پیامش. پیامش اینه : اگه حقیقتی درونت زنده باشه یه روز بیرون هم متجلی میشه. رفیق ، تو 11 ماه از یه مدار به مدار بالاتر رفتی، آروم، بی هیاهو، بی فشار. این همون مدلی ِ که من همیشه به خودم میگم، مدار رو بالا ببر نتیجه خودش میاد. بدون ِ تقلا.

    و یه موضوعی هم صادقانه بگم، اون نوری که میگی من گسترش میدم درواقع انعکاس نوریه که شماها خودتون دارین. اگه درونت تاریک بود هیچ کلمه ای برات نمیدرخشید. پس قبل از هر چیز به خودت تبریک میگم . به اون امین که جرئت کرد 11 ماه از مسیر قدیمی جدا شه و آرامش رو جدی بگیره.

    مهاجرت = بزرگ شدن . بزرگ شدن = مسئولیت پذیرفتن وآگاهانه تر زندگی کردن = یعنی کمتر واکنشی بودن و بیشتر دیدن. و حالا که این آگاهی رولمس کردی فقط یه مراقبت لازم داره، نذار تبدیل به خاطره شه. آرامش اون 11 ماه رو دوباره زنده کن، نه اینکه بگم با ترک کار ؛؛ با حفظ کیفیت حضور.

    همون حس سبکی، همون حس اعتماد، همون حس اینکه خدا خودش بلده. ( اینا رو اول به محسن اینروزا میگم) .‌ داداش ما همه مسافریم، بعضیا تو جغرافیا مهاجرت میکنن و بعضیا تو آگاهی. مهم اینه هر بارکه بزرگتر میشیم فروتن تر هم بشیم. خوشحالم که هم مسیر شدیم تو این گفتگوها و دعا میکنم همون آرامشی که گفتی عمیقتر، پایدارتر و پخته تر برگرده توزندگیت.

    درپناه همون خدایی که دلها رو نرم میکنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 721 روز

    فهیمه جان، رفیق بهشتی… سلام . دوتااز این آیات هر روز روی آلارم ها بهم یاداوری میشن ==>> تا بدونم خدا سر حرفش هست و هیچ نگرانی توی وجودم باقی‌ نمونه. چقدرامروز محکم تر به و عمیق تر به دلم نشست وقتی ازکامنت تو هم خوندمشون . “یادآوری” ، نیاز هر روز ِ منه .

    بعضی تجربه ها نیاز به جواب سریع ندارن، نیاز به درک دارن. تو اونشب هم یه خاطره تعریف کردی؛ هم یه مسیر درونی روقدم به قدم نشون دادی ،،،

    از دلتنگی=> به آگاهی || از گرفتگی=> به بازگشت. خب خیلی ارزشمنده.

    گفتی همسرت ازپشت گوشی فرکانستو گرفت => بنظرم یعنی اتصال واقعی زمینی . شایدم خدا خواست بگه : انرژی از کلمه جلوتر حرکت میکنه. خب تو حتی چیزی نگفتی، اما حالتو حس کرد. پس خدا خواست یاداوری کنه احساس چقدر قدرتمنده . ما فکرمیکنیم احساس یه چیز شخصیه، درحالی که موج داره، برد داره، منتقل میشه.

    فهیمه جان ما شاهکلید دستمونه… کائنات در خدمت هستن… همه چی یه خودمون برمیگرده.

    نقطه طلایی ماجرا برا من : => “”الهی و ربی من لی غیرک…””

    شکایت که نبود، “پناه” بود. فرقش بسی ظریفه. وقتی آدم از آدمها دلگیر میشه ومستقیم میره سمت خدا، اونجا یه چرخش اتفاق میفته … 1️⃣

    از وابستگی => به تکیه|| از انتظار => به توکل.

    و جواب که اومد: “”الیس الله بکاف عبده”” ؟ 🩵

    چه هماهنگی عجیبیه. انگاری دیالوگ زنده بود => گفتی من غیر تو کیو دارم؟ پاسخ اومد :من برا تو کافی نیستم مگه!!! گاهی توی متنام مینویسم ==>> راهکار گفته میشه، وقتی آماده باشی میشنویش.

    دوست دارم تا جون توی دستام دارم بنویسم : ‘الیس الله بکاف عبده’…. آخیـــــــــــــــش :'( 🩵

    چقـــــدرخوبه وقتی آدم میفهمه صاحب داره… روی شونه ش هم نشسته… از قضا خیلی هم زور و قدرتش و علمش زیاده‌… ؛ آخیــــــــــش :'( 🩵 “الیس الله بکاف عبده”؟؟ آره کافیه… ببخشین گاهی یادم میره .

    اون درد پا… ‌》بدن هیچوقت بی دلیل واکنش نشون نمیده. وقتی گفتی بشدت پام درد گرفت، اینو تنبیه ندیدم؛ اینوسیگنال دیدم. خودت هم گفتی: “من به خودم ظلم کردم”. همین آگاهی، درمان رو اتومات فعال کرد. وقتی آدم مسئولیت حالشو میپذیره، انرژی شروع میکنه به اصلاح 2️⃣

    تو یه کار حرفه ای کردی، شاید خودت متوجه نباشی. احساس بد رو سرکوب نکردی| انکارش نکردی| غرقش نشدی. دیدیش، پذیرفتی، بردیش سمت خـــــدا، بعد آگاهانه احساس خوب روانتخاب کردی. ==>> یعنی بلوغ احساسی.

    رفیق خوبه من ، قدرتِ احساسِ خوب، همینه

    ○نه اینکه هیچوقت دلت نگیره.

    ○ نه اینکه ناراحت نشی.

    ● تااازه اینکه طول اقامتت تو ناراحتی کوتاه باشه.

    ■‌ اقامتت روکوتاه کردی. خب این یه مهارت ِ زندگی ِ رشد یافته ی الهی هست…

    خیلیاسالها تو یه دلخوری کوچیک می مونن و زندگیشونو تلخ میکنن. تو چندساعت بعد، با مراقبه، با یادآوری، با آیه قرآن جان ، حالت روبرگردوندی. این یعنی مداربالا. یعنی جزو 5 درصدی ِ جامعه جهانی بودن… => منتظر میوه ی من حیث ُ لا یحتسب ش هم باش.

    یه نکته ظریف هم بگم؟؟

    اون دلگیری اول ت طبیعی بود. چون انسانیم. ما نیاز به توجه داریم. اماوقتی دیدی موضوع ارزش حال بد رو نداره، اینجا انتخاب کردی. انتخاب کردی که کرامت احساست رو حفظ کنی =>> یعنی خوددوستی واقعی.

    “هیچ موضوعی ارزش ناراحتی و احساس بد تو رو نداره” =>> این جمله روقاب کن دختر‌خوب . این اصل زندگیه . تو همه چیو داری .

    ما خیلی وقتا برای چیزهای کوچیک، حال بزرگمونو خرج میکنیم. تو امشب خرج نکردی. اصل ِ سرمایه روحفظ کردی.

    و… بنام خدای ِ مهربـــــون ِ مهربون…

    گفتی نمیدونم چرا نوشتم. من میدونم چرا نوشتی ==> چون وقتی تجربه ای تثبیت میشه، که نوشته شه. وقتی مینویسی، ازحالت احساسی خارج میشه و تبدیل به آگاهی میشه. خب تو آگاهانه ثبتش کردی تا یادت بمونه.

    ⬜️ اون 1️⃣و2️⃣ چیزایی هستن که خودمم باهاش درگیر بودم، حالا به یه شکل دیگه ای. رفیق ، کامل درک ت میکنم . باید ازش رد شیم. چون خدا یه روز در‌گوش م گفت… : این 1 و 2 شکلشون غلط اندازه… اما موهبت من به شماها هستن… از اون مدل عصا موسایی ها هستن برای شما =>> عصا شکل وقیافش غلط اندازه… اما بشدت سروقتش معجزه میکنه… پس توی قوانین ِ من بیشتر عمیق شین .

    فهیمه جان…

    سوره والضحی همینو میگه.

    ○ قسم به روشنایی.

    ○ قسم به شب آرام.

    ○ رها نشده ای.

    ○ فراموش نشده ای.

    گاهی یه تماس ساده، یه تاخیر، یه انتظار، میتونه ذهنو ببره سمت کمبود. اما همون لحظه اگه برگردی سمت کفایت، شب تبدیل میشه به سجای آرام…‌وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَی

    🟣 اونشب والضحی رو زندگی کردی. از تاریکی چند دقیقه ای، رسیدی به روشنایی دوباره. بهت افتخارمیکنم که اینقدر دقیق حالتو رصد میکنی. این همون مراقبه واقعی تو زندگی روزمره ست، نه فقط روی متِ یوگا.

    برات دعا نمیکنم که هیچوقت ناراحت نشی. دعامیکنم هر بار سریعتر برگردی. چون هنر زندگی تو برگشتنه.

    درپناه همون خدایی که گفت: من برای تو کافی ام.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: