فقط روی خدا حساب باز کن
آگاهی های این فایل، پادزهری قدرتمند برای یکی از مخربترین و پنهانترین ویروسهای ذهنی است که مانع اصلی ورود ثروت و خوشبختی به زندگی انسانهاست: «شرک خفی» یا همان حساب باز کردن روی قدرتِ آدمها.
استاد عباسمنش با کالبدشکافی دقیقِ باورهای رایج درباره «داشتن پارتی»، «ارتباط با افراد صاحبنفوذ» و «تکیه بر قدرت دیگران»، پرده از حقیقتی برمیدارند که درک آن، مرز میان یک زندگی سراسر تقلا و رنج، با یک زندگی سرشار از عزت و ثروت است. پیام اصلی این درس این است که تا زمانی که شما در ذهن خود، قدرت، ثروت و رزق را در دستان رئیس، دولت، مشتری خاص یا افراد مشهور میبینید، در حال بستن دستان خداوند هستید و این مسیر شرک آلود، کاملا خلاف جهت با صراط مستقیم خداوند است. همان صراطی که طبق وعده خداوند مملو از نعمت و رحمت است.
آگاهی های این فایل به ما میآموزد که «ارتباطات» به خودی خود عامل موفقیت نیستند، بلکه این «توحید» و باور به ربوبیت خداوند است که شما را در مدار درست قرار میدهد و آنگاه خداوند از طریق هزاران دستان خود (که میتوانند همان آدمها باشند)، به شما کمک میکند. تفاوت ظریف اما بنیادین در این است که: آیا شما آن آدم را که خداوند برای کمک به شما فرستاده، «منبع» میدانید یا تنها «دستی از دستان خدا»؟
استاد عباس منش با تعریف مفهوم قرآنی «رَبّ» به شکلی بسیار عمیق و کاربردی مرجع ترین باور ثروت ساز یعنی “باور به تنها یک قدرت در عالم”، را تاکید می کند. ربّ به معنای «صاحباختیار و فرمانروا» است. وقتی باور کنید که تنها صاحباختیار جهان و تنها منبع قدرت خداوند است، دیگر در برابر هیچ انسانی، هرچقدر هم ثروتمند یا قدرتمند باشد، کُرنش نمیکنید، صدایتان نمیلرزد و احساس حقارت نمیکنید بلکه با احساس لیاقتی که از اتصال شما به منبع قدرت می آید، در مسیر خواسته های خود قدم بر می دارید و به عوامل بیرونی باج نمی دهید. دلیل اینکه انسانهای موحد، چنان عظمتی را در درون خود یافتهاند که قدرتهای ظاهری دنیا در نظرشان کوچک و بیاهمیت جلوه میکند، شناخت حقیقی ربّ است.
باورهای توحیدی و ثروت ساز، پایه و اساس آموزه های دوره روانشناسی ثروت ۱ هستند. به اندازه ای که دانشجو موفق به ساختن این باورها می شود، ظرف وجود او برای دریافت نعمت های پایدار، گسترش میابد.
اگر میخواهید ثروتی پایدار و عزتمندانه داشته باشید، باید بتهای ذهنی خود را بشکنید و قدرت را از «غیر» بگیرید و تنها به «خدا» بدهید. کسی که روی آدمها حساب باز میکند، با رفتن آن آدمها ویران میشود؛ اما کسی که روی خدا حساب باز میکند، شکستناپذیر است.
نکته بسیار تکاندهندهی دیگر در این فایل، هشداری است درباره عواقب وحشتناکِ شرک در همین دنیا. استاد عباسمنش با قاطعیت بیان میکنند که اگر امیدتان به وعده و وعیدهای دیگران باشد و تصور کنید فلانی میتواند کارتان را راه بیندازد، دقیقاً از همان نقطه ضربه میخورید. همان افرادی که بتِ خود کردهاید، پشتتان را خالی میکنند و همان ارتباطاتی که به آنها مینازید، باعث سقوطتان میشوند.
راه رهایی، رسیدن به «استغنای توحیدی» است؛ یعنی حالتی که در آن، ضمن احترام به همه انسانها و سپاسگزاری از کمکهایشان، در قلب خود میدانید که رزق شما دستِ خداست، نه دستِ بنده خدا. این تغییر نگاه، نه تنها آرامش و اعتمادبهنفس عجیبی به شما میدهد، بلکه باعث میشود خداوند تمام جهان را برای خدمت به شما بسیج کند. وقتی شما از بندگان خدا قطع امید میکنید و تنها به ریسمان الهی چنگ میزنید، کائنات با تمام قوا در برابر ارادهی توحیدی شما تعظیم میکند.
نوشتن درک خود از آگاهیهای این فایل در بخش نظرات، به شما کمک میکند این آگاهیها به عادتهای فکری و رفتاریتان تبدیل شوند.
منتظر خواندن دیدگاههای تأثیرگذارتان هستیم.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- دانلود با کیفیت HD314MB26 دقیقه
- فایل صوتی فقط روی خدا حساب باز کن24MB26 دقیقه














” داستان معجزات زندگی من “
از امروز به بعد هر موقع خدا گفت بیام بنویسم منم مینویسم. نمیدونم چقدر کوتاه باشه یا طولانی؟
فقط میخوام از جایی که ذهنم بر میگرده به عقب برگردم و به یاد بیارم چه معجزاتی برام رخ داده و برسم به زمان حال و ادامه بدم این جریان رو…
نتایج به کنار، معجزات به کنار
دوتا چیز متفاوت هستن…
خب استاد جان با اجازه شما شروع میکنم :
1. حدود سال 91 یا 92 بود که توی اوج مذهبی بودنم که برای مستحبات هم جریمه میذاشتم که مقید باشم،همون روزا در کنار باور شرک آلودی که نسبت به اهل بیت داشتم، همزمان داشتم تمرین میکردم که همه چیز رو بسپرم به خدا و از بنده هاش چیزی نخوام.
من سال 91 خونه ی مادربزرگم توی روستای سربیشه در شهرستان گچساران توی اتاق کنار حیاط زندگی میکردم و چقدر همه بهم احترام میذاشتن و خانواده ام هم در شهر صدرا در شیراز زندگی میکردن. آخه من دانشجو بودم و همون سال بعد از سالیان سال زندگی در گچساران خانوادم تصمیم گرفتن برن شیراز و من تو گچساران دانشگاه بودم.
خرجی بابام بهم میداد و غذا هم زن عموم که با عموم پیش مادربزرگم بودن درست میکردن( خدا حفظشون کنه که چقدر راحت بودم اون روزا)
اون روزا همش دغدغه ام یه حدیثی بود که شنیده بودم و دوست داشتم منم بتونم بهش عمل کنم.
حدیث این بود که میفرمود امام صادق میفرمود حتی نمک غذاتون رو هم از خدا بخواین ( یعنی کوچک ترین مسائل هم از خدا بخواین)
من شروع کردم به عمل………
اولیش این بود که تا پولم کم میشد،میگفتم خدایا من به بابام زنگ نمیزنم،خودت بنداز تو دلش برام پول بریزه. ( اولش یکم شل میکردم،دیگه تموم میشد با یه حالت شرمندگی از خدا زنگ میزدم و بهش میگفتم ببخش منو که نشد، دفعه بعد درست میشه). همینجوری میگذشت و من توکلم بیشتر میشد و خدا برام کار میکرد و قبل از اینکه من زنگ بزنم به بابا خودش برام واریز میکرد.
دوتا مورد خیلی خوب تو دل همون روزا برام پیش اومد که میگم و بعدا هر چی اومد به ذهنم برای قسمت های بعدی میگم.
اولیش این بود که یه روز که هیچی پول نداشتم که برم دانشگاه، اول صبح ساعت 4 صبح که بیدار شدم و رفتم ورزش و بعد صبحانه خوردم و آماده شدم که برم سر ایستگاه تاکسی که تو روستا بود، به خدا گفتم من هیچ پولی ندارم. به خودت قسم به بابام و هیچ کسی رو نمیزنم که پول برام بریزن،خودت برام جور کن. نمیدونم چطوری، نمیدونم از کجا…
اگه مسافرا سوار بشن و تکمیل بشه و من برم و پول نداشته باشم حساب کنم، برا خودت بد میشه، دیگه بهت اعتماد نمیکنم. چون خودت گفتی کوچک ترین چیزا رو از من بخواید.
حالا ساعت چند بود؟ 6 و نیم صبح.
کرایه من تا شهر 5 هزارتومان بود و از ایستگاه شهری اتوبوس رایگان میبرد دانشگاه و بعد از کلاس ها هم سرویس برگشت داشت.
پس کرایه من میشد 10 هزارتومان.
من هیچی نداشتم. جایی هم سر کار نبودم که پول دربیارم.
تو همون شرایط که ذهنم میگفت اشکال نداره،خدا هم نرسوند نهایتا به راننده بگو فردا بهت میدم و بعدا که زنگ به بابات زدی بهش بده،منم محکم میزدم تو دهن ذهنم و به خودم میگفتم مطمئنم خدا برام پول میرسونه،من نمیدونم چطوری؟ ولی میرسونه.
باورکنید این افکار نهایتا شاید 5 دقیقه طول کشید و منم کم نیاوردم.
خداشاهده عمو کوچیکه من که تو خونه مادربزرگم بود،همیشه دیر میرفت بیرون و ساعت 8 به بعد میرفت، اون ساعت دیدم اومده بیرون و داره میاد سمت من.
منم برام عجیب بود این وقت صبح؟
همون لحظه سلام کرد و بی مقدمه دست کرد تو جیبش و 10 هزارتومان درآورد بهم داد. گفتم عموجان ممنون پول دارم نمیخوام، ولی بهم گفت
میدونم، اینو همینطوری دادم بذاری تو جیبت….
و منم هاج و واج تو ذهنم شکر میکردم. میگفتم خدایا شکرت که خودتو به من ثابت کردی….
خلاصه اینکه من اون روزا بدون دونستن قانون،داشتم به قانووون عمل میکردم.
این یکی از بزرگترین معجزات زندگیم بود و بعدش یکی یکی معجزات برام رقم خورده و یکی یکی براتون میگم ان شاء الله…
” داستان معجزات زندگی من “
پدرام فصیح زاده / از شهر فوق العاده گچساران
سلام بر استاد عباسمنش دست خدا…
استاد عزیزم این روزها به لطف خدا دارم روی خودم کار میکنم و الحمدلله تضادها کمتر شده و به لطف خدا شهامت خرج کردنم بیشتر شده، امروز برای اولین بار توی شهرمون پاپایا دیدم و منم که قبلا تستش نکرده بودم، گفتم باید بخرم، رفتیم با همسرم خریدیم و وقتی قیمت رو گفت یکم داشتم توی ذهنم حلاجی میکردم که بخرم یا نه. یه دونه برداشتم حدودا اندازه انبه بود شد 134 هزار تومان.
نجوا میگفت بیخیال بابا حالا که اومدی فهمیدی کیلو چنده، دیگه بیخیال.
ولی گفتم نه، باید بخرم،،، منم تا حالا نخورده بودم و نجوا هم بود، ولی گفتم چنان میخورم که حال کنم. اگه خوشم اومد، بیشتر لذت میبرم و خداروشکر میکنم، اگرم خوشم نیومد به قول استاد ( توی فایل تنها راه رسیدن به مادیات گذر از مادیات است) بهش رسیدم و آگاهانه ازش رد شدم، و این رو انجام دادم و اتفاقا مزه اش هم معمولی بود، ولی خیلی خواص داشت… من گفتم خداروشکر هدایت شدم به خوردن این میوه ی پرخواص و الحمدلله که داشتم و خریدم و ان شاء الله صد برابر مبلغش میاد به حسابم.
مدتی قبل که شروع کرده بودم به اینکه روی قانون فراوانی کار کنم و خدایی تلاشم رو کردم که حسم خوب باشه، نشونه های فراوانی رو بیشتر میبینم و الحمدلله همسرم که قبلا مثل خودم با یه خرید گرون حال دوتامون بد میشد، اونم داره به لطف خدا همراه میشه و با هم شکر میکنیم…
خیلی حالم خوبه…
این روزها چیزایی رو خریدم و خوردم ( بیشتر خوردنی رو دارم کار میکنم، چون به خاطر همون باور استاد که میگفت پول داشتم مثلا یه غذای خوب بخورم، ولی میرفتم با یه کیک خودمو سیر میکردم) که قبلا اگه میخوردم، ته دلم به خودم صدتا فحش میدادم و حالم فوق العاده افتضاح میشد که تو چه کردی فلان فلان شده… ولی الان خداروشکر میکنم و آگاهانه ازش رد میشم.
چندشب پیش با همسرجان رفتیم فلافل زدیم و سیر شدیم و ناگهان از کنار یه کنتاکی رد میشدیم زدم کنار و رفتم خریدم و خوردیم. خانومم گفت مگه سیر نیستی چرا میخری، گفتم دلم حسابی کشیده و قبلا خدا میدونه چقدر آرزو داشتم بخورم ولی همش خودمو با آش و فلافل سیر میکردم. خوردیم و با مزه ی اون کنتاکی حاااااااال کردیم و با سس رَنچ عالی شده بود که فقط اونجا با این سس میاره که پیشنهاد میکنیم بزنید بر بدن و یکبار با این هم بخورید. خیلی حال داد…
چقدر سپاسگزاری کردیم و رفتیم خونه…
اینا رو خواستم برای ردپای خودم بنویسم و به خودم یادآوری کنم که تنها راه گذر از مادیات رسیدن به مادیات… و اینقدر باید اینکار ها رو انجام بدم که به لطف خدا فراوانی بیاد سمت من…
قربون خدا برم با هدایت هاش….
دیروز اتفاقی هدایت شدم به خوندن قرآن( اینم تکامل میخواد، چون این مدت حدود دوماه اصلا حس نداشتم برم قرآن بخونم) و یک تفسیری آقای بازرگان زیر سوره ی حمد نوشته بود که چقدر باهاش حال کردم و خداروشکر کردم بابت این نکته ی طلایی….
نوشته بود اگه کسی ازت آدرس بپرسه و تو راه رو بهش نشون بدی، تو در واقع راهنماییش کردی، ولی اگر دستشو بگیری و ببریش مقصدش این یعنی اینکه تو هدایتش کردی…
بعد از حدود یکسال کار کردن روی خودم اون شب چشم وگوشم رو خدا باز کرد که معنی هدایت رو بفهمم….
خدایا شکرت که برای بنده هات سنگ تموم گذاشتی و همه رو هدایت میکنی. چه اونی که بخواد به راه نادرست بره و چه اونی که بخواد به راه درست بره….
و هدایتش میکنی ( تا مقصد میبریش)
و چقدر از اون شب تا الان حسم خوبه و حال میکنم با خدای خودم… خداروشکر میکنم بابت قراردادن دستانش خودش برای هدایت ما ( بردن به مقصد)…
عمدا توی پرانتز مینویسم تا بفهمم و هربار کامنتو خوندم یادآوری بشه برام که خدا قرار نیست راهنماییم کنه، قراره هدایتم کنه… آی عشق کردم آی عشق کردم…
راستی امروز بزرگترین تابوی ذهنم رو شکستم و یه انرژی زای ردبول خوردم( ردبول قهوه ای نه اون آبی رنگه) اونم ان شاء الله به زودی تست میکنم. همیشه ی خدا نگاهش میکردم و میگفتم آخه چرا من باید برای این یه ذره خدا تومن پول بدم ( خدا تومن رو خیلی ها شنیدن و یعنی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی پول از دید یه شخصی که فقیر ذهنی هست) و خوردم و حال کردم با مزه اش و خداروشکر کردم که هم تونستم چنین ترس بزرگی رو بشکنم و برای اولین بار بزنم بر بدن ( درصورتی که قبلا خودمو میکشم نمیتونستم خودمو قانع کنم برای خریدش… خداروشکر)
سر یه جریانی که برای اسباب کشی داشتم این چند روز خیلی تضادها پیش اومده بود و من حالم رو خوب نگه داشته بودم و همش با خدای خودم حرف میزدم. از یه خونه ی کولر دار و بزرگ و شیک اومدیم توی یه خونه ی بدون کولر و کمی شیک… این چند روز به اندازه ی کل عمرم با یک کامنتی از آقا ابراهیم ( کارمند قراردادی شرکت فولاد خوزستان) که نوشته بود یکی نوشته ( تو شکر گذار نیستی!) و بعدش نوشته بود که پاشنه آشیلشو پیدا کرده. و خدایی که همون لحظه باهام حرف زد و گفت پدرام عزیزم؛ تو هم شکرگذار نیستی……………………………! و از اون لحظه تا الان خیلی دارم روی شکر گذاری کار میکنم و بعد از خوندن کامنت های ابراهیم جان همون لحظه گفتم الان دیگه( پای در راه بنهم و هیچ مپرسم ، خود راه بگویدتم که چون باید کنم) . ( و از این به بعد شروع میکنم به کامنت نوشتن( که اینم تکامل میخواد، تا وقتی حس نداری الکی ننویس، کم کم هدایت میشی و اشتیاق سوزان پیدا میکنی) مینویسم و خودش میگه چی باید بنویسم) اگه چیزی هم نداشتی برای نوشتن، شکر گذاری بنویس مثل ابراهیم( کارمند قراردادی شرکت فولاد خوزستان) …! خداروشکر….
فهمیدم که من توی این دوسال شکر اون خونه رو که به جا نیاوردم هیییییییچ، تازه اینقدر از صاحب خانه ی خوبش بد گفتم و از نقاط بد خونه ی عالی ام بد گفتم که دیگه خدا گفت از کفت بیرون کنم… ولی خدا رو شاهد میگیرم که ازن لحظه که اون کامنت رو خوندم و خدا باهام حرف زد، دیگه فهمیدم باید چقدر از جای جای زندگیم و خونه ی قبلیم و جدیدم ( از ته ته ته ته ته قلبم شکرگذاری و سپاسگزاری کنم و نه ادا دربیارم) اینجوری کم کم از رهن و اجاره، خدا منزل من رو تبدیل میکنه به رهن کامل و بعدش هم خونه دار میشم… باید ظرفم رو بزرگ کنم که خونه دارشدنم برام آرزوی دوری نباشه. خدایاشکرت بابت همه ی نعمت هات خداروشکر…
قبلنا که هیچ از قانون نمیدونستم هر صاحبخونه ای که میرفتم توی خونش و میگفت ان شاء الله بری توی خونه ی خودت، میگفتم خدا از دهنت بشنوه، ولی الان به طرز عجیبی دیگه این رو نمیشنوم و به جاش اینو میشنوم ( دوتاشون که یکیش فسخ شد که کاملا معجزه وار فسخ باعث برکت شد و یکیش هم که الان قرارداد بستیم، هر دوشون گفتن هر کس اومده توی خونه ی ما، سال بعدش خونه دار شده… من اینو که این دوبار شنیدم، دیگه نگفتم خدا از دهنت بشنوه، گفتم خدایا شکرت تو داری باهام حرف میزنی و میگی بنده ی من دیگه نگران نباش، قراره خونه دار بشی و این خواسته ات اجابت شد، فقط باید مدارت رو بیاری بالا تا دریافتش کنی…)
نقطه سر خط !
( همین الان یه لحظه یه شیطون اومد توی ذهنم گفت آفرین عجب کامنتی نوشتی، استاد بخونه حتما لایکش میکنه و کلی امتیاز هم میگیری) و این رو که شنیدم توی ذهنم، گفتم خداروشکر فهمیدم این صدای بسیار بسیار آشنای همیشگی رو… و الان فهمیدم این پاشنه ی آشیل من هست و باید روی این قضیه کار کنم که نظر دیگران برام مهم نباشه و فقط برای خدا بنویسم و خدا خودش از طرف من کلماتش رو به گوش اون بندگانش که باید بشنون میرسونه…
استاد عاشقتم و خداروشکر میکنم توی این مسیر زیبا هستم و حدود دو هفته پیش بدون درنگ با داشتن بدهی و با یک ندای شدید قلبم که گفت باید الان قدم 1 رو بخری….!!! من خریدم و خیلی خیلی عالی بود این کارم… تحسین میکنم خودم رو و خدای خودم رو… این دوره داره باورهای کهنه ی منو شخم میزنه… داره شخم میزنه و بذر عالی توش میکاره…
خیلی اولش ذهنم مقاومت کرد و میگفت آخه مرد حسابی تو چرا اینقدر خُل شدی، تو چرا اینکارو کردی. مگه بدهی نداری و باید آخر ماه تسویه کنی. تو که قسطاتو هنوز ندادی مگه عقل………. خوردی ( بووووووووووق)…..
خلاصه با مشت کوبیدم توی صورتش و گفتم مرتیکه الان میزنم حلیمت میکنم ( حلیمای نذری مادرخانم نازنینم بی نظیره) براتون از این حلیما آرزومندم… بعدش خداروشکر کردم و اون حس بد رو شوت کردم بیرون و رفتم سراغ فایل های دانلودی و یه چرخی زدم…
ناگهان چنان برقی پروووندم که نگو… برق سه فاز فشار قوی بود فکر کنم …
استاد یک حرفی زده بود و خشکم زد و به پهنای صورت اشک ریختم و خداروشکر کردم خیلی خیلی زیاد….
منتظری بگم چی بود؟ نمیگم ( خخخخخخ یه خنده ی شیطانی هم چاشنی این خخخخخخ بود)
استاد گفت اگر کسی محصول من رو میخره، یعنی آمادگی این رو از نظر مداری داشته…
حالا چرا این حرف رو میزنه استاد؟ و کجای این صحبت بود که منو برق گرفت؟
الا ادامشو میگم…..
قسمت دوم حرفاش بود که هوش از سَرُم پرونده دیگه…. ( این یه تیکه از آهنگ دُخت شیرازی با صدای امید حاجیلی) این تیکه اش خیلی باهاله که میگه هوش از سرُم پرونده دیگه…. دخت شیرازی، ناز و طنازی، چارقد گلی گلیتو……. ( یادم فت چی بود )
الان که اومدم ویرایش کنم اشتباهات تایپی رو یادم اومد بیقه اش( چارقد گل گلیتو چی میشه نندازید)
خلاصه دلم براتون بگه که ( قبلنا معنی این حرف رو نمیفهمیدم که میگفتم دلم براتون بگه که یعنی چی… ولی الان میفهمم منظور از دلم براتون بگه چیه ) خدایا شکرت بابت آگاهی های نابت…
استاد گفت :
من از خدا خواستم فقط کسانی محصولات من رو بخرن که لایق داشتن این محصول شدن و آمادگی خرید رو داشتن…
این جمله ی طلایی رو که خدا بهم گفت، حالا نمیدونم فایل بود یا کامنت ( نمیدونم)،،،، خیلی خداروشکر کردم و با یه ضربه ی دیگه به جسم بی جان ذهنِ نجواگرم که افتاده بود گوشه ی رینگ، یه مشت دیگه زدم و ناک اوتش کردم و همون لحظه از خدا تشکر کردم و حالم عالی عالی شد و عشق کردم عشق……
و الان بعد از اینکه یک دور به صورت گذرا گوش دادن و حال کردم ( همون مُسَکن که استاد میگن) شروع کردم به تمرین و آگاهانه کار کردن روی خودم با این دوره ی فوق العاده زیبای دوازده قدم…..
استاد اون لحظه که توی جلسه دو قدم یک داشتی ستاره ی قطبی رو توضیح میدادی، انگار توی بهشت بودم و لذت میبردم از اون حس عالی ای که صداش برای آشنا بود، انگار قبل از تولدم و اومدن به این دنیا شنیده بودمش… حس لذت بینهایت و سپاسگزاری از ته ته ته قلب داشتم که تا شندیمش فقط اشک میریختم و از حال خوبتون خوشحال شدم و از خدا خواستم چنین شکرگذاری ای رو نصیبم کنه و این یعنی همون سپاسگزاری واقعی از خدا و بعدش نتیجه ی رسیدن به خواسته رو سپردن به خود خود خودش ( الله )… همون خدایی که منو هدایت کرده به این مسیر زیبا…
الان دارم از زندگی لذت میبرم و توی دریای بی نظیر کامنت ها شنا میکنم….. ( البته توی واقعیت شنا بلد نیستم و به زودی میخوام به ترسم قلبه ( غلبه)…. چون اولش اشتباه نوشتمش نخواستم حذفش کنم و نترسم از قضاوت، آره من کلا فکر کردم اینجوری نوشته میشه و یه لحظه ذهنم گفت خخخخخخ تو چه اشتباه بدی کردی و چقدر ذهنت معیوبه و خواستم بکوبم تو صورتش که خودت غلط کردی، من خیلیم عالی هستم و همیشه املام عالی بوده و خداروشکر کردم…. خلاصه میخوام به ترسم غلبه کنم و به زودی زود که ان شاء الله جور میشه قطعا، برم و این تجربه ی شنا کردن رو هم که خدا برای همه خواسته تجربه کنم به لطف خودش…
راستی یه چیزی بگم؟!
ای پدرام تو اینا رو ننوشتی ، خدا نوشت…!
اینجاش که این رو نوشتم تلگری بود برای خودم…
که منی که حدودا بالای یکماهه توفیق نداشتم کامنت بنویسم، با کامنت یکی از بچه ها که نوشته حتما که نباید بذارم نتیجه عالی بگیرم بعد بیام کامنت بنویسم، از الانم و حس خوبم و نتایج کوچیکم مینویسم و قطعا نتایج بیشتر هم میاد….
حرف آخرم،،،،،، یه چیزی بهم این روزا الهام شده در خصوص یک حرکت باهال ( باحال)،( بازم اشتباه نوشتم و میذارمش بمونه به یادگار برای نابودی دشمنان اسلام حقیقی) بر روی کامنتها که ان شاء الله به وقتش که خدا هدایتم کنه برای انجامش، ازش رونمایی میکنم حتما…
خیلی خیلی خوشحالم که عضو خانواده بزرگ و صمیمی عباسمنش هستم.
اینم بعد از ویرایش ( بچه ها حتما به کامنت هاتون احترام بذارید و ویرایش کنید قبل از ارسال، این خودش یک احترام هست که استاد برای ما قائل شده و این حرف نمیدونم الان چرا دارم این حرف رو میزنم) قطعا استاد از خدا اینو خواسته و خدا از زبان من داره برای بقیه متذکر میشه که بیندیشند…. آخه من خیلی ریز بینم و وقتی یک متنی مینویسم حتما حتما سعی میکنم اصلاح کنم نوشته های اشتباه رو که طرف که میخونه حال کنه حال…. بهش اضافه کنم و ختم کلام!
پدرام فصیح زاده ؛ امروز 22 شهریور 14022 تعهد میکنه که با کار کردن روی خودش و تعهد بسیار زیادش ( با کمک خداش) به همه ی خواسته هاش ( اگه خواسته ای داری یعنی خدا برات گذاشته کنار) برسه…
چون خدا بیشتر از پدرام فصیح زاده میخواد که اون به خواسته هاش برسه…
دارم باورم میکنم که باور کنم به اینکه باور همه چیزه ( این چی بود دیگه)
یه یادی کنم از کامنتهای بسیار فوق العاده ی آقا احسان مقدم ( توی سایت ehsan moqadam) عزیزم که توی این چند روز که پوش پیشم کم بود و همه میگفتن خونه گیرت نمیاد و باید وام بگیری و حتما یه چیزی بفروشیم تا بتونیم خونه بگیرم، با کامنتهاش عشق میکردم یک هدایت عالی از طرف پروردگارم بود که نگران نباشم، اون همیشه هست و هوامو داره… و من تونستم ( خدا تونست) خونه ای رو پیدا کنم ( خدا پیدا کرد) که با یه معجزات باحال و همراه با پیدا کردن یه دوست مهربون که یه هدیه عالی به همسرم داد ( خدا هدیه داد)….
آی حال کردم با این حرکت کیش و ماتی خدا که تمام نجواهای ذهنیم رو کیش و مات کرد و من تونستم از این آزمون با نمره ی 10 از 20 بیرون بیام و خداییش من چیزی تو برگه ننوشتم ( خدا نوشت) و هم ا بهم 10 داد و بهم گفت آفرین، برو جلو من ازت 20 میخوام…. منم بهش قول دادم از این به بعد مثل دوران تحصیلم تلاش کنم برای 20 گرفتن… ولی نه 20 گرفتن برای گرفتن مدرک دکترا یا فوق دکترا…. 20 گرفتن برای گرفتن کارنامه ی تسلیم…. تسلیم در برابر خدایی که هدایت میکنه ما رو رسیدن به خواسته هامون و فقط یه چیز آزمون میخواد، تسلیم خودش باشیم و فقط خودش رو بپرستیم و از خودش یاری بجوییم….
راستی یادم رفته بود اینو بگم….
توی امتحانات نوبت اول و دوم و آخر در دانشگاه خدا شناسی، همه چیز آزاده ( تقلب، کمک رسوندن به بقیه ( سایت استاد خودش نشونه ی بارز همین قضیه هست) و مراقب هم فقط خداست…
اونم که قربونش برم با وجودیکه همه چیز رو آزاد کرده، جواب ها رو هم خودش مینویسه و میگه بنده ی من، همین که اومدی سر جلسه ی امتحان، قبول شدی….
فقط باید مدارش رو طی کنی تا کارنامه ی قبولیت رو بگیری…
( این رو تو ننوشتی پدرام، خدا نوشت)
بخدا قسم من الان خودم توی هنگ هستم و این جملات قلمبه سلمبه رو هیچ وقت نه تمرین کرده بودم و نه جایی خونده بودم…
الان فهمیدم و با گوشت و پوست و خون و استخونم فهمیدم که استاد میگه من از خدا میخوام و اونم بهم میگه چی بگم…. الان فهمیدم که حرف استاد راجع به این موضوع چقدر درسته ( تو وقتی روی خودت کار کنی، هر بار راحت تر صدای خدا رو میشنوی، هر بار راحت تر) و
منم گفتم خدایا من شروع میکنم، تو دیگه ادامه بده…
منم نوشتم سلام و اوست که تا الان نوشته و میخواهد کلام را ختم کند….!
ای پیامبر، تو سنگ ننداختی، خدا سنگ زد
ای پیامبر، خدا مردمو دور تو جمع کرد
ای پدرام برو بخواب که فردا قراره کلی اتفاقات عالی و پر از معجزه رو تجربه کنی و بیشتر شکر منو به جا بیاری….
من وقتی امروز برای 10 تا نعمتم شکر کنم، خدا کاری میکنه که فردا برای 10 + n نعمت شکر کنم. و این n هم بسته به مدار من بیشتر و بیشتر میشه و اینجوری من بزرگ تر میشم و میتونم ظرف بزرگتری رو زیر باران نعمت خدا نگه دارم… چون هم بزرگتر شدم و هم قدرتم بیشتر شده و هم رفتم پله بالاتر….
اینجاست که معنی لئن شکرتم لازیدنکم رو خدا بهم میفهمونه….
عاشقتم خدای جدید من…
عاشقتم خدای قدیم من که خودت بودی و الان من رو بینا کردی و پرده (حجاب) رو از جلوی چشمانم برداشتی که ببینمت و خدا همون خداست، من نمیدیدم….
شکر خدا را که در پناه خودشم…
گیتی از این خوبتر پناه ندارد…
و خدایی که پاسخ میده به درخواست بنده هاش….
الان به صورت کاملا اتفاقی ( هیچ اتفاقی اتفاقی اتفاق نمیفته) هدایت شدم به این کامنت…
دوسال از اون روز میگذره و من در تمام ابعاد زندگیم تغییر کرده.
الان که میخوندمش چقدر اشک ریختم…. اشک شوق
خیلی ممنونم خدای مهربون که اینقدر قوانینت ثابته ️
فقط درآمدم نسبت به اون روز حدود 1 برابر شده و شغلم چقدر عالی شده توکل زیاد شده، همسرم چقدر بی نظیر شده، فرزند دومم رو خواستیم و خدا به راحتی و با معجزات فراوانش صحیح و سلامت بهمون داد والان رو پاهام خوابه
خیلی مخلصم
سلام. خوبین؟
حسم گفت براتون بنویسم.
من دوسال پیش تا الان تعهد شدید دادم که وام نگیرم و قسط و قرض نگیرم.
به لطف الله درآمد من طی همین دوسال 7 برابر شده.
الان دارم برنامه ریزی میکنم که از رهن و اجاره پله ی بعدی خودمو برسونم به رهن کامل. بعدش کم کم جمع کنم و ان شاء الله بتونم خونه بخرم.
کم کم دارم باور میکنم که میتونم خونه بخرم.
منی که برای خرید مرغ خونه ام تا دوسال پیش به سختی تلاش میکردم و میرفتم اسنپ کار میکردم که زن و بچه ام یه ذره رفاه داشته باشن، الان به لطف خدا حقوقم عالی شده و باورم قوی تر شده.
اینا رو گفتم که باور کنید که میشه این همه تغییر کرد، و اینکه بگم چرا تاریخ میدید برای خواسته ای که پولتون آماده نیست و خودتون رو از نعمت ها دور میکنید؟
چیزی که با وام بدست بیاد آرامش رو ازتون میگیره و آرامش که کم بشه درآمد میاد پایین.
لطفا بشینید فایل های نتایج دوستان از آموزه های استاد عباسمنش رو از فایل 7 تا 15 رو گوش بدید تا راجع به وام حرف های استاد رو بشنوید و بدونید چرا مردم اینقدر دچار مشکل شدن و زیر بار قسط دارن له میشن.
بعد از شرایط جنگ خیلی ها دارن زیر بار قسط نابود میشن،من به لطف خدا هم داره درإمدم بهتر میشه و هم قسطی ندارم و دارم کم کم هم طلا میخرم برای همسرم و هم پس انداز میکنم.
من یه زمانی برای اینکه یه وام رو تسویه کنم، وام دیگه میگرفتم،ولی الان از اون آرامشی که دارم ایده ها میان.
وام و قسط نداشتم که تونستم از شغل قبلیم راحت دربیام و به راحتی هدایت بشم به شغلی که 3 برابر شغل قبلیم درآمد کسب کنم.
خداروشکر بابت قوانین بدون تغییرش.
اگه خواسته ای دارید، نچسبید بهش،چون ازتون دور میشه
فقط از خدا بخوای و بگید نمیدونم کی و چطوری میخوای جور کنی…. من از تو میخوام….
دیگه بسپارید بهش و براتون مهم نباشه کی جور میشه.
در عین ناباوری معجزه وار خواسته هاتون اوکی میشن به لطف خدا
توضیحات پروفایلم رو هم بخونید خوبه. پروسه ی اتفاقات این دوسال رو نوشتم که به نظرم به دردتون بخوره
و ما رمیت اذ رمیت
لکن الله رمی
خداحفظتون کنه ان شاء الله…
اینقدر تو این دنیا از اصل خودمون فاصله گرفتیم که این قضایا رو معجزه میبینم… واقعا اگه به خدا ایمان داشته باشیم، لحظه لحظه ی زندگیم پر میشه از این معجزات و به قول استاد که میگن اینا معجزه نیستن،باور به خداوند هستن…
از وقتی سعی کردم فقط ایمانم به خدا باشه، فقط رو به جلو بودم و هر وقت مشرک شدم با مخ خوردم زمین…
ان شاء الله هممون تو این مسیر ثابت قدم باشیم.
خیلی مخلصم دوست عزیز