درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۸


موضوع این برنامه: نحوه تشخیص الهامات


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • “نشانه” تشخیص الهامات خداوند از نجواهای ذهن؛
  • “قدرتِ” تسلیم شدن در برابر خدا؛
  • شما چه زمانی دست از ادامه ی مقاومت بر می‌داری؛
  • قدرت احساس خوب؛
  • کدامیک را برای پیروی انتخاب کرده‌ای؟ “ذهن” یا “قلب”؟!
  • راهکار مسائل، همواره گفته می‌شود اما فقط وقتی آماده شوی، جواب را می‌شنوی؛
  • قدم اول برای آماده شدن: بپذیر ایراد از خودت بوده و بهبود آن ایراد را شروع کن؛
  • قدم دوم، تسلیم بودن در برابر هدایت‌های خداوند و بی چون و چرا عمل به آنها؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

450 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «مهدیه جهانی» در این صفحه: 1
  1. -
    مهدیه جهانی گفته:
    مدت عضویت: 416 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته ی نازنینم وهمه ی دوستان عزیز

    «صدایی که در سکوت شنیدم»

    گاهی آنقدر به جستجوی راه‌های بزرگ می‌گردیم که از درِ کوچکِ رستگاری غافل می‌شویم. تابستان امسال، اتاقم پر شده بود از زنبورهایی که نه ترس می‌شناختند و نه مرز. سحرگاهان با روشن شدن چراغ، دیوارها وزوز می‌شد و من در میان این همه هیاهو، تنها مانده بودم با ذهنی که مدام می‌گفت: «باید خودت درستش کنی».

    سه ماه. صد روز خستگی و پرسش از هرکس که فکر می‌کردم راهی بلد است. اما هیچ‌کس درمان این آشفتگی را نمی‌دانست. گویی قرار بود من در این طوفان تنها بمانم تا یاد بگیرم تنها تسلیم شدن، طوفان را بند می‌آورد.

    تا آن شب که دستانم را رو به آسمان بلند کردم و گفتم: «خدایا، دیگر نمی‌توانم».

    و جواب آمد. نه با صدایی بلند، نه با فرشته‌ای که بال فرود آورد. فقط یک کلمه در دلم نشست: «مخابرات».

    ذهنم به تمسخر گفت: «مخابرات؟ برای زنبور؟ این که منطقی نیست!»

    اما قلبم ساکت بود. آن سکوتِ پر از اطمینان.

    زنگ زدم. آمدند. پاکسازی کردند. تمام شد.

    سه ماه عذاب در یک تماس تلفنی حل شد؛ راه‌حل همیشه جلوی چشمم بود، اما گوش‌هایم را بسته بودم. می�خواستم خودم غول‌های زندگی‌ام را شکست دهم. نمی‌دانستم گاهی شکست خوردن در برابر خدا، بزرگ‌ترین پیروزی است.

    حالا می‌دانم که نشانه‌ها همیشه هستند؛ اما تا وقتی ذهن ما مشغول جنگیدن بی‌امان با مشکلات است، صدای آرام خدا گم می‌شود در هیاهوی نجواهای بی‌پایان ذهن. من سال‌ها فکر می‌کردم انتخاب «قلب» یعنی احساساتِ افسارگسیخته؛ اما امروز می‌دانم قلب همان جایی است که خدا پیامش را بی‌واسطه در آن می‌نشاند.

    تسلیم شدن در برابر این پیام‌ها، نه ضعف که نهایت قدرت است. قدرتِ اعتماد به طرحی که من تمام نقشه‌اش را نمی‌بینم، اما یقین دارم فرجامش خوبی است.

    و قدم اول این تسلیم، پذیرش است. پذیرش اینکه همیشه حق با من نیست. پذیرش اینکه شاید تا امروز با دستان خودم، بر پیچیدگیِ ساده‌ها افزوده‌ام. پذیرش اینکه گرهِ کوری که ماه‌ها با ناخن بازش کردم، با یک دمِ «بسم‌الله» باز می‌شود.

    حالا هر شب که چراغ اتاقم را روشن می‌کنم، سکوت سفید دیوارها را می‌بینم و به یاد می‌آورم روزی را که فکر می‌کردم زنبورها تمام دنیای من شده‌اند. نمی‌دانستم دنیا جای بزرگ‌تری است برای کسی که گوش سپردن را بلد باشد.

    و تو ای کسی که این سطور را می‌خوانی… کدام را برای پیروی انتخاب کرده‌ای؟ ذهنِ همیشه پرسشگر را یا قلبی که پاسخ را بی‌صدا شنیده و چشم به راه فرمان است؟

    《《《 خدایااااااا شکرت 》》》

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 64 رای: