اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من بعد از حدود یکماه دوباره تونستم خودم رو جمع و جور کنم و برگردم به سایت…
از دست دادن برادرم حالم رو دگرگون کرده بود ولی امروز تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم.
با این شروع دوباره، تصمیم گرفتم از فایلهای درک عمیق قوانین خداوند شروع کنم، چون از فایل شماره 5 گوش نکرده بودم… تو ذهنم بود که یه چیزی گوش بدم که آرومم کنه و ذهنم رو از اتفاقات به ظاهر بد دور کنه…
جالبه که اگه اشتباه نکنم فایل 5 یا 6 این دوره در مورد حضرت ابراهیم و اسماعیل صحبت کردین و من با اینکه بارها و بارها تو فایل های دیگه این داستان رو شنیده بودم اما امروز یه آرامش عجیبی بهم داد... همینطور که گوش میکردم به عکس برادرم نگاه میکردم و به حکمت خداوند فکر میکردم…
استاد روزهای اولی که برادرم رفت، من با اینکه پر از غم بودم و کنترلی روی ذهنم نداشتم اما مدام قصه ی زندگی شما و از دست دادن پسرتون میومد جلو چشمم و همش فکر میکردم چقدر شما عالی رو خودتون کار کردین که فقط 3 ساعت سوگواری کردین و بعد این مشیت خدا را پذیرفتین…
مدام با ذهنم تو کلنجار بودم که تو هم خودتو جمع و جور کن،،، نمیدونم شاید اینکه من بعد از 3 ماه که با شما آشنا شدم و بعدش این اتفاق برای برادر عزیزم افتاد، هنوز اونقدری آماده ی پذیرش این مسئله به ظاهر دردناک نبودم ولی امروز که اینجام، خوشحالم که تونستم بعد از 35 روز که قبلا حتی نمیتونستم بهش فکر هم بکنم،، خودم رو سرپا کنم و برم برای پذیرش…
من امروز بعد از 35 روز، دوباره دفتر شکرگزاریم رو باز کردم و از خداوند سپاسگزاری کردم و چیزهایی نوشتم که تونستم بپذیرمشون، بابت افتخاری که نصیب برادرم شد شکرگزاری کردم و از خداوند تشکر کردم که برادرم سربلند از این جهان مادی رفت…
من اینجا هستم چون بازم خداوند میخواد و من رو لایق این مسیر میدونه،،،
من قبل از 19 دی ماه خوشحال ترین بودم و الان هم تصمیم دارم برگردم به همون آدم چون یاد گرفتم تا وقتی زنده ام باید بهترین زندگی رو داشته باشم و تمامی اتفاقات رو” الخیر فی ما وقع” بدانم….
برادر عزیزم رفت و خیلی درسها پشت این رفتن ناگهانی بود و من کم کم دارم درکشون میکنم..
خداوند رو شاکرم برای این لحظه که هستم و فرصت دارم تا با درسهایی که گرفتم قشنگ تر زندگی کنم…
استاد جان از شما ممنونم که با چیزهای که ازتون یاد گرفتم، یک آرامش قبل از طوفان رو درون من بوجود آوردید تا بتونم این اتفاق رو راحتتر بپذیرم…
خدایا ازت سپاسگزارم که از چند ماه قبل من رو توی این مسیر قرار دادی تا آماده بشم و ذهنم رو بتونم کنترل کنم که مبادا کفر بگم و تسلیم خواسته ی تو باشم…. سپاسگزارم
اگر به الله تکیه کنی از جای که فکر اش را نمیکنی راه باز میشه و روزی میرسه!
بنام الله که حمد و ستایش مخصوص اوست و او بلند مرتبه است
از خدای نازنینم بسیار سپاسگزارم که امروز ذهن و روحم بیشتر هم جهت بود و من غرق در رهایی بودم
امروز یک چیز خیلی خوب فهمیدم اون هم قدرت ایمان است
بنظر من بالاترین قدرت هر فردی ایمان اوست ، اگر بتونیم این نیروی ایمان در وجود مان زنده کنیم هر کار نا ممکن ممکن میشود
استاد یه جمله گفت خیلی خوب یادم مونده ، لحظه که سپاسگزارم و احساس قدرت و ایمان میکنم فکر میکنم که کوه ها را جا بجا میکنم
این جمله فقط برای استاد نیست ، برای تک تک ماو شما است ، اگر این نیرو در وجود مان فعال بشه بخدا هر لحظه ما شیرینی داره
نمیدونید امروز همه چی برایم عجیب شده بود، نگاه کردن به یک سنگ ، چوب زیبایی داشت و در مقابل هر چیز ناچیز احساس سپاسگزاری داشتم
امروز صبح از خواب بلند شدم بسیار کم خواب بودم ، احساس میکردم سرکار نروم ولی به خودم قول داده بودم تا خیلی کار ضرور و دلیل محکم نداشته باشم سرکار میرم
از خداوند خواستم که امروز هدایت ام کنه و روزم را برایم آسان کنه
اول صبح بسیار بی انرژی و بی حال بودم گفتم اگر خدا کمک ام نکند امروز برایم خیلی سخت میگذره
به خداوندی خدا قسم امروز یک حال در درونم داشتم ، یک انرژی خداوند بهم داده بود که مثل بچه های سه چهار ساله داشتم بالا پایین میپریدم
اینقدر امروز برایم جذاب و دیدنی بود و احساس خوبی داشتم و با خداوند هم جهت شده بودم که ذره از بی خوابی و خسته گی را تجربه نکردم
اتفاقا چندین مراتب انرژی و حالم از روز های قبل بیشتر و قشنکتر بود
قربونت برم خدا ، چیقدر ما در شناخت از تو و شناخت خودمان تنبلی کردیم و اگر تورا و اون قدرت که میلیون ها کهکشان مدیریت میکند را یک ذره در وجود مان بیاریم
بخدا مست میشیم ، تمام عمر مان را در مستی میکذرانیم
امروز مست بودم
امروز غرق بودم
امروز شور و شعف بچه گی داشتم
امروز هیچی برام مهم نبود
امروز فقط او را نگاه میکردم
قدرت اش را سپاس میگفتم
هر چی از این حالم بگم بازم کم است امیدوارم خداوند هر لحظه این شور و شعف و ذوق و لبخند و حال خوب را رزق و روزی هر روز مان کند
سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
از وقتی که با استاد عزیزم آشنا شدم قدرت تشخیص الهاماتم بیشتر شده به این علت که در مسیر مانده ام آنهم با توجه ، مدام آموزه ها را مرور می کنم گاهی ساعتها تو خونه راه میرم و فکر می کنم و خودم رو کندوکاو می کنم و به استاد گرانقدرم بسیار ایمان دارم
و نتایج عالی گرفته ام ولی یک هدف که راه اندازی کسب و کارم بود رو هنوز بهش نرسیده بودم و همیشه می گفتم چرا خداوند منو هدایت نمیکنه چرا هنوز نتونستم به کمک آموزش های استاد کسب و کاری داشته باشم
البته نا گفته نمونه که دوبار کسب و کاری رو شروع کردم ولی دیدم علاقه ندارم و کنار شون گذاشتم یه ایده هایی داشتم ولی برای اجرا به وضوح نرسیده بودم
تا اینکه آخر تابستون امسال خواستیم بریم شمال و وقتی از قیمتها خبردار شدم فهمیدم رفتن یک هفته ای من به شمال یعنی خرج تمام حقوق خودم و همسرم و برای سه هفته ی بعدی پولی دیگه نمیمونه (هر دوتا مون بازنشسته هستیم)
اگه قبلنا بود می گفتم عیب نداره بریم خوش بگذرونیم خدا می رسونه و خدا واقعا برامون می رسوند ولی این دفعه نگاهم عوض شد با خودم گفتم تا کی می خوای با بی پولی سر کنی چرا اقدامی نمی کنی چرا به صورت تمرکزی به کسب و کار شخصی که سالهاست آرزوته فکر نمی کنی تا پول بسازی و شرایطی رو برای خودت رقم بزنی که پول فراوان به زندگیت جریان داشته باشه و دیگه قیمت ها رو چک نکنی و این فکرها باعث شد از رفتن به مسافرت
منصرف شوم جالبه اصلا خشمگین نبودم و به عنوان آخرین تضاد برای شروع کسب و کارم بهش نگاه کردم و بعد به فایلی هدایت شدم در مورد تمرکز و دیدم بله من تمرکز ندارم روی هدفم برا همین تمام برنامه هام و خریدهایی که لیست کرده بودم رو کنسل کردم و روزه ی سکوت گرفتم و سعی کردم در درونم غوطه ور بشم ببینم واقعا توانایی اجرای کدام ایده رو دارم از قدرت سوال استفاده کردم ( دوره ی دوازده قدم قدم یازده ) و از خداوند پرسیدم من با همین شرایط مالی و توانایی جسمی و مهارت و دانش چه کاری می تونم انجام بدم و کاری بهم بگو که هم آسان باشه و هم تا آخر عمرم بتونم انجامش بدم و هر چی بیشتر بگذره علاقه و شور و شوقم بیشتر باشه
وقتی جدی شدم خداوند پرده ها رو از جلو چشام برداشت و مرا به وضوح رسوند و برای اجرای یکی از ایده ها مصمم شدم
حالا مونده بودم کدوم دستگاه رو بخرم اونی که گرونتر بود رو دوست داشتم بخرم ولی پولش رو نداشتم البته کلا پولی غیر از حقوقم رو نداشتم یعنی عملا پول هیچ کدوم از دستگاهها رو نداشتم زدم روی دکمه نشانه ها و فایلی اومد که استاد در مورد نتایج خانم لیلا بشارتی صحبت می کردن و کامنتی از ایشون رو برامون خوندن و شرح دادن و اونجایی که خانم بشارتی نوشته بودن من از کم شروع کردم و تکامل رو دور نزدم به عنوان هدایت الله پذیرفتم و خدا را سپاسگزار بودم که واضح هدایتم کرد و تصمیم گرفتم ارزانترین دستگاه رو بخرم حالا بایست باز هم طبق قانون قرض نکنم و وام نگیرم ایده اومد از حقوقت مبلغی کنار بزار منم اومدم ده میلیون کنار گذاشتم ماه بعد هم ده میلیون کنار گذاشتم و یه روز یهویی که البته هدایت الله بود متوجه ایرادی در یه چیزی که خریده بودم شدم و با طرف معامله صحبت کردم و گفتم منصرف شده ام و ایشون کمی بهش برخورد ولی قبول کرد که پس بگیره و پولم که صد میلیون بود رو بهم پس داد و دوباره 15 میلیون دیگه از حقوق ماه سوم هم بهش اضافه کردم و سرمایه لازم برای خرید دستگاهم جور شد من تا قبل از جدی شدن برای کسب و کارم و پول پس انداز کردن متوجه اون ایراد نشده بودم و اینجوری خداوند مرتب در حال هدایت من بود و سرمایه ام رو از راهی طبیعی و بدیهی برام جور کرد
روزی که می خواستم به شرکت زنگ بزنم و ثبت سفارش کنم شک و دو دلی و ترس به سراغم اومد چشام رو بستم و یکی از فایلهای ذخیره ام رو پلی کردم فایل قدم 8 جلسه 2 از استاد اومد که استاد می گفت تمام کارآفرینان با وجود ترس عمل می کنند
اون روز اولین و زیباترین باران پاییزی در شهرمون و بیشتر شهرهای کشور در حال بارش بود که خواهرم بهم زنگ زد و از ذوقش برای بارش زیبای باران می گفت و گفت مینو من می خواستم یه کاری رو انجام بدم ولی هی دس دس میکردم ولی امروز این اولین بارش رو نشانه ی خیری دیدم و قدم اول رو براش برداشتم
و بعد اتمام گفتگو با خواهرم از سر ذوق فریاد زدم مینوووو دیگه می خوای خدا چجوری بهت بگه کارت درسته انجام بده نترس
و سفارش ثبت شد
و کاملا احساس می کردم که خواسته هام دارن به سمتم میان
دراین مدت هم بیکار نبودم مدام روی باورهای توحیدی و ثروت ساز کار کردم
یه روز با خدا صحبت کردم گفتم تا دستگاهم نرسیده ترمزهای بیشتری رو برام آشکار کن باورهای قدرتمند رو بهم تعلیم بده
یه روز از باشگاه برمی گشتم یه حس خوبی در دلم ایجاد شد که برم کشف قوانین زندگی رو مرور کنم رسیدم خونه و بعد نیم ساعت استراحت اومدم تو سایت و اولین مقاله ای که چشمم رو گرفت رو خوندم که استاد اشاره کردن به کد یک خطی که انتهای برنامه هامون هست که نمیزاره تو به خواسته ات برسی و رفتم تو فکر و خداوند هم دست به کار شد و گفت اون کد یه خطی اصراریه که برای تغییر همسرت تو سرته می خوای ایشون مثل خودت حسابی رو خودش کار کنه تا بتونه پول و ثروت جذب کنه تو در واقع داری این فرکانس رو می فرستی که به شرطی من می خوام موفق بشم که ایشون هم موفق باشن و چون ایشون نمی خوان پس در نتیجه تو هم موفق نمیشی حالا هی بیا زور بزن
این کد آخر نمیزاره تو به خواسته ات برسی و ازم پرسید اگر تو کسب و کاری داشته باشی که میلیاردی ازش پول بسازی اونوقت برات مهمه که ایشون پول می سازه یا نمی سازه و با ذوق گفتم نه اصلا برام مهم نیست و از این گفتگوی ذهنی بسیار هیجان زده شدم و گفتم آره به خدا مشکل من همینه من چرا می خوام ایشون رو تغییر بدم چرا رو خودم تمرکز نمیزارم ایشون اتفاقا تو خیلی از زمینه ها از خودم هم بهتره و من مطمئن هستم اگر من کسب و کار پر رونقی داشته باشم کلی بهم کمک می کنه و اونقدر تو کارهای خونه مهارت داره که من می تونم کل کارهای خونه رو بهش بسپارم و بی دغدغه تو کارگاهم باشم تازه مطمئنم تو کارگاه هم بهم کمک میکنه
و خداوند بهم گفت تو روحیه ات کارآفرینیه و همسرت کارمندی و هر دو مکمل خوبی برای هم هستین و یاد فایلی از دوازده قدم افتادم که استاد گفتن اگر همه کارآفرین باشن جهان نابود میشه و اگر همه کارمند باشن جهان نابود میشه و این گفتگو که کمتر از یک ثانیه طول کشید قلبم رو باز کرد هوووورا کردم و پریدم هوا و گفتم خدایا بارها باورهایی رو ساختم تا دیگه به فکر تغییر همسرم نباشم ولی این گفتگو موثرترین آگاهی بود که بهم دادی و من از اون روز به بعد فهمیدم باید دیگران را با همان ویژگیهایی که دارن پذیرفت تا از خود همون ویژگیها برکت نصیبت بشه
و گفتم خدایا من بوی پول رو احساس می کنم و فکر می کنم کمکم کردی که مهمترین ترمز رو با بهترین منطق بردارم اگر درست فهمیدم نشانه ای برایم بفرست و خدا رو گواه می گیرم که همان لحظه 500 هزار تومان به حسابم واریز شد اون پول مال خودم بود که چند روز قبلش برای یه عزیزی انتقال داده بودم و از حسابم کسر شده بود ولی انتقال نا موفق بود چهار بار هم تکرار کردم ولی ناموفق بود و دیگه اصرار نکردم و کاملا یادم رفته بود که از حسابم کسر شده و درست زمانی که از خداوند نشانه خواستم به حسابم برگشت
ولی من دیگه ول کن خداوند نبودم و مدام می گفتم و می نوشتم که ترمزهای دیگه ام رو هم بگو من می خوام وقتی دستگاهم رسید از همه نظر آماده باشم من می خوام دوره ی تکاملم کوتاه باشه و آخر شب تو رختخواب خداوند یاد پدر و مادر مرحومم رو در دلم زنده کرد و گفت چرا از دستشون دلخوری ؟ گریه ام گرفت
گفت تو هر وقت استاد میگه باورهای محدود کننده مون از پدر و مادر و جامعه وووووو به ما رسیده
تو دلخور میشی نسبت به پدر و مادرت
تو ناسپاس میشی نسبت به زحماتی که برات کشیدن و طوماری از محبتها و زحمت هایشان را برام مرور کرد و خیلی گریه کردم و استغفار کردم و براشون مغفرت طلبیدم و دعای خیر کردم
خوابم برد و مامانم رو خواب دیدم
تو خواب مامانم از قبر دراومد و عصبانی بود از اینکه چرا جایی رو که وصیت کرده بوده خاکسپاری نشده و من مدام مامانم رو دلداری میدادم و یه آقایی بهش گفت اینجایی که تو وصیت کرده بودی هشت درخت کاشته شده ( ما هشت تا خواهر و برادر هستیم ) باید این 8 درخت رو ببریم تا تو رو اینجا به خاک بسپاریم و مامانم گفت نه نه نمی خوام درختا رو ببرین یکی از اون درختا داره جوونه می زنه و رفت توی قبر خودش خوابید
این خواب خیلی تکونم داد وقتی یادم میاد مثل همین الان گریه ام می گیره و احساسم تو خواب این بود که اون درختی که داشت جوونه میزد من بودم خداوند داشت وعده ی فزوتی و پیروزی بهم میداد
ولی قبلش بایستی هر دلخوری که تو قلبم داشتم پاک میشد
خدایا تو چقدر مهربونی سپاسگزارت هستم
دوستان به خدا قسم برای جذب پول و ثروت هم باید دلمون از هر کینه و کدورتی پاک باشه
و قرار بر این بود که دستگاهم یه هفته ای برسه ولی تا 20 روز طول کشید از شرکت بهم زنگ زدند و عذر خواهی کردن و من با خودم گفتم خداونده که داره مدیریت میکنه خودش میدونه که چه موقع بهتره تا به دستم برسه
و ادامه دادم به بررسی ترمزهام
دوباره یه حس خوبی نسبت به روانشناسی ثروت یک بهم دست داد و گفتم خدایا کدوم جلسه رو مرور کنم جوابی توی ذهنم دریافت کردم : برو کامنتهای جلسه 25 رو بخون
واااااااااآی خدااااایا
چرا آخه چرا یکبار من این کامنتها رو نخوندم من که میگم خیلی خوب دارم رو خودم کار می کنم
و همان روز تمرین اون جلسه رو با تعهد هزار درصدی انجام دادم
و روز بعدش که 20 آذر بود دستگاهم رسید
قبل از رسیدن دستگاه بارون شدیدی می بارید ولی وقتی راننده کامیونی که دستگاهم رو آورده بود بهم زنگ زد هوا دو ساعتی بود که صاف شده بود من و همسرم رفتیم مغازه و با سلامتی و در جوی آرام دستگاه تو مغازه م نشست و برگشتیم خونه و بلافاصله دوباره هوا بارانی شد
و در همه ی این مراحل حضور خداوند رو با چشمانم و با قلبم حس می کردم
و در حال و هوایی کاملا معنوی به سر می بردم که یه پیام و یه واریزی از طرف پسرم و همسرم دریافت کردم به مناسبت روز مادر و من اون لحظه فهمیدم که روز مادره و گفتم خدایا بی نهایت شکرت که بهترین روز دستگاهم رسید که همیشه خاطره اش توی ذهنم بمونه و یه دفعه یاد روز قبل و تمرین و تعهد جلسه 25 ثروت یک افتادم گفتم خدایا واقعا آموزه های استاد وحی منزله
آخه پولی که دریافت کردم از پسرم و همسرم 155 برابر پولی بود که تعهد داده بودم و کنار گذاشته بودم
و با پوست و گوشت و استخوانم درک می کردم که خداوند داره منو برای یک شروع خوب آماده میکنه
تمام این هدایت ها رو قبل از قطع شدن اینترنت و وقایع اخیر دریافت کردم و هر روز هزار بار خدا رو شکر می کردم که چقدر لطفش زیاد بوده که مهمترین ایرادهای منو برام آشکار کرد قبل از اینکه دسترسی ام به سایت ناممکن بشه
چند روز قبل از اینکه دستگاهم برسه تو آشپزخونه داشتم ظرف می شستم گفتم خدایا برای مغازه کجا برم و بهش گفتم یه مغازه ی خوب و تمیز می خوام که تو محله باشه تا قیمت اجاره و پول پیشش کم باشه
گفت مثلا چقدر باشه گفتم 10 میلیون پیش 3 میلیون اجاره راضی ام
گفت برو تو دیوار بگرد
فورا شیر آب رو بستم دستکش هام رو درآوردم و رفتم تو سایت دیوار و خیلی سریع مغازه ای نزدیک محله ی خودمون با همون پول پیش و اجاره پیدا کردم ساعت 8 شب بود منتظر همسرم موندم به محض اینکه اومد خونه موضوع رو بهش گفتم و رفتیم که مغازه رو ببینیم
وقتی مغازه رو دیدم به خداوند گفتم من دوست دارم کف مغازه و دیوارهاش سرامیک باشه ظاهر نو و تمیزی داشته باشه
و یاد فایل های فراوانی استاد افتادم
از طرف تشکر کردم و برگشتیم خونه
با خودم گفتم که اون مغازه ای که من می خوام وجود داره و دوباره رفتم تو سایت دیوار و یه مغازه دیگه پایین همه ی آگهی ها پیدا کردم اجاره اش 3 میلیون بود ولی پول پیش 15 میلیون
به همسرم نشونش دادم و به طرف پیام دادم گفت فردا شب بیاین ببینین
دقیقا مغازه ای بود که من دوست داشتم
تمیز نو کاملا سرامیک شده کلید نخورده تو کوچه ای ساکت و خلوت
و پر از گلدان با گلهایی زیبا
وقتی رفتم داخل مغازه و چشمم به اون همه گل های زیبا افتاد یادم رفت برای چی رفتم کلی ذوق کردم خانم صاحب مغازه هم بودش در مورد گلهاش گفت که اول چقدر کم و کوچک بودن ولی کم کم رشد کردن و الان اینقدر زیاد شدن که مجبور بوده اونا رو بیاره داخل مغازه
و اصلا نتونستم از صحبت های خانم صاحب مغازه به راحتی بگذرم مدام این حرفاش تو ذهنم مرور میشد احساس کردم خداوند داره از زبان ایشون وعده فزونی و توفیق بهم میده داره قانون تکامل و رشد تدریجی رو بهم گوشزد میکنه
و به همسرم گفتم این همون جاییه که خداوند برایم در نظر گرفته
قرار داد که بستیم 10 میلیون پیش و 3 میلیون اجاره ثبت شد و خداوند 5 میلیون رو به راحتی از پول پیش کم کرد تا من رو به عین خواسته ام برسونه
و کارم رو با همکاری همسرم و یاری خداوند شروع کردم
در ابتدا 90 کیلو مواد اولیه با قیمت 55 هزار تومان خریدم و محصول تولید کردم
همسرم با یک تلفن یه مشتری پیدا کرد ازمون خواست نمونه براش ببریم و خوشش اومد و تمام 205 محصولی رو که تولید کرده بودم یکجا و نقد ازم خرید
بار بعد 180 کیلو با قیمت 62 هزار تومان خریدم گفتن مواد اولیه گرون شده و درحال تولید بودم که همان مشتری دوباره سفارش داد و بهش گفتم دارم تولید می کنم و دو ساعت بعد اتمام کارم کل محصول رو ازم خرید و همان لحظه پول رو کامل به حسابم واریز کرد
و دوباره خواستم سفارش بدم اینبار 500 کیلو
ولی یه لحظه تردید کردم گفتم چرا ایندفعه اینقدر بیشتر می خوام بخرم باید قانون تکامل رو نادیده نگیرم از خداوند هدایت خواستم چیزی دستگیرم نشد گفتم خب باشه خودم نشانه گذاشتم گفتم خدایا اگر با قیمت ؟؟؟ یه دفعه احساس کردم چرا قیمت کمتر از 62 هزار رو نگم ، گفتم اگر با قیمت 59 هزار بهم دادن یعنی تو با این خرید زیاد من موافقی
وقتی زنگ زدم به طرف در کمال ناباوری بهم گفت کیلویی 55 هزار
از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم
و هنوز بارم نرسیده باز همون مشتری دو روز پیش بهم زنگ زد و دوباره سفارش داد گفتم هنوز بارم نرسیده گفت چقدره گفتم این دفعه 500 کیلو سفارش دادم گفت همه رو برام بزار
استاد عزیزم من در این داستان سعی کردم از زیاده گویی بپرهیزم و بسیاری از معجزات و همزمانی ها و هدایت ها رو به خاطر خلاصه گویی بیان نکردم و هدفم این بود که بگم چجوری مسیر رو از تابستون تا الان که 23 بهمن ماه هست رو طی کردم از آموزه های شما استفاده کردم هدایت ها و نشانه ها را درک کردم و مورد رحمت خداوند قرار گرفتم
و به اینجا و به این موفقیت رسیدم
هر وقت فایل شماره 19 از ثروت یک رو که استاد آرزو میکردن وقتی میان ایران با کارآفرینان موفقی مواجه بشن که از آموزش های ایشان استفاده کردن من از خودم دلخور میشدم و یه حس نگرانی سراغم میومد و جالبه اولین فروشم رو که انجام دادم اومدم به صورت رندوم از فایلهای ذخیره گوش بدم همون فایل برام پلی شد ولی اینبار از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم و اینجوری پشت سر هم خداوند نشانه های تاییدش رو برام می فرستاد
هر چی از خداوند و از استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین و دوستان مهربانم سپاسگزاری کنم کمه
سلام و درود فراوان خدمت همه اعضای سایت الهی عباس منش
سلام و درود خدمت مینو خانم عزیز
من با تک تک کلمات کامنت شما ارتباط خاصی برقرار کردم ، من لحظه لحظه حضور خدا و دستان پر برکتش را از اتفاقاتی که برامون نوشتید درک کردم. واقعا به شما تبریک میگم که این گونه جدی و متمرکز روی باورهای توحیدی تون کار کردید و به این وضوح و روشنی نتایج شما بیانگر الهامات خداوند هست.
مینو خانم برای من یک الگوی موثر و شایسته هستید ، بسیاری از باورهای مخربی که هنوز من با آنها درگیر هستم را شما با تمرکز و تعهد و کارکردن روی دوره های استاد ، بصورت تکاملی بهبود بخشیده اید ، با این روش منم انگیزه پیدا کردم که اهداف بعدی ام را دنبال کنم.
برای شما آرزوی شادی و ثروتمندی بیشتر دارم .
به امیدی که دوباره همه ما را با نتایج راضی کننده دیگرتان ، شادتر کنید و بهمون انرژی طی کردن و ادامه دادن مسیر را تزریق کنید.
اى انسان! چه چیز تو را در برابر پروردگار بزرگوارت مغرور و فریب داده است؟
همان که تو را آفرید و (اندامت را) استوار ساخت و متعادل کرد.
و به هر صورت که خواست، تو را ترکیب کرد.
با این همه، (شما روز) جزا را دروغ مى پندارید.
در حالى که قطعاً بر شما نگهبانانى (از فرشتگان) گمارده شده اند.
نویسندگانى بزرگوار،
که به آنچه انجام مى دهید آگاهند.
ای معبود من، ای تنها پناهگاه بیپایان…
آمدهام تا کلمات را در کوچههای قلبم جستجو کنم و بهترینها را برایت بیاورم، اما میدانم که تو نیازی به کلمات من نداری؛ تو قلبم را میخوانی.
خدایا، سپاس که در هیاهوی جهان، تو نقطه ثابتی هستی. تویی که به تنهاییهایم معنا بخشیدی و از غربت درآوردیام. وقتی همه صداها قطع میشوند، صدای آرامش توست که در سکوت طنینانداز میشود. این حضور دائمی، بزرگترین موهبت من است.
شکرگزارم برای رزقی که میرسد؛ نه فقط نان و آب، بلکه رزقِ نفس کشیدن، رزقِ دیدن یک رنگ زیبا، رزقِ توانِ ایستادن دوباره پس از هر زمین خوردن. شکر که مهربانیات از هر قانونی فراتر است و بخششت، بیقید و شرط. تویی که حتی اگر فراموشت کنم، تو لحظهای مرا فراموش نمیکنی.
معجزات تو فقط در کتب آسمانی نیست، خدای من. معجزاتت هر صبح در نوری است که از پنجره میتابد، در تپش قلبی که همچنان به فرمان توست، در فرصتی که هر روز برای جبران گذشته به من داده میشود. شکر که هر روز، یک فرصت جدید برای بهتر شدن و نزدیکتر شدن به توست، حتی اگر آن فرصت در دل یک سختی پنهان شده باشد. شکر بابت زیباییهایی که حتی در دل این آسمانِ ابری هم هست؛ چون میدانم پشت این ابر، خورشیدِ مهر تو همیشه گرم و پابرجاست.
ای امید آیندهام، امروز میخواهم با قلبی مطمئن، گذشته و حال و آیندهام را به تو بسپارم.
گذشته را که پُر از لغزش و اشتباه بود، به رحمتت واگذار میکنم. پاک کن، بیاموزان و دیگر برایم سنگینی نَکُن.
در این لحظه، هدایتت را طلب میکنم. هر تردید و ترسی که چون سدی راهم را میبندد، با قدرت هدایتت برطرف کن. کمکم کن تا ببینم و بپذیرم که هر آنچه برایم مقدر شده، بهترین است.
آینده را نه در دست تدبیر ناقص خود، بلکه در حکمت بیانتهای تو رها میکنم. به من دلیری بده که با توکل، قدم بردارم، نه با اضطراب.
ای بخشندهترین مهربان، کمکم کن که یادم نرود، تویی که آسمان را برپا نگه داشتهای، به سادگی میتوانی تمام نگرانیهای کوچک مرا نیز سامان دهی. تنها خواسته من، ثبات در ایمان و استمرار در شکرگزاری است. آمین.
سلام به استاد توحیدیم
سلام به استاد شایسته مهربانم
سلام به دوستان بهشتی ام
ندای قلب یا شهود، همیشه با فرکانسهای بالایی مانند عشق، شادی، شکرگزاری، اعتماد و آرامش همراستا است.
وقتی من در حالت اعتماد و آرامش (همان احساس خوب) هستم،من فرکانسی مشابه با هدایتهای الهی را ارسال میکنم. در این فرکانس بالا، ذهن من شفافتر میشود و پیامهایی که به شکل شهود یا ایدههای خوب دریافت میکنم، از منبع انرژی مثبت (خداوند) نشأت میگیرد،اما ندای شیطان یا نفس، با فرکانسهای پایینی مانند ترس، نگرانی، حسادت، خشم و کمبود همراه است،این صداها من را در حالت ترس و مقاومت نگه میدارند. طبق قانون ، این فرکانسهای پایین، تجربیات، افراد و موقعیتهایی را جذب میکنند که این ترسها را تأیید و تشدید کنند.
این صداها معمولاً من را به سمت اقداماتی میبرند که ناشی از اجبار یا اضطراب هستند، نه الهام پاک.
شرط اصلی شنیدن صدای خدا این است که احساسِ خوبی داشته باشم.
یعنی من باید با سپاسگزاری، توجه به زیبایی ها ،تغییر زاویه نگاهم ،ورودی های کنترل ذهن خود را به احساس خوب برسانم که انجام این کارها، فرکانس من را بالا میبرد ومن میتونم ندای خداوند را بشنوم که به مراتب احساس مرا خوب وخوبتر میکند
اگر به هردلیلی من نتونم به احساس خوب برسم با تسلیم شدن در برابر خداوند ،با اقرار به اینکه من به هرخیری از جانب تو محتاجم میتونم ندای قلبم رو بشنوم
خداوند همیشه با من سخن میگوید ولی من فقط زمانی صدای خداوند رو میشنوم که آرامش واحساس خوب داشته باشم،وقتی به تمام اتفاقات زندگی ام نگاه میکنم میبینم هرجا که من تسلیم بودم یا احساس خوب وآرامش داشتم حتی در سخت ترین شرایط ،خداوند به بهترین شکل ممکن مرا هدایت کرد وزندگی ام را چنان تغییر داد که شبیه معجزه بود واین روزها فارغ از هیاهوی بیرون سعی کردم با توجه به نعمتهایی که دارم وسپاسگزاری بابت داشتن آنها ،با تمرکز به زیبایی ها ،با تکرار باور الخیر فی ماوقع احساسم روخوب نگه دارم وآرامشم رو حفظ کنم ودلیل زندگی آرام واحساس وحال خوب این روزام دلیل هم جهت شدن با جریان خداوند هست
خدایا هزاران هزار بار شکرت
عاشقتونم…
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
🟢⬜️⭕️ وقتی آیه ای از قرآن در نیویورک اجـــــرا شد؛ مهاجرت و من ، و لحظاتی که دیدم قلب جلوتر از ذهن راه میره
نمیدونم خبر رو چطور شنیدین . یه روز صبح هفته پیش بین قهوه سرد شده روی میز و نوتیفیکیشنهایی که هیچ کدومشون سیاسی نبود…. اما یه تیتر نگهم داشت: زهران ممدانی شهردار نیویورک، مسلمان و شیعه، تو یه دستور رسمی به یه آیه از قرآن استناد کرده. سوره نحل آیه 41. درباره هجـــــرت. درباره آدمهایی که از ظلم فرار میکنن و خـــــدا وعده داده جاشون رو تو دنیا نیکو کنه.
اولش ذهنم فعال شد روی مهاجر ICE غیرقانونی| فشار رسانه ای | انتخابات. اما یه چیزی ته دلم تکون خورد که از جنس تحلیل نبود. آیه رو دوباره خوندم: “وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا…” / آدمهایی که بعد از ظلم، هجرت کردن. …. همینجا مکث کردم….
آخه من خیلی وقتا هجرت مادی رو تاریخی میدیدم. مکه، مدینه، پیامبر، اصحاب … اما، بعد از مدتها مجددا هجرت قرآنی رو معاصر دیدم. زنـــــده. وســـــط نیویورک.
راستش رو بخواین، قبل از اینکه بخوام درباره کار اون شهردار قضاوت کنم، مجبور شدم یه قدم عقب برم. از خودم بپرسم: اگه من جای اون بودم چی؟ ==>> بین ذهن و قلبم یه جدال شروع شد.
● ذهنم گفت :
تو مقام رسمی هستی. قانون مهمه. امنیت مهمه. اگه هر کسی به دین ش استناد کنه، سنگ روسنگ بند نمیشه!
● قلبم گفت:
اگه آدمی فقط بخاطر تولدش تو یه جغرافیا، حالا باید از ترس دستگیری زندگی کنه چی؟ اگه واقعا مظلوم باشه چی؟ اگه هجرت ش شبیه هجرت صدراسلام باشه چی؟؟؟
□ همینجا رسیدم به یکی از مهمترین سؤالهای زندگی م: نشونه تشخیص الهام از نجواهای ذهن چیه؟
ذهن معمولا سریع حرف میزنه. پر سر و صدا. استدلال پشت استدلال| قلــــــــــب اما آرومـــــه. کوتـــــاه میگه. نه فریاد میزنه، نه میترسونه. فقط یه حس شفـــــاف میده.
(اصلا به خاطر یاد گرفتن ِ همین قانون خدا بود که سالها پیش عمیقا عاشق خدا شدم.)
اونروز، من دیدم ذهنم دنبال “درست بودن سیاسی” بود،
ولی قلبم دنبال “درست بودن انسانی و آرامش “.
فرقش خیلی ظریفه.
بیایین روراست باشیم.
استناد رسمی به قرآن تو آمریکا اتفاق کوچیکی نیس. کشوری که روی جدایی دین و دولت بنا شده، حالا یه مقام شهری میاد و میگه من برا حمایت از مهاجرها، به این آیه تکیه میکنم.
این یه حرکت سیاسی نیس. این یه انتخاب درونیه.
⬜️ اینجا دیگه موضوع برای من شخصی شد.
چند سال پیش، من هم در برابر یه تصمیم مهم ایستاده بودم. نه درسطح شهرداری نیویورک، اما تو زندگیم. باید بین “امن موندن” و “درست بودن” یکی رو انتخاب میکردم.
○ ذهنم میگفت=> ریسک نکن. قانون بازارها همینه. همه همین کارو میکنن.
○ قلبم میگفت => این مسیری که همه میرن مسیر تو نیس.
■ مددددتها مقاومت کردم. چون مقاومت راحتتر از تسلیم شدنه. عجیبه، نه؟ ما فکر میکنیم تسلیم شدن ضعفه. اما واقعیت اینه که مقاومت کردن تو برابر حقیقت، در درازمدت ،انرژی بیشتری میبره. اما تسلیم شدن در برابر حقیقت، برعکس چیزی که فکر میکردم، سبـــــک میکنه. یه لحظه سخت داره، اما بعدش آرامشه. چون دیگه لازم نیس بجنگی.
بالاخره اون روز مجددا بهم گوشزد شد قدرت واقعی، تو تسلیم شدنه. تسلیم آدمها شدن نه هاا. تسلیم هدایت.
~~~○○~~
برگردم به داستان نیویورک.
▪︎ خیلیا احتمالا گفتن این کار خطرناکه.
▪︎ خیلیها هم احتمالا تحسینش کردن.
▪︎▪︎ اما من به لایه عمیقــــــــــترش فکر کردم.
چه زمانی یه آدم در مقام قدرت، حاضر میشه هزینه بده و به چیزی فراتر از عرف سیاسی تکیه کنه؟ ==>> وقتیکه دیگه نتونه صدای درونش رو نادیده بگیره. باور دارم راهکار مسائل وسوالهامون همیشه گفته میشه. همیــــــــــشه. اما ما فقط وقتی آمــــــــــاده باشیم، جواب رو میشنویم.
🟣 قدم اول آماده شدن چیه؟ پذیرفتن اینکه شاید تا الان اشتباه میکردم. انصافا این سختترین بخش ماجراست.
شاید آمریکا سالها مهاجرت رو فقط از زاویه امنیت دیده. شاید ما هم تو زندگی شخصی مون، بارها آدمها رو فقط از زاویه “قانون خشک” دیدیم، نه از زاویه “داستان پشت سرشون”. وقتی بپذیری ممکنه نگاهت ناقص بوده، تازه جا برای هدایت باز میشه. ( یه نوع قانون خلاء)
قدم دوم ؟ همونجور که استاد گفتن ؛ تسلیم بودن تو برابر هدایتهای خدا و بی چون و چرا عمل کردن.
○نه اینکه تحلیل نکنم
○ نه اینکه قانون رو حذف کنم
● تازه وقتی بعد از تحلیل، قلبم هنوز همون حرف رو میزنه، “”جرئت کنم عمل کنم . “”
🟢 یه چیز دیگه هم اون روز بهم یادآوری شد :
قدرت احساس خوب، واااقعا شوخی نیس ⇐ وقتی آدمی تصمیمش رو از روی ترس میگیره، حتی اگه منطقی باشه، یه تلخی تهش میمونه ⬅️ اما وقتی ازجای درست میگیره، حتی اگه سخت باشه، یه آرامش عجیبی همراهشه.
من نمیدونم پشت درهای بسته شهرداری نیویورک چه گذشته. نمیدونم مشاورها چی گفتن. اما حدس میزنم اون لحظه ای که دستور رو امضا کرده، یا آروم بوده یا نبوده.
و این مهمه. چون تو نهایت، هر کدوم از ما باید انتخاب کنیم:
ذهن یا قلب؟ ذهن لازمه. قلب جهت میده. ذهن بدون قلب، سرد و محاسبه گر میشه. قلب بدون ذهن، خام و بی’ساختار.
اما
وقتی قلب جلو میره و ذهن پشتش ساختار میسازه، اتفاق متفاوتی میفته.
یه مهاجر غیرقانونی رو تصور کن 》نه بعنوان “پرونده”. بعنوان آدم.
شاید پدریه که از جنگ فرار کرده | شاید مادریه که برای بچه ش آینده میخواد | شاید هم کسیه که اشتباه کرده و حالا گیر افتاده.
مهاجرت همیشه قهرمانانه نیس. گاهی فقط از سر ناچاریه. وقتی آیه میگه : “پس از آنکه ظلم دیدند” =>=> یعنی یه پیش زمینه ای هست. یه زخمی. یه فشار.
متاسفانه مامعمولا نتیجه رومیبینیم، نه مسیر رو. راستش بخاطر همین ، این داستان برای من سیاسی نیس. یه آینه ست.
⭕️ 1 . چند بار تو زندگیم خودم رو “مهاجر” دیدم؟ نه از کشورااا ، از نسخه قدیمی خودم. 2 . چند بار مجبور شدم از عادتها، باورها، حتی آدمها هجرت کنم چون احساس میکردم تو اون فضا ب ِ خودم ظلم میکنم؟
🟪 هر هجرتی هزینه داره | تنهایی داره | ترس داره.
اما یه وعده الهی هم داره: “لنبوئنهم فی الدنیا حسنه…” /جاشون رو تو دنیا نیکو میکنیم =>=> این وعده فقط برای قرن هفتم که نیس. برای هر کسیه که از ظلم حتی ظلم به خودش بیرون میاد.
~~~~○~
آخرش برمیگردم به خــــــــــودم.
من چه زمانی دست از مقاومت برمیدارم؟
● وقتی دیگه نتونم انکار کنم که جواب رو شنیدم.
● وقتی بفهمم مسئله بیرون نیس، درونه.
● وقتی بپذیرم ایراد ازخودم بوده و شروع کنم به اصلاحش.
□□ اونوقت، تازه هدایت واضح میشه.
شاید داستان شهردار نیویورک سالها بعد فقط یه حاشیه تاریخی باشه. شاید هم نقطه عطفی بشه تو گفتگوی قرآن و قانون توی امریکا و اروپا .
🟩 اما برا من، یه یادآوری بود.
یادآوری اینکه گاهی وسط شلوغترین شهر دنیا، یه آیه قدیمی میتونه زنده بشه.
نه تو مسجد | نه تو کتاب | یه جایی که 1400 سال پیش موریانه ای پشت درهای بسته کعبه خوردش اما الان مُهر شد=> یعنی توی یه امضــــــــــا زنده شد.
و من هم، تو زندگیم، هر روز در حال امضا کردن تصمیمهایی هستم که یا از ترس میان ، یا از ایمان.
انتخاب با منه. با توئه =>/> ذهن یا قلب؟
و اگه جرئت کنم قلبم رو جلو بفرستم، آیا حاضرم هزینه ش رو هم بدم؟
من هنوز دارم یاد میگیرم. اما یه چیز رو فهمیدم:
🟣 هجرت فقط جابجایی جغرافیا نیس. هجرت، جابجایی سطح آگاهیه.
و هر بار که از ترس به اعتماد مهاجرت میکنم، حس میکنم یه جای نیکوتر تو همین دنیا برام باز میشه.
⬜️ صدای استاد داره توی گوشم زمزمه میشه : [اگر احساس خوبی داشته باشی، مستمرا ؛ در تـــــمام جـــــنبه های زندگی ؛ شکوفا میشی . فرقی نداره بخاطر توجه به کدوم قسمت ، احساسم بهتره => آروم که شدی در لاین توکل و الهام قرار میگیری . پس قرآن میگه : با هزاران فرشته به شما کمک میکنیم ||| جلسه دهم دوره همجهت باجریان خداوند؛ تایم بیست و پنج تا چهل]
و به زودى پروردگارت (چیزى) به تو عطا کند که خشنود شوى.
أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوَی
وَوَجَدَکَ ضَالّاً فَهَدَی
وَوَجَدَکَ عَائِلاً فَأَغْنَی
فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ
وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ
وَأَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ
آیا تو را یتیم نیافت، پس پناه داد و سامانت بخشید.
و تو را سرگشته یافت، پس هدایت کرد.
و تو را تهى دست یافت و بى نیاز کرد.
(حال که چنین است) پس بر یتیم قهر و تندى مکن.
و سائل را از خود مران.
و نعمت پروردگارت را (براى سپاس) بازگو کن.
سلام محسن جان ،رفیق بهشتی ام
امیدوارم که حالِ دلت عالیِ عالی باشه ،ودرحال تجربه بهترین لحظات زندگی ات باشی
راستش،از روزی که این دلنوشته روی سایت قرار گرفت ،چند بار اون رو خواندم،حس کردم برای اینکه بیشتر به عمق مطلبت پی ببرم هنوز نیاز دارم که بازهم بخونم وفکر کنم، ولی امشب وقتی مجدد، به این جملهقدرت احساس خوب، واااقعا شوخی نیس رسیدم ،به یاد اتفاقی که امروز خودم تجربه کردم،افتادم بنابراین تصمیم گرفتم اون رو مکتوب کنم تا همیشه یادم بمونه که قدرت احساس خوب چقدر قویِ،وقتی صبح همسرم تماس گرفت ،همین جور که صحبت میکردیم ازش سوال کردم از مامانت واینا خبر داری(چون سه روزی میشه که همسرم ماموریت کاری رفته ،قبلا هرماموریتی میرفت ،مامانش تماس میگرفت وجویای حال من وایشون میشد ولی ایندفعه با اینکه مدت ماموریتش بیشتر از هر بار بود این اتفاق نیافتاده بود ) ،ایشون هم گفت آره خودم دیشب باهاشون تماس گرفتم وقتی این حرف رو زد اولش دلم گرفت،باورت میشه محسن که همسرم از پشت گوشی اون فرکانس منفی منو گرفت ،بهم گفت چی شده فهیمه ،چرا دلت گرفته ،بدون اینکه حرفی بزنم یا تغییری تو لحنم ایجاد کنم ،گفتم نه عزیزم چیزی نیست بعد از یه گفتگو، خداحافظی کردم ،وگفتم: الهی و ربّی من لی غیرک (خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
گفت: «الیس الله بکاف عبده»
من هم برای تو کافی ام
بعد گفتم فهیمه ،طبیعیه که ناراحت بشی ولی هیچ موضوعی ارزش ناراحتی واحساس بد تو رو نداره ،بعد دیدم بشدت پام درد گرفته آنقدر که به سختی میتونم راه برم گفتم خدایا من به خودم ظلم کردم ومن به هرخیری از جانب تو محتاجم
وفایل مراقبه فراوانی رو گوش دادم ،وخوابیدم خداروشکر، خواب که بیدار شدم هم حال جسمیم عالی بود وهم روحیم
نمیدونم چراباید اینها رو می نوشتم واصلا چی شدکه نوشتم ولی من قدرت احساس خوب رو باور دارم وباور دارم که اگر احساس خوبی داشته باشم حتی در شرایط به ظاهر سخت،تمام اتفاقات خوب معجزه وار در زندگی ام رخ میده
از صمیم قلبم ازت سپاسگزارم، مرسی که هستی ومینویسی
زندگی ای سرشار از عشق ،آرامش ،احساس خوب وثروت وسلامتی برات آرزو میکنم
و یک حسی اومد که قرآن گوش بدم ، با گوش دادن چند آیه از قرآن ایمانم خیلی بیشتر شد
اکثر روز در مورد قدرت خداوند فکر میکردم ، راجع به آسمان، زمین ، طبیعت ، انسان ها چی قدرت هست که با کوچک ترین بی نظمی در جهان رخ بده داره مدیریت میکند
و این قدرت بما هم گفته ایمان داشته باشید و بر من توکل کنید که من متوکلین را دوست دارم
گرامی ترین شما با تقوا ترین شماست ، اینگار حسی عجیب و غریب داشتم
خب نتیجه حس خوبم دو تحفه از طرف رییس و همکارانم بود
یکی از همکارانم یک جعبه توت فرنگی بم هدیه داد و تحفه رییس ما یک جعبه کمپوت ماهی بود خداروسپاسگزارم بخاطر رزق و روزی که به بسیار آسانی امروز برام فراهم کردی
همچنان غرق در فکر رفته بودم که این خدای که این خورشید را هر روز طلوع و غروب میدهد از رگ گردن هم بما نزدیکتر است
گفته از من حساب ببرید تا شما را رشد بدم، راستش همین فکرا برام هعی مرور میشد که آنقدر توحیدی رفتار کن که حتی اگر جانت را فدای خالق ات کنی باز هم می ارزه…..
بماند که پروردگارم مرا به یک صحنه بسیار زیبا رو برو کرد
نزدیک غروب بود از اتاق کار برامدم ، چشمم به خورشید که نزدیک غروب است مواجه شد
الله اکبر این صحنه اگر دروغ نگم یکی از صحنه های زیبای عمرم بود
اینقدر این خورشید با رنگ های متخلف احاطه شده بود و اونقدر اون لحظه زیبا شده بود که هر کس متوجه میشد بدون شک ذوق میکرد
قربون خدای خوشکلم برم که ن تنها رزاق است بلکه عجب نقاش ماهر هم است
عجب صحنه بود خورشید خانم به رنگ طلایی در آمده بود و اون ابر های که اطراف خورشید خانم بود به ترکیب از رنگ ها در آمده بود و یک فضای بسیار زیبای را ساخته بود که نمیتونستی ازش بدون عکس بگزری
خداروشکر موبایلم پیشم بود و چندین قطعه عکس گرفتم خونه اومدم باز نکاه اش کردم و خدارو بخاطر این زیبایی اش شکر کردم
این بود قسمت از رزق و روزی امروزم که به اذن پروردگارم وارد زنده گیم شد
خیلی حسم خوب بود و این موج از زیبایی و رزق روزی امروزم مرا بیدار کرد که این حس خوبی را با شما همراهان غار حرا به اشتراک بگزارم
شما را به الله که لطف و مهربانی اش بی نهایت است میسپارم
و سپاسگزار پروردگارم هستم که به من نعمت داد و مرا هدایت کرد ❤️
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته مهربان و دیگر دوستان عباس منشی خودم در این سایت توحیدی
یک عمر تا قبل از آشنایی با استاد عباس منش و این سایت توحیدی و یا حتی اوایل آشناییم با سایت استاد عباس منش درگیر این بودم که، چگونه میتوانم موفق شوم،
و اصلاً فکرم به اینکه من عاجم و ناتوانم و اینکه گستره دید من محدود است و من باید اداره امورم را به خداوند بسپارم ،نمیرسید
و همیشه روی ذهن و منطق خودم حساب میکردم و تا حدودی پیش میرفتم اما در 99 درصد مواقع به آن چیزی که مد نظرم بود و اون خوشبختی نمیرسید،و خودم را بیعرضه، کم شانس، مورد ظلم واقع شده و….. میدانستم
خیلی وقتا دیوار کوتاهتر از پدر و مادرم پیدا نمیکردم و میخواستم همه کاسه کوسهها را سر آنها بشکنم میگفتم که مقصر اصلی شمایید که من الان چنین شرایطی را دارم
دوست نداشتم چنین حرفهایی را به آنها بزنم اما بعد از بیعرضه و کم شانس دانستن خودم مقصرهای ردیف دوم و سوم را پدر و مادرم میدانستم
چرا؟
چون درک درستی از قوانین نداشتم!
چون نمیتوانستم که افکار و باورهای پدر و مادرم زندگی آنها را ساختهاند!
چون نمیدانستم باورهای من هم از پدر و مادرم و اطرافیانم و جامعه نشأت گرفتهاند!
چون نمیدانستم به خاطر تشابه باورهای من با پدر و مادرم زندگی من هم شبیه آنهاست!
چون…
اما تا جایی که یادم هست همیشه سوالهای بدون جوابی در ذهنم بود که چرا که چرا که چرا…..
خداوند همیشه بود،این چراهای مرا شنید،دستم را گرفت هدایتم کرد از جهل نجاتم داد مرا با سایت استاد و شما دوستان آشنا کرد و به من گفت حامد جواب سوالهایت اینجاست
من اینجا یاد گرفتم که دلیل تمام ناکامیهایم این بود که
من فقط روی ذهن منطقی خودم حساب میکردم
و فقط از او دستور میگرفتم
ذهنی که به واسطه تجربیات پدر و مادرم گفتههایشان و افکارشان و باورها یشان روز به روز بزرگ شد و رشد کرد و محدودتر شد
اینجا من باید تصمیم میگرفتم که باید چیکار کنم
همان روال قبل را ادامه دهم یا اینکه زندگی به روال این سایت توحیدی را یاد بگیرم
شاید اوایل مقاومت داشتم اما رنج دیدن زندگی و پدر مادرم و اطرافیانم و لذت خواندن زیبایی ،زندگی دوستان توحیدی در سایت،که به واسطه عمل به آموزههای استاد تغییر کرده بودند، در ذهن من اهرم و رنج و لذتی را شکل داد که من خیلی زمان زیادی در حالت شک و دودلی نماندم و تصمیم گرفتم از این به بعد از قلبم دستور بگیرم و زندگیم را مثل دیگر دوستانی که در این سایت تغییر کردند من هم تغییر کنم
در این سایت یاد گرفتم
1/خداوند از رگ گردن به من نزدیکتر است
2/خداوند یشتر از من میخواهد که من خوشبخت شوم
3/من لایق هم صحبتی و دریافت الهامات خداوند هستم
4/الهامات فقط مختص پیامبران و انبیا نیست
5/خداوند زمانی با من صحبت میکند که من فضا را برای حضور او در قلبم مهیا کنم
6/زمانی فضا برای دریافت الهامات باز میشود که من ذهنم را خالی کنم و آرامش داشته باشم
7/من باید زمانی که الهامی را دریافت کردم آن را عملی کنم و عملکرد داشته باشم چون که این الهام از طرف خداوند و از آگاهی نامحدود میآید و خداوند چیزی را میداند که من نمیدانم
و….
وقتی به دانستههایم عمل کردم ورق برگشت چرخ زندگی برایم روان وروانتر شد
و با دیدن تغییرات در زندگیم و اینکه چه عملکردی این تغییرات را در زندگی من به وجود آورد،ایمانم نسبت به شهود هدایتهای خداوند بیشتر شد و چقدر
چقدر
چقدر
زندگی کردن با هدایت خداوند و الهامات خداوند راحت،حس آسوده خاطر بودن به انسان میدهد
و اینگونه شد که من دیگر به پدر و مادر و هیچکس دیگری گیر نمیدهم، غر نمیزنم،و سعی در تغییر دیگران ندارم
و به خودم میگویم :حامد ,تنها کار تو در این جهان داشتن آرامش و تغییر دادن افکار و باورهایت است
و این یک پروسهای است که تمامی ندارد و هر روز و هر روز باید روی خودت کار بکنی و این عضله دریافت الهامات را قوی و قویتر بکنی و به همان نسبت زندگی سادهتر ،بهتر،و در مسیر خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت در حرکت میکنی
ما انسان هستیم و دارای عواطف و روحیات انسانی مسلما در روزمره اتفاقاتی که میوفته خواسته یا ناخواسته حال مارو متشنج می کند خراب می کند مهم اینه سریع ترین زمان ممکن جوری تفسیر کنی اون کار،اتفاق،حرف،و… هرچیزی که حس بد بهت میده که بهت ارامش قلب بده حست رو یکم بهتر کنه و سعی کنی توی اون حس بمونی بازی کنی قهوه بخوری ورزش کنی و…. یا به خودت بگی اوکی اتفاق بد بود بزار فردا بهش فکر می کنم بزار فردا در موردش حرف میزنم مدام به تعویق بندازی تا کم رنگ بشه ذهن رو گول بزنی تا کم رنگ بشه و از بین بره
دومین مورد که میخوام با شما به اشتراک بزارم اینه در زمان های بد که افکار بد میاد ذهن بازیگوش سریع میگه جوابش بده یه کاری بکن اقدام کن در اون مواقع بهترین کار ممکن اینه اصلا هیچ کاری نکنی یادم یک حدیثی امد نمیدونم برای کدوم امام بود میگفت وقتی عصبانی هستی اب بخور یا مکان ترک کن یا بخواب دقیق نمیدونم ولی کلیت همین بود (اینم که دارم میگم یهو بهم الهام شد )پس بهترین اقدام سکوته و هیچکاری نکردن هست چون در اون لحظه ذهن رو شیطان احاطه کرده داره نجوا می کند و هر حرف و هر اقدامی نتیجه خوشایندی نداره پس هیچکاری نکن تا اینکه به حس خوب برسی بعد اقدام کن
بعضی موقع من در این کامنت های کوتاه و مختصر نکات و آگاهی هایی می بینم که در کامنت های چند صفحه ای نمی بینم !البته این به مخاطب اون کامنت بستگی داره ؛شاید شخصی دیگر از اون کامنت چند صفحه ای به اندازه یک دوره آگاهی مرتبط با پاشنه های آشیلش را برداشت کنه .
به هرحال من از کامنت شما نکات و راهکارهای خیلی ارزشمند دیدم که البته استاد هم در فایلهای مختلف آنها را بیان کردند و این نکات دوباره برای من یادآوری شد تا دوباره با این آگاهی ها این پانسمان زخم پاشنه آشیلم را عوض کنم ؛
از شما آقاامیر برای نوشتن این کامنت مختصر و مفید بسیار سپاسگذارم؛
و برای شمادوست خوبم و همه دوستان و استاد شادی و سلامتی و ثروت را از خداوند منان خواستارم..
درود بر استاد جان و تمامی دوستان
من بعد از حدود یکماه دوباره تونستم خودم رو جمع و جور کنم و برگردم به سایت…
از دست دادن برادرم حالم رو دگرگون کرده بود ولی امروز تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم.
با این شروع دوباره، تصمیم گرفتم از فایلهای درک عمیق قوانین خداوند شروع کنم، چون از فایل شماره 5 گوش نکرده بودم… تو ذهنم بود که یه چیزی گوش بدم که آرومم کنه و ذهنم رو از اتفاقات به ظاهر بد دور کنه…
جالبه که اگه اشتباه نکنم فایل 5 یا 6 این دوره در مورد حضرت ابراهیم و اسماعیل صحبت کردین و من با اینکه بارها و بارها تو فایل های دیگه این داستان رو شنیده بودم اما امروز یه آرامش عجیبی بهم داد... همینطور که گوش میکردم به عکس برادرم نگاه میکردم و به حکمت خداوند فکر میکردم…
استاد روزهای اولی که برادرم رفت، من با اینکه پر از غم بودم و کنترلی روی ذهنم نداشتم اما مدام قصه ی زندگی شما و از دست دادن پسرتون میومد جلو چشمم و همش فکر میکردم چقدر شما عالی رو خودتون کار کردین که فقط 3 ساعت سوگواری کردین و بعد این مشیت خدا را پذیرفتین…
مدام با ذهنم تو کلنجار بودم که تو هم خودتو جمع و جور کن،،، نمیدونم شاید اینکه من بعد از 3 ماه که با شما آشنا شدم و بعدش این اتفاق برای برادر عزیزم افتاد، هنوز اونقدری آماده ی پذیرش این مسئله به ظاهر دردناک نبودم ولی امروز که اینجام، خوشحالم که تونستم بعد از 35 روز که قبلا حتی نمیتونستم بهش فکر هم بکنم،، خودم رو سرپا کنم و برم برای پذیرش…
من امروز بعد از 35 روز، دوباره دفتر شکرگزاریم رو باز کردم و از خداوند سپاسگزاری کردم و چیزهایی نوشتم که تونستم بپذیرمشون، بابت افتخاری که نصیب برادرم شد شکرگزاری کردم و از خداوند تشکر کردم که برادرم سربلند از این جهان مادی رفت…
من اینجا هستم چون بازم خداوند میخواد و من رو لایق این مسیر میدونه،،،
من قبل از 19 دی ماه خوشحال ترین بودم و الان هم تصمیم دارم برگردم به همون آدم چون یاد گرفتم تا وقتی زنده ام باید بهترین زندگی رو داشته باشم و تمامی اتفاقات رو” الخیر فی ما وقع” بدانم….
برادر عزیزم رفت و خیلی درسها پشت این رفتن ناگهانی بود و من کم کم دارم درکشون میکنم..
خداوند رو شاکرم برای این لحظه که هستم و فرصت دارم تا با درسهایی که گرفتم قشنگ تر زندگی کنم…
استاد جان از شما ممنونم که با چیزهای که ازتون یاد گرفتم، یک آرامش قبل از طوفان رو درون من بوجود آوردید تا بتونم این اتفاق رو راحتتر بپذیرم…
خدایا ازت سپاسگزارم که از چند ماه قبل من رو توی این مسیر قرار دادی تا آماده بشم و ذهنم رو بتونم کنترل کنم که مبادا کفر بگم و تسلیم خواسته ی تو باشم…. سپاسگزارم
وَمَنِ یَتّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجًا وَیَرْزَقَهُ مِنْ حَیْتُ لَا یَحْتَسِبُ
اگر به الله تکیه کنی از جای که فکر اش را نمیکنی راه باز میشه و روزی میرسه!
بنام الله که حمد و ستایش مخصوص اوست و او بلند مرتبه است
از خدای نازنینم بسیار سپاسگزارم که امروز ذهن و روحم بیشتر هم جهت بود و من غرق در رهایی بودم
امروز یک چیز خیلی خوب فهمیدم اون هم قدرت ایمان است
بنظر من بالاترین قدرت هر فردی ایمان اوست ، اگر بتونیم این نیروی ایمان در وجود مان زنده کنیم هر کار نا ممکن ممکن میشود
استاد یه جمله گفت خیلی خوب یادم مونده ، لحظه که سپاسگزارم و احساس قدرت و ایمان میکنم فکر میکنم که کوه ها را جا بجا میکنم
این جمله فقط برای استاد نیست ، برای تک تک ماو شما است ، اگر این نیرو در وجود مان فعال بشه بخدا هر لحظه ما شیرینی داره
نمیدونید امروز همه چی برایم عجیب شده بود، نگاه کردن به یک سنگ ، چوب زیبایی داشت و در مقابل هر چیز ناچیز احساس سپاسگزاری داشتم
امروز صبح از خواب بلند شدم بسیار کم خواب بودم ، احساس میکردم سرکار نروم ولی به خودم قول داده بودم تا خیلی کار ضرور و دلیل محکم نداشته باشم سرکار میرم
از خداوند خواستم که امروز هدایت ام کنه و روزم را برایم آسان کنه
اول صبح بسیار بی انرژی و بی حال بودم گفتم اگر خدا کمک ام نکند امروز برایم خیلی سخت میگذره
به خداوندی خدا قسم امروز یک حال در درونم داشتم ، یک انرژی خداوند بهم داده بود که مثل بچه های سه چهار ساله داشتم بالا پایین میپریدم
اینقدر امروز برایم جذاب و دیدنی بود و احساس خوبی داشتم و با خداوند هم جهت شده بودم که ذره از بی خوابی و خسته گی را تجربه نکردم
اتفاقا چندین مراتب انرژی و حالم از روز های قبل بیشتر و قشنکتر بود
قربونت برم خدا ، چیقدر ما در شناخت از تو و شناخت خودمان تنبلی کردیم و اگر تورا و اون قدرت که میلیون ها کهکشان مدیریت میکند را یک ذره در وجود مان بیاریم
بخدا مست میشیم ، تمام عمر مان را در مستی میکذرانیم
امروز مست بودم
امروز غرق بودم
امروز شور و شعف بچه گی داشتم
امروز هیچی برام مهم نبود
امروز فقط او را نگاه میکردم
قدرت اش را سپاس میگفتم
هر چی از این حالم بگم بازم کم است امیدوارم خداوند هر لحظه این شور و شعف و ذوق و لبخند و حال خوب را رزق و روزی هر روز مان کند
غرق این آهنگ بودم
را به جز خیالت، فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی، زین خوب تر نباشد
کی شبروان کویت آرند ره به سویت
عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد
ما با خیال رویت، منزل در آب و دیده
کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد
هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید
هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد
در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه
جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد
الهی شکرت️
رضا رضایی کره جنوبی
سلام به رفقای عزیزم
امروز حالم بهتر است.
چند روز فقط به نکات منفی شرایط حساس کنونی تمرکز کردم.
آنقدر تمرکز کردم که بسم شد.
گریه هام رو کردم.
باید ماشین رو آتیش کنم و از کنار جاده حرکت کنم.
شاید مدتی چیزی اینجا ننویسم.
ممنونم، همه تون رو دوست دارم، عشقای من
ما ناگزیر به ادامه هستیم،
نمیشه همه ش کنار جاده موند
به امید خدا میذارم دنده یک…
https://abasmanesh.com/fa/count-on-god-only/#arg-downloads-wrapper
این پیشنهاد آقای میلاد آمای بود… فعلا همین رو میرم، تا آخر سال.
سلام خدمت استاد عزیزم
خانم شایسته عزیزم
که خیلی دوستتون دارم
انشاالله هرکجا که هستید سلامت وثروتمند
خوشبخت باشید
میخواستم از نتایج دوره دوازده قدم بگم
همسر عزیزم این دوره رو سال 1403 برج
2 تهیه کرد
من اونجا هیچ طلای نداشتم ولی بعد دوره همسر عزیزم برام یک تک پوش 9گرم. یک گوشواره 5 گرم هدیه خرید
وتو برج 12 پارسال عشقم بهم دوره هم جهت با جریان خداوند رو بهم هدیه داد
بهم گفت :گوشی میخوای یا دوره ی استاد
من هم دوره رو پیشنهاد کردم عشقم برام تهیه کرد
دوره تازه رو سایت قرارداده شده بود باتخیف
واین بهترین اتفاق زندگیم بود
استاد عزیزم
من خیلی میترسیدم بیام پیام بذارم
چون دوستان متنهای خیلی زیبا مینوشتن
ولی الان که نیمه شبه
همسر عزیز که خوابیده. بچه ها دارن فوتبال نگاه میکنن
من دارم این پیام رو مینویسم
اومدم مکتوب کنم تا هروقت که از مسیر دور شدم دوباره بیام واین متن رو مرور کنم وبه یاد بیارم که چه چیزهای باعث شد تا من به اینجا برسم
استاد شما بینظیرید
من همسرم چندسال باشما هستیم ولی توی این دوسال کمی بیشتر از قبل فایلها ی شما رو گوش میکنیم
من یک ماه میشه که دوباره دوره 12 قدم رو گوش میکنم ودارم کلمه به کلمه حرفههای شمارو مینویسم
ما مستاجریم
خونه ای که میشینیم خیلی عالی خدا برام دوسال تو بهترین منطقه فراهم کرددربست تا من وبچه هام راحت باشیم لذت ببریم
استاد شما راست میگید که ما خالق زندگی خودمان هستم
ما امسال برج2 سال خونمون تموم میشه
ومن هم دوره 12 قدم رو گوش میکردم وهم هم جهت با جریان خداوند رو گوش میکردم
توی دفتر م نوشتم خدای تو خودتت تا الان بهترین خونه ها رو برام فراهم کردی
از این به بعدش باتو
من سمت خودم رو اجرا میکنم وتو سمت خودتت رو
ودر دفتر شکر گذاریم نوشتم خدایا دوست دارم خونه تاز ه ساز باشه تمیز باشه
وهمین طور هم شد
یعنی قبل ما خونه باز سازی شده بود ما نفر اولی هستیم که میریم توی اون خونه میشینیم
وبه طور معجزه آسا
عشقم خونه ای پیدا کرده با همون چیزهای که من مد نظرمن بوده
استاد نگم از ارامشم
که چقد نسبت به قبلم آرام شدم به لطف شما خدارو تو وجودم پیدا کردم
خالق بودن زندگیم رو درک کردم
چقد رابطه ام با گل پسرها عالی
سه تا پسر دارم
اولی17
دومی14
سومی10
استاد عزیزم
با گوش کردن دوره های بینظیرتون من آدم دیگه ای شدم
من آدمی بودم ترسو. اوایل ازدواجمون میترسیدم از خیابون رد بشم ولی تو این چندسال که باشما آشنا شدم
راحت میریم ثبت نام بچه ها رو انجام میدم
رابطه م با همسرم عالی شده
چون باخودم در صلح شدم
با جنس مخالف چقد ترس داشتم والان هیچ ترسی وجود نداره
شما راست میگید انسان باید روی خودش سرمایه گذاری کنه
مابقی کارها خودش درست میشه
من خودم روی فایلها کار میکنم
وپسرام به لطف خدا خودشون درسها شون رو میخونن وبا نمرات بالا قبول شدن
واستادادشون چقد از هردو پسرام راضی بودن
بدون اینکه ما به اون هی بگیم درس بخون
خودشون درسها شون رو میخونن
اگه مسئولیتی بهشون بسپاریم به نحوه احسنت انجام میدن
استاد شما خیلی شفاف وواضح درسها رو یاد میدید
راست میگید که دوره ها رو بارها بارها گوش کنید هردفعه چیزهای جدیدی میفهمید
خیلی دوستتون دارم
استاددعزیزم
خانم شایسته ی عزیز
از شما خیلی درسها یاد گرفتم
مهربونیتون. فعال بودن. منظم بودن. وادامه دان در مسیر
خدا نگهدارتون باشه
دوست دارم انشاالله یک روز شما واستاد عزیز رو ببینیم
دوستان عزیز ادامه بدید خسته نشید
حرفهای استاد مثل گنج
خیلی خالص وناب
خدایا کمکم کن تا این راه رو باعشق ادامه بدم
خدایا ازت متشکرم که این شجاعت رو بهم دادی تا بیام وبنویسم
خدایا دوستت دارم
به نام پروردگار رب العالمینم
سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
از وقتی که با استاد عزیزم آشنا شدم قدرت تشخیص الهاماتم بیشتر شده به این علت که در مسیر مانده ام آنهم با توجه ، مدام آموزه ها را مرور می کنم گاهی ساعتها تو خونه راه میرم و فکر می کنم و خودم رو کندوکاو می کنم و به استاد گرانقدرم بسیار ایمان دارم
و نتایج عالی گرفته ام ولی یک هدف که راه اندازی کسب و کارم بود رو هنوز بهش نرسیده بودم و همیشه می گفتم چرا خداوند منو هدایت نمیکنه چرا هنوز نتونستم به کمک آموزش های استاد کسب و کاری داشته باشم
البته نا گفته نمونه که دوبار کسب و کاری رو شروع کردم ولی دیدم علاقه ندارم و کنار شون گذاشتم یه ایده هایی داشتم ولی برای اجرا به وضوح نرسیده بودم
تا اینکه آخر تابستون امسال خواستیم بریم شمال و وقتی از قیمتها خبردار شدم فهمیدم رفتن یک هفته ای من به شمال یعنی خرج تمام حقوق خودم و همسرم و برای سه هفته ی بعدی پولی دیگه نمیمونه (هر دوتا مون بازنشسته هستیم)
اگه قبلنا بود می گفتم عیب نداره بریم خوش بگذرونیم خدا می رسونه و خدا واقعا برامون می رسوند ولی این دفعه نگاهم عوض شد با خودم گفتم تا کی می خوای با بی پولی سر کنی چرا اقدامی نمی کنی چرا به صورت تمرکزی به کسب و کار شخصی که سالهاست آرزوته فکر نمی کنی تا پول بسازی و شرایطی رو برای خودت رقم بزنی که پول فراوان به زندگیت جریان داشته باشه و دیگه قیمت ها رو چک نکنی و این فکرها باعث شد از رفتن به مسافرت
منصرف شوم جالبه اصلا خشمگین نبودم و به عنوان آخرین تضاد برای شروع کسب و کارم بهش نگاه کردم و بعد به فایلی هدایت شدم در مورد تمرکز و دیدم بله من تمرکز ندارم روی هدفم برا همین تمام برنامه هام و خریدهایی که لیست کرده بودم رو کنسل کردم و روزه ی سکوت گرفتم و سعی کردم در درونم غوطه ور بشم ببینم واقعا توانایی اجرای کدام ایده رو دارم از قدرت سوال استفاده کردم ( دوره ی دوازده قدم قدم یازده ) و از خداوند پرسیدم من با همین شرایط مالی و توانایی جسمی و مهارت و دانش چه کاری می تونم انجام بدم و کاری بهم بگو که هم آسان باشه و هم تا آخر عمرم بتونم انجامش بدم و هر چی بیشتر بگذره علاقه و شور و شوقم بیشتر باشه
وقتی جدی شدم خداوند پرده ها رو از جلو چشام برداشت و مرا به وضوح رسوند و برای اجرای یکی از ایده ها مصمم شدم
حالا مونده بودم کدوم دستگاه رو بخرم اونی که گرونتر بود رو دوست داشتم بخرم ولی پولش رو نداشتم البته کلا پولی غیر از حقوقم رو نداشتم یعنی عملا پول هیچ کدوم از دستگاهها رو نداشتم زدم روی دکمه نشانه ها و فایلی اومد که استاد در مورد نتایج خانم لیلا بشارتی صحبت می کردن و کامنتی از ایشون رو برامون خوندن و شرح دادن و اونجایی که خانم بشارتی نوشته بودن من از کم شروع کردم و تکامل رو دور نزدم به عنوان هدایت الله پذیرفتم و خدا را سپاسگزار بودم که واضح هدایتم کرد و تصمیم گرفتم ارزانترین دستگاه رو بخرم حالا بایست باز هم طبق قانون قرض نکنم و وام نگیرم ایده اومد از حقوقت مبلغی کنار بزار منم اومدم ده میلیون کنار گذاشتم ماه بعد هم ده میلیون کنار گذاشتم و یه روز یهویی که البته هدایت الله بود متوجه ایرادی در یه چیزی که خریده بودم شدم و با طرف معامله صحبت کردم و گفتم منصرف شده ام و ایشون کمی بهش برخورد ولی قبول کرد که پس بگیره و پولم که صد میلیون بود رو بهم پس داد و دوباره 15 میلیون دیگه از حقوق ماه سوم هم بهش اضافه کردم و سرمایه لازم برای خرید دستگاهم جور شد من تا قبل از جدی شدن برای کسب و کارم و پول پس انداز کردن متوجه اون ایراد نشده بودم و اینجوری خداوند مرتب در حال هدایت من بود و سرمایه ام رو از راهی طبیعی و بدیهی برام جور کرد
روزی که می خواستم به شرکت زنگ بزنم و ثبت سفارش کنم شک و دو دلی و ترس به سراغم اومد چشام رو بستم و یکی از فایلهای ذخیره ام رو پلی کردم فایل قدم 8 جلسه 2 از استاد اومد که استاد می گفت تمام کارآفرینان با وجود ترس عمل می کنند
اون روز اولین و زیباترین باران پاییزی در شهرمون و بیشتر شهرهای کشور در حال بارش بود که خواهرم بهم زنگ زد و از ذوقش برای بارش زیبای باران می گفت و گفت مینو من می خواستم یه کاری رو انجام بدم ولی هی دس دس میکردم ولی امروز این اولین بارش رو نشانه ی خیری دیدم و قدم اول رو براش برداشتم
و بعد اتمام گفتگو با خواهرم از سر ذوق فریاد زدم مینوووو دیگه می خوای خدا چجوری بهت بگه کارت درسته انجام بده نترس
و سفارش ثبت شد
و کاملا احساس می کردم که خواسته هام دارن به سمتم میان
دراین مدت هم بیکار نبودم مدام روی باورهای توحیدی و ثروت ساز کار کردم
یه روز با خدا صحبت کردم گفتم تا دستگاهم نرسیده ترمزهای بیشتری رو برام آشکار کن باورهای قدرتمند رو بهم تعلیم بده
یه روز از باشگاه برمی گشتم یه حس خوبی در دلم ایجاد شد که برم کشف قوانین زندگی رو مرور کنم رسیدم خونه و بعد نیم ساعت استراحت اومدم تو سایت و اولین مقاله ای که چشمم رو گرفت رو خوندم که استاد اشاره کردن به کد یک خطی که انتهای برنامه هامون هست که نمیزاره تو به خواسته ات برسی و رفتم تو فکر و خداوند هم دست به کار شد و گفت اون کد یه خطی اصراریه که برای تغییر همسرت تو سرته می خوای ایشون مثل خودت حسابی رو خودش کار کنه تا بتونه پول و ثروت جذب کنه تو در واقع داری این فرکانس رو می فرستی که به شرطی من می خوام موفق بشم که ایشون هم موفق باشن و چون ایشون نمی خوان پس در نتیجه تو هم موفق نمیشی حالا هی بیا زور بزن
این کد آخر نمیزاره تو به خواسته ات برسی و ازم پرسید اگر تو کسب و کاری داشته باشی که میلیاردی ازش پول بسازی اونوقت برات مهمه که ایشون پول می سازه یا نمی سازه و با ذوق گفتم نه اصلا برام مهم نیست و از این گفتگوی ذهنی بسیار هیجان زده شدم و گفتم آره به خدا مشکل من همینه من چرا می خوام ایشون رو تغییر بدم چرا رو خودم تمرکز نمیزارم ایشون اتفاقا تو خیلی از زمینه ها از خودم هم بهتره و من مطمئن هستم اگر من کسب و کار پر رونقی داشته باشم کلی بهم کمک می کنه و اونقدر تو کارهای خونه مهارت داره که من می تونم کل کارهای خونه رو بهش بسپارم و بی دغدغه تو کارگاهم باشم تازه مطمئنم تو کارگاه هم بهم کمک میکنه
و خداوند بهم گفت تو روحیه ات کارآفرینیه و همسرت کارمندی و هر دو مکمل خوبی برای هم هستین و یاد فایلی از دوازده قدم افتادم که استاد گفتن اگر همه کارآفرین باشن جهان نابود میشه و اگر همه کارمند باشن جهان نابود میشه و این گفتگو که کمتر از یک ثانیه طول کشید قلبم رو باز کرد هوووورا کردم و پریدم هوا و گفتم خدایا بارها باورهایی رو ساختم تا دیگه به فکر تغییر همسرم نباشم ولی این گفتگو موثرترین آگاهی بود که بهم دادی و من از اون روز به بعد فهمیدم باید دیگران را با همان ویژگیهایی که دارن پذیرفت تا از خود همون ویژگیها برکت نصیبت بشه
و گفتم خدایا من بوی پول رو احساس می کنم و فکر می کنم کمکم کردی که مهمترین ترمز رو با بهترین منطق بردارم اگر درست فهمیدم نشانه ای برایم بفرست و خدا رو گواه می گیرم که همان لحظه 500 هزار تومان به حسابم واریز شد اون پول مال خودم بود که چند روز قبلش برای یه عزیزی انتقال داده بودم و از حسابم کسر شده بود ولی انتقال نا موفق بود چهار بار هم تکرار کردم ولی ناموفق بود و دیگه اصرار نکردم و کاملا یادم رفته بود که از حسابم کسر شده و درست زمانی که از خداوند نشانه خواستم به حسابم برگشت
ولی من دیگه ول کن خداوند نبودم و مدام می گفتم و می نوشتم که ترمزهای دیگه ام رو هم بگو من می خوام وقتی دستگاهم رسید از همه نظر آماده باشم من می خوام دوره ی تکاملم کوتاه باشه و آخر شب تو رختخواب خداوند یاد پدر و مادر مرحومم رو در دلم زنده کرد و گفت چرا از دستشون دلخوری ؟ گریه ام گرفت
گفت تو هر وقت استاد میگه باورهای محدود کننده مون از پدر و مادر و جامعه وووووو به ما رسیده
تو دلخور میشی نسبت به پدر و مادرت
تو ناسپاس میشی نسبت به زحماتی که برات کشیدن و طوماری از محبتها و زحمت هایشان را برام مرور کرد و خیلی گریه کردم و استغفار کردم و براشون مغفرت طلبیدم و دعای خیر کردم
خوابم برد و مامانم رو خواب دیدم
تو خواب مامانم از قبر دراومد و عصبانی بود از اینکه چرا جایی رو که وصیت کرده بوده خاکسپاری نشده و من مدام مامانم رو دلداری میدادم و یه آقایی بهش گفت اینجایی که تو وصیت کرده بودی هشت درخت کاشته شده ( ما هشت تا خواهر و برادر هستیم ) باید این 8 درخت رو ببریم تا تو رو اینجا به خاک بسپاریم و مامانم گفت نه نه نمی خوام درختا رو ببرین یکی از اون درختا داره جوونه می زنه و رفت توی قبر خودش خوابید
این خواب خیلی تکونم داد وقتی یادم میاد مثل همین الان گریه ام می گیره و احساسم تو خواب این بود که اون درختی که داشت جوونه میزد من بودم خداوند داشت وعده ی فزوتی و پیروزی بهم میداد
ولی قبلش بایستی هر دلخوری که تو قلبم داشتم پاک میشد
خدایا تو چقدر مهربونی سپاسگزارت هستم
دوستان به خدا قسم برای جذب پول و ثروت هم باید دلمون از هر کینه و کدورتی پاک باشه
و قرار بر این بود که دستگاهم یه هفته ای برسه ولی تا 20 روز طول کشید از شرکت بهم زنگ زدند و عذر خواهی کردن و من با خودم گفتم خداونده که داره مدیریت میکنه خودش میدونه که چه موقع بهتره تا به دستم برسه
و ادامه دادم به بررسی ترمزهام
دوباره یه حس خوبی نسبت به روانشناسی ثروت یک بهم دست داد و گفتم خدایا کدوم جلسه رو مرور کنم جوابی توی ذهنم دریافت کردم : برو کامنتهای جلسه 25 رو بخون
واااااااااآی خدااااایا
چرا آخه چرا یکبار من این کامنتها رو نخوندم من که میگم خیلی خوب دارم رو خودم کار می کنم
و همان روز تمرین اون جلسه رو با تعهد هزار درصدی انجام دادم
و روز بعدش که 20 آذر بود دستگاهم رسید
قبل از رسیدن دستگاه بارون شدیدی می بارید ولی وقتی راننده کامیونی که دستگاهم رو آورده بود بهم زنگ زد هوا دو ساعتی بود که صاف شده بود من و همسرم رفتیم مغازه و با سلامتی و در جوی آرام دستگاه تو مغازه م نشست و برگشتیم خونه و بلافاصله دوباره هوا بارانی شد
و در همه ی این مراحل حضور خداوند رو با چشمانم و با قلبم حس می کردم
و در حال و هوایی کاملا معنوی به سر می بردم که یه پیام و یه واریزی از طرف پسرم و همسرم دریافت کردم به مناسبت روز مادر و من اون لحظه فهمیدم که روز مادره و گفتم خدایا بی نهایت شکرت که بهترین روز دستگاهم رسید که همیشه خاطره اش توی ذهنم بمونه و یه دفعه یاد روز قبل و تمرین و تعهد جلسه 25 ثروت یک افتادم گفتم خدایا واقعا آموزه های استاد وحی منزله
آخه پولی که دریافت کردم از پسرم و همسرم 155 برابر پولی بود که تعهد داده بودم و کنار گذاشته بودم
و با پوست و گوشت و استخوانم درک می کردم که خداوند داره منو برای یک شروع خوب آماده میکنه
تمام این هدایت ها رو قبل از قطع شدن اینترنت و وقایع اخیر دریافت کردم و هر روز هزار بار خدا رو شکر می کردم که چقدر لطفش زیاد بوده که مهمترین ایرادهای منو برام آشکار کرد قبل از اینکه دسترسی ام به سایت ناممکن بشه
چند روز قبل از اینکه دستگاهم برسه تو آشپزخونه داشتم ظرف می شستم گفتم خدایا برای مغازه کجا برم و بهش گفتم یه مغازه ی خوب و تمیز می خوام که تو محله باشه تا قیمت اجاره و پول پیشش کم باشه
گفت مثلا چقدر باشه گفتم 10 میلیون پیش 3 میلیون اجاره راضی ام
گفت برو تو دیوار بگرد
فورا شیر آب رو بستم دستکش هام رو درآوردم و رفتم تو سایت دیوار و خیلی سریع مغازه ای نزدیک محله ی خودمون با همون پول پیش و اجاره پیدا کردم ساعت 8 شب بود منتظر همسرم موندم به محض اینکه اومد خونه موضوع رو بهش گفتم و رفتیم که مغازه رو ببینیم
وقتی مغازه رو دیدم به خداوند گفتم من دوست دارم کف مغازه و دیوارهاش سرامیک باشه ظاهر نو و تمیزی داشته باشه
و یاد فایل های فراوانی استاد افتادم
از طرف تشکر کردم و برگشتیم خونه
با خودم گفتم که اون مغازه ای که من می خوام وجود داره و دوباره رفتم تو سایت دیوار و یه مغازه دیگه پایین همه ی آگهی ها پیدا کردم اجاره اش 3 میلیون بود ولی پول پیش 15 میلیون
به همسرم نشونش دادم و به طرف پیام دادم گفت فردا شب بیاین ببینین
دقیقا مغازه ای بود که من دوست داشتم
تمیز نو کاملا سرامیک شده کلید نخورده تو کوچه ای ساکت و خلوت
و پر از گلدان با گلهایی زیبا
وقتی رفتم داخل مغازه و چشمم به اون همه گل های زیبا افتاد یادم رفت برای چی رفتم کلی ذوق کردم خانم صاحب مغازه هم بودش در مورد گلهاش گفت که اول چقدر کم و کوچک بودن ولی کم کم رشد کردن و الان اینقدر زیاد شدن که مجبور بوده اونا رو بیاره داخل مغازه
و اصلا نتونستم از صحبت های خانم صاحب مغازه به راحتی بگذرم مدام این حرفاش تو ذهنم مرور میشد احساس کردم خداوند داره از زبان ایشون وعده فزونی و توفیق بهم میده داره قانون تکامل و رشد تدریجی رو بهم گوشزد میکنه
و به همسرم گفتم این همون جاییه که خداوند برایم در نظر گرفته
قرار داد که بستیم 10 میلیون پیش و 3 میلیون اجاره ثبت شد و خداوند 5 میلیون رو به راحتی از پول پیش کم کرد تا من رو به عین خواسته ام برسونه
و کارم رو با همکاری همسرم و یاری خداوند شروع کردم
در ابتدا 90 کیلو مواد اولیه با قیمت 55 هزار تومان خریدم و محصول تولید کردم
همسرم با یک تلفن یه مشتری پیدا کرد ازمون خواست نمونه براش ببریم و خوشش اومد و تمام 205 محصولی رو که تولید کرده بودم یکجا و نقد ازم خرید
بار بعد 180 کیلو با قیمت 62 هزار تومان خریدم گفتن مواد اولیه گرون شده و درحال تولید بودم که همان مشتری دوباره سفارش داد و بهش گفتم دارم تولید می کنم و دو ساعت بعد اتمام کارم کل محصول رو ازم خرید و همان لحظه پول رو کامل به حسابم واریز کرد
و دوباره خواستم سفارش بدم اینبار 500 کیلو
ولی یه لحظه تردید کردم گفتم چرا ایندفعه اینقدر بیشتر می خوام بخرم باید قانون تکامل رو نادیده نگیرم از خداوند هدایت خواستم چیزی دستگیرم نشد گفتم خب باشه خودم نشانه گذاشتم گفتم خدایا اگر با قیمت ؟؟؟ یه دفعه احساس کردم چرا قیمت کمتر از 62 هزار رو نگم ، گفتم اگر با قیمت 59 هزار بهم دادن یعنی تو با این خرید زیاد من موافقی
وقتی زنگ زدم به طرف در کمال ناباوری بهم گفت کیلویی 55 هزار
از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم
و هنوز بارم نرسیده باز همون مشتری دو روز پیش بهم زنگ زد و دوباره سفارش داد گفتم هنوز بارم نرسیده گفت چقدره گفتم این دفعه 500 کیلو سفارش دادم گفت همه رو برام بزار
استاد عزیزم من در این داستان سعی کردم از زیاده گویی بپرهیزم و بسیاری از معجزات و همزمانی ها و هدایت ها رو به خاطر خلاصه گویی بیان نکردم و هدفم این بود که بگم چجوری مسیر رو از تابستون تا الان که 23 بهمن ماه هست رو طی کردم از آموزه های شما استفاده کردم هدایت ها و نشانه ها را درک کردم و مورد رحمت خداوند قرار گرفتم
و به اینجا و به این موفقیت رسیدم
هر وقت فایل شماره 19 از ثروت یک رو که استاد آرزو میکردن وقتی میان ایران با کارآفرینان موفقی مواجه بشن که از آموزش های ایشان استفاده کردن من از خودم دلخور میشدم و یه حس نگرانی سراغم میومد و جالبه اولین فروشم رو که انجام دادم اومدم به صورت رندوم از فایلهای ذخیره گوش بدم همون فایل برام پلی شد ولی اینبار از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم و اینجوری پشت سر هم خداوند نشانه های تاییدش رو برام می فرستاد
هر چی از خداوند و از استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین و دوستان مهربانم سپاسگزاری کنم کمه
خداوند عزت و ثروت و سلامتی بی انتها بهتون عطا کنه
خداوند یار و نگهدارتون باشه
سلام و درود فراوان خدمت همه اعضای سایت الهی عباس منش
سلام و درود خدمت مینو خانم عزیز
من با تک تک کلمات کامنت شما ارتباط خاصی برقرار کردم ، من لحظه لحظه حضور خدا و دستان پر برکتش را از اتفاقاتی که برامون نوشتید درک کردم. واقعا به شما تبریک میگم که این گونه جدی و متمرکز روی باورهای توحیدی تون کار کردید و به این وضوح و روشنی نتایج شما بیانگر الهامات خداوند هست.
مینو خانم برای من یک الگوی موثر و شایسته هستید ، بسیاری از باورهای مخربی که هنوز من با آنها درگیر هستم را شما با تمرکز و تعهد و کارکردن روی دوره های استاد ، بصورت تکاملی بهبود بخشیده اید ، با این روش منم انگیزه پیدا کردم که اهداف بعدی ام را دنبال کنم.
برای شما آرزوی شادی و ثروتمندی بیشتر دارم .
به امیدی که دوباره همه ما را با نتایج راضی کننده دیگرتان ، شادتر کنید و بهمون انرژی طی کردن و ادامه دادن مسیر را تزریق کنید.
سلام به آقای جلال مسعودی عزیز و گرامی
امیدوارم حال دلتون عالی باشه
و در کنار خانواده محترم تون
سرشار از نعمت و رحمت الهی باشید
بسیار سپاسگزارم برای توجه و صرف وقت ارزشمندتون و پاسخ پر از محبتی که برایم نوشتید
باورهای توحیدی زندگی منو نجات داده منو از ترس آینده و غم گذشته رهانیده
غیر ممکن ها رو برام ممکن کرده
و آرامش فوق العاده ای نصیبم شده
براتون آرزو می کنم در لحظه به لحظه زندگیتان حضور خداوند را ببینین و لذت ببرین
در پناه امن خداوند باشید
بنام خداوند بخشنده ومهربان، بنام او که هرچه دارم از اوست
یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ
الَّذِی خَلَقَکَ فَسَوَّاکَ فَعَدَلَکَ
فِی أَیِّ صُورَهٍ مَّا شَاء رَکَّبَکَ
کَلَّا بَلْ تُکَذِّبُونَ بِالدِّینِ
وَإِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ
کِرَاماً کَاتِبِینَ
یَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ
اى انسان! چه چیز تو را در برابر پروردگار بزرگوارت مغرور و فریب داده است؟
همان که تو را آفرید و (اندامت را) استوار ساخت و متعادل کرد.
و به هر صورت که خواست، تو را ترکیب کرد.
با این همه، (شما روز) جزا را دروغ مى پندارید.
در حالى که قطعاً بر شما نگهبانانى (از فرشتگان) گمارده شده اند.
نویسندگانى بزرگوار،
که به آنچه انجام مى دهید آگاهند.
ای معبود من، ای تنها پناهگاه بیپایان…
آمدهام تا کلمات را در کوچههای قلبم جستجو کنم و بهترینها را برایت بیاورم، اما میدانم که تو نیازی به کلمات من نداری؛ تو قلبم را میخوانی.
خدایا، سپاس که در هیاهوی جهان، تو نقطه ثابتی هستی. تویی که به تنهاییهایم معنا بخشیدی و از غربت درآوردیام. وقتی همه صداها قطع میشوند، صدای آرامش توست که در سکوت طنینانداز میشود. این حضور دائمی، بزرگترین موهبت من است.
شکرگزارم برای رزقی که میرسد؛ نه فقط نان و آب، بلکه رزقِ نفس کشیدن، رزقِ دیدن یک رنگ زیبا، رزقِ توانِ ایستادن دوباره پس از هر زمین خوردن. شکر که مهربانیات از هر قانونی فراتر است و بخششت، بیقید و شرط. تویی که حتی اگر فراموشت کنم، تو لحظهای مرا فراموش نمیکنی.
معجزات تو فقط در کتب آسمانی نیست، خدای من. معجزاتت هر صبح در نوری است که از پنجره میتابد، در تپش قلبی که همچنان به فرمان توست، در فرصتی که هر روز برای جبران گذشته به من داده میشود. شکر که هر روز، یک فرصت جدید برای بهتر شدن و نزدیکتر شدن به توست، حتی اگر آن فرصت در دل یک سختی پنهان شده باشد. شکر بابت زیباییهایی که حتی در دل این آسمانِ ابری هم هست؛ چون میدانم پشت این ابر، خورشیدِ مهر تو همیشه گرم و پابرجاست.
ای امید آیندهام، امروز میخواهم با قلبی مطمئن، گذشته و حال و آیندهام را به تو بسپارم.
گذشته را که پُر از لغزش و اشتباه بود، به رحمتت واگذار میکنم. پاک کن، بیاموزان و دیگر برایم سنگینی نَکُن.
در این لحظه، هدایتت را طلب میکنم. هر تردید و ترسی که چون سدی راهم را میبندد، با قدرت هدایتت برطرف کن. کمکم کن تا ببینم و بپذیرم که هر آنچه برایم مقدر شده، بهترین است.
آینده را نه در دست تدبیر ناقص خود، بلکه در حکمت بیانتهای تو رها میکنم. به من دلیری بده که با توکل، قدم بردارم، نه با اضطراب.
ای بخشندهترین مهربان، کمکم کن که یادم نرود، تویی که آسمان را برپا نگه داشتهای، به سادگی میتوانی تمام نگرانیهای کوچک مرا نیز سامان دهی. تنها خواسته من، ثبات در ایمان و استمرار در شکرگزاری است. آمین.
سلام به استاد توحیدیم
سلام به استاد شایسته مهربانم
سلام به دوستان بهشتی ام
ندای قلب یا شهود، همیشه با فرکانسهای بالایی مانند عشق، شادی، شکرگزاری، اعتماد و آرامش همراستا است.
وقتی من در حالت اعتماد و آرامش (همان احساس خوب) هستم،من فرکانسی مشابه با هدایتهای الهی را ارسال میکنم. در این فرکانس بالا، ذهن من شفافتر میشود و پیامهایی که به شکل شهود یا ایدههای خوب دریافت میکنم، از منبع انرژی مثبت (خداوند) نشأت میگیرد،اما ندای شیطان یا نفس، با فرکانسهای پایینی مانند ترس، نگرانی، حسادت، خشم و کمبود همراه است،این صداها من را در حالت ترس و مقاومت نگه میدارند. طبق قانون ، این فرکانسهای پایین، تجربیات، افراد و موقعیتهایی را جذب میکنند که این ترسها را تأیید و تشدید کنند.
این صداها معمولاً من را به سمت اقداماتی میبرند که ناشی از اجبار یا اضطراب هستند، نه الهام پاک.
شرط اصلی شنیدن صدای خدا این است که احساسِ خوبی داشته باشم.
یعنی من باید با سپاسگزاری، توجه به زیبایی ها ،تغییر زاویه نگاهم ،ورودی های کنترل ذهن خود را به احساس خوب برسانم که انجام این کارها، فرکانس من را بالا میبرد ومن میتونم ندای خداوند را بشنوم که به مراتب احساس مرا خوب وخوبتر میکند
اگر به هردلیلی من نتونم به احساس خوب برسم با تسلیم شدن در برابر خداوند ،با اقرار به اینکه من به هرخیری از جانب تو محتاجم میتونم ندای قلبم رو بشنوم
خداوند همیشه با من سخن میگوید ولی من فقط زمانی صدای خداوند رو میشنوم که آرامش واحساس خوب داشته باشم،وقتی به تمام اتفاقات زندگی ام نگاه میکنم میبینم هرجا که من تسلیم بودم یا احساس خوب وآرامش داشتم حتی در سخت ترین شرایط ،خداوند به بهترین شکل ممکن مرا هدایت کرد وزندگی ام را چنان تغییر داد که شبیه معجزه بود واین روزها فارغ از هیاهوی بیرون سعی کردم با توجه به نعمتهایی که دارم وسپاسگزاری بابت داشتن آنها ،با تمرکز به زیبایی ها ،با تکرار باور الخیر فی ماوقع احساسم روخوب نگه دارم وآرامشم رو حفظ کنم ودلیل زندگی آرام واحساس وحال خوب این روزام دلیل هم جهت شدن با جریان خداوند هست
خدایا هزاران هزار بار شکرت
عاشقتونم…
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
🟢⬜️⭕️ وقتی آیه ای از قرآن در نیویورک اجـــــرا شد؛ مهاجرت و من ، و لحظاتی که دیدم قلب جلوتر از ذهن راه میره
نمیدونم خبر رو چطور شنیدین . یه روز صبح هفته پیش بین قهوه سرد شده روی میز و نوتیفیکیشنهایی که هیچ کدومشون سیاسی نبود…. اما یه تیتر نگهم داشت: زهران ممدانی شهردار نیویورک، مسلمان و شیعه، تو یه دستور رسمی به یه آیه از قرآن استناد کرده. سوره نحل آیه 41. درباره هجـــــرت. درباره آدمهایی که از ظلم فرار میکنن و خـــــدا وعده داده جاشون رو تو دنیا نیکو کنه.
اولش ذهنم فعال شد روی مهاجر ICE غیرقانونی| فشار رسانه ای | انتخابات. اما یه چیزی ته دلم تکون خورد که از جنس تحلیل نبود. آیه رو دوباره خوندم: “وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا…” / آدمهایی که بعد از ظلم، هجرت کردن. …. همینجا مکث کردم….
آخه من خیلی وقتا هجرت مادی رو تاریخی میدیدم. مکه، مدینه، پیامبر، اصحاب … اما، بعد از مدتها مجددا هجرت قرآنی رو معاصر دیدم. زنـــــده. وســـــط نیویورک.
راستش رو بخواین، قبل از اینکه بخوام درباره کار اون شهردار قضاوت کنم، مجبور شدم یه قدم عقب برم. از خودم بپرسم: اگه من جای اون بودم چی؟ ==>> بین ذهن و قلبم یه جدال شروع شد.
● ذهنم گفت :
تو مقام رسمی هستی. قانون مهمه. امنیت مهمه. اگه هر کسی به دین ش استناد کنه، سنگ روسنگ بند نمیشه!
● قلبم گفت:
اگه آدمی فقط بخاطر تولدش تو یه جغرافیا، حالا باید از ترس دستگیری زندگی کنه چی؟ اگه واقعا مظلوم باشه چی؟ اگه هجرت ش شبیه هجرت صدراسلام باشه چی؟؟؟
□ همینجا رسیدم به یکی از مهمترین سؤالهای زندگی م: نشونه تشخیص الهام از نجواهای ذهن چیه؟
ذهن معمولا سریع حرف میزنه. پر سر و صدا. استدلال پشت استدلال| قلــــــــــب اما آرومـــــه. کوتـــــاه میگه. نه فریاد میزنه، نه میترسونه. فقط یه حس شفـــــاف میده.
(اصلا به خاطر یاد گرفتن ِ همین قانون خدا بود که سالها پیش عمیقا عاشق خدا شدم.)
اونروز، من دیدم ذهنم دنبال “درست بودن سیاسی” بود،
ولی قلبم دنبال “درست بودن انسانی و آرامش “.
فرقش خیلی ظریفه.
بیایین روراست باشیم.
استناد رسمی به قرآن تو آمریکا اتفاق کوچیکی نیس. کشوری که روی جدایی دین و دولت بنا شده، حالا یه مقام شهری میاد و میگه من برا حمایت از مهاجرها، به این آیه تکیه میکنم.
این یه حرکت سیاسی نیس. این یه انتخاب درونیه.
⬜️ اینجا دیگه موضوع برای من شخصی شد.
چند سال پیش، من هم در برابر یه تصمیم مهم ایستاده بودم. نه درسطح شهرداری نیویورک، اما تو زندگیم. باید بین “امن موندن” و “درست بودن” یکی رو انتخاب میکردم.
○ ذهنم میگفت=> ریسک نکن. قانون بازارها همینه. همه همین کارو میکنن.
○ قلبم میگفت => این مسیری که همه میرن مسیر تو نیس.
■ مددددتها مقاومت کردم. چون مقاومت راحتتر از تسلیم شدنه. عجیبه، نه؟ ما فکر میکنیم تسلیم شدن ضعفه. اما واقعیت اینه که مقاومت کردن تو برابر حقیقت، در درازمدت ،انرژی بیشتری میبره. اما تسلیم شدن در برابر حقیقت، برعکس چیزی که فکر میکردم، سبـــــک میکنه. یه لحظه سخت داره، اما بعدش آرامشه. چون دیگه لازم نیس بجنگی.
بالاخره اون روز مجددا بهم گوشزد شد قدرت واقعی، تو تسلیم شدنه. تسلیم آدمها شدن نه هاا. تسلیم هدایت.
~~~○○~~
برگردم به داستان نیویورک.
▪︎ خیلیا احتمالا گفتن این کار خطرناکه.
▪︎ خیلیها هم احتمالا تحسینش کردن.
▪︎▪︎ اما من به لایه عمیقــــــــــترش فکر کردم.
چه زمانی یه آدم در مقام قدرت، حاضر میشه هزینه بده و به چیزی فراتر از عرف سیاسی تکیه کنه؟ ==>> وقتیکه دیگه نتونه صدای درونش رو نادیده بگیره. باور دارم راهکار مسائل وسوالهامون همیشه گفته میشه. همیــــــــــشه. اما ما فقط وقتی آمــــــــــاده باشیم، جواب رو میشنویم.
🟣 قدم اول آماده شدن چیه؟ پذیرفتن اینکه شاید تا الان اشتباه میکردم. انصافا این سختترین بخش ماجراست.
شاید آمریکا سالها مهاجرت رو فقط از زاویه امنیت دیده. شاید ما هم تو زندگی شخصی مون، بارها آدمها رو فقط از زاویه “قانون خشک” دیدیم، نه از زاویه “داستان پشت سرشون”. وقتی بپذیری ممکنه نگاهت ناقص بوده، تازه جا برای هدایت باز میشه. ( یه نوع قانون خلاء)
قدم دوم ؟ همونجور که استاد گفتن ؛ تسلیم بودن تو برابر هدایتهای خدا و بی چون و چرا عمل کردن.
○نه اینکه تحلیل نکنم
○ نه اینکه قانون رو حذف کنم
● تازه وقتی بعد از تحلیل، قلبم هنوز همون حرف رو میزنه، “”جرئت کنم عمل کنم . “”
🟢 یه چیز دیگه هم اون روز بهم یادآوری شد :
قدرت احساس خوب، واااقعا شوخی نیس ⇐ وقتی آدمی تصمیمش رو از روی ترس میگیره، حتی اگه منطقی باشه، یه تلخی تهش میمونه ⬅️ اما وقتی ازجای درست میگیره، حتی اگه سخت باشه، یه آرامش عجیبی همراهشه.
من نمیدونم پشت درهای بسته شهرداری نیویورک چه گذشته. نمیدونم مشاورها چی گفتن. اما حدس میزنم اون لحظه ای که دستور رو امضا کرده، یا آروم بوده یا نبوده.
و این مهمه. چون تو نهایت، هر کدوم از ما باید انتخاب کنیم:
ذهن یا قلب؟ ذهن لازمه. قلب جهت میده. ذهن بدون قلب، سرد و محاسبه گر میشه. قلب بدون ذهن، خام و بی’ساختار.
اما
وقتی قلب جلو میره و ذهن پشتش ساختار میسازه، اتفاق متفاوتی میفته.
یه مهاجر غیرقانونی رو تصور کن 》نه بعنوان “پرونده”. بعنوان آدم.
شاید پدریه که از جنگ فرار کرده | شاید مادریه که برای بچه ش آینده میخواد | شاید هم کسیه که اشتباه کرده و حالا گیر افتاده.
مهاجرت همیشه قهرمانانه نیس. گاهی فقط از سر ناچاریه. وقتی آیه میگه : “پس از آنکه ظلم دیدند” =>=> یعنی یه پیش زمینه ای هست. یه زخمی. یه فشار.
متاسفانه مامعمولا نتیجه رومیبینیم، نه مسیر رو. راستش بخاطر همین ، این داستان برای من سیاسی نیس. یه آینه ست.
⭕️ 1 . چند بار تو زندگیم خودم رو “مهاجر” دیدم؟ نه از کشورااا ، از نسخه قدیمی خودم. 2 . چند بار مجبور شدم از عادتها، باورها، حتی آدمها هجرت کنم چون احساس میکردم تو اون فضا ب ِ خودم ظلم میکنم؟
🟪 هر هجرتی هزینه داره | تنهایی داره | ترس داره.
اما یه وعده الهی هم داره: “لنبوئنهم فی الدنیا حسنه…” /جاشون رو تو دنیا نیکو میکنیم =>=> این وعده فقط برای قرن هفتم که نیس. برای هر کسیه که از ظلم حتی ظلم به خودش بیرون میاد.
~~~~○~
آخرش برمیگردم به خــــــــــودم.
من چه زمانی دست از مقاومت برمیدارم؟
● وقتی دیگه نتونم انکار کنم که جواب رو شنیدم.
● وقتی بفهمم مسئله بیرون نیس، درونه.
● وقتی بپذیرم ایراد ازخودم بوده و شروع کنم به اصلاحش.
□□ اونوقت، تازه هدایت واضح میشه.
شاید داستان شهردار نیویورک سالها بعد فقط یه حاشیه تاریخی باشه. شاید هم نقطه عطفی بشه تو گفتگوی قرآن و قانون توی امریکا و اروپا .
🟩 اما برا من، یه یادآوری بود.
یادآوری اینکه گاهی وسط شلوغترین شهر دنیا، یه آیه قدیمی میتونه زنده بشه.
نه تو مسجد | نه تو کتاب | یه جایی که 1400 سال پیش موریانه ای پشت درهای بسته کعبه خوردش اما الان مُهر شد=> یعنی توی یه امضــــــــــا زنده شد.
و من هم، تو زندگیم، هر روز در حال امضا کردن تصمیمهایی هستم که یا از ترس میان ، یا از ایمان.
انتخاب با منه. با توئه =>/> ذهن یا قلب؟
و اگه جرئت کنم قلبم رو جلو بفرستم، آیا حاضرم هزینه ش رو هم بدم؟
من هنوز دارم یاد میگیرم. اما یه چیز رو فهمیدم:
🟣 هجرت فقط جابجایی جغرافیا نیس. هجرت، جابجایی سطح آگاهیه.
و هر بار که از ترس به اعتماد مهاجرت میکنم، حس میکنم یه جای نیکوتر تو همین دنیا برام باز میشه.
⬜️ صدای استاد داره توی گوشم زمزمه میشه : [اگر احساس خوبی داشته باشی، مستمرا ؛ در تـــــمام جـــــنبه های زندگی ؛ شکوفا میشی . فرقی نداره بخاطر توجه به کدوم قسمت ، احساسم بهتره => آروم که شدی در لاین توکل و الهام قرار میگیری . پس قرآن میگه : با هزاران فرشته به شما کمک میکنیم ||| جلسه دهم دوره همجهت باجریان خداوند؛ تایم بیست و پنج تا چهل]
~~~ —~~
🪶 محسن ؛
○ کسی کِ هنوز بین ذهن وقلبش مذاکره میکنه،
○ اما هر روز بیشتر بِ صدای آرومتر اعتماد میکنه.
به نام خداوند مهربان
سلام به تو محسن عزیز
سلام به آگاهی های قلبت
که چشم های انسان رو نورانی میکنه به دیدن این کلمات این کامنت با ارزشت
مهاجرت یعنی بزرگ شد
یادمه اون روزهایی که تازه قدم اول رو شروع کرده بودم
چقدر حسم خوب بود و با چه آرامشی 11ماه سر کار نرفتم و فقط دنبال این بودم که خودم رو ارتقا بدم
از این آگاهی و مدار مهاجرت کنم به مدار بالاتر و خداوند چطور درها رو برام باز کرد دلها رو برام نرم کرد تو این 11 ماه
اصلا ی حس آرامشی تمام وجودم و زندگیم رو گرفته بود که هنوز در شگرفم الله اکبر قدرت این آگاهی ها چه میکنه با روح آدمی
جلا میده زندگی رو
حالا میاد تو شهر نیویورک این آگاهی زنده میشه و اونم توسط شهردار نیویورک
نه در مکه بلکه در فرسنگها فرسنگ او طرف تر از مکه
آنقدر جالب بود برام که رفتم کلا این خبر رو خوندم ممنونم از محسن عزیز برای این کامنت نورانیت
تو همیشه از جانب خداوند در حال گسترش این نور هستی ممنونم ازت دوس خوبم
در پناه خداوند شاد سالم سر حال و ثروتمند باشی
بنام خداوند بخشنده ومهربان
وَالضُّحَی
وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَی
مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَی
وَلَلْآخِرَهُ خَیْرٌ لَّکَ مِنَ الْأُولَی
وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَی
به روشنایى آغاز روز سوگند.
به شب سوگند آنگاه که آرامش بخشد.
پرودگارت تو را وانگذاشته و خشم نگرفته است.
همانا آخرت براى تو بهتر از دنیا است.
و به زودى پروردگارت (چیزى) به تو عطا کند که خشنود شوى.
أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوَی
وَوَجَدَکَ ضَالّاً فَهَدَی
وَوَجَدَکَ عَائِلاً فَأَغْنَی
فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ
وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ
وَأَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ
آیا تو را یتیم نیافت، پس پناه داد و سامانت بخشید.
و تو را سرگشته یافت، پس هدایت کرد.
و تو را تهى دست یافت و بى نیاز کرد.
(حال که چنین است) پس بر یتیم قهر و تندى مکن.
و سائل را از خود مران.
و نعمت پروردگارت را (براى سپاس) بازگو کن.
سلام محسن جان ،رفیق بهشتی ام
امیدوارم که حالِ دلت عالیِ عالی باشه ،ودرحال تجربه بهترین لحظات زندگی ات باشی
راستش،از روزی که این دلنوشته روی سایت قرار گرفت ،چند بار اون رو خواندم،حس کردم برای اینکه بیشتر به عمق مطلبت پی ببرم هنوز نیاز دارم که بازهم بخونم وفکر کنم، ولی امشب وقتی مجدد، به این جملهقدرت احساس خوب، واااقعا شوخی نیس رسیدم ،به یاد اتفاقی که امروز خودم تجربه کردم،افتادم بنابراین تصمیم گرفتم اون رو مکتوب کنم تا همیشه یادم بمونه که قدرت احساس خوب چقدر قویِ،وقتی صبح همسرم تماس گرفت ،همین جور که صحبت میکردیم ازش سوال کردم از مامانت واینا خبر داری(چون سه روزی میشه که همسرم ماموریت کاری رفته ،قبلا هرماموریتی میرفت ،مامانش تماس میگرفت وجویای حال من وایشون میشد ولی ایندفعه با اینکه مدت ماموریتش بیشتر از هر بار بود این اتفاق نیافتاده بود ) ،ایشون هم گفت آره خودم دیشب باهاشون تماس گرفتم وقتی این حرف رو زد اولش دلم گرفت،باورت میشه محسن که همسرم از پشت گوشی اون فرکانس منفی منو گرفت ،بهم گفت چی شده فهیمه ،چرا دلت گرفته ،بدون اینکه حرفی بزنم یا تغییری تو لحنم ایجاد کنم ،گفتم نه عزیزم چیزی نیست بعد از یه گفتگو، خداحافظی کردم ،وگفتم: الهی و ربّی من لی غیرک (خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
گفت: «الیس الله بکاف عبده»
من هم برای تو کافی ام
بعد گفتم فهیمه ،طبیعیه که ناراحت بشی ولی هیچ موضوعی ارزش ناراحتی واحساس بد تو رو نداره ،بعد دیدم بشدت پام درد گرفته آنقدر که به سختی میتونم راه برم گفتم خدایا من به خودم ظلم کردم ومن به هرخیری از جانب تو محتاجم
وفایل مراقبه فراوانی رو گوش دادم ،وخوابیدم خداروشکر، خواب که بیدار شدم هم حال جسمیم عالی بود وهم روحیم
نمیدونم چراباید اینها رو می نوشتم واصلا چی شدکه نوشتم ولی من قدرت احساس خوب رو باور دارم وباور دارم که اگر احساس خوبی داشته باشم حتی در شرایط به ظاهر سخت،تمام اتفاقات خوب معجزه وار در زندگی ام رخ میده
از صمیم قلبم ازت سپاسگزارم، مرسی که هستی ومینویسی
زندگی ای سرشار از عشق ،آرامش ،احساس خوب وثروت وسلامتی برات آرزو میکنم
خدا یار ونگهدارت
یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ
ای مردم شما نیازمند به خدایید تنها خداوند بی نیاز و شایسته هر گونه حمد و ستایش است!
بنام خدای که امروز آفتاب را طلوع داد و مرا هدایت کرد که زیباترین غروب عمرم را ببینم
یک مثل بود اگر یادم بیاد روز که خوب است از صبح اش پیداست
صبح که بمحض که چشمانم باز کردم نا خود آگاه گفتم الحمد الله و از خداوند تشکر کردم
احساسم خوب بود یک دو رکعت نماز خواندم ، قبل از اینکه سرکار برم انترنت گوشی ام را روشن کردم
دیدم یک دوستم یک خبر که منتظر اش بودم را بهم داد
خیلی ذوق کردم و خیلی خوشحال شدم چون این از عمون خبرای بود که واقعا دوست داشتم بشنوم ، چون راجع به هدفم بود و خداروشکر احساسم چند برابر بالا رفت ….
فهمیدم امروز قراره اتفاقای خوبی بیافته، طبق معمول سرکار رفتم
و یک حسی اومد که قرآن گوش بدم ، با گوش دادن چند آیه از قرآن ایمانم خیلی بیشتر شد
اکثر روز در مورد قدرت خداوند فکر میکردم ، راجع به آسمان، زمین ، طبیعت ، انسان ها چی قدرت هست که با کوچک ترین بی نظمی در جهان رخ بده داره مدیریت میکند
و این قدرت بما هم گفته ایمان داشته باشید و بر من توکل کنید که من متوکلین را دوست دارم
گرامی ترین شما با تقوا ترین شماست ، اینگار حسی عجیب و غریب داشتم
خب نتیجه حس خوبم دو تحفه از طرف رییس و همکارانم بود
یکی از همکارانم یک جعبه توت فرنگی بم هدیه داد و تحفه رییس ما یک جعبه کمپوت ماهی بود خداروسپاسگزارم بخاطر رزق و روزی که به بسیار آسانی امروز برام فراهم کردی
همچنان غرق در فکر رفته بودم که این خدای که این خورشید را هر روز طلوع و غروب میدهد از رگ گردن هم بما نزدیکتر است
گفته از من حساب ببرید تا شما را رشد بدم، راستش همین فکرا برام هعی مرور میشد که آنقدر توحیدی رفتار کن که حتی اگر جانت را فدای خالق ات کنی باز هم می ارزه…..
بماند که پروردگارم مرا به یک صحنه بسیار زیبا رو برو کرد
نزدیک غروب بود از اتاق کار برامدم ، چشمم به خورشید که نزدیک غروب است مواجه شد
الله اکبر این صحنه اگر دروغ نگم یکی از صحنه های زیبای عمرم بود
اینقدر این خورشید با رنگ های متخلف احاطه شده بود و اونقدر اون لحظه زیبا شده بود که هر کس متوجه میشد بدون شک ذوق میکرد
قربون خدای خوشکلم برم که ن تنها رزاق است بلکه عجب نقاش ماهر هم است
عجب صحنه بود خورشید خانم به رنگ طلایی در آمده بود و اون ابر های که اطراف خورشید خانم بود به ترکیب از رنگ ها در آمده بود و یک فضای بسیار زیبای را ساخته بود که نمیتونستی ازش بدون عکس بگزری
خداروشکر موبایلم پیشم بود و چندین قطعه عکس گرفتم خونه اومدم باز نکاه اش کردم و خدارو بخاطر این زیبایی اش شکر کردم
این بود قسمت از رزق و روزی امروزم که به اذن پروردگارم وارد زنده گیم شد
خیلی حسم خوب بود و این موج از زیبایی و رزق روزی امروزم مرا بیدار کرد که این حس خوبی را با شما همراهان غار حرا به اشتراک بگزارم
شما را به الله که لطف و مهربانی اش بی نهایت است میسپارم
و سپاسگزار پروردگارم هستم که به من نعمت داد و مرا هدایت کرد ❤️
رضا رضایی کره جنوبی
به نام یگانه فرمانروای هستی
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته مهربان و دیگر دوستان عباس منشی خودم در این سایت توحیدی
یک عمر تا قبل از آشنایی با استاد عباس منش و این سایت توحیدی و یا حتی اوایل آشناییم با سایت استاد عباس منش درگیر این بودم که، چگونه میتوانم موفق شوم،
و اصلاً فکرم به اینکه من عاجم و ناتوانم و اینکه گستره دید من محدود است و من باید اداره امورم را به خداوند بسپارم ،نمیرسید
و همیشه روی ذهن و منطق خودم حساب میکردم و تا حدودی پیش میرفتم اما در 99 درصد مواقع به آن چیزی که مد نظرم بود و اون خوشبختی نمیرسید،و خودم را بیعرضه، کم شانس، مورد ظلم واقع شده و….. میدانستم
خیلی وقتا دیوار کوتاهتر از پدر و مادرم پیدا نمیکردم و میخواستم همه کاسه کوسهها را سر آنها بشکنم میگفتم که مقصر اصلی شمایید که من الان چنین شرایطی را دارم
دوست نداشتم چنین حرفهایی را به آنها بزنم اما بعد از بیعرضه و کم شانس دانستن خودم مقصرهای ردیف دوم و سوم را پدر و مادرم میدانستم
چرا؟
چون درک درستی از قوانین نداشتم!
چون نمیتوانستم که افکار و باورهای پدر و مادرم زندگی آنها را ساختهاند!
چون نمیدانستم باورهای من هم از پدر و مادرم و اطرافیانم و جامعه نشأت گرفتهاند!
چون نمیدانستم به خاطر تشابه باورهای من با پدر و مادرم زندگی من هم شبیه آنهاست!
چون…
اما تا جایی که یادم هست همیشه سوالهای بدون جوابی در ذهنم بود که چرا که چرا که چرا…..
خداوند همیشه بود،این چراهای مرا شنید،دستم را گرفت هدایتم کرد از جهل نجاتم داد مرا با سایت استاد و شما دوستان آشنا کرد و به من گفت حامد جواب سوالهایت اینجاست
من اینجا یاد گرفتم که دلیل تمام ناکامیهایم این بود که
من فقط روی ذهن منطقی خودم حساب میکردم
و فقط از او دستور میگرفتم
ذهنی که به واسطه تجربیات پدر و مادرم گفتههایشان و افکارشان و باورها یشان روز به روز بزرگ شد و رشد کرد و محدودتر شد
اینجا من باید تصمیم میگرفتم که باید چیکار کنم
همان روال قبل را ادامه دهم یا اینکه زندگی به روال این سایت توحیدی را یاد بگیرم
شاید اوایل مقاومت داشتم اما رنج دیدن زندگی و پدر مادرم و اطرافیانم و لذت خواندن زیبایی ،زندگی دوستان توحیدی در سایت،که به واسطه عمل به آموزههای استاد تغییر کرده بودند، در ذهن من اهرم و رنج و لذتی را شکل داد که من خیلی زمان زیادی در حالت شک و دودلی نماندم و تصمیم گرفتم از این به بعد از قلبم دستور بگیرم و زندگیم را مثل دیگر دوستانی که در این سایت تغییر کردند من هم تغییر کنم
در این سایت یاد گرفتم
1/خداوند از رگ گردن به من نزدیکتر است
2/خداوند یشتر از من میخواهد که من خوشبخت شوم
3/من لایق هم صحبتی و دریافت الهامات خداوند هستم
4/الهامات فقط مختص پیامبران و انبیا نیست
5/خداوند زمانی با من صحبت میکند که من فضا را برای حضور او در قلبم مهیا کنم
6/زمانی فضا برای دریافت الهامات باز میشود که من ذهنم را خالی کنم و آرامش داشته باشم
7/من باید زمانی که الهامی را دریافت کردم آن را عملی کنم و عملکرد داشته باشم چون که این الهام از طرف خداوند و از آگاهی نامحدود میآید و خداوند چیزی را میداند که من نمیدانم
و….
وقتی به دانستههایم عمل کردم ورق برگشت چرخ زندگی برایم روان وروانتر شد
و با دیدن تغییرات در زندگیم و اینکه چه عملکردی این تغییرات را در زندگی من به وجود آورد،ایمانم نسبت به شهود هدایتهای خداوند بیشتر شد و چقدر
چقدر
چقدر
زندگی کردن با هدایت خداوند و الهامات خداوند راحت،حس آسوده خاطر بودن به انسان میدهد
و اینگونه شد که من دیگر به پدر و مادر و هیچکس دیگری گیر نمیدهم، غر نمیزنم،و سعی در تغییر دیگران ندارم
و به خودم میگویم :حامد ,تنها کار تو در این جهان داشتن آرامش و تغییر دادن افکار و باورهایت است
و این یک پروسهای است که تمامی ندارد و هر روز و هر روز باید روی خودت کار بکنی و این عضله دریافت الهامات را قوی و قویتر بکنی و به همان نسبت زندگی سادهتر ،بهتر،و در مسیر خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت در حرکت میکنی
خدایا شکرت
هزاران هزار بار شکرت
سلام و عرض ادب دوستان قشنگم
سلام استاد عزیزم و خانم شایسته بزرگوار
ما انسان هستیم و دارای عواطف و روحیات انسانی مسلما در روزمره اتفاقاتی که میوفته خواسته یا ناخواسته حال مارو متشنج می کند خراب می کند مهم اینه سریع ترین زمان ممکن جوری تفسیر کنی اون کار،اتفاق،حرف،و… هرچیزی که حس بد بهت میده که بهت ارامش قلب بده حست رو یکم بهتر کنه و سعی کنی توی اون حس بمونی بازی کنی قهوه بخوری ورزش کنی و…. یا به خودت بگی اوکی اتفاق بد بود بزار فردا بهش فکر می کنم بزار فردا در موردش حرف میزنم مدام به تعویق بندازی تا کم رنگ بشه ذهن رو گول بزنی تا کم رنگ بشه و از بین بره
دومین مورد که میخوام با شما به اشتراک بزارم اینه در زمان های بد که افکار بد میاد ذهن بازیگوش سریع میگه جوابش بده یه کاری بکن اقدام کن در اون مواقع بهترین کار ممکن اینه اصلا هیچ کاری نکنی یادم یک حدیثی امد نمیدونم برای کدوم امام بود میگفت وقتی عصبانی هستی اب بخور یا مکان ترک کن یا بخواب دقیق نمیدونم ولی کلیت همین بود (اینم که دارم میگم یهو بهم الهام شد )پس بهترین اقدام سکوته و هیچکاری نکردن هست چون در اون لحظه ذهن رو شیطان احاطه کرده داره نجوا می کند و هر حرف و هر اقدامی نتیجه خوشایندی نداره پس هیچکاری نکن تا اینکه به حس خوب برسی بعد اقدام کن
دلتون روشن به نور الهی
امیر رفیعی عاشقتونه
به نام خداوند هدایتگرم
با سالم خدمت استاد عباسمنش و همه دوستان خوبم
و با سلام خدمت دوست خوبم آقا امیر
بعضی موقع من در این کامنت های کوتاه و مختصر نکات و آگاهی هایی می بینم که در کامنت های چند صفحه ای نمی بینم !البته این به مخاطب اون کامنت بستگی داره ؛شاید شخصی دیگر از اون کامنت چند صفحه ای به اندازه یک دوره آگاهی مرتبط با پاشنه های آشیلش را برداشت کنه .
به هرحال من از کامنت شما نکات و راهکارهای خیلی ارزشمند دیدم که البته استاد هم در فایلهای مختلف آنها را بیان کردند و این نکات دوباره برای من یادآوری شد تا دوباره با این آگاهی ها این پانسمان زخم پاشنه آشیلم را عوض کنم ؛
از شما آقاامیر برای نوشتن این کامنت مختصر و مفید بسیار سپاسگذارم؛
و برای شمادوست خوبم و همه دوستان و استاد شادی و سلامتی و ثروت را از خداوند منان خواستارم..